صفحه 4--5 اسفند 88

 

حقیقتنژاد، معاون اداری- مالی شهرداری شیراز:
پیش بینی ما در حالت بدبینانه، تحقق 90 درصدی بودجه مصوب است

 

مدیرکل راه فارس:
محرومیت­زدایی از روستاها در گرو گسترش راه­های ارتباطی است

 

کاهش شدید حجم مخزن در 7 سد فارس

 

نشست تخصصی حفاظت و مرمت مجموعه جهانی پاسارگاد با حضور سفیر ایتالیا

 

پرده­برداری از تمبر شخصی شهرداری استهبان

 

مصرف برق غیرمجاز در پاسارگاد به صفر رسید

 

افزایش تردد و ترافیک در محور­های ارتباطی لارستان

 

مسابقه فرهنگی «سفیر سپیده» در اقلید

 

6 اسفندماه؛ روزی برای سلامت مردان

 

طرح «یک روز برای فردا» در آموزشگاه نمونه دولتی فرشتگان

 

گردهمایی مربیان فرهنگی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان فارس

 

مسابقه طناب­کشی ویژه شهروندان

 

ادامه نوشته

صفحه 3--17 دی 88

 

رئیس سازمان صنایع و معادن استان در گفتگو با «عصرمردم»:
ایران خودرو در فارس، خودرو سواری تولید می کند

 

پیاده­روی عمومی در زیباشهر

 

علی همت تأکید کرد:
اهمیت برنامه هاي اعتقادي در شهرک های صنعتی

 

همایش آشنایی با حقوق خانواده در فرهنگسرای خانواده

 

قطع موقت آب در قسمتی از جنوب شیراز

 

کارگاه آموزشی «دیابت» در آموزش و پرورش ناحیه چهار

 

جشن تکلیف در بنیاد مسکن فارس

 

پرورش موفقیت­آمیز ماهی قزل­آلا در کانال خاکی

 

صندوق بيمه محصولات در کازرون، به موقع پرداختها را انجام نمي دهد

 

آباده، ميزبان قرآن پژوهان شمال فارس

 

راه اندازي 10 جايگاه CNG تا پايان امسال در فارس

 

مدیر بنیاد مسکن شهرستان کازرون:
آموزش، مقاوم­سازی را افزایش می­دهد

 

مدیر جدید آموزش و پرورش خرم­بید معرفی شد


ادامه نوشته

صفحه 13--2شهریور88

 

آیت­الله حائری در گفتگو با مدیرمسئول روزنامه «عصر مردم»
ای کاش به جز مجلس فعلی مجلس دیگری هم داشتیم

ادامه نوشته

صفحه 8--10 خرداد88

 

گفتگو دربارۀ مجموعۀ شعر «برف بر داوودی های سفید»
سروده: سیروس نوذری

آنچه می خوانید گفتگویی است دربارۀ مجموعۀ شعر «برف بر داوودی های سفید» سیروس نوذری. در این نشست عبدالعلی دست غیب «منتقد و مترجم»،  عزیز شبانی «شاعر و استاد دانشگاه»، مصطفی راحمی «داستان نویس» و خود شاعر شرکت دارند. این شیوۀ بحث شاید نوعی تمرین گفتگو و برخورد آراست که سوای ارزشهای ادبی و نقادانۀ بحث، مفید و قابل توجه است. متأسفانه به دلیل کیفیت بسیار نامناسب ضبط و نوار، بخش هایی از گفتگو قابل پیاده شدن بر کاغذ نبود و همچنین ادامۀ بحث به دلیل تمام شدن نوار در متن وجود ندارد.
مصطفی راحمی: آقای نوذری لطفاً به عنوان شاعر این مجموعه، بحث را شروع فرمایید.
نوذری: دفتر شعر «برف بر داوودی های سفید» در واقع ادامه همان مجموعۀ شعر (آه/تا/ماه) من است با این تفاوت که در مجموعۀ (آه/ تا/ ماه)، منِ شاعر بیشتر ناظر بر طبیعت است اما در مجموعه بعدی که در دو فصل تنظیم شده، فصل نخست (با جان اشیا) درگیری شاعر است با روح اشیا که در ذهنیت من جان دارند.
فصل دوم: (با جان خاکستر) برخورد و هم کلامی من است با مسئلۀ مرگ.
راحمی: دلمشغولی اصلی شاعر مرگ است.  حتی قسمت هایی که ظاهراً مربوط به مرگ نیست باز هم به مرگ باز می گردد مثل شعر زیر:
از سرانجام سرو
پرسش بی ثمر
میان بادها
برف داوودی های سفید- ص 84
این باد حامل مرگ است و این توجه بیش از حد شاعر به مرگ که بهانه آن هم مرگ دوست اوست خود به خود سؤال برانگیز است که چگونه مرگ یک دوست تمام ذهن شاعر را اشغال کرده است.
شبانی: یک شعر بسیار زیبایی در این مجموعه هست که کلید مرگ - آگاهی شاعر است. من دوست دارم ضمن خواندن آن، روی شگردهای هنری آن نیز صحبت کنم:
روی بر سنگ نهاد وُ
سر بر نداشت
سنگ- پشت پر
همان- ص 65
روی وُ پشت، سر نهاد و سر برنداشت- سنگ که لحد است و سنگ پشت...
آیا در همین شعر کوتاه می توان وجهی فلسفی یافت؟ اما پاسخ من این است که شاعر به مرگ، فلسفی نیاندیشیده است بلکه نگاه او و حس او، عاطفی است که اگر رویکرد او فلسفی بود، شعر او جایگاه ویژه ای می یافت. اما شعر او از نظر عاطفی قوی است.
نوذری: اساساً توجه به مرگ، خود به خود فلسفی است. زیرا توجه به آن، توجه به بنیادی ترین موضوع زندگی است. یعنی نمی توان به مرگ اندیشید، اما متوجۀ فلسفه نبود. اما این که بار عاطفی شعر قوی ا­ست کاملاً این را می پذیرم.
دست غیب: بیشترین مسئله در شعر نوذری مسئلۀ زمان است. موضوعی که مدام در آن تکرار می شود:
یک سال بر آن سنگ گذشت
یک روز
بر این داوودی
همان- ص 92
مطلبی در تورات هست که می گوید تنها روزهای عمر را شماره می کنند، ایام مرگ را نمی شمارند:
هفت ساعت نیست
که رفته است
ای هفت سال!
همان- ص 93
کاری که نویسنده تعهد می کند در درجۀ اول اهمیت است که به نوع شعر برمی گردد. اگر من بیست سال پیش این نوع شعر را می خواندم  آن را جزو ادبیات سیاه طبقه بندی می کردم. اما امروز که قضیه برای ما روشن تر شده است جور دیگری به قضایا نگاه می کنیم. آن نوع تعهدی که شاعر کرده باید کاملاً معانی خود را بیان کند. گاهی اشکال در الفاظ است، یک وقت در معانی و زمانی هم اشکال از عدم درک منتقد.
زمانی بود که من نظر دکتر آریان پور را در مورد فالکنر پرسیدم که گفت: «نام این پدر سوخته را پیش من نیاورید زمانی که اول بار فالکنر را خواندم چیزی از آن نفهمیدم و این عدم درک البته مشکل من نبود بلکه وجهی عمومی داشت.»
اما به هر حال وقتی کسی از اندوه و رنج از دست رفتگی می گوید شعر او اندوهبار است.
مثل این شعر حافظ:
آن یار کزو خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
یا مرگ پاتره کل و رابطه اش با آشیل... . زمانی دیگر شرایط جور دیگری است. مثلاً بهار آمده و برای حافظ و سعدی شادی آفرین است و در این جا لحن شعر عوض می شود. وقتی شاعر روی مسئله ای متمرکز می شود مسئله ای مثل مرگ- ما تنها تا آستانۀ مرگ پیش می رویم. کارهایی که مثلاً داستایوفسکی انجام داده: (ادبیات کارناوالی) قهرمان او بر سنگی نشسته و صداهایی را در گورستان می شنود. اما حرفهایی که می شنود، وقایعی است که در زندگی روزمرۀ بشر اتفاق می افتد. «نیچه» می گوید آنچه از آسمان و بهشت و دوزخ ساخته اند از زندگی ما گرفته اند. با مردن می شود تماس گرفت اما با مرگ نمی توان.
نکتۀ دیگر: وقتی شاعر بر فکر اصلی متمرکز شد خواه و ناخواه گروهی از خوانندگان را از دست می دهد. زمینۀ شعر حافظ بسیار تاریک است مدام با ناپایداری و مرگ و خون مواجه هستیم. البته این مرگ اندیشی و خون در تفکر ایران باستان نبوده و بیشتر از مسیحیت اولیه وارد فرهنگ ما شده. حتی همان طور که مهرداد بهار نشان داده داستان سیاوش مال آسیای کوچک است.
به این بیت حافظ توجه کنید:
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می زدل ببرم هول روز رستاخیز
اما حافظ مرگ را به ضد خودش بدل می کند و عامل دیگری را وارد ماجرا می کند. یعنی همان که بتهوون گفته: شادی از راه رنج. حافظ به این ادراک می رسد. چون زندگی کوتاه است ارزش دارد. چون عمیقاً بر پایه رنج استوار است باید به زندگی معنا و شادی تزریق کرد.
اما مطالبی که در کتاب شما (نوذری) آمده است اینگونه است که مثلاً در آلبومی عکسی را می بینیم. که یادها و خاطره هایی همراه آن است. این عکس حضور می یابد.
(Peresante)  این عکس در برابر ما می ایستد.   ما نه به عنوان یک ابژه بلکه یک عنصر زنده (Existancial) به آن نگاه می کنیم. عکس با ما ارتباط (Communication) برقرار می کند. فکر می کنم که شما در این کتاب چنین می کنید که صرف نظر از ناپایداری، حضور مرگ و تماس با زمان نیز هست. سیروس آمده فنجانی که روی میز است را نشان داده که در واقع غیاب چیزی را نشان می دهد. شما با نشان دادن غیاب اشیاء تأثیر حضور آنها را بر دانستگی خود نشان می دهید.
نوذری: من واقعاً معتقدم که اشیاء زنده هستند چه آنها که در طبیعت هستند مثل پاره سنگی چه آنها که دست- ساز آدمی. هیچ چیز نیست که در جهان حضور داشته باشد و حیات نداشته باشد هر چیز که وجود دارد، زنده است. وقتی شاعر برای نشان دادن آنها تلاش می کند آنها هم در این تلاش مشارکت می کنند. من تلاش کرده ام این مسئله را نشان دهم:
فرصتی به کام اشیا
اکنون که خانه
آرام است.
همان- ص 27
دست غیب: جان داشتن و بودن اشیاء به معنایی که Existance  دارند نیست. فقط انسان Existance دارد یعنی نیروی ارتباط دارد و قادر است افکار و اندیشه های خود را با دیگران رد و بدل کند. هایدگر می گوید: وقتی چکش را به دست می گیرید وجود دارد. اما انسان Existance است و یکی از وجوه آن مرگ آگاهی و مرگ اندیشی است. زیرا تنها باشنده ای که به مرگ می اندیشد انسان است. دیگر این که جوش و خروشی در انسان است که تبدیل به شعر و هنر می شود. مثل خبر رسیدن شمس به قونیه:
بیایید، بیایید که دلدار رسیده است.
در خبر خوش جان ما اوج می گیرد و در خبر ناخوش سقوط حادث می شود. مانند آنکه کامو نشان داده است.
انسان با خود شی نمی تواند ارتباط بگیرد. وقتی که می گوییم سنگ به چیزی عظیم تر اشاره می کنیم. مثلاً در شعر حافظ (می) الکل نیست. به چیزی بزرگتر از شراب اشاره می کند:
عارف از پرتو می راز نهانی دانست
که رازی در آن نهفته است.
نوذری: در نظام اسطوره ای اشیاء جان دارند. این نگاه هنوز در ذهن ما وجود دارد. من احساس می کنم آنچه خارج از جان ما هست، جان دارد. شاید بیمار گونه باشد اما هست و باید آن را نشان داد. باید جهان را با جنون در آمیخت تا به هنر دست یافت.
دست غیب: این نگاه متولوژیک است و مربوط به دورۀ جان پنداری است که این در کلام و قصه و شعر نمایان شده البته نمی خواهم بگویم توهمات است.
نوذری: می دانم. اگر توهمات است باشد این که در هنر اشکال ندارد. جنون در حوزۀ شعر معنا می یابد. اساساً در هنر عنصر اسکیزوفرنیک وجود دارد.
دست غیب: از نظر پوزیتیویسم، هیچ اژدهایی حرف نمی زند، هیچ پریچه ای در بیشه ها نبوده تا سرود بخواند.
شبانی: اما شاعر حضور لفظی دارد. مثلاً سیمرغ در طبیعت وجود ندارد اما در کلمه و لفظ حضور می یابد. مثلاً در هنر نوین پیکاسو دوشیزگان اونیون را به وجود آورده و به آنها حیات داده است بی آن که آنها حضور داشته باشند.
دست غیب: می خواهیم بدانیم چه چیز انسانی در شعر نوذری وجود دارد. هر قدر هم به انتزاعات بروید،  باز شما را به همین چیزهایی می رساند که در واقعیات است. مگر این که نوعی تفکر دیگر داشته باشید. اگر داستایوفسکی واقعاً معتقد بود که مردگان حرف می زنند آن وقت ما به عنوان منتقد ناچار بودیم با او سرشاخ شویم. کما این که وقتی نیچه به الهیات انجیلی می رسد چنین می کند.
اگر مرگ را می گویید اما زندگی را توضیح دهید، اهمیت دارد. اگر شما با من تماس بگیرید و در من اندیشه ای، حسرتی و تأسفی برنیانگیزید کل مسائل هدر می رود. مثلاً عناصر اسطوره ای که در آثار  فردوسی هستند برمی گردند به عناصر واقعی زندگی. اگر منظور شما نشان دادن شی در ذات خود است بدون توجه به آگاهی انسانی چنین کاری امکان ندارد.
نوذری: اما باید به نمونه ها  ارجاع کنیم. بحث شما کلی است و نمی تواند روشنگر شعر من باشد. لطفاً توجه کنید:
برای تو داوودی می آرد
برای میز
و ظرف سیب
ص 35
شاعر برای کسی که دوستش دارد گل داوودی می آورد. اما این گلها تنها برای او نیست بلکه برای میز و ظرف سیب هم هست. یعنی این میز و ظرف سیب به همان اندازه زیبا و عزیز هستند که «او». درست است که به هر حال وجه انسانی وارد شعر می شود اما این از طریق اشیا اعمال می شود که به همان اندازه مهم اند که «او». یعنی شاعر توجه ما را از آن که دوستش دارد معطوف می کند به اشیایی که حضور دارند و کسی آنها را نمی بیند و به ما می گوید نگاه کنید چه ترکیب زیبایی فراهم آمده است از «او»، میز و ظرف سیب با گل های داوودی که به کمال می رسند به بیان دیگر این یک تابلو طبیعت بی جان (Still Life) است در حضور «او» که دوستش داریم.
دست غیب: من مطلقاً نمی فهمم.
نوذری: مثال دیگر:
فانوس ها
دیده اند
هر چه می بینیم
ص 26
دست غیب: این فانوس ها باید جان داشته باشند، تا ببینند.
نوذری: در ذهن من شاعر، جان دارند و می توانند هر آنچه را که ما می بینیم حتی پیش از ما ببینند. چون به محض روشن شدن هاله ای از روشنایی گرد خود فراهم می آرند که پیش از آن که ما را به کار آیند جهان خود فانوس را روشن کرده اند.
دست غیب: شما می گویید من اشیا را در حاق واقعیت خود می گویم. اما طرز بیان و مایه اصلی می خواهد اندوه و حسرتی را بیان کند. هنر به استعاره، مجاز و فرم متوسل می شود و هر قدر در عالم انتزاع فرو روید در واقع به واقعیات نزدیک تر شده اید. هر آنچه درباره عناصر واژه ها بگویید وجه انسانی آن را خواهید گفت کلام، خودش نوعی سحر و جادو است. وقتی شاملو می گوید: ای زنی که صبحانۀ خورشید در پیراهن توست، این یک اشاره جنسی است.
یا فروغ که می گوید: من پری کوچک غمگینی را می شناسم که... اگر بگوییم چنین پری کوچکی در واقعیات وجود دارد، من این را نمی پذیرم. زیرا خارج از ذهن وجود ندارد.
نوذری: اما آن پری کوچک غمگین، در ذهن ما واقعیت و حیات یافته است. شعر واقعیت و خیال را جابجا می کند. گاه واقعیت را در جای خیال می نشاند و گاه خیال را بدل به واقعیت می کند. این مکانیسم شعر است. مسئله این است که چقدر می توان به اشیاء ارزش داد. اگر آنچه را که در ماهیت اشیا هست به همان اهمیت و ارزش های قراردادی بشری بنمایانیم چه اشکال دارد.
دست غیب: ما شعر می گوییم، مورچه که شعر نمی گوید و آنچه می گوید کلام بشری است.
نوذری: بگذارید مثالی بزنم، صائب تبریزی بیتی دارد:
دست از کرم به جرم تنگ مایگی مشوی
یک برگ خشک کشتی صد مور می شود
این بیت به ما می گوید که با کمترین داشته می توان به فکر انسانهای دیگر بود. باید از خود بیرون شد و هر چه داریم (حتی برگی خشک را) با دیگران شریک شد. شاعر ما را به استغناء فرا می خواند. یعنی آنچه گفته و ایماژی که ساخته در خدمت بیان حالات و خواسته های بشری او است.
اما همین مضمون را «ایسا» هایکوسرای نامی ژاپنی با اندیشه ای کاملاً متفاوت به کار برده است:
حشرات بر شاخه ای
بر آب می روند
آواز خوانان
در این هایکو انسان در مرکز و مقصود شعر نیست. بلکه حشرات اند که برجسته شده اند و شاعر حیات و زندگی آنان را می بیند که آوازخوانان بر شاخه ای برآب می روند؛ اندیشه ای عمیق که ما را متوجه حیات بیرون از خود، بیرون از سود و زیان انسانی می کند.
دست غیب: این نوع نگاه، چینی و ژاپنی است که انعکاس آن متفاوت است.
نوذری: من هم همین را می خواهم بگویم.
دست غیب: تصورات ما درباره  اشیا می تواند گوناگون باشد. مثلاً بوی گل مریم مرا آزرده می کند. ممکن است در نظر دیگری چنین نباشد. ماهیت موج در کنار ساحل با وسط دریا متفاوت است. وقتی شما به شئی به عنوان یک ابژه هنری نگاه می کنید، شئی یک حضور و حیاتی دارد که مخصوص خود اوست که این خصوصیات مربوط به تصور شاعر نیست. اگر شما بخواهید تنها به طور ابژکتیو چیزی را وصف کنید، امکان ندارد مگر با فرمول ریاضی، شئی همین که به کلام انسانی درآمد وارد دنیای استعاره و مجاز می شوید کلمۀ گل، میز و سیب خود مجاز و استعاره هستند. بنابراین وقتی سیب می گویید در عالم واقع و در حاق خودش با توجه به زبان انسانی صحبت می کنید. همین که شما بر شئی اسم می گذارید و با آن تماس می گیرید، شناسایی می شود. یعنی مطلبی می گویید و می خواهید شناسایی کنید و آن را بشناسانید. یک وقت گل را می آورید برای نشان دادن معشوق. وقت دیگر گل را می گویید که خود گل را بگویید مانند شعر «نرگس های ویلیام وود ورث» در تفسیر این شعر نوشته اند که مراد شاعر صرفاً بیان شادی بوده است.
نوذری: تلاش بیشتر من این است که خود نرگس را بگویم. البته همیشه این طور نیست اما در جان خود به اهمیت این کار واقفم.
دست غیب: شما به شئی نزدیک می شوید. همین کلمات را به کار می برید. یک چیز انسانی از آن بیرون می آید نه یک چیز اوبژکتیو وگرنه شما مجبورید به زبان فیزیک صحبت کنید.
راحمی: من می خواهم به عنوان خواننده نظرم را در مورد این شعر بیان کنم:
تمام شب
مریمی هستم
در تنگ آب
ص 24
در واقع من کاری به منظور شاعر ندارم، برایم جالب است که شاخۀ مریم در تمام شب در تنگ آب است و تنهاست و کسی آن را نمی بیند.
نوذری: در ذهن من این خود مریم است که حرف می زند. من عین گفتۀ او را، گل مریم را،  نقل کرده ام. می گوید تمام شب در گلدان هستم. در شب که عطر گل بیشتر می شود در شب که سیاه است و من سفید. ولی کسی مرا نمی بیند. این ها را او می گوید نه من شاعر. من می خواهم شما را متوجه شخصیت مریم کنم نه شخصیت خودم.
دست غیب: برای انسان اشیاء از جنبه کاربردی آن مطرح است. اگر سیب را به یک بچه یا گرسنه ای بدهید از جنبه کاربردی به آن نظر دارد. ما عموماً در زندگی روزانۀ خود چیزها و اشیاء را از نظر کاربردی آن نگاه می کنیم. سیروس به من می گوید: نه از این عالم بیرون بیا، ببین این شئی یا این حادثه خارج از جدول سود و زیان چه حالاتی می تواند داشته باشد.
نوذری: و به همین دلیل در چنین نگاهی، اشیاء شخصیت مستقل می یابند.
دست غیب: به نظر من این قابل دفاع است که در خود سیب که روی میز است و یا در گل مریم خود را جانشین می کنید.
نوذری: این جا تأکید می کنم که من نیستم مریم و سیب مستقل از من حضور دارند.
دست غیب: این یک چیزی است که وجود دارد. از کجا می فهمیم که وجود دارد. سند ما حواس ماست. بنابراین وقتی شاعر دربارۀ مریم می گوید در واقع یک عکس می گیرد. می گوید به آنها نگاه کن. در آنها در جدول سود و زیان نگاه نکن. این مریم تمام شب در تنگ آب است و کسی به آن توجه نمی کند.
تز «هوسرل» همین است و می گوید: «به سوی چیزها، نه به سوی افکار کلیشه ای» تا این جا با شما موافقم. یعنی این گل وجود خارجی دارد. این خود خصائصی دارد که وجود خارجی دارد. ما از طریق حواس به آن پی می بریم یک وقت شاعر مشخصات خود شئی را تا حد امکان وصف می کند یک وقت از دریچۀ تصورات خود به شیی نگاه می کند.
شما راه اول را می روید.
نوذری: این شعر را به عنوان مکمل شعر قبلی می خوانم:
فردا در این اتاق
لیوان آبی هست
با شاخه گلی پژمرده
ص 32
من نه تنها این گل را می بینم بلکه فردای آن را نیز از هم اکنون می بینم. گویی فردای نا آمده او بسی مهم تر از امروز اوست.
دست غیب: شما به خیام نزدیک می شوید. ما را در واقع متوجه لحظات فرّار می کنید. در واقع احساس و نگاه خود را نه تنها نسبت به زندگی که در مواجهه با مرگ توضیح می دهید.
این یک مضمون  مهم در شعر شماست. اما اگر می گویید که من شئی را به تمامی ابژکتیو نشان میدهم می گویم که این امکان ندارد.
نوذری: به این شعر توجه کنید:
لولای خسته ناله می کند
دری که می بندیم
دری که می گشاییم
ص 19
توجه کنید که من متوجه لولای دری شده ام که ما آدمیان بارها و بارها آن را می بندیم و می گشاییم  اما هرگز، هرگز به ناله او توجه نمی کنیم. اگر توجه ای هم داشته باشیم از صدای چندش آور آن آزرده می شویم. ولی متوجه نیستیم که این خود لولاست که ناله می کند. او است که رنج می برد. درست است که وسیله بیان من انسانی است. ولی آنچه من گفته ام برای انسان نیست برای لولایی است که درد می کشد و ناله می کند.
بی آن که توجه کسی را برانگیزد.
دست غیب: شما در واقع یک عکس از لولا، گل مریم و سیب گرفته اید. ما برای بیان حالات خودمان متوسل به اشیا می شویم که این البته کار تازه ای نیست. مثلاً اشک را به سیل تشبیه می کنیم اما سیروس می خواهد خود سیل را بیان کند.
شبانی: می خواهد حالت شی را بیان کند.
دست غیب: تو می خواهی شئی را در وضعیت اصلی خود بیان کنی. کار تو چون با کلمات انسانی به انجام می رسد حالاتی را در انسان تولید می کند که خارج از اختیار شاعر است. شاعر می نویسد و خود کنار می رود.
مثلاً:
خاموش کنم چراغ را
آنچه نمی بینم
زیباتر است.
ص 11
این خوب است یعنی روی همان جدولی که کار می کنی خوب است.
اما:
هم در این ریز- بار بهار
با رنگین کمان داروها
ص 14
یعنی چه؟
نوذری: بهار است. باران نم نم می آید، بهار با رنگین کمان همراه است. اما من بیمارم و رنگین کمان من داروهای رنگ به رنگی هستند که در کنار دارم.
دست غیب: این شیوه اشکال دارد. کلمه (دارو) آنچه را که می خواهی بگویی نمی رساند. تازه چیزی هم که گفتی، اگر نگفته بودی نیز مهم نبود. شعر خوب شروع می شود. اما ناگهان می گویید داروها. خود کلمه دارو چیزی را نمی رساند و اشکال کلامی دارد.
اما در نمونه زیر که سروده اید:
بقچه را گشود
و در بوی سالها
گم شد.
ص 16
در این شعر اجزا و المان هایی که به کار رفته بستگی تنگاتنگ دارند.
اما:
بانگ نوشانوش
برابر دنیا
برابر دیوار
ص 16
من نمی توانم بفهمم...
در این جا نوار تمام می شود، اما صحبت ادامه می یابد.

 

صفحه 9--18 فروردین 88

 

فوري ترين و بي واسطه ترين نوشته ها
گفتگوی مجله بروكلين ريل با حنيف قريشي
                                                                    برگردان: محمد رضا فرزاد

جهان نخستين بار در سال 1985 و همزمان با اكران فيلم «رختشويخانه من» با حنيف قريشي آشنا شد. فيلمنامه اي كه وي براي اين فيلم نوشت نگاه نويي به مسئله طبقات اجتماعي، تبعيض نژادي و جنسيت در لندن عصر تاچر داشت و بدين ترتيب نامزد دريافت اسكار فيلمنامه نويسي شد.
چندين سال بعد، وي با رمان پرشور و بي تكلف «بوداي حومه نشين» زبان ادبیات انگليسی را با ضرباهنگ گفتار محاورات مردم و داستان هاي جماعت مهاجران آسيايي مقيم لندن درهم آميخت.
حنيف در سرگذشت نامه خود «گوش من بر قلب او»، به واكاوي ژرف انديشانه رابطه ميان خانواده، نوشتن و زندگي پرداخت. متأسفانه كتاب صادق و تأمل برانگيز وي كه درنگي هراس انگيز بر وضعيت دنياي نشر امروز بود، هرگز در آمريكا به چاپ نرسيد.
من با حنيف در كافه اي در نزديكي خانه اش به گفتگو نشستم كه مي خوانيد :
در مجموعه مقالات – رويا ديدن و تدبير انديشيدن – پرسشي طرح مي كني : «اگر خود را از ضرورت خود بودن برهاني مثل چه كسي خواهي نوشت؟» آيا دنياي نشر امروز پذيراي چنين نوشته اي خواهد بود؟
من اصلاً به دنياي نشر و بازار و اينكه مردم چه مي خواهند فكر نمي كنم. من براي خودم مي نويسم اين طور راحت ترم. سعي هم مي كنم وقتي دارم به نويسنده ها درس مي دهم آنها را به همين كار تشويق كنم. صداي خاصي هست كه فقط در نوشته توست.
آيا بهترين نوشته ها، از بخش هاي كاملاً خصوصي فرديت ما سرچشمه مي گيرد؟
خب، بهترين گفته ها، بهترين نوشته ها و اصيل ترين چيزها، فوري ترين و بي واسطه ترين چيزها هستند. كسي را در خيابان مي بيني، بغلش مي كني و مي گويي : «راستش مي خواستم يه چيزي رو بهت بگم؛ خيلي مهمه اينو بدوني». وقتي در حومه شهر به خاطر مسئله نژاد و خانواده ام و فاشيسم رايج در جامعه نكبتي كه دست به گريبانش بوديم، حسابي منزوي و ايزوله بودم، برايم خيلي مهم بود كه حرف هاي من را بقيه بزنند، چون اينطور هم من را مي شناسند و هم دركم مي كنند.
به نظر مي آيد خانواده اي كه در رمان «بوداي حومه نشين» ترسيم كرده اي كاملاً با خانواده واقعي خودت كه در «گوش من بر قلب او» توصيفش كرده اي تفاوت دارد؟
وقتي داري «بودا» مي خواني فكر مي كني همه اش دارد به آنها (شخصيت هاي رمانم) خوش مي گذرد. در واقع، من اكثر اوقات زندگيم را در اتاق خوابم با خواندن كتاب و مطالعه و گوش دادن به موسيقي گذرانده ام. خب، وقتي آدم دارد قصه مي نويسد بخش هاي خوب را برمي دارد و كنار هم مي چيند به اين اميد كه اين چيزها به درد بقيه آدم ها مي خورند. راستش فكر مي كنم اكثر رمان ها، داستان ها يا مقالات درباره لحظات ناكامي و جدايي اند. داستان يكدفعه به بيراه مي رود. براي اينكه داستان بنويسي به يك قصه دراماتيك احتياج داري. ولي درام خانواده من خيلي كند اتفاق مي افتاد. ما خانه مي مانديم، با هم بوديم، همديگر را دوست داشتيم و با هم مي نشستيم تلویزيون نگاه مي كرديم. براي اينكه رمان بنويسي بايد يك بمب بیندازي توي كار. همه مي پرسند : «اگر اين جور بشود چه طور مي شود؟» نوشته هاي اتوبيوگرافيك رقيق تر و شل و ول تر از آن چيزي است كه فكرش را هم مي كنيد. «بودا» از وقتي راه افتاد كه از نوشتن درباره خانواده خودم دست كشيدم و شروع كردم يك خانواده ديگر خلق كردن.
 خب، روايت بايد خواننده را اغوا كند....
تو هم داري همين كار را مي كني. گفتم من به طور مشخص مخاطبي را در نظر نداشتم. ولي خوب مي دانستم كه دارم براي آدم هاي ديگر داستان سرهم مي كنم. براي مردم فقط خواب كه تعريف نمي كردم.
در آثاري چون «صميمیت» يا «تن» بيشتر به مسئله فرديت – روانشناسي و گذر عمر – پرداختي، چرا از پرداختن به مسئله پاكي بودن  (لفظ تحقيرآميزي كه مردم انگليس در مورد مهاجران پاكستاني به كار مي برند) دست برداشتي؟
فكر جديدي به ذهنم نمي رسيد كه بگويمش. خب، من ديگر يك پاكي نبودم، يك نويسنده بودم. در دنياي كاملاً متفاوتي زندگي مي كردم. بايد موضوعهای تازه پيدا كنم. اگر بخواهي يك نويسنده درست و درمان باشي بايد مدام خودت را از نوبسازي. اگر دور و برت بگردي چيزهاي ديگري هم براي گفتن پيدا مي كني كه بگويي. از نگاه زنت كه يك پاكي نيستي.
در جايي نوشته اي : «بايد مي فهميدم كه دانستن بعضي چيزها درباره خودم، خودش يك جور دوا و درمان است.» آيا نوشتن، نوعي روند كسب معرفت نفس است؟
 به گمانم آره. خيلي عجيب است چون وقتي آدم احساس ناراحتي و پريشاني مي كند، يك جورهايي دنبال منبع و منشاء آن مي گردد، يا مي خواهد قضيه را بروز دهد، تا خودش را يك جورهايي سبك كند. وقتي آدم بيست و چند ساله است از اين چيزها خيلي آزرده مي شود و روابطش به هم مي خورد و شكست مي خورد. بعد هم شروع مي كند در درون خودش دنبال منشاء آن آزردگي گشتن. شروع مي كند از اين چيزها نوشتن و بعد هم ازش قصه اي در مي آورد. شايد آدم از شناسايي مايه آزردگي خاطر خود تسكيني بيابد. به ظن من سراسر ادبيات غرب تلاشي است به كشف و درك نفس. اينكه من كيستم؟ چه در نهاد من است؟ والدينم من چگونه من را زاده اند؟ چه قدر از من، خود من است و چه قدر از من، ديگران اند؟ اينها ژرف ترين و مهمترين سؤالات بشرند، و البته مايه علاج و درمان آدمي نيز هستند. به هرحال همه ما تا حدي به اين اعتقاد داريم كه معرفت نفس درمان نفس است اين البته يك باور سقراطي است.
با اين حساب به هر حال نوشته هايي در زندگي خودت داشته اي كه حكم درمان را برايت داشته اند. در مقالاتت هم به اين موضوع اشاره كرده اي؟
من يقيناً مي نويسم تا بفهمم پسر بودن يعني چه...حالا اين كه اين آثار، تراپي يا درمان هستند يا خير جوابش را نمي دانم. ولي قطعاً انگيزه اي براي شناخت وجود دارد شناخت خود، شناخت ديگران. فكر مي كنم انگيزه ژرفي است و اين خودش بخشي از انگيزه خلاقه آدم است.
چرا مطمئن نيستي كه اثر درمان دارند يا نه؟
خب، راستش دارند، مي شود فكر كرد كه نويسنده ها از همه درمان شده تر هستند همين آدم هاي شديداً سرد و افسرده. ولي دليلي هم وجود ندارد كه فكر كني فيليپ راث سردتر از آن چيزي است كه سي سال پيش بود.
آيا تو افسرده تر از سي سال پيش خودت هستي؟
به گمانم آره. (مي خندد) نمي دانم در غير اينصورت چه طوري مي شدم. شايد يك قاتل تبركش.
اكثر كتاب «گوش من بر قلب او» به رابطه والدين – فرزند مي پردازد. آيا ما محكوم به شكل تربيت پدر و مادرمان هستيم؟
خب، بله. ولي نكته جالب شكل پيوند محكوم ما به تربيت خانوادگيمان است. قلب من بر گوش او تلاش من به عنوان مردي پنجاه ساله بود براي بررسي تأثير تربيت خانوادگي. و آدم وقتي ده سالش است يا بيست سال يا پنجاه سالش است به اشكال متفاوتي با اين قضيه رو به رو مي شود. ما به فكر كردن درباره والدينمان ادامه مي دهيم اينكه با تو چه كرده اند و چه نكرده اند، بارها و بارها بهش فكر مي كني. اين خودش روند بي پاياني از مرور شناخت را رقم مي زند. من فكر مي كردم وقتي اين كتاب را مي نويسم پدرم را فراموش كنم. ولي پدرم هميشه به اشكال مختلفي سر و كله اش پيدا مي شود. نوشته بازنمود فضايي است كه در آن رابطه اي در كار نيست بلكه نوشته مجالي است براي تأمل و تفكر و درنگ درباره دوران كودكي.
آيا شهرت بخشي از زندگي توست؟
من شهرت كمي دارم زياد نيست. كابوس من است و واقعاً آزار دهنده. يكي از اتفاقاتي كه در دهه هشتاد افتاد اين بود كه بنگاه هاي نشر شروع كردند نويسنده ها را چهره كردن. نويسنده ها هم مخالفت مي كنند. آدم دلش نمي خواهد توي خيابان راه برود و مردمي را ببيند كه مي گويند : «اون جارو نيگاه، حنيف قريشي». آدم دلش مي خواهد در خيابان قدم بزند و به آدم هاي ديگر نگاه كند. خب، طبعاً هرچه شهرت كمتري داشته باشم بيشتر مي توانم بدون اذيت و آزاري از اوضاع روزگار سردربياورم. من دوست دارم يك ناظر باشم مثل بچگي هايم. وقتي آدم نويسنده است گمنامي اش - قدرت ديدن بدون ديده شدن - توي كارش خيلي تأثير مي گذارد.
در جايي نوشته اي : «آدم حس مي كند سير و دلزده است يك جورهايي ارضاء شده...هيچ كس همان چيزهايي را كه در سي سالگي مي خواسته در پنجاه سالگي نمي خواهد. آدم دلش مي خواهد واقعاً چه كار كند؟ تو الان هدف هاي ديگري در زندگيت داري؟
هنوز دلم مي خواهد بنويسم. خيلي چيزهاي ديگري هست كه گفتنش برايم مهم است. سر نقش پدر بچه ها بودن با خودم درگير هستم اينكه در روزگار جوانيشان هم آيا بايد همراهيشان كنم. لذت هاي بسيار ديگري هست خيلي كشورها هستند كه دوست دارم ببينمشان. خيلي چيزها هست كه به آنها فكر كنم و بگويم. ولي اغلب دلزده مي شوم. خيلي طول مي كشد تا دوباره راه بيفتم تا به راهم ادمه بدهم. فكر مي كنم از يك سني به بعد براي اينكه تجربه جديد بكني - هيجان و علاقه جديد پيدا كني - بايد برايش زحمت بكشي و خودت پيدايش كني.
 پس با اين اوصاف كتابي كه تو براي مردم مي نويسي چيزي بيش از يك ابزار درمان است؟
يك اثر هنري است به اين اعتبار كه يك ايده ساختگي است كه من اميدوارم به مذاق مردم خوش بيايد. من فقط براي اينكه حالم بهتر شود نمي نويسم.
در آثار اوليه تو : نمايشنامه هايت، رختشويخانه زيباي من، بوداي حومه نشين و آلبوم سياه، دغدغه وقايعي كه در انگلستان مي گذشت را خيلي داشتي؟
آن ها كتاب هايي بودند درباره مسئله نژاد...
كتاب هايي درباره آنچه بر سر اين جامعه مي آمد. در تمام دوران كودكي من ذهنم درگير مسئله «پاكي» بودن بود. من يك پاكي بودم، خانواده مان هم يك خانواده پاكي بود. اين مسئله تأثير عميقي بر من گذاشت، خب، جايگاه من در جهان را، مثل جايگاه هر آدم ديگر، شرايط اجتماعيم تعيين مي كند.
منبع: دیباچه

 

صفحه 9--3 دی 87

 

 تنبیه، از سنت تا مدرنیته
سروش فرهادیان – آذر راست منش
 ناصر فکوهی در سال 1335 در تهران متولد شده است. وی تحصیلات لیسانس و فوق لیسانس خود را در رشته جامعه شناسی
 و تحصیلات دوره دکتری خود را در رشته جامعه شناسی و انسان شناسی سیاسی در دانشگاه پاریس به پایان رسانده است. وی از سال 1377 تاکنون عضو هیات علمی گروه انسان شناسی
 دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران بوده و همچنین عضو مؤسس انجمن انسان شناسی ایران و رئیس پیشین آن و نایب رئیس کنونی انجمن جامعه شناسی ایران هستند. در دفتر آقای  فکوهی- که در طول زمان مصاحبه هیچ گاه خالی از مراجعه کننده نبود- در مورد تنبیه شدگان و جامعه مصاحبه ای انجام دادیم.
تعریف شما از تنبیه چیست؟
مطالعات نشان داده که در تمام جوامع انسانی که می شناسیم، چه جوامع کوچک یا «ابتدایی» که «ساختارهای پیشرفته سیاسی و اقتصادی»( با تعریف اروپایی ها از این واژگان)
 ندارند و به سطح شهرنشینی نرسیده اند که امروزه به آنها جوامع نانوشتار می گوییم چه پیشرفته ترین جوامع که اکنون در مرحله پساصنعتی هستند، هیچ کدام از آنها فاقد ساختار تنبیهی- پاداشی نیستند. ما نمی گوییم فقط تنبیه چون ساختارهای اجتماعی - به غیر از برخی جوامع خاص- همیشه تنبیه با پاداش همراه بوده است. جامعه، افراد خود را در برخی موارد تنبیه و در برخی موارد تشویق می کند. اما در جوامع مختلف، ساختارهای متفاوتی برای تنبیه وجود دارد؛ تنبیه در برخی جوامع شکل "خشونت بارتری" دارد و در برخی جوامع ملایم تر است. اما جامعه ای را نداریم که این سیستم ها را نداشته باشد چون جامعه یک سیستم سازمان یافته زندگی است. حتی در جوامع کوچک و قبایل ابتدایی هم جامعه تنها در صورتی می تواند به "جامعه بودگی" خود ادامه دهد که افرادی که در آن هستند بتوانند رفتارشان را با یکدیگر انطباق دهند. این هماهنگی بر اساس قواعدی که جامعه وضع می کند به وجود می آید و ضمانت اجرایی آن تنبیه است یعنی اگر افراد بر اساس قواعد، رفتار کنند و خودشان را با جامعه هماهنگ کنند پاداش خواهند داشت و در غیر این صورت تنبیه می شوند.
ما در مورد جامعه تنبیه شدگان حرف می زنیم، آیا می توان تنبیه شدگان و تنبیه کنندگان را در دو سطح مجزا قرار داد؟
ما در جامعه گروه خاصی به نام تنبیه شدگان و تنبیه کنندگان نداریم، گروه های مختلف بنابرمورد می توانند در هر دو موقعیت به طور همزمان یا با فاصله زمانی و مکانی قرار بگیرند و اغلب این طور است.
در مورد کودکان چطور؟
در مورد کودک هم چنین است؛ همه کودکان هم می توانند تنبیه شوند و هم اینکه تنبیه کننده دیگران از جمله سایر کودکان باشند.
یعنی تنبیه کنندگان آینده باشند؟
نه لزوما. می توانند همین امروز هم تنبیه کننده باشند. در بچه ها هم کودکان بزرگتر یا قویتر، کودکان کوچکتر را تنبیه کرده و یا از آنها امتیازاتی می خواهند و این چیزی است که در اغلب مدارس دنیا در قالب «زورگیری» می بینیم. من با توجه به تجربه شخصی ام از دوران کودکی شاید بتوانم بگویم یک «تنبیه شونده حرفه ای» بوده ام، البته من هرگز علیه کسی خشونتی اعمال نکرده ام اما گمان می کنم که ممکن بود این کار را بکنم. بنابراین ما یک گروه به عنوان تنبیه کنندگان ابدی و یک گروه به نام تنبیه شوندگان ابدی نداریم.
یعنی این یک چرخه است؟
بله ما در ساختارهای اجتماعی اغلب با چرخه ها سروکار داریم و نه روابط خطی علی. حتی یک زندان بان یا یک شکنجه گر- که می توانیم اسمش را تنبیه کننده حرفه ای بگذاریم- هم گاهی تنبیه می شود و اغلب تنبیه می کند تا تنبیه نشود.
جامعه ای که ما امروزه در آن زندگی می کنیم با جامعه 50 سال پیش متفاوت است، سؤال ما این است که تنبیه هایی که در گذشته اعمال می شده کارایی خود را از دست داده اند و آیا نباید در شیوه های
 تنبیه تغییری به وجود آید؟
ما هیچ بایدی نداریم و این اولین درسی که مطالعه اجتماعی به ما می دهد در این جمله که "باید تغییر کند" یک جبریت وجود دارد که عملاً در ساختارهای اجتماعی دیده نمی شود. مثلاً می گوییم "امروز قاعدتا نباید شکنجه وجود داشته باشد" چون این عمل، تنبیهی بوده است که در قرون وسطی صورت می گرفته اما در حال حاضر شکنجه چه از نظر حجم و چه از نظر سختی، بیشتر از قرون وسطی وجود دارد.
تنبیه را جایز می دانید؟
جایز دانستن یا ندانستن به عهده من نیست. اما در چشم انداز
 کنونی که می توانیم داشته باشیم، ساختارهای اجتماعی که در آنها تنبیه و پاداش وجود نداشته باشند، بیشتر می توانند ساختارهای آرمانی تصور شوند که در آن همه افراد می دانند که در هر لحظه دقیقا باید چگونه رفتار کنند و چنین ساختاری
 هیچ گاه وجود نداشته و شاید هم هرگز به وجود نیاید.
قبول دارید که تنبیه یک امر اجتماعی است؟
نه! تنبیه صرفاً یک امر اجتماعی نیست و همچون بسیاری دیگر از سازوکارهایی که ما در جامعه می شناسیم، امری فرهنگی- بیولوژیک است. مثلاً وقتی شما غذایی می خورید که با معده شما سازگاری ندارد، معده شما درد می گیرد. تنبیه اجتماعی نیز نوعی تقلید فرهنگ از طبیعت است. اینکه ساختار تنبیه نداشته باشیم امری دست نیافتنی است چون ساختار بیولوژیک ما بر اساس تنبیه و پاداش است. مثلاً درد نداشتن، لذت و نوعی پاداشت یا تشویق است و داشتن درد، تنبیه.
پس چرا می گویند که تنبیه ایجاد اختلال می کند؟
   ما اصولاً دچار یک «شلختگی» زبانی - شناختی ( و در این معنا فکری) هستیم. مثلاً می گویند که ما نباید تنبیه داشته باشیم. اما آیا کسی که سر کلاس می رود می تواند بدون تنبیه یک کلاس را اداره کند؟! شما مجبور هستید از تنبیه و پاداش استفاده کنید. اما تنبیه لزوماً خشونت آمیز نیست.
یعنی آن تنبیهی که خشونت آمیز باشد ایجاد اختلال می کند؟
من نمی توانم در مورد اختلال افراد نظر بدهم چون روانشناس نیستم.
به هر صورت آن افراد وارد جامعه شده و برای جامعه
آسیب زا می شوند.
افرادی هستند که دارای تعادل نیستند و می توانند در جامعه آسیب پذیر یا آسیب زا باشند. در جامعه آسیب زا و آسیب پذیر هستند. کسی که دچار تعادل نباشد ایجاد اختلال می کند و تنبیه می تواند چنین آسیبی را ایجاد کند؛ یعنی فردی را آسیب پذیر
 می کند که این فرد در آینده می تواند آسیب زا باشد.اما در این استدلال جبری وجود ندارد، بسیاری از تنبیه شدگان بدل به تنبیه کننده می شوند و بسیاری نه. بسیاری از افراد زیانبار
می شوند و بسیاری بسیار سودمند برای جامعه.
کی این اتفاق می افتد؛ یعنی تنبیه فرد را
آسیب پذیر می کند؟
وقتی که تنبیه مشروعیت اجتماعی یا فردی و همچنین نمادین نداشته باشد چنین موقعیتی در آسیب پذیری یا آسیب زایی
 امکان بیشتری دارد.
مشروعیت یعنی چه؟
یعنی کسی که تنبیه می شود نسبت به دلیل تنبیه خود آگاه نباشد و آن تنبیه را حق خود نداند. من در دوران کودکی خیلی تنبیه شده ام، اما آنها را از یاد برده ام و حتی نسبت به تنبیه کنندگانم
 احساس حق شناسی دارم، اما یک بار به ناحق تنبیه شدم و هنوز آن یک بار در خاطرم به مثابه نوعی بی عدالتی باقی مانده است. حالا اگر این یک بار، ده ها بار بود که با
بی انضباطی من تناسب نداشت، ایجاد اختلال می کرد. خود من به عنوان معلم مثلاً یک دانشجو یک لحظه حواسش نیست، بار اول و دوم به آن عکس العمل نشان نمی دهم، اما بار سوم به او اخطار می دهم و این اخطار، تنبیه محسوب می شود، چون در یک جمع مورد خطاب قرار گرفته و به نوعی تنبیه شده است. اما اگر به خاطر آن کار او را از کلاس بیرون کنم و به او نمره صفر بدهم مسلماً این دانشجو می بیند که خطایی که او کرده با میزان تنبیه تناسب ندارد و در او حالت عدم توازن ایجاد می شود. نمونه های تنبیه باید مشروعیت خود را از عرف جامعه بگیرند.
   یعنی در مورد تنبیه باید عرفی نگر باشیم؟
بله. من عرفی گرا هستم یعنی به نوعی خرد اجتماعی و بیولوژیک اعتقاد دارم که به جوامع نظم و سامان می دهد، و نه فقط در این مورد. هر جامعه ای خود مشخص می کند که برای هر خطایی چه طیف و نوعی از تنبیه در نظر گرفته شود. هر چه خطای تنبیه شونده به طرف عدم تعادل برود، تنبیه کننده هم به سمت عدم تعادل می رود.
شما گفتید که اگر تنبیه مشروع نباشد دچار اختلال می کند و از طرفی نمی توان تنبیه را حذف کرد چون هماهنگی از بین می رود.
  نوع تنبیه فرق می کند، اما نفس تنبیه باقی می ماند. مثلاً ممکن است یک پدر قدیمی کودک خود را کتک بزند و یک پدر جدید، کودک خود را از تماشای تلویزیون محروم کند. هر دو نوع این اعمال، تنبیه هستند و می توانند مشروع یا نامشروع باشند و هر دو هم ممکن است آسیب زا باشند. اینگونه نیست که حتما تنبیه فیزیکی آسیب زا باشد. بستگی به ساختاراجتماعی دارد، ممکن است در یک ساختار اجتماعی یک تنبیه خیلی کوچک هم آسیب زا باشد هر چند که فیزیکی و شدید نباشد.
چطور می توان فهمید که تنبیه اعمال شده درست است یا نه؟
ساختارهای دموکراتیک، قانونی هستند و حدود را مشخص کرده اند. مثلاً در مورد کودک گفته اند که پدر ومادر انواع خاصی از تنبیه را نمی توانند اعمال کنند و در مدرسه تنبیه ممنوع است، حتی تحقیر زبانی هم ممنوع است و حتی در کشورهای توسعه یافته، کودک می تواند از پدر و مادر خود شکایت کند.
مشخصاً در مورد جامعه ایران...
ما در موقعیت بینابینی هستیم؛ جامعه ما صرفاً سنتی نیست. من به شخصه طرفدار سنت هستم .در جامعه سنتی ما
می دانستند که چه موقع و به چه میزان باید کودک را تنبیه کرد اما در سیستم امروزی این دانش وجود ندارد، نسل امروز دچار سردرگمی هویتی شده است چون دیگر نه نوین است و نه سنتی.
   یعنی جامعه سنتی خود تنظیم تر بود؟
صددرصد در خانواده های امروز برخی اصلاً تنبیه نمی کنند و انسان های غیرمسئول بار می آورند که احتمالاً بسیار آسیب زا خواهند بود. تنبیه نشدگان هم به میزان تنبیه شدگان، آسیب زا هستند به این دلیل که هیچ مسئولیتی را نمی پذیرند یعنی برای پذیرفتن مسئولیت تربیت نشده اند.
یعنی معتقدید در جامعه سنتی تنبیه های مشروع تری
 انجام می شد؟
بله. نسبت به آنچه که امروزه به ویژه در شهرهای بزرگ
 می بینیم، عقلانیت عرفی قابل دفاع تری وجود داشت.
شما می گویید جامعه سنتی ما عرفی نگرتر بوده در صورتی که امروز به دلیل ارتباطات وسیعترعرف گسترده تری داریم و شاید بتوان گفت دسترسی یکسان تری هم وجود دارد؟
جامعه امروز پیچیده تر شده اما این جامعه پیچیده را باید فهمید. بعضی از مردم مثل اینکه در جهان امروز زندگی
نمی کنند و به عبارت عرفی " در باغ نیستند" یعنی به زبان علمی تر
 در جهان نیستند و نمی توانند جهان را با پیچیدگی هایش بفهمند . نمی دانند ملزومات جهان امروز چیست و علت آن این است که یک جامعه سنتی با سرعت غیرقابل تصوری تبدیل به جامعه شهری شده است. در صورتی که آدم ها تقریباً
همان هایی هستند که بودند و یا عوض نشده اند و یا اغلب، بدتر شده اند.
در جامعه سنتی، کودکان را فلک می کردند، به نظر شما این کار درست بوده؟
من نمی توانم به صورت خودکار این نوع از مجازات یا هر مجازات دیگری را به طور انتزاعی محکوم کنم زیرا فکر
می کنم جز در زمینه ، زمان و مکان مشخص نمی توان درباره مسائل نظر اجتماعی داد. شاید در آن موقع چنین تنبیهی مشروعیت داشته که انجام می دادند، اما اگر به ناحق فلک می کردند، اشتباه وطبعاً آسیب زا بوده است. اما به عنوان یک کنشگر، آنچه که احساس می کنید آسیب زا است، لزوماًَ آسیب ایجاد نمی کند.
یعنی چه؟
یعنی اینکه چه تنبیه مشروع باشد و چه نامشروع، واکنش بیولوژیک کالبد به آن، به صورت بلافضل احتمالاً نفرت و خشم و آرزوی انتقام است، مگر اینکه کالبد و کنشگر «مازوخیست» باشد! ولی وقتی درد آرام شد و یا حتی در مراحل بعدی زندگی، وقتی که وارد ساختار می شویم و مثلاً خودمان پدر می شویم
 داوری هایمان تغییر می کند و بنابراین تأثیر آن لحظه از بین می رود.
به نظر شما بهترین راه برای اینکه تنبیه از حالت مشروع خارج نشود این است که عرف جامعه را بفهمند؟
   امروز باید هم آنچه از عرف باقی مانده است را بیشتر بفهمند و هم عرف جهانی را بپذیرند. انسان ها با تمام فرهنگ ها در ارتباط هستند. جامعه باید یک عرف پیچیده تر تنبیه- پاداش ایجاد کند که سخت است و یا باید از جهانی شدن صرف نظر کند؛ معنی این آن است که مردم تلویزیون نبینند، از کامپیوتر استفاده نکنند، مسافرت نکنند. دیگر، عرف بر اساس قوانین محلی شکل نمی گیرد و جهانی است.
به عنوان یک انسان شناس، توصیه خاصی برای خانواده ها دارید؟
نمونه برداری های مکانیک جواب نمی دهند، نه از روش های غربی و نوین و نه از روش های سنتی. مثلاً اینکه بگویید بر مبنای حرف آقای دکتر فلان همه را فلک کنیم، نه، من چنین حرفی نزدم. و یا بر اساس حرف فلان دکتر دیگر نباید تنبیه کنیم، هر دو مکانیکی هستند. شما باید پیچیده عمل کنید. نمی توان تنبیهی را که در کرمانشاه اعمال می شود در یزد یا سنندج اعمال کرد چون ساختار تربیتی آنها در طول دوران های مختلف، متفاوت است.

 

صفحه 9--12 اذر 87

 

مصاحبه با رامين عليپور
غول های دنيا را به زانو در می آورم

همين دو تا سه هفته قبل بود که يکی از خبرهای 20:30 در مورد جوانی بود که شارژری اختراع کرده که شرکت Sony- Ericson برای خريد آن اقدام کرده و با او به توافق رسيده است. بعد هم به مرور خبرهای ديگری شنيديم که اين شرکت، شارژ بی سيم ابداعی اين جوان را با مبلغ بالايی خريده است ! يک چيزی حدود چند ميليارد تومان ! باورش سخت بود، خيلی ها می گفتند اصلا همچنين چيزی امکان ندارد. مگر می شود گوشی های موبايل را با شارژ بی سيم که به پريز برق متصل نمی شود، شارژ کرد؟ عده ای هم می گفتند که اين يک کار ساده است و قضيه اينقدرها هم که می گويند خبری نيست ! حرف های ضد و نقيض زياد شنيديم تا اين که هفته گذشته در هفتمين جشنواره جوان خوارزمی، رامين عليپور دزفولی اصل، همين مخترع جوان، به عنوان مهمان افتخاری برگزيده شد. و اين تاييد علمی از طرف معتبرترين جشنواره علمی داخلی، نشانه پايان دادن به تمام حرف و حديث های نادرستی نبود که در مورد او و ابتکارش ديديم و شنيديم؟ رامين متولد 57 و اصالتا جنوبی، اما ساکن تهران است. بعد از شروع جنگ تحميلی به همراه خانواده به تهران آمده اند اما او تحصيلات خودش را در رشته الکتروتکنيک (شاخه تأسيسات نيروگاه) و در دانشگاه آزاد دزفول به پايان رسانده و در حال حاضر هم دانشجوی رشته کامپيوتر دانشگاه مالک اشتر است. 9 کار ثبت شده و گواهينامه ثبت اختراع آنها را دارد و 2 طرح او دارای گواهينامه ثبت اختراع بين المللی است. خودش می گويد که برای شارژر هنوز به توافق نرسيده اند و در حال مذاکره و مناقصه اند. رامين از آيفن ابداعی خودش هم می گويد که با به بازار آمدنش، تمام غول های جهانی الکترونيک به زانو در خواهند آمد. او می گويد اين آيفن يک فناوری جديد است و دنيای الکترونيک را متحول خواهد کرد، به طوری که در مقابل آن، اين شارژر به چشم نمی آيد. گفتگوی ما با رامين عليپور دو روز بعد از جشنواره خوارزمی انجام شد.
****
اولين اختراع؟
اولين کار من در سال 82 انجام شد که الان توسط وزارت صنايع به مرحله اجرا رسيده. اين کار در مورد قطعه ای است که قرار است در تمام خودرو سازی های
 داخلی بر روی اتوموبيل ها نصب شود. در زمان دانشجويی ام بر روی اين طرح کار کردم.
    آخرين کارهايم هم شارژر و آيفن بود که همزمان با ايران، در سوئد هم اظهارنامه دادم و کارهای ثبت آنها را انجام دادم. همين موقع شرکت سونی - اريکسون برای خريد شارژر اقدام کرد که هنوز در حال مذاکره هستيم. اين قيمت 5/5 که در روزنامه ها
و رسانه ها می گويند قيمت پايه برای فروش بوده، اما حالا حالت مناقصه پيدا کرده و شرکت های معتبر موبايل سازی، قيمت آن را بالا و پايين می برند.
می خواهم از زبان شما بشنوم که اين قيمت چقدر است؟ از 5/5 به بالا!
     5/5 ميليارد تومان ! اين قيمت پايه است که بر روی آن در حال مذاکره هستيم. هر چند قراردادی بسته نشده، اما پيش قرار دادی بوده و من اين کار را به وکليم واگذار کردم.
     ماجرای آيفون از چه قرار است؟
آخرين کارم که چند هفته پيش ثبت شد، يک نوع آيفون تصويری است که شش مزيت و برتری واقعی نسبت به بقيه آيفن ها دارد، که نمی توانم مزيت ها را الان برای شما بشمارم. برای خريد اين آيفون، شرکت آيفون سازی کماکس که بازار ايران را قبضه کرده، به علاوه يک شرکت آمريکايی و يک شرکت فرانسوی اقدام کرده اند.
قيمت شما در چه حدودهايی است؟
برای اين آيفون پنج تا شش برابر قيمت پايه شارژر موبايل را قيمت گذاری کرده اند. البته کارشناس ها اين کار را کردند، نه من ! به گفته خود کارشناس ها اين آيفون يک نوع فناوری جديد و برتر محسوب می شود که تا به حال نمونه اش در پنج قاره نبوده است. اين کار به عنوان يک فناوری برتر می خواهد وارد بازار شود.
پس چرامی خواهيد به يک کشور خارجی بفروشيد؟ چرا ايران به عنوان مبداء فرستنده اين فناوری نباشد؟
خيلی دوست دارم که اين کار را در ايران بفروشم. تا به حال شرکت سيماران پاپيش گذاشته. حتی حاضرم با قيمت کمتری نسبت به قيمت پيشنهادی خارجی ها
بفروشم ولی طوری باشد که اين فناوری از ايران به کل نقاط جهان خارج شود. مثل شارژر نباشد که از ايران خارج شده و در يک کشور ديگر ساخته شود بعد با چند برابر قيمت به ايران وارد بشود. من حاضرم قبل از مذاکره با کمپانی های
 خارجی، با دولت ايران صحبت کنم.
قيمت تمام شده اين دستگاه چقدر است؟
دستگاه با صد هزار تومان ساخته می شود، بيست هزار تومان قيمت کارگری و. . . . و پنجاه هزار تومان هم حداقل سودی است که روی هر دستگاه
 می کشند، يعنی کمتر از دويست هزارتومان ! محاسبه کارشناسان اين بوده که اگر از بين 23 ميليون خانوار ايرانی، دو ميليون خانواده اين دستگاه را خريداری کنند، دو ميليون ضربدر 50 هزار تومان می شود 100 ميليارد تومان ! اين مقدار را ارزش دانش فنی تعيين کرده اند.
من که نمی خواهم با اين قيمت بفروشم ! ولی دوست دارم اين فناوری را يک ايرانی بخرد! با قيمت اين آيفون، اصلا آن شارژر به چشم نمی آيد.
برای اين که اين فناوری از ايران به نقاط ديگر دنيا برود، تا به حال چه کار کرده ای؟
من برای تمام شرکت های مرتبط فکس فرستادم ولی جوابی دريافت نکردم، غير از شرکت سيماران ! ولی همين الان از همين جا اعلام می کنم که من يک چنين چيزی در دست دارم اگر اقدامی از طرف مقابل صورت نگيرد، وقتی بفروشمش، ديگر جای اعتراضی باقی نمی ماند! چون من همه حرفهايم را زدم.
حالا کمی در مورد اين شارژر بگو، چرا اينقدر چشم شرکت های بزرگ را گرفته؟
برای شارژ کردن گوشی های موبايل به يک سيم شارژر احتياج است. اگر در زمان شارژ شدن، گوشی زنگ بخورد، فقط در شعاع يک متری و محدود اطراف پريز برق می شود جواب گوشی را داد. يعنی به هر حال در استفاده از گوشی محدوديت ايجاد می شود. من الکتريسيته را از طريق امواج فرستادم، کاری که دانشمندان ژاپنی ده سال برايش وقت صرف کردند و به نتيجه نرسيدند! من با دو سال تحقيق اين مشکل را تا شعاع 100 متری حل کردم! تازه در ايران 100 متر، چون محدوديت فرکانس موجهای تلفن همراه را داريم !
لطفاً بيشتر توضيح دهيد؟!
يک دستگاه شارژر مادر هست که به پريز برق مربوط می شود، يک گيرنده روی گوشی موبايل تعبيه می شود که برق را می گيرد و به فرکانس تبديل می کند. هر موبايلی که در اين شعاع 100 متری باشد، امواج را می گيرد و شروع به شارژ شدن می کند، البته طبيعی است که بايد آن گيرنده را هم داشته باشد. 
چطور می شود که حرفه ای های اين رشته ده سال وقت گذاشتند و به نتيجه نرسيدند؟
چون ژاپنی ها واقعاً مبتکر نيستند. اين را من به جرأت می گويم که اکثر کشورها، ادعای پيشرفت می کنند و بچه های ما را می برند تا يک کار تجاری انجام بدهند. مطمئن باشيد 90 درصد کارهايی که وارد بازار جهانی شده، کار آنها نيست. آنها فقط کار تجاری سازی
 را خوب بلدند.
کارهای ابداعی شما همه مرتبط با رشته تحصيلی شما بوده؟
نه، به عنوان نمونه من يک شيشه اختراع کردم که با نور خورشيد به سه رنگ مختلف در می آید که ربطی به رشته ام ندارد، اما اغلب اختراع های من مرتبط با رشته ام بوده و چيزهايی بودند که من دنبالشان بودم.
مطالعه چی؟ همه اش مرتبط است با رشته تحصيلی شما، الکتروتکنيک؟
     من خيلی مطالعه می کنم. مطالعاتم در زمينه خاصی نيست، بيشتر درباره فناوری های
خاص و مطرح و به روز دنيا مطالعه می کنم. دوست دارم بهترين نمونه ها را خود ما درست کنيم. مثلا يکی -دو هفته روی آخرين نمونه های آيفون ها مطالعه کردم. قيمت ها
را بررسی کردم و بعد طرحم را ارائه دادم. نتيجه اين مطالعات، ايده های جديد است. به این ترتیب هر هفته می توانیم یک اختراع داشته باشیم.
اين هفته ای يک اختراع که گفتيد، دقيقا يعنی چه؟
يعنی هفته ای يک ايده جديد به ذهنم می آيد و دنبالش می کنم، تا تبديل به يک نمونه عملی بشود.
اين ايده ها چطور به ذهن شما می آيد و مثلا به ذهن ما نمی آيد؟
همش بر می گردد به آن بحث مطالعه ! من به طور ناخودآگاه رابطه های علمی را مقايسه می کنم. مثلا نگاه می کنم به شارژر يا آيفون های معمول دنيا، بعد يک حساب سرانگشتی با خودم می کنم که آيا اگر اين طور بشود، امکانپذير هست يا نه ! برمی گردم به مطالعاتی که انجام داده بودم. رابطه های آنها را به لحاظ علمی در نظر می گيرم، می بينم که لااقل به لحاظ محاسباتی امکانپذير است. فقط من به اين توجه می کنم که در دنيای ما مشکل کجاست و سعی می کنم آن مشکل را حل کنم.
پس با اين طرح ها،  شما حتما رتبه های ممتاز جشنواره های بين المللی را می خواهيد درو کنيد؟
می توانم قول رتبه اول جشنواره خوارزمی سال بعد را بدهم. هر چند که امسال هم اختراع زياد داشتم که شرکت کنم. بچه های برگزيده امسال می گفتند که ما می ترسيديم که تو در اين جشنواره شرکت کنی و ما مقامهای خودمان را از دست بدهيم ولی من در جشنواره ها اغلب شرکت نمی کنم.
دليلش چیست؟
ثبت اختراع در ايران ارزش بين المللی ندارد. اين درست است که تا بيست سال در ايران هيچ فردی نمی تواند اين کار را انجام دهد، ولی می توانند ايده را از اينجا بگيرند و در خارج از کشور آن را ثبت کنند و اين ارزش بين المللی  دارد. برای شرکت در جشنواره خوارزمی امسال هم دبير جشنواره مهندس قاسمی و خانم گيور خيلی دنبال کارهای من بودند تا مهمان افتخاری شوم!
پس چرا در جشنواره های بين المللی شرکت نمی کنيد؟
به خاطر اين که کارت پايان خدمت نداشتم و نمی توانستم بروم! با وجودی که خيلی دعوت شدم و اما همه آنها دير اعلام کردند و ديگر حتی نمی شد وثيقه بگذارم ! اما برای من مهم نفس کار است. بايد کاری کنی که ماندگار باشد، نه اين که در جشنواره ای
 شرکت کنی و لوح وچند سکه بگيری!
اين که خيلی سخت است که رو دست آدم، دستی نيايد!
من خودم را هميشه دو قسمت می کنم. يکی شخصی که دارد اين کار را انجام می دهد
و دیگری شخصی که مدام از من ايراد می گيرد. مثلا کارشناس ها می گويند که آيفون من کار جديدی در دنياست. و وقتی يک چيزی در دنيا جديد است، حداقل تا پنج سال رو دستش نمی آيد.
پنج سال کافی است؟
پنج سال برای اين که خودم بتوانم اين نمونه را تکميل کنم، يا يک چيزی بالاتر از آن عرضه کنم، خيلی زياد است.
مگر برگزيده شدن در جشنواره خوارزمی، معافيت سربازی برای شما نداشت؟
    نه نمی توانم ادامه تحصيل بدهم، بدون اينکه بروم خدمت.
شارژر يا آيفون اولين کارهايی بودند که کشورهای خارجی برای آنها آمدند يا اين که چيزهاي ديگری هم بوده؟
من قبلاًکاری درباره آبگرمکن برای کشورهای حوزه خليج فارس داشتم که در سال 50 ميليون ليتر صرفه جويی در آب شرب برای آنها همراه داشت. بعد از آن هم کاری در وزارت صنايع انجام دادم که 16 کشور و کمپانی مختلف برای خريدنش آمدند، مثل  بنز، ب ام و، جی ام تی، تويوتا و سه نقطه ديگر! دلال های بزرگ بين الملل کارهای من را شناختند. من تاجر و بازرگان نيستم که کاری را که ابداع می کنم، وارد بازار هم بکنم. اين مسئوليت با ديگران است. من می توانم بگويم که برای هر کار، چه قابليت هايی
 را به آن اضافه کنم که بهينه تر و ارزان تر بشود! کارهای تجاری من را ديگران انجام می دهند.
    عکس العمل کشورهای ديگر در مقابل کارهای جديد شما که جنبه
 بين الملل دارند، چيست؟
يک ايده وقتی عملی شد و همان کاری را که می خواستيد انجام داد، آن وقت تازه يک اختراع محسوب می شود. کره، ژاپن، تايلند، چين و... وقتی فهميدند يک فناوری جديد در زمينه آيفون دارد به بازار می آيد، واقعاً اذيت شدند. با اين که نمی دانند اين فناوری جديد چیست، اما می دانند که چيزی که دارد به بازار وارد می شود، شرکت های آنها را به زانو در می آورد و جالب اين است که از داخل کشور خودمان هنوز استقبالی برای آن صورت نگرفته که کشورهای ديگر دارند سرو دست می شکنند.
شما قصد نداريد برای ادامه تحصيل برويد خارج از کشور؟
خارج از کشور را به خاطر تفريح و اين جور مسائل دوست ندارم. اگر بخواهم بروم، به دنبال پژوهش و کارهای تحقيقاتی خواهم رفت. همين الان هم من يک کار را دنبال
نمی کنم. من سه تا اختراع را همزمان با هم جلو می برم. روزم را سه قسمت می کنم. چند ساعتی را روی يک چيز کار می کنم، بعد آن را دست يک شرکت می دهم که تکميلش کنند، وقتی به نتيجه رسيدم،  هر سه کار را با هم ثبت می کنم.
عکس العمل شما در مقابل آن دسته از کشورهايی که برای شما دعوت نامه
 می فرستند و يا حاضرند حامی شما بشوند، چطوری است؟
فوق العاده محافظه کار! هيچ وقت راغب نبودم. فکر می کنم چيزهايی که من
 می خواهم بهشان دست پيدا کنم -به جز موارد علمی - در همين جا هست. آنجا
 می خواهند کار من به اسم دانشگاه و کشور خودشان ثبت شود و برای همين من بی تفاوت بودم.
     ايده آل يک مخترع، امکانات کافی است. حالا همه چيز برای شما مهيا شده، چرا بی تفاوت هستيد؟
من اگر برای ادامه تحصيل وکارهای تحقيقاتی بروم،  سعی می کنم آنجا گير نکنم. مثلاً دکتر مبشر که به خارج رفت و اين همه موفقيت کسب کرد و کهنسال ترين کهکشان را کشف کرد. اگر در ايران هم بود می توانست چنين کاری انجام دهد؟
رامين عليپور يک حامی مثل وزارت صنايع داشت، بقيه چی؟
وزارت صنايع حامی من نبوده اولين چيزی که به مخترع وجهه کاری می دهد، اختراعش می باشد. اختراع مخترع اعتبارش است. من برای يک اختراع، هميشه چند فاکتور در نظر می گيرم. مثلا اين که اختراع هميشه بهينه باشد يعنی باعث شود در مسائل مالی و زمانی صرفه جويی بشود. اختراع می تواند پشتيبان مخترع باشد به طوری که همواره اعتبار داشته باشد.
با اين همه کار، با حجم بالا و کارهای مختلفی که انجام می دهيد، سردرگم نمی شويد؟
آدم اگر برنامه ريزی داشته باشد، هيچ وقت سردرگم نمی شود. نمی گويم که تا به حال اين طور نشدم. فشار کار خودش به اندازه کافی اين حالت را ايجاد می کند. همين شرکت آب و برق خوزستان، پای ميز مذاکره، هفت تا هشت مورد ايراد در زمينه برق شبکه ای  مطرح کرد که همان لحظه من چهار مورد را برايشان حل کردم. حتی بهشان گفتم که گواهينامه ثبت اختراع را هم می توانيد به اسم خودتان دريافت کنيد!
چطور می شود يک ذهن اينقدر خلاق  شود که پای ميز مذاکره و در آن واحد، راه حل هايی ابداع  کند که حتی منجر به ثبت  شوند؟
اين دست خودم نيست. از کودکی وقتی جلو من يک موضوعی را مطرح میکردند، من بلافاصله برايش راه حل داشتم. ولی چون بچه بودم، به حرفهايم اهميت نمی دادند.
نمی دانم چه طوری اين اتفاق می افتد. شايد يک قدرت خدادادی باشد که البته اکثر مخترعين همين طور هستند. نمی دانم کدام يکی از نيمکره هايم خوب کار می کند!
از اين کار خسته نمی شويد؟ مگر آدم چقدر توانايی و ايده دارد؟
ايده شکل می گيرد. من هميشه سعی می کنم بيشتر بيرون از خانه باشم که مشکلات را ببينم. مثلاً يکی از برگزيدگان جشنواره خوارزمی امسال به طور تصادفی روی ايده ای کار کرده بود که به ذهن من آمده بود و قصد داشتم دنبالش کنم.
پس يعنی در اختراع، سرعت نقش مهمی دارد؟
خيلی ! برای همين است که من سه تا کار را همزمان با هم جلو می برم.
بهترين کاری که انجام داده ای و يک احساس رضايت مضاعفی برايش به همراه داشته ای، چه بوده؟
فعلا آيفون. هميشه سعی می کنم که آخرين کارم بهترين باشد. سعی می کنم کارهايم تکميلی باشد. من از ابزارهايی استفاده می کنم که همه آنها در بازار موجودند. اما مهم نحوه قرار گرفتن آنها در کنار هم است. من هميشه وقتی ايده را پيدا کردم در بازار به صورت شخصی نظر سنجی می کنم که آيا چنين چيزی خوب است يا نه؟
ايده آل اين مخترع جوان برای آينده چيست؟ می خواهد به کجا برسد؟
       اولاً که اختراع کار اديسون بود. به نظر من کارهای ما نوعی نوآوری محسوب
 می شوند. اختراع کردن، بوجود آوردن نوعی فناور است که در دنيا وجود ندارد. دوست دارم به کارهای تحقيقاتی خودم بدون هيچ غل و غشی ادامه بدهم. فقط دوست دارم که ادامه تحصيل بدهم. از اين که بخواهم بروم پشت ميز بنشينم، واقعاً متنفرم.
رامين عليپور به عنوان يک نسل سومی، چطوری جوانی می کند؟
اگر منظورتان از جوانی، تفريحات است، من عقيده ام اين است که در جوانی پول در بياور که در پيری تو را نگه دارد. در جوانی اعتبار به دست بياور که در پيری اعتبار تو را نگه دارد. تفريح من، گردش با خانواده يا مهمانی هايی است که دعوت می شوم. چون بيشتر جاهايی که می روم، با کلی تعريف و تمجيد و هندوانه زير بغل همراه است. خسته
می شوم. دوست دارم جايی بروم که راحت باشم و من را نشناسند. به همين خاطر در مجلات و روزنامه ها عکسی از خودم ندادم و هر جا اسمی از رامين عليپور می آيد، يک عکس موبايل گذاشتند ! ولی اکثر مواقع به قول خودمان با دوستان فابريک خودمان
 می رويم دوری می زنيم يا جايی می رويم!
فکر می کنيد اين روند آمدن ايده به ذهن شما تا چه زمانی ادامه دارد!
     خوشبختانه، دين ما گفته که اگر می خواهيد ذهنتان پيشرفت کند مدام فکر کنيد، آن هم به چيزهای خوب ! تا زمانی که فعاليت علمی داريد، فکر شما کار می کند. من فکر
 نمی کنم اين چيزی باشد که فناپذير باشد و روزی تمام بشود. هيچ چيز بازنشستگی ندارد. من هميشه از اين واژه بدم می آمد.
به نظر خودتان، فرد موفقی هستيد؟
اين را ديگران بايد بگويند، من به ايده آلی که خودم می خواهم هنوز نرسيده ام.
شما با اين همه اختراع و فناوری های جديد، چرا به فکر تأسیس يک کمپانی بزرگ نيفتاديد؟
ان شاءالله بعد از خدمت. قطعه ساخته شده من توسط وزارت صنايع توليد خواهد شد. بعد از آن، در صدد راه اندازی يک موسسه تحقيقاتی هستم. چون احتياج به جايی دارم که آنجا راحت باشم و با آرامش کارهای خودم را دنبال کنم.
چطور می شود که يک نفر می شود رامين عليپور، در حالی که خيلی از هم سن و سال هايش حتی اطلاعات و آگاهی اوليه در مورد کارهای ابداعی او را ندارند؟
صد در صد اين نتيجه پشتکار و زحمت هايی است که کشيدم. اگر يک کوه طلا هم جلوی آدم باشد ولی رغبت کندن حتی يک تکه از آن کوه نباشد، آدم چيزی بدست نخواهد آورد. بايد پشتکار داشته باشيم.
حرف آخر يک نسل سومی؟
کشور ايران به لحاظ اقليمی با 1648195 کيلومتر مربع وسعت، يکی از استثنايی ترين کشورهايی است که جوانان آن با استفاده از ضريب هوشی که دارند می توانند به خيلی از آرزوهايی که برايشان تخيل است، برسند. فقط بايد از اين بهره هوشی استفاده کنند و مطمئن باشند که می توانند. افراد مخترع و نابغه زياد هستند. من نه خودم را مخترع می دانم و نه نابغه ! من هميشه گفتم که يک فرد معمولی هستم که توانستم کمکی به فناوری و علم و صنعت بکنم. مثل من هم در ايران زياد است. فقط کافی است دست آنها گرفته شود.

 

صفحه 9--21 ابان 87

 

ترجمه، يك تيغ دو لبه است

 

 

صفحه 9--14 ابان 87

 

فرهنگ شفاهي نقش گذشته را ندارد

صفحه 9--30مهر87

 

خط فارسی اصلاح پذیر نیست

 

صفحه 9--23مهر87

 

زندگي با گلشيري با حفظ استقلال
گفتگو با فرزانه طاهری

 

صفحه 9--9مهر87

 

تجارت از نوع برقى
سيدجواد سيدپور

صفحه 8--2مهر87

 

 

معلمي كه به دريا زد
سام خسروي فرد

صفحه 9--26شهریور87



اطلس جامع برای گردشگران
         

زیست بوم گردی[اكوتوريسم] و سرمايه گذاري
ترجمه: ژاله کاظم زاده

 

صفحه 9--12شهریور87

 

نظارت بر وكالت 
ن. فرامرزيان

صفحه 11--20مرداد87

 

مصاحبه با دکتر باطنی  درباره خط و زبان فارسي

 

صفحه یازده - 13 مرداد 87

تیتر مطالب

ادامه نوشته

صفحه نه- 8 مرداد 87

زبان بنیادی ترین جلوه میراث معنوی است
ادامه نوشته