آسمان آبی، روز آفتابی دلنواز، هوای مطبوع و ملس، پرواز برگهای رمنده و عبور ابرپاره ها در تلألو خورشید نیمروز ابزار لحظات تأملانگیز از مابقی عمری است که چون باد در حال گذر است و همانند خاک چهره را در فرسایش چهار فصلی از زندگی به تغییر میبرد و شدنی دیگر را در مسیر کمال میپیماید.
عشق که جوهره حرکت آدمی و حیوان و نبات است در طاقت و صبوری به کوهها فخر میفروشد و در نوازندگی، بستر دشتها را به سکوتی مقدس فرا میخواند و رودها را به رفتن و رفتن تشویق میکند تا آبشارانی از فراز سنگهایی که روزگارانی در عهد عتیق گدازههای آتشفشانی بودند فرو ریزند و از طراوت و ترنم آنها گلپونههای وحشی در خوابی عمیق گرده بگردانند.
درخت و آب و سبزه، ابر و باد و آتش، باران و رعد و سیل، همه در کار این خاکند که آفتاب با نظمی دقیق آنها را میآراید و انسان نیز که امانتی است فرستاده از بهشت در روی این کره خاکی در تضادی گاه برابر و گاه نابرابر درد و رنج، غم و شادی، داشتن و نداشتن و افسردگی و سرزندگی را تجربه میکند. آدمی هم بهاری دارد و خزانی اما چونان چناران که همه ساله جوانههای جدیدی میآورند از پس هر خزان آدمی دیگر میآید و عالمی دیگر میسازد.
و این خاصیت طبیعت است و قانونمندی خدا که به قدر فهم و بضاعت از این همه نعمت ما را نصیبی باشد کم یا زیاد که از قدیم خوانده و شنیدهایم.
«ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری»
و اما بعد.
پاییز را از آن رو بهار عارفان گفتهاند که خود بهاری دگر است به رنگ برگردان و به تجربت فصلی که سبزی به سرخی و سرخی به زردی میگراید چنانکه درختان در آرامش سرد چشم از آسمان برمیدارند و خوابی عمیق آنان را در برمیگیرد تا ریشهها فراغتی برای اندیشه داشته باشند.
انسان نیز در چهاردیواری طبیعت خدا بهاری دارد و پاییزی و زمستانی و تابستانی تا به هر فصل چشم بگشاید و دیده بر هم گذارد و حاصل عمل خود را در کتابت ذهن نقاد به جمع و تفریق درآورد که روز بازپسین با دستی پر از عشق و تلاش خالص به آیندگان تقدیم دارد و در جمع روندگان قرار گیرد تا تولدی دیگر.
چرا که به قول سعدی علیهالرحمه:
«آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحند
نه همه مستمعی فهم کند این اسرار...»
بر این اساس فهم ما از این جهان هستی با گذر از راههای صعبالعبور سیاست، اقتصاد، فرهنگ و نظامیگری توشهای است ماحصل چهار فصل عمر که نه با خود به گور میبریم، بلکه بر زمین میگذاریم برای آیندگان و وارثانی که چشم بر مال دارند و از حال غافلند تا باری دگر نوبتشان برسد در این چرخه زمانی.
خوشبخت آنکه قدر وقت دانست و عمر را به حاصلی خیر با گذر از شر در این جهان سراسر درگیر تضادها به پایان برد.
یا آنکه به درجهای از امید و اعتماد رسد که فضل خدای را برای خود و دیگران بیحد و شمار داند چرا که:
«فضل خدای را که تواند شمار کرد
یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد...»
آری در این برگریزان که گاه جوانهها بیبهره از بهاران به خزان میپیوندند و به قول سعدی: «راحت عاجل را به تشویش محبت آجل منغص میکنند...»
باید پیکر افسرده و نیممردهشان را در جوی خیابان یافت و از آنچه فهم نکردند حیف و دریغ خورد که ای دل غافل چه وقتهای عزیزی که به بطالت میگذرند بی بهار و بهانه چنانکه آفتاب هم از آنان رویگردان میشود و نسیم هم راه کج میکند و باران نیز بر آنها نمیبارد.
آری پاییز بهار عارفان است و ما از این همه نعمت غافلیم که نفسی هوای پاک و جرعهای آب صاف چه بهایی دارد.
افسوس که پسماندههای سوخت چنان با سرعت به جای ماندند که ما را تأملی و فراغتی برای درک طبیعت باقی نگذاشتند تا در اتاقکهای آهنی دربسته دلخوش به غذاهای زودرس شویم و لذت طبیعی نان تابه داغ را زیر دندانهای حریص حس نکنیم.
بگذریم و بگذاریم و بار دیگر به پاییز بنگریم. پاییز عمر رفته و اندک ماندهای که معلوم نیست در گذر از این همه حوادث ناگوار بتوانیم چشمی عارفانه به برگریزان بارهایمان داشته باشیم یا نه.
والسلام