عاشقانه هایم را هیچ کس نمی خواند
این دفتر گزیده ای است از سروده های غلامحسن اولاد، شاعر فرهیخته شیرازی. شعر اولاد ویژگی های خودش را دارد و این ویژگی ها را اهالی شعر پذیرفته اند و شاعر هم تأکیدی دارد که این چنین بماند. به شعر اولاد نگاهی داریم:
1-اولاد به فرهنگ مردم دلبستگی دارد و همین دلبستگی سبب شده است که زبانزدها، آداب و رسوم و واژگان اصیل محلی را به مناسبت در سروده هایش به وفور ببینیم. در تورقی در این دفتر این چنین با جلوه های فرهنگ مردم در شعر اولاد روبرو می شویم:
آب روی آتش پاشیدن، یا علی مدد، دور زدن، هوا پس است، هر چه باداباد، خانه ات آباد، به شرط کارد، غم نان، گره کور، دود کردن دل، از چشم افتادن، جای شما سبز، اسپند دود کردن، راه بلد، آب از سر گذشتن، از پا افتادن، یک بغل، تکیه به باد دادن، حوصله ام سر رفته، خروس بی محل، هوای گرگ و میش، نعل وارونه زدن، سینه سوخته، علاف شدن، خاک عالم، سر به خود زدن، قال قضیه را کندن، به هر سازی رقصیدن، کار دستمان داد، عمو نوروز، زبان سرخ، دست بزن داشتن، دخلش را آوردم، گربه را باید دم حجله کشت، چشم دل سیر بودن، به کوچه علی چپ زدن، دو به هم زدن، دست بی نمک داشتن، دسته گل به آب دادن، رفیق نیمه راه، دلم گرفته، کوس رسوائی ما را سر بازار زدن، چنته اش خالی است، گربه رقصاندن، از دهن افتادن، سنگ صبور، چشم شور، روی کسی را کم کردن، رو به کسی زدن، از پشت خنجر زدن، کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه، هوا ابری است، آب از سر گذشتن، هنوز سرش به سنگ نخورده و دستش رو شده.
2-گاهی اولاد با پیر توس همراه می شود و از واژگان شاهنامه ای استفاده می کند، مانند: هفت خوان، روئین تن، رستم، سهراب، تهمتن، سیمرغ، ببر بیان، زال، شغاد، سیاووش، بیژن، منیژه
3-زمانی اولاد ترکیباتی را به حریم شعریش می خواند که بعضاً بار شعری کمتری دارند، مانند: «در وجه حامل، فیلم مستند»
در وجه حامل را که آدمی می بیند به یاد حسابداری و چک و سفته می افتد ولی اولاد با شگردی خاص به آن جامه شعری می پوشاند که اتفاقاً موفق است.
4-بیشتر کار اولاد را در زمینه غزل می بینیم. قالب های دیگر شعری را به نیکی می شناسد و در هر زمینه سروده هایش را دیده ایم. ولی اقبال بیشتری به غزل دارد و حرفهایش را بیشتر در این قالب می ریزد.
غزلهای مرا امروز حافظ وار می خوانند
که دارد در جهان طبع جهانگیری که من دارم؟
* * *
غزل، غزل دلم آتش گرفت و می دانم:
-به پای زخم «گل سرخ» آب می ریزی
* * *
به هوای سر زلفت غزلی ساخته ام
در غزل یک دو مصرع گره انداخته ام
* * *
جواب از «حافظ» شیراز می خواهم که بعد از او غزل را شاه بیتی در کف «اولاد» بنویسم
* * *
5-پیری که از راه برسد کتمانش نمی توان کرد. بسان «مرگ» یک واقعیت است. پیش از این می گفتند: آدمی همان اندازه پیر است که احساس می کند و من به تجربه آموختم که چنین نیست. بگذار باز هم خودمان را گول بزنیم... دلت جوان باشد هم تنها یک تسلاست. پیری را در شعر اولاد هم می بینیم:
نمی گیرد کسی دست دل پیری که من دارم
تماشایی ست برپا، مشت زنجیری که من دارم
* * *
پای پیاله پیر شدیم، ای جوان به هوش
کاین روزگار با همه ساغر نمی زند
* * *
6-ترانه های اولاد شیرینی دلپذیری دارند. مخصوصاً آنها که تک تک واژگانش با هم جفت و جور شده است. این جفت و جور بودن نوعی لطافت و هماهنگی به ترانه ها می دهد که خواننده و یا شنونده را به زمانهای دیر و دور می برد.
سر زلفِ پریشونش تَشم زد
دو چشم ما مسلمونش تَشم زد
یه دریا او بریزین رو دل مُو
که آخر اشک چشمونش تشم زد(1)
* * *
مزن شانه به آن گیسو که نازه
پریشونی به زلفت می برازه
تو را دیده است و موی پر کلاغی ت
کلاغ از این جهت عمرش درازه
* * *
دلم از خون حنابندونه اِمشُو
سرم در تشت خون مهمونه اِمشُو
بگو «سودابه» را گیسو ببرند
شوُ خون سیاووشونه اِمشُو(2)
* * *
چرا عاشق می شویم؟
چرا عاشق می شویم؟ سؤال بسیار زیبایی است و این پرنده خوش خط و خال پشت بام هر عارف و عامی نشسته است. این چرایی در پشت ذهن همگان بوده است. بعضی آشکارا می پرسیده اند و بعضی به زبان نیاورده، اما همیشه عشق برایشان معمایی لاینحل بوده است. محبت و یا به عبارتی عشق نسبت به همنوع پایه تمام خوبیها، پیشرفتها و اتحادها بوده است. خشونت و تندخویی معمولاً دستاویز کسانی است که روح و قلبشان با عشق بیگانه است. اگر عشق باشد سرسبزی و زیبایی نیز هست وگرنه صحراها خشک و لم یزرع و زیبایی ها مردود می شدند.
تجربه عاشق بودن در عین حال پیچیده ترین تجربه بشری است. بی مقدمه و بی هنگام زاده می شود و نشو و نما می کند.
راجع به بیوگرافی نویسنده چنین نوشته شده است: «دکتر هلن فیشر یکی از پرآوازه ترین انسان شناسان کشور آمریکاست. قبل از اینکه استاد پژوهش دانشگاه روچستر شود؛ همکار پژوهشی موزه تاریخ طبیعی آمریکا در نیویورک بوده است. دکتر فیشر پژوهشهای گسترده ای را در تکامل، ابراز و ساختار عشق انجام داده است. او هم اکنون در نیویورک زندگی می کند».
موضوع اصلی کتاب پیرامون این مسائل است که چرا افراد خاصی را انتخاب می کنیم؟ چگونه زنان و مردان در احساسات رومانتیکشان متحیرند؟ عشق در اولین نگاه، عشق و هوس، عشق و ازدواج، عشق حیوانات و ساختار عشق و تنفر در مغز چگونه شکل گرفته است؟
مترجم با ذوق کتاب مقدمه خود را با شعری از نظامی آغاز می کند. سرگل ابیات آن اینهاست:
*فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
*جهان عشقست و دیگر زرق سازی
همه بازیست الا عشقبازی
*اگر بی عشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم
*کسی کز عشق خالی شد فسردست
گرش صد جان بود بی عشق مردست
*ز سوز عشق بهتر در جهان چیست
که بی او گل نخندید ابر نگریست
کتاب در 9 فصل تنظیم شده است که عبارتند از:
1-عاشق بودن: «شوریدگی پرالتهاب»
2-تمایل حیوانات به هم: «عشق در میان موجودات»
3-ساختار شیمیائی عشق- اسکن مغز عاشق
4-تار و پود عشق: رومانس و دلبستگی
5-«اولین شیدایی بی ریای زیبا»: چه کسی را انتخاب می کنیم؟
6-چرا عاشق می شویم: تکامل عشق رومانتیک
7-عشق گمشده- طرد شدن، ناامیدی و تنفر
8-تحت فرمان درآوردن احساسات- پایدار نمودن رومانس
9-شوریدگی خدایان: «پیروزی عشق»
به چند شعر چاپ شده در ابتدای هر سر فصل توجه کنید:
*گوش فرا ده و خموش باش بر هر آنچه برایت زمزمه می کنم/ عاشقت هستم، آه... تو کاملاً مرا تسخیر کرده ای/ و اینکه تو و من از آرامش می گریزیم و کاملاً دور شده ایم/ آزاد و بی قانون،/ دو پرستو در آسمان و دو ماهی در دریا شنا می کنند/ از من و تو آزادتر و بی قانون تر نیستند./ طوفان سهمگین درونم به سرعت حرکت می کند/ از اشتیاق می لرزم./ سوگند جدایی ناپذیر دو کس با هم/ زنی که مرا دوست دارد و کسی که من دوست دارم/ پایبندی به آن سوگند بیش از زندگانیم است/ و مشتاقانه تمام آنچه که دارم به پایت می ریزم.
«والت ویتمن»
*دنیا و هر آنچه قابل تصرف کردن است در دستان تو قرار دارد؛/ آنها برای من در آنجا قرار گرفته اند./ در درخشش چشمانت زیبایی منحصر به فردی است که هرگز کهنه نمی شود.
«جیمز ولدون جانسون»
*تک به تک عشاق خستگی ناپذیرند/ در سرما گام برمی دارند/ نهرهای در خروش به سمت هوا/ دلشان هنوز پیر نشده است/ دلباختگی یا شیدائی سرگردان در/ حضور آنها هنوز هم چشم براهشان است.
«ویلیام باتلر ییتز»
*به این خاطر که عشق به اندازه مرگ قدرتمند است/ شور و التهاباتش هم همانند قبر ظالم است/ و شراره های آتش آن شعله های عینی خداوند است.
«از کتاب سروده های حضرت سلیمان»
*در جایی از دنیای ما انتظار وجود دارد/ برای یک روح تنها، روح تنهای دیگری-/ هر کدام یکدیگر را در میان این ساعت های کشنده دنبال می کنند/ و ناگهان یکدیگر را در یک هدف مشخص می یابند/ سپس با هم یکی می شوند- / همانند برگهای سبز با گلهای طلایی/ تا تبدیل به یک زیبایی شده و کامل شوند/ و شبهای تاریک زندگی پایان خواهد یافت و راه/ به سوی آینده ای ابدی گشوده خواهد شد.
«سر ادوین آرنولد»
*چشمه سارها با رود یکی می شوند/ و رودها با اقیانوس؛ / و بادهای بهشتی برای همیشه/ با احساساتی شیرین درآمیخته می شوند؛/ هیچ چیز در این دنیا تک نیست؛/ همه چیز/ [به طور] قانونی در بودن دیگران تقسیم شده است/ چرا من فال تو نباشم؟
«پرسی شلی»
*«آرام بگیر، آرام بگیر، قلب شکسته من/ قلب ساکت من، آرام بگیر و بشکن/ زندگی، دنیا و وجود من به خاطر یک رؤیا/ عوض شده اند».
«کریستینا روستی»
*چه می گویی؟ آه، کبوترم، بگذار ما/ بگذار از مردم شرمنده نباشیم/ همانطور که زمین بهشت را آشکار می کند/ چگونه عاشق بودن یا نبودن تحت کنترل ماست.
«روبرت برونینگ»
*عشق- تو ژرف و عمیق هستی/ عبور از تو برایم مقدور نیست/ اما، وقتی که دو تا شدیم/ به جای یکی / با قایق و پاروزنان در تابستان/ چه کسی می داند- / آیا ما به خورشید می رسیم؟«امیلی دیکنسون»
پرانتزهای شکسته
شعر کوتاه نیز برای خود عالمی دارد. شعرهای بلند مجموعه ای از چند شعر کوتاه است که بهم چسبیده اند. در بعضی از شعرها فقط یک شعر کوتاه به چشم می خورد مابقی سطور نقشی در شعر ایفا نمی کنند بدون اینکه شاعر بداند. شاعر به علت تعصبی که روی شعر خود دارد تمام آنچه نوشته است را شعر می داند. اما در شعر کوتاه که بسیار هم سخت است اینگونه نیست. جان کلام، جان شعر در آن فریاد می کشد.
حمیدرضا شکارسری با سادگی هر چه تمامتر مضمون شعری را انتخاب کرده که همه ما می دانیم اما جرأت نمی کنیم آن را به عنوان شعر بنویسیم یا اینکه به ذهنمان خطور نمی کند. چرا که هر روزه با آن سروکار داریم. چه کسی هست که به ملاقات بیماری نرفته باشد و حزن و اندوه و خنده های گاهگاه را نشنیده باشد.
*ساعت ملاقات/ تمام شده/ و نگهبان/ ته مانده ی لبخندها را/ از اتاق ها پاک می کند. یا
*ساعت ملاقات/ تمام شده/ و درد از مرخصی کوتاهش برمی گردد
در شعرهای «پس از ساعت ملاقات» که به سیروس نوذری تقدیم شده است، تمام اشعار در یک پایه نیستند. این دو شعر که آورده شد درخشانند. نمی دانم چرا به نظرم می آید شاخ و شانه کشیدن، این شعر را از لطافت می اندازد.
*ساعت ملاقات/ تمام شده/ پاییز راه افتاده در باغ/ و شاخ و شانه می کشد/ برای صندلی چرخدار
اجزاء این دو شعر درست بهم پیوند نمی خورد. اگر هم طنز باشد طنزی نامأنوس است. *ساعت ملاقات/ تمام شده/ و هیچ دزدی سراغ این همه کمپوت/ نخواهد آمد
*ساعت ملاقات/ تمام شده/ و گل ها و شیرینی ها/ روی دست سطل های زباله/ مانده است
شکار سری کار خوبی که کرده برای هر دسته شعر موضوعی انتخاب کرده است. 34 شعر در«شوخی صدف ها» به چاپ رسیده.
*چنین که بی اعتنا می گذرد زمستان/ چنین که سنگدل می رسد بهار/ نه گور می خواهم/ نه گورکن/ مرا آفتاب/ دفن خواهد کرد.
*کدام خشک سالی؟/ پس این همه علف هرز؟!
اما در همین قسمت شعری هم هست که بی جا آمده.
*زمستان گذشت/ و روسیاهی/ بر لوله های گاز ماند
اما بقیه شعرهای «شوخی صدف ها» حرف ندارد.
شکار سری با تلفیق سیب که یک میوه سردسیری است با خرما که از گرمسیر می آید یاد پدرش را گرامی می دارد و به همین خاطر است که بعضی از شعرها به خاطر استفاده اجباری از سیب و خرما مصنوع به نظر می رسند.
*من ساده لوح نیستم/ می دانم فصل سیب بر لبان ما ابدی نیست/ و خرماپزان/ در یکی از همین صفحات نزدیک فرا می رسد.
شاید در این شعرها شعر به پسامدرن [پسانوگرایی] عنایتی داشته است.
*فصل سیب گذشته است (خوب یادم هست) و خرماها با لبخندهای گردویی/ جلو دوربین ژست گرفته اند
شعرهای زیبایی در موضوع های دیگر به چشم می خورند از آن جمله:
*پرنده/ نشسته/ بر مینی که تمام کینه هایش را/ فراموش کرده (پس از عبور- ص 47) *نسیم خاک را ورق می زند/ پرچم ها کنار هم به خواب رفته اند (پس از عبور- ص 50)
*چه گل هایی/ روئیده در چاله ها/ خمپاره ها اگر می دانستند. (پس از عبور- ص 56)
*اما این باغ/ هرگز آرزوی باران نمی کند (نوعی باغ – ص 63)
*باغبان/ گاهی که دلش تنگ می شود/ بهار را دعوت می کند/ به این باغ/ با مداد رنگی هایش (نوعی باغ- ص 66)
*صبر کرکس ها/ همیشه از مرگ/ بیشتر است (کرکس ها- ص 69)
*من در قفس/ کرکس دارم/ در سکوت/ به هم نگاه می کنیم/ و منتظریم. (کرکس ها- ص 71)
*لابه لای لایه لایه های پیاز/ استتار می کند/ تا اعماق گریه پیش می رود/ (سنگر مطمئن گریه- ص 75)
*اشک/ راه تماشای چاقو را بست/ و پیاز/ پیش از روغن/ سرخ شد (سنگر مطمئن گریه- ص 78)
*این تازه تمام فاجعه نیست/ اصل فاجعه فرداست/ وقتی که شعرهای نیمه تمامت را کشف کنیم (پرانتزهای شکسته- ص 84)
*خیلی خیلی زیادند/ خیلی خیلی بزرگند/ آرزوهای من/ که در این چراغ کوچک/ زندانی است (آرزوهای زندانی- ص 88)
*حلاج با کمی طناب رفت/ من حتی به حوالی خانه اش نرسیدم/ دیگر با این طناب های ارزان قیمت/ روی چارپایه نمی روم. (انتحارها- ص 94)
*عاشق شدن به شیوه «ون گوک»/ یعنی از دست دادن صدای تو/ من به شیوه خودم عاشقت می شوم/ با گوش های دراز. (طنزهای عاشقانه- ص 97)
*شلیک کن/ بعد/ نقابم را بردار (طنزهای عاشقانه- ص 99)
*لحظه های پایان یک شعر/ زیباترین لحظه/ برای مردن شاعر (دست نگهدار شاعر- ص 103)
*از کام نهنگ/ رسولی بیرون آمد/ از کام اندوه/ شاعر... (دست نگهدار شاعر- ص 105) *دست نگهدار شاعر/ پروانه ای/ روی مدادت نشسته است/ (دست نگهدار شاعر- ص 106)
*صله در مشت شاعر می درخشد/ و سالن خالی/ همچنان کف می زند (صله ها- ص 116)
*صله چوپان دروغگو/ بر گلوی بره ها نشسته (صله ها- ص 115)
*کودک/ صله از سینه مادر/ می نوشد (صله ها- ص 112)
*خروس/ صله از هیچکس نمی گیرد/ به جز خورشید (صله ها- ص 113)
* * *
پرانتزهای شکسته شعرهای بیاد ماندنی دارد و در قبال آنها هم نوشته هایی هست معدود که هنوز به کمال شعری نرسیده اند. مثلاً سطری از یک داستان کوتاه با این مزیت که خبری را به ما می رساند. اما احساسی را در ما بیدار نمی کنند و ما به آسانی از کنار آنها می گذریم.
