چاپی نو از دیوان حافظ
پرویز خائفی
درج نقدها یا سنجش ها، به معنای تأیید هماره یا همه سویه آنها نیست؛ روزنامه رسالت خود می داند که دیدگاههای گونه گون
در باره یک پرسمان را فرا پیش نهد،  چرا که برخورد اندیشه ها- و به سخن هگل «تضاد» - رهگشا است.
تحریریه روزنامه

اشاره:
این مقاله نقدی صریح اما گذرا بر دیوان حافظ شادروان احمد شاملو، شاعر نو پرداز معاصر است، با اینکه در ارزش شعر او و تأثیر آن بر چند نسل جوان نمی توان تردید کرد اما در مورد تحقیق و نظائر آن مایه های لازم را نداشت به هر روی برای اینکه جوانان امروز نیز از جنبه های کمی و کیفی و نادرستی های آن آگاه شوند به چاپ مجدد آن مبادرت می شود. اظهارنظر مخالف و موافق دوستان صاحبنظر موجب
بهره برداری های همه علاقمندان به این موضوع و طرح دوباره آن است.
شعر و تحقیق دو مفهوم است و دو معنی متفاوت دارد، محقق و شاعر دو انسانند با دو روحیه و دو ذهن و دو دریافت و از همه مهمتر دو احساس.
گاه محقق به حریم شعر پای می نهد اما در این بیکرانه سرسبز با چشم تحقیق چشم اندازهای شکوفای مفاهیم را می نگرد و خلاصه اشیا و موضوعهای گونه گونه را در حوزه شعر محققانه نگاه می کند و در نتیجه دریافت او نیز دریافتی شاعرانه نیست و چنانکه به تجربه دیده ایم و خوانده ایم و شنیده ایم شعر او با آنکه استادانه است به یقین شعر به معنای واقعی شعر نیست و یا لااقل شعر ناب نیست.
    گاه شاعر به حصار تحقیق گام می نهد و بی آنکه وسواس و حوصله و سخت کوشی و سخت جانی محقق را داشته باشد، مسائل و موارد تحقیقی را در چشم اندازهای شاعرانه می نگرد و با ذهنی شاعرانه به جستجو می پردازد و در نتیجه آنچه از این بررسی و پژوهش گذرا و گاه غیر دقیق و سرسری عاید می شود، تحقیقی است شاعرانه و گاهی نادرست و آمیخته به اشتباه.
پس بهتر است که هر یک از این دو یا به حریم یکدیگر تجاوز نکنند، یا با دقت و صلاحیت و وسواس بیشتر به این کار دست یازند و مهم آنکه اگر کسی محقق خوب و موفقی بود دلیلی ندارد که شعر هم بگوید و مدعی هم باشد که خوب می گوید یا به عکس. از همه مهمتر اینکه بخواهند از شهرت کار دیگر برای کاری دیگر بهره گیرند و با این حیلت و استفاده از سابقه ذهنی مردم که چگونگی آن سابقه نیز جای حرف بسیار دارد- سود نادرست برند و از رهگذر شهرت و معروفیتی در زمینه ای دیگر- ثمره و برداشتی زیرکانه داشته باشند.
این مقدمه بدان آوردم تا سخن از کتابی بگویم به نام «حافظ شیراز» به روایت! معلوم نیست چرا به روایت آقای احمد شاملو شاعر نوپرداز معاصر.
کتاب در 648 صفحه است و محتوی 493 غزل. اگرچه در سر آغاز آن جمله چاپ اول نقش گرفته اما برای ما جوانان مدرسه ای آن روزها و چهل ساله های امروز البته واضح و مسلم است که چاپ دوم است و این کتاب قطور با همان محتوای گذشته، چاپ دوم کتاب لاغر و کوچکی است در قطع جیبی که سالهای پیش- در حدود 19 سال می شود- با همین عنوان چاپ شد و به جهات مختلف مقبول نیفتاد و مایه بی اعتباریهای بسیار شد و در نتیجه به وسیله مؤلف و ناشر جمع آوری گشت.
در کتابی که آن روزها به نام حافظ شیراز چاپ شد انتخاب غزلها معلوم نبود بر چه معیار و چه مأخذی بود و باز روشن نبود که چرا بی هیچ مبنایی و بدون هیچ منطق فکری و شعری از نظر اصح نسخ و اقدم نسخ تنها بر اصل سلیقه و ذوق شخصی، نه کیفیت آفرینش غزلها و شأن نزول آنها و جهات اجتماعی عصر حافظ، ابیات از اول به آخر و از آخر به اول رفته است آن هم در فرم و شکل نوشتن شعر نو، حتی یک کلمه به جای یک بیت و یک حرف ربط به جای یک جمله شعری قرار گرفته بود که به همه چیز می ماند جز به دیوان غزلیات حافظ، به هر صورت برای اکثریت قریب به اتفاق دوستداران غزل حافظ چیزی نامقبول و نامطبوع و تا حدود زیادی گیج کننده بود.
از همه مهمتر اینکه مقاطع غزلها به جهت اینکه نام یکی از ممدوحان یا بهتر بگوییم دوستان و همدمان سخن شناس حافظ را داشته، از کل غزل حذف شده و یا به صورت هامش و زیرنویس درآمده بود و در نتیجه شالوده غزل و علت العلل و شأن نزول آن از ساقه و شاخه غزل بریده می شود و به همین جهت خیلی از اشارات و کنایات و رموز و استعاره ها و مفاهیم همراه با این بُرش غیر معقول از غزل قطع شده و مسیر اصلی و ماهیت اصیل غزل منحرف و خراب شده بود.
آنچه در آن دیوان جیبی کوچک و باریک بود منهای مقدمه کذایی و به خصوص کلمه نادرست و ترکیب عربی و فارسی مغشوش و مغلوط «اصح ترین» همه به دیوان قطور و عظیم چاپ تازه نقل شده است، البته با حروف درشت و کاغذ ضخیم و مقدمه ای تازه، به اضافه اینکه شیوه چاپ ابیات هم به صورت معمول و متداول برگشته است.
از مقدمه کتاب تازه به روایت احمد شاملو سخنی چندان نمی توان گفت زیرا آنچه به عنوان مقدمه آمده یا توضیح و توجیه محتوای کتاب و کیفیت کار آن است و یا به جهات مختلف، استناد به اقوال و تذکره های گوناگون و نقل قسمت های مختلف آن. به اختصار در مورد چند قسمت از مقدمه
اشاره هایی می کنیم:
قسمت اول بررسی و مقابله نسخه های مختلف است از نظم توالی ابیات آقای شاملو با انتخاب
شش نسخه دیوان حافظ در هر جدولی مغایرت و پراکندگی ابیات غزل را نشان داده اند.
نکته ای که بر این کار می توان گرفت این است که این اختلاف و مغایرتی که در نسخ هست گاهی چندان تأثیری در یکپارچگی و پیوستگی مفهوم کلی غزل ندارد و می دانیم که اصولاً در غزل ضمن اینکه محور مفاهیم ابیات ثابت است ولی از جهتی هم در تفکیک کلیت مفاهیم آن، هر بیت می تواند جداگانه، مستقل و زنده و تمام باشد و گذشته از این چگونه به یقین قابل قبول است که تغییرات مکانی آقای شاملو که بر اساس منطق فکری و مصالح متغیر ذهنی ایشان در شرایط متفاوت حال و قال صورت می پذیرد، صورت اصلی غزل و ابیات آن خواهد بود. در بررسی متن کتاب در این خصوص به نکاتی دیگر اشاره می کنیم:
قسمت دیگر مقدمه در شناخت حافظ و توجیه خصوصیات غزل اوست که گذرا به چند مورد
اشاره می کنیم:
در صفحه 35 چنین آمده است. شناخت حافظ از جهان شناختی علمی نیست و مصالح فکری او و هر انسان اندیشمند دیگری در آن روزگار نمی توانسته است در حدی باشد که با آن بتوان نوعی جهان بینی علمی عرضه کرد...
معلوم نیست منظور از شناخت علمی که حافظ و اندیشمندان آن روزگار فاقد آن بوده اند، چیست؟ و اگر حافظ شناخت علمی داشت چه اثر عمیقی در غزل او می گذاشت که موجب ارجحیت و امتیاز و ارزش بیشتری برای سخن او بود و یا اینکه اصولاً لازم است شاعر با شناخت علمی در حد یک عالم علوم شیمی و فیزیک و ریاضی به شعر بپردازد یا باز آیا حافظ قرن هشتم می بایست شناخت علمی در حد عالم امروز از حیات و جهان و اشیاء و اکتشافات و اختراعات داشته باشد؟ «از کوچه رندان» عبدالحسین زرین کوب جامع ترین ماخذ در این مورد است.
از اینها که بگذریم آیا هر گاه شعر در کاملترین و متعالی ترین شکل آفرینش باشد و شناخت حیات و پدیده ها و علت العلل ها و ژرف نگریها بهره ای در حد یک شناخت فلسفی و عمقی به شاعر داده باشد و شعرش در حوزه ابهام شاعرانه و زبان شاعرانه، از مایه ها و عناصر آگاهی های ضروری نیز برخوردار باشد، باز باید بر آن انگشت گذاشت و در توجیه کار یک شاعر گفت شناخت او از جهان شناختی علمی نیست؟ آیا امروز که مسائل و مفاهیم علمی به اشکال مختلف و عرضه های متفاوت و زبانهای گوناگون در زندگی روزمره مطرح است، آیا شاعر با شناخت علمی شعر می گوید و استنتاج های علمی، مصالح ذهنی و شعری شاعر امروز است؟ و به طور کلی ضرورت این دانش علمی برای شاعر که نگرش و برداشت خاصی غیر از نگرش و برداشت عالم از زندگی دارد، تا چه حد است؟
در ص 36 مقدمه، مصحح یا «راوی» می نویسد: سرانجام چون برای پرسش های خویش جوابی قانع کننده نیافته است خسته و بی نتیجه در قلمرو «خوشباشی» قابل مقایسه با ادونیسم (Hedonism) و اودیمونیسم (Eudaimonisme) لنگر فرو کشیده و این سرنوشت جبری او بوده است.
این توجیه آقای شاملو از کار حافظ نیز نمی تواند درست باشد زیرا آنچه مسلم است حافظ در پایان جستجوها و کنکاش ها و بی سرانجامی های فکری به خوشباشی، نمی رسد و حتی خوشباشی خیامی با برداشت حافظ از سرانجام زندگی متفاوت است، زیرا وقتی خود حافظ می گوید:
از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
در می یابیم که خوشباشی که نوعی هیچ انگاری و بی خیالی و لاابالیگیری است با تفکر و تأمل حافظ از حیات متفاوت است و به یقین نمی توان گفت حیرت حافظ از سرانجام عمر همان خوش بودن و خوشباشی معمول و به خصوص مصطلح امروز است و عجیب تر اینکه برای تأیید این توجیه به ابیاتی استناد شده که مبین نظر خود نویسنده هم نیست. از جمله این ابیات:
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود گاه بی بصری
طریق عشق طریقی عجب خطرناک است
نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری
بیا که وضع جهان را چنانکه می بینم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
اگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر
چگونه کشتی از این ورطه بلا ببرد
ص 39 مقدمه
در ص 46 نیز به استناد بیتی از حافظ اشاره شده که گویا حافظ گرایشی به آیین مهر، داشته است، بیت مذکور چنین است.
سر حیرت بدر میکده ها می کردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
بر دلم گرد ستم هاست – خدایا مپسند
که مکدر شود آیینه مهر آئینم
آنچه مسلم است این استناد و این برداشت هر دو نادرست، غیر معقول و غیر منطقی است.
در ص 40 مقدمه آمده است «حافظ و خیام که هر دو معاد را انکار می کنند... » و در ص 48 نیز آمده است «عشقت رسد به فریاد، گر خود بسان حافظ، قرآن زبر بخوانی با چهارده روایت، این که نشان دهنده گوشه ای از معتقدات اوایل جوانی حافظ است......... الخ»
به طور کلی نه آنکه کلمه «مهر» نمی توند مبین نظر و گرایش حافظ به آئین مهر باشد اصولاً باید در توجیه و انطباق شعر حافظ در حوزه مکاتب و مذاهب و فرق با احتیاط قدم گذاشت و نظر داد زیرا هر یک از این مفاهیم و مسائل، به عنوان پله ای برای عروج حافظ به قله برداشتی خاص و نگرشی ممتاز و دریافتی ویژه مورد بهره وری قرار گرفته است و همه اینها بصیرت و اندیشه او را چشم اندازی تازه بوده اما مرحله ای برای درنگ و توقف و تعصب نبوده است. مسئله قرآن و حافظ نیز چیزی نیست که سرسری و بی مطالعه و متجددانه، از آن گذشت و نظر دارد زیرا مسلم است البته برای کسی که با سخن حافظ و قرآن، الفتی عمقی داشته باشد که کلام حافظ و غزل او با قرآن و کیفیت شأن نزول آیات پیوندی ماهیتی دارد و به سادگی نمی توان از تأثیرات مختلفی که قرآن و روایات و احادیث و دلبستگی خاص به این تأثیرات، در غزل او گذاشته است، چشم پوشید. حتی به یقین باید پذیرفت که توجه حافظ به قرآن در سراسر عمر و در شرایط مختلف سنی و شعری او، به شکلهای مختلف از نظر لفظ و مفهوم وجود داشته است. گذشته از مفهوم اصولاً فصاحت قرآن در بیان حافظ
سایه روشن های بسیار دارد و قابل قبول نیست که اگر در بیتی، غزلی سخن از قرآن است، چه با صراحت و چه با کنایت- آن را مربوط به اعتقادهای زودگذر حافظ در روزهای جوانی و اوایل عمر بدانیم و حافظ پخته و مجرب و سالخورده را فارغ از مقوله ها بشناسیم.
    در ص 40 باز در تأیید این گونه نظرات آمده است که «راز موقعیت استثنائی حافظ و خیام که هر دو معاد را انکار می کنند و......»
در اینجا حرف بر سر این نیست که حافظ به معاد اعتقاد داشته یا نه، بلکه سخن بر سر این است که چنین به صراحت نمی توان حافظ را کنار خیام گذاشت و خصوصیت موقعیت استثنایی او را نفی معاد و انکار روز قیامت دانست، زیرا به همان اندازه که می توان چنان برداشتی داشت، به کرات در غزلیات و ابیات بسیار نکات و اشاراتی می توان یافت که سخن از روز رستخیز و هول روز قیامت و جزا و حقارت بشری در مقابل این ابهام و الهام مذهبی است.
و باز این بدان معنی نیست که حافظ «روزشمار» و زندگی دوباره را برای پاداش و جزا در قالب واقعیتی غیر قابل انکار و قاطعیتی غیر قابل تردید پذیرفته است، بلکه بدان معنی است که معاد لااقل در معیار یک استعاره یا ابهام شاعرانه و در حد یک حیرت و هراس و جهل فلسفی، در سیر و حرکت فکری غزل حافظ مطرح است و نمی شود اعتقادی چنین را
پیاله بر کفنم بند تا سحر گه حشر
بمی ز دل ببرم هول روز رستاخیز
و یا.......
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبیح شیخ و خرقه رند شرابخوار
با صراحتی خیامی:
باز آمدنت نیست، چو رفتی، رفتی...
در جدول تقسیم و تنظیم عقاید مشابه، در یک ردیف و خط گذاشت. نکاتی دیگر از مقدمه که قابل بحث است یکی توضیحاتی است که درباره حکایات و روایات تذکره ها و جنگ ها و تواریخ درخصوص زندگی حافظ و روابط او با مردم روزگارش در مقدمه کتاب آمده است. آنچه در این مورد به اختصار باید گفت این است که:
صحت و کذب تاریخی این قصص و روایات – به هر صورت که هست- فعلاً مورد نظر نیست بلکه آنچه در این زمان قابل اهمیت است موجودیت کنونی آنها و خطوط گاه جالب و اصیلی است که در آنها می توان برای شناخت مبهم حافظ و روابط اجتماعی و انسانی او یافت.
در ص 47 نیز اشاره ای درخصوص «سروده های خطرناک» حافظ آمده و نویسنده معتقد است آنچه به نام دیوان حافظ در اختیار ماست، همه سروده های حافظ نیست،» آنچه مسلم است این است که مهمترین و به اصطلاح خطرناک ترین آثار او از
یک سو و آخرین سروده هایش از سوی دیگر به طور قطع از میان رفته است...»
این عقیده نیز با چنان قاطعیتی که آقای شاملو اعتقاد دارند قابل قبول و مورد یقین نیست، چرا که اگر قرار بود بر معیار خطر غزلی بماند یا از بین برود یا باید بقیه نیز باقی بوده و یا خیلی از آنچه فعلاً در دیوان حافظ است نیز همراه با سایر سروده های خطرناک از بین رفته بود.خطرناک ترین روزهای زندگی حافظ روزگار حکومت جبار امیر مبارزالدین است که در میخانه ها بسته می شود و بربط و صراحی شکسته می شود و در خانه تزویر و ریا گشوده می گردد و شاه ابواسحق همراز و هم پیاله سخن شناس حافظ دوست را به شقاوت و قساوت سر می برند و دل آزرده و سوخته حافظ را به سوگی جاودانی می نشانند و او نیز خاموش ننشسته و گذشته از غزلهایی که در رسای مراد خود ساخته است، غزلهایی دارد که فریاد است و اعتراض، و به صراحت و کنایت بر امیر مبارزالدین تاخته است و حتی به طنز لقب «محتسب» به او داده و می دانیم که این گونه غزلها مانده و جزء سروده های خطرناک از بین نرفته است، از جمله این ابیات که بی هیچ تحقیق می توان در دیوان حافظ بسیار یافت. گزینش این ابیات اشاره ای به کلیت غزل هاست:
اگرچه باده فرح بخش و باد گلبیز است
به بانگ چنگ مخور که محتسب نیز است
صراحئی و حریفی گرت به چنگ آید
به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است
در آستین مرقع پیاله پنهان کن
که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است
به آب دیده بشوییم خرقه ها از می
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
مجوی عیش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف این سر خم جمله دردی آمیز است
سپهر بر شده پرویز نی است خون افشان
که ریزه اش سر کسری تاج پرویز است
فقیه مدرسه دی مست بود و فتوا داد
که می حرام ولی به ز مال اوقات است
***
بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که در این منزل خوابست
***
از کران تا به کران لشکر ظلمست ولی
از  ازل تا به ابد فرصت درویشان است
***
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تکفیر می کنند «تغریر می کنند»
    می، خور که شیخ و زاهد و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
و این هم از جمله غزلهایی است که بعد از آن دوران خفقان و ستمگری ساخته است.
شد آنکه اهل نظر بر کناره ای رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
ببانگ چنگ بگوییم آن حکایتها
که از نهفتن آن دیگر سینه می زد جوش
شراب خانگی ترس محتسب خورده
بروی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش... الخ....
شکی نیست که می توان پذیرفت بعضی از غزلهای حافظ احتمالاً به جهات مختلف از بین رفته و آنچه مانده سروده های کامل او شاید نباشد. اما با یقین و بی هیچ دلیل موجه و مستندی فتوا دهیم که شعرهای خطرناک حافظ از بین رفته و آنچه مانده سروده های بی خطر و ساده و معمولی اوست، سخنی است
غیر قابل قبول و سخت بی اساس و نابخردانه.
در ص 51 مقدمه درباره غزلی از حافظ چنین آمده است:
    ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می
طامات تا بچند و خرافات تا بکی
بشنو که مطربان چمن راست کرده اند
آهنگ چنگ و بربط و طنبور و عود و نی ... الخ...
در توضیح نوشته اند:
«نمونه نهایی چاپخانه را که نگاه می کردم متوجه نکته ای شدم، ساقی «این در ابتدای غزل سخت نامربوط افتاده است، ساقی خوشخوی و همیشه یار و مهربان حافظ را با طامات و خرافات چکار؟ بیش از چهل نسخه، همه ساقی ضبط کرده اند بی هیچ نسخه بدلی در حاشیه، اما این خطاب به کلی بی ربط به نظر می آید. کلمه ساقی را به صوفی مبدل کردم و با شیوه ای
که برای تنظیم و ترتیب ابیات آموخته ام یکایک را با فرض این کلمه به محک زدم اکنون همه چیز به جا می افتاد این کلمه جز صوفی نمی توانست باشد...»
به راستی که برای من حیرت آور است با چنین شهامتی کاری خطا و ناپخته را اقرار کنیم و بی هیچ دلیل و استنادی دیگران را نیز به قبول آن وا داریم. آقای شاملو نخست فراموش کرده اند که مسئولیت کاری را به عهده گرفته اند که مالکیت شخصی در آن ندارند. پشتوانه ادبی و فرهنگی و میراث عظیم زبان فارسی را که گذشته و حال و آینده در آن سهم ماندگار دارند به سادگی پیش روی گذاشته اند و بر هیچ معیار و ضابطه مسلم و استوار و سالم تحقیقی، کلمات آن را به میل و اراده و هوش خود که آن هم زاییده مکان و زمانی خاص و شرایطی امروزی و محله ای و خانگی و دوستانه است تغییر می دهند و می نویسند: کلمه ساقی را به صوفی مبدل کردم! گذشته از آنکه معلوم نیست بر اساس چه صلاحیتی چنین می کنند اصولاً موازین تحقیق متون کهن را نیز در نظر ندارند، آن هم نه متنی معمولی و گمنام.
این کار خود سرانه همان شیوه ای است که اشاره کرده اند و در سراسر متن کتاب مرعی و مرسوم است و اگر استاد فرزاد معتقدند آنقدر با حافظ آمیخته اند که فاصله زمانی و مکانی با او ندارند و چنان بر سر حافظ آورند، آقای شاملو که کلمه و بیت می سازند و به اسم حافظ چاپ می کنند باید یا خود شمس الدین محمد حافظ باشند و یا روح آن مرحوم در شاملوی قرن بیستم شکفته باشد.
ایشان معتقدند تغییر ساقی به صوفی مفاهیم بعدی غزل را با خطابیه مطلع غزل ارتباط می دهد و طامات و خرافات با صوفی ارتباط دارد نه با ساقی.
عجیب است که توجه نکرده اند در بیشتر غزلهای حافظ و ساقینامه ها اگر خطاب مورد خطاب ساقی است دلیل ندارد که آنچه در ابیات بعدی می آید همه مربوط به ساقی و خصوصیات او وکار او باشد. این نوع خطاب معمول است و شاعر برای اینکه آنچه را بعد می گوید برای کسی حکایت کند و خلاصه «مخاطبی» داشته باشد بهتر از ساقی که باده سقایت می کند و همنشین زیبا روی و رفیق همدردی است، چه کسی می تواند باشد و انکار در ادبیات منظوم ما معمول و مرسوم است، به خصوص که حافظ همیشه از خود می گوید تا از زاهد و صوفی و واعظ
ریاکار بگوید.
و در اینجا نیز به ساقی می گوید بهار آمد، قدح لاله پر ز می است باده بریز و شراب بیاور و بعد به صورت تقریباً جمله برگشت و معترضه به خود می گوید- آن هم رو درروی ساقی که چقدر می توان طامات بافت و خرافات گفت، بیت دوم نیز که دنباله همین اشارت است چنین است:
مسند بباغ بر که بخدمت چو بندگان
استاده است نمرود کمر بسته است، نی
حال توجه کنید که این بیت زیبای متناسب با مطلع غزل و به علاوه با آن همه ظرافت بیان و تشبیهات و توصیفات و صنایع بیانی و بدیعی چگونه به بیتی نامتناسب با مطلع و فاقد همه خصوصیات بیت اصلی تبدیل شده و در نتیجه یکپارچگی غزل نیز خراب شده و مجموعه ای از سازهای ایرانی در کنار هم آمده و بیشتر به کار فروشگاههای موسیقی می خورد:
    بشنو که مطربان چمن راست کرده اند
آهنگ چنگ و بربط و طنبور و عود و نی
برای نمونه در غزلهای دیگر حافظ می توان ابیاتی یافت که خطاب به ساقی است و مفاهیم و مطالب بعدی غزل مسائلی دیگر است و حرفهایی دیگر
از جمله:
ساقیا برخیز و در ده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
گرچه بدنامی است نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را
***
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
آصف صاحبقران جرم بخش عیب پوش
***
ساقیا جام می ام ده که نگارنده غیب
نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد!؟
***
ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند
کانکس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
پند حکیم عین صواب است و محض خیر
فرخنده بخت آنکه بسمع رضا شنید
***
ساقی چو یار مهرخ از اطلس راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم
آنچه قابل قبول نیست تغییر کلمه و ترکیب ابیات غزل هاست، به فرض اینکه کلمه ای به نظر محقق و مصحح رساتر و احتمالاً بهتر برسد، چرا که اگر کار بر این روال پیش رود روشن است که در فاصله ای کوتاه چه بر سر حافظ و غزل او خواهد آمد کما اینکه هم اکنون آمده است.
بررسی مقدمه دیوان حافظ به روایت آقای احمد شاملو را با نقل این جمله از راوی، تمام می کنیم. در ص 35 برای توضیح مقدمه چنین
 آمده است:
«من خود از ماحصل کار راضی نیستم و تسویه ای مجدد را لازم می دانم. خود معترفم که هنوز غزلهایی کامل یا ابیاتی پراکنده در سراسر این متن هست که متأسفانه گاه، حتی از آنچه در متن نیامده نیز ضعیف تر است...».
به راستی آیا درست است با قبول نواقص بسیار آن هم در کاری بزرگ- باز آن را در نسخ متعدد انتشار دهیم و کاری آشفته و پراکنده و به قول خود مؤلف ضعیف را، پریشان تر و پراکنده تر سازیم(1).
بررسی متن کتاب مقالتی مفصل و حوصله ای کافی و وافی می خواهد زیرا گذشته از تحریف و تغییر و آشفتگی به مسائلی بر می خوریم که شگفت انگیز و حیرت آور است در چند مورد معلوم نیست چگونه و چرا- فقط به جهت ناآگاهی و فقدان مطالعه کافی، ابیاتی از غزلهای سلمان ساوجی به صورتی آشفته با غزل حافظ آمیخته شده، از جمله این غزل:
جانا ترا که گفت که احول ما مپرس
بیگانه کرد و قصه هیچ آشنا مپرس(2)
در چندین مورد بدون آنکه غلط چاپی باشد کلماتی مثل ضلالت و محراب با املائی غلط و نامتناسب و بی معنی آمده است بدین صورت ظلالت، مهراب که علت فقط ناآگاهی مؤلف از معانی صحیح کلمات بوده است، از جمله:
سالک از نور هدایت طلبد راه به دوست
که به جایی نرسد گر به ظلالت! برود
***
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که مهراب! به فریاد آمد
نماز در خم آن ابروان مهرابی!
کسی کند که بخون جگر طهارت کرد(3)
در اولین غزل کتاب:
صلاحکار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
صلاح و کار معلوم نیست چرا به صورت
 ترکیبی صلاحکار آمده و بدون توجه به آهنگ شعر به جای «از» »کز» آمده است و از همه مهمتر بدون آگاهی از علم قافیه «تا بکجا» را «تا به کجا» نوشته اند،
در صورتی که اگر توجه می کردند در می یافتند با چنین تغییری در طرز نوشتن قافیه بیت غلط و خراب می شود زیرا در این غزل «ب» که رَوی است ساکن است و در علم قافیه «غلو» نامیده می شود، به نظر گروهی از جمله سودی عیب قافیه است چرا که باید «ب»
را ساکن خواند تا مصرع غزل در شکل کلی غزل درست شود اما با طرز نوشتن آقای شاملو وضع قافیه کاملاً مغشوش و درهم تر می شود. حرف بسیار است اشارتی بود.
پی نویس:
1- بعد از ایراد این سخنرانی و چاپ آن در مطبوعات آقای شاملو ضمن حمله شدید به کنگره در موارد بسیار اقرار کردند که کتاب اشتباهات بسیار دارد ولی علت بیماری من و نداشتن دسترسی به دستنویس های چاپخانه بوده است. این هم به مصداق همان مثل معروف، عذر بدتر از گناه است.«خ»
2 و 3 - ر- ج دیوان حافظ شیراز- احمد شاملو ص 372 غزل 274، صفحات 175 غزل 131، 232 غزل 174، 307 غزل 226.