صفحه 5--20 تیر 89

 

اگر زنبق برای مرده باشد

 

مرغ سرکنده

ادامه نوشته

صفحه 7--12 تیر 89

 

انعکاس ماورا
برای حنجره های سوخته و پوتین های به جا مانده میدان مین

ادامه نوشته

صفحه 10--6تیر 89

 

گفتارهایی درباره جین آستین*

 

عطر نان و گوجه

 


این کیه؟

ادامه نوشته

صفحه 7--29 خرداد 89

 

آخرین ثانیه های وهم­انگیز

 

حجم قفس

ادامه نوشته

صفحه 7--8 خرداد 89

 

گفتگو با آلیس مونرو
حقیقت هولناک رازآلود

 

یک یادداشت
مهدی ابراهیمی- ملایر

ادامه نوشته

صفحه 5--1 خرداد 89

 

ببینم گریه کردی؟!

ادامه نوشته

صفحه 7--25 اردیبهشت 89

 

غار را روشن کن

ادامه نوشته

صفحه 7--18 اردیبشهت 89

 

مردی که خواهد بود

ادامه نوشته

صفحه 7--11 اردیبهشت 89

 

هیچ وقت پزشک را به حساب نمی آوریم...

 

آرامش باران شبانه

ادامه نوشته

صفحه 7--4 اردیبهشت 89

 

وداع با اسلحه، سلام بر قلم

ادامه نوشته

صفحه 7--28 فروردین 89

 

خنده هایی که شبیه خنده نیست...

ادامه نوشته

صفحه 7--21 فروردین 89

 

جنایت در بعدازظهر یکشنبه (3)

 

کیامرث

ادامه نوشته

صفحه 9--14 فروردین 89

 

قصه ای از مجموعه خاطرات خبرنگار

ادامه نوشته

صفحه 7--22 اسفند 88

 

تپش

ادامه نوشته

صفحه 7--15 اسفند 88

 

چرا پدربزرگ کم می خندید؟!

 

تقدیم به داستان نویس معاصر؛ استاد امین فقیری
خانه قدیمی

ادامه نوشته

صفحه 7--8 اسفند 88

 

شفای عسل کوهی

ادامه نوشته

صفحه 7--17 بهمن 88

 

دخترک و ستاره*

ادامه نوشته

صفحه 7--10 بهمن 88

 

حاشیه ای بر مبانی داستان

ادامه نوشته

صفحه 7--3 بهمن 88

 

بینوایی

ادامه نوشته

 

به رنگ شیشه و از جنس طلا

 

روسری سبز

 

گربه سیاه

ادامه نوشته

صفحه 7--12 دی 88

 

گیسوی پریشان آب

 

ادامه نوشته

صفحه 7--28 اذر 88

 

میانجی...

ادامه نوشته

 

ریحانه

ادامه نوشته

صفحه 7--30 ابان 88

 

محبت

 

وبلاگ

 

کارهای ناتمام

ادامه نوشته

صفحه 7--23 ابان 88

 

همسفر

 

خزان یک بهار...

ادامه نوشته

صفحه 7--16 ابان 88

 

دو خواهر تنها

ادامه نوشته

صفحه 7--9 ابان 88

 

تا کجا؟

ادامه نوشته

صفحه 7--2 ابان 88

 

فیلمنامه حلیمه

ادامه نوشته

صفحه 7--25 مهر88

 

و اینک من...

 

فرازهایی از سخنان یک بانوی نویسنده

ادامه نوشته

صفحه 7--18 مهر88

 

گرگ!!

 

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه

ادامه نوشته

صفحه 7-- 11مهر 88

 

یادمانی از دوران کودکی
کت و شلوار کِرِمی
جامیشی خرم

 

حق الزحمه

رسول خیراندیش

ادامه نوشته

صفحه 7--4مهر 88

 

انتهای جاده!

 

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه

 

داستان کوتاه
غروب آخر

 

ادامه نوشته

صفحه 7--21 شهریور88

 

چهارراه

 

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه

ادامه نوشته

صفحه 7--14شهریور88

 

دسته ای گل با روبان آبی

ادامه نوشته

 

یک روز کاملاً عادی

 

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه

ادامه نوشته

صفحه 7--31مرداد88

 

تاریخ کوتاه از داستان کوتاه

 

داستان کوتاه
دو ماهی

ادامه نوشته

صفحه 7--24مرداد88

 

اسباب بازی

 

اکبر

ادامه نوشته

صفحه 7--17 مرداد88

 

چگونه یک داستان خوب بنویسیم؟

گل سرخ

ادامه نوشته

صفحه 7--10 مرداد88

 

آن سوی مه
مهشید امیری

 

نبات
   نسیم آل ابراهیم

داستان کوتاه
 شلخته خانوم
 ملیحه امیدپور

 

ادامه نوشته

صفحه 7--3مرداد88

 

من نبودم
محمدرضا آل ابراهیم

از وقتی که فهمید خواهرش می خواهد پس از هشت سال از هلند بیاید پایش را در یک کفش کرد که، الّا و بلّا باید همه شما بیایید برویم تهران پیشواز خواهرم.
هر چه گفتیم: زن، صبر کن، عجله نداشته باش! دندان روی جگر بذار، به خرجش نرفت که نرفت. دنبال بلیت هواپیما بود و هر روز پای گوشی تلفن می نشست و به این بر و آن بر زنگ می زد و به قول خودش کارها را ردیف می کرد تا بتواند دیدار با خواهرش را تازه کند.
می گفتیم: خب، به فرض که ما رفتیم تهران، شب کجا بخوابیم؟
با توپ پر غرید که: مگر من بی کس و کارم، چه فکر کردی؟ ننه و بابام اونجان، خواهر و برادر دارم. عمه و عمو دارم. گفتیم: همۀ اینها درست، ولی تهران که مثل مَفَرغون(1) نیست که این خونه های درندشت داشته باشه و اگر صد تا مهمان با مال و حَشَم وارد بشن، جای نگرانی که نیست، هیچ، صاحب خانه هم خُرسند بشه.
می گفت: تو چه می دانی که خانوادۀ من چه آدم های مهمان نوازی هستند. از خدا میخوان که مهمانی براشان جور کند و بر سر سفره شان بنشاند. درست است که جا و مکانشان مثل ما مردم روستا نیست که دیوار خانه شان کوه روبه رویی باشد و سفرۀ دلشان به اندازه پهندشت سبز کشتشان، ولی خب تو چه از اینها می دانی؟ اینها اکثراً جلو شرکت های مسافربری پرسه می زنند و مسافرهای زن و بچه دار که راه به جایی نمی برند و یا زوار امام رضا هستند و یا برای دوا و درمان به تهران آمده اند و کس و کاری ندارند، زیر چشم می گیرند و آنها را به خانه خود می برند و چندین و چند روز برایشان میزبان خوبی می شوند. البته فکر نکنی که حاتم طایی هستند. نخیر، نخند
 چیلتُ(2) هم باز نکن!
:من که نخندیدم بابا!
-چرا، چرا، از این خنده های موذیانۀ تو سالهاست که باخبرم.
:اینا را ولش کن بگو ببینم این اقوام تو یک متکا می دهند که ما زیر سرمان بگذاریم و خستگی در کنیم؟
-خودت را مسخره کن، این چه حرفیه که می زنی؟
گفتیم: باشد، دل تو را بشکنیم که چه؟ هر چه دستور بفرمایی عین صواب است.
-خب یالا بدو برو دنبال قرض و قوله. باید پول بلیت هواپیما جور بشه، زشته که با اُتُلبوس(3) بیریم(4) جلو خواهرم. او از هلند میاد ما هم از این جا. دلم می خواد همین طور که تو آسمون هستیم از پشت شیشه های هواپیما برای هم دست تکون بدیم. دوتایی مون تو زمین طیاره تهران غیژژژی می شینیم رو زمین. نمی دونی چه کیفی میده!
:از آسمون بیا پایین فکری به حال این مرغ و خروسا و کَهره و بَره ها بکن.
-خیلی سختش می گیری. می سپاریم دست همسدَه مون.
 این ننه خداکرم، خدا خیرش بده که دس راستیه. بندۀ خدا هیچ حرفیم نداره. چار تا تخمم که می ذارند بخوره نوش جانش. گوسفندا هم که میدیم دس پسرش، دیگه غصۀ چه می خوری؟!
:این درست. حالا چه بکنیم با شال و قبا. من که نمی تونم با همین لباس چیپونیم(5) بیام.
-هی بهونه در نیار، فکر اونجاشم کردم. دو تا لنگۀ النگو قام(6) کردم برای روز مبادا.  برای همچین روزی. ایشالا ایشالا، بی حساب پیش، چیش دشمن بشه کور، شیراز که رسیدیم میریم النگوها رو می فروشیم و یک کت و شلوار شیکی برات می خرم.
:نکن زن، من و کت و شلوار؟ من چه کارم به کت و شلوار؟! ننم پوشیده؟ بوام پوشیده؟
-ول کن این حرفا. ایشالا برات یک کراباتی(7) هم می خرم، قشنگ بزن رو سینت تا بیشی مثل آقای خان که عسکش تو اتاق ساخمون(8) زده قدِ دیوال.
:هه هه...هه...هه...!
-زهر مار، زهر مار و این خندآت. تو کی می خوای آدم بیشی؟
من که بابا آدمم، تو قبولم نداری.
:ول کن این چیا، پاشو تا بریم شیراز که کار داریم.
بچه ها، داماد و نوه ها را برداشتیم و رفتیم به شیراز. فوری النگوها به فروش رفت و تا من خواستم به خودم بیایم که دیدم در حمام بهارستان دروازه سعدی شیراز با یک لُنگِ قرمز رنگ جلو مرد کیسه کشی نشسته ام و او دست هایم را در دست گرفته و کیسه می کشد و فتیله های درست شده از سفیداب و چرک را در بالای بازویم به قطار می ایستاند تا با چشم خویش ببینم که چه قدر پَلَشتم(9) و او چه قدر زحمتکش و تلاشگر!
با ریشی تراشیده و کت و شلواری پوشیده وارد خیابان شدم. پاچه های شلوارم بلند بود و به زمین می کشید. فکر کردم باید شلوار همه مردم همین طور باشد. به چند نفر که نگاه کردم دیدم نه، آنها شلوارشان به قاعده است، دو سه دور پاچه شلوارم را تازدم تا این قدر گرد و خاک بلند نکند.
سوار هواپیما که شدیم نمی دانم چرا ما را با یک تسمه بستند. نفسم داشت بند می آمد. تمام این هواپیما به همان یک لحظه ای که در سایه کمر نی می زدم و می خواندم: سر کوه بلند داشتم درختی/ به سایه ش می نشستم گاه وختی... نمی ارزید.
شادمان بودم که زنم کرابات زدنم را از یاد برده است. در همین خوشحالی غوطه ور بودم که یکبارگی رو کرد به آقای مهماندار هواپیما و گفت: اگر جسارت نباشد این کرابات را برای مرد ما بزن.
کار که تمام شد غرولند زنم شروع شد که: خاک عالم به سرت. این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای؟
عقلت نمی رسید که یک شانه ای به موهات بزنی؟!
آینه ای به دستم داد و گفت: نگاه کن شده ای عین مَلو.(10)
زنم راست می گفت. موهایم تیغ تیغی شده بود و چیزی از زُزَّه (11) کم نداشتم.  خواستم دستم را با آب تر کنم و به موهایم بکشم که آقایی که پشت سر ما نشسته بود به صدا در آمد که: نکن آقا، نکن، حیفه! حیفه!
همین جور که رو برمی گرداندم تا صاحب سخن را ببینم به حرفش ادامه داد: آقا جان مُده، مُد روزه. من یک عالمه پول داده ام تا تازه موهایم این جوری درآمده. حالا تو با این موهای قشنگت می خواهی بخوابانیش؟ حیفه جانم، حیفه آقا!
طوری دلسوزی می کرد و لحن پندآموزی به حرفهای خود داده بود که فکر کردم این سر من با موهایش [...] مثقال ارزشی پیدا کرده است و خودم هم نمی دانم.
زنم در عین حالی که خرسند نبود ولی چون شنید که مد روز است پذیرفت که موهای من هم همین طور اجق وجق بماند.
صدایی از بلندگوی هواپیما در آمد که بر فراز آسمان تهرانیم. کمربندها را...
من تا نام تهران را شنیدم ناخودآگاه دستم به بالا رفت و شروع کردم برای هواپیمایی که از هلند می آمد دست تکان دادن و هورا کشیدن: هلنده، هلنده، هواپیماش بلنده، بلنده!
مسافران رو برگرداندند و مرا نگریستند. زنم هاج و واج مانده بود که این چه حرکتی است که انجام می دهم؟!
هواپیما به زمین نشست. پیاده شدیم. در سالن انتظار باید چشم به راه هواپیمای هلندی می شدیم. این مطلب را این یکی خواهر زنم گفته بود.
در میان آن همه بوهای رنگارنگ به نظرم می آمد که دارم بوی پشکل بُز می دهم. به زنم گفتم: تو که همه کارها برایم انجام داده ای اگر عطری هم بود که بزنم خیلی خوب می شد.
هنوز حرفم به پایان نرسیده بود که زنم از بقچه اش یک شیشه عطر گل محمدی در آورد و با پنبه بر سر آن آغشته کرد و به دور یقه و پشت گردنم مالید و پنبه استفاده شده را دور نینداخت و چپاند زیر لبه برگشته کتم.
چند نفری از زن و مردی که دور و بر ما نشسته بودند عینک های دودیشان را بالا بردند و روی پیشانی و زیر موهای جلو سرشان جای دادند، دماغ های خود را گرفتند و پیف پیف کنان از ما دور شدند. صدای یکیشان را شنیدم که می گفت: یک مشت دهاتی، یا بو پشکل می دهند یا بوی عطر گل محمدی.
و من نمی دانم در خیالم بود که گفتم یا بر زبان جاری کردم: تا دلت بخواد، اگر همین دهاتیها نبودند که تو چه طور این همه نون و برنج و میوه و سبزی و خامه و پنیر کوفت و زهرمار می کردی؟ اینی که من تو را می بینم لایق کاشتن یک دانه گندم و چراندن یک بز هم نیستی[....]
زنم گفت: باز هم که داری هذیون(12) میگی!
بچه هایم به سقف سالن خیره شده بودند و هر از گاهی عبور رهگذری را دنبال می کردند و تا به پشت و پناهی نمی خزید نگاهشان را از او ور نمی چیدند.
خستگی، هیجان، چهره های جدید، دلواپسی، اضطراب، نگرانی، دلشوره، دوری از جا و مکان، صدای غرش هواپیماها به جای بع بع گوسفندان، آهنگ بی محتوای دلنگ دلنگ پخش شده از بلندگوهای سالن، غم غربت همه و همه مرا در خود فرو برده بود که زنم گفت: گوش بگیر! گوش بگیر!
صدایی در فضای سالن پیچید که بوئینگ 747... پرواز از هلند... به مقصد تهران... ساعت... به زمین نشست.
بسیاری از جای برخاستند و جلو در ورودی اجتماع کردند. هر کس سعی می کرد یک سر و گردن خود را بالا بکشد و مسافرش را زودتر از همه ببیند. گویی دنیا به آخر آمده و همه چشم ها به کلۀ سرشان رسیده است و اگر دیر بجنبد دیدار به قیامت می کشد.
خواهر خانمم با زور و تقلا هم که شد خود را به صف اول رساند و میله جلوی در را گرفت و از خوشحالی گویی که محور عالم را به دست آورده است.
زنم در میانه راه بود و در وسط جمعیت گیر افتاده بود. او هم می خواست که از قافله عقب نماند. از یک طرف خواهرش را صدا می کرد و او بی اعتنایی می نمود و از طرف دیگر به سختی رویش را به سمت من برمی گرداند و صدایم می کرد که: تو که دست و پا چلفتی نبودی، چه شده که اون ته ته ها ولو شده ای؟
انتظار به پایان رسید. مسافران آمدند و هر یک ماچ و بوسی راه انداختند. 10 دقیقه بعد از جلو در ورودی باد خنکی می وزید.
تازدن های یکی از پاچه های شلوارم باز شده بود و هنگامی که زنم گفت بیا جلو و سلام و احوالپرسی کن، همین که قدم برداشتم پاچه شلوارم پشت این یکی کفشم گیر کرد و در کف نرم و ساییده شده سالن پخش و پلا شدم.هر دو خواهر خانمم رویشان را از من برگرداندند. زنم تا نیمه راه آمد که زیر بغلم را بگیرد او هم پشیمان شد و به نزد خواهرانش برگشت.
خواهر خانم تهرانی ام بچه هشت ساله خواهر هلندی اش را بغل گرفته بود و می بوسید و می بویید و قربان صدقه اش می رفت و می گفت: بوی گلهای هلند می دهی! نور چشمانم! عزیز دل خاله!
بچه من به خاله اش خیره شده بود و بی خبر از روابط بین آدم بزرگ ها سر تکان می داد.
زنم که به خود آمد با چشم غره و دندان کِرِچه(13) پیش آمد و گفت: خجالت نمی کشی! نگاه کن کراباتت کجا رفته؟ آنگاه آن را از پشت سرم به جلو آورد و از روی غیظ و لجی که داشت هنگامی که خواست صاف و راستش کند قسمت زیرین آن را کشید و من به خر خر افتادم. نفسم داشت قطع می شد. آقایی که از کنار ما رد می شد متوجه احوالم شد و آن را گشود و آسوده شدم.
شلوارم علاوه بر بلند بودن، گشاد هم بود. با کمربند سفت بسته بودم و در کمر آن چندین چین افتاده بود. ظاهر چارلی چاپلین را پیدا کرده بودم، ولی او کجا و من کجا؟! به قول شاعر:
زمرد و علف سبز هر دو یک رنگند
از آن کنند به نگین و از این کنند به جوال
او مردم را می خنداند ولی در این جا این مردم بودند که از من می خندیدند.
علت توقف آنها را در سالن نمی دانستم تا اینکه در کنار یک ریل متحرک قرار گرفتیم و خواهر خانمم اشاره می کرد که: آن کیف فلان شکل و فلان رنگ که دارد می آید از آن من است.
و این زن من بود که باصلابت رو کرد به طرف من و گفت: تو ماشاءالله زبر و زرنگی و این کارها در برابر زحماتی که در ولایت انجام می دهی چیزی نیست.
من اگر چه گفتم چشم و آن را برداشتم و بر کول گرفتم و دو سه بار این راه را رفتم و برگشتم و در پشت ماشین اون یکی خواهر خانمم گذاشتم، ولی به خوبی در می یافتم که اگر در میدان روستا کره الاغ را بر کول می گرفتم و پِر می دادم(14) و اهالی می خندیدند لذتی داشت که با تمام لذت های عالم برابری نمی کرد. ولی این جا بار حقارت بود و ذلت، زیرا ننه ام همیشه می گفت: «سگ قافله باشی بَهز(15) اینه که کوچک قافله باشی!»
آنها سوار ماشین شدند و رفتند. رو کردم به زنم و گفتم: خوب شد! حالا این وقت شب، ما تو این شهر غریب چه کنیم؟ نه در غربت دلم شاد و نه روی در وطن دارم...
زنم که هاج و واج مانده بود و عاجز از پاسخگویی، نگذاشت که دنباله شعر شاعر را بخوانم و دور خود می چرخید و می گفت: حتماً یادشان رفت، حتماً یادشان رفت.
گفتم: زن، این که غصه نداره، همۀ فک و فامیل تو که اینجا هستند یالا زود باش تا بیریم خونه یکیشون.
زنم گفت: چرا زودتر نگفتی. بلند شو! بلند شو!
دو سه قدم که رفتیم پا سست کرد.
گفتم: چه شد؟
مِن مِنی کرد که نفهمیدم چه می گوید.
گفتم: چه میگی؟
گفت: آدرس که نداریم.
گفتم: از این بنده خدا که دارد میاد می پرسیم.
گفت: مگر این جا مثل ولایت خودمان است که از هر بچه ای هم بپرسی خونه همه بلد باشه!
تا لب گشودم که بگویم: خب با هواپیما برمی گردیم که غرش هواپیمایی صدایم را بلعید و با خود برد.
برای رهایی از این بلاتکلیفی، متکایم را برداشتم و روی چمن ها دراز کشیدم. دو سه دقیقه ای نگذشته بود که صدایی از دور می غرید و می غلتید و به من حمله ور می شد: مگه این جا خونۀ خالس؟ دِه.. دِ بلند شو آقا! بلند شو! بچه ها از موقع خوابشان گذشته بود و بی تابی می کردند.
گفتم: بریم مسافرخونه؟
زنم با رفتن یک چشم غره مرا به سکوت واداشت. یک لحظه دلم برایش سوخت. او هم درمانده و مستأصل بود. نخواستم بیش از این حضور خودم را بر او تحمیل کنم.
لحظات با تأنی می گذشت. در یک بلاتکلیفی محض به سر می بردیم که ناگهان برق شادی در چشمانش درخشید. ماشین آنها برگشته بود و آمد جلو ما ایستاد و یک برگ کاغذ از شیشۀ نیمه پایین کشیده شدۀ ماشین بیرون آمد و گفت: با تاکسی به این آدرس بیایید.
زنم اولین کاری که کرد یک تو دهنی به من زد که: خودت هستی و لُغُز(16) خواندنت. دیدی گفتم این خواهرای من بی وفا نیستند.
تاکسی گرفتیم و پول خون پدرش را از ما کرایه گرفت. من که خیابانهای تهران رو بلد نبودم اگر نه دست می کردم به دو و یکسره می دویدم. آخه زور نیست پولی معادل گوشت یک ران بره بدهی تا تو را سوار تاکسی کنند.
به رانندۀ تاکسی گفتم: خوش به حالتان!
گفت: چرا؟
گفتم: در ولایت ما می گفتند حتی تو خیابونای تهرون هم پول پخشه، فقط یکی می خواد که بره جمع کنه، حالا فهمیدم که درست میگن!
گفت: این طرف قضیه هم داشته باش که پول در تهرون مثل برف زیر آفتاب است!
دیدم حق با اوست.
مدتی با سکوت پیش رفتیم. پرسیدم: چرا این تهرانی ها برای ما اهل ولایت قیافه می گیرند؟
گفت: اینها همان دهاتی های چند سال پیش هستند که به تهران آمده اند و حالا برای دهاتی های امروزی کلاس می گذارند.
گفتم: در همان روستای ما هم مدرسه و کلاس هست ولی دانش آموزانش این جوری پز نمی دهند.
گفت: تو بابا خیلی از مرحله پرتی!
گفتم: درست می فرمایید.
با سخن راه را کوتاه کردیم و رسیدیم. خانه خواهر زنم دو اتاق داشت و یک هال. در همان لحظه اول هر دو اتاق به خواهر خانم هلندی و فرزندش اختصاص یافته بود. همگی ما هم در هال نشسته بودیم.
در و دیوار و تمام اعضاء و اجزاء خانه و جوارح ساکنانش گواهی بر مازاد بودن ما می دادند. اخم و تخم می کردند و هنگامی که مجبور می شدند از کنار ما رد بشوند دماغشان را می گرفتند و چهره در هم می کشیدند.
یاد حرف زنم افتادم که می گفت: اینها ذره بین به دست دنبال مهمان می گردند تا او را به خانه خود ببرند و پذیرایی اش کنند.
البته زنم راست می گفت، ما که از خودشان بودیم و جزء مهمان محسوب نمی شدیم.
خواهر خانم تهرانی ام سخت مایل بود که همه بخوابند. دایم می گفت: خواهرم از هلند آمده و خسته است و نیاز به استراحت دارد.
گفتیم: چشم!
من که هر جا می روم باید متکایم را با خودم ببرم. آن را برداشتم و اعلام کردم که اگر اجازه بدهید به پشت بام بروم، زیرا از خوابیدن در هوای بسته سخت بیزارم. ما ایلیاتی(17) هستیم و رواندازمان آسمان است.
گفتند: این خانه راه پله ندارد و نردبانی هم نیست که بتوانی به پشت بام بروی و بخوابی.
گفتم: در حیاط می خوابم.
خنده ای سر دادند که: این جا از حیاط خبری نیست.
ناچار ماشین را کمی عقب بردم و بر روی روغن های ریخته شده از موتور آن یک مقوا انداختم و در جلو ماشین دراز کشیدم.
از شما چه پنهان، هم خسته بودم و هم طبق عادت هر شب که تا دیر وقت نمی نشینم، زود خوابم برد. ولی از آن جایی که دچار بیماری قندم و این شیرینی حتی تا تهران مرا همراهی کرده بود، بلا نسبت شما، بلا نسبت شما، شیرین کاری این مرض لعنتی گل کرده بود و ساعتی پس از چشم روی هم گذاشتن بیدارم کرد تا به دستشویی بروم.
از خودم پرسیدم دستشویی کجاست؟
پیدایش نکردم.
چشمانم را که مالیدم یادم آمد که داخل ساختمان است. دستگیره را گرفتم و چرخاندم. در ورودی از پشت قفل شده بود. چراغ یکی از اتاق های داخل ساختمان روشن بود. خوشحال شدم که لااقل یک نفر بیدار است. در زدم ولی کسی در را باز نکرد. با خود اندیشیدم حتماً همگی خوابیده اند.
هر چه بیشتر فشار می آورد بر اهمیت و ارزش دستشویی بیشتر افزوده می شد. نمی دانستم چه کار کنم. طبق عادت ولایت خواستم رو به صحرا بگذارم که چشمتان روز بد نبیند آن چنان سرم به ماشین خورد که داد و فریادش در آن نیمه شب به هوا برخاست و بلند شدن صدای آژیرش باعث شد که هر دو خواهر خانمم که بعداً متوجه شدم به خاطر تقسیم سوغاتی ها- به رغم این که همه را خواب کرده بودند و خود بیدار- بیدرنگ خودشان را به ماشین رساندند و صدایش را بریدند و گفتند: این چه افتضاحی است که در آورده ای؟
و معلوم بود که پاسخ من جز سرافکندگی چه می توانست باشد؟
از زیر چشم دیدم که نگاه عاقل اندر سفیهی بدنم را مور مور می کند. لب خواهر زنم می جنبید ولی صدایی به گوش من نمی رسید. یک لحظه فکر کردم که نکند دارد برایمان این شعر را می خواند: نون تون نبود، آب تون نبود، قهوه و قلیون تون نبود، کی به تون گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما...
او رفت. نیم ساعتی دیگر طاقت آوردم. صدای پچ پچ هر دو خواهر زنم همراه با جیرق جیرق کیسه های نایلونی می آمد. راه به جایی نمی بردم. یا باید در خودم خرابی می کردم یا به زیر ماشین رهایش می کردم و یا دل به دریا می زدم و با زدن در وارد دستشویی داخل ساختمان می شدم. اَی اَلُو(18) بگیرد سبک معماری این ساختمان های جدید که مستراحشان را برده اند در گوششان، گویی گنج قارون زیر سر دارند.
یادم آمد که باید مؤدب باشم. انگشت اشاره ام را دولا کردم و به شیشه در ورودی زدم. این در زدن را از دوران سربازی آموخته بودم.
خواهر خانم تهرانی ام بود که در را باز کرد و گفت: چه می گویی؟
گفتم: چیزی نمی گویم بلا نسبت شما، بلا نسبت که گفتی همه چی می شه.
گفت: در این نیمه شب چه می خواهی؟
گفتم: چیزی که نمی خواهم، هیچ، یک چیز اضافی هم دارم.
سری تکان داد و خواست برود که گفتم: اگر جسارت نباشد به دستشویی نیاز دارم.
چیزی نگفت ولی رفتارش به گونه ای بود که به راحتی می شد این گفته را از زبان درونش شنید: سرت بخوره با این دستشویی کردنت! آره ی(19) برام اُوردی؟!
پس از این که برگشتم به فکرم رسید که دنبال یک قوطی بگردم. خوشبختانه یک قوطی خالی روغن ماشین در همان گوشه پارکینگ بود و کار مرا راحت کرد. اگر چه هر دفعه که بیدار می شدم هم چنان صدای پچ پچ دو خواهر زنم می آمد و صدای جرق جرق کیسه های پلاستیکی.
تا نزدیک ظهر آن دو خواهر زنم خوابیدند. در این مدت زنم به پختن غذا مشغول بود. ظهر که شد از کیسه ها و کیف و چمدان هایی که از فرودگاه آمده بود خبری نبود. زنم با سادگی و از روی صداقت گفت: چمدان ها کو؟
خواهر خانم تهرانی ام گفت: مگر شما برای سوغاتی آمده اید؟
دیگر طاقتم طاق شده بود. نمی دانم این من بودم که شهامت پیدا کرده بودم یا زنم که لب به سخن گشودیم: ما برای احترام به شما آمده ایم اگر می خواستیم به دنبال سوغاتی باشیم همین پولی که خرج کرده ایم تا خود را به شما برسانیم می توانست صد برابر آن چه که اگر شما می خواهید از پس مانده های خود به ما سوغاتی بدهید بخریم. همه اش ارزانی خودتان باد!
چشم که باز کردیم در اتوبوس ترانسپورت شمس العماره واقع در خیابان ناصرخسرو نشسته بودیم و شاگرد راننده دایم جار می زد: شیراز، شیراز، نبود؟ نبود؟ اصفهان، اصفهان، نبود؟ نبود؟
و من همنوا با شاگرد راننده برای خودم تکرار می کردم: نبود؟ نبود؟ هیچ چیز نبود.
سپس چون دیوانگان آواز سر دادم: کی بود؟ کی بود؟ من نبودم. کی بود؟ کی بود؟ من نبودم. من نبودم.
پی نویس:
1 - مَفَرغون (mafarqun) = گویش محلی «ماه فرخان» یکی از روستاهای بخش «خیر» از توابع شهرستان استهبان فارس.
2 - چیل= بر وزن بیل یعنی لب و دهان.
3 - اُتُلبوس= لحنی دیگر از اتوبوس.
4 - بیریم= برویم.
5 - چیپونی= چوپانی.
6 - قام= قایم، پنهان، نگه داشتن چیزی دور از چشم انظار.
     7 -کرابات= لحن دیگری است از کراوات.
8 - ساخمون= ساختمان اعیانی.
9 - پَلَشت= چرک و کثیف.
10 - مَلو (malu)= نام شخصی بوده است. در حال حاضر به افراد لاغر، زرد و مردنی اطلاق می کنند. آدمی که شبیه میمون است.
11 - زُزه= خارپشت.
12 - هذیون= هذیان، یاوه.
13 - دندون کِرچه= دندون غُروشه= دندون کِرِشه. کسی که در عالم خواب و یا در هنگام خشم و خشونت دندانهایش را برهم می کشد.
14 - پِر می دادم= می چرخاندم.
15 - بَهز= به از، بهتر از.
16 - لُغُز= حرف درشت و رکیک، کسی را هجو کردن، گفتار ناهنجار، طعنه، پشت سر کسی حرف زدن، حرف نامربوط، دهن کجی.
17 - ایلیاتی= از اهالی ایل، عشایر کوچرو.
18 - اَلُو (alow)= آتش.
19 - آره ی (arey)= عاریه، چیز به درد نخور، سوغاتی بسیار بی ارزش، بار گران، زحمت بیهوده.

 

صفحه 7--27 تیر 88



مسافر
نوید مظفر

مدت طولانی می شد که از این شهر رفته بود. رفته بود چون خرافات و کثافات تمام شهر را گرفته بود. رفته بود تا زندگی را جایی دیگر و به شکل دیگر تجربه کند و حالا بعد از این همه مدت برگشته بود.
احساس می کرد چشم هایش جایی را نمی بیند. اشک تمام وسعت چشمانش را در می نوردید نه تنها چشمانش بلکه وجودش را. می خواست فریاد بزند اما نمی توانست. انگار یک نفر گلویش را گرفته بود. پاهایش که قدرت حرکت نداشت، دست هایش که بی رمق بود، فریادش که خفه بود و چشم هایش...
خدایا بر او چه می گذشت؟ چشم های او چه دیده بودند؟ بر دلش چه گذشته بود؟ چرا اشک ها فرو نمی ریزند؟ چرا تارهای صوتی اش فلج شده اند؟ او چه باری را باید به دوش می کشید؟
با این که قامتش درهم شکسته بود عزمش را جزم کرد.گامی به پیش و گامی دیگر. اشک ها فرو غلتیدند. چشمانش سرخی غروب آسمان را دید و تیرگی دهشتناک زمین را، بوی تعفن، صدای زوزۀ باد مسمومی که محیط او را در می نوردید، بوی مرگ...
   باد می وزید و لنگه های در به هم می خورد و صدای نفرت باری را ایجاد می کرد. مو بر اندامش راست شد. تارهای صوتی اش لرزیدند و فریادی به وسعت تمامی دردهایش لرزه بر اندام زمین انداخت. موش های ترسان فرار کردند.
چرا شهر چنین ساکت است؟ چرا شهر خاموش است؟ پس خانواده اش کجا هستند؟ اینها سؤالاتی بودند که چون خوره به جانش افتاده بودند. اشک ها همچنان سراسیمه فرو می پاشیدند.
کوبۀ اولین در را گرفت و محکم کوبید. منتظر شد، صدایی نیامد. هراسان به سوی دومین در رفت از آنهم صدایی نیامد بعد در سوم، در چهارم و... طاقتش طاق شده بود با تمام قدرت لگدی به در زد. در با صدای مهیبی گشوده شد. مات بر جا ماند. او چه می دید؟
   باد زوزه می کشید. در هر گوشه جنازه ای افتاده بود، جنازه هایی
 متورم و متعفن... موشی به سرعت از روی پاهایش گذشت و جیغی از ترس و نفرت کشید. باد همچنان زوزه می کشید. دوید... با تمام قدرت به طرف معبد دوید. در را کوبید.این جا همیشه آخرین پناهگاه مردم شهر بود. با شدت بیشتری در را کوبید تا شاید به رویش گشوده شود، اما دریغ.
باد هنوز زوزه می کشید. صدای جیر جیر موشها در تمام شهر طنین انداخته بود. به سوی دیگر رفت. مرده هایی زنده و زنده هایی مرده. بدنشان بوی  تعفن می داد.
مادری بر جنازۀ فرزند خویش مویه می کرد در حالی که خود مرده ای بیش نبود. شتابان به سوی دیگر رفت. چهارپایان هم مرده بودند. پیرمردی بر لب سکویی نشسته بود و سرپنجه های مرگ را در میان انگشتانش می فشرد. از او سراغ خانواده اش را گرفت.
   - مرده اند؟
- نه
- رفته اند؟
- نه
- پس چه؟
- با جمعی دیگر در معبدند
- چه می کنند؟
- راهب مردم را جمع کرده و به صبر و بردباری نویدشان
می دهد. آنها مشغول دعا و ادای نذوراتند تا بلا بگذرد.
- پس اینها که در بیرونند چه؟
پیرمرد نمی دانست آنها که درون معبدند مبتلا هستند یا نه؟
- چرا حتماً هستند اما می پندارند مصون مانده اند.
- چه باید کرد؟
صدای جیر جیر موش ها، صدای زوزۀ باد، صدای قهقهۀ ابلیس مرگ...
هنوز تعدادی زنده اند. ترس بر جانش افتاده بود. برود یا بماند؟ برود. آری برود. جان به در برد. به راه افتاد. چند صد قدمی رفت بعد به خود گفت: نه کجا برود؟ یا با این مردم می میرد یا با همین مردم زندگی می کند. برگشت، مصمم...
- پیرمرد بگو با چه آتش می افروزی؟ پیرمرد پاسخی نداد.
 هی پیرمرد... پیرمرد مرده بود. صدای زوزۀ باد، تاریکی و سرمای شب و صدای جیر جیر موش ها شدید شده بود. شهر در قبضۀ موش ها بود و باد نیز همراهشان.
دوید، در خانه ای را گشود، آتشی افروخت، تکه های لباس را شعله ور کرد، چوب ها را بر هم انباشت، آتش عظیم تر شد. چه چیز اول باید می سوخت؟ کتاب ها، کتاب هایی که نتوانسته بودند راه مقابله را به مردم بیاموزند؟! خانه هایی که نتوانسته بودند مردم را در مقابل مرگ محافظت کنند؟! ابزار زندگی که تنها در رفع نیازهای حقیر به کار می آمدند؟! و یا این که مردم... مردمی که خود نتوانسته بودند فریادرس خود باشند؟
اول جنازه ها را باید سوزاند تا یادها را زنده نکنند، تا مرگ را ترویج نکنند. نفت بر اندام متعفن جنازه ها ریخت. سپس آتش را در جاهای مختلف فروزان کرد. نه کافی نیست باید عجله کرد. در خانه ها آری این درها که قدرت محافظت ندارند، این درها که
نمی توانند مانع ورود مرگ شوند باید بسوزند، همه چیز باید بسوزد.
   خانه ها آتش گرفت و شعله ها برافروخته تر می شدند. نه! به چیزی عظیم تر نیاز است تا بتوان حریف ابلیس مرگ شد. چوب هایی که خوب بسوزند، اما از کجا؟ درها که سوخته اند، پنجره ها،  فرش ها و حتی کتاب ها... دیگر چه مانده است. تاریکی در میان شعله های قد برافراشته گم شده بود. سرما نیز. آتش لرزان و رقصان به حرکت در آمده بود.
شعله هم می ستیزند و هم گرما و نور می بخشند. دیگر توان حرکت نداشت. موش ها گریختند. بدنش داغ شده بود. آتشی که افروخته بود تمام شهر را در برگرفته بود.باید
 بلند می شد. ممکن بود آتش خاموش شود، اما پاها دیگر یاری نمی کردند.
اکنون نوبت باد بود. همان بادی که دست در دست موشها گذاشته بود، اکنون با آتش همراه گردیده بود. شوری برپا کرده بودند، می رقصیدند، سماع می کردند، در هم می پیچیدند، در هم
می غلتیدند، باد و آتش، آتش و باد.
هرم آتش به جانش افتاده بود. احساس می کرد بدنش داغ شده. کسی چه می داند شاید شعله ها به جان خودش افتاده بودند. رمق نداشت.
آتش هر لحظه شعله ور تر می شد و شهر را می پیمود و به هیچ چیز رحم نمی کرد. باد همچنان می وزید. زبانه های آتش در معبد را می لیسید. بزرگترین در شهر آتش گرفت. شعله ها هر لحظه حریص تر می شدند. موش ها از شهر رفته بودند، اما آتش همچنان آزمندانه همه چیز را می بلعید حتی یادگار تاریخ کهن این شهر را. صدای هیاهوی مردم از داخل معبد می آمد. آتش دست در دامنشان انداخته بود.
اولین طلیعۀ صبح نمودار شد. اکنون از آن شهر پر عظمت فقط مشتی خاکستر بر جا مانده بود. خاکستری که زندگی نوینی را نوید می داد. قامتش را به زحمت از زمین بلند کرد. لبخندی فاتحانه...آنها که مانده بودند ماندنی بودند.
بر ویرانه های این شهر، شهری دیگر باید ساخت. پیروز شدند. آنان که با مرگ جنگیده بودند و او که با کوچکترین ذره ای که بی صدا و آرام وارد می شد و فجیع ترین مرگ ها را می آفرید جنگیده بود با طاعون.

چند  داستان کوتاه از سهیل میرزایی
چشم به راهی
کلاغ روی شانۀ مترسک نشست و غارغار کرد.
مترسک نفس راحتی کشید و گفت: بالاخره اومدی!

تکرار
زن به پرنده نگاه کرد که به جوجه هایش غذا می داد.
آهی کشید و گفت: چی می شد اگه یه بچه داشتیم؟!
مرد گفت: اگه بخواهی از میوۀ ممنوعه می خورم.
زن، دست در نهر عسل فرو برد. همراه با جریان آن را تکان داد و گفت: نه همان یک بار کافی بود.
برگرفته از کتاب «تو چی فکر می کنی؟»

فراموشی
زن به دسته ابری که بالای سرش در حرکت بود نگاه کرد و گفت: یادته بهم گفتی یه خونه رو ابرا برام می سازی؟
مرد ریگی داخل آب دریاچه پرت کرد و گفت:
یادم نیست.
زن نیشخند زد و گفت: تو خیلی وقته که همه چیز و
 فراموش کردی.
 مرد ریگ دیگری پرتاب کرد و گفت: تو چیزی گفتی!
برگرفته از کتاب «تو چی فکر می کنی؟»

صفر و یک
صفر آهی کشید و گفت: من، هیچ ام. این خیلی بده، نه؟!
یک لبخند زد و گفت: باز بهتر از اینه که هیچی
نباشی.

یک و صفر
یک فریاد زد: می دونی! من دلم یه عالمه صفر می خواد، یه عالمه که یه گوشه بشینم و با خیال راحت اونا رو یکی یکی جلوی خودم بچینم.
صفر کمی فکر کرد و گفت: ولی من فقط یه دونه یک می خوام که اونو پشت سر خودم بذارم.

شیشه و سنگ
سنگ از کمان پسرک رها شد. به سینۀ شیشه خورد. آن را شکست و کنار خرده های آن نشست.
شیشه که صدپاره شده بود نالید و گفت: خدایا، شکرت!
سنگ با تعجب گفت: خدایا شکرت؟!
شیشه، شکسته بسته گفت: وقتی که تنها باشی، همنشینی با سنگم موهبتی است.
برگرفته از کتاب «تو چی فکر می کنی؟»

کلاغه به خونه اش نرسید
- برسه یا نرسه به حال کسی فرقی نمی کنه.
- واسه چی این حرفو می زنی؟
کلاغه آهی کشید و گفت: واسه اینکه من کلاغم.

آدم برفی
پسرک هویج را روی میز گذاشت و گفت: حداقل امروز سوپمان هویجم داره.
زن هویج را برداشت. آن را زیر شیر آب شست و با دستمال خشک کرد و گفت: از کجا آوردی؟
پسرک لقمه نان را فرو داد و گفت: از تو صورت آدم برفی.
زن همان طور که هویج را در ظرف سوپ رنده می کرد، گفت: چه آدم برفی سخاوتمندی.

آدم برفی
پسرک آدم برفی را فراموش کرده بود که برف تابستانی به یکباره شروع به باریدن کرد.

صداقت
معلم دفتر مشق یکی از دانش آموزان را بالا گرفت و گفت: بچه ها ببینید دارا چقدر مشق هایش را تمیز و مرتب نوشته. برایش دست بزنید.
   حمید، آخرین نفری بود که دفتر را روی میز معلم گذاشت. چشمش سیاهی می رفت. به میز تکیه داد.
معلم همانطور که مشقهای او را خط می زد، گفت: آفرین فقط کمی دقت کن.
معلم دفتر را که به دست حمید داد دست زیر چانه اش گذاشت، سرش را کمی بالا آورد و پرسید: حمید پسرم چرا اینقدر رنگت زرده؟
حمید با دستپاچگی گفت: نه خانم، زرد نیست سرخه. آخه همین دیشب بود که مامانم می گفت ما صورتمون رو با سیلی سرخ نگه می داریم.
                برگرفته از کتاب «تو چی فکر می کنی؟»

صفحه 7--25تیر 88

 

قصۀ خروس، قوچ و خر
به روایت: خلیل رنج آزما
گردآورنده: ابوالقاسم فقیری
در زمانهای گذشته مردی روستایی قوچ بزرگی خرید. تصمیم داشت قوچ را جهت قربانی در عید قربان، پروار کند تا می توانست به قوچ می رسید.  قوچ هم چاق و فربه می شد کم کم عید قربان نزدیک بود. قوچ فهمید که خبرهایی هست! مرد روستایی قصد جانش را دارد. با خودش گفت: باید فرار کنم. چشم صاحبش را پایید بند پایش را باز کرد و از خانه بیرون زد. راه صحرا را در پیش گرفت. می رفت که به خروسی رسید.
به خروس گفت: شما فرصت؟! کجا می روی؟
خروس گفت: حقیقت ماجرا اینکه می خواهند مرا بکشند و بگذارند لای پلو، من هم فرار کردم.
قوچ گفت: هر دومان همدردیم. بیا همسفر شویم.
با هم به راه افتادند می رفتند که به خری رسیدند. گفتند: شما فرصت؟
خر گفت: من از دست صاحبم فراری هستم. صاحب من ذره ای انصاف نداره مرتب از من کار می کشد. من هم دیدم دیگر نمی تونم تحمل کنم فرار کردم. حالا شما فرصت؟
آن ها هم حال و حکایت را تعریف کردند و سه تایی راه افتادند. کم کم داشت غروب می شد خر گفت: باید جایی را پیدا کنیم شب بخوابیم صبح زود راهی شویم.
داشتند با هم صحبت می کردند که روباهی چشمش به خروس افتاد. آمد تا به آنها رسید رو کرد به خروس و گفت: شما فرصت!
خروس گفت: با دوستان داریم می رویم سفر.
روباه گفت: با مهمان چطورید؟
خروس گفت: قدم مهمان بر چشم شما هم بفرمایید.
با هم می رفتند یک مرتبه گرگی از دور چشمش به قوچ افتاد. پیش خود گفت: برم که لقمه چرب و نرمی است.
آمد تا به آنها رسید. سلامی کرد و گفت: ای قوچ کم پیدایی، چه عجب این طرفها؟
قوچ گفت: به اتفاق دوستانم می خواهم به تفریح بروم.
گرگ گفت: مهمان دوست دارید.
قوچ گفت: قدم بر چشم.
گرگ هم با آنها راه افتاد قوچ و خروس از کرده خود پشیمان شده بودند و با خود گفتند امشب جانمان در خطر است همان زمان ناگهان چشم پلنگی به خر افتاد. جلو آمد و گفت: شما فرصت؟
خر که لرزه به اندامش افتاده بود گفت: با دوستان به تفریح می رویم.
   پلنگ هم گفت: رفیق راه هم می خواهید؟
خر گفت: شما هم بفرمایید.
قوچ و خروس و خر در حالی که از ترس به خود می لرزیدند با هم گفتند: شب باید جایی برای خواب پیدا کنیم، مواظب هم باشیم وگرنه لقمه چپ آنها خواهیم شد. ناگهان چشمشان به اتاقی افتاد.
خر و قوچ و خروس گفتند شما که بیابان گشته اید بیرون بخوابید، ما توی اتاق می خوابیم آنها هم قبول کردند اتاق در کوچکی داشت.
قوچ و خر و خروس وارد اتاق شدند و در را از پشت بستند. گفتند امشب جانمان در خطر است باید فکری کنیم!
خروس گفت: اینها برای خوردن ما آمده اند. قوچ رو به خر کرد و گفت: ای خر تو از ما قوی تر هستی. تو پشتت را به در بچسبان. کمی لای در را باز کن. به مجردی خواستند وارد شوند لای در آنها را نگهدار و با فشار استخوان آنها را خرد کن!
خر قبول کرد. پشت را به در نهاد. خروس هم جایی آماده دفاع شد. قوچ هم گفت: من با شاخه هایم ادبشان می کنم.
کمی که از شب گذشت روباه به دوستانش گرگ و پلنگ گفت: من رفتم خروس را بخورم! روباه به پشت در آمد و گفت: خروس، خروس!
خروس گفت: فرمایش؟
روباه گفت: در را باز کن می خوام براتون قصه بگم تا شب کوتاه شود.
خروس گفت: بفرمایید.
هنوز از لای در خودش را به داخل نکشیده بود که خر در را بست. روباه لای در گیر کرد دست آخر خونین و مالین توانست خودش را نجات بدهد. لنگان لنگان پیش دوستانش رفت.
گرگ به روباه گفت: خروس را خوردی؟
روباه گفت: معلومه که خوردم، از بس که چاق و چله بود نصفش را هم جا گذاشتم برای شماها.
گرگ گفت: من هم رفتم قوچ را بخورم.
پشت در آمد صدا کرد: قوچ، قوچ
قوچ گفت: چی میگی؟
گرگ گفت: در را باز کن قصۀ شیرینی بلدم
قوچ گفت: بفرمایید
لای در را باز کردند. سروکله گرگ وارد اتاق شد که در را بستند و حسابی خدمت گرگ رسیدند.
حالا نوبت پلنگ بود. جلو آمد چشمش که به گرگ افتاد و گفت: قوچ را خوردی؟ گرگ گفت: من تنها دنبه اش را خوردم از بس که چاق بود.
   پلنگ آمد پشت در و صدا زد: خر، خر
خر گفت: حرف حسابت چیه؟
پلنگ گفت: در را باز کن تا قصه ای بگویم شب خوابم نمی برد.
    خر گفت: بفرمایید
آرام لای در را باز کرد. پلنگ سرش را به داخل فرستاد که خر در را بست. قوچ هم با شاخ هایش چنان خدمتی بهش کردند که هرگز فراموش نکند.
سرانجام پلنگ خودش را از لای در بیرون کشید به سراغ گرگ و روباه رفت و گفت: شما که با این درد روبرو شدید چرا من را خبر نکردید؟
روباه گفت: می خواستیم با هم همدرد باشیم.
خلاصه شب را گذرانیدند نزدیک صبح رسید روباه دوستانش را بیدار کرد و گفت: بهتره فرار کنیم. چون اگر متوجه شدند ما زنده هستیم روزگارمان را سیاه می کنند. هر سه فرار کردند رفتند که به چند تا کور چاه رسیدند «چاههای خشک»
روباه گفت: بد نیست در این چاه ها پنهان شویم وقتی دنیا امن و امان شد راهمان را می گیریم و می رویم. همین کار را کردند.
داشت صبح می شد خروس که می خواست اذان بگوید رفت بالای بام شروع کرد به اذان گفتن روباه خروس را بالای بام دید با خودش گفت: حتماً ما را می بیند. قوچ هم که گرسنه بود فوراً راست شد بالای درختی و شروع کرد به برگ درخت را خوردن. خر هم که مگس افتاده بود به جانش این طرف و آن طرف می رفت. روباه که ناظر این صحنه ها
 بود رو کرد به گرگ و پلنگ و گفت: اگر دروغ نگویم خروس از آن بالا ما را دیده دارد برای قوچ و خر می گوید.
خر دارد رد ما را روی زمین پیدا می کند قوچ هم دارد چند چوب برای زدن ما از درخت می کند. بهتره که فرار کنیم.
و همین کار را کردند خروس و قوچ و خر نفسی به راحتی کشیدند و همانجا ماندگار شدند.
قصه ما به سر رسید - کلاغه به خونش نرسید.


فصلنامه فرهنگ مردم شماره 27 و 28 منتشر شد
این شماره فصلنامه فرهنگ مردم، ویژه «دکتر علی بلوکباشی» است.
بلوکباشی از جمله معدود صاحب نظران فرهنگ مردم دیار ما است که عمری را بر سر این کار گذاشته و همچنان به کارش با صمیمیت اصرار می ورزد.
استاد علی بلوکباشی در 22 دی ماه 1314 در تهران متولد شد. تحصیلات ابتدایی، متوسطه و دانشگاهی را در تهران گذرانید و در انگلستان در شهر آکسفورد موفق به اخذ دکترای «انسان شناسی اجتماعی» گردید.
کتابهای استاد علی بلوکباشی عبارتند از:
الف-  آثار مستقل
1 - فرهنگ عامه
2 - قهوه خانه های ایران
3 - معرفی و نقد آثاری در ادبیات مردم شناسی
4 - قالی شویان- مناسک نمادین قالی شوئی در  مشهد اردهال
5 - جزیره قشم، صدف ناشکافته خلیج فارس
6 - نوروز جشن نوزائی آفرینش
7 - نخل گردانی، نمایشی تمثیلی از جاودانگی حیات شهیدان
8 - جامعه ایلی در ایران
9 - تعزیه خوانی، حدیث قدسی مصائب در نمایش آئینی
10 - بازی های کهن در ایران
ب- آثار مشترک
1 - تصاویری از ایران (سفر کلنل ف.کلمباری به دربار شاه ایران 1265-1249 ق) نوشته لین تورنتن،  ترجمه مینا نوائی، زیر نظر و با مقدمه علی بلوکباشی
2 - چیستان نامه دزفولی، گردآورنده: سید محمدعلی امام «اهوازی» با مقدمه علی بلوکباشی
3 - پژوهشی در تعزیه و تعزیه خوانی تا پایان دوره قاجار، نوشته عنایت اله شهیدی با همکاری علی بلوکباشی
4 - پژوهشی در موسیقی و سازهای موسیقی نظامی دوره قاجار با همکاری یحیی شهیدی.
5 - کتاب شناسی فرهنگ عامه و مردم شناسی ایران،  گردآورنده: محمود زمانی
ج- فیلم های قوم نگاری
1 - دراویش کردستان
2 - مناسک قالی شوئی
د- مقاله ها «فرهنگ عامه»
84 مقاله و مردم نگاری
* * *
مطالبی که در این شماره ویژه نامه می خوانیم به شرح زیر می باشد:
- سخن سردبیر
- سخن سردبیر ویژه
- اَبدال شناسی از استاد ایرج افشار
- ترانه کمیاب سال گرانی از: مرتضی فرهادی
- شیوه های استحصال و مدیریت سنتی توزیع از: محمدسعید جانب الهی
- سازگاری و ناسازگاری انسان از: امیلیو.ف - موران ترجمه: اکبر افسری
- اشاره ای بر پژوهش «فرهنگ مردم» در ایران از: ناصر تکمیل همایون
- ادبیات عامیانه فارسی در دوره قاجار از: اولریش مارزُلف، ترجمه: عباس آرام
- وصف گروه های اجتماعی در شیراز یکصد سال پیش از: سید علی آل داود
- بافت ساختاری تعزیه از: صادق همایونی
- جایگاه حضرت احمدبن موسی (ع) شاهچراغ در فرهنگ مردم از: ابوالقاسم فقیری
- شاه گربه ها یا گربه شاهان؟ از: ژان پیر دیگار ترجمه: محسن محمدی
- اشاره ای به زندگی سنتی در یک روستای خراسان جنوبی از: دکتر محمدحسین گنجی
- تاریخ پژوهش های فرهنگ مردم و مردم شناسی ایران (7) از: حمیدرضا دالوند
-اکتیو «آیین آغاز سال نو در بابل» از: عبدالمجید ارفعی
- مار جادو و زیبایی پروانه از: کتایون مزداپور
- جلوه ای از هنر سغدی از: زهره درشناس
- زادروزان سورا از: بیژن شاهمرادی
- درباره بعضی واژه های مربوط به تاب بازی از: علی اشرف صادقی
   - دانشواژه های اجتماعی از: پرویز اذکائی
و در پایان همایش، گزارش، یاد یاران، معرفی، نقد و بررسی کتاب آمده است.
این شماره فصلنامه فرهنگ مردم پر و پیمان است. مطالبی را برایتان برگزیده ایم که در شماره های آینده در همین صفحه خواهید خواند. سردبیر ویژه این شماره آقای ناصر فکوهی است. برای عزیزانمان: دکتر علی بلوکباشی، سید احمد وکیلیان و ناصر فکوهی آرزوی سلامتی و موفقیت داریم.

 

صفحه 7--20 تیر 88

 

صد و پنجاه دلار
عبادت بنایی
صورت آفتاب سوخته اش از هرم گرمای تنور قرمز شده بود و این سرخی زیبایی صورتش را دو چندان می کرد. سبزه بود با چشم هایی مشکی و ابروانی پر، لبهایی قیطانی و بینی قلمی اش در مجموع زیبایی دلنشینی به او می بخشید.
دختر کوچک دو ساله اش توی خاک ها نشسته بود و با دستان کوچکش تلاش می کرد مورچه هایی که به سرعت از لانه شان خارج می شدند را بگیرد. معصومه دختر ده ساله اش مشغول شستن ظرف های تلنبار شده از دیروز بود. توی سایۀ دیوار هم زهرا با عروسکی که مادر برایش درست کرده بود بازی می کرد. دخترها همه زیبا بودند، حتی زیباتر از مادر.
    زینب سرش را از روی تنور بلند کرد و دخترها را یکی یکی از نظر گذراند. لبخند رضایتی روی صورتش نقش بست. یکباره نگاهش روی صورت معصومه ماند. لبخند گم شد. یادش افتاد که بچه هایش دخترند. یادش افتاد دارد تلاش می کند کلفت های لایقی را تحویل بدهد. نگاهش از صورت معصومه کنده نمی شد. چیزی دلش را میلرزاند، اما نمی دانست چیست.
در یک لحظه تمام صحنه های تولد بچه ها از جلوی چشمش گذشت. آنجا که مادر غفار بعد از تولد معصومۀ معصومش چقدر سرزنشش کرد. آنجا که بعد از تولد زهرا، علاوه بر طعنه های اقوام شوهر، غفار نیز چند روزی با او قهر کرده بود و آنجا که بعد از تولد طاهره، غفار زن دیگری گرفت تا برایش پسر بزاید.
بوی نان سوخته زینب را به خود آورد. لبش را گاز گرفت و همان طور که نان ها را از تنور بیرون می کشید چند لعنت و نفرین نثار روح مادرش کرد که او را زاییده بود.
وضع فقیرانه ای داشتند. تا پدر غفار بود وضعشان بد نبود، ولی بعد از اون خدا بیامرز همه چیز به هم ریخت. غفار مرد کار و زندگی نبود. همیشه از خانه بیرون بود و معلوم هم نبود به کجا می رود و از کجا می آید. زینب مجبور بود یا قالی ببافد یا نان بپزد و بفروشد تا لقمه نانی بخور و نمیر بدست آورد. غفار هم هر وقت می آمد نه تنها مرحم دلش نبود بلکه نمک زخمهای کهنه اش بود.
زینب آهی کشید و دوباره ذهنش دنبال غفار رفت. یک هفته است که رفته، معلوم نیست کجا پرسه می زند، پیش زن دیگرش هم که نرفته، مطمئنم چون او هم از بدبختی دختر زاییده و چو افتاده که غفار می خواهد طلاقش بدهد، پس کدام جهنمی رفته؟ شاید رفته باشد تایباد، شاید هم رفته سنگان، نکند باز پی قاچاق رفته؟ لااله الاا... این چه فکرهایی است که مثل خوره به جانم افتاده. اینها را زینب با خودش می گفت. هیچ وقت به این مسئله فکر نکرده بود که غفار را دوست دارد یا نه؟ آنچه مسلم است این که باید با او زندگی کند. غفار پسر مش صادق گله دار بود و زینب دختر یک رعیت ساده. سه سال پیش بعد از قحطی که آمد و همه گلۀ مش صادق مرض گرفته و مردند، مش صادق هم دق کرد و دنبال گله اش رفت و غفار که همیشه پشتش به مال پدرش گرم بود و کار نمی کرد بعد از مرگ او به فلاکت افتاد. چند بار قاچاق کرده بود و خدا می داند چه کارهای خلاف دیگری که زینب از آنها خبر نداشت. همچنان مشغول بود و نان می پخت. عرق پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد. زینب باز با خود گفت یعنی غفار کجا رفته؟ برای اولین بار احساس می کرد او را دوست دارد گر چه از او می ترسید.
غفار بد نیست. این جا رسم است که مردها این طور باشند. هر چه باشد او مرد است و از زن برتر و خدا هم که زن را برای مرد آفریده است. رشته افکار زینب را صدای کودکانه زهرا پاره کرد: ننه... چرا عروسک ها حرف نمی زنند؟ زینب خندید و گفت: عروسک که نباید حرف بزنه دخترم، عروسک فقط باید حرف گوش بده. عروسکا هم آدمو سرگرم می کنن هم به غصه های آدم گوش میدن. زهرا با ناراحتی گفت: ولی این که گوش نداره که به حرفام گوش بده. زینب همچنان که نان را به تنور می چسباند، گفت: اونایی که اصلاً گوش ندارن بهتر همه چی رو می فهمن، این همه آدم که گوش دارن چی می فهمن، چی می شنفن که بفهمن؟ زهرا از حرفهای مادرش سر در نیاورد ولی باز پرسید:
-ننه... چرا عروسکا هیچوخ بزرگ نمی شن؟ زینب گفت: چون غذا نمی خورن دیگه هم این قد چرا چرا نکن. معصومه ظرف ها را داخل خانه برد و سریع به حیاط برگشت. همین طور که دفترش را زیر بغل گرفته بود، دستانش را با دامن تیره و کثیفش پاک کرد و گفت:
ننه... برم مشقامو با طیبه بنویسم؟ زینب نگاهی به معصومه کرد و گفت: برو ولی زود بیا.
    صدای در بلند شد. زینب داد کشید: کیه؟ جواب شنید: وا کن.
صدای گوهر بود. معصومه همین طور که موهایش را زیر روسری می داد در را باز کرد. سلامی کرد و بیرون دوید. گوهر با نگاهی کنجکاو وارد شد و رو کرد به زینب و گفت: چکار می کنی هنوز تموم نشده؟ زینب گفت: چرا چیزیش نمونده.
-از شوهرت خبر داری؟
: نه! چطور؟
-دیشب تو ده بوده.
: خبر مرگش سالمه یا نه؟
-ای بابا اون گور صد تای من و تو رو می کنه 
: پس چرا خونه نیومده؟
گوهر سرش را نزدیک زینب برد و گفت: میگن دیشب رفته بوده پیش شیخ ممد.
    دهان زینب خشک شد و گفت: یعنی چی؟ حتماً رفته اون زنشو طلاق بده.
گوهر گفت: نه بابا، با یه مرد افغانی بوده بعدم یارو رو انداخته پشت موتور و رفته و به سلیم گفته امروز ظهر میاد. زینب با ناراحتی پرسید: افغانیه کی بوده؟ گوهر شانه هایش را بالا انداخت وگفت: نمی دونم، سلیم میگه میونه مرده و قیافشم شبیه پولداراس، اما تا حالا این طرفا ندیدمش. زینب سری جنباند و گفت: ذلیل شی غفار اگه ایندفه بگیرنت جات تو هلفدونیه بدبخ. گوهر با سماجت گفت: نه بابا، سلیم فال گوش وایساده یه چیزایی شنیده که اصلاً ربطی به قاچاق نداره. زینب با کنجکاوی پرسید: چی شنیده؟
-من چه می دونم برو از خودش بپرس.
:یعنی تو نمی دونی؟ مگه میشه؟
-نه سلیم گفته چیزی بهت نگم.
نفس زینب داشت می ایستاد.
:مصبتو شکر بگو چی شده؟ نکنه دوباره رفته زن عقد کنه؟
-نمی دونم والا برو از سلیم بپرس.
زینب دیگر نفهمید گوهر چه می گوید فقط اینقدر فهمید که تنور را خالی کرد و چادرش را به سر کشید و یکراست به سراغ سلیم رفت که پشت دیوار کاهگلی آغل نشسته بود. با اضطراب گفت: سلیم بگو دیشب چه خبر بوده؟ سلیم سرش را بالا آورد و گفت:
    -علیک سلام
زینب گفت: سلام دیشب چه خبر بوده؟ سلیم خودش را به در ندانستن زد و گفت: کجا چه خبر بوده؟ زینب با عجز و عصبانیت گفت: خودت رو به اون راه نزن، ندارم زیر سبیلی بدم، بگو دیشب غفار با کی این جا بوده؟ سلیم با قیافه ناراحت گفت: غفار با یه مرد افغانی اومده بود. زینب گفت: خوب اینو می دونم بقیشو بگو. سلیم گفت: اومده بود برای افغانیه زن بگیره. زینب نفسی کشید و گفت: جونمو به لبم رسوندی از اول بگو، حالا کی هست؟ سلیم گفت: وقتش که شد می فهمی. زینب خندید و گفت: به کسی نمی گم قول میدم، می خوام بدونم کی بوده که غفار براش پیدا کرده؟
سلیم گفت: برو زینب ندونی بهتره. دل زینب شور افتاد. بلند شد و عقب عقب رفت. دلش گواهی داد که اتفاق بدی در پیش است. صدای الله اکبر اذان از مسجد ده بلند شد. صدای شیخ محمد بود. با تمام قدرت دوید. فقط خدا می داند تا به خانه برسد بر او چه گذشت. وقتی به خودش آمد صدای ضجۀ معصومه از داخل خانه شنیده می شد. اشک هایش
 بی اختیار سرازیر شدند. مرد افغانی با نگاهی دریده زینب را ورانداز کرد. زینب خودش را توی خانه انداخت. غفار معصومه را می کشید و او دستش به زنجیر در چوبی بود. زینب خودش را روی دست غفار انداخت. معصومه روی زمین افتاد. کنار لبش خون دلمه بسته بود. غفار با لگد به جان زینب افتاد. زینب فریاد می زد: منو بکش اما دست از اون بردار. غفار محکم تر از قبل می زد. خفه شو زنیکه، این زنشه. زینب با ناله گفت: کِی؟ کِی زنش شده؟ غفار پنجه در خرمن موهای زینب که از زیر روسری بیرون ریخته بود، انداخت و او را از زمین کند و فریاد زد: به تو مربوط نیست، دیشب زنش شده. زینب گفت: اون هنوز بچه اس، هیچی نمی فهمه، تو را به خاک پدرت دست از سرش وردار. سیلی محکمی توی صورت زینب فرود آمد. زینب باز گفت: غفار، خدا رو خوش نمیاد، این بچه هنوز بالغ نشده. 
غفار گفت: نشده که نشده به جهنم و زینب را کوبید توی سینه دیوار.
معصومه هنوز گریه می کرد. زهرا و طاهره بهت زده و گریان شاهد ماجرا بودند. غفار خیز برداشت به طرف معصومه، او را با شدت از جا کند و توی حیاط روی خاک ها کشید. زینب به معصومه چسبید و جیغ کشید. غفار با لگدهای متناوب او را از فرزندش جدا کرد. معصومه به مادرش نگاه کرد و دست زخمی و کوچکش را به علامت آخرین خواهش به طرف مادر دراز کرد و غفار او را به کوچه کشاند. بیرون مردم به تماشا ایستاده بودند. این اتفاق بارها افتاده بود. مردها منتظر بودند آخر قصه را ببینند و زن ها و دخترها اشک می ریختند. زینب جلوی در دوید و فریاد زد: بکش، راحتش کن اما دست این مرتیکۀ بد هیبت پیر ندهش و رو کرد به مرد افغانی و گفت: حیوون، گم شو، دست از سر بچم بردار، گم شو و اشک هایش تمام صورتش را پوشاند. مرد افغانی چهره در هم کشید و با لهجه خودش گفت: صد و پنجاه دلار آمریکا بابتش پول دادم، مجانی که نیست و دست معصومه را گرفت و به طرف ماشین کشید. زانوهای زینب خم شد. معصومه جیغ کشید: ننه تو رو خدا نذار منو ببره و صدای ضجه هایش بین صدای تویوتای مرد افغانی گم شد و آوارهای زینب فرو ریخت.

آرامگاه
نسیم آل ابراهیم

باران شُرشُر روی عبایی که به سر گرفته بود می ریخت. بخار دهانش همراه با هر نفس بیرون می آمد. دستانش را که جلوی دهان گرفته بود، گرم می کرد. گام های بلندتری برداشت. به زیر طاقی رسید و نفسی کشید. نگاهی به کف کوچه انداخت. سوراخ چاه توان فرو کشیدن آب را نداشت.آب مدام بیشتر می شد و تا نزدیک در مسجد آقالر بالا می آمد.
   سید شریف(1) پاچه های شلوارش را بالا گرفت و پا درون آب گذاشت. یک نوع سردی وجودش را فرا گرفت و موهای تنش سیخ شد. آشغال های روی آب قوزک پایش را غِلغلک داد. صدای ناودان های
 حلبی فضا را پر کرد. عبای خیسش بر شانه های او سنگینی می کرد. کتابهای زیر بغل او خواه ناخواه خیس شدند. سید شریف غصه همین را می خورد. به سرعت خود افزود. سر پیچ بازارچه در خانه نمایان بود. در را باز کرد و به درون پا گذاشت.
دستارش را باز کرد و آن را به میخ دیوار آویخت.
کتابهای کتابخانه منصوریه نمدار شده بود. جلد چرمی را با سر آستین خشک کرد و کنار کتاب گیپایی(2) در سمت راست اجاق گذاشت. صدای چِک چِک آب عبا با صدای سوختن هیزم ها درهم شده بود.
* * *
اجاق از کارتن پاره ها می سوخت، ولی او هنوز دستانش میلرزید. قطره های آب از موهایش به روی گونه های استخوانی سیاهش می ریخت. سرنگ را در آورد. روی سنگ قبر سید شریف گذاشت و به دنبال سوزن، جیب هایش را گشت.صدای ناودان ها بیشتر شد. کمی کاهگل از دیوار خیس خورده روبرو کنده شد و با صدایی کف بازارچه افتاد. برای لحظه ای او را از حال خودش بیرون آورد. آب بینی اش را با سر آستین خشک کرد و سرنگ آماده را برداشت و آستین را بالا زد و شروع کرد به تزریق کردن... بعد از چند دقیقه به خلسه ای رسید.کارتنی را زیر خود انداخت و سرش را حاشیۀ سنگ قبر گذاشت و کنار دیواره طاق خوابید. شعله بی رمقی چهره اش را رنگ می بخشید.
* * *
محله لب آب، در مه صبحگاهی غرق شده بود. صدای یاکریم(3) از شیروانی روبروی خانه سید شریف شنیده می شد. درخت نارنج شسته شده از باران، سبزی برگهایش را به رخ آسمان آبی می کشید. کتری سیاه کنار حوض جا مانده بود. پرده پنجره غبارگرفته به کناری رفت. چشمان پف کرده و خواب آلوده علامه جرجانی به شیشه چسبیده بود و ریشش از غبار پنجره نم گرفت. شب تا صبح کتاب تازه ای را که شروع کرده بود، به پایان رساند و خسته بود. کتری را کنار حوض دید و از اتاق بیرون آمد. بوی خوش برگ های نارنج و مه صبحگاهی، شفافیت چشمانش را آشکار کرد و نفسی عمیق کشید و کتری را پر از آب کرد و به درون رفت.
* * *
زیر چار طاقی که به یادبود سید شریف ساخته بودند لخت افتاده بود. در نور صبحگاهی چشمانش سیاهی رفت و شروع کرد به اُق زدن. فین فینش درآمد. به لرزه افتاد. سرش تیر کشید. دود اجاق خاموش شده بود و کنار سنگ قبر را سیاه کرده بود.
سنگ و کلوخ سرتاسر چارطاقی را پر کرده بود. صندوق های شکستۀ میوه، گوشه سمت چپ بود. بلند شد، به دیوار دست گرفت و راه افتاد. درست به سمت صندوق ها هل خورد و میخ ها جانش را نیشگون گرفتند. نا نداشت. دوباره اُق زد. پالتو، به اندازه کوهی بر او سنگینی می کرد. با کمر دولا شده اش، دستانش را به کفش های لنگ به لنگ پاره اش رسانده بود. خودش را از درون صندوق ها بیرون کشید. تکه های تخته به او چسبیده بودند. سرش گیج رفت. با پیشانی به روی سنگ قبر افتاد. اشک از چشمانش سرازیر شد. گریه ای
 بی صدا سر داد. خون گرم پیشانی اش حفره های سنگ نوشتۀ میر سید شریف جرجانی را پر کرد.
پی نویس:
1 - علی بن محمد بن علی حسینی حنفی یاشیعی استرآبادی. مشهور به میر سید شریف جرجانی (816م) که شرحی مبسوط بر کتاب «المواقف» قاضی عضدالدین ایجی نوشته است.
2 - گیپایی: کتاب مشهور به گیپایی (کله پزی) شرح فارسی بر کتاب قافیه ابن حاجب گیپایی (کله پزی) چون سید در اوایل جوانی به تعلیم پسر کله پزی اشتغال داشت پدر او هر روز ناهار استاد و فرزند خود را تهیه می کرد و سید این شرح را برای او نگاشت بدین جهت به گیپایی مشهور است و این کتاب حدوداً دارای شش هزار بیت می باشد.
3 - یا کریم: قمری

 

صفحه 7--13 تیر 88

 

«گلابی»
رسول خیراندیش
در یک نیمروز گرم تابستان مهری خانم مقداری گلابی را که از بارفروش خریده بود سر حوض آورد و شروع به شستن آنها کرد.
نیلوفر دختر صاحب خانه که تازگی ها به خانه بخت رفته بود و در همان خانه و در یکی از اتاق ها اسکان گزیده بود، شوهرش کرامت که مثل پدرش درجه دار بود و تازه از مأموریت برگشته بود را صدا کرد:
    -کرامت! مهری خانم عجب گلابی خریده، بدو تا بارفروش دور نشده مقداری گلابی بخر!
کرامت که تازه از دستشویی بیرون آمده بود آفتابه را در پاشویی حوض گذاشت، پیراهن پوشید و بیرون رفت.
مهری خانم گلابی را شست و به درون اتاقش برد. مادر نیلوفر به پدر نیلوفر که استوار بازنشسته و در خانه ناظر کارهای همه بود و خانه را تقریباً مثل پاسگاه می دانست و در همه امورش امر و نهی
 می کرد، گفت:
- استوار، آتش سرخ شده بیارمش!
- بیارش، سینی زیرش یادت نره.
مادر نیلوفر منقل پر از آتش را با سینی زیرش به اتاق برد و سرکار استوار بافور خود را برای گرم شدن کنار آتش گذاشت.
کرامت برگشت و گلابی را به دست تازه عروس (نیلوفر) داد. نیلوفر نگاهی به گلابی ها انداخت و آن را کف حیاط پرت کرد.
- خاک بر سرت کنند! چشمت همراهت نبود؟ اینها چیه؟
- بهتر از اینها نداشت. چند مرتبه گلابی ها را زیر و رو کردم. نداشت.
- پس مهری خانم از کجا آنهمه گلابی خوب خریده بود؟
- نمی دانم. شاید خوبهاش تمام شده! چقدر بهانه می گیری؟ نمی دونی من تازه از مأموریت برگشته ام
 و از خستگی چشمهایم باز نمی شود؟
- به درک می خواهم هیچ وقت چشمهایت باز نشود مردکه...
-خفه شو این دیگر چه جور حرف زدنه؟
کرامت به طرف گلابی ها خیز برداشت و چند تایی
 از آنها را زیر پا له کرد. نیلوفر جیغ بلندی کشید و خودش را از اتاق بیرون انداخت و شروع به فحش دادن، ناسزاگفتن و گریه کردن کرد. چند تا از همسایه ها سر خود را از اتاقهایشان بیرون کردند و کنجکاو بودند که دردانه سرکار استوار امروز دیگه چه بامبولی راه انداخته!! بعضی هم زود به درون
 اتاق هایشان خزیدند.
مهری خانم که همه چیز را شنیده بود
گلابی ها را بیرون آورد و به طرف نیلوفر رفته به او داد و گفت:
- خاله، بیا این گلابی ها را بگیر و شر راه ننداز.
- این مردکه بی عرضه که نمی تونه یک کیلو گلابی بخره چه جوری خدمت نظام می کنه؟
- همانطور که پدرت خدمت کرد
این را کرامت گفت و مشغول جمع کردن گلابی ها شد.
     نیلوفر گلابیهای مهری خانم را پس داد و گفت:
- باید حتماً کرامت برود و گلابی خوب بخرد!
- مگر مغز خر تو کله ات هست؟ می گویم گلابی خوب نداشت. اینقدر سر به سر من نگذار، از کوره در می روم و...
- مثلاً چه غلطی می کنی؟ مردکه پشت کوهی...
کرامت به طرف زنش حمله ور شد و چنان سیلی محکمی به گوش او نواخت که نیلوفر نقش به زمین شد. مهری خانم جلو او را گرفت تا بیشتر نیلوفر را نزند.
-کرامت بس کن، از حال رفت. می کشی اش.
- به درک از دستش دیوانه شدم.
مهری خانم گفت: الان می روم و مقداری گلابی می خرم و از خانه بیرون رفت.
پدر نیلوفر که بست بافور او را گرم کرده بود وقتی گریه و شیون زنش را شنید از جا بلند شد و سرش را از دریچه اتاق بیرون کرد و وقتی صحنه را دید مگسی شد و رو به کرامت کرد و گفت:
- مردکه خجالت نمی کشی که دست روی زنت بلند می کنی؟ گدا گشنه سیر شدی؟ هار شدی و پاچه می گیری؟
- سرکار استوار، احترام خودت را نگهدار، احترام موهای سفیدت را داشته باش.
- خفه شو اولدورم اولدورم می کنی؟
مادر نیلوفر گریه کنان شانه های دخترش را می مالید و نیلوفر هم تمارض کرده، خودش را به ناتوانی زده بود.
-استوار، دخترت از دست رفت به دادش برس.
مهری خانم با یک پاکت گلابی وارد شد و گفت:
- به خدا قسم هر چه گشتم بهتر از این گلابی ها
نداشت. این گلابی ها را برای خودم برمی دارم و گلابی خودم را به نیلوفر خانم می دهم و به طرف مادر نیلوفر رفت و گلابی خودش را روی پله کنار آنها گذاشت. کرامت به صدا در آمد و گفت:
- خاله مهری دستت درد نکند ما اصلاً گلابی نمی خواهیم. کرامت به طرف گلابی ها رفت و آنها را برداشته و پشت دریچه اتاق مهری خانم گذاشت.
استوار که وضع را دید عصبانی شد و گفت:
-کرامت! مثل اینکه حسابی دم در آوردی و لج می کنی؟
- من زیر بار زور نمی روم آنهم زور یک زن نادان.
-نادان خودت هستی!
استوار لباس پوشید و بیرون رفت. نیلوفر را کشان کشان به درون اتاق سرکار استوار بردند و کرامت هم به اتاق خودشان رفت و دراز کشید و طولی نکشید که از خستگی به خواب عمیقی فرو رفت.
-بلند شو! بلند شو! مردکه بلند شو!
کرامت فکر کرد خواب می بیند وقتی به خودش آمد در سایه روشن اتاق دو مأمور را دید که همراه سرکار استوار او را صدا می زدند.
- بلند شو! بلند شو بپوش تا برویم کلانتری!
* * *
در کلانتری بحث و مجادله بالا گرفت و هیچکدام از طرفین کوتاه نمی آمدند.
در آخر رئیس کلانتری گفت:
- سرکار استوار اگر شاهدی داری بیاور وگرنه مجبورم پرونده را به دادسرا بفرستم.
مهری خانم را به کلانتری آوردند. رئیس پاسگاه به تنهایی از او بازجویی کرد و او همه چیز را بدون کم و کاست برای رئیس کلانتری تعریف کرد.
رئیس کلانتری با تعجب گفت: واقعاً شرم آور است که برای چند عدد گلابی موضوع این همه بیخ پیدا کند و بیچاره سرگروهبان (کرامت) خسته و کوفته از مأموریت برگشته و هنوز عرقش خشک نشده او را دنبال گلابی بفرستند و چنین موضوعی پیش بیاید.
مهری خانم گفت: وا... من هم نمی دونم چه بگویم.
    رئیس کلانتری: سرکار استوار همقطار چندین ساله مان است و بعد از این دو سالی که بازنشسته شده اولین بار است که به ما سر زده آنهم به خاطر این موضوع.
-یادم می آید که شما هم برای عروسی دخترش آمده بودید؟
- بله خاطره خوبی از آن عروسی دارم، اما حیف...
    رئیس کلانتری به مهری خانم گفت: بدون اینکه با کسی صحبت کنی پاسگاه را ترک کن. بعد از چند دقیقه رئیس کلانتری سرکار استوار  را خواست وپرسید: آیا کس دیگری را به عنوان شاهد داری؟
- نخیر سرکار؛ البته بقیه همسایه ها شاهد بوده اند،
 اما مهری خانم مستقیم در جریان بود و به طریقی خودش هم با خریدن گلابی سهمی در این دعوا و مرافعه داشت.
سرگروهبان کرامت هم کاملاً عوض شده بود و حرفهایی می زد و حرکاتی از خود نشان می داد که قبلاً هیچکس از او ندیده بود و یا تصورش هم نمی کرد.
سرکار استوار هم که سنی ازش گذشته بود و هنوز خود را رئیس می دانست دوست نداشت که کسی از او فرمان نبرد و تمرد کند.
هیچکدام کوتاه نمی آمدند و رئیس پاسگاه به رغم میل باطنی اش پرونده را تکمیل و برای فرستادن به دادسرا آماده کرد.
-از امروز که گذشت دیروقته! فردا مأمور می آید با هم به دادسرا بروید.
سرکار استوار:کرامت را بازداشت کنید شاید فرار کند.
-نه سرکار استوار؛ سرگروهبان کرامت خودش نظامی است و قانون را بلد است و فرار نمی کند در ضمن برای خودمان هم بد است که یک درجه دار را خودمان بازداشت کنیم.
* * *
غروب در خانه سکوت گزنده ای همه جا را فرا گرفته بود. سرکار استوار جلو اتاقش طبق معمول گذشته بساطش را پهن کرده بود. زنش حیاط را آب پاشیده و جارو کرده بود. نسیم خنک عصر گاهی از بین شاخه های درخت نارنج عبور می کرد و برگ ها
 را تکان می داد.
هر کدام از همسایه ها مثل گذشته جلوی اتاقشان روی زمین بساط خود را پهن کرده و نشسته بودند. شوهر مهری خانم که کارگر و بنا بود موضوع را از زنش شنیده بود. بعد از خوردن چای، استکان را به زمین گذاشت و گفت:
-سرکار استوار، کوتاه بیا، من و تو سن و سالی ازمون گذشته. وا... خجالت داره و به نیلوفر گفت:
-نیلو خانم! مگر نمی گفتی که قرار است برای عمو و خاله مهری یک بچه کاکل زری و یا گیس عنبری بیاوری، پس چی شد؟
-کرامت تو چی؟ تو دیگه چرا؟ خسته ای بگو خسته ام، ناراحتی بگو ناراحتم، این چه الم شنگه ای است که راه انداختی!
شوهر مهری خانم مرد میانسالی بود که بچه اش نمی شد. ادامه داد:
- همه اش به کنار بگذریم اما ما سالهاست در کنار و زیر سایه سرکار استوار نان و نمک خورده ایم. به برادر خودمان بی حرمتی کرده ایم اما به سرکار استوار نه! حالا نیلوجان برای عمو بچه که نیاوردی هیچ حرف از جدایی می زنی؟!
مادر نیلوفر و مهری خانم و خود نیلوفر به آهستگی اشک می ریختند و سرکار استوار از روی ناراحتی و عصبی بودن ساکت بود و با انبری که در دستش بود آتش داخل منقل را زیر و رو می کرد و بعضی را زیر خاکستر می کرد و بیرون می آورد.
کرامت در اتاق گرم دراز کشیده بود و به آهستگی اشک از گوشه چشمش فرو می ریخت. مدتی همگی در سکوت بودند. سرکار استوار سکوت را شکست و با بغض کرامت را صدا کرد.
لبخند رنگ پریده ای روی لبان نیلوفر نقش بست.

 

صفحه 7--30 خرداد88

 

تازه بهار
سید ضیاء شریفی-اقلید
با خود عهد کرده بود هیچگاه عاشق نشود. عشق یعنی غرق شدن میان موج سهمگین کوسه ها یعنی کوچ به دیار دلسوختگی و دیوانه وار دنبال یار دویدن، و او پاهایش پر از تاول دویدن بود: ای عشق کجایی تا شوم من چاکرت... آن روز حس غریبی داشت پر از هیجان رفتن بود. مثل همیشه می رفت تا در کنار ترازوی مغازه مشغول کار و کاسبی شود اما نه، مثل هر روز سرخوش و مست نبود. در آینه دید که موهای کم پشتش سفید شده دلش گرفت، فهمید که این دل گرفتگی به خاطر سپیدی مو نیست. دل در آینه آتش گرفت. به چشم خود دید که آینه در قلبش آوار شد و قلب پاره پاره میان مشت آینه به اسارت می رفت.
چند قدمی بیشتر نرفته بود که صدایی شنید. لحن صدا برایش خیلی آشنا بود. صدا نرم و ملایم بود. بوی خوشی به مشامش خورد. بویی که حس می کرد آشناست. وقتی برگشت کودکی دید قفسی در دست و در قفس یک طوطی که داد می زد: آقا فال بدم آقا فال حافظه. یه فال بردار. دلش هُری فرو ریخت. چقدر این صدای طوطی برایش آشنا بود و آن نگاه ساده کودک که ملتمسانه به او زل زده بود، چقدر برایش دلنواز می نمود. برای
 لحظه ای یک آشنا دید در دو چشم ساده کودک. به غیر از خودش یک آشنای دیگر هم بود. کودک لبخند زنان گفت: فال بدم.
پرسید: چنده؟
کودک گفت: 100 تومن
طوطی داد زد: دلتو صفا میده...
اندیشید دل من تو آتیش آینه پرپر شد.
بالاخره میان هاله ای از اوهام و تشویش خواست فالی بردارد که طوطی پاکتی در دستش گذاشت. پاکت را گرفت برای لحظه ای از خود بیخود شد وقتی به خود آمد هیچکس آنجا نبود. هر چه اطراف را گشت کسی ندید اما آن بوی خوش آشنا هنوز به مشام می رسید. پاکت را باز کرد: مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید.
در فکر و خیال بود که به مغازه رسید دختر همسایه که از نانوایی برمی گشت سلام کرد و گفت: آقا بفرمایید نون تازه. بعد هم خجالت زده به خانه رفت.
در مغازه را که باز کرد بوی دل انگیزی به مشامش خورد حس کرد شخصی مغازه و حتی کوچه را عطرباران کرده. عطر گل سرخ محمدی. عطر گل یاس. یکی دو ساعت طبق معمول گذشت تا اینکه صدایی گفت: سلام.
صدا خیلی نرم و غمگنانه بود و او همانطور که پشت به ویترین سرگرم مرتب کردن اجناس بود پاسخش داد. صدا این بار ساده و متواضع گفت: مهمون نمی خوای...
-مهمون حبیب خداست. چیزی می خواستی؟
صدا نومیدانه و با آه گفت: نه دلم خیلی تنگ شده...
کمی به سکوت گذشت. غروب کجایی؟
-ببخشید چیزی پرسیدید.
باز هم سکوت بود که میان آن همه حرف پرده افکند.
گفتم غروب کجایی؟
حس کرد کسی قصد مسخره کردن دارد. اما آنقدر در تب و تاب حسی گنگ می سوخت که بی خیال پرسید:
برای چی می پرسی... با هم بریم تماشای مرگ خونبار خورشید... راستی تو تا حالا قلب تیکه تیکه شده خورشید رو تو آیینه دیدی... غروبا با کی درد دل می کنی... کجا میری سراغ خورشید می دونم که دوسش داری... خورشید خیلی قشنگه... اما حیف امروز یه آینه بزرگ قلبشو پر از خون کرد... شاید امروز نتونی... بغضی سنگین راه صدا را محکم بست. به هق هق افتاد. صدایش مرد و در سوگ مرگ صدا چشم ها نم نم باران داشت و شانه های رنجور زیر هق هق گریه خرد شد و او پشت به صاحب صدا دل به آهنگ هق هق سپرده بود میان صداها، میان گفته ها... میان لحن گریه... میان این همه ناآشنایی یک آشنا بود. زانوانش زیر بار فشار این همه آشنا و ناآشنا خم شده بود طاقت بلند شدن نداشت. می ترسید خواب باشد یا یک رؤیا و امروز در آینه قلبش را پاره پاره دیده بود، می ترسید که این هم صدایی پاره پاره میان آن همه شیشه شکسته باشد. آخر او هم داشت گریه می کرد. میان فشار بغض و سکوت یک آشنای دیرینه را جستجو می کرد اما او با خود عهده کرده بود که دیگر عاشق نشود.عشق او را می کشت. او را میان تمام آینه شکسته های دنیا تنها می گذاشت. در این اندیشه بود که او را امروز چه شده است. میان این همه هیاهو کیست که این چنین او را به گذشته های خوش دوردست دعوت می کرد. صدایی گفت: آقا فال بدم این صدای همان طوطی بود که دوباره داد زد: آقا فال بدم... فال حافظ
برگشت که بگوید: بازم که تو پیدات... نگاهش در نگاه درخشان کسی گره خورد.
تلألو نگاه ها آتشی برافروخت که هر دو در آن سوختند. حس کرد پر از آوارگیست. نمی دانست واقعیت را باور کند یا رؤیایی دیرین که او را تا نگاه خورشید می برد و با نگاه عطشناک تنها می گذاشت. طوطی دوباره گفت: آقا فال بدم... فال
همانطور که نگاهش با آن و چشم پر شرر در هم آمیخته بود مردمان دیدگانش می رفت تا در گل و لای صورت به اشک بنشیند. بریده بریده گفت: بــــ بـــــ بزرگ بزر...گـــــ بزرگ مصفا
صدای طوطی بود که آهنگ محزونش را درید: فال بدم... فال
بزرگ! حالا دیگه فال گیر شدی کجایی پسر میدونی چقدر دنبالت گشتم.
میان خنده و بغض اشکش را فرو می خورد: می خوام بخندم گریه مجال نمی ده. می خوام گریه کنم لبخند تو امان نمی ده. یه چیزی بگو چرا ساکتی. بعد این همه وقت دوری تو رو خدا بذار گریه کنم. می بینی که میون شوق دیدن و آه ندیدنت پیر شدم، یه حرفی بزن تا باور کنم که تو باور یقین منی. طوطی دوباره گفت: فال بگیر... فال حافظ... بزرگ میگه: تو فال حافظ خیلی دوست داری فال بگیر.
-هنوز یادت نرفته فالی که بزرگ بگیره یه چیز دیگه ست... برام فال بگیر. فالی که خود حافظ با دستاش نوشته باشه.
بزرگ به طوطی نگاه کرد. طوطی به بزرگ. طوطی پاکتی برداشت به بزرگ داد بزرگ همین طور که اشک سراسر صورتش را فرا گرفته بود و هق هق گریه تار و پود وجودش را تیکه تیکه می کرد بی هیچ حرفی پاکت را روی میز گذاشت.
طوطی و بزرگ به هم نگاه کردند.
طوطی با صدایی لرزان گفت: غروب خورشید... غروب خورشید... غروب
بذار  یه نوشابه بهت بدم خنک بشی بعد راجع به... خم شد و از یخچال نوشابه ای برداشت وقتی سر بلند کرد هاج و واج به دختر همسایه که روبرویش بود خیره شد.
ببخشید آقا...
-ببینم شما خیلی وقته اینجا هستین.
-چند دقیقه ای میشه.
-وقتی اومدید کسی اینجا نبود.
دختر متعجب جواب داد: نه چطور مگه.
شیشه شکست و او زیر آوار شیشه مدفون شد. دختر همسایه دستپاچه بیرون رفت.
وقتی به خود آمد چشمش به پاکت روی میز افتاد. اما اثری از طوطی نبود. با حرص پاکت را باز کرد. پاکت بوی عطر می داد. کاغذ را باز کرد:
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که...
مصرع دوم نیمه تمام بود. پشت کاغذ دست نوشته ای بود:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
کوچکترین بزرگ دنیا
با تمام وجود حضور خط را و حتی صاحب خط را درک می کرد. دست نوشته تازه تازه بود. هنوز بوی جوهر می داد آن شب تا صبح یکسره بیدار بود و گوشه گوشه شهر، خانه و کوچه را به دنبال خاطرات می گشت. دو تا جوون بازیگوش که تو برفا نون بربری می خوردند، تو تگرگ و بارون نون سنگک... تو سرمای زمسون بهونه بستنی می گرفتن... از پشت پنجره به جدال آسمان و شیشه و خیابان زل می زدند و می خندیدند.
میون بارش برف و بارون هوس تاب بازی می کردند و تو غلغله گرمای تابسون یکدیگر را خیس آب می کردند. شبای قشنگ تابسون رو پشت بوم خونه حصیری پهن می کردند. نان و پنیر و سبزی... شربت آب لیمو... و گلایه های جوانی.
دمدمای غروب تماشای غروب خورشید و مشاعره و مناظره. کمتر لحظه ای از هم جدا بودند. رفیق مسجد و نماز و دعا. مونس شبهای خوش پدر و مادر.
شبی میون غرش آسمان و جنگ باران و ابر...
بزرگ قصد خداحافظی داشت. خوب پس تا فردا... فردا صبح زود کوهنوردی.
بزرگ لبخند ملیحی بر لب نشاند و میان لبخند صورت و نم نم اشک دیده گفت:
امشب یه حال عجیبی دارم. امشب حس می کنم دارم عاشق میشم.
-عاشق شمع یا بلبل، نکنه حس تازه ای داری و ما رو...
-نه امشب دلم یه کمی گرفته. مطمئن باش اگه به یه حس تازه رسیدم...
-نکنه می خوای بری خواستگاری. هر دو خندیدند.
دستانش را به نشانه خداحافظی بالا برد و گفت: خداحافظ ای رفیق چله نشین من.
تعجب کرد. همیشه می گفت بدرود تا فردا... اما... تا آمد چیزی بگوید او در پیچ و خم کوچه ها گم شده بود. به خانه برگشت دفتر و کتابش را جمع کرد کاغذی دید که روی آن نوشته بود:
از زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
کلام آخرش هنوز طنین انداز بود: خداحافظ رفیق چله نشین من.
خندید و گفت: ای نارفیق غلط نکنم یه خیالایی داری. اما نه، اگه خبری بود به من
می گفتی. من تو رو از خودت بهتر می شناسم. اینم از اون ضد حال...
صدای زنگ تلفن او را به خود آورد. نفهمید چه کسی بود که گفت: بی... بی... بیما... بیمارستان... بیمارستان... تصادف... خونین و مالین...
پریشان و دل آزرده بر زمین افتاد. وقتی چشم باز کرد اطرافش پر از آشنا و ناآشنا بود. پزشک، پرستار، پدر، مادر خیلی ها بودند که او نمی شناخت.
گویا گمشده ای داشت. بریده بریده لب جنباند: ک...ک...کجا...کجایی...من... من که... من که تو رو نمی بینیم. پس... پس...
فرصت کافی نداشت تا لب واکند میان خواب و بیداری یکی دو جمله بیشتر نشیند.
-نگران نباشید. الحمدالله خطر برطرف شده.
خدا را شکر. بعد از دو ماه سکوت بالاخره یه چیزی گفت.
صدای آشنای پدر را شنید: بریم زن بریم خودمونو برای پذیرایی پسرمون آماده کنیم. بعد هم داد زد: قدم همه روی چشم. دیگر هیچ نفهمید. چشمانش خیلی سنگین شده بود.
از آن به بعد دیگر چیزی به یاد نداشت. جز یک زندگی معمولی. کار و خواب، شام و ناهار.
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا
رخوتی سنگین بر دوش نحیف خود احساس می کرد.
بالاخره بلند شد کمی با خودش کلنجار رفت. آبی به سر و صورت زد تا کمی سبک شود. به ساعت نگاه کرد. ساعت 3 بعدازظهر بود خسته و کوفته به طرف مغازه راه افتاد. در حالی که توان هضم آن همه اتفاق را نداشت هر از گاهی می ایستاد پیرامون و پشت سر خود را نگاه می کرد. سؤالی می پرسید ببخشید شما یه کودک فالگیر... نه یه طوطی فالگیر... شایدم یه جوون فالگیر و مخاطب که حوصله اش به سر می آمد او را میان آن همه پرسش وا می گذاشت.
 به مغازه رسید در را باز کرد. آب و جارویی زد. سلام. دختر همسایه بود که سلامی کرد و پاسخی شنید. براتون نامه اومده.
نامه از کجا. دختر پاکتی به پسر داد و گفت: از صبح تا حالا منتظرم تا این نامه رو به شما برسونم. نامه مهمیه.
مگه شما می دونید چیه.
نه اما کسی که اونو آورد گفت: خیلی مهمه. باید حتماً امروز... چی شد... آقا
عجیب بود. دوباره همان حس. دوباره همان بو. به یکباره میان آن همه رخوت سرشار از تهی شد بوی نامه و دست نوشته گوشه نامه... دست نوشته تازه تازه بود. هنوز جوهر خودنویسش خشک نشده بود. گریه امان نداد. بر او هی زد که خیالاته. نه. به خدا بوی نامه آشناست. در این میان دختر همسایه انگشت شرم به دندان گزید. پرسید: اینو... ای... اینو کی... کی
دختر که صورتش از سرخی اشک گل انداخته بود گفت: یه پسرک فالگیر
پسر حرفش را تمام کرد: با...با... با یه طوطی
شما از کجا می دونید... مگه چی تو اون نامه نوشته؟!
جوان پابرهنه و شیون کنان راه رفتن گرفت. نامه اش بر جا ماند و خودش...
تا از نگاه ها محو شد. دختر که نگاهش در پی جوان خشک شده بود با صدای مادر به خود آمد: چی تو اون نامه نوشته...
دختر کاغذ مچاله شده را که خیس اشک بود باز کرد. از لابلای تای کاغذ قاصدکی پر کشید. مادر گفت: اینکه یه آگهی ترحیم... دختر آگهی را خواند: هوالطیف... یکسال در گذشت مرحوم بزرگ مصفا.
هر چه دقت کرد نتوانست بقیه کاغذ را بخواند فقط گوشه کاغذ دست نوشته کوتاهی بود: ...که محراب به فریاد آمد... دوستت بزرگ...
به جز تاریخ مراسم که به نظر می آمد برای دیروز باشد بقیه نوشته ها محو شده بود.
شب بستر خود را بر زمین پهن کرده بود و مشتاقانه احوال زمینیان را جویا می شد. مردی کنار سنگ قبری ساده و بی زرق و برق نشسته بود روی سنگ قبر نوشته بود: اینجا مردی در آرامش زندگی می کند. بزرگ. برایش فاتحه ای بخوانید. سنگ را نوازش می کرد. دلش برای تمام از خود بیخود شدنها تنگ شده بود. ساکت و آرام به سنگ زل زده بود. نگفتی یه حال تازه داری. چرا... چرا نالوطی... با ما هم... دلش نیامد حرفش را تمام کند. پس سر به روی قبر گذاشت.
با صدای جمعیت سر بلند کرد. جمعیت کسی را تشییع می کردند. چقدر به او
 شباهت داشت.
هر چه بیشتر دقت می کرد او را به خود شبیه تر می یافت. بالاخره جمعیت او را به آغوش صاف و صادق خاک سپردند: حالا یه حس تازه داری
با تعجب به کنارش نگریست. کمی به خود و کمی به او و کمی هم به آن کس که درخیال خاک جای می گرفت نگاه کرد. خودش را پیدا کرد. آرامشی دلنشین وجودش را در برگرفت. زمزمه کنان گفت: راست میگی. بلند شد و خود را به بالین او رساند او که شبیه خودش بود. زیر لب زمزمه ای کرد: این که منم.
- آره چه لبخند قشنگی داری. هیچ وقت این طوری لبخند نمی زدی.
- برای خودمم تازگی داره. با کمرنگ شدن حضور خورشید مردم هم کمرنگ شدند و ساکنان خاک ماندند و تنهایی. دختر همسایه شاخه گلی روی قبر گذاشت و با چشمانی که حسرت در آن موج می زد گفت: به بزرگ سلام برسون.
می بینی اینم رفت. پاشو پاشو بریم برای مهمون نورسیده یه بیت شعر بخونیم.
رفتند کنار قبری که هنوز سنگ قبر نداشت اما روی خاکش که بوی گل یاس می داد نوشته بودند: اینجا مردی زندگی می کند. کوچک. لطافت معروف به آق کوچیک. خوب بزرگ ما هم باید بریم. آره باید رفت.
رفتند تا با غروب خورشید خلوت کنند به یاد گذشته ها.
آن دو رفیق رفتند اما گویا هنوز زیر سایه سرو بلند منتظر بازگشت یکدیگر بودند.
من بی برگ خزان دیده دگر رفتنیم تو همه بار و بری تازه بهارا تو بمان.

 

صفحه 7--23خرداد88

 

گل زعفران
نسیم آل ابراهیم- استهبان
قطره، قطره، آب از سقف حمام روی دهانش می چکید. چشمانش برگشته بود و رعشه ای دست و پایش را به لرزه در آورده بود. کاسه حنا روی زمین ریخته شده بود و دانه های انار از دست کوچک مجید افتاده و زیر پا له می شد.
صدا در زیر چهار طاقی حمام پیچیده بود:
- خدا، خودش کمک کنه
- ترا به خدا، زیر بغلش رو بگیرید تا ببرمش سر بنه حموم.
- اوی والا نگاه کن، چقدرم خوشکله
- بدبخت
- یه دفه چه شد
- بچه و ازش دور کنید تا نگربه
سه، چهار زن با بدن های لخت جلو آمدند. کف دهان حمیده روی دست زنی که زیر سر او را گرفته بود می ریخت. هر کدام دست و پای او را گرفتند.
حواست باشه که سر نخوری.
چقدر سنگینه نمیشه جابجاش کرد.
برای رضای خدا کمک کنید.
یکی یکی دوشها بسته و از صدای شرشر آب کاسته می شد. او را بیرون بردند. در حلبی سبز رنگ به هم خورد و بر شلوغی افزود. او را روی سکوی بنه حمام گذاشتند. چادری پهن کردند و او را خواباندند. از حوض کوچک کاسه آب خنک آوردند. به سر و صورتش پاشیدند. گونه های قرمزش رو به سفیدی می رفت و چکه چکه، آب موهایش چادر را خیس می کرد.
- زن اوسا، بقچه لباسش کدومه؟
زن اوسا با چشمان سرمه کشیده و خواب آلوده خمیازه ای کشید و هنوز گیج بود.
سیگارش را پکی زد و دود آن را بیرون داد و گفت:
زنبیل قرمز زیر پنجره.
زیر زبانی پچ پچی شد که:
خدا بیامرزد، ننه نمکی که می گفت:ننه علی اکبر، خو تکونی به خودش نمیده.
و به سوی زنبیل حمیده رفت و رخت هایش را در آورد. بدن حمیده هنوز رعشه داشت که پرده حمام کناری رفت و ننه حمیده وارد شد و خودش را روی حمیده انداخت و شروع کرد به نالیدن و توی سر خودش زدن و اشک چشمانش سرازیر شد.
با های های گریه مجید، سر کوچک او را در بغل گرفت و بوسید. اشک های بچه را با چارقد پاک کرد.
ای رودُم، ای رودُم، رودُم
لباسهای حمیده را به سختی به تنش کرد. دستها و بدن او آنقدر سنگین شده بود که تکان نمی خورد.
ننه از کیسه قبایش صد تومانی را در آورد. چشمان زن اوستا خیره شد. ننه آن را در کیسه چپاند و از دالان حمام بیرون رفت. نور خورشید چشمانش را آزرد و پر از آب کرد. کوچه باریک و دراز «اُوشی» را تا سر خیابان دوید. داد زد:
- تاکسی، تاکسی، بیمارستان.
چهار، پنج تاکسی بی اعتنا رد شدند.
ننه شور می زد. یک تاکسی نگه داشت:
پدرت بیامرزد، صبر کن تا بیارمش.
راننده تاکسی گفت:
من کار دارم.
- ترا به ابوالفضل، برسونش بیمارستان.
ننه منتظر نماند و به سوی حمام دوید. نور از پنجره های گرد سقف روی صورت حمیده افتاده و صورت معصومانه اش را بچه گانه تر کرده بود.
* * *
خانم پرستار گفت: باید او را به شیراز اعزام کنیم.
سرپرستار گفت:
برید پول آمبولانس را به حساب بریزید تا بقیه کارها انجام شود.
- ننت خوب، بابات خوب، من که پول ندارم، چه می تونم بکنم. شوهرش باید باشه.
و بلندتر گفت: سوادی ندارم، راه و چاه بلد نیستم.
خانم پرستار گفت: ما دیگه نمی دونیم باید بروید.
سرپرستار سرش را تکان داد و ناامید گفت: هیچ کاری از دست ما برنمی آید.
بغض راه گلوی ننه را بسته بود. نمی توانست نفس بکشد.
- حالا رسول رو چطور پیدا کنم؟
به یاد آورد. وقتی به ششده رفته بودند زن اول رسول، با داس به جانشان افتاده بود و بچه هایش با آجر به سر و صورتشان زده بودند و خونین و مالین شده و دست از پا درازتر برگشته بودند.
این فکرها داغش کرد. سرخ شد و قلبش به شدت شروع به تپیدن کرد. مجید گوشه ای با سرنگی بازی می کرد و می خندید. بچه شیرخوار حمیده روی زانوی ننه به خواب رفته بود. شش ماه بیشتر بود که حمیده و بچه هایش بدون خرجی مانده بودند.
ناگهان ننه از جا جست باید کاری می کرد. دست مجید را گرفت و به راه افتاد. فکرهای جورواجور ذهنش را انباشته بود. بچه کوچک را زیر چادر در بغل فشرد.
- بچه ها را دست ننه رضا می سپارم، تا زری از انجیر پاک کردن بیاید دنبالشان و پولی قرض می گیرم.
سرش را تکان داد و به واگویه هایش ادامه داد. مصمم تر از قبل قدم برداشت.
-کارش چه می شد؟
سرش سوت کشید و سریعتر حرکت کرد.
* * *
حمیده تا توانسته بود انگشتش را تکان دهد، دکتر گفته بود: باید به فیزیوتراپی برود. ننه به تلخی لبخندی زده بود و جگرش سوخته بود. سرش را پایین انداخته و گفته بود:
چشم آقای دکتر.
و با ویلچر، حمیده را از بیمارستان فراری داده بود و به استهبان برگشته بودند.
* * *
سوز سردی از پنجره بدون شیشه به درون آمد. حمیده قوت نداشت تا لحاف را روی خود بکشد. ننه با بقچه ای به درون آمد. حمیده تقلا کرد ولی صدایی از گلویش در نیامد. چشم و ابروی درهم حمیده ننه را متوجه کرد که سردش است. لحاف را روی حمیده کشید و گفت: الهی قربونت بشم، بیا
و متکایی زیر سر حمیده گذاشت و نشست. بقچه را باز کرد. بوی گندیدگی میوه اتاق را پر کرد. پوست سیب خال زده ای را گرفت و به دنبال رنده از اتاق بیرون رفت.
لامپ را روشن کرد. صدای اذان حسینیه پنار در حیاط پخش شد: الله اکبر، الله اکبر
ننه دستها را بالا برد و انگشتانش را به آسمان گرگ و میشی نشاند و از ته دل گفت: الهی، حمیده خوب بشه، پنج من برنج برای امام حسین می پزم.
سر حوض دست نماز گرفت. بخار دهان را در دستها دمید و دستان را زیر بغل خشک کرد.
رنده را از سر میخ برداشت و به درون اتاق آمد. سیب ها را رنده کرد و به گوشه چارقد سفید ریخت و درون کاسه فشرد و گفت: حمیده جونی، زورکی هم که شده آبش بخور.
ننه به زحمت توانست قطره آب سیب را به لب و دهان داغمه بسته او بچکاند.
تفاله های درون چارقد را به دهان مجید کرد و خودش دستها را لیسید. بلند شد و از روی طاقچه آزار چو و تخم مرغ و زردچوبه را برداشت. آنها را در کاسه ای ریخت و به هم زد. لحاف را به کناری زد. دست کرد و قلم باریک شده پای حمیده را از زیر شلوار بیرون کشید. روز به روز لاغتر می شد و دل ننه ریش می رفت. کاسه را پیش کشید و مشتی کرد و روی پای حمیده مالید و به صورت او نگاه کرد. استخوان های گونه اش برجسته تر می نمود. حلقه سیاهی دور چشمانش فرا گرفته بود. موهای گره خورده و ژولیده اش از گوشه چارقد بیرون زده بود و ابروهای پر و پُت های دور دهانش او را سبزه تر کرده بود.
لبهای چروکیده و خشکش پر از پوسته شده و قهوه ای
می نمود و نگاه خیره اش به سقف بود و چشمان
بی فروغش دل ننه را ضعف می برد.
تکه پارچه ای را جر داد و محکم پای حمیده را پیچید و لحاف را روی آن کشید. با کوهی از غصه از اتاق بیرون رفت. بغضش ترکید. سرش را گوشه دیوار تکیه داد و بلند بلند زار زد.
گفته دکترها زنگدار در گوشش بود: سکته مغزی، شوخی بردار نیست. فقط دعا کنید زنده بماند.
به طرف بقچه گل زعفران، زیر سایه دیوار رفت. باید هر چه سریع تر گلها را پاک کنند.صدا زد: زری، فاطمه بیایید.
آن دو که از صدای گریه ننه بی طاقت شده بودند و جرأت نداشتند به سراغش بیایند سریع پیدایشان شد. فاطمه عینکش را به چشم زد و به دنبال دمپایی به حیاط آمد و سر زری از درگاه پیدا شد.
   فاطمه گلیمی را در آفتاب گوشه ایوان پهن کرد و به دنبال کاسه و سینی به زیرزمین رفت. زری جلو آمد و گفت: چند منه؟
ننه گفت: دو من بشینید زودتری پاک کنید که له میشه.
تا فاطمه برگردد، زری بقچه را باز کرد و در سایه خنک گلها را هوا داد. رنگ بنفش گلها و عطر زعفران لبخندی را به گوشه لبان زری نشاند. دستها را زیر گلها می کرد و هوا می داد و از برخورد نوازش گونه گل ها غرق لذت می شد. مجید هم به حیاط آمد و به طرف زری دوید و دست در گلها کرد: خاله من من.
زری رویش را برگرداند و گفت: نه له میشه.
ولی پافشاری برگفته خود نداشت و مجید را نراند.
فاطمه کاسه بزرگی آورد و با زری مشت مشت گلها را درون آن ریختند و به روی گلیم نشستند و شروع کردند به پاک کردن.
ننه کاسه به دست پیش آمد و نشست. گلی برداشت و دو برگ آن را با انگشت دست چپ گرفت و با دست دیگر گل را نصف کرد و ریشه قرمز رنگ را از دل بنفش گل در آورد و در کاسه انداخت: تا له نشده باید تمامش کنیم.
زری» تازه خو نیست.
فاطمه: کی چیدند؟
زری: خدا عالمه، چشم آدم در می یاد.
ننه با چهره خسته و چروکیده به صورت فاطمه نگاه کرد و گفت: گفته صبا می یاد، نه نمیگی.
فاطمه صاف نشست و گوشهایش را تیز کرد و از پشت عینک کلفتش چشمانش را به ننه دوخت و گفت: نمی خوام، زوره، حمیده که عیش کرد سه تا برگشت، برای هفت پشتمان بس است.
ننه: چون شصت سالشه نمی خوای.
فاطمه قرمز شد و گریه سر داد و ننه عصبانی شد و مشت گره کرده اش را به سینه فاطمه کوفت و گفت: مگه چقدر جون دارم که پنج تا دهن سیر کنم.
فاطمه غرولندکنان زیر لب گفت: من که انجیر پاک کردم میرم. ننه دوباره به سوی فاطمه حمله کرد و تو سری به او زد و گفت: ای.. که عینک فاطمه روی زمین افتاد و صدای شکستن آن دل ننه را پر از رنج کرد.
* * *
ننه به هر سوراخ و پیله ای سر زده بود و ته و توی همه چیز را درآورده بود. حتی مویزهای کرمی را به خورد بچه ها داده بود. برگ درختان مو را کارد زده و پخته بود. به صحرا رفته و سیدر و چزو چیده و در پیاز سرخ کرده بود و با چنگ نونی قاطی کرده و خورده بودند.
دیگر نمی دانست چه بکند.از آن روز قد کوتاهش کوتاهتر شده بود. چشمان ریزش به گودی نشسته بود. موهای سفیدش بیشتر شده و دندانهایش لق افتاده بود. لباسها بر تنش زار می زد و چین و چروک صورتش آشکارتر شده بود. چادر نخ نمای قرمز شده را به سر کشید و دکمه مانتوی مندرس را بست و گره چارقد را محکم کرد و با دمپایی پاره به کوچه رفت.
پیش خود فکر کرد: چارقد ننه، سر دختره،... او را با سه تا بچه گذاشته و رفته چطور بچه ها را به دندان گرفته و با خون دل و آبروداری بزرگشان کرده بود. در آن تاریکی هولناک، ابر سیاهی هم که بر کوچه های پر از خانه های سکوت خشتی تو سری خورده کشیده بود، به دنبال بارش چند روزه دوباره شروع به بارش کرد.
ننه پشت در بسته ای نشست تا کورسویی از جایی پیدا شود و دست او را بگیرد. دیگر نمی دانست چه بکند. مثل مرغ سرکنده بود بلند شد. بی تفاوت از زیر ناودانها عبور کرد. چه اهمیتی داشت. همه دنیا بر سرش آوار شده بود و آب باران توفیری نداشت. دندان هایش
 را به هم می سایید که به خانه برگشت. خیس خیس. گل اندود دیوار کنده شده بود و کف حیاط راه چاه را بسته بود. لگنی آورد و دولا شد و گِل ها را از توی آب جمع کرد. صدای رعد و برق مغزش را بیشتر می خراشید. دستهای یخ کرده را زیر بغل گرفت و با بخار دهان آنها را گرم کرد. دوباره شروع به باز کردن سر چاه کرد. حس غریبی می گفت کسی او را می پاید. ترسی وجودش را فرا گرفت و با چشمان تنگش اطراف را نگاه کرد. باران بی امان بر حیاط تاریک می بارید. به روی خود نیاورد. دست از کار کشید. پا به دو گذاشت دمپایی پاره شد. ناگاه به وسط آبها افتاد. غرق شل و گل و هول و ولا، گریه را سر داد. خودش را به اتاق زیرزمین انداخت و در را بست و به گوشه ای زیر لحاف کز کرد.
* * *
حمیده خودش را روی زمین، تا لب حوض به حیاط کشاند. مجید ذوق زده بالا و پایین می پرید و می خندید و برگ های گل خوش رنگ و قرمز انار را روی سر حمیده می ریخت و دست می زد: بیا، بیا، باریکلا، باریکلا.
آفتاب، دهان کج حمیده را که به لبخندی باز شده بود رنگین کرد. جیک جیک گنجشکان بر شادیشان افزود. صدای در چوبی از دالان آمد. ننه خسته، چادرش را روی زمین می کشید و پیش می آمد. زانوهایش می لرزید. کنار حوض سست شد و پهن نشست. سرش به شاخه انار خورد و جری تر شد. با گریه گفت: مردیکه،...  طلاقت داده. خنده دهان کج حمیده محو شد. اشک در چشم خانه چشمانش چرخید و فرو غلطید. دوست داشت فریاد بزند. فحش بدهد بلند گریه کند هر چه تقلا کرد صدایی در نیامد.

 

صفحه 7--16خرداد88

 

دو طرح از: محمدرضا آل ابراهیم


-1-
کوتوله ها
کوتوله ها در پای درِ بسته می لولیدند. در آن قَدَر بزرگ و عظیم بود که کوتوله ها تا یک وجبی آن هم نمی رسیدند. از سر و کول هم بالا می رفتند و شادی می کردند؛ غصه می خوردند؛ بهار که می شد مثل پرندگان چهچهه می زدند و پاییز که می شد می لرزیدند و با فرا رسیدن زمستان از ترس برف و باران خود را در لا به لای شکاف ها و درز کوه ها پنهان می کردند.
هیچ کس از آن طرف در اطلاعی نداشت در به عظمت خود می بالید و با لگد کوتوله ها یک ذره هم تکان نمی خورد. کسی نمی دانست در آن فضای پشت در چه می گذرد.
کوتوله ها به کشت و زرع مشغول بودند. گاوهای خود را می چراندند و با آن، زمین هایشان را شیار می کردند. الاغ هایشان عرعر می کردند و گوسفندانشان بع بع، مرغ هایشان قدقداس و خروسهایشان قوقولی قوقو.
در یکپارچه بود و هیچ روزنی نداشت. کسی تا به حال به این فکر نیفتاده بود که شاید در آن طرف در، عالمی دیگر، زندگی دیگر در جریان باشد.
کوتوله ها پی در پی می لولیدند و در هم می غروشیدند(1) خوشحال بودند که می توانند بخندند یا گریه کنند یا سر به سر بچه هایشان بگذارند و او را به هوا پرتاب کنند.
در همچنان یکپارچه ایستاده بود و تنها یک دستگیره، تمام استحکامش را در خود جای داده بود. زبانۀ دستگیره در میانه در جا خوش کرده بود. دسته آن طرف دیگر دستگیره، حواس عده ای از کوتوله ها را به خود مشغول نمود. آنها با خود اندیشیده بودند که هر چه هست در این دستگیره هاست. راز طلسم این دروازه، در این دستگیره است.
چوبی آوردند و برافراشتند ولی به دستگیره نرسید.
درختی کاشتند سبز شد و از شاخه هایش بالا رفتند ولی هنوز تا به دستگیره برسند فاصله زیادی مانده بود. کوتوله های بی شمار دیگری فارغ از همه جا و همه کس و همه چیز، در پندار خود غرق بودند و به این چند نفر می خندیدند و در دل مسخره اشان می کردند که چی: مگر این دستگیره چه رازی را می تواند در خود جای داده باشد که این همه برایش سر و دست می شکنند؟
در، در پاشنه جا خوش کرده بود و زبانۀ دستگیره در مانع از گشوده شدن آن بود. کسی به فکر چگونه بازشدنش نبود.
آن طرفی ها در خوابی خوش فرو رفته بودند و بعدازظهر بهاری خویش را با ترنم جویبارهای رونده از میان درختان سر به فلک کشیده، به رقص واداشته بودند.
در محکم و استوار ایستاده بود و دستگیره، پاشنۀ آشیل آن دروازه ناگشوده بود.
کوتوله های زیرک به دنبال راهی بودند تا خود را به دستگیره برسانند، ولی مگر میسر می شد؟!
قد کشیدند و بلندتر شدند؛ ولی باز ره به جایی نبردند.
منجنیقی ساختند و با آن سنگ های عظیمی را به طرف دستگیره پرتاب کردند، ولی در همچنان ایستاده بود و آن طرفی ها هر از گاهی چشم خود را می گشودند و صدای برخورد سنگ به در و دستگیره را با صدای وزوز مگسان عصر تابستان یکی می دانستند و با کشیدن خمیازه ای دوباره به خوابی خوش فرو می رفتند.
گماشتگان و قزاقان با خیالی آسوده در پشت بام دروازه به نگهبانی مشغول بودند و هیچ خطری را احساس نمی کردند.
کوتوله ها در پشت در جمع شده بودند و راهی به جایی نمی بردند. هر لحظه بر اشتیاق آنان برای گشودن در افزایش می یافت. مالامال از جمعیت شده بود. دیگر جای ایستادن نبود. در هم می لولیدند و از سر و کول هم بالا می رفتند. موج جمعیت
رو به فزونی بود. جا کم بود. کار به جایی رسید که جمعیتی بر دوش جمعیت دیگری قرار گرفت. با ازدیاد جمعیت، ارتفاع آنها بیشتر می شد. کار به جایی رسید که چندین طبقه بر شانه های هم ایستاده بودند. آنها دیگر کوتوله نبودند، بلکه پیکر یکپارچه ای از عظمت را به نمایش گذاشته بودند.
ناگهان یکی از کوتوله ها بالاتر رفت و دستش به دستگیره در رسید و بر آن چسبید و آویزان شد. همه اظهار خوشحالی کردند و برایش دست تکان دادند باز نشد وزنش سبک تر از آن بود که بتواند دستگیره را به پایین بکشد. عده ای از کوتوله ها بر دست و پای او چسبیدند. دستگیره نیمه تکانی خورد و همه آن کوتوله های چسبنده به پایین پرتاب شدند.
روز از نو، روزی از نو. دو مرتبه شروع به بالا رفتن کردند. این دفعه
با تعداد بیشتر و توان زیادتری به دستگیره آویزان شدند. دستگیره باز شد و طلسم هزاران ساله را شکستند.(2)
-2-
دروازه ای به درازای تاریخ
می خرامید. می چمید. از میانه پودارها(3) که می گذشت، قطاری را می مانست که از میانه جنگلی پیش می رود و تو در بلندای کوهی آن را به نظاره نشسته باشی. پونه های وحشی روئیده در حاشیه جدول استخر حاج میرزا صادق(4) درختان اکالیپتوس را تداعی می کرد. شرشر آب ناشی از ریزش سنگ های کف جوی، به آرامش کوه، ترنمی خاص بخشیده بود. 
هوا، هوای بهاری بود و گل نسترن نشسته در جلو کپر معزی(5) مشرف در گلوگاه ورودی گود راه رسو(6) غرق سپیدی بود و گویی همین سه ماه پیش بود که شاخه هایش میزبان برف های زمستانه بود و حال این درخت بود که سپیدی گل را به سپیدی برف پیوند زده بود.
آرام پیش می آمد. کسی و چیزی خبردار نشده بود. باید زنده می ماند. زیستن حق حیاتش بود. اگر نمی کرد، چه می کرد؟! تنه قطور چنار، در برابرش غول هزار پایی مانند بود که به مبارزه می طلبید. عزمش راسخ بود. نخستین پیچش دور چنار را آغاز کرد تا به نیمه رسید. گنجشکان هشیارتر از آن بودند که میزبان مهمانی ناخوانده باشند. با صدایی مخصوص، همه را خبردار کردند. صداها در هم ادغام شد. گره خورد و حجم عظیمی از کوه را اشغال کرد. هر دم تعداد گنجشکان فزونی می یافت و صداها قوی تر به گوش می رسید. انعکاس فریادها در برخورد بر صخره های کوه بش(7) به میدانی از جنگ و ستیز بدل شده بود. پر پرواز پرندگان، آبی آسمان را هاشوری سیاه می زدند. برگ های درخت چنار، نه از وزش باد که از پرواز گنجشکان در تلاطم بودند. چهار نوزاد گنجشک با سرهای بزرگ و چشمانی درشت ولی بسته و با لبه های زردرنگ حاشیه منقارشان به نظر می رسید که دهانشان گشادتر از آن چه مرسوم است باز کرده بودند و رو به آسمان چیزی را طلب می کردند غافل از آن که خود طعمه ماری خواهند شد که تا یک متری لانه شان از درخت بالا آمده است.
مار عطش خوردن داشت و بلعیدن. گویی هیچ صدایی نمی شنود و پرواز آن همه گنجشک، بر چشمان گردش تأثیری ندارد و از خط سیاه عمودی نشسته در عمق چشمانش، چیزی جز لاشۀ لخم و لخت نوزادان در لانه نشسته، عبور نمی کرد. تا آشیانه فاصله چندانی نداشت. کوتاه استراحتی کرد و دو مرتبه به خیزش خود ادامه داد. گنجشکان به لابه افتاده بودند. مار یک تن بود و گنجشکان هزاران. در این نبرد پیروزی از آن که بود؟
نوک تیز گنجشکان بر پولک های نشسته بر پوست مار چندان تأثیری نداشت. زیرا مار، مصمم تر از پیش، حریصانه خود را بالا می کشید. گنجشک مادر، بر لبه آشیانه نشسته بود و بال بال می زد. گزیری نبود. گریز هم جایز نبود. سر مار هم تراز لبه آشیانه شد. زبانک انداخت. دو لبه نازک نوک زبان، پای گنجشک مادر را خیس کرد. تمام نفرت عالم در دلش گره خورد. مار بالاتر آمد. گنجشک مادر از جا جست. نوزادان با چشمان بسته، جهان را به فغان نشسته بودند.
مار، فاتح و پیروز سرمست از شادمانی نوزادان را بلعیده شده می پنداشت. دهان باز کرد. دروازه ای به درازای تاریخ گنجشک مادر تصمیم خود را گرفته بود. پرواز کرد و پرواز کرد. چرخید و چرخید. ناگهان در حلقوم مار فرو رفت. مار لبخندی زد و راه آمده را بازگشت تا روزی دیگر و روزیی دیگر.
پی نویس:
1 - غروشیدن= در هم وول خوردن، سر به کُمِ یکدیگر کردن
2 - در تاریخ 19/12/1381 در نوبت دندانپزشکی نشسته بودم تعداد زیادی هم با من انتظار رفتن به داخل اتاق دکتر دندانپزشک (آقای دکتر جواد علیایی از اهالی رونیز که در کلاس اول ابتدایی یکی از دانش آموزانم در سال 1351 بود) را می کشیدند. زن و مرد،  پیر و جوان و کودک و نوجوان بچه ای بود دو سه ساله که به تازگی راه افتاده بود و بارها و بارها تا پشت در اتاق آقای دکتر می رفت و هر چه دست دراز می کرد که بتواند دستگیره در را بگیرد و آن را باز کند موفق نمی شد. حوصله اش سر می رفت و با کف دو دست بر در می کوبید که آن گاه مادرش از جا بلند می شد و او را بغل می زد و می آورد. خودش روی صندلی می نشست و بچه را روی پاهایش ولی بچه دست بردار نبود و به نحوی خود را به پایین می سراند و کار قبلی اش را تکرار می کرد. من هم بیکاری را با بیزاری صیقل می دادم، این مطلب  در ذهنم شکل گرفت و دو سه
برگ کاغذ از دوست عزیزم آقای محمد گنجوری که در آن جا ویزیتور بود گرفتم و شروع به نوشتن کردم. تا پایان جمله ای که با گماشتگان شروع می شود نوشتم که مرا به داخل فرا خواندند و این مسئله همچنان ناتمام ماند تا امروز (31/2/85) که آن را پیدا کردم و مابقی اش را نوشتم که ای کاش همان روز نوبتم را به دیگری داده بودم و با همان حال و هوا ادامه اش را می نوشتم. زیرا معلوم نیست که در آن زمان چه پایانی را برای این متصور بودم.
3 - پودار= جوموشو، جو خودرو، جو وحشی
4 - حاج میرزاصادق= شخص نیکوکاری که مجموعه ای از باغ و چشمه و دو استخر و یک مسیر طولانی جدول آب را بیش از یک قرن است که از خود به یادگار گذاشته است.
5 - کپر معزی= یکی دیگر از آثار بازمانده از حاج میرزاصادق سادات معزی است.
6 - گود راه رسو= گود+راه+ راست+ واو شناسایی (معرفه) نام کوه و منطقه ای در کوههای جنوبی استهبان
7 - کوه بش= مجموعه کوهی است واقع در ارتفاعات جنوبی استهبان
خوشبختی  پشت درهای بسته
راضیه جوینده
بعد از مرگ شوهرش، این اولین شب تنهایی او بود. به اصرار خودش، خانواده، او و نوزادش را بعد از ده روز تنها گذاشتند. نوزاد خواب بود و خودش مات و مبهوت از اتفاقی که برایش افتاده.
به طرف عکس شوهرش رفت و تا ساعت های طولانی عکس را نگاه کرد. یاد نگاههای مردم، حرفهای مثلاً از سر دلسوزیشان که می افتاد، اعصابش حسابی خرد می شد. حتی مادرش شب قبل، وقتی نوزادش را در آغوش داشت به او گفت: بچه مردم دنیا می آید و برکت و روزی می آورد، بچه ما...! بخت که نداریم.
تا ساعت پنج صبح بیدار بود. با گریه نوزاد به طرف او رفت، او را در آغوش گرفت و به او شیر داد. نوزاد که آرام شده بود، مادر را می نگریست. شروع به حرف زدن با نوزادش کرد: «تو چرا نمی خوابی، کوچولوی من! اتفاق بدیِ، تو هم می دونی دخترم. بابات آدم خوبی بود، عاشقش نبودم ولی دوستش داشتم. هیچ وقت باور نمی کردم کسی در زندگی تا این حد آرام و آرامش بخش باشد، چه میشه کرد، سهم من از زندگی همین اندازه بود. من و تو خوشبختیم کوچولوی من، چون بابات آن قدر به فکر ما بود که حالا این خونه را داریم و یه حقوق کارمندی. بدون نیاز به کسی می تونیم زندگی کنیم. بذار آنها هر چه دلشان می خواهد بگویند. می دونم کوچولوی من، اگه اون تصادف لعنتی اتفاق نیفتاده بود هم تو خوشبخت تر بودی و هم من. کسی به تو نمی گفت، شوم و بدقدم. ولی مهم نیست، ما همدیگر را داریم و احتیاجی هم به کسی نداریم».
خوابش برد تا ساعت 6 صبح، که با صدای زنگ در از خواب بیدار شد. برادر شوهرش مجید همراه با نوزاد چند ماهه اش بود. کمی نگران شد.
مجید گفت: می دونم بی موقع آمدم، چاره ای نداشتم، دیشب بهار قهر کرد و رفت. توقع نابجایی دارم باید به تهران بروم وگرنه کارم را از دست می دهم تا فردا برمی گردم. حال مادر خوب نبود وگرنه مزاحم تو نمی شدم.
مجید رفت و او نوزاد را گرفت، بدون این که حرفی زده باشد. نوزاد گریه می کرد. او را آرام کرد. با خود فکر کرد: «موضوع مهمی نیست، اصلاً چه طور خودم با بهار تماس بگیرم، هیچ مادری نمی تواند بچه شیرخواره اش را برای مدت طولانی تنها بگذارد.»
چون شب قبل نخوابیده بود کنار بچه ها به خواب رفت و باز هم با صدای زنگ در بیدار شد. از دیدن بهار خوشحال شد و گفت: بهار جان می دانستم می آیی. به طرف بهار رفت تا او را ببوسد. بهار سیلی محکمی به او زد و گفت: مجید کجاست؟ فکر می کنم اینجا خیلی خوش می گذره، جناب عالی خیلی محبوب هستی. ولی کور خوندی دختره پررو، مگه چند روز شوهرت مرده؟! البته لیاقت مجید یه کسی مثل تو.
خودش را جمع و جور کرد و گفت: چی برای خودت میگی؟ مجید صبح زود بچه را گذاشت و رفت. دلم به حالش سوخت وگرنه زندگی تو به من چه ربطی داره؟
- فکر کردی گول قیافه ساده ات را می خورم مارمولک؟
:بچه ات را بردار و از خونه من برو بیرون.
بهار خندید و گفت: چی خیال کردی؟ من باید آن مردیکه عوضی را آدم کنم. بچه را بده به کسی که ازش گرفتی. پاتو از زندگی من بکش بیرون وگرنه هر چه دیدی از چشم خودت دیدی.
:بهار! تو حتی ارزش حرف زدن هم نداری.
بعد از رفتن بهار در را بست و پشت در نشست و با خودش گفت: چرا؟ من که به کسی کاری ندارم؟
بچه مجید گریه می کرد. هیچ رغبتی برای آرام کردن بچه نداشت. بعد از مدتی به طرف بچه رفت و او را در آغوش گرفت و گفت: گناه تو چیه کوچولو؟ تو که شوم و بدقدم نیستی، پس چرا؟...

 

صفحه 7--9خرداد88

 

عزیز خان تار زن

خاطراتی چند از دوران نوجوانی
نوشته: دکتر اکبر رجایی
انتشارات نوید شیراز، 234 صفحه، مصور، 2300 تومان
دیرزمانی نیست که ویلیام فاکنر نویسنده آمریکایی و برنده جایزه نوبل در ادبیات، محله ای خیالی به نام «یوکناپاتافا» را ساخت و قهرمانان داستان های خود را در کوچه ها و کنار خیابانها سکنی داد. برای هر کس شغلی درست کرد. اطراف آن محله را به مالکین و بردگان سیاهپوست داد و ماجراها بر محور شخصی به نام سارتوریس می گشت که سرهنگی بازنشسته و مغرور و دارای خاطراتی بسیار از جنگهای داخلی و حوادث دیگر بود. اما این بار دکتر اکبر رجایی از محله ای استفاده کرده است که نسل قدیم شیراز به خوبی آنجا را می شناسند «تل صادق خان» که حد فاصلی بود بین محله سر دزک و لب آب. خیلی از ماجراهای افراد نیز در محله لب آب می گذرد. نویسنده کتاب با استعانت از هوش و ذهن سرشار خود پس از 60-70 سال ماجراها و آدمها را به یاد آورده و خاطره ای که از آنها دارد بیان می کند. من فکر می کنم این منتهای اصالت است و مهمتر از همه اینکه نثر کتاب ساده، روان و روایتی است به گونه ای که اگر خواننده قصد خواندن یک صفحه از یک خاطره را داشته باشد با کمال تعجب می بیند که چند صفحه را تمام کرده و اکنون به دنیای فکر و ذهن آدم های کتاب وارد شده است.
دکتر اکبر رجایی که طبیبی حاذق و در رشته خود جزو معدود پزشکان مشهور است ثابت کرده که اگر خون و جوهر ادبیات در رگی جاری باشد عاقبت خود را نشان می دهد. مسئله مهم این است که نویسنده قصد داستان سرائی را نداشته (که ای کاش می داشت چون کتاب ماندنی تر می شد). اکثر خاطرات نه اینکه برای خودش بلکه به عنوان شاهد آن را دیده یا دیگران برایش تعریف کرده اند، روح معصومیت و پاکی در اکثر ماجراها خواننده را دچار حیرت می سازد. هر کس کار خود را دارد شغل دولتی کم است اگر هم هست یا امنیه است و یا آجان، همه در موارد سختی یار و مددکار یکدیگرند. در خوشی ها با هم هستند و مشکلها را با کمک یکدیگر به آسانی مبدل می کنند اما در این میان سرنوشت دردناکی هم بعضی از شخصیت ها دارند که حل آن از عهده بشر برنمی آید.
از روشهای خاص داستان نویسی در این نوشته ها خبری نیست. شاید نویسنده فکر می کرده که کوچکترین تغییری در آنها به اصل امانت داری خدشه وارد می کند. گفتگوها کم است. وضع و حال ظاهری شخصیت ها درست توصیف نمی شوند. تعلیق و کنش و واکنش و گره افکنی در کارها وجود ندارد. در صورتی که بعضی از خاطره ها جان می دهند تا یک داستان کوتاه شوند. با اندک تغییری نوشته به جهان داستانی ورود می کند و جاودان می ماند.
در هر خانه- در هر شغل ماجرایی است یا برای نویسنده خاطره ای، و او با استادی تمام با نثری شایسته و زیبا آن را با خواننده در میان گذاشته است.
کتاب سند محکمی از جامعه شناسی 60-70 سال پیش است. یک جامعه شناس به خوبی می تواند برداشت های شهری و جامعه شناسانه خود را از یکی از محله های معروف شیراز به دست دهد و یک رمان نویس می تواند از دل همین شخصیت ها،  فضاها و مکان ها اثر در خوری به وجود بیاورد. -آنچنانکه «امبرتواکو» نویسنده نامدار ایتالیایی در کتاب «نام گل سرخ» یا «راز گل سرخ» از یک مکان تو در توی کلیسایی چند قرن پیش این کتاب جذاب و پر از تعلیق را به وجود آورده است-
طنز زیبایی در اکثر طرحها به چشم می خورد. این طنزها ذاتی شخصیت هایی است که در ماجراها حضور دارند. نویسنده کتاب با استادی این شوخ طبعی ها را به خواننده منتقل می سازد.
کتاب از 27 طرح تشکیل شده که بعضی از آنها تا داستان کوتاه شدن فاصله ای ندارند. موفق باشند.
ما چند طرح را انتخاب کرده به خواننده عزیز روزنامه عصرمردم تقدیم می کنیم.
امین فقیری
عزیز خان تار زن
خداوند چهارمین فرزند پسر را به مشهدی علی مقنی داده بود. شاید حدود 10-12 گروه به نام لوطی در شیراز بودند که در شادی ها شرکت می کردند و از این راه امرار معاش می نمودند. آنها یا دو نفر با هم بودند و یا سه نفر و در مواردی با تعدادی بیشتر به خصوص آن گروهی که طنز «پهلوان کچلک» را اجرا می کردند. من از اولین کوچه محله لب آب که هم مرز محله تل صادق و به نام کوچه عطری بود می گذشتم که از منزل مشهدی علی مقنی صدای تار و تنبک بلند بود و همه به آن خانه برای دیدن می رفتند که من هم رفتم. حیاط منزل کوچک بود و حوض کوچکی در وسط حیاط درست شده بود و در کنار آن درخت بزرگی با تنه ای قطور قرار داشت و در کنار این تنه درخت خمره و زیر خمره محل ذخیره آب مصرفی اهل منزل قرار داشت. در کنار این حوض حصیری پهن شده و مردی روی آن نشسته بود و داشت تنبک می زد. مرد کوتاه قدی با لکه ای سفید روی قرنیه چشم در حالی که لبه حوض ایستاده بود، تار خود را در بغل داشت و می نواخت و آواز می خواند و ابروها را به بالا و پایین حرکت می داد. من برای اولین بار بود که او را می دیدم. از آن زمان شناختنش در ذهنم ماند، او عزیز خان تار زن بود و در گذرای زمان من این مرد را همچنان می دیدم که از رهگذر همین تار زنی امرار معاش می کرد. شنیدم که با زنش و بدون داشتن بچه زندگی می کند. تدریجاً هر چه زمان می گذشت من مرد را پیرتر و فرسوده تر می دیدم تا وقتی که برای اولین بار او را بدون تار و غیرفعال دیدم. در مسجد آتشیهای محله لب آب در روز جمعه ای نمازجماعت برقرار بود و چون همیشه مردان در 2-3 ردیف نشسته بودند و زنان در پشت صف آنها در 2-3 ردیف دیگر.
پس از اتمام نماز، دو سینی نسبتاً بزرگ حلوا توسط دو نفر به مسجد آورده شد که بین افراد نمازگزار برای فاتحه خوانی توزیع شود. خادم مسجد قبل از توزیع حلوا، جلو صف نمازگزاران ایستاد و گفت: آقای عزیز خان تار زن فوت کرده اند و همسر عزیز خان، تار عزیز خان را فروخته و پول  دریافتی را خرج تهیه این حلوا کرده است که نمازگزاران بخورند و به روح عزیز خان دعا کنند. ان شاءالله خداوند عزیز خان را مورد آمرزش قرار دهد.
عزیز خان تنها خاطره ای که پس از مرگش به جا گذاشت همین تار بود که سالها از طریق آن امرار معاش کرده بود. به زن عزیز خان
همین تار از دار و ندار عزیز خان رسیده بود که می توانست آن را به یادبود و به عنوان یادی از عزیزخان نگهداری کند و همیشه یادی از عزیزخان کند و یا آن را اگر می فروخت در دنیای تنهایی و بی سرپرستی برای امرار معاش خود مصرف کند. علو طبع این زن را باید دید که همین خلاصه مانده از عزیز خان را نه برای خود و یادآور خاطرات خود نگهداشت بلکه آن را به مصرفی رساند در راه آمرزش روح همسرش عزیز خان. درود بر او و بر این گذشت در دنیای بس تنگ دستی.
مدرسه و لوح عشق
سالهای بین 1321-1323 بود، بچه ها در مدرسه چهار کلاسه درس می خواندند.  مدرسه به نام مدرسه سنایی بود. حدود 300 متر از دکان دایی ماشاءاله که در انتهای تل صادق خان بود می گذشتند به میدانی می رسیدند به نام میدان
 امامزاده ابراهیم. که قسمت شرقی آن ساختمان حرم امامزاده ابراهیم قرار داشت. قسمت شمال آن در آن زمان سه مغازه بود که یکی از آن مغازه ها پر بود از قفس های نسبتاً بزرگ که مملو از کبوتر بود و همیشه جوانانی که علاقه به کفتربازی داشتند مشتری این مغازه ها بودند و می آمدند و کبوتر خرید و فروش می کردند، این مکان ها را «صَله کفتری» می گفتند. در مجاور آن یک مغازه علافی بود. حدود یک متر از سطح کف کوچه بالاتر بود و صاحب مغازه همیشه در کنار ترازوی بزرگی که در مغازه داشت می نشست و آنچه را که داشت به فروش می رساند. ضلع جنوبی میدان حمام مشهور به حمام آقا قرار داشت و چاهی بزرگ که برای همین حمام آب فراهم می کرد. چاه نسبتاً عمیق و با دهنه ای حدود 3-4 متر بود و توسط اسب آب از چاه بیرون کشیده می شد و این مکان به نام «گُورُو» نامیده می شد. در آن زمان هیچ یک از خانه های محل حمام نداشتند و تأمین حمام رفتن مردم توسط آن حمام انجام می شد و در پشت حمام و چاه موجود محل وسیع و سرپوشیده ای بود که محل گرم کردن آب حمام بود و به نام «تون حمام» نامیده می شد. ضلع غربی این میدان را هم دیوار خانه بزرگی تشکیل می داد که صاحب آن سرمایه دار و دارای ثروت محل بود. حدود یک صد متر بالاتر از این میدان کوچه ای شروع می شد که به طرف بازارچه ای به نام «قراولخانه» می رفت. در وسط این کوچه مدرسه سنایی قرار داشت. مدرسه ده اتاق داشت و در آن هم دختران و هم پسران با هم درس می خواندند. در کلاس ها یک طرف دخترها نشسته بودند و یک طرف پسرها. مدیر مدرسه مرد دلسوز، فعال و پر تلاشی بود ولی تمام معلم های مدرسه را خانم های معلم تشکیل می دادند و فراش مدرسه در گوشه یکی از اتاق ها مغازه کوچکی داشت و نان شیرین، مداد، کاغذ و مواد ضروری را بچه ها در هنگام «زنگ تفریح» از او خریداری می کردند. او کار اصلی خود یعنی نظافت و کارهای مدرسه را نیز انجام می داد. اول سال با ثبت نام هر محصل مبلغ شش ریال برای یک سال از او دریافت می شد که خرج تمام طول سال یک محصل یعنی آنچه مربوط به تحصیل او در مدرسه بود حتی پول ورقه امتحانات سه ثلث امتحانی را نیز شامل می شد. در بالای ورقه های امتحانی عکس محمد رضا شاه چاپ شده بود و در دو کنار عکس، نام و نام خانواده و کلاس محصل نوشته شده بود. مشق شبانه  بر روی کاغذ نوشته نمی شد بلکه روی یک قطعه آلومینیوم که برای همین کار ساخته شده بود، نوشته می شد و در دسترس لوازم التحریر فروشی ها قرار می گرفت تا به محصلین فروخته شود. این قطعه آلومینیوم به نام «لوح» نامیده می شد. بچه ها هر شب روی این لوح با مرکب مشق شبانه را می نوشتند. یک طرف آن با خط درشت و یک طرف آن با خط ریز و صبح فردا در سر کلاس به خانم معلم نشان داده می شد. خانم معلم تکه پنبه مرطوبی در دست داشت و وقتی که مشق مورد قبول او بود با آن تکه پنبه به صورت ضربدر روی لوح می کشید و نوشته های آن قسمت پنبه کشیده پاک می شد و در حقیقت خط بطلان روی لوح کشیده می شد و بچه ها بیشتر موارد برای ساعت بعد هم نیاز به آن داشتند و باید شسته و خشک و آماده برای نوشتن مجدد بر روی آن می شد. این کار چه مشکل بود و چه خنده دار و چه تعجب انگیز! خانه ضلع جنوبی مدرسه با یک دیوار از فضای مدرسه جدا شده بود یک درب رفت و آمد به منزل را تأمین می کرد و در منزل مجاور حوضی بود که در زیر یکی از اتاقهای طبقه دوم منزل قرار داشت و وسعت زیادی هم نداشت شاید سه متر در سه متر بیشتر نبود و خوب بود که همه محصل ها با سن 7 تا 11 ساله و کم وزن بودند. همه آنها در هم می لولیدند و گاهگاهی پای یکی لیز می خورد و چیزی نمی ماند که در آبهای حوض غوطه ور شود که توسط بچه های دیگر مورد حمایت قرار می گرفت و از سقوطش جلوگیری می شد. هر که موفق شده بود بالاخره در این شلوغی و پر محصلی لوح خود را بشوید و از صحنه خارج شود لباسش خیس آب شده بود. خیس آن آب سیاه حوض که در اثر شستن لوح های مشق در آن کمتر از رنگ مرکب لوح ها نبود. او با صورت و لباس خیس شده خود را از بین سایر محصلین بیرون می کشید و خوشحال بود که موفق شده است و زمانی کم طول می کشید تا صورت خود را خشک کند و از صحنه خارج شود و به کلاس بیاید. صاحب خانه مجاور مرد ژاندارمی بود و اسب سفیدی داشت و هیچگاه بچه ها متوجه نشدند که چرا درست زمانی که آنها برای شستن لوح ها به سر آن حوض می آمدند، او هم افسار اسبش در دستش بود و به طرف حوض می آمد تا اسبش را آب دهد. اسب، اسب سفید بزرگ هیکلی بود و در این موقع کار بچه ها خراب تر می شد و آن اینکه دقت کنند اسب پای آنها را له نکند و آنها در زیر پای اسب دست و پا شکسته و آسیب دیده نشوند. زمان کم بود همه از ترس کنار می رفتند بدون آنکه هنوز کار شستن لوح ها را به پایان رسانده باشند. مدت ها طول می کشید که دهان اسب در آب حوض قرار داشت تا رفع تشنگی کند. زنگ مدرسه برای کلاس ساعت بعد زده می شد عده ای ناراحت از آنکه لوح را نشسته یا نیمه شسته در دست داشتند، عده ای نفس زنان و با موفقیت از معرکه خارج می شدند، عده ای داشتند صورت خود را با دست هایشان پاک می کردند و مدیر مدرسه هم در حیاط مدرسه با چوب درخت انار «ترکه» در دست فریادش بلند می شد که چند دقیقه از زنگ رفتن به کلاس گذشته است زود باشید و به کلاس بروید والا آنها که لوح های خود را نشسته اند و آماده نوشتن ساعت بعد نیستند تنبیه خواهند شد.
سیانومه
در سالهای 1320-1326 بیشتر متداول بود که هر کس سفر می رفت، اگر بازگشت در این سفر نبود و فرد مسافر در مکانی که مسافرت کرده بود  فوت می کرد، در این رابطه از آن شهر نامه ای به شهر اصلی فرد فوت شده می نوشتند و خبر مرگ او را می دادند. این نامه به نام سیاه نامه بود و عوام آن را «سیانومه» می گفتند.
خانم زمان زن شوخ طبعی بود با حدود 50 سال سن که در شیراز متولد شده  و وقتی در سن ازدواج قرار گرفته بود به دنبال ازدواجش مقیم آبادان شده بود و سالهای متمادی و تا آخر عمر خود در آن شهر زیست داشت. او شوخ طبع بود و طنزگو و محفل گرم کن و تحت تأثیر فرهنگ آبادان قرار گرفته بود و چون سنت دیار آبادان مانند زنان آبادان لباس می پوشید و همیشه در گردن گردنبند طلای وزین داشت و یا النگوهای متعددی در دست ها به همراه انگشترهای طلا در انگشتانش. در روی ساعد نام شوهرش را خالکوبی کرده بود و با خالی که بین دو ابرو کوبیده بود هر دو ابرو را به هم وصل کرده بود. شوهرش مردی آرام بود و بیصدا و در مجالس متعدد که افراد خانواده دور هم جمع می شدند خانم زمان بود که همواره صحبت می کرد و جوک می گفت و همه را می خنداند و شوهرش کمتر و کمتر صحبت می کرد. به تدریج شوهرش شنوایی خود را اما نه به طور کامل از دست داد.
دختر مادر زینت خیاط محله تل صادق خان را عروس کرده بودند و از شیراز به آبادان برده بودند و شاید خود خانم زمان بود که این برنامه ریزی را انجام داده بود. دختر به تدریج در آبادان انس گرفت و بزرگ شد و شناختی به محیط و زندگی پیدا کرد و آن طور پیش آمد که بین خانم زمان و دختر مادر زینت دلخوری ایجاد شده و با یکدیگر به دنبال یک دعوای فشرده، سنگین و توهین آمیز قهر کردند. دختر مادر زینت به تلافی این تضاد بین خانم زمان و شوهرش بدگویی را شروع کرد و چون مرد کم حرف و کم صدا بود در نزد او از خانم زمان بدگویی را آنقدر پیش برد که نفاق سختی بین زن و شوهر پیدا شد و کار به جایی رسید که دختر مادر زینت برنامه ریزی کرد که برای شوهر خانم زمان زنی پیدا کند و به او بدهد که این کار داشت انجام می شد و خیلی هم جدی تا آنکه موضوع به گوش خانم زمان رسید و متوجه شد که توسط دختر مادر زینت چه دامی برای زندگی او گذاشته شده است. خانم زمان با زرنگی خاص خود از عهده این کار برآمد و مجدداً با تلاش، شوهر خود را در کنار زندگی خود نگه داشت و چون گذشته پس از رفع ابهام با هم به خوبی زندگی را ادامه دادند.
صبح یک روز درب منزل مادر زینت خانم در شیراز تعدادی از اهالی محله ایستاده بودند و درب منزل باز بود و صدای گریه از حیاط خانه به گوش می رسید و این صدا صدای مادر زینت بود. در کنار مادر زینت جوانی نشسته بود و مشغول خواندن نامه ای بود و جملاتی خوانده می شد و به دنبال هر جمله این جمله را می خواند که «من خواستم خدا نخواست» و باز هم در ادامه خواندن نامه این جمله تکرار می شد و باز فریاد مادر زینت به آسمان بلند می شد. مردم سعی می کردند که مادر زینت را آرام کنند ولی او آرام نمی گرفت.
نامه ای که برای مادر زینت از آبادان فرستاده شده بود به این مضمون بود که متأسفم که خبرت کنم که دخترت در آبادان بیمار شد و مرد و من از این امر متأسفم ولی بالاخره تصمیم گرفتم این نامه «سیانومه» را که در آن خبر مرگ دختر تو است برایت بفرستم. مادر زینت نامه را می گرفت و بسر می کوبید و مردم اطراف نمی توانستند او را آرام کنند و بالاخره مادر زینت مرگ دخترش را قبول کرد و مراسم مربوط به عزا گرفته شد و همه برای تسلیت به منزل مادر زینت رفت و آمد داشتند. روزی درب منزل مادر زینت باز شد و دخترش سالم وارد خانه شد و از دیدن وضع خانواده در شگفت بود که چه اتفاقی افتاده است و چه کسی از خانواده مرده است که موضوع نامه برای دختر زینت خانم توضیح داده شد و نامه را به او نشان دادند. سیانومه را خانم زمان نوشته بود به تلافی آنکه دختر زینت خانم خواسته بود برای شوهر خانم زمان زن جدید بگیرد.

 

صفحه 7--2خرداد88

 

مردی که به حراج رفت

حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته
نوشته: ابوالقاسم فقیری
انتشارات نوید شیراز، 136 صفحه، 1500 تومان
ابوالقاسم فقیری با کتاب «اجاق کور» پای به دنیای قصه نویسی گذاشت و پس از آن مجموعه داستانهای با خودم در راه، خانه خانۀ خودمان، دیو، بارونی، آهو بچه خواب من را منتشر کرد.
او دستی پر و پیمان در جمع آوری و تدوین فرهنگ مردم شیراز و فارس دارد. این مسئله به طور مستقیم در کارهای او اثر گذاشته است. محال است در داستانی از او اثری از یک سنت، مراسم،  خرافات و باورهای مردم را نبینیم و در بعضی از داستانها به فراخور حال شخصیت های داستانش از ترانه های بومي نیز استفاده کرده است. کتابی که اکنون در پیش روی ما است داستانهای: مردی که به حراج رفت، بازگشت دوباره به خانه، همراه با گلهای نرگس، طبیعت گرم عشق، اینجا خانه من، نیست، گزینش، لبخندی تلخ، موز، برای خانگی، آخرین ترفند، فاجعه، خواستگاری، باز هم خوشحالم کن عزیزم،  اندر حکایت میرزا جمال جمیل جمال پرست رحمت اله علیه و بقیه قضایا، خانم ماه، مهمانان ناخوانده و مرد نمکی را به ما هدیه داده است.
تمامي داستانها در محیط ملموس پیرامونی ما اتفاق مي افتد ما شخصیت های آفریده شده را که بیشتر نام روزهای هفته را بر آنها نهاده است هر روزه در خانه، محل کار، بازار خرید و اداره ها مي بینیم. نگاه نویسنده به آنها نگاهی حاکی از دلسوزی آنهم با لباس طنز است. او شخصیت ها را در موقعیتی قرار مي دهد که خواننده نسبت به آنها حسی مابین ترحم و دلسوزی احساس مي کند گاه خنده ای تلخ مي کند و گاه دلش برای آنها مي سوزد. بیشتر داستانها طنزی گزنده و تلخ را همراه دارند گویی سرنوشت هر کدام در نهایت سرنوشت محتوم یکایک ماست.
ابوالقاسم فقیری پشت جلد کتاب مي نویسد:
طنز را نمک زندگی مي گویند درست مثل عشق که تا دم مرگ همراهت مي آید. با خواندن و شنیدنش به نوعی دگرگونی مطبوع دست مي یابی که فارغ از سختی های زندگی، مسافرتی از درون را به قصد رسیدن به دقایقی ناب آغاز مي کنی، احساسی شیرین داری، تبسمي گاهی و زمانی به پهنای صورتت مي خندی. طنز دورویه دارد حکایت همان سکه است:
الف- زمانی طنز چون شلاق عمل مي کند که به مرز آگاهی و بیداری مي رسی و از پیله بی تفاوتی به بیرون کشیده مي شوی.
ب-زمانی دیگر طنز عاملی است که تو را به سرزمین شادی و انبساط خاطر مي کشد و شیرینی زندگی را
از سر مهربانی به تو مي چشاند.
در هر حال کار طنز تخریب نیست، میل به خیر دارد. یکی از ویژگیهایش سازندگی است. یعنی به این نیت به وجود مي آید مردم در مقابل طنز به دو گروه تقسیم مي شوند:
1 -گروه مصرف کننده 2-گروه تولید کننده
که اکثریت با گروه اول است. به موقعیت خنده که رسیدند از ته دل مي خندند.
گروه تولید کننده، طنز پردازانند که کارشان تعطیل بردار نیست. شب و روز را نمي شناسند، اقلیت معدودی هستند که عاشقانه بدین مهم مي پردازند. آن چنان در انزوایند که گاهی به چشم هم نمي آیند. طنزهای شیرین، از دل مردم هستی مي گیرند.
از میان داستانها ما داستان «مردی که به حراج رفت» را برای شما انتخاب کرده ایم که مي خوانید.
الف-تیرداد
به کف دستهای من نگاه کنید مو مي بینید؟
- نه!
- شما چطور؟
- نه؟
خوب بردارید چند کلمه بنویسید: کف دستهای چهارشنبه مو نداشت! امضاء کنید. راستش خودم هم همین را مي گویم ولی کسی از من باور نمي کند، نمونه بیاورم؟
بفرمایید... عیالم، بچه هایم، همکارانم، بقال سر کوچه امان، سپور محله و کلیه ساکنین کوچه ایام هفته، فی المثل همین سپور محله از اینکه ماهانه اش را به قیمت تعاونی حساب مي کنم،
چپ، چپ نگاهم مي کند.
بقال سر کوچه امان برداشته به خط جلی نوشته است به کارمند جماعت نسیه نمي دهیم! تنها کسی که باید این کنایه را به خود بخرد، من مادر مرده ام! دختر بزرگم مي گوید: از اینکه بگویم پدرم کارمند است کلی خجالت مي کشم. پری، پروانه، پوران، پونه، پریسا، پریچهر، پروین همگی پدرانشان اطراف اتومبیل مي چرخند و همیشه هم هفت شهر آرزوهایشان چراغان است.
پسر بزرگم آه کشان مي گوید: اگر یک موتور هوندای 420 داشتم، چقدر خوب بود. ویراژ رفتن توی این خیابان ها آی
کیف داره! آی کیف داره! عیال مدت هاست با مخلص قهر کرده و خواسته هایش را سر هفته مرقوم مي دارد، هر نامه پیرو نامه قبلی... چه چیزهایی که نمي خواهد؟
ولی بسوزه مفلسی و دست خالی، وگرنه چطور دلم راضی مي شد، نامه های نازنین او را بی جواب به دست بایگانی بسپارم؟!
مي بینید همه حق دارند، تنها کسی که حقی بر او مترتب نیست چهارشنبه، درمانده خانه خراب است هر چه مي گویم نامسلمانها «نرم» مي گویند بدوش!
نشستم و فکر کردم... هفته ها در بحر افکارم مستغرق بودم... بماند که خودش عالمي داشت. اینجا دیگر جوینده یابنده نبود! دیدم کارد به استخوانم رسیده بدون تعارف به آخر خط رسیده ام و از همان زمان به فکر اقدام تازه ای افتادم. دو دل بودم بگویم، نگویم؟
سرانجام در جمع خانواده موضوع را مطرح کردم. کسی مخالف نبود. عیال که بفهمي نفهمي خوشحال شده بود، گفت:
بد فکری نیست!
ته تغاریم گفت: بابا چطوری؟
گفتم: روی این قسمت کار باید فکر کنم.
عیال گفت: باید با اطلاع قبلی باشه؟
گفتم: نه دیگر آن ممه را لولو برد. مي خواهم برای مدتی هم که شده خودم باشم. عیال خنده ای از ته دل سر داد و گفت: آقا را باش، دیگر از من و شما گذشته جونم!
گفتم: با این همه ماهی را هر زمان که از آب بگیری تازه است.
دختر بزرگم گفت: باشد قبول ولی بالای غیرتی طوری سر و ته قضیه را بهم بیاور که خرج مرجی روی دستمان نگذاری.
عیال گفت: حالا کی باید انتظارش باشیم؟
گفتم: هر زمان که وقتش رسید، خبرتان مي کنم، مي خواهم حسابی برایتان «سورپریز» باشد.
عیال گفت: چی چی باشه؟
گفتم: سورپریز یعنی جالب توجه، غیر قابل انتظار،
غافلگیر کننده.
پسرم گفت: بابا فکر نمي کنی ذوق زده شویم، کاری روی دستمان نگذاری ها؟!
عیال گفت: من یکی که آن روز از خوشحالی پس مي افتم!
* * *
اول خواستم بردارم نامه ای بنویسم از همه بندگان خدا، دوست و آشنا، خرد و کلان، خویش و بیگانه، پیر و جوان خداحافظی کنم که اگر بار گران بودیم رفتیم ولی بعد پشیمان شدم.
چهارشنبه چه کسی است که وجودش به حساب آید گمنام آمدیم، گمنام هم مي رویم اسم نامه به میان آمد یادم به ماجرایی افتاد که بر یکی از دوستان رفت. این دوست هم اکنون حی و حاضر است. بله ایشان هم از بد حادثه به همین فکر مي افتد که من افتاده ام. اول تلفن برداشت از همه خداحافظی کرد، حلال بودی طلبید.
- هر بدی و خوبی از ما دیدید ما را ببخشید! بعد به نزدیک ترین دوستش «ناجی» تلفن کرد که من فلان جا هستم ما را حلال کن!
ناجی یک مرتبه شستش خبردار شد که باید خبری باشد
فی الفور خودش را به وعده گاه مي رساند مي بینید که واقعاً موضوع جدی است طرف قصد گذر از زندگی را دارد او را به بیمارستان مي رساند اتفاقاً دکتر کشیک بیمارستان باز یکی از دوستان
از آب در مي آید.
همگی کمک مي کنند و دوست ما را به زندگی برمي گردانند و همه چیز ختم به خیر مي شود. در پایان دکتر رو به او کرده و مي گوید:
- نالوطی از این به بعد هر زمان که فیلت یاد هندوستان افتاد به این چند نکته دقیقاً توجه کن:
1 - به کسی خبر نده!
2 - روزی را برای این کار انتخاب کن، که من کشیک بیمارستان نباشم!
* * *
ولی با این همه، حرف مرد یکی است. چهارشنبه بیدی نیست که از این بادها بلرزد. چهارشنبه برای حرفش احترام قائل است. پس لطفاً قدم رنجه فرمایید برویم به دنبال ماجرا.
راستش همیشه چشمم به دنبال یک بنز مدل بالا، با رنگ آلبالویی بوده است. چشم مي بیند و دل مي طلبد. تنها این اتومبیل نیست که دل مرا به دنبال خود مي کشد خانه ای با آجرهای زرد با همان سبک و سیاق قدیمی، با شیشه های رنگی در گستره آرزوهایم جا خوش کرده است. اینها را به دل دارم چرا نگویم؟ مگر قرار نیست راه رفتنی را پیش از وقت مقرر بروم؟ گیرم کسی نیست که بدانها توجه کند، خوب نکند!
گشتم و گشتم بنز مدل بالا با رنگ متالیک آلبالویی را پیدا کردم. مدتها رویش مطالعه کردم. بیشتر موقع تعطیل مدارس پیدایش مي شد. چه جلوه و شکوهی داشت عروسی مي نمود که در خیابانی مي خرامید و هزاران چشم مشتاق را به دنبال خودش مي کشید. آن روز به انتظارش ایستاده بودم. عجیب آنکه همه جا را آلبالویی مي دیدم.
طعم آلبالو را در دهنم مزه مزه مي کردم. از دور دیدمش مي آمد. روی فرشی از آلبالو در حرکت بود و آب آلبالوها را به اطراف مي پاشید. به طرفش رفتم. مي خواستم تنها لمسش کنم تا راننده خواست ترمز کند یک مرتبه دیدم در هوا معلقم و بعد بی حرکت وصله خیابان شدم. راننده با وحشت پیاده شد. تا آن روز به راننده توجه نکرده بودم، جوان بیست ساله ای به نظر مي رسید. با موهای بلند سشوار کشیده پیراهن چسبانش آلبالویی بود. اکنون رنگ به چهره نداشت رنگش شده بود مثل رنگ ته تغاریم... عینهو کاه
نم کشیده یک مرتبه مثل مور و ملخ مردم جمع شدند. معلوم نبود این همه مردم کجا بودند! همه آلبالویی بودند. جوان حرفی نمي زد ولی مي دیدم که توی آینه بغلی بنز موهایش را مرتب مي کرد خیلی زود اظهار نظرها شروع شد:
- بروید تو خط ترمز صد مي رفته!
- بگو صد و بیست و نترس!
- نگاه کنید خراش هم برنداشته.
- قربون شکلت اتومبیل خارجیه!
- یعنی چقدر میارزه؟
- ده به بالا...
- بابا دست خوش! خیلی ناخن خشکی مي کنی. سراپاش اتوماتیکه. دم و دستگاهش را ببین! بروید  تو صندلی هاش آدم دلش مي خواهد لامصب را
ناز کنه! جوان راننده حالا مغموم تکیه به بنز داده بود سایه ای از غم در چهره اش دیده مي شه گاهگاهی آرام آهی سرد از ته دل مي کشید.
باز گفتگوها شروع شد. از همه کس و همه چیز
صحبت بود غیر از من به زمین چسبیده.
تازه واردی گفت: خوش انصافها، اقل کم کمک کنید برسانیمش به بیمارستان، شاید هنوز نیمه جانی داشته باشد؟
دیگری گفت: مگر ما اولین مرتبه است که مرده مي بینیم. طرف تمومه یقین ضربه مغزی شده!
سومي گفت: بنده خدا بار اولش هم بوده!
که جمعی بی خیال خندیدند. همان اولی برگشت و گفت: خنده داشت؟ زنی جلو آمد در حالی که زیر لب چیزی مي خواند چند سکه به طرفم پرت کرد. منکه هنوز فلسفه این
پول اندازی را نمي دانم!
نگاهم به جمعیت آلبالویی بود که بنزی از راه رسید. اینهم آلبالویی بود. مثل اینکه با این دوقلو بودند. کناری توقف کرد. زنی ازش پیاده شد. مثل اینکه از آرایشگاه برمي گشت که یک مرتبه جوان راننده با صدایی نازک فریاد کشید: مامان!
زن گفت: جان مامان.
جوان گفت: آقا را کشتم!
زن گفت: مامان فدات بشه، تو که نمي خواستی آقاهه را بکشی؟! خوب پیش آمده مامان به جای خواهری باشد خیلی مامان بود!
همان زمان بود که عیال و بچه ها هم سر رسیدند. چه کسی خبرشان کرده بود نمي دانم آنها هم به جمع مردم که رسیدند آلبالویی شدند عیال ناله ای سر داد که بیا و ببین؟! آغاز خوبی بود مامان که دید هوا پس است کمي دست و پایش را جمع کرد ته تغاریم مثل ابر بهار گریه مي کرد. دختر بزرگم صورتش را مي خراشید و بی مهابا مي گریست.
اشک پهنای صورت پسرم را خیس کرده بود.
- دیدی خانه خراب شدیم. بابای خوبم بابای نازنینم. بابای بی زبانم مامان آرام، آرام خودش را کنار عیال رسانید و خواهرانه گفت: انشاءالله غم آخرتان باشد قسمت این چنین بوده پیرمرد باید بیشتر مواظب خودش مي بود که عیال یک مرتبه غرید: ببند آن دهان عزا مانده ات را؟
راستش خودم هم از اینکه لقب «پیرمرد» به هم داده بود راضی نبودم. پیری یعنی نزدیکی های پایان خط. بی انصافها نگاه به موهای سفیدم نکنید دل صاحب مرده ام هنوز جوان است.
مامان که ترسیده بود گفت: حق با شماست عزیزی را از دست داده اید تحملش سخت است ولی عادت مي کنید منهم عادت کردم «کامی» من هم یتیم است باید گذشت، داشت... باید به جوان ها میدان داد به آنها رسید آینده ما دست همین هاست.
«کامی» من درسش را تازه شروع کرده دانشجوی دانشگاه آزاد است. البته مي رود که مشغول شود وگرنه «کامی» من درس مي خواهد برای چکار؟! «کامی» من... که باز فریاد عیال بلند شد: مرده شور خودت و کامي ات را ببرند.
مَردم، سالارم، امید روزهای تنگم، سنگ صبورم را سر به نیست کرده اید، حالا برایم سخنرانی مي کنید؟ نه، خانم، خانم ها کور خوانده ای؟!
خوشم آمد لذت بردم راستی این همان عیال من است باور نمي کردم؟! خوب زن تو که این همه مهربان بودی مي خواستی ذره ای از این مهربانیت را روزی که واقعاً بدان نیازمند بودم اظهار مي کردی دلم را مدام نمي آزردی!
خانم جان به قول آن مرحوم حالا چرا؟
دو طرف خیابان ترافیک شده بود. سروصداها بلند بود بعضی بوق اتومبیل ها را به صدا در مي آوردند همان زمان یک اتومبیل پلیس راهنمایی سر رسید. افسری که در اتومبیل بود مراتب را به وسیله بی سیم به شهربانی گزارش کرد. تقاضای آمبولانس کرد بعد به طرفم آمد. خریدارانه نگاهم کرد. شناختمش زمانی یکی از شاگردانم بود نمي دانم او هم مرا شناخت یا نه؟
معلوم بود دارد فکر مي کند... پس از لحظاتی گفت: متأسفانه ایشان را مي شناسم. زمانی استادم بود. یادش به خیر مرد نازنینی بود. ادبیات درس مي داد.
- باز بگویید معلمي بد است!
سپس سروان به سراغ جوان راننده رفت که حالا رنگش سرجایش آمده بود.
- راننده شمایید؟
- بله
- گواهی نامه.
- ندارم
مامان پا در میانی کرد: جناب سروان نه اینکه ندارد گواهی نامه اش در خانه است.
- خانم گواهی نامه را که برای گذاشتن توی خانه نمي گیرند.
- بله درست مي فرمایید.
- خانم بفرستید گواهی نامه اش را بیاورند.
بعد رو کرد به جوان و گفت: اگر گواهی نامه نداشته باشی مي دانی چه مجازات سنگینی در انتظارت نشسته است؟
مامان گفت: راستی چکارش مي کنند؟
یکی از میان جمعیت به جای جناب سروان گفت: چیز مهمي نیست خانم، فقط کاری مي کنند که نفس کشیدن از یادش برود.
مامان نالید و گفت: دیدی کامي جان؟ چقدر گفتم بدون گواهینامه پشت این ابوقراضه ننشین؟!
حالا جوان گریه مي کرد. گریه اش بیش از آنکه تأثیری در جمع مردم آلبالویی ایجاد کند بیشتر سبب خنده آنها شده بود. دلم برایش سوخت. آخر مردی گفتند زنی گفتند! گلی به همان گوشه جمالت تو ناسلامتی مردی؟!
- مامان به فدات گریه نکن بیش از این دل مامان را نمک نپاش هر جور باشه راضی اشان مي کنم دلشان که از سنگ نیست پول مي دهم، خونبهای پیرمرد را مي دهم. دیه اش هر چی باشد
دو برابرش را مي دهم که عیال به طرفش خیز برداشت.
تا جناب سروان آمد میانجی شود دسته ای از موهای شرابی مامان توی دست های عیال بود و غنیمتی را به جمعیت نشان مي داد. جمعیت مي خندید.
مامان واقعاً درمانده شده بود. حالا به هر خس و خاشاکی برای نجات کامي جانش دست دراز مي کرد.
- پول مي دهم جان کامي را مي خرم. ده میلیون مي دهم.
- کاشتند زن مگر جان مردم علف خرس بوده!
- دوازده میلیون مي دهم.
- باشه خبرت مي کنم.
- حراجی بود چهارشنبه را به حراج گذاشته بودند.
- چهارده میلیون
سزای کامي جانت فقط مرگه! خودم باید طناب دار را بیاندازم به گردنش!
- بیست میلیون
عیال پوزخندی زد و ساکت شد. خدای من معامله داشت جور مي شد. اگر مامان کمي خونبهای چاکر را بالا مي برد عیال تسلیم بود مامان که موضوع را دریافته بود گفت:
- حالا که شمایید پنجاه مي دهم خرج کفن و دفن و مجالس ترحیم را هم متقبل مي شوم.
- پنجاه میلیون یک، پنجاه میلیون دو... پنجاه میلیون سه... کسی بیشتر نبود؟
این خانم برنده شدند خیرش را ببینی!
بچه ها آمدند اعتراض کنند که عیال با اشاره ای دهانشان را بست.
* * *
تمام زندگیم حبابی بود و چه زود این حباب ترکید. دلم گرفته بود. حرفهای زیادی به دل داشتم که مي بایستی به زبان مي آوردم.
داشتم مي گفتم: زن همین؟
که آمبولانسی آژیرکشان از راه رسید. جمعیت بهش کوچه دادند.
پر کاهی بودم که از زمین بلندم کردند. دهان آمبولانس داشت مي بلعیدم با تمام وجود فریاد کشیدم:
- بی انصافها مرا دست کم گرفته اید، ارزانم فروختید؟ من بیشتر مي ارزیدم. مثل اینکه فریادم را کسی نشنید چون هیچ عکس العملی نشان ندادند. جمعیت آلبالویی همه لال شده
بودند.

 

صفحه 7--26 اردیبهشت 88

 

مهمان ناخوانده
مولود میرفیضی

ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود کلید را به در آپارتمان انداخت و داخل شد. با بسته شدن در، نور کمی که به درون تابیده بود محو شد و سالن در تاریکی قهوه ای رنگی فرو رفت. عادت کرده بود که همۀ پرده ها را بکشد و چند بار بسته بودن درها را چک کند. خریدهایش را روی مبل گذاشت. کفش هایش را از پا در آورد و با خشم به تاول بزرگی که زیر قوزک پایش زده بود، نگاه کرد. با پاهای برهنه روی سطح سنگی سالن به طرف پنجره رفت. پرده ها را به یک سو زد و در بالکن را کمی باز کرد. به سمت آشپزخانه چرخید و از یخچال شیشۀ آب را برداشت و سر کشید. می دانست این  هم یکی از آن عادات غریبی است که این اواخر پیدا کرده، با این حال حوصله اصلاح و درست کردن اوضاع پیش آمده را نداشت. چراغ پیام گیر تلفن روشن بود. به خیال اینکه یکی از پسرهایش است، با شوق به طرف آن رفت. دکمه را فشار داد.
 با شنیدن صدای دوستش که می خواست مهمانی روز جمعه را یادآوری کند وا رفت. با ناامیدی به اطراف نگاهی کرد. به شال و مانتویش که وارونه روی جا رختی افتاده بود خیره شد. درست مثل وضعیت فعلی خودش می مانست. تنهایی آزار دهنده ای تمام زندگی اش را پر کرده بود. در همین افکار غوطه ور بود که چند ضربه به در خورد. به سمت در سالن رفت و از چشمی بیرون را نگاه کرد. همسایۀ واحد کناری بود
. با این خستگی و بی میلی که گریبانش را گرفته بود، روبرو شدن با خانم همسایه را خارج از توانش می دانست. با این وجود در را باز کرد. چون این را هم می دانست که موقع ورود حتماً او را دیده. خونسرد و آرام با سلام و تعارفی سرسری، پرسید: بفرمایید، امری داشتید؟ و به زهرخندی که روی لبهای زن نقش بسته بود، نگاه کرد. به یاد جنجال های گاه گدار در ساختمان و بین همسایه ها افتاد که همین خانم پای ثابت تمام درگیری ها بود. کافی بود کسی در خانه اش عطسه بکند تا آن را به ذات الریه ارتباط نمی داد، دست بردار نبود و از شانس بد درست در همسایگی دیوار به دیوار او قرار گرفته بود و حالا روبرویش ایستاده و تماشایش می کرد. زن با مکثی طولانی و نگاهی به پشت سر جواب داد: در رابطه با خانم جوانی است که سراغ شما را می گرفتند و دوباره به پشت سرش نگاهی انداخت. این بار صورتش را نزدیک تر آورد و ادامه داد: فامیلش هم بدری است و از قرار معلوم از بحرین آمده.
«بدری» نام فامیل شوهرش بود و چند ماهی می شد که از مرگش می گذشت. نگاهش روی چشمان گرد شده زن همسایه ثابت مانده بود، پرسید: حالا این خانم جوان کجا هستند؟ و زن فاتحانه ادامه داد: منزل ما، گفتم تا شما از راه می رسید، مهمان نوازهای خوبی باشیم و در چشم برهم زدنی ناپدید شد و او را با ذهنی آشفته و درهم تنها گذاشت. طولی نکشید که زن همسایه از در بیرون آمد و پشت سرش دختر بلندقد و خوش قیافه ای نمایان شد. که در همان دیدار اول احترام و محبت هر کسی را برمی انگیخت. با متانت جلو آمد و دستش را دراز کرد و گفت: بدری هستم، سلام. تا به خودش آمد دستانش را در میان دستان گرم دختر دید و بی آنکه سؤالی بپرسد کمک کرد تا چمدان های این مسافر عجیب به داخل آورده شود و از زن همسایه هم سرسری خداحافظی کرد و راه را برای کنجکاوی های غیرمعمولش بست. می دانست تا چند لحظه دیگر تمام ساختمان از وجود این مسافر، آن هم یک کلاغ چهل کلاغ شده باخبر خواهند شد.
برای لحظه ای از دختر غافل شده بود او را دید که جلوی قاب عکس آقای بدری ایستاده، برای اینکه حرفی زده باشد گفت: چند ماهی قبل از فوتش آن را گرفته بود.
 دختر جوان به آرامی زمزمه کرد: می دانم و او را در سر درگمی بیشتری فرو برد. یک لحظه احساس سرما کرد.  به طرف بالکن رفت و در را بست، بسته های خرید را از روی مبل برداشت و مهمان ناخوانده را دعوت به نشستن کرد. کتری را زیر آب گرفت و با اینکه تصمیم گرفته بود کنجکاوی اش را کمی مهار کند می دید که دستپاچه تر از آن است که بتواند چنین کاری انجام دهد. تلویزیون را روشن کرد. فضای خانه حال و هوایی دیگر به خود گرفت. کلید چراغ های سالن را هم زد تا دختر را در نور بیشتری تماشا کند. گفت: شنیدم که نام فامیل شما هم بدری است ولی تا آنجایی که به یاد دارم مرحوم شوهرم فقط یک خواهر داشت که در آغاز جوانی فوت کرده و باز هم تا آنجا که به خاطر می آورم فامیل دیگری در کار نبوده و نیست. البته ناگفته نماند که نام فامیل خود من هم بدری است و به سرزندگی و طراوت دختر جوان و نگاه مهربانش خیره ماند. منتظر بود تا او هم چیزی بگوید. سعی می کرد خونسردی اش را حفظ کند و آرام باشد.
 هر وقت عصبی می شد بی اختیار دستش را به طرف دهانش می برد و انگشت اشاره اش را می گزید. حتی در همین پنجاه و چند سالگی، حالا هم در همان وضعیت قرار گرفته بود. اسم بحرین مانند پتکی بر ذهنش می کوفت و لحظه ای رهایش نمی کرد. شوهرش از وارد کنندگان کالا از آنجا بود. هزاران فکر بی امان در سرش می چرخید. با صدای سوت کتری از جا پرید، دستی به موهایش کشید و گفت: این هم از زندگی نوین امروز که هم برای حواس پرتی مثل من خوب است و هم برای قلب ضعیفم بد و در حالی که به درست کردن چای مشغول می شد به دختر نگاهی دیگر انداخت. سر و وضعش مرتب بود و نشان از سلیقۀ خوب او می داد. مطمئناً از لحاظ مالی هم مشکلی نداشت. همه چیز به ظاهر روشن و معقول به نظر می رسید، جز نسبت او با خانواده اش که هنوز در هاله ای گنگ و نامفهوم قرار داشت. سینی استکان در دستانش می لرزید کمی از چای بیرون ریخته بود. دختر به آهستگی گفت: فوت آقای بدری ضربه سختی برای همۀ ما بود و از همه بدتر برای شما پروین خانم. به یکباره قلبش فرو ریخت. دختر کلمۀ ما را به کار برده بود و او را با نام کوچکش خطاب کرده بود. کم کم به یاد آورد که این خانم جوان را قبلاً در مراسم خاکسپاری شوهرش دیده و همینک اینجا روبرویش قرار گرفته. تمام تنش عرق کرده بود با تردید همچنان که سعی می کرد آرام باشد، گفت: از صراحت من ناراحت نشوید ولی شما چه نسبتی با آقای بدری دارید؟
و به دهان دخترک چشم دوخت. منتظر شنیدن این راز سر به مهر آن هم از پس سالیان دور بود.
-من، دختر آقای بدری هستم. یعنی در واقع... ضربه وارد شده بود. دیگر چیزی نمی شنید. نگذاشت حرف دختر به انتها برسد. یک لحظه همه چیز گم شد، یا در تاریکی فرو رفت.
 بی اختیار از جا بلند شد. چراغ های طرف دیگر سالن را هم روشن کرد. تا تاریک شدن هوا زمان زیادی باقی بود ولی انگار این همه روشنایی را می خواست تا نقطه کور زندگی اش را بهتر ببیند. صدای نفس های خودش را می شنید. بی توجه به نگاه نگران بدری جوان به طرف اتاق خوابش رفت. روی عسلی روبروی آیینه نشست. از کمد کنار تخت قرص قلبش را بیرون آورد و آن را با آب شب مانده قورت داد. سرش را در میان دستانش گرفت. یک عمر وفاداری در نظرش کمرنگ و بی روح می شد. هیچ وقت از احساس ناب و علاقه خالصانه شوهرش نسبت به خود و پسرهایش کم و کسری حس نکرده بود. حالا دختری بیست و چند ساله روبرویش ایستاده و ادعایی به این بزرگی در سر داشت. به قاب عکس کنار تخت نگاهی کرد. تصور اینکه اگر بدری زنده بود چه عکس العملی از خود نشان می داد ذهنش را پر کرده بود. در دل زیبایی دختر را ستود و تصور کرد که مادرش باید زن زیبایی باشد و احتمالاً جوان. وجود رقیب سوزشی در قلبش به پا کرده بود و همین احساس او را به سمت عکس شوهرش سوق داد. شاید بعد از این همه سال تازه باید دقت می کرد که شوهرش زیبا بوده یا نه می خواست ردی از زیبایی دختر را در چهره مردش بیابد اما دریغ از یک شباهت کوچک. ناگهان کابوس های شبانه مرد را به یاد آورد و در خلال آن خواب های آشفته، حرفهای بی ربط و بی سر و ته را و طفره رفتن او را بعد از هر بیداری. شاید ربطی به موضوع نداشت. اما با ذهن درگیر و بدبین او، حالا همه چیز رنگ دیگری به خود می گرفت. پلک هایش سنگین شده بود. دردی در سینه اش می چرخید. بی اختیار چشمانش را بست و سکوتی زیبا همه چیز را دربرگرفت. لحظاتی بعد به خودش آمد.
میل به دانستن در درونش بیدار و هر لحظه حریص تر می شد. سایه دختر را در کنار در دید. چند لحظه حضور او را فراموش کرده بود. بلند شد به طرفش رفت و با صدایی که گرفته و خشن شده بود پرسید: منظور از پدرت همین آقای بدری است؟ به عکس روی دیوار اشاره کرد. دختر به آرامی سرش را به علامت نه به طرفین حرکت داد.
و این یعنی شروع تردیدی جدید. چند لحظه پیش همه چیز تیره و تار بود و اینک ماجرایی دیگر آغاز می شد. با نگاهی کنجکاو روبروی دختر نشست و نفسی از سر راحتی کشید. دعا کرد که او لب به سخن باز کند تا این معمای پیچیده حل شود. فاصله سرد بین دو زن کم کم محو می شد. بدری جوان جرعه ای از چایش را نوشید. سرد و بی مزه بود. در این اندیشه که از کجا و چگونه شروع کند، دست و پا می زد. یک بار زن بیچاره را به اشتباه انداخته بود و او را تا سر حد مرگ ترسانده بود برای همین سعی کرد با جمله ای مختصر و قابل قبول منظورش را بگوید: من در واقع خواهر شما هستم بیست و چند سال پیش در بحرین متولد شدم. همان زمان که پدر «آقای بدری» در آن جا شرکت تجاریشان را داشتند. به روبرویش نگاهی نکرد. از واکنشی که نمی توانست حدس بزند در هراس بود.
 ناگهان سرمای دستی را روی دستانش حس کرد و جمله چطور ممکن است را انگار از ته چاه شنید. اصل ماجرا را گفته بود و برای بازگویی مسایل حاشیه ای به طرف یکی از چمدان ها رفت و از داخل آن آلبومی قدیمی را بیرون آورد. به نظرش عکس ها حرفهای سخت و ناگفته را بهتر می زدند و به چشمان خواهرش نگریست و ادامه داد: علت ازدواج پدر و مادرم فوت شوهر مادرم در تصادف با یکی از رانندگان آقای بدری بزرگ بود. برای همین هم آقای بدری یعنی پدر شما سرپرستی مادرم را بر عهده گرفت و دو سال بعد هم من متولد شدم. این تمام ماجراست و منتظر عکس العمل خواهرش شد. به دستان لرزان او نگاه کرد کاش جرأت داشت و آنها را در میان دستان خودش می گرفت. اما می دانست که باید صبر کند، چه برای رانده شدن و چه برای پذیرفته شدن. خانم بدری عکس ها را با ولعی خاص نگاه می کرد و آسوده بود که این زمان پدر و مادرش زنده نیستند. چون با حساسیت هایی که از مادرش سراغ داشت می دانست که یک توفان حسابی برپا می شد. حالا مانده بود که چگونه پسرها و فامیلش را در جریان قرار دهد.
به دختر جوان نگاه کرد. باید همه چیز را به دست او می سپرد. چهره آرام و دوست داشتنی او و احترام و شخصیتش، خود بهترین راه برای عنوان این ماجرا بود. بلند شد دختر را در آغوش کشید. آرزوی داشتن یک دختر همیشه در کنج دلش  مانده بود و همان طور که بدری جوان را بغل گرفته بود فکر کرد پدرش گناهی مرتکب نشده و اگر هم شده باشد قضاوت با آنها نیست.

 

صفحه 7--19 اردیبهشت 88

 

قلاغ سوزک
بر اساس سبک داستان های محلی
حسن حاتمی

بالاخره ریش سفیدان قبیله های منطقه کوه زردون پس از ماه ها نشست و برخاست و مشورت های گسترده، سرانجام تصمیم گرفتند که برای سامان دادن وضعیت درهم و برهم کوه زردون درختی هفت شاخه بکارند و هفت پرنده گوناگون را بر شاخه ها آشیانه دهند. این که چرا درخت هفت شاخه انتخاب کردند، لابد برای خوش یمنی و شگون عدد هفت بر اقدامات مدبرانه شان بوده. آخر نه این که هفت روز هفته، هفت طبقه آسمان و زمین، هفت در بهشت و هفت طبقه جهنم و هفت سین و هفت برادرون و هفته شوران و از این قبیل ها بین مردم رسم و خواستار دارد و ریش سفیدان هم بنا به اقتضای زمان و سنشان، سخت پایبند سنت و این باورها بوده اند، در تصمیم نهایی و نشست آخرشان توافق کردند تا درختی هفت شاخه بکارند که اگر از پرنده ها کاری ساخته نشد دست کم شگون و خوش یمنی عدد هفت کاری بکند و این کار را کردند و درختی هفت شاخه در جاده پاکیزگی در جوار قلعه ریش سفیدان کاشتند و هفت پرنده گوناگون بر روی شاخه های آن آشیانه ساختند. یک قمری، دوتا کبک و کفتر، چهار کلاغ و زاغ و خفاش و لاشخور که این آخری پیرتر و موذی تر می نمود و مدام بال ها و نوک خود را می شست و آب می کشید. بالاخره چهارسال گذشت و آب از آب تکان نخورد و هیچ چیز به سامان نرسید. مشاوران ریش سفیدان اراده کردند که درخت هفت شاخه تازه ای بکارند تا چهار سال بعد. این بار یک قمری مادینه را هم بر شاخه ای نشاندند و یک زاغچه پر سر و صدا و مزور هم در میان هفت پرنده و به انتظار و امید نشستند تا مگر کاری بشود و زندگی نابسامان کوه زردون نشینان شاید به سامان رسد، اما کاری نشد که نشد. تازه پرندگان درخت دوم با حرص و آزمندی خاصی هر چه دانه در پشت بام خانه های اهالی و کشتزارها بود بر می چیدند و انگار که هیچ گاه سیرمونی نداشتند.
چهارسال دیگر هم گذشت و کاری از پیش نرفت. درخت های کوچه و میدان و بازار روز به روز خشک تر می شد. خشکسالی امان نمی داد. کیسه ها جز چینه دان هفت پرنده، روز به روز خالی تر می شد. دزدی و مال مردم خوری و جر و دعوا شبانه روز شده بود. اهالی به تنگ آمده بودند و فریاد می کشیدند. ریش سفیدان و مشاوران ریز و درشت آنها، یکریز وعده می دادند، اما هیچ گاه وعده های جورواجور آنها عملی نمی شد. بزرگ ریش سفیدان در مسجد جامع شهر خطاب به مردم گفت:
این همه بی حوصله نباشید و برای گشودن گره بخت و اقبال شما تصمیم داریم درخت سومی با هفت شاخه و هفت پرنده خوش خوان بکاریم و آشیانه دهیم. کمی صبر کنید، به زودی باران رحمت به شما برکت خواهد داد.
درخت سوم را با هفت شاخه کاشتند. این بار دو قمری مادینه با پنج تا کلاغ و زاغ و کرکس بر درخت سوم آشیانه ساخته بودند. جالب این است که پیر زاغ درخت دوم بی توجه به جغدی که در شاخه هفتم آشیانه ساخته بود، سمج وار بر شاخه هفتم لانه کرد و جیغ و داد کشید اما جغد چاق و چله شاخه هفتم با عصبانیت پیر زاغ را با اردنگی از شاخه به بیرون پرتاب کرد. از قضا پیر زاغ به درون چاه فاضلابی که جلوی دارالاماره ریش سفیدان کنده بودند، فرو افتاد و حالا هر که از کنار چاه فاضلاب می گذرد ناله و استغاثه پیر زاغ را می شنود و با پوزخندی می گذرد.

این داستان چندین راوی دارد
عطیه جوادی – کاشان

می گفتند دیوانه نبوده اولش. توی قتل و ختم به سرش زده! عاشورایی شده بچه!
می گفتند تقصیر دخترک صرعی بوده...!
می گفتند او هم تشنج داشته، گرفته یا داشته معلوم نشده.
می گفتند به سرش زده!
می گویند اصل ماجرا عشق و عاشقی است.
خیلی حرف و حدیث دیگر هم در آمد که خیلی به درد نمی خورد. اصل ماجرا را که بدانیم راست و دروغ حرفها دستمان می آید.
پسرک از بچگی با دعا،  نماز و روزه بزرگ شده، حلال و حرام می دانسته. او را چه رسیده به عاشقی زبونم لال چه رسیده به چشم چرانی. همکلاسی هایش آشیخ مجید صدایش می کردند. سرش به کارش بوده. بچه سید، آن هم دو شرفه. توی شانزده سالگی نماز شبش ترک نمی شده. دعای کمیل وعاشورا را از بر می خوانده. قرآن را هم که صد البته. پدرش کارگر کارخانه بوده یا کاسب بازار نمی دانم. می خواسته کارمند باشد. اصلاً فرقی ندارد. می گویند مادرش این قدر معتقد بوده که نگو، روز اول بعد عقدش که داماد آمده است دیدنش گفته: به جای اینکه وقتمان را بیخود تلف کنیم دو رکعت نماز بخوانیم.
اینها را بعدها برای همه شاگردهای دم بختش تعریف کرده، چندین و چند نفر را قرآن خوان کرده. مادرش خانمی است برای خودش. از پنج سالگی نماز یاد پسر و دخترهاش داده. توی خانه روسری سر می کرده که پسرک عادت کند و مبادا جذب موی زن شود. حالا شما می گویید عاشقی بوده؟ خاطرخواه شده. این غلط ها مال اون کسایی است که هیچی خدمتشان نیس. نه مال این پسر که از گل پاکتر بود.
هر جا فتنه ای هست زیر سر زنهاست. حالا اگر دخترک رویش را سفت می گرفت، چشم نبیند دل نخواهد. ولی می گویند بچه سال بوده دخترک. به این حرفهاش نرسیده بوده. صرعی بوده بینوا. مادرش همیشه توی خانه قایمش می کرده. نگذاشته بود درس هم بخواند. تعریف این مداح را می شنود. شب اول می آید. می بیند چه خوب می خواند. شب دوم دخترش را می آورد. با طناب سبز می بندتش به پایه صندلی پسرک مداح. دخترک از خانه در نیامده، چشم می گردانده و تماشا می کرده. می گویند چشم های غوغایی داشته دخترک. سیاه و خواب آلود. خیره به دهان مداح بوده که پسرک نگاهش گیر می افتد. تند سرش را پایین می اندازد. طناب سبز را می بیند. برای مریض ها و مریض مورد نظر شفا می خواهد. دست دخترک به نشانه آمین بالا می رود. آویز طناب را که از دستش می بیند دلش می لرزد. صدایش خش برمی دارد. مصیبت فاطمه می خواند و توی چشمهای خواب آلوده دختر زل می زند. چشم دختر به آب می نشیند. دست پسرک می لرزیده وقتی که می خوانده: زمین و زمان می لرزد. آسمان تیره و تار می شود... داد زده: ربنا اشفع مرضانا...
انگار که راضی نشده ترجمه کرده: خودت همه مریضا رو خوب کن.
صدای زنها بلند شده: آمین
می گویند آن شب لامپ اتاق مجید مداح روشن و خاموش می شده تا سحر. هفت بار وضویش را تازه کرده و هر بار با وسواس آب به صورتش ریخته، سرش را توی حوض می کرده و تکان می داده. وقت اذان صبح گوشی را برداشته و زنگ زده به آقای مطیع که آقای مسجدشان است و تا اندازه ای هم رفیق. بعد از سلام و سلامتی و قبول عزاداری ها پرسیده: حضرت آقا آیا دوست داشتن کسی به جز خدا مجاز است؟
و حضرت آقا هم که انگار شبش دیر خوابیده و خوابش می آمده جواب کلی داده: همه دوستی ها در راه قرب به اوست. بنابراین دوستی و عشق اصلی فقط مخصوص خداوند است و غیر از آن گناه.
مجید گرمش شده و گوشی را محکم تر چسبیده. نفس نفس می زده دیگر چیزی نپرسیده. خاطرجمع شده جای گرمی درست کرده برای خودش آن دنیا. دور حوض می چرخیده سرش رو به بالا بوده. با خورشید تازه آمده حرف می زده انگار: «اگر نظر آقای مطیع اینست پس آقایان بزرگ چه می گویند. جایت ته جهنم است بغل حداده آتش... ولی باید پرسید... برای آقا خوب توضیح داد اگر آدم دست خودش نباشد...» دوباره وضو گرفته و رفته بود به اتاقش. قامت بسته بود. نماز چه موقع، خدا می داند.
می گفتند مادرش باور نمی کرده، پسرک را که دیده به سر و صورتش زده و لابه کرده: «چرا گذاشتم تنها بیایی شهر غریب، جن زده شدی. چهار چنگولی مواظبت بودم یک بار رخت نصف آستین نپوشیدم. هر که می آمد خانه از همان اول می گفتم پسر دارم که روسری و مقنعه شان سرشان باشد. یک بار بلند نخندند. افراد زیادی که نمی آمدند فقط شاگردهای قرآن، آنها که موقع خواندن هم چادرشان لای دندانشان است. یک بار بچه که بود با دوستش کلاس قرآن را  نگاه کرده بود از سوراخ کلید. همچین روی دستشان زدم که دل خودم خون شد. دست مجیدم کبود شد. همین جور هُرهُر گریه می کردند به مجید بیشتر زدم که درسی بشود برایش که دیگر نگاه نکند به نامحرم!»
بیشتر زنهای روضه رفته بودند عیادت پسرک، برای آنها تعریف می کرده مادرش: «یوسف بود پسرم، از میون صد تا زلیخا ردش می کردی پاک بود. چیزخورش کردند خیر ندیده ها. بیچاره ام کردند. راه شرع که بسته نبود. می آمدند به خودم می گفتند. دستم که نشکسته بود. مگر برای عروسی اولی کم گذاشتم. گیرم نگذاشتم قرشمال بازی بشود. داغ دامادی شو به دلم گذاشتن نامردا.»
آن روز آشیخ مجید مداح سر به زیرتر از همیشه به مجلس آمد. نگاهش به فرش بود که طناب سبز را دید غزل نخوانده رفت سراغ مصیبت. مصیبت عمه اش زینب! طولی نکشید و گریه ها شیون شد. گفت: نورها را کم کنید.
چراغها که خاموش شد گریه کرد. به جانبی که فکر می کرد دخترک نشسته نگاه کرد. چشمهای خیس نگاهش می کردند حتماً. صدا می زد: یا مادرم زهرا... که یهو ولوله شد. یکی داد زد: چیزی نیست.
-چراغ رو روشن کن.
آخرهای روضه بود ولی هنوز دعا نکرده بود، پرسید: چی شده خواهرا؟
چراغها روشن شد. میان سیاهی چادرها دخترکی مثل ماهی از آب بیرون افتاده می لرزید و تقلا می کرد. بالا و پایین می پرید. دندانهایش قفل شده بود. چشمهایش رک رک نگاه می کرد. دیگر خواب آلود نبود.
-آب، آب نباتی، چیزی.
-نه نه آبش ندید، سنگکوب می کنه، دورشو خلوت کنین.
-محکم تر بگیرش. بادش بزن.
سه زن دست و پایش را چسبیده بودند و هنوز می لرزید دگمه پیراهنش را باز کردند. روسری اش را کندند پسرک خیره بود. دست  و پای پسرک می لرزید. زنها راه باز کردند تا برود. چند قدم رفته نرفته صدای شیون آمد. دخترک جان داده بود؟!... شفا گرفته بود؟!
می گفتند پسرک یکراست رفته هیئت.واعظ، وصف جهنم می کرده. از حداده آتش می گفته و مار و عقربها پسرک پای وعظ گریه می کرده با مصیبتش سینه زده. می گفتند پسرک آن شب آنقدر با حال خوانده بود که یک ساعت سه ضرب می زدند و متوجه نبودند. اصلاً حواسش به اشاره های میدوندار نبوده، می خوانده و بلند بلند گریه می کرده به امامان می گفته است که به خدا بگویند که تقاص گناهش را گردن کسی نیاندازد. تا وقت شام که دستگاه را خاموش کردند. روی همان پله دوم منبر از حال رفته و افتاده. به هوش که آمده هذیان می گفته. مصیبت نامه می خوانده، گریه می کرده. توصیف بهشت و دوزخ می کرده، می لرزیده، مولودی می خوانده، می خندیده. یکهو نعره می کشیده: سوختم، دارم می سوزم.
می پریده پایش را می چسبیده: من نرفتم، به دلخواهم نرفتم!
می برنش بیمارستان. قبولش نمی کنند. می آورنش آسایشگاه. حالا تا برود داد بزند سوختم والیومش می زنند. خوابش می برد. صدای روضه می شنود انگار که سینه می زند و از خواب می پرد. از خواب می پرد و سینه می زند. دست و پایش می لرزد. تشنج می گیرد آمپولش می زنند. ساکت می شود و رک رک نگاه می کند.

صفحه 7--12 اردیبهشت 88

 

دو نوع لبخند
سیمین دانشور (متولد هشتم اردیبهشت1300)  بزرگ بانوی قصه نویسی ایران است. او در محله دروازه سعدی شیراز متولد شد. پدر او دکتر طب و در خانواده ای تربیت یافت که به معلم و آزادگی ایمان داشتند. در سال 1328 دکترای خود را از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی گرفت و یکسال بعد با جلال آل احمد پیوند زناشویی بست. اولین کتاب او مجموعه داستان «آتش خاموش» بود که در سال 1327 منتشر شد. مجموعه داستان «شهری چون بهشت» (1340)، رمان پرطرفدار «سووشون» (1348)، مجموعه داستان «به کی سلام کنم؟» (1352) و بعد رمان «جزیره سرگردانی» و «ساربان سرگردان» را بعد از انقلاب منتشر کرد. مجموعه داستان «از پرنده های مهاجر بپرس» و «انتخاب» آخرین مجموعه داستانی است که از او منتشر شده است. از ترجمه های او باغ آلبالو و دشمنان (آنتوان چخوف)، بنال وطن (آلن پیتون، نویسنده ای از آفریقای جنوبی)، سرباز شکلاتی (جورج برناردشاو)، داغ ننگ (ناتانیل هالوژن)و آثار دیگری از نویسندگانی چون ویلیام سارویان و آرتور شنیتسلر منتشر کرد.وی با استفاده از یک بورس تحصیلی به آمریکا رفت و در رشته زیبایی شناسی ادامه تحصیل داد و پس از آن در دانشگاه تهران زیبایی شناسی هنری را تدریس می کرد.
دو مقاله او با عنوان غروب جلال در سال 1360 منتشر شد.داستان های کوتاه به یاد ماندنی او عبارتند از:
به کی سلام کنم؟، سوترا، تیله شکسته، کیدالخائنین و...
او شخصیتی تأثیرگذار در ادبیات امروز ایران است و سمت استادی و پیشکسوتی برای تمامی نویسندگان ایران را دارد. عمرش ماندگار و طولانی باد.اینک داستان «دو نوع لبخند» از آخرین مجموعه داستانش «انتخاب».
امین فقیری

«دو  نوع لبخند»
کبوترهای نامه رسان به آنجا که شما هستید پرواز نمی کنند و این نامه را برای دل خودم می نویسم که از نبود شما سوخته. آیا دل سوخته سبز خواهد شد؟ زندگی شاید یک صحرا باشد و دوستی تنها واحۀ آن است. واحه ای که شما آقای حشمت سنجری برای جلال و من بودید، بارها به دل تاریک شده ام
روشنایی بخشید. باور کنید گاه به دوستی امتیاز بیشتری می دهم تا به عشق. گاه می شود عشق را زیر سؤال برد، عشق غالباً کورکورانه است. «عشق آسیب پذیرتر از دوستی است و با شیمی سروکار دارد و احتمالاً پس از وصال کم رنگ و بی رنگ می شود اما دوستی ما واحۀ ماناست و زمان آن را پررنگ تر و پررنگ تر می کند تا مرا وادارد در سوگ شما به شما نامه بنویسم. اما چرا باید حشمت سنجری را شما خطاب کرد؟ نمی دانم شاید حشمت که نام شما بود و صفتتان هم بود یک حد و فاصله را میان شما و من نقطه گذاری می کرد و من این نقطه ها را اقتدار نام
می گذارم و شما این اقتدار را توأم با نرمی و مدارا تا به نقطۀ ختام نزدیک بشوید داشتید. چه در برابر شاگردهای بیشماری که تربیت کردید و چه بر روی صحنه هنگام رهبری ارکستر، یادم است مرسده که شاگرد هر دوتایمان بود هر چند به شما عشق می ورزید تا مدتها استاد خطابتان می کرد تا حشمت ورد زبانش بشود.اولین روزی که به هنرستان عالی موسیقی (کنسرواتوار تهران) آمدم و ابلاغم را جلو روبیک گریگوریان مدیر آن زمان هنرستان گذاشتم، شاد شد. گفت مدتها به دنبال یک معلم زیبایی شناسی است و به وزارت آموزش رجوع می کرده است. ساعتهای درسم را که با هم تنظیم کردیم منتظر ماند تا زنگ استراحت نواخته شود و مرا به همکارانم معرفی کند. فخری دولت آبادی را
می شناختم، بارها در خانۀ خانم صدیقۀ دولت آبادی برایم قطعه هایی از موزار با ویولون نواخته بود. بعد، بدری وزیری را معرفی کرد، گفتم: پدر شما کلنل علنقی وزیری به ما تلفیق شعر و موسیقی درس می دادند.
آیا بدری و فخری را در آن جهان زیرین یا برین می بینید؟ برای آنها نامه ننوشته ام اما داغ بدری وزیری را هنوز در دل دارم. شما را که معرفی کرد در قیافۀ آرام و معقولتان لبخندی با لبهای بسته شکفت. نمی دانم این لبخند حالت طنز داشت یا شادی؟ تا اواخر عمرتان هر وقت شما را دیده ام غالباً یکی از این دو نوع لبخند در خطوط چهره تان گسترده می شده است. شبیه لبخند مرحوم تختی بود. برای او هم نامه ننوشته ام. اگر می بینیدش... رها کنم. نمی دانم این لبخند طنزی بود که به شعر حافظ ربطی داشت: جهان پیریست بی بنیاد، از این فرهاد کش فریاد- یا لبخند قهرمانی بود؟ آیا آن روز می دانستید که آرام و بی دغدغه بر سکوی قهرمانی جای خواهید گرفت و ارکسترها را در ایران و جهان رهبری خواهید کرد؟ آیا تختی می دانست که قهرمان قهرمانها خواهد شد؟ در ایران و در جهان؟
با هم دوست شدیم. یک روز دیدم یکی از پاهایتان را بسته اید و آن پا در دمپایی است. جویا شدم، لبخند طنزآلود در چهره تان بود. آن روز ربطی میان آن لبخند و شعر حافظ به ذهنم آمد. برایم گفتند که از همسرتان جدا شده اید و یک پسر چهارساله با استعداد روی دستتان مانده. من هم به خنده گفتم: اینکه نمی تواند علتی برای درد پا باشد. آن روز برایم دل خود را گشودید، یادم است گفتم آقای سنجری، می دانید همین الان هزاران زن در انتظارند تا شما یکی از آنها را به همسری برگزینید و گفتم که زنها همه شان کمابیش از یک جنم اند و تفاوتشان مثل تفاوت انگبین و قند و خرما و کشمش و شیره است. شما پرسیدید زهر که ندارند؟ نیش که نمی زنند؟ هر دومان خندیدیم و عاقبت انگبین را انتخاب کردید که مرسده بایگان بود.
در اتریش همدیگر را باز یافتیم. جلال و من برای درمان نداشتن فرزند به اتریش آمده بودیم و شما برای فراگیری رهبری ارکستر. دکتر آلفردو نامی به من اطمینان داده بود که مثل یک ماده گاو سالمم و آزمایشهایی را که گفتی تمامی نداشت درباره جلال پیگیری می کرد. روزی که بنا بود نتیجه را اعلام کند شما با جلال و من قرار گذاشته بودید کنارۀ رود همدیگر را ببینیم. چه رودی بود؟ چه اهمیتی دارد؟ می توانست همۀ رودهای جهان باشد. سمت چپ کنارۀ رود اسباب بازیهای جور واجور کودکان تعبیه شده بود و کودکان سرگرم بازی بودند. کودکانی غالباً به رنگ چلوار و با موهایی به رنگ کاکل ذرت. جلال بغض کرده بود و آب بیخ گلویش
می جست و بریده بریده برای شما می گفت که ابتر است، که مطلقاً امیدی نیست، که حتی یک قورباغه را نمی تواند باردار کند و این که عیال چه گناهی کرده که پاسوز من بشود؟ و چرا زنی که به طرز شگفت آوری احساس مادری در او قویست در آرزوی اولاد آه بکشد؟ آن روز لبخندی در چهره تان ندیدم. به آرامی گفتید: سیمین خانم می توانند خود را مادر همۀ بچه های دنیا بدانند و  بچه هایی را که می پسندند انتخاب کنند و مثل بچه های
 خودشان دوست بدارند و چنین محبت گسترده ای چه ارزنده است. می بینید که اندرز شما را به کار بسته ام و گفتید: شما هم جلال همین کار را با بچه های مردم بکنید. خیال کنید فرزند  خودتانند. انتخاب کنید و چه مهم است انتخاب کردن و برگزیدن.
   آن روز مرسده ما را به چلوکباب دعوت کرده بود. وارد که شدیم پسرتان خانه نبود. نمی دانم کجا فرستاده بودیدش و هیچگاه از شما نپرسیدم که آیا می دانستید که نتیجه آزمایشهای جلال منفی است؟ و آیا به عمد فرشاد را به جایی فرستاده بودید که فیل ما یاد هندوستان نکند؟
در اوایل انقلاب یک روز بدون مرسده به دیدارم آمدید. مرسده نمایشگاه بافته هایش را برپا داشته بود. یک شال گردن هم برای برادر من بافته بود و برادرم گفته بود: خانم جان همیشه دلت گرم باشد. برایم گفتید که قصد دارید خدمت امام برسید و به ایشان بگویید که اگر موسیقی از زندگی مردم و رسانه های گروهی حذف شود دیگر کسی دست به پیچ رادیو و تلویزیون نخواهد برد و صفحه های قدیمی از صندوقخانه ها بیرون می آید و دست به دست می گردد... که قرآن کریم را با صوت خوش تلاوت می کنند... که نوحه سرایی
 داریم... که روضه خوانها وقتی آتش به جان شنوندگان می زنند که آوازشان بر منبرها اوج بگیرد. گفتم: آقای سنجری، سماع صوفیان را هم اضافه کنید. چندی نگذشت که امام مشروعیت موسیقی را به شرط احتراز از لهو و لعب و مطربی اعلام داشتند. با مرسده که به خانه ام آمدید، لبخندتان سرشار از شادی بود و چندین سال شاهد بودم که چوبهای رهبریتان بر می شوند و فرود
می آیند و دل در بر من از شادی می تپید و وقتی در برابر کف زدنهای شدید شنوندگان سرخم می کردید همان لبخند طنزآلود را شاهد بودم. انگار می گفتید: اگر بد نواختند ببخشید، تقصیر من نبود. یا شاید می گفتید: این همه ابراز احساس چرا؟ رهبری گروه برای من از آب خوردن آسان تر بود و با این تصور من به یاد بندبازها می افتادم که خطرناک ترین و مشکل ترین کار جهان را چنان مسلط بر خویش انجام می دهند که مانند رهبری ارکستر شما گفتی از آب خوردن آسانتر است.
خوب که فکرش را می کنم می بینم شما از معدود مردان بختیار کشور ما بودید. با آن اقتدار و نرمی تاج موسیقی را بر سر داشتید و زن عاشق و همراه و لایقی مثل مرسده را هم در کنار داشتید.خبر بیماریتان را که شنیدم به عیادتتان نیامدم. نمی خواستم پهلوان را افتاده ببینم. می خواستم همواره لبخند شاد یا طنزآلودتان در ذهنم حک شده بماند.

خاکستر روی دیوار
آرزو نقیلی - تبریز
گرمای 37 درجه بوی گنداب همه چیز را بلند می کند.  شهر تا می تواند دوده قی می کند و خیابانها روز به روز سیاه تر و زشت تر می شوند. زشتی اش وقتی خفت بار
 می شود که ماهها در خیابانهای کم عرض تو در تو بگردی، کفش پاره کنی و آخر سر چیزی دستگیرت نشود. خیلی وقت بود آسمان را نگاه نمی کردی و چسبیده بودی به زمین و چشم می دوختی به دیوارهای خاکستری که نکند آگهی ها را ندیده رد کنی. یک منشی نیازمندیم، یک تولیدی به چند دوشیزه تمام وقت نیازمند است، شرکت ساختمان سازی فلان، مطب بهمان... همه جا را زیر پا گذاشته بودی. امروز صبح نیز کفشها را به پا کردی و مادر همانطور یکریز پشت سرت دعا خواند. در را محکم پشت سرت کوبیدی مثل دیروز که گفتی خدا واسه دیگرونه و ما خیلی وقته از دایره جدا افتادیم و  رفتی. همان طور بد اخم و عصبانی.پله های شرکت را یکی دو تا کردی، در را وقتی زدی هنوز نفست بالا نیامده بود. یکی گفت: بفرمایید. رفتی تو. یک میز بزرگ و پشت آن یک مرد به همان بزرگی میز آنجا بود. روبروی مرد میانسالی نشستی. مرد سرش طاس بود و با یک پیراهن آستین کوتاه سفید که مابین دکمه ها  لباسش دهن باز کرده بود. انگار برایش زیادی تنگ بود. خودش را چپانده بود پشت میز. برّ و برّ تو رو می پایید. سیگار را گذاشت گوشه لبش و گفت: برای کار آمدی؟ گفتی: بله، مثل اینکه یک منشی لازم داشتید. توی دلت کلی نذر و نیاز کرده بودی، این یکی بگیره. خسته بودی از بس دنبال کار سگ دو زده بودی. تا تو فرم پر کنی مرد دهانش را باز کرده بود و تو دیگر چیزی نفهمیدی. خانم اگر کمی به خودتان برسید مشکلی نیست. اینجا آدمهای حسابی رفت و آمد دارند. تند از پله ها
 پایین آمدی و پشت سرش بد و بیراه فرستادی. لبخند کریه مرد پشتت را لرزاند. گفتی: می نوشتین عروسک می خواین نه یک منشی. انگار صدایت خیلی بلند بود که چند نفر ایستادند و نگاهت کردند. از کنار ماشین های پارک شده کنار خیابان گذشتی. حوصله متلک های افراد پیاده رو را نداشتی. یکی جلوی راهت را گرفت. پسر بچه ای به زور می خواست ازش آدامس بخری. سرش داد کشیدی. باید دق و دلی تو سر یکی خالی می کردی. پشیمون شدی. خواستی یک 25 تومنی اش
 را بخری، اما پسر رفته بود. یادت آمد که یک جای دیگر هم مانده، یک اداره دولتی. از نگهبانی می پرسی و یکراست می روی سراغ معاونت. مرد از پشت میز سرش را بعد از چند لحظه بلند می کند و بعد از کلی برانداز کردن جواب سلامی
می دهد و همانطور که سرش پایین است و کاغذهای روی میز را مرتب می کند،
 می گوید: خانم بروید، اگر نیازی داشتیم بعداً تماس می گیریم. فکر کردی فرم پر نکرده، چطور تماس می گرفتند؟! مرد این را فراموش کرده بود. یکی می آید توی اتاق، یکی مثل خودت، اما چادرش را کیپ به خودش پیچیده. مرد او را بهتر تحویل می گیرد. او نیز برای استخدام آمده بود. یکی قبلاً سفارشش را کرده. مرد برای بار آخر نگاهت می کند و می گوید: خانم شما هنوز که اینجایید؟ بفرمایید.
از پله ها پایین می آیی. کاغذ آگهی ها را جر می دهی و از بالای پله ها رهایشان می کنی. کاغذها در هوا می رقصند و تا طبقه همکف پخش می شوند. این اداره لعنتی و آن مرد از آن لعنتی تر، چپ چپ به مانتوی ساده ات نگاه کرده بود و به روسری نخی سیاه رنگت که نه بلند بود و نه کوتاه. دلت گرفت باز گفتی: شما می خواین چه جوری باشم؟ به خودم برسم یا چادر چاقچور کنم؟ یعنی خودم هیچ که چه جوری ام؟
    مادر توی خانه بود و کلی دعا کرده بود که دست خالی برنگردی. اینبار گره روسریت را شل کردی و عقب سراندی، موهای فرق بازکرده ات دیده شد. فکر کردی دارد خوب می شود. رفتی توی کتابخانه تربیت یکراست رفتی سراغ دستشویی و مدتها با چند قلم لوازم کهنه مادرت با خودت ور رقتی. خودت را در آینه بزرگ دستشویی که دیدی نشناختی، یکه خوردی. تا حالا نمی دانستی که قشنگ بودی نه؟! باز توی خیابان یک آگهی دیگر دیدی. آدرسش نزدیک بود توی کوچه پستخانه. از پله ها پایین رفتی. مرد جوانی پشت میز بود. سلام کردی. مرد نگاهت کرد و خوب تحویلت گرفت.
* * *
حقوقش را که گرفت با خواهر کوچکتر از خودش رفتند توی بحر ویترین مغازه ها.
 از شدت گرما کم شده بود و شهر همچنان توده خاکستری بزرگی روی سرش داشت. زن فروشنده گفت: توی این دوده پوست آدم زود خراب می شود، کالر آلمانی بدهم؟ جنسش خوبه! و آنها دو تا کالر خریدند و چند جنس از نوع لیدی، تا مانع شود خاکستر روی صورتهایشان بنشیند.

 

صفحه 7--5 اردیبهشت 88



مورچه ها به شنا می روند
زهرا میمندی نژاد
او هنوز هم اوست. اگر صد سال دیگر هم بگذرد برای من او همان اوست. با همان سرآستین های مخملی که من زیاد خوشم نمی آمد.
او روزهای فرد به شنا می رفت و روزهای زوج در پارک شرقی قدم می زد و بعد از دوش شبانه چای داغ می نوشید. خیلی تمیز و مرتب جلوه می کند اما نه! همه چیز او را این طور مرتب نبینید، او بدجنس تر از این حرفهاست.
خبیث ترین موجودی که تصورش را می توانید بکنید. «یک سوسک طلایی در یک قاب طلایی که مرتب می شاشد و دوباره پس مانده هایش را سر
می کشد».
حالا این موجود خبیث و بدجنس در پارک قدم می زند. آنهم در پارک شرقی و مرتب زیر لب زمزمه می کند. دوربین را جلوتر بردم. درست همان روز بود. دوربین را جلوتر بردم. داشت آدامس «ریلکس» می جوید با جلد آبی. خنده دار است نه؟! کنار یک بوته گل نشسته بود روی یک نیمکت پشت به آفتاب.
روز - فضای داخل پارک- برداشت یک، پرده یک
او روبروی یک فواره در چند قدمی یک سیگارفروش نشسته است. دوربین از زاویه پشت حرکت می کند و روی چهرۀ او
 می ایستد. چند خط کوتاه در پیشانی و یک خط قهوه ای تا پایین چانه. حالا دوربین فاصله می گیرد. او بسته آدامس «ریلکس» را در می آورد. یک دانه از آن را جدا می کند و با متانت خاصی شروع به جویدن می کند. دوربین از او دور می شود و روی پسرک سیگار فروش تمرکز می کند. کنت، وینچستر، مانتانا، وینستون و دستهای عرق کردۀ من که دوربین را محکم چسبیده اند.
برداشت 2، پرده 2
گفتگو همیشه چیز مزخرفی بوده است. البته از دید من، من که فرق زیادی بین لذت بردن و خوشم آمد، می دانم. از دید من لذت بردن یک جور تجربه خارجی است. البته نه از جنس چیزهای رمانتیک و یا حتی عملهای رمانتیک، بگذارید واضح تر بگویم ما همیشه دچار یک جور تضاد مسخره هستیم یک جور تضاد که با... که با...
به اینجای جمله هایم که رسیدم با اخم نگاهی به من انداخت. او را می گویم و نزدیک بود مرا از نیمکت بیرون کند. دوربین را خاموش کردم و به کلمه اول جمله هایم فکر کردم: «گفتگو».
گفتم: چرا شما متوجه نیستید من دارم با شما حرف
 می زنم. سر آستین های مخملش را پایین تر کشید و تکانی به خودش داد و مثل دیوانه ها من را نگاه کرد. بعد به فواره ها خیره شد و من شروع کردم به ور رفتن با دکمه های دوربین. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. در همین لحظه پسرک سیگار فروش نزدیکم آمد و سیگار تعارف کرد و به دوربین دست کشید من هم دوربین را روشن کردم و به سمت او گرفتم. سروصدای ما که زیاد شد او خیره شدن به فواره ها را رها کرد و به طرف ما چرخید. منهم از فرصت استفاده کردم و دوباره از او فیلم گرفتم.
روز- فضای داخل پارک - یک نیمکت پشت به آفتاب
همه آنها له می شدند. یکی یکی، ده تا ده تا،  صد تا صد تا، پشت سر هم، هر روز یک مرگ دسته جمعی و یک گور دسته جمعی و هر کدام که زنده می ماند جسم بی جان دیگری را به دوش می کشد تا در گور همگانی بیندازد هر روز همین طور است مرگ،-مرگ و مرگ.
او لبخند می زند و بار دیگر پاهایش را بالا می برد تا ردیف دیگری از مورچه ها را زیر پایش له کند و من فیلم
 می گیرم. پایی که بالا می رود و پایی که پایین می آید و مرگ و او هر روز این عمل را انجام می دهد.
 با وجود این کارهر روزه او، من در تعجبم که چرا باز هم مورچه ها هر روز از زیر نیمکت او و از کنار پاهایش می گذرند. کنجکاو به دنبال پی بردن به این ماجرا هستم. چند روزی می شود که پنهانی از او در این مواقع فیلم می گیرم. از بالا و پایین رفتن پاهایش و مرگ مورچه ها و این بار به نیمکت او نزدیکتر می شوم و سعی
 می کنم تصاویر روی زمین و اطراف نیمکت را بگیرم. او همچنان اخمو نشسته است و زیر لب چیزهایی می گوید شاید شعر و شاید هم...
گفتگو از یک منطق روایی شروع می شود، از کنار همه حوادث می گذرد و به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمی کند و مرتب سعی در عوض شدن دارد. یک جور اتفاق و یا بگذارید از زاویه دید خودم بگویم...
در اینجای جمله هایم به یاد مورچه ها می افتم و بحث را عوض می کنم و می گویم:
«شما از مورچه ها خیلی متنفرید؟» او همانطور که به فواره ها
 خیره است، جواب می دهد. امروز آب فواره های حوض خیلی کم شده، نه؟
و چیزهای دیگری که من اصلاً نمی شنوم. دوربین را رو به پایین نگه
می دارم طوری که او نبیند وگرنه مثل دفعه قبل، عصبانی
 می شود و مرا به باد ناسزا می گیرد. صبر می کنم تا حرکت لبهایش متوقف شود. دوباره می گویم: «به نظر من مورچه ها هم یک جور گفتگو دارند هم با خودشان هم با همه آن چیزهایی که در اطرافشان هست. شما این طور فکر نمی کنید؟!»
منتظر جواب نمی شوم و ادامه می دهم: «من یک فیلمساز هستم و سعی دارم از زندگی  آدم های اطرافم که جالب به نظر می رسند فیلم تهیه کنم. البته مستند هستند و بعداً که حرفه ای شدم فیلم های بهتری می سازم».
در همین حین که حرف می زنم نگاهم به مورچه هاست که اطراف کفشهای او جمع شده اند و منتظر می شوم که او با چند ضربه همه آنها را له کند.حرکت سریع مورچه ها از لبه باغچه پشت نیمکت شروع می شود و تا کنار کفشهای براق مرد ادامه دارد. حرکت به سوی مرگ، به سوی یک تکامل ناخواسته و یک جور حادثه که شاید ریشه در گفتگوها داشته باشد. از ابتدای زندگی تا انتهای یک جور ابدیت.
پایان صحنه اول
امروز باز هم به پارک می روم، اما این بار بدون دوربین. پسرک سیگار فروش درست در همان نقطه همیشگی نشسته است و او روی نیمکت پشت به آفتاب نیست. به اطراف نگاهی می اندازم. چند نیمکت دور و بر را هم می بینم اما اثری از او نیست.
کنار پسرک سیگار فروش می روم و می پرسم:  امروز چه روزیه؟ پسر بلافاصله جواب می دهد: «روز خوبیه از صبح کار و کاسبی خوب بوده». دوباره می پرسم: منظورم این است که امروز یک روز زوج بود یا یک روز فرد؟ جواب می دهد: «زوج» و من یقین پیدا می کنم که امروز حتماً یک روز زوج بوده و او به پارک نیامده است، اما این چطور ممکن است؟ آدم منضبطی مثل او؟!
   روی نیمکت همیشگی او می نشینم. همان نیمکتی که برای اولین بار او را در آنجا دیدم. اثری از مورچه ها نیست. اطراف نیمکت و دور و بر باغچه، هیچ کجا. حرکت ظریف و تند فواره ها و قطره های نحیف آب که به گوشه و کنار پرتاب می شوند را می بینم.
گفتگوی آب- صدا- نور و من که به نظر خودم کمی مضطرب می آیم و شاید هم گیج. با وجود اینکه امروز یک روز زوج بود او به پارک شرقی نیامده است. این احتمال وجود دارد که او فردا بیاید، یک روز فرد.
راه می افتم و از پارک بیرون می روم و فکر می کنم که فردا حتماً با دوربین برگردم و در دل آرزو می کنم که او هم بیاید.
پایان صحنه دوم
بالا- پایین... دیروز و چندین روز پیش. در ساعتی معین. در روزهای زوج و در مکانی مشخص و بعد از گذشت زمانی نسبتاً  طولانی از نشستن، شروع به بالا و پایین بردن پاهایش کرده و به این طریق تمام ردیف مورچه های زیر پایش را له می کند و بعد از انجام این کار ثابت می نشیند و به فواره ها خیره می شود.حرکت مورچه ها از باغچه پشت نیمکت شروع شده، به پاهای او ختم می شود و بعد از چند دقیقه یک خط سیاه ممتد و مرگ و نقطه.
دوباره فیلم را عقب می برم و همین تصاویر را می بینم و چند بار دیگر هم همین کار را می کنم. او در فیلم مغرورتر و سرکش تر از حالت طبیعی اش به نظر می رسد. یعنی چه چیزی باعث می شود که او هر روز به پارک بیاید و به این عمل احتمالاً نفرت انگیز دست بزند؟
دوباره فیلم را عقب می برم. صحنه آخر را درست روز آخری که توانستم او را ببینم گرفته ام. کفش هایش سیاه و براقند و مورچه ها در اطراف آنها وول می خورند. دوربین من همه این تصاویر را خوب گرفته است. این دوربین با همه دوربین ها فرق دارد. تصاویر کفش ها را بزرگتر می کنم. حالا همه چیز واضح تر
شده است حتی چیزهای کوچک و ریز در تصویر مشخص هستند. شاید باور نکنید شاید آن چیزی را که من دیده ام شما باور نکنید.
همیشه بین تضادها و باورها یک خط گفتگو طولانی، خوابیده است، یک جور رمزگشایی به وسیله حروف. حروفی که در گفتگوها زاییده می شوند و یا در یک جور اتفاق گفتگویی.
درست مثل همان چیزی که الان روی صفحه تلویزیون ثابت شده است و دوربین من که با همه دوربین های دنیا فرق دارد همه این چیزها را خوب دیده است و حالا دارد برای من نشان می دهد. یک جفت کفش سیاه و براق که پوشیده شده از ماده های شیرین، چیزی مثل شکر سفید یا شکر قهوه ای، چه فرق می کند مهم این است که مرگ را می آفریند و مورچه ها را به سمت عدم می برد.
روز - فضای داخل پارک - برداشت 3 پرده 3
امروز دوربین را با خودم به پارک می برم و کمی خوشحال هستم که برای خودم هم غیرمنتظره است. شاید دلیلش فهمیدن راز اوست. او که زیادی اوست. آنقدر که حتی اسمش را نفهمیدم. کمترین چیزی که در گفتگوها مشخص می شود.پسرک سیگارفروش در همان پرده تکراری نشسته است. دوربین را خاموش به دست می گیرم و منتظر او می شوم. امروز می خواهم او را واقعاً به منطق گفتگو نزدیک کنم و وادارش کنم که حرف بزند. منتظر روی نیمکت دیگری می نشینم و به سمتی که او همیشه می آید خیره می شوم که خیرگی هم یک جور گفتگوست با فضا و چشم هایی که به هم نمی خورند و شاید هم اصلاً مهم نباشد.
او باید روی همان نیمکت بنشیند و به عملی که انجام داده اعتراف کند، اگر کتمان کند من آن فیلم را به عنوان مدرک و سندی قاطع ارائه می دهم، اما آیا واقعاً اعتراف می کند؟ درست است او خیلی سمج تر از این حرفهاست که توضیح بدهد.
زمان خیلی تند می گذرد و تقریباً نزدیک غروب است. دوربین را روشن می کنم و از فضا و پسرک کمی فیلم
می گیرم. امروز یک روز فرد بود روز قبل از آن یک روز زوج بود و او در هیچکدام از این دو روز به پارک نیامد. او باید
می آمد و توضیح می داد.
الان چند روز می شود که من با دوربینم به پارک می آیم، اما او نمی آید و من خودم شروع می کنم به گفتگو ر اجع به او، او که در یک برهه از زمان آمد و در مبحث عمیق گفتگو وارد شد. مثلاً کشتن مورچه ها یک جور گفتگوی خیالی میان ذهن و جنایت، و جنایت اگر کشتن هزاران مورچه باشد. اول فضا شکل می گیرد. او به پارک می آید بعد گفتگوها شکل می گیرند و حرکت شروع می شود. درست از همان نقطه ای که مورچه ها متولد می شوند و به سمت پاهای او حرکت می کنند. گفتگوی بعدی ذهن مورچه های دیگر است که اگر امروز کشته نشوند فردا حتماً کشته خواهند شد و این یقین و او تنها گفتگوهای اسرارآمیز این متن هستند.
برداشت آخر - پرده آخر
پسرک سیگارفروش فیلم را به دستم داد و گفت: فیلم خوبی بود... خب... من نمی فهمم.. خوب... من سیگار دارم کنت، وینستون، خب شاید پارکش را عوض کرده. بعد خداحافظی کرد و رفت.دوربین از زاویه پشت نیمکت حرکت می کند و به جلوی نیمکت می آید.یک جفت کفش سیاه و براق جفت شده و مرتب در پایین نیمکت قرار دارد. چند لحظه دوربین را روی آنها متمرکز می کنم. این صحنه آخر را همین جوری گرفته ام. شاید چون دیگر به این پارک نمی آیم.
صدای پسرک سیگار فروش را از پشت سرم می شنوم که جار می زند: «کنت، وینستون، هی خانم، میگم...»
برمی گردم نگاهش می کنم، می خندد، می گوید: هیچی برو... و لی لی کنان از زاویۀ دیدم بیرونمی رود.

 

صفحه 7--29 فروردین 88

 

سه طرح از: محمدرضا آل ابراهیم
دو پخت چایی (نمایشنامه)

-1-
دو پخت چایی (نمایشنامه)
زن ابرام همین طور که از سر کوچه می گذشت نگاهی کنجکاوانه به زباله ها انداخت و دست کرد دو پوستۀ خالی از یک رادیوی شکسته، برداشت. ننه رضا که در ته کوچه نشسته بود صدا زد که: اوهای ننه علی اینها به درد نمی خورد.
زن ابرام بی اعتنا به حرف ننه رضا پوسته رادیو را به زیر بغل زد و راهش را کشید و رفت.
ننه حسین دنباله حرفش را با ننه رضا برید و گفت: چه کارش داری بگذار بردارد.
ننه رضا گفت: من که حرفی ندارم، هر چه دلش می خواهد بردارد. مهم این است که پلاستیک های خشک رو نمی خرند.
ننه حسین پرسید: چه طور؟
ننه رضا گفت: خب نمی خرند.
ننه حسین گفت: درسته، بعضی چیا رو نمی خرند. من خودم حدود صد تایی از ظرف های نوشابه از جلو ساندویچی ها و کبابی ها جمع کرده بودم چون که گفتند نمی خرند همه اش را به این و آن دادم تا به کوه که می روند پر از آب کنند و با خود ببرند. بقیه اش هم به دور انداختم.
ننه رضا گفت: چرا دور انداختی؟
ننه حسین گفت: به چه درد می خورد؟ نمی خریدند که!
ننه رضا گفت: اتفاقاً سر نوشابه ها رو می خرند. ظرفش نه ها! فقط سر نوشابه ها.
ننه حسین گفت: گردنم خرد! کاشکه زودتر گفته بودی. پول یک دو پخت چایی گیرمون می اومد.
-2-
پنجره
-برف های سر قله را می بینی؟ چقدر زیباست! پایین تر، پایین تر، شکوفه های درخت بادام. حتماً بر شاخه های نورسته آن بلبلان نغمه سرایی می کنند. همین نزدیکی ها را ببین! سنبله های درخت گردو را.
پنجره بسته بود. همه این مناظر در چارچوب قاب شیشه ای پنجره به چشم می آمد. وزش باد، گلبرگ گلهای بهاری را همراه با عطر خوشایندش در هوا می پراکند.
پرده کرکره در پیچ و تاب بود و این منظره ها هر از چند لحظه از نظر پنهان می شد و خطی عمودی آن را به دو نیمه تقسیم می کرد. بچه به سختی روی پای خودش ایستاده بود و با نوارهای پرده بازی می کرد. گفتگوی مریم با برادرش فرهاد موجب شده بود تا بچه هم کنجکاو شود. دلش می خواست آن قدر بزرگ بود تا بتواند همچون خواهر و برادرش، پرندگان را ببیند و برف های سرقله کوه برفدان را.
این خواهر و برادر هم که گرم گفتگو بودند و تابلوهای زیبای آن ور پنجره آن چنان مجذوبشان کرده بود که به خواسته کودک وقعی نمی نهادند.
-آبشار را می بینی؟ چگونه آب باران در زمین فرو رفته از چشمه ها سرازیر می گردد. کاش در همان حوالی بودیم تا موسیقی دل انگیز ناشی از ریزش آب ها لذتمان را دو چندان می کرد.
کودک همچنان در تلاش و تقلا بود که خود را بالا بکشد و مناظری که آنان را به توصیفشان وادار کرده بود، ببیند.
-دیدی؟ دیدی؟! چه بهمن عظیمی از کوه کنده شد! نگاه کن! نگاه کن! خوب نگاه کن چه شتابی گرفته است. چه طور سقوط می کند. نرمه های برف را می بینی که چه برف افشانی زیبایی راه انداخته است! نور رنگین کمان ناشی از برخورد خورشید را تماشا کن!
-منم می خوام ببینم. این چیزایی که شما میگین منم می خوام ببینم.
همچنان که صدای آبشار و ریزش بهمن و چهچهه پرندگان به گوش نمی رسید، این هم صدای کودک بود که در هیاهوی گفتگوی مریم و فرهاد گم می شد.
گلبرگی از شکوفه بادام به شیشه پنجره خورد و آرام و با تأنی بر لبه نازک پشت پنجره جا خوش کرد.
به همه چیز فکر می کردند جز کودک، که ناگهان زیر شلواری فرهاد پایین کشیده شد. فرهاد بی درنگ زیر شلواریش را بالا کشید. دست های کودک که در سر زانوی زیر شلواری فرهاد گره خورده بود، کنده شد. کودک به زمین خورد. فرهاد خواست به دیدن منظره بیرون استمرار ببخشد که کودک با حالتی جیغ مانند فریاد برآورد که: منم می خوام ببینم!
آنگاه فرهاد خم شد و زیر بغل کودک را گرفت و بلندش کرد و در آغوش گرفت و با انگشت اشاره به بیرون از اتاق نشانه رفت تا دید کودک در امتداد انگشتش راهی پیدا کند و به کوه و کتل و شکوفه ها و پرندگان برسد.
انگشت اشاره به نخ گره گره پرده کرکره خورد. کودک آن را چسبید. گره ها در لای انگشتان کوچکش گیر کرد. خواست آن را رها کند میسر نشد و به دور انگشتش پیچ خورد. مریم و فرهاد محو تماشای بیرون شده و گوش تیز کرده بودند تا صدای گنجشکان را بشنوند.
هر کاری کردند تا کودک را هم متوجه بیرون کنند اما موفق نشدند. کودک همچنان با گره ها بازی می کرد.
ساعتی گذشت. مریم و فرهاد خواستند از پنجره جدا شوند ولی این کودک بود که با گره های بند کرکره که در لابلای انگشتانش پیچ و تاب می خورد، بازی می کرد و نمی گذاشت رها شوند.
-3-
خسروی دیگر
جوقلعه* در سکوتی ابدی فرو رفته بود. گویی هزاران سال است که نفس کسی در آن جا دمیده نشده. درختان با کرختی تمام خود را به زمین تحمیل کرده بودند. برگ ها بر شاخه ها سنگینی می کردند و انگار هیچ پرنده ای به خود ندیده اند و جز صدای قارقار کلاغ، آواز دیگری را نشنیده اند. آسمان مه گرفته بود و هوای دلپذیر فروردین ماه را در غباری دلگیر فرو برده بود. سنگ های جوقلعه به طور نامنظم به آسمان چشم دوخته بودند. سکوت، سنگین بود و فراگیر. تنها صدای کلنگ خسرو بود که گویی از هزار توی تاریخ می گذشت و فضای آنجا را به چالش می کشید. کلنگ می زد و می زد. عرق ریزان، خستگی ناپذیر و با شتاب، این خسرو بود که کلنگش زمین را می شکافت و جرقه ای از آن برمی خاست. در پی چه بود؟ گنجی نهفته؟ یا به گشودن راز سر به مهری تلاش می کرد؟
کمر راست کرد و آسمان را از پشت برگهای تازه روییده سبز رنگ درخت بالای سرش، خاکستری دید. دهانش به تلخی نشسته بود و بر زمین تف کرد. کار را پی گرفت. پیوسته می کوشید تا هر چه سریع تر به پایان برسد. اگر چه این کاره نبود ولی به چنان مهارتی هم نیازی نداشت. کار را به قاعده پیش می برد.دور از همه سر و صداها و غوغای بیهوده جاری. یکه و تنها پیش می تازید و مردمان در آن سوی دیوارهای جوقلعه به روزمرگی خود دچار بودند. خسرو یکه سوار میدان بود و با نهیب زدن بر توسن خیالش، گرد و غبار راه را در هوا خط می کشید. گویی دنبالش کرده بودند و مرتب تکرار می کردند که: بشتاب! جهان تنگ است و وقت اندک! بشتاب!
و خسرو با اراده ای پولادین کلنگ می زد و زمین را می کند و می تراشید. با هر زحمتی بود آن را به پایان برد. نفسی به راحتی کشید و عرقش را با دستمال دور گردنش پاک کرد.
به آسمان نظر انداخت. اگر چه مه غلیظی، خورشید را در خود فرو بلعیده بود اما می توانست احساس کند که آفتاب در میانه آسمان به نورافشانی خود مشغول است.
سر از آسمان برگرفت و به زمین خیره شد. کارش را خوب انجام داده بود.
* * *
خسرو ظهر به خانه نرفت. شب شد و از او خبری نشد. مادرش دلواپس شده بود و از هر کس که خسرو را می شناخت سراغی می گرفت. هر چه بیشتر می جست، کمتر می یافت. راه چاره چه بود؟ باید چه می کرد؟
* * *
چند روزی بود که قارقار کلاغان قطع نمی شد. صدای آنان تمام محوطه جوقلعه را پر کرده بود. گورکن پیری با بیل و کلنگش وارد جوقلعه شد. چشمش به طنابی افتاد که یک سرش به درخت وصل بود و سر دیگرش در گردن جوانی جا خوش کرده بود. زیر پایش چند سنگ بود و بر تنه درخت یک دستمال پیچیده شده بود. به جوان نگاه کرد. خسرو بود. دستمال را باز کرد. سر قند بود و یک نامه. سواد خواندن نداشت. قند را در دستمال پیچید و بر جایش نهاد. نامه را آورد. خبر در همه جا پیچید. در آن نوشته شده بود:
«من رفتم، همان طور که آمدم آرام و بی صدا. این تصمیم را زمانی گرفتم که با پدر و مادرم به خواستگاری رفتیم و سر قند ما را پس دادند و دلمان را شکستند.
می خواستم به هیچ احدی زحمت ندهم. حتی گور خودم را با دستان خودم کندم تا در آن با خیالی آسوده به ابدیت بپیوندم. تنها خواهشی که از شما دارم این است که سر قند را در کنارم بگذارید تا تلخی گور با شیرینی آن بر من گوارا گردد».
*جوخئله (Juxala)= جوی قلعه-= نام گورستانی در استهبان

باران هم معلق زاده می شود
فرزانه رحمانی

حالا باید رسیده باشد، موقعش بود. خیلی وقت می شد که منتظر آمدنش بودیم. از همان روزی که پدر کنار حوض آب کاشته بودش. این را مادر خواسته بود. حالا به گل نشسته بود سرخ مثل گونه های گلنار وقتی که پدر کنار بوته های انار بوسیده بودش.
-مادر تو را باردار بود، زمین بهار را.
پدر می گفت باید یک رگ باران بزند تا صورتش را بشوید، درختچه انار را می گفت. گلنار پدر را شاعر کرده بود این را خودش می گفت.
-حوالی بیستمین پاییزی بود که می دیدم. از باغ می آمد که دیدمش. روی شانه های ظریفش یک سبد پر از انار داشت. انارها چشمم را گرفت یا گلنار، نمی دانم. جلویش ایستادم. چشمهایش باحیا بود که نگاهم نکرد، اما تکان هم نخورد.
-یک دانه انار می خواهم.
-یک دانه اش هزار دانه دارد کدام یکی را می خواهی؟
-همان یکی میان هزار تا.
و خواسته بودمش میان هزار دختر آبادی. نخندید اما گونه هایش زد به سرخی انار. اسمش گلنار است. این را از بی بی زبیده پرسیده بود. بی بی مادر پدر بود، شیرزنی که به قول خودش با بی سوادی پدر را به معلمی رسانده بود. پدر هم بیشتر شبها برایش شاهنامه می خواند.
-تو کتاب می خوانی گلنار؟
سر تکان داده بود و نگاهش را دوخته بود به دور، آنجا که قرمزی غروب افتاده بود روی پوست گله ده.
-نگاه کن.
-نه! تو نگاه کن. مشقم شده انار، روزی هزار بار می نویسم انار، تا گل بدهد. روزی که به خانه ام بیایی یک بوته انار می کارم کنار حوض آب، آن گوشه.
-گلنار آمده بود و پدر به قول خود وفا کرد. جایش شد کنار حوض آب.
-این طرف انار، این طرف گل انار، دیگه چی می خواد، فقط بهار.
بهار گفته بودند و من شدم بهار زندگیشان اما گلنار هنوز چیز دیگری بود.
-مادر!
-مادر نه، گلنار.
-برای تو گلنارم برای بهار مادر
-انار کی گل میده؟
گلنار خندیده بود.
-هر وقت که عشق را فهمید عزیز دلم، وقتی دلش از شور و شوق ترکید.
گلوی پدر از بغض غریب ترکید آن شب که باران تند و بی امان آمد. همان شبی که مادر تا صبح درد کشید. پدر زیر باران کنار حوض نشسته بود خیس خیس مثل کودکی که تازه متولد شده باشد، نگاهش به پنجره روشن اتاق مادر بود و درختچه انار را نمی دید که زیر باران تنها گلش را از دست داده بود.
-می بینی آقا یک گل داده، اولین گلشه، قشنگه مثل...
و دستش را نرم کشیده بود روی برآمدگی شکمش. -میگم آقا اسمش را بگذاریم ناردانه؟! پدر به درختچه انار نگاه کرده بود. گلنار گفته بود: میوه دلمه آخه. میوه دل پدر شدی وقتی که سپیده زد و تو آمدی، باران!
-باران! پدر چیدن انارها را سپرده به تو. نذر کرده برای گلنار. این بار که بریم سر خاکش... اگر بخواهی می تونی انارها رو دونه کنی!
سرخی غروب نشسته بود به شاخه های انار که پدر نذرش را ادا کرد.

صفحه 7--15 اسفند 88

 

قصه شنگول و منگول، نه حبه انگور
راضیه جوینده

با صدای زنگ همراهم از خواب بیدار شدم. خواب آلود همراهم را برداشتم و گفتم: بله بفرمایید.
-«رها، هستم».
:بله امرتون؟
-متوجه نشدی؟ رها هستم، بچه ام را می خوام.
خواب از سرم پرید و پرسیدم: چی فرمودید؟
خودتی، هنوز عوض نشدی؟
گوشی را قطع کرد. خوب می دانستم رها با زلزله هیچ تفاوتی ندارد. رها همسر سابق و دخترخاله من بود. کسی که به خاطر ازدواج با او خودم را به آب و آتش زدم. مادرم می گفت: پسرم، من خواهرم و دخترش را خوب می شناسم شما به درد هم نمی خورید. ولی کو گوش شنوا؟! به هر بدبختی بود مادرم را راضی کردم تا پدر رها را راضی کند. آن هم چه رضایتی! بعد از ازدواج، هر بار خواستم با مادرم راجع به زندگی ام بگویم و با او درد دل کنم، او گوش نمی کرد و
می گفت: تو اشتباه می کنی، زندگی همینه پسرم...
نگران بودم، می دانستم رها، زنی خودخواه و قدرت طلب است و برای رسیدن به خواسته هایش دست به هر کاری می زند. از مدت ها
 قبل به این موضوع فکر کرده بودم که «دنا» دیر یا زود باید بفهمد «بهار» مادر واقعی او نیست. نبودن رها در ایران و ارتباط صمیمانه دنا و بهار به من آن قدر آرامش می داد که این موضوع برایم کم اهمیت جلوه می کرد. حالا بعد از هفت سال رها برگشته بود...
روز جمعه بود. بهار مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شده بود. مشغول رسیدگی به کارهای خانه بود و دنا نقاشی می کشید و برای خودش تعریف می کرد.
با دیدن چهره نگران من بهار پرسید: اتفاقی افتاده؟
گفتم: نه، مهم نیست. باید به دیدن یکی از دوستانم بروم.
فقط لبخندی زد. خوب می دانستم برخلاف چهره آرام و رفتار ملایمش همه چیز را به خوبی زیر نظر دارد.
* * *
بی هدف مشغول پرسه زدن در خیابان شدم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. دلم نمی خواست نگرانیم را با بهار و دنا تقسیم کنم. اندیشیدن به گذشته آزارم می داد. وقتی دنا به دنیا آمد، رها حتی حاضر نشد او را ببیند. می گفت: «ادامه این زندگی بی فایده است. من برای زندگی در ایران ساخته نشده ام...» من اینجا را دوست داشتم. اوایل سعی کردم متقاعدش کنم ولی بعد خودم راضی شدم. از لجبازی، بگو مگو، کشمکش های بیخود، کارهای احمقانه و بچه بازیهایی که می خواستم به رها ثابت کنم از او کمتر نیستم، خسته شده بودم.
از وقت ناهار گذشته بود. تصمیم گرفتم به خانه برگردم. بهار انتخاب مادرم بود. بهار با رها خیلی متفاوت بود. بهار نمایشنامه نویس
 رادیو بود. خوشحال بودم از این که دخترم، زیر دست زنی بزرگ می شود که فقط ظواهر زندگی برایش مهم نیست.
وقتی وارد خانه شدم، از دیدن رها در خانه یکه خوردم. دنا کنار رها نشسته بود. دنا به طرفم دوید. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. دنا گفت: ای بابای بدجنس، مگه نگفتی جمعه برام کلی نقاشی می کشی؟!
بهار به رها اشاره کرد و گفت: رها، دوست خوب دوران تحصیل من!
خودم را جمع و جور کردم و گفتم: خوشوقتم خانم. دست دنا را گرفتم و گفتم: بیا بریم نقاشی بکشیم بابا.
به طرف اتاق می رفتیم که رها گفت: من دیگه باید برم بهار جان. دنا! بیا خاله این هدیه را بگیر!
دستهای دنا را محکم تر در دستم فشردم. بهار به طرفم آمد. دست دنا را گرفت و گفت: برو عزیزم از خاله تشکر کن.
دنا کادو را از دست رها گرفت کادویی که حدس می زدم طبق عادت همیشگی رها، طلا باشد. دنا را محکم در آغوش گرفت، بویید و بوسید. بعد گریه کرد. دنا مات و مبهوت او را می نگریست.
بعد رها، از بهار خداحافظی گرمی کرد و بی توجه به من رفت. باورم نمی شد، رها، رهای لجباز و خودخواه که حرف، حرف خودش بود یعنی...! اصلاً نمی دانستم چکار کنم.
دنا کنارم آمد و یواشکی در گوشم گفت: بابا آن خانم کلی گریه کرد. دل مامان به حالش سوخت. دل منم سوخت. فکر کنم بچه نداره، بچه اش گم شده با شوهرش دعوا کرده.
بهار گفت: دنا خانم، در گوشی حرف زدن کار بدیه!
دنا گفت: ببخشید، مامان و بعد کادو را باز کرد و دستبند طلا، در جعبه ای زیبا بسته بندی شده بود. دنا مدتی به دستبند نگاه کرد. آنرا  دستش کرد و خوشحال شد. با پخش تیتراژ برنامه کودک، دستبند را گوشه ای انداخت و به طرف تلویزیون رفت.
بهار هم به اتاقش رفت و در را بست. به طرف اتاق رفتم و در را باز کردم. بهار مشغول نوشتن بود. دلم می خواست بدانم چه حرفهایی بین او و رها رد و بدل شده است. حالا بهار چه نظری راجع به من دارد؟ قبول داشتم، من هم در حق رها کوتاهی کردم. رفتار من هم بد بود. قبل از این که حرفی بزنم بهار گفت: اگه ناهار نخوردی، غذا هنوز گرمه.
گفتم: ممنون.
با جدیت گفت: معذرت می خوام، ولی من باید قصه فردا را بنویسم. اگه ممکنه با دنا دیکته کار کن. متوجه منظورش شدم. سرم را تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم. دنا مشغول تماشای قصه شنگول و منگول بود. کنارش روی زمین نشستم. روی پاهایم نشست و گفت: بابا من می خوام مثل حبه انگور باشم.
او را بوسیدم و برای خودم متأسف شدم که مثل شنگول و منگول تصمیم گرفتم و هیچگاه نتوانستم مثل حبه انگور باشم.


بـرفــــ
                                                                                        پروین پور جوادی

مور مور سرمای سر انگشتانم دویده بود تا کف دست، که ناگهان طرف چپ صورتم سوخت. گلولۀ برف روی صورتم از هم پاشید و پرید توی چشمم. دست را که بالا بردم تا صورتم را پاک کنم تو را دیدم که گونه هایت گل انداخته و خنده از لبهای اناریت می ریزد.
همان موقع بود که لرزیدم؛ اما نه از سوزی که می آمد و آفتاب کم جان را هم انگار می لرزاند. دولا شدم، چنگی برف برداشتم و سعی کردم آن را توی مشتم مثل کلاف کرک بافتنی مادربزرگ درست و حسابی گرد کنم، اما امانم نمی دادی.
به نشانۀ تو پرت کردم، از کنارت رد شد و افتاد روی پشتۀ کوتاه برفهای چرک وسط باغچه. نمی خواستم خنده را از روی لبت بپرانم. اگر مثل دیروز، توی کوچه بودم و حسن جای تو، ردخور نداشت که برف الان روی صورتش پهن شده بود. همه چشیده بودند ضرب دستم را غیر از تو!
این دفعه که تو پرت کردی جا خالی دادم. سر دزدیده ام را که بلند کردم، نگاهت را دیدم که به قهر چرخاندی. چند نفر بودیم آن روز توی حیاط جز من و تو. انگار که جواد و منصور و نازی و دیگران... یادم نمانده چرا، آدمک برفی هم بود. انگار همین دیروز بود که کُپه کُپه برف روی هم گذاشته بودیم و زیر درخت نارنج نزدیک حوض درستش کرده بودیم. دو تا ذغال نیم سوز برای چشمش از توی منقل کش رفته بودیم و هویج دراز دماغش را هم تو آورده بودی از خانه تان که منصور برای گاز زدنش توسری محکمی خورده بود از من.
صبح تاریک روشن که آمدم نارنج بچینم از هیبتش ترسیدم یکدفعه. شانه بالا انداختم و پریدم لبه حوض، روی پاهای کش آمده ام تلو تلو خوردم تا دستم رسید به نارنجها. برایم بهتر بود اگر پایم لیز می خورد و می افتادم روی قشر نازک یخ حوض که داشت روز به روز ضخیم تر می شد تا دست خالی بروم بالا!
صدای مادر که آمد پله های فلزی گوشه حیاط زیر پای بچه ها که داشتند به دو می رفتند تا برف شیره بخورند، می لرزید. خیره به تو مانده بودم که برعکس آنها خرامان خرامان بالا می رفتی. میان چهارچوب در ایستادی، نگاهی کردی و پرسیدی: مگه تو نمیای؟
و من مثل کسی که لقمه توی گلویش گیر کرده بود، جواب دادم: تو برو الان میام.
پاهایم خشک شده بود و تکان نمی خورد. درست مثل امروز که انگار فرو رفته کف حیاطی که شیشه های رنگی، نیم دری اتاق هایش شکسته و تک و توک آجرهای دیوارش افتاده روی کاشی فرشی که هنوز هم مثل آن وقت ها بهار که می شود علف تازه جوانه می زند لابه لای درزهایش.
نگاهم را می دزدم از سر شیر سنگی گوشه حوض که با دهان گل و گشادش انگار دهن کجی می کند یا چه می دانم پوزخند می زند!
همین زمستان بود، دو سه ماهی پیش، چیزی از سربازیم نمانده بود. صبح جمعه از پادگان زدم بیرون و به هوای تو رفتم پارک. بس که دلتنگت بودم با چشمهای باز هم خوابت را می دیدم. برف مفصلی باریده بود. قدم زنان رفتم تا رسیدم به چند نفری که ایستاده بودند دور پیت حلبی پر آتش. آن یکی که رفتگر بود، داشت چوبها را زیر و رو می کرد تا آتش جان بگیرد. دومی هم عکاسی پا به سن که خم شده بود، روی آتش و دوربینش توی هوا تاب می خورد، آن دیگری هم نمی دانم لابد رهگذری، چیزی.
پرسیدم: عمو عکس هم می گیری؟ گفت آره جوون. با دوربین پولارویدش عکسم را گرفت همان عکسی که وقتی پستش می کردم، روی حاشیه پهن سفیدش برایت نوشتم: شلوارم تا زیر زانو خیس شده ولی اصلاً سردم نیست. برق چشمهایت و... سرما را از یادم برده.
امروز رسیده و نرسیده سر تا پای خاک و خلیم را بردم حمام و صورتم را صفا دادم. آینه را که گذاشتم روی طاقچه، چشمم به عکس افتاد. برداشتمش و از مادر که داشت برایم چای می ریخت، پرسیدم که چرا ندادنش به تو. مادر چیزی نگفت. هیچی. حتی سر بلند نکرد که نگاهم کند. فقط استکان را گذاشت توی نعلبکی و از اتاق رفت بیرون!!

کِرِم زیبایی
ع. آیدین
فروشنده داروخانه پست مدرن، مشتریش را که بسیار شیک پوش بود ورانداز کرد. روزانه از این مشتری ها کم نداشت. می دانست که او دنبال چه محصولی است با این وجود مؤدبانه سکوت کرد تا خریدار صحبت کند. همان طور که پیش بینی می کرد زن میانسال از انواع داروها و کرم زیبایی می خواست که تنها فروشگاه زنجیره ای آنها در سراسر جهان، تهیه و عرضه می کردند.
چند لحظه فرصت خواست و بعد انواع محصولات را- که در قوطی های شیکی بسته بندی شده بودند- آورد و روی ویترین چید و شروع کرد به توصیف خواص هر کدام:
«...این یکی در آلمان تولید شده، کیفیتش بسیار عالی است، اگر نپسندیدید، قول می دهم در ازای باقیمانده اش، تمامی پولتان را برگردانم... این کرم همچنین تمامی بیماری های مفاصل و کمر دردهای مزمن را از بین می برد... این شامپو را فقط چند ماه استفاده کنید نه تنها موی سرتان پرپشت خواهد شد که هیچ گاه به موخوره، کچلی و شوره سر مبتلا نمی شوید... این صابون! باور کنید هنوز حتی بسیاری از فروشگاه های خودمان شبیه آن را ندارند... استفاده از آن ده برابر بیشتر از استحمام با شیر تازه، بدن را لطیف می کند.»
بعد کاناپه شیک گوشه فروشگاه را به او تعارف کرد: مادموازل! نسکافه میل می فرمایید یا لیموناد؟!
زن رفت و روی آن یله شد و گفت: نسکافه لطفاً!
فروشنده جوان ادامه داد: خیال نکنید این صحبت ها شعار و تبلیغ پوچ است. شرکت عظیم ما دانشمندان بسیاری را در سراسر جهان در خدمت دارد که کارشان پژوهش و آزمایش در این موارد است و ما با اطمینان کامل کیفیت محصولاتمان را تضمین می کنیم... من این داروها را به صد تا یکی مشتری ها نشان نمی دهم؛ می دانید که خانم! هر کس چنین پولی ندارد... از همان لحظه ای که شما را دیدم متوجه شدم دنبال چه محصولی هستید، بی آن که قیمتش چندان برایتان مهم باشد.
زن یکی از کرم هایی را که گرانتر بود برداشته و بو کرد: امیدوارم خالص باشد!
-صد درصد چربی یهودی است و بعد شیشه های دیگر را نشان داد: اینها که کمی تیره تر است آفریقایی و این یکی آسیایی.... البته چربی سرخپوست ها را به تازگی تمام کردیم، اگر بخواهید هفته آینده به شما تحویل می دهیم اما کیفیت و قیمت هیچ کدام به اندازه نصف مورد اولی نیست آره... آره... هیچ نژادی مانند نژاد یهودی خالص نمانده است.
زن با خودپرداز بانکی، ارزی خود، پول انواع مختلف محصولاتی که خریده بود را پرداخت و محصولات دیگری سفارش داد: هفته آینده خدمتکارم را برای دریافت سفارشها می فرستم... و از فروشگاه خارج شد.

 

صفحه 11--24 اسفند 87

 

یک روز انتظار
نوشته: ارنست همینگوی
ترجمه: حسن ادریسی*

برای بستن دریچه ها وارد اتاق شد. ما هنوز در رختخواب بودیم. دیدم حالش خوب نیست. از سرما می لرزید و صورتش سفید شده بود و به کندی راه می رفت. مثل این که دردی را درون خویش احساس می کرد.
-اسکات چیه؟
-سردرد دارم.
-بهتر است به رختخوابت برگردی.
-نه! نه! حالم خوبه.
-برو به رختخواب... لباسهایم را که پوشیدم به سراغت می آیم.
* * *
وقتی که به طبقه پایین آمدم، لباسهایش را پوشیده بود و کنار آتش نشسته بود. حالش خیلی بد بود. پسر بیچاره نه ساله؛ وقتی دستانم را روی پیشانی اش گذاشتم حس کردم تب دارد.
-گفتم: باید به رختخواب برگردی، تو مریضی.
-گفت: خوبم
وقتی که دکتر آمد دمای بدن پسر را گرفت. پرسیدم: چند درجه تب دارد؟
دکتر گفت: 102 درجه!
دکتر از اتاق بیرون رفت و نسخه ای برای او نوشت که سه کپسول مختلف بود: یکی از آنها برای پایین آوردن تب؛ دیگری برای وضع مزاجی اش و سومی باعث می شد که اسید معده اش را مهار کند.
دکتر توضیح داد: میکروب ها می توانند در یک محیط اسیدی رشد کنند.
این طور به نظر می رسید که دکتر می خواست همه اطلاعاتی را که در مورد بیماری اسکات دریافته بود به ما بگوید.
دکتر ادامه داد و گفت: اگر چنانچه تب تا حدود 104 درجه فارنهایت بالا رود، باز جای نگرانی نیست این یک نوع بیماری مسری آنفلوآنزا است. البته ازنوع خفیف آن. اگر بیمار از ذات الریه دور بماند، دیگر هیچ خطری او را تهدید نمی کند.
به اتاق برگشتم و دوباره دمای بدن بچه را گرفتم و یادداشت کردم. فهرستی آماده نمودم که ساعت خوردن کپسول های مختلف را مشخص می کرد و از اسکات پرسیدم: می خواهی برایت چیزی بخوانم؟
اسکات گفت: خیلی خوب! اگر مایلید بخوانید.
نگاهم به صورت اسکات افتاد. رنگ از رویش پریده بود. زیر چشمانش کبود شده بود. طوری در رختخواب دراز کشیده بود که به نظر می رسید از زندگی دست کشیده است. من با صدای بلند صفحه ای از کتاب «هاوارد پیلیز» را برایش خواندم. اما او به مطالبی که می خواندم توجهی نمی کرد.
از او پرسیدم: اسکات! چه احساسی داری؟
گفت: منقلبم.
پایین پایش نشستم و به مطالعه کتاب پرداختم و منتظر ماندم تا وقت دادن کپسول بعدی فرا برسد. طبیعی بود اگر که به خواب می رفت اما چنین نشد، زیرا وقتی که به او نگریستم دیدم که پایین پایش را نگاه می کند، آن هم چه نگاهی! نگاهی خیلی عجیب!
گفتم: چرا سعی نمی کنی بخوابی!؟ تو بخواب و من بیدار می مانم تا وقتی که زمان داروهایت فرا برسد.
اسکات گفت: بهتر است که من هم بیدار بمانم.
چند لحظه ای که گذشت اسکات گفت: بابا! اگر باعث زحمت می شوم مجبور نیستید این جا بمانید.
گفتم: عزیزم زحمتی نیست.
گفت: منظورم این است که به خاطر من خودتان را به زحمت نیندازید.
پیش خود فکر کردم شاید بر اثر مصرف دارو سرگیجه دارد. طبق دستور پزشک کپسول های ساعت یازده اش را به او دادم و برای این که او آرامش داشته باشد مدتی از اتاق بیرون رفتم.
اگر چه یک روز آفتابی بود، اما هوا سرد بود. زمین از برف پوشیده شده بود. علف ها، بوته های وجین شده و زمین سخت، همگی یخ بسته بودند و شبنم ها در نور خورشید برق می زدند. یکی از توله سگ های پشمالوی ایرلندی را برداشتم و از سمت بالای جاده، پیاده روی کردم و آهسته آهسته در کنار رودخانه یخ زده به راه خود ادامه دادم.
خاک یخ زده بود و در آن سطح صاف بسیار مشکل بود که قدم از قدم بردارم. سگ سینه سرخ پشت سر هم لیز می خورد و صدایی از خودش در می آورد.
دوباره راه افتادم و هنوز قدمی برنداشته بودم که لیز خوردم و تفنگم از سر شانه ام به شدت بر روی سطح یخ صیقلی شده افتاد و سر خورد و زیر بوته ای گیر کرد. همین سروصدا باعث شد که دسته ای از کبکان از زیر بوته های یخ زده پرواز کنند. درست همان لحظه که آنها از زیر کپه خار خارج می شدند با زرنگی خاصی که داشتم دو تا از کبک ها را زدم.
بر اثر صدای شلیک تفنگ، دسته ای از کبک ها که در درختان اطراف فرود آمده بودند از دید چشم خارج شدند. اما بیشتر آنها درون توده بوته ها پراکنده شدند و قبل از این که آنها بخواهند پرواز کنند مجبور بودم چندین مرتبه از روی بوته های خار پوشیده از برف بپرم. هنگامی که کبک ها از زیر بوته بیرون می آمدند، من هم می بایست در همان موقع تعادلم را بر روی یخ حفظ می کردم، چون که شاخه ها حالت ارتجاعی داشتند و شلیک کردن را برایم مشکل می نمودند. با همه سختی و مشکلات بالاخره دو تا کبک شکار کردم و پنج تا را گم کردم.
خسته از این بودم که چرا تعدادی از کبک ها از دستم فرار کردند و از این که روزهای بعد می توانم دوباره به شکار بروم، خرسند به سوی خانه بازگشتم.
به خانه که رسیدم گفتند که اسکات به هیچ کس اجازه وارد شدن به اتاقش را نداده و گفته است:
نبایستی کسی به داخل اتاقم بیاید، چون نمی خواهم که بیماری مرا بگیرد.
به سوی اتاق اسکات رفتم، در را باز کردم و آهسته به بالای سرش رفتم؛ ولی او از جایش تکان نخورده بود. زمانی که او را ترک کردم رنگش بسیار پریده بود. ولی حالا از تب شدید، رخسارش گلگون شده بود. بهت زده به نظر می رسید و نگاهش هنوز به پایین رختخواب خیره مانده بود. سریع  دمای بدنش را گرفتم.
اسکات با صدای آرام و محزونی پرسید: درجه تبم چند است؟
گفتم: یک چیزی در حدود صد.
ولیکن تب واقعی او صد و دو و چهاردهم درجه بود.
اسکات گفت: بابا! صدو دو درجه بوده است.
گفتم: چه کسی این را گفته؟
گفت: دکتر!
به او گفتم: پسرم، دمای بدنت خوب است و جای نگرانی نیست.
اسکات گفت: من نگران نیستم، اما نمی توانم فکرم را مشغول نکنم!
گفتم: فکرش را نکن عزیزم، بیماری را سخت نگیر، راحت باش.
او گفت: بابا من راحتم!
و مستقیماً بالای سرش را نگاه کرد و هر حرفی را با استدلال بیان و بر روی آن پافشاری می کرد و روی حرفش می ایستاد.
گفتم: پسرم! این کپسول و آب را بگیر!
گفت: بابا فکر می کنی حالم بهتر شود؟
گفتم: البته که بهتر می شود.
پیش پایش نشستم و کتاب را باز کردم و شروع به خواندن نمودم. به راحتی می توانستم بفهمم که او حواسش به من نیست. بنابراین لای کتاب را بستم و در سکوت او را تماشا کردم.
اسکات که متوجه نگاه پدر شده بود پرسید: فکر می کنی من چه زمانی می میرم؟
با تعجب گفتم: چه می گویی پسرم؟
گفت: چه مدت طول می کشد تا از این بیماری بمیرم!
گفتم: عزیزم شما نمی میرید! مگر چه اتفاقی برایت افتاده؟
اسکات با غصه گفت: از او شنیدم که می گفت صد و دو درجه!
گفتم: پسرم مردم که با یک تب صد و دو درجه نمی میرند؛ این فکری احمقانه است که بخواهد درباره اش صحبتی بشود.
گفت: من همه چیز را می دانم. پسرها در مدرسه می گفتند که با یک تب 44 درجه نمی توان زنده ماند. تب من که به 102 درجه رسیده!
به این فکر فرو رفتم که چرا پسرم تمام روز از ساعت 9 صبح تا حالا منتظر این بوده است که بمیرد. آیا در این مدت بر او چه گذشته؟!
گفتم: اوه! اسکات بیچاره بینوا! این درجه تب شما شبیه اندازه مایل و کیلومتر است. شما هرگز از این تب نمی میرید! این یک اختلاف درجه است! درجه نرمال حرارت بدن شخصی 37 درجه است و دیگری 98  درجه. مطمئن شدی پسرم؟!
اسکات با چشمانی تبدار و حیرت زده گفت: کاملاً بابا.
گفتم: عزیزم! مایل و کیلومتر مشابه هم هستند، وقتی که ما با یک اتومبیل با سرعت 70 مایل در حرکت هستیم، حدوداً برابر چند کیلومتر است؟
اسکات گفت: اوه... بابا!
نگاهش به پایین رختخواب افتاد. معلوم بود که کم کم دارد به آرامش فکری می رسد. یکباره خودش را راحت نشان داد و لبخندی گوشه لبش پدیدار گشت. روز بعد بی حال و سست بود و هنوز برای موضوع کوچکی که خیلی اهمیت نداشت به آرامی گریه می کرد.

* دبیر زبان - استهبان

باغچه
محمد اردیبهشتی*

درست در هفتمین روز، زن در باغچه گودالی کند و یک نهال کاشت. پسر کوچیکه پرسید: چند شنبه بود؟ معلم گفت: هفتمین روز، نه شنبه است نه جمعه. زن پای نهال درخت آب ریخت. چند نفر توی جلسه ای نشسته بودند کلافه و سردرگم. کت مشکیه با کراوات قرمز گفت: نباید کسی در باغچه نهال بکارد. زن خندید و گفت: ولی من کاشتم. کت مشکی ها هراسان از جلسه بیرون دویدند. کوچه پر از صداهای بدبخت شد. از دور کسی دستور شلیک داد. زن برگشت و کنار نهال ایستاد. صدای شلیک، کبوتر را از بالای پشت بام پراند. خون از زیر چادر زن جاری شد. زن کنار نهال افتاد. صدای گریه کودک بلند شد. دستان زن به سختی در گل باغچه مشت شد. نفس زن در سینه اش زندانی شد. مردی با دومین شلیک گلوله فرار کرد. کودک را هراسان برداشت و از کوچه رد شد. خون زن کم کم به ریشه رسید. صداها در کوچه گم شد. زن افتاده نگاهش به سر کوچه، جایی که مرد با بچه اش رفته بود گره خورد. کبوتر دوباره برگشت تا روی پشت بام بنشیند. هوا کم کم تاریک می شد. جغد درست لحظه ای که کبوتر خواست بنشیند، سر رسید. جای کبوتر را گرفت. کبوتر دوباره بال زد و کنار نهال همانجایی که زن افتاده بود نشست. چادر با اولین باد شامگاهی روی صورت زن افتاد. کبوتر همانجا که دستان زن در باغچه بود با نوکش خاک را پس زد. جای دستان زن ریشه زده بود. کرمی خواست زیر ریشه پنهان شود، کبوتر نوک زد کرم را خورد. هوا سرد شد. کبوتر نگاهش به نگاه جغد گره خورد. جغد بال گرفت و به طرف کبوتر پر زد. کبوتر زیر چادر زن غلتید. هوا تاریکتر شد. جغد دوباره روی پشت بام نشست. باد، گرمی زن را به کبوتر داد. کبوتر آرام تر خوابید. کودک گریه اش را قورت داد و انگشتش را خورد. مرد روی دیوار جمله ای می نوشت. صدای چکمه ای مرد را از جا کند. چکمه نزدیکتر شد. مرد نوشته اش را نوشت و از پیچ کوچه گذشت. مرد یادش رفت کودکش را ببرد. کودک غرق نگاه مادرش شد. انگشتش را بیشتر مک می زد. صدای آمبولانس از انتهای خیابان کبوتر را از خواب پراند. کودک آرامتر خوابید. چکمه سر کوچه برگشت. آمبولانس کنار نهال همان جایی که کبوتر آماده پرواز بود، ترمز کرد. کبوتر پرید. راننده آمبولانس چادر را پس زد. آخرین قطره خون لای خاک فرو رفت. نهال گرمتر شد. کبوتر کنار کودک آرام نشست. راننده آمبولانس چادر را به تنه نهال بست. آمبولانس روشن شد و آژیر کشان حرکت کرد. جغد از بالای بام پرید و روی نهال نشست. نهال خم شد. کبوتر بالش را روی صورت کودک پهن کرد. نگاه کبوتر به خمیده شدن نهال گره خورد. مرد دوباره دوان دوان به طرف نهال برگشت و جغد پرید. مرد چادر را محکم تر به  تنه نهال بست. کم کم مردی دیگر از راه رسید. چراغ ها روشن تر شدند. همهمه ای شروع شد. نهال بیشتر جان می گرفت. کودک خواب دید با مادرش زیر سایه درخت نشسته و کبوتری بالای درخت به آنها نگاه می کند. کودک قد کشید. درخت بزرگتر شد. مردها بیشتر شدند و به طرف خیابان هجوم بردند. کبوتر پرواز کرد و در سیاهی آسمان ناپدید شد. کودک از خواب بلند شد، راه افتاد و همراه مردها رفت. دوباره کسی دستور شلیک داد. درخت بزرگ و بلندتر شد. مردی افتاد. کودک محکمتر قدم برمی داشت. از باغچه صدایی آمد، صدای مرگ به شماره افتاد. زن دست به تنه درخت زد و بلند شد. کودک سنگی برداشت و به طرف جغد پرتاب کرد. جغد با دومین سنگ کودک افتاد. کبوتر برگشت تا روی درخت بنشیند. کودک کنار درخت ایستاد و به کبوتر نگاه کرد. مرد روی جغد پا گذاشت. کودک خندید. زن از باغچه با دستانی گل آلود بیرون آمد. برف شروع به بارش کرد. درخت از سرما به رقص در آمد. کوچه پر شد از صدای هلهله. مرد دست کودک را گرفت. کودک هم دست مادرش را گرفت. زن چادرش را از تنه درخت باز کرد. صدای چکمه ها دورتر می شد. کبوتر با آرامش نشست.

*انجمن داستان نویسی استهبان

صفحه 7--17 اسفند 87

 

رسیدن زلیخا به یوسف 
ابواسحق ابراهیم بن منصور ابن خلف النیسابوری

یکی از شاهکارهای نثر پارسی بی گمان کتاب قصص الانبیاء نوشته «ابواسحق ابراهیم بن منصور ابن خلف النیسابوری» است که در قرن پنجم هجری نوشته شده است. این کتاب با تصحیح و اهتمام شادروان حبیب یغمائی توسط بنگاه ترجمه و نشر کتاب به چاپ رسیده است.
علت آوردن بریده ای از داستان یوسف در صفحه داستان این است که نویسندگان جوان بدانند موجزنویسی یعنی چه؟ بسیار در متن دیده ایم که یک صفحه که توسط نویسنده ای تازه کار نوشته می شود تنها در دو سطر بیان شده و آنقدر زیباست که آدمی را به حسادت دچار می سازد.
امین فقیری
در قصه آمده است که زلیخا بیامد و به خانه بنشست. پس از آنکه به گناه مقر شده بود که یوسف بی گناه است، عزیز مصر او را طلاق داد و به خانه خود باز فرستاد و بسیار کس از بزرگان مصر او را بخواستند کس را اجابت نکرد و به دوستی یوسف همی بود و هر ساعت دوستی یوسفش زیادت می شد.
مثال عشق یوسف اندر دل زلیخا همچنان بود چون آتش در میان کاه. شب و روز، تا هفده سال برین بگریست و زاری همی کرد و هر چه مالش بود فدا کرد، و هر که حدیث یوسف پیش او بکردی هزار دینار بدادی و روی به دیوار کردی و می گریستی تا مالش هیچ گشت و نابینا شد از گریستن همچون یعقوب، و پشتش کوژ شد پیر و ضعیف گشت و خویشانش همه روی ازو بگردانیدند و وی شب و روز می گفت یوسف یوسف، همه سخنش این بود تا هژده سال برآمد و یوسف حدیث وی با پدر گفته بود لیکن روی خواستن نبود، از بهر آنکه ملک را حرمت داشت.
چون ملک درگذشت روزی یوسف به شکار رفته بود. زلیخا را خبر  دادند. زلیخا گفت مرا بر راه گذر او بنشانید. مسکین زلیخا درویش و نابینا گشته و ذلیل شده، زلیخا را گفتند نترسی از وی که چندین جفا کردی با وی، اگر عقوبت کند چه کنی؟ گفت: لا اخاف من اخاف من الله.
پس براهش بیرون بردند. چون یوسف نزدیک آمد زلیخا را گفتند یوسف در رسید. زلیخا چون مستمندان بر بالایی بایستاد و گفت بدانید که هر که صبر کند و از خیانت باز ایستد اگر چه بنده بود پادشاه گردد، و اگر پادشاهی بود که صبر نکند و از پس شهوت و هوا رود بنده گردد و از پادشاهی بیفتد.
چون یوسف آواز زلیخا شنید بیهوش شد از هیبت خدای تعالی. پس برخاست و اسب باز داشت و گفت یا زلیخا!
زلیخا راست که آواز یوسف بشنید، او نیز بیهوش شد از شادی، آنگاه یوسف بگریست. چون زلیخا بهوش آمد یوسف گفت: این سماؤک و بهاؤک و سخاؤک؟ قالت ذهب فی غمک، قال این مالک؟ قالت افتدیت لمن جاء بخبرک، قال ماالذی قوس ظهرک؟ قالت شده الحزن علی هجرانک.
یوسف گفت اکنون چه خواهی؟ گفت بینایی و نگریستن بر روی تو. درین جهان مرا جز دیدار تو آرزو نیست. یوسف را عجب آمد و گفت ای عجبا هنوز محبت من در دل تو بدینجاست که بدین صفت گشته و هنوز مرا می خواهی؟
زلیخا گفت اگر خواهی از آتش دل من بدانی تازیانه به من بده.
چنین گویند که یوسف تازیانه داشت از خیزران، بدوال طایفی بافته. به زلیخا داد. زلیخا بستد و برابر دهن بداشت و آهی بکرد. در ساعت از این سر تازیانه تا آن سر همه آتش گرفت.
چون یوسف این بدید دلش بسوخت و بگریست. پس بفرمود تا او را به خانه بردند. یوسف بازگشت و از پدر درخواست تا دعا کند و یوسف نیز دعا کرد تا جوانی زلیخا باز دهد.
در ساعت جبرئیل علیه السلام آمد و گفت حق تعالی حاجت تو روا کرد و جوانی زلیخا باز داد و زلیخا همچنان شد که اول بود و یوسف مرو را به زنی کرد و هر دو به مراد رسیدند و اهل مصر شادیها کردند و آیین ها بستند و هفت شبانه روز شادی کردند.
و زلیخا مسلمان شده بود پیشتر از آن، و سبب آن بود که او را خبر کرده بودند از این یوسف و برادران او. زلیخا گفته بود که به خدای یوسف بگرویدم و شریعت یوسف و پدرانش پذیرفتم، و آنچه آل یوسف برآنند من نیز برآنم.
چون یوسف مرو را به زنی کرد و گفت اکنون ترا دین ما باید پذیرفتن.
زلیخا گفت که آن دوست نبود که دوست را به هیچ حال و به هیچ کار خلاف کند. من دیریست که مسلمان شدم تا بدانستم که تو بر کدام دینی من نیز آن دین گرفتم.
یوسف شاد گشت، و پس شریعت او را بیاموخت و حق تعالی محبت خود در دل زلیخا در افکند و آن دوستی که در دل زلیخا بود به دل یوسف افکند. آنگاه زلیخا به عبادت مشغول شد و محبت یوسف فراموش کرد.
چنانکه در خبر آمده است که هر وقت که یوسف یاد زلیخا کردی زلیخا بگریختی، یوسف گفت یا زلیخا آن گاه که من از تو می گریختم تو به من در می آویختی و از پس من می دویدی و اکنون از من همی می گریزی؟ زلیخا گفت آنگاه ترا دانستم و بس، اکنون از تو گریزانم برای آنکه خدای را شناختم و محبت حق در دلم چنان قوی شدست که محبت هیچ مخلوق را جای نمانده است.
آنگاه هژده سال بیکجای بودند. هفت فرزند بیامد ایشان را پنج پسر و دو دختر و یعقوب مرده بود و پیامبری به یوسف رسیده بود.

قلک
محمدرضا آل ابراهیم – استهبان

چهار ماه آزگار بود که قلک را از مغازه آقای پدرام به پنج ریال خریده بودم. کار روزانه من این شده بود که ساعاتی از اوقاتم را صرف قلک می کردم. این که می گویم «کار» نه این که کار خاصی انجام می دادم بلکه عشق و علاقه ام شده بود همین که قلک را بیاورم و با آن بازی کنم و با قلک خواهران و برادرانم در یک ردیف قرار دهم. آنها هم از این که قلک هایشان را می آوردند احساس خوشحالی می کردند. قلک ها را در یک ردیف می گذاشتیم و به آنها خیره می شدیم و بحثمان گل می کرد که قلک من بزرگتر است و یا قلک من پر سروصداتر است و یا پول بیشتری می گیرد.
این قلک ها از جان ما هم عزیزتر بود و بسیار مواظب بودیم که مبادا از دستمان بیفتد و بشکند. یا نکند که دو تا قلک به هم بخورد  و سوراخ شود. مصیبت آنگاه آغاز می شد که قلکی می شکست. با چشمانی اشکبار به نزد مادرمان می رفتیم و با نوعی خواهش و تمنا همراه با عجز و التماس از او می خواستیم که قلکمان را وصله بزند. او که در کارش مهارت پیدا کرده بود، دنبال سفیده تخم مرغ می گشت و با مقداری از خاکستر اجاق در یک نعلبکی مخلوطی درست می کرد و تکه شکسته شده را به بدنه اصلی می چسباند. دو مرتبه پولهای خرد بیرون آمده را در قلک می ریختیم و چشم به دست پدر یا مادر می دوختیم تا بلکه پنج شاهی(1) به ما بدهد و آن را در قلک بریزیم. یک ماهی طول می کشید تا این خواهش ما جامه عمل بپوشد و قلکمان پرتر و سنگین تر شود.
قلک ها از بس وصله شده بود کمبیزه(2) کوچکی به نظر می رسید که شیارهای نامنظمش با رنگی خاکستری از هم جدا می شدند. برشی که برای انداختن پول به داخل قلک ایجاد شده بود، رمزآلودترین چیزی بود که ذهن زمان کودکیمان را به خود مشغول کرده بود. دلمان می خواست به نوعی به درون قلک راه بیابیم و از محتویات آن با اطلاع شویم، ولی مگر این کار شدنی بود؟!
یک روز غم انگیز آغاز گشت و قلکم شکست. چشمان گریان و دل بریانم هم تأثیری نداشت، زیرا از وصله پینه مادرم هم کاری ساخته نبود. من بودم و چندین تکه سفال بی قواره. مادرم سری تکان داد و گفت: راهی نیست، باید یک قلک نو بخری. خوشحال شدم. پول های ریخته شده از قلک را جمع کردم و در دست کوچکم فشردم و با پای برهنه سراسیمه رو به بازار دویدم. نفس زنان خود را به جلو دکان آقای پدرام رساندم.
-چه می خواهی فرزندم؟
-قلک! قلک، آقا قلک!
همزمان با گفتن قلک، مشت بسته ام را روی کفه ترازو بردم و آن را باز کردم. صدای جِلِلِنگ پولهای خرد بر کفه ترازو مرا به وجد آورد. یکی از پنج شاهی ها هم به کف دستم چسبیده بود که با انگشت دست دیگرم آن را کندم و در ترازو انداختم. این سکه آخری که گویی مایل به جدا شدن از من نبود، چرخی زد و چرخید و پس از چند دور، به آهستگی خود را در کفه ترازو جای داد.
پا به پا می شدم و یکی از قلک هایی که آقای پدرام در گیره(3) جای داده بود زیر نظر گرفتم تا به محض این که گفت کدام یک را می خواهی فوراً بگویم این!
آقای پدرام با متانت خاص خودش یکی  یکی سکه ها را با گذاشتن انگشت بر روی آن مقداری به جلو می کشید و با صدایی که من هم بشنوم می گفت: یک...دو...سه...چهار...پنج.
دوبار شمارش کرد و پس از آن به من نگاهی انداخت. فوراً گفتم: این را می خواهم.
آقای پدرام گفت: چه می گویی باباجان؟! این که مال پنج زار است تو که دو ریال(4) بیشتر نداری.
گفتم: باشد، چه عیبی دارد؟ همین قلک را بده!
گفت: بچه جان تو که حساب و کتاب بلد نیستی چرا برای خرید آمده ای؟
گفتم: خب چه کار کنم؟
شمرده شمرده گفت: باید مقداری پول دیگر بگذاری روش تا آن موقع من به تو یک قلک بدهم.
پول ها را از کفه ترازو جمع کرد و بر کف دستم گذاشت و من دلم نمی خواست که انگشتانم را ببندم و دستم را مشت کنم. ناامید به خانه برگشتم و هنوز پا به حیاط نگذاشته بودم که اشکم سرازیر شد. مادرم مرا بغل کرد و قربان صدقه ام رفت. ولی من قلک می خواستم. مادر پولی نداشت. گریه من بیشتر شد. مادر دلش سوخت و از پول خرجی خانه یک پنج ریالی به دستم داد و چهره ام شکفت. گریه ام تمام شد و تا چشم بازکردم خودم را جلو مغازه آقای پدرام یافتم. قلک را در زیر پیراهنم قایم(5) کردم و به خانه آمدم.
خواهران و برادرانم شروع به غرولند کردند که: چرا ما نباید قلک نو داشته باشیم؟
مادرم عاجز از پاسخ بود. بچه ها برای قلک من دندان تیز کرده بودند و از این که کدامشان بتوانند از چنگم در آورند به یکدیگر می پریدند و زخم و زیلی می شدند.
پدرم که به خانه آمد صبور و ساکت بود. ما هم جرأت جر و بحث نداشتیم. نمی دانم از کجا فهمید که بین ما شکرآب شده و دعوایی رخ داده است. شاید یواشکی مادرم چیزی گفته بود، چون که پدرم با تأنی ریشش را خاراند و گفت: قلک هایتان را بیاورید.
همگی حیرت زده قلک هایشان را آوردند جز من. گفت: تو هم بیاور!
من نافرمانی کردم و نیاوردم.
خطاب به مادرم گفت: برو قلک این را هم بیاور!
من زدم زیر گریه.
مادرم مردد مانده بود که صدای پدرم با تحکم درآمد: قلک این را هم بیاور!
حالا همه قلک ها ردیف به ردیف جلو پدرم صف کشیده بودند. یک لحظه فراموش کردیم که در چه موقعیتی هستیم. تصور ما بر زمانی بود که آنها را برای بازی ردیف می کردیم که ناگهان پدر همه قلک ها را در میان چشمان بهت زده ما شکست. آیا حقیقت داشت؟ از قلک ها چیزی جز چند تکه سفال باقی نمانده بود، حتی از قلک نویی که متعلق به من بود.
* * *
پدر، گیوه اش را پوشید و با همان شلوار دبیت(6) سیاه رنگش از در خانه بیرون رفت. چندان طولی نکشید که با یک قلک بزرگ برگشت. چهره اش دیگر عبوس نبود و لبخندی بر لبش نقش بسته بود. ریشش را خاراند و گفت: طاقت جر و دعوای شما را ندارم، این قلک برای همه تان، هر چه پول دارید بریزید در این وقتی هم که پر شد برای همه تان!
ما مانده بودیم و یک عالم حیرانی.
پی نویس:
1 - پنج شاهی= یک چهارم یک ریال. یک سکه 10 ریالی برابر است با 10 سکه 1 ریالی، یا 20 سکه 10 شاهی، یا 40 سکه 5 شاهی یا 200 سکه 1 شاهی
2 - کمبیزه= گونه ای خربزه نارس
3 - گیره= سبدی است که با ترکه های نازک می بافند.
4 - دو ریال= 25 شاهی، به دو تا 1 ریالی و یک 10 شاهی می گفتند دو ریال
5 - قایم= پنهان
6 - دبیت= گونه ای پارچه محکم و کارکن

صفحه 7--3 اسفند 87

 

پشت حصارهای گِلی
مولود میرفیضی

در خلوت اتاقم، از پشت پنجره به سکوت ممتد و طولانی شب گوش مي کنم. برف آرام و بی صدا روی زمین مي نشیند. از سر کوچه نور چراغ برق به سختی پیداست. همه جا سوت و کور است و جز صدای فرو ریختن گهگاه برف از لبه جان پناه پشت بام، یا از روی شاخه های درخت نارنج حیاط خانه، هیچ صدای دیگری به گوش نمي رسد. نارنج های باقی مانده بر سر شاخه های بلند درخت، چون لامپ های به هم ریسه شده چشم را نوازش مي کند. پنجره را باز مي کنم، سوز سرما، چون کودکی بی قرار که پشت در مانده باشد، به صورتم مي خورد و در چشم برهم زدنی اتاق را پر مي کند. دستم را دراز مي کنم. دانه های درشت برف بر کف دستم مي نشیند و سریع ذوب مي شود. پنجره را مي بندم. صدای مادر را از اتاق کناری مي شنوم: «پرده ها را هم بکش». اتاق من از دو جهت پنجره هایی به سمت حیاط و کوچه دارد و مادر بیشتر اوقات نگران کسانی است که از کوچه رد مي شوند. خصوصاً شب ها، برای همین پرده های ضخیم و دلگیری را آویزان کرده تا خیالش راحت باشد. دوباره صدای مادر به گوش مي رسد با همان جمله تکراری قبلی. چراغ اتاق را خاموش مي کنم و در تاریکی به خانه روبرویم خیره مي شوم. دیوارهایش از پشت این برف سنگین به سایه هایی گنگ و محو مي ماند. خانه ای قدیمي و گلی است و من در دل دعا مي کنم که تاب و تحمل این برف سنگین را داشته باشد. آنجا پیرزنی تنها با مستأجرینی افغانی زندگی مي کند و تا جایی که به خاطر مي آورم فامیلی ندارد. صورت پیرزن  همسایه در ذهنم شکل مي گیرد، با آن زنبیل قرمز بزرگ و چادر آبی گلدارش. همیشه روسری سفیدش را که این روزها خاکستری شده، با سنجاقی زیر گلو محکم مي کند. چادر را زیر بغل مي زند و از سر کوچه با اهالی محل سلام و احوالپرسی مي کند. مهربان و خاموش است. درست مثل بیشتر پیرزن هایی که تا به حال دیده ام. به یکباره به یاد قسمتی از یک داستان مربوط به دهه پنجاه مي افتم که همین امروز صبح آن را خوانده ام. کلید چراغ مطالعه را مي زنم و بار دیگر آن را مرور مي کنم: «دیروز، بله دیروز بود که به کوچه ای رفتم که خانه های گلی دور تا دور آن، آرام در سکوت نشسته بودند. گویا در سوگ دورانی از دست رفته، غم گرفته بودند و آن پیرزن چقدر آرام و بی حرکت جلو در بزرگ چوبی وارفته خانه به دوردست خیره شده بود. کفشهایش را از پا در آورده و جلویش گذاشته بود. صورتی سرخ رنگ داشت و چشمان نیمه بسته اش میان هاله ای از چین و چروک صورتش، گویا انتظار چیزی یا کسی را مي کشیدند. یک لحظه دلم مي خواست مثل او باشم. به همان آرامي و صبوری. سعی کردم نگاهم را از او بردارم. دیوارهای بلند گلی اطرافش را گرفته بودند. بعد ازظهر بود، آفتاب بی رنگی از گوشه ابرها بیرون آمده بود. هیچ چیز عظمت آن سکوت را نداشت. پرنده پر نمي زد و در آن میدانگاه، فقط من بودم که حالا از فاصله ای تقریباً دور به پیرزن نگاه مي کردم. همه چیز آن جا یک رنگ داشت، زمین، دیوارها، بامها و پیرزن. نمي دانم چه چیز پیرزن این قدر مرا به خود مشغول کرده بود و حالا که باران مي بارد، نمي دانم هنوز، آیا آن پیرزن آنجا نشسته است؟ شاید کسی چه مي داند.»* به این قسمت داستان که مي رسم به یاد پیرزن همسایه مي افتم و به او فکر مي کنم. او هم تنهاست، و نمي دانم در این سکوت و در این شب سرد چه مي کند. شاید خواب هفت پادشاه را هم دیده باشد. صورتم را به پنجره نزدیک مي کنم. نوک بینی ام با سرمای شیشه تماس پیدا مي کند. انگار مي خواهم از پشت این تاریکی و برف و از پس همان حصارهای گلی که پیرزن را در خود گرفته اند، چیزی را ببینم که نگرانی ام را برطرف کند. چراغ را خاموش مي کنم و در رختخواب مي خزم. سعی مي کنم چشمانم را ببندم و افکار بد را از سر بیرون کنم. در گرماگرم خوابم که با صدای مهیب فرو ریختنی از جا کنده مي شوم. پنجره را باز مي کنم و به بیرون خم مي شوم. نگرانی ام بی مورد
نبوده است. سقف خانه پیرزن به دهانه ای گشاد و سیاه مبدل شده. چیزی در دلم کنده مي شود. دهانم خشک شده، به کوچه نگاه مي کنم. حضور چند همسایه سکوت و خلوت آن را بر هم زده. مادر از پشت، یقه پیراهن مرا مي چسبد و به داخل مي کشدم. پنجره را مي بندد و یکریز شروع مي کند به غر زدن. با چشمانی از  تعجب و ترس گرد شده، نگاهش مي کنم. روسری و بارانی ام را از جالباسی برمي دارم و پله ها را تند تند پایین مي آیم. صدای مادرم، لحظه به لحظه دور و دورتر مي شود. کوچه از جمعیت شلوغ شده. در ورودی و دیوار  و سقف خانه پیرزن ریزش کرده. کسی جرأت نزدیک شدن را ندارد. مي گویم: باید کاری کرد. خانم کناری من که چکمه های لاستیکی سیاه رنگ و بزرگی به پا دارد، چادرش را محکم تر مي چسبد و به میان حرفم مي دود و مي گوید: به آتش نشانی خبر داده اند. دلشوره بدی دارم. سر برمي گردانم و با نگاه ملالت بار مادر روبرو مي شوم. هر دو سکوت مي کنیم. کوچه از نور چراغ گردان ماشین های امداد پر مي شود. مدتی طول مي کشد تا راه ورودی را باز کنند.
به سراغ اتاق پیرزن مي روند. همه منتظر خبری از او پا به پا مي شوند. یکی از مأموران تلاش مي کند تا مردم را به خانه هایشان برگرداند. جمعیت حالا زیادتر هم شده و همهمه ای در میانشان افتاده. هر کس چیزی مي گوید. به یاد پیرزن مي افتم که طرفهای ظهر وقتی به خانه برمي گشتم، دیده بودمش که از خانه خارج مي شد. خانمي از کنارم مي گذرد و پایم را لگد مي کند. بی حوصله تر از آنم که چیزی بگویم. سنگینی برف و سرما، برداشتن آوار را کند کرده است. همچنان به خانه پیرزن که حالا تلی از کاه و گل و خشت شده خیره مانده ام. تیرهای چوبی سقف که با فاصله ای منظم و یکسان قرار گرفته اند، کاملاً دیده مي شوند و تکه های بوریا که از جای جای تیرها آویزان است. به این فکر مي کنم که این خانه چند زمستان سخت را پشت سر گذاشته و چه محکم است که با وجود ریزش سقف و دیوارهایش هنوز پابرجاست. کم کم قسمت زیادی از آوار برداشته مي شود. خیال پیرزن یک لحظه رهایم نمي کند. با خودم مي گویم: آیا پیرزن از زیر این آوار جان سالم به در خواهد برد؟ و نمي دانم بعد از پیدا کردن او با چه صحنه ای روبرو خواهم شد. از صحنه دلخراشی که برای خودم تصویر کرده ام، دچار سرگیجه مي شوم و به دیوار خانه مان تکیه مي دهم. پدرم را مي بینم که نزدیک مي آید. نگرانی در چهره او هم هویداست. ناگهان همهمه ای گنگ و مبهم در میان اهالی محل مي پیچد. گویا چیزی را از زیر آوار بیرون کشیده اند. هر کسی حرفی مي زند. چند قدم جلو مي روم و به زحمت روی نوک پا بلند مي شوم. پاهایم بیشتر در برف فرو مي رود. سرما انگشتانم را بی حس کرده. از روی شانه چند زن و مرد به خانه پیرزن خیره مي شوم که دستی به پهلویم مي خورد. اعتنا نمي کنم. مي خواهم جلوتر بروم که با شنیدن صدای لرزان و آشنایی متوقف مي شوم. سریع رو برمي گردانم. باورش سخت است ولی پیرزن در یک قدمي من ایستاده. گیج و مات. عقب،  عقب مي روم و به خانمي که چکمه به پا دارد مي خورم. او هم برمي گردد و مي گوید: چه خبرته. که با جیغ خفیفی ساکت مي شود. حضور پیرزن آن هم تک و تنها، میان این برف و این موقع شب بیرون از خانه بهت و حیرت همه را به دنبال دارد. خودش مي گوید: آن روز را مهمان یکی از دوستانش بوده و به خاطر قرص های قلبش است که برگشته. همسایه ها که انگار با دیدن او به آرامش رسیده اند کم کم متفرق مي شوند. افغانی های ساکن خانه از ته حیاط به چشم مي خورند. چند نفر از آنها پتویی به سر کشیده اند و با یکی از مأموران در حال گفتگو هستند. ریزش برف کمتر شده. وسایل اندک و ناچیز پیرزن در چشم برهم زدنی جابجا و در خانه چند تن از اهالی اسکان داده مي شود. پیرزن هاج و واج در کوچه مانده و تعارف همسایه ها را برای گذراندن آن شب رد مي کند. مادرم نزدیکتر مي رود و چیزی در گوش پیرزن زمزمه مي کند و حالا باز هم در اتاقم هستم و پیرزن کنارم ایستاده است. در چشمانش شادی و غم را مي توان با هم دید. از پنجره به خانه اش نگاه مي کند. خاموش و غمگین. برای دلداریش مي گویم: نگران نباشید، خدا را شکر که سلامت هستید. با لبخندی که مي زند، چروکهای صورتش درهم فرو مي روند. پتو را از روی تخت کنار مي زنم تا پیرزن دراز بکشد. مادر تشکی را برایم پهن مي کند و من از پنجره دوباره به خانه او نگاه مي کنم. سایه تاریک آن کاملاً به چشم مي آید. کوچه باز هم در سکوت فرو رفته و سپیدی برفها رنگ گل به خود گرفته اند. دلم مي خواهد بخوابم. به پیرزن که چشمانش را بسته است نگاه مي کنم. پرده ها را مي کشم، چراغ را خاموش مي کنم و با این فکر به خواب مي روم که شادی از این بالاتر نمي شود که او اینک زنده و در میان ما است و پشت حصار گلی آن سوی کوچه چیزی برای نگرانی نیست.
* داستان قریه تخت جمشید از حسین جلیسی

خلبان
راضیه جوینده
مادرش گفت: دختر! کلاست دیر شد، عجله کن...
حرفی نزد، بی حوصله تر از همیشه، لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. به پیاده روی عادت کرده بود. فکر مي کرد پیاده روی آرامش بخش است. حوصله رفتن به کلاس را نداشت ولی نمي خواست با  مادرش بگو مگویی داشته باشد. به پارک روبروی دانشکده رسید. بدون هیچ برنامه قبلی به جای دانشگاه وارد پارک شد و روی صندلی کنار در ورودی نشست. وسط هفته، پارک حسابی خلوت بود. زن جوانی همراه با پسر چهار یا پنج ساله اش کنار او، روی صندلی نشستند. پسرک مشغول خوردن پفک بود. مادرش قیافه مهربانی داشت. خیلی سعی مي کرد پسرک لباسش را کثیف نکند ولی کوشش بی فایده بود. او بی اعتنا به مادرش، گویی فقط از خوردن پفک لذت مي برد.
با شنیدن صدای غرش هواپیمایی که در بالای پارک پرواز مي کرد، پاکت پفک را روی صندلی گذاشت و جلوتر رفت، به آسمان نگاه کرد و دستش را تکان داد وگفت: هواپیما، هواپیما...
یاد گذشته ها افتاد، همان موقعی که به اندازه پسربچه بود. هر کسی مي پرسید: دوست داری در آینده چه کاره شوی؟
مي گفت: خلبان
ولی حالا افسوس مي خورد. چون او بود و لیسانسی که از سر اجبار گرفت و فوق لیسانسی که برای فرار از بیکاری مي گرفت.
خجالت مي کشید به کسی بگوید، مثل این پسربچه از دیدن هواپیما لذت مي برد و با شنیدن صدای هواپیما، مدت ها به آسمان خیره مي شود و مسیر رفتن هواپیما را تا جایی که مي توانست دنبال مي کند.
نگاهی به ساعتش کرد و به طرف خانه به راه افتاد. کسی در خانه نبود. با بی حوصلگی به طرف آشپزخانه رفت و در یخچال را باز کرد و با بی تفاوتی آن را محکم بست. به طرف تلویزیون رفت. با دیدن تصاویر مستند از بمباران شهرهای مسکونی به وسیله هواپیماهای جنگنده، که برایش تأسف برانگیز بود، سرجایش میخکوب شد. چنان محو تماشا بود که متوجه ورود مادرش نشد. مادر به طرف او آمد.
روزنامه ای را جلو او انداخت وگفت: چند تا آگهی استخدام در این روزنامه هست نگاه کن.
به آشپزخانه رفت و گفت: زود باش نان تازه گرفتم، زیر غذا را روشن نکردی؟ امروز قرار خواستگار بیاد، یادت رفته؟ خاله ات مي گفت: پسر خوبیه، درآمد خوبی داره، تحصیلات دانشگاهی نداره که مهم نیست. گفته با درس خواندنت هم مشکلی نداره، تو مي توانی تا دکترا ادامه بدهی...
با شنیدن صدای هواپیمایی که معلوم بود در ارتفاع پایین پرواز مي کند، تلویزیون را خاموش کرد، به طرف پنجره رفت و به آسمان نگاه کرد.

 

صفحه 7--26 بهمن 87

 

افسانه خوشبختی
راضیه جوینده

تصمیم گرفت منتظر نماند و خودش به سراغ آدمها برود. فکر کرد شاید بهترین کار باشد. راه افتاد. هنوز چند قدمی نرفته بود که زن میانسالی را دید. زن حسابی خسته بود و به سختی گام برمی داشت. دو تا پلاستیک بزرگ دستش بود که هر چند دقیقه آنها را روی زمین می گذاشت و استراحت می کرد تا رفع خستگی کند. این بار وقتی پلاستیک ها را روی زمین گذاشت، به طرف زن رفت و گفت: اجازه بدهید کمکتان کنم.
پلاستیک ها را برداشت و راه افتاد.
زن گفت: پسرم شرمنده، از بس کار کردم، نای راه رفتن ندارم. وقتی مرد آدم نفهمه چه کار کنه، زن بدبخته، تا ابد باید حمالی کنه و زجر بکشه.
فقط گوش می داد و گهگاهی به زن نگاه می کرد. بعد از مدتی زن گفت: راستی پسرم خانه شما اینجاست؟ من مدت زیادیه که خانه آقای دکتر کار می کنم، همسایه ها را می شناسم، پسر! کی هستی؟
پسر گفت: من خوشبختی ام!
زن در حالی که وحشت کرده بود، پلاستیک ها را از او گرفت و گفت: ای آقا برو پی کارت، من بدبخت را چه به خوشبختی؟! وقتی تو پیشونی آدم نوشتند بدبختی، دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی.
زن با سرعت خیلی زیاد دور شد. گویی خسته نبود و می خواست فرار کند.
همچنان در فکر بود که ماشینی با سرعت زیاد می گذشت، به او زد و او روی زمین افتاد. راننده مضطرب و نگران به طرف او آمد و گفت: آقا، خوبی؟
خدا را شکر، خوبم ولی بیشتر مواظب باشید.
کنار او نشست و گفت: ای آقا دلت خوشه، مگه حواس برای آدم میذارن؟ نمی دونی از صبح تا شب کار می کنم، برای کی؟ زنم میگه: بی تفاوتی و بچه ها میگن ما را درک نمی کنی، انگار نه انگار، کلاه گذاشتن سر مردم و دروغ های جور واجور گفتن به خاطر آنهاست برای خوشبختیشان...
آهی کشید و بعد از مدتی سکوت ادامه داد: حالا خونه تون کجاست؟
لبخندی زد و گفت: من خوشبختی ام، خانه من...
حرفش را قطع کرد و گفت: از من که خیلی دور، خیلی دور...
و به سرعت دور شد.
بلند شد و سعی کرد خاکهای روی لباسش را بتکاند. احساس می کرد خنجری به قلبش خورده است. درد جسمی را احساس نمی کرد، ولی روحش زخمی بود. کنار دیوار مهدکودکی رسید. بچه ها مشغول بازی بودند. صدای خنده آنها به آسمان می رسید. لبخندی زد و به طرف در ورودی رفت. زن و مرد جوانی دم در مهدکودک ایستاده بودند. دختر بچه شش ساله ای که توپ قرمزی در دست داشت، کنار آنها ایستاده بود و حیاط مهدکودک را نگاه می کرد.
زن می گفت: فایده نداره، فقط بچه های مهدکودک را تا بعدازظهر نگه می دارند، بچه های پیش دبستانی را فقط تا ساعت دو نگه می دارند، تا ما برگردیم ساعت نه شب! مرد در حالی که قیافه خونسرد و بی خیالی داشت، گفت: چه کار کنیم؟ شاید جای دیگه پیدا کنیم، یا اصلاً پرستار بچه بگیریم، دیگه تا هر موقع برگردیم خیالمون راحته.
ناگهان توپ دختر از دستش افتاد و به طرف خیابان قل خورد. اگر خوشبختی دیر جنبیده بود با ماشینی که به سرعت می گذشت، فاجعه بزرگی اتفاق افتاده بود. احساس غرور کرد و دختربچه را به آن طرف خیابان برد، کنارش نشست و گفت: خانم خوشگل، باید بیشتر مواظب باشی. البته مواظب خودت بیشتر از توپت.
دخترک لبخندی زد، او را بوسید و گفت: چشم عمو، معذرت می خوام.
پدر و مادر به طرف آنها دویدند. مادر دست دختر را گرفت و به طرف خودش کشید سیلی محکمی در گوش او زد و گفت: خیلی کار بدی کردی، اگه زیر ماشین رفته بودی چی؟ خاک بر سرت.
پدر رو به خوشبختی گفت: ممنون آقا، لطف کردی، و بعد به زنش گفت: بریم خانوم.
وقتی می خواستند دور شوند،  دخترک که هنوز گریه می کرد، گفت: عمو اسمت چیه؟
او هم گفت:
«خوشبختی»
زن نگاه تحقیرآمیزی به او کرد. دست دختر را کشید و زیر لب گفت: مردک دیوانه، خوشبختی!
و آنها از آنجا دور شدند، خیلی دور...
خوشبختی به طرف در مهدکودک رفت. بچه ها همچنان مشغول توپ بازی بودند. توپشان به طرف خوشبختی آمد. پسرکی که شیطنت از قیافه اش می بارید به طرف خوشبختی آمد و گفت: شوت کن، زود باش، بلدی؟
خوشبختی که از شادی بچه ها قلباً خوشحال بود توپ را به طرف بچه ها انداخت و به تماشای بازی مشغول شد. بعد از مدتی پسرک دوباره به طرفش آمد و گفت: جناب، آهای جناب، اگه بیکاری بیا بازی. البته گفته باشم، ما بچه های آمادگی هستیم یعنی پیش دبستانی، نه مهدکودک!
با تردید نگاهی به پسرک کرد و گفت: ولی من خوشبختی ام!
پسرک گفت: ای بابا، ما یه نفر کم داریم، تو هم که بیکاری حالا خوشبخت یا بدبخت به ما چه، بیا بازی، زود باش دیگه.
و او همچنان مات و مبهوت شادی های کودکانه را می نگریست.

خشکاندن چاه نوشتن ممنوع*

جان اشتاین بک در نامه ای در فوریۀ سال1962 به رابرت والستن توصیه هایی می کند در مورد راههای مبارزه با ترس از نوشتن، که گزیدۀ آنها بدین قرار است:
-فرض کن می خواهم یک رمان چهارصد صفحه ای بنویسم. نباید روی میزم چهارصد صفحه مجسم کنم که باید همۀ آنها را پر کنم. من فقط همین یک یا چند صفحۀ سفید را می بینم که امروز باید بنویسم. اگر این طور بنویسی، یک مرتبه می بینی بی آن که خود متوجه باشی کلی مطلب نوشته ای.
-سعی کن راحت و سریع بنویسی. هر چه به ذهنت می رسد فوراً بنویس. زیاد فکر نکن.
هرگز چیزی را که داری می نویسی تا وقتی تمام نشده تصحیح و دوباره نویسی نکن. بازنویسی سرپوشی است برای فرار از نوشتن. همین طور مانعی است که می تواند در ضرباهنگ نوشتن اختلال ایجاد کند و نگذارد آن چه را به ذهنت می رسد بر روی کاغذ آوری.
-هرگز به مخاطب فکر نکن. این مخاطب های بی نام و نشان و بدون چهره، واقعاً دهشتناک اند و نویسنده را تا سر حد مرگ می ترسانند. همیشه این نکته در ذهنت باشد که در ادبیات، برخلاف نمایش، تماشاچی حضور ندارد و بنابراین ترس از حضار بی مورد است. مخاطب ما همان یک نفر خواننده است که اثرمان را می خواند، یک نفر آدم هم که ترس ندارد. به نظر من وقت نوشتن می توانی فقط به یک مخاطب، هر که دوستش داری و برایت عزیز است، فکر کنی. انگار داری فقط برای او می نویسی. این کار در ریختن ترس من از نوشتن خیلی مؤثر بوده است.
-اگر صحنه و یا بخشی از اثر دارد آزارت می دهد اما همچنان فکر می کنی باید آن را بنویسی این قسمت را فعلاً رها کن و دنبالۀ مطلب را بنویس. وقتی کار خاتمه یافت این بخش را تمام کن. بسیاری اوقات می فهمی به این دلیل با آن مشکل داشتی و به نوشتن تن نمی دادی زیرا جای اصلی اش این جا نبود.
-همیشه گفتگوها را بلند بگو و بنویس. این کار باعث روان تر شدن کار می شود، نوشته بهتر جلو می رود و کمتر توقف می کنی.
***
این چند توصیه را هم شاید بتوانیم به توصیه های اشتاین بک بیفزاییم:
-گاهی نویسنده به دلیل ماهیت اثری، که دارد می نویسد گرفتار ناتوانی در نوشتن می شود و اگر فعلاً این اثر را کنار بگذارد و کار دیگری را دست بگیرد احتمالاً مشکل برطرف می گردد. سماجت بیش از حد برای نوشتن اثری که به اصطلاح راه نمی دهد، کار را ضایع می کند.
-اگر نویسنده بتواند مشکل را تجزیه و تحلیل و علت ناتوانی را پیدا کند (کاری که مسلماً چندان ساده نیست) راحت تر می تواند راه حلی برایش پیدا کند. کریستوفر ایشروود اعتقاد دارد بهترین کار برای نویسندۀ گرفتار انسداد نوشتن، این است که مدتی به خود استراحت بدهد تا به قول او گرد و خاک فروکش کند و مسیر نوشتن را تشخیص دهد و بفهمد کجا دارد می رود. با کمی بردباری همه چیز درست می شود. او در شروع مجدد نباید چندان نگران درست بودن جمله هایش باشد و باید فقط بنویسد. کمی که نوشت مسیر را پیدا می کند و در میان سنگ پاره های جمله ها، رگه های طلا خودشان را نشان می دهند.
-گاهی وحشت از نوشتن به دلیل گرم نشدن قلم است. در این موارد بد نیست برای دست گرمی به دوستی نامه بنویسیم! و یا قطعه نویسی کنیم. یعنی پاره ای از نوشته ای را که دوست داریم بازنویسی (رونویسی) کنیم. این کار برای دستگرمی خیلی مؤثر است.
خاطره نویسی هم بسیاری از مواقع راهگشاست. یا: ده پانزده دقیقه  قلممان را آزاد بگذاریم هر چه دلش می خواهد بنویسد. نگران نامفهوم و معیوب بودن جمله هایمان هم نباشیم. این کار مثل گاز دادن به اتومبیل برای گرم شدن است. در مواقعی هم پاک نویس کردن مطالب گذشته، انسان را دوباره در خط نوشتن می اندازد.
-حرف زدن با دیگران (به خصوص همکاران نویسنده) بسیار مفید است. باید از تجربه های آنها در مقابله با این مشکل استفاده کرد.
دستاورد این کار بیشتر در این است که نویسنده می بیند که تنها نیست و دیگران هم این مشکل را بارها داشته اند و از کمند آن به سلامت بیرون رفته اند.
-کارهای عملی در اوقاتی که نویسنده هر چه تلاش می کند نمی تواند بنویسد، راه حل مناسبی است. الان یک ساعت است می خواهد بند اول مطلب را بنویسد اما نمی تواند. کلید مشکل در آشپزخانه است. می توان کمی ظرف شست و یا آشپزی کرد یا دوش گرفت. در این مواقع، قدرت تمرکز افزایش چشمگیری می یابد. حتی می توانیم جمله ها را در ذهنمان بنویسیم. قدم زدن هم کار خوبی است.
-نوشتن نیازمند استمرار است. حتی با صرف روزی نیم ساعت نوشتن می توان از خشک شدن قلم جلوگیری کرد و در دام ناتوانی در نوشتن نیفتاد. دوستی می گفت: تاکنون شبی را بدون ترجمه کردن سر به بالین نگذاشته ام، حتی در آن شب هایی که کله ام گرم است این کار ترک نمی شود؛ ترجمه هایی که فردا صبح آنها را پاره می کنم و دور می ریزم.
-خشکاندن چاه نوشتن ممنوع! این رهنمود همینگوی است. نویسنده بهتر است جایی از کار دست بکشد که برای فردا دنبالۀ مطلب را بداند و گرفتار مشکل شروع مجدد نشود. همچنین اگر نویسنده بخواهد اثری جاودانه خلق کند باید تمام زندگی اش را وقف نوشتن کند، حتی اگر به طور ثابت فقط چند ساعت در روز باشد. نویسنده شبیه چاه است. چاه هم مانند نویسنده متفاوت است و انواع مختلف دارد. چاهی خوب است که آب خوبی داشته باشد. بهتر است هر روز مقدار ثابتی از چاه آب بکشی تا این که یک مرتبه آب آن را تمام کنی و بعد منتظر بمانی تا دوباره آب پیدا کند.
*گزیده هایی از کتاب «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت، ناشر جهان کتاب
نقل از ماهنامه وزین «عروسک سخنگو»

 

صفحه 7--19 بهمن 87

 

آداب و سلوک نویسندگی در میان نویسندگان *

ناتوانی در نوشتن و ترس از صفحۀ سفید اختلال روانی آزاردهنده ای است. مالکوم کاولی، ناقد آمریکایی و دوست نزدیک فاکنر، در یکی از نامه هایش به او می نویسد: در دنیا چیزی وحشتناک تر از یک صفحۀ سفید نیست که پیش رو داری و باید آن را پر کنی. صفحۀ سفیدی که انسان را به نوشتن دعوت می کند چیز دلپذیری است که پیام ما را خواهد برد به شهر، اما وقتی در تلۀ ناتوانی در نوشتن گرفتار شویم، صفحۀ سفید پردۀ بسیار تاریکی می شود. به نظر می رسد که نوشتن و ننوشتن و یا ناتوانی در نوشتن و در حالت های بیمارگونۀ آن، وحشت از نوشتن با هم پیوند نزدیک دارند و از تحلیل یکی می توان به شناخت دیگری رسید. بنابراین پیش از آن که بفهمیم چرا نویسنده گرفتار ناتوانی در نوشتن می شود، باید ببینیم چگونه می نویسد و به آن ضرباهنگ و حال و فضا دست می یابد که نوشتن را برایش ممکن می کند. روشن است که هر نویسنده ای در کارش ضرباهنگ (ریتم)، حال و فضا و عادت های خاص خود را دارد. ضرباهنگ مناسب نوشتن، به عوامل متعددی بستگی دارد که وضعیت روانی، زمان و مکان و وسایل نوشتن مهمتر از بقیه هستند. هرگونه اختلال در این عوامل احتمالاً در کار نویسنده مشکل ایجاد می کند و اگر این اختلال ادامه یابد، می تواند به ترس از صفحۀ سفید (متن نانوشته) و در نهایت به ناتوانی در نوشتن بینجامد. به عبارت دیگر، نویسنده معمولاً سرزده و بدون فراهم آوردن مقدمات می نویسد و نوشتن، آداب و مناسک خاص خود را دارد.
منظور از فراهم کردن مقدمات کار، فقط پژوهش دربارۀ اثری که می خواهد بنویسد نیست.
نوشتن ترتیب هایی دارد که نویسنده باید آنها را به جا آورد. مثلاً اول باید نوار موسیقی مورد علاقه اش را بگذارد، روی میزش را کاملاً تمیز و مرتب کند تا بتواند بنویسد، نویسنده ای هم تا گل تازه ای توی گلدان روی میزش نگذارد دستش به کار نمی رود. چیزی کم دارد. حواسش سر جایش نیست و مرتب می خواهد بهانه بگیرد. می گویند همینگوی تا بیست مداد را درست نمی تراشید و کنار دستش نمی گذاشت کارش را شروع نمی کرد.
برای بعضی از نویسندگان، محل نوشتن هم خیلی مهم است و اگر جایشان عوض شود نمی توانند راحت بنویسند. آنها معتقدند، نویسنده باید سر جای خودش بنویسد و این جزو آداب نویسندگی است. «مارک تواین» عادت دشت توی رختخواب بنویسد! و «رابرت فراست» ایستاده چیز می نوشت (شانس آورد شاعر بود، اگر رمان نویس بود و می خواست کتابی به اندازه جنگ و صلح بنویسد چه به روزگارش می آمد!)
همینگوی بیشتر در کافه ها قلم می زد. جالب است که دوست داشت درمیان سروصدای مردم بنویسد. در مورد محل نوشتن چندان سختگیر نبود. خودش می گوید:«... در همه جا خوب می توانم کار کنم. منظورم این است که همیشه سعی می کنم تا آن جا که می توانم خودم را با محیط وفق دهم. تنها تلفن و مهمان های ناخوانده مخل کارند. اگر جز نوشتن هیچ چیز دیگر برایت مهم نباشد می توانی در هر شرایطی بنویسی. یا به قول دوس پاسوس، نویسنده به تنها چیزی که احتیاج دارد اتاقی است که هیچ کس و هیچ چیز مزاحم او نشود.
زمان نوشتن نیز جزو مؤلفه های مؤثر در فرایند نوشتن است و هر نویسنده ای (به شرط حق انتخاب) سلیقه و آداب خاص خود را دارد.
نویسنده ای عادت دارد شبها بنویسد و شب کار است. (به قول دوس پاسوس حیوان شبروی است) و روزها می خوابد. نویسندۀ دیگری هم بعد از ساعت 7 صبح، دیگر نمی تواند بخوابد. این ها جزو عادت های نویسنده است و روال زندگی نویسندگی او را تشکیل می دهد و اگر برهم خورد او را گرفتار ناتوانی در نوشتن می کند؛ چیزی هم که عادت شد به این زودی ها دست از سر انسان برنمی دارد. شاهد مستند می خواهید؛ خانم پی.دی.جیمز، پلیسی نویس انگلیسی معروف به ملکۀ جنایت که می گوید: وقتی تازه نوشتن را شروع کرده بودم، زود از خواب بیدار می شدم و از شش تا هشت صبح می نوشتم، چون مجبور بودم بروم سرکار. این عادت هنوز هم برایم مانده است. هنوز هم زود از خواب بیدار می شوم و صبح ها می نویسم. وقتی مشغول نوشتن کتابی هستم قبل از ساعت 7 از خواب بیدار می شوم، می آیم پایین توی آشپزخانه و چای دم می کنم، به اخبار رادیو گوش می دهم و دوش می گیرم. آن وقت می نشینم سرکار. بعد از چند ساعت می بینم دیگر نمی توانم ادامه بدهم و حدود ساعت دوازده دست از کار می کشم.
علاوه بر مکان و زمان مناسب، نویسنده به چیزهایی هم احتیاج دارد که خلاقیت او را تحریک کند. اینها مثل خود نویسندگان متفاوت هستند. یکی مانند هارت کرین (آن نویسندۀ شب زنده دار) عادت داشت ضبط صوت را تا آخرین درجه بلند کند تا خلاقیت هنری اش گل کرده و چیز بنویسد و دیگری دوس پاسوس، چیزهای به ظاهر ساده ای خلاقیتش را به کار می انداخت. مثلاً خواندن خاطرات، به خصوص اگر مربوط به زمانهای قدیم بود.
این شگردها همه دلالت بر این دارند که شروع نوشتن چقدر مرحلۀ دشواری است: یعنی وقتی نویسنده می خواهد بر ترس از صفحۀ سفید غلبه کند و وارد گود شود. مارکز می گوید، برای آغاز به نوشتن عادت داشتم پنجره ها را باز بگذارم تا صدای پرنده ها و صدای باران را بشنوم، و این صداها را در متنی که رویش کار می کردم می آوردم...
این جنون رمان نویس است که فقط در محل بخصوصی و به شیوۀ بخصوص می تواند بنویسد. و این به قول مارکز جنون نویسنده در مورد رابرت گریوز بدین شکل بود که حتماً باید در کتابخانه اش بنویسد، کتابخانه ای که همۀ اثاثیۀ آن از چوب درست شده و دست ساز بود.
با این همه نویسندگانی هم هستند که به ادعای خود خیلی عادی می نویسند. به الهام ها نیازی ندارند و کارشان بدون پستی و بلندی است. مثلاً عادت دارند از ساعت 5/8 صبح تا 12 بنویسند و همین کار را می کنند. بی هیچ وقفه ای. حاصل کارشان فلان تعداد صفحه در روز است. مثلاً دو صفحه در روز. اینها ادعا می کنند خیلی راحت می نویسند و مشکلی به اسم صفحۀ سفید برایشان بی معناست. یکی از اینها ساراماگو است: «درنهایت کاملاً عادی هستم. عادت های عجیب و غریب ندارم. مسائل را بزرگ نمی کنم. از همه مهمتر، کار نوشتن را بزرگ جلوه نمی دهم. از عذاب خلق کردن حرف نمی زنم. از کاغذ سفید واهمه ندارم. منظورم همان مانع و وقفه ای است که نویسنده ها درباره اش صحبت می کنند و همۀ آن چیزهایی که دربارۀ نویسنده ها می شنویم. از آن جور مشکلها ندارم، ولی من هم درست مثل هر آدم دیگری که هر جور کار دیگری انجام می دهد، مشکلاتی دارم. گاهی وقت ها نوشته ام آن طور که می خواهم از کار در نمی آید، یا اصلاً از کار در نمی آید. وقتی آن چه می نویسم مطابق میلم از کار در نمی آید؛ ناچارم رضایت بدهم و آن را همان طور که هست بپذیرم».
به گفتۀ گورویدال، همانطور که مغازه دار هر روز به مغازه اش می رود یا پزشک به مطبش، نویسنده هم می نشیند و می نویسد و درست همان طور که یک روز کفاشی ممکن است چندان سرحال نباشد و دستش به کار نرود، نویسنده ای هم به قول ساراماگو روزی نوشته اش آن طور که می خواهد از کار در نمی آید. به همین روشنی و سادگی. هیچ ادا و اصول و رمز و رازی هم در کار نیست.
خوب، نداشتن ادا و اصول درست، اما نویسنده با مغازه دار تفاوت ندارد؟ می توانیم آن همه عرق ریزی روح و خلق دنیایی متشخص را نادیده بگیریم و همۀ اینها را به حساب ملزومات و لوازم کار یک حرفۀ خاص به اسم نویسندگی بگذاریم؟ نویسندگی گرچه مانند کفاشی، صناعتی دارد که نویسنده باید آن را بیاموزد، اما از نظر بنیادی با آن تفاوت دارد. نویسنده دنیای تازه ای را می آفریند. نگاه تازه ای است به جهان. نوشتن معمولاً با دلهره و اضطراب همراه است، ترسی که بسیاری از اوقات شیرین است. دلهرۀ نویسنده از این است که آیا می تواند آنچه را در ذهن دارد بنویسد. بنابراین نویسندۀ خلاق نمی تواند هر روز مانند یک کارمند دفتری، پشت میز بنشیند و طبق یک برنامۀ معین بنویسد. نویسندگی ذاتاً با تنهایی آمیخته است. نویسنده تنها و در خلوت خود می نویسد. همین که مقدمات کار را فراهم آورد باید در محدودۀ زمانی خاصی، که هنوز از حال و فضای نوشتن و اثر بیرون نرفته بنویسد. داستان های نیمه کارۀ فراوان داریم و ناتمام ماندن اینها بیشتر به این دلیل است که نویسنده نمی تواند آن را پیوسته و در محدودۀ زمانی خاصی بنویسد، وسط آن وقفه می افتد و بعد دیگر نویسنده از حال و فضایش بیرون می آید و مطلب ناتمام می ماند. ماندن در حال و فضای اثر عامل بسیار مهمی در نوشتن است. نوشتن طبیعتی پیوسته دارد و هر چه کار خلاق تر باشد عامل پیوستگی زمانی و بودن در جو اثر مهمتر است. در این مورد تجربۀ ژرژ سیمنون خیلی جالب و آموزنده است. می گوید وقتی می خواهد یک رمان جدی بنویسد (او قائل به دو نوع رمان جدی و بازاری است) باید آن را در مدت زمان معینی به پایان برساند. مثلاً در مدت پنج یا شش روز. اثری در حدود 150 صفحه. چیزی که در مدت یک هفته تمام شود بیشتر از یک هفته نمی تواند خود را در فضای اثر نگه دارد. در این مدت ارتباط خود را با دنیای بیرون قطع می کند و فقط می نویسد. در فضای بسته اش زندانی است. حال اگر در این زمان برایش اتفاقی بیفتد (مثلاً به مدت 48 ساعت مریض شود) باید آن اثر را کنار بگذارد. دیگر هم سراغ نوشتن آن نخواهد رفت. تمام شد.  از دور بیرون رفت. یعنی یک توقف به ظاهر ساده، سرنوشت اثری را تعیین می کند.
سیمنون می گوید، پیش از آغاز نوشتن یک اثر دقت می کنم که تا پانزده روز با کسی قرار ملاقات نداشته باشم. پزشکم حتماً مرا معاینه می کند و فشار خونم را می گیرد که همه چیز مرتب باشد. بعداز پایان اثر هم دوباره سراغم می آید و فشارم را وارسی می کند. معمولاً دو سه درجه ای پایین آمده است.
حال این پرسش مطرح می شود که به راستی چرا نوشتن این همه آداب و ترتیب دارد و چرا نویسنده ای که روزی دو سه صفحه می نویسد (و یا ترجمه می کند) باید از کارش راضی باشد؟
نوشتن واقعاً کار مشکلی است که نیاز به عرق ریزی روحی دارد و در نتیجه دو سه صفحه عملکرد خوبی است. نویسنده باید با صبر و حوصلۀ تمام، واژه واژه های جمله هایش را صیقل دهد و آنها را سر جای مناسبشان بگذارد. همینگوی می گوید، آخرین صفحه قسمت پایانی وداع با اسلحه را سی و نه بار نوشتم تا راضی شدم. باور می کنید سی و نه بار؟! نویسنده روی شانه های پیشینیان خود نشسته و همه چیز را با توجه به این پیشینه می نویسد تا خود و دیگران را تکرار نکند. زبان و واژگان ملک انحصاری کسی نیست و جزو دارایی های عمومی است. اما آن که امروز می نویسد نباید از واژه ها، تعبیرات و فضاها و صحنه های بکار برده شده توسط دیگران (گذشتگان) استفاده کند. به همین دلیل بعضی از نویسندگان نوشتن را عذاب روح می دانند. نویسنده آن جن زده ای است که به قول فاکنر، شیاطین وسوسۀ نوشتن را به جانش انداخته اند. نه می تواند ننویسد و نه نوشتن برایش شادی آفرین است. جن زدگی از این بالاتر؟ این که افسار او در دست شیاطین است. او نمی داند چرا او را انتخاب کرده اند و تازه معمولاً این قدر گرفتار است که فرصت سؤال کردن را هم ندارد.
ژرژ سیمنون نیز با فاکنر همدل است و با صداقت خاصی می گوید: همه نویسندگی را حرفه می دانند ولی من تصور نمی کنم چنین چیزی درست باشد. به نظر من هر کس که واقعاً لزوم نویسندگی را در خود احساس نمی کند و اگر فکر می کند برای کار دیگری ساخته شده است، باید دنبال کار دیگری برود. نویسندگی حرفه نیست بلکه کاری است که ذره ای شادی و خوشبختی در آن نیست. تصور نمی کنم هنرمند بتواند هیچ گاه آدم شادی باشد. آنتونی برجس، در مصاحبه ای با پاریس ریویو، ضمن تأیید حرف سیمنون می گوید: پسر هشت ساله ام دیروز درآمد به من گفت: پدر چرا تو برای لذت نمی نویسی؟ حتی او هم خیلی خوب فهمیده که من موقع نوشتن چه عذابی می کشم. به نظر خودم، وقتی کارم تدریس بود و با نوشتن کاری نداشتم واقعاً آدم شادی بودم. اضطراب نوشتن غیرقابل تحمل است. تازه نتیجۀ مادی چندانی هم ندارد. این همه انرژی صرف می کنی، سلامتت را به خطر می اندازی، این قدر وحشت داری که نکند کارت ارزش چندانی نداشته باشد که چه به دست بیاوری؟ من که اگر پول کافی داشتم همین فردا نوشتن را کنار می گذاشتم. فکر می کنید برجس حرف دلش را می زند؟ از همۀ اینها گذشته، نوشتن فقط حرفه و یا ضرورت نیست بلکه بسیاری اوقات واقعاً کاری لذت بخش است: خشنودی از این که می بینی دنیایی از آن خود می سازی. این که نویسنده می بیند هنوز اتاق کوچکی دارد که به او پناه می دهد، همین او را به زندگی امیدوار می کند. وقتی اثری را می نویسد احساس شادی و رضایت می کند. وقتی کار تمام می شود احساس خالی بودن می کنی، تخلیه همراه با ارضا... دیگر چیزی آزارت نمی دهد، اتفاقی نمی افتد. دیگر هیچ چیز برایت معنای خاصی ندارد تا دوباره فردا کار را ادامه بدهی.
«فقط برایت انتظار فردا کشیدن سخت است. فردا که دوباره کار را از نو آغاز می کنی».
«ارنست همینگوی»
اما اگر نویسنده نتواند بنویسد چه؟ از احساس تخلیۀ همراه با ارضا که خبری نیست هیچ، اضطراب دوزخی ناتوانی در نوشتن هم گرفتارش می کند. دلش پر می کشد که بنویسد اما نمی تواند. صفحۀ سفید به او دهن کجی می کند. مدام می نویسد و آن را خط می زند. با عصبانیت کاغذ را مچاله می کند و کاغذ دیگر جلویش می گذارد. هر چه ننویسد بیشتر احساس می کند از نوشتن عاجز است. به خود دلداری می دهد که امروز خسته و افسرده است و فردا کار را شروع می کند.فردا هم نمی شود.
هر بار که به یاد صفحۀ سفید می افتد وحشت می کند. روشن است که در این حال تعلیق نمی تواند بماند. یا باید به ترفندی بر این حالت ترس و توقف در نوشتن غلبه کند و یا به شگرد مسامحه کاری و در حقیقت گول زدن خود، متوسل شود. واضح است که نویسندۀ سرگشته ما همۀ اینها را ناخودآگاه انجام می دهد. این نوعی ساز و کار دفاعی روانی است، زیرا در حالت تعلیق و سرگشتگی ماندن به اختلال روانی و در نهایت به فروپاشی شخصیت می انجامد.

*گزیده هایی از کتاب «تا روشنایی بنویس» احمد اخوت، جهان کتاب و به نقل از ماهنامه وزین «عروسک سخنگو».

صفحه 7--12 بهمن 87

 

برای استاد امین فقیری، مردی که کلیشه ها را شکست
محمدتقی مروج*

زمانی نوشتن انشا برایم سخت ترین کار زندگی بود و کلاس های انشا همواره برایم یادآور ضعف و وحشت بودند. آخرین کلاس انشای وحشتناکی را که به خاطر مي آورم، مربوط مي شود به حدود هفده سال پیش. کلال اول راهنمایی بودم و معلم فارسی و انشایمان یک نفر بود. شبی که فردایش قرار بود انشاها را تحویل دهیم، آنقدر کسل کننده و پرتنش بود که هنوز آن را به یاد مي آورم. آخرش هم نوشتن را بی خیال شدم و با جمعی از آشنایان به دیدن کنسرتی رفتیم که در باغ عفیف آباد برگزار مي شد، اما قبل از شروع کنسرت ناگهان معلم انشا را دیدم و قبض روح شدم. مي خواستم بروم و سلام کنم، اما ترسیدم که بپرسد «آیا انشایت را نوشته ای؟» اما بعدش پشیمان شدم و فکر کردم اگر به او سلام کرده بودم به خاطر آشنایی که بینمان ایجاد شده، از خطای من چشم پوشی مي کند. به هر صورت آن شب گذشت و روز و ساعت موعود فرا رسید. یکی دو نفر از بچه ها رفتند انشایشان را خواندند. بعد معلم از بچه ها پرسید که چه کسی انشا ننوشته است؟ و از خیل عظیم انشا ننوشتگان، من و دو نفر دیگر دستمان را بالا گرفتیم. او هم ما را برای تنبیه به جلوی کلاس آورد و سرپا نگه داشت. در تمام مدتی که سرپا ایستاده بودم و منتظر بودم تا با خط کش کف دستم را سرخ کند، به این فکر مي کردم که راهی پیدا کنم و به او بگویم که من هم دیشب مانند او در کنسرت بوده ام. نمي دانم چرا فکر مي کردم اگر این را بداند با من مهربان مي شود...
سختی که در نوشتن داشتم به خاطر کلیشه هایی بود که رایج شده بود. انشاهایی که باید با مقدمه های آن چنانی شروع مي شدند:
به نام خدایی که کوه ها را چون میخ در زمین کوبید و بعد از شکر به خالق و تملق به موجودات زمینی که مرتبط با موضوع بودند، دو سه خطی درباره موضوع اصلی مي نوشتیم و بعد با هزار جان کندن موضوع را به موخره ای از نوع همان مقدمه پیوند مي زدیم. وقتی مي دیدم معلمان چگونه از این انشاهای کلیشه ای با آب و تاب تعریف مي کردند و آن را به رخ دیگران مي کشیدند، احساس ضعف و تحقیر مي کردم.
در همان زمان سرپرست کارگاه حرفه و فن مدرسه، مردی بود خوش اخلاق با موهای سفید و زیبا، به نام امین فقیری. آن موقع نمي دانستم که وی نویسنده ای نامدار است تا اینکه از اقبال بلند ما، سال دوم و سوم راهنمایی معلم انشا و هنر ما شدند و دو سال افتخار شاگردی اش را داشتم. اولین موضوع هایی که او برای نوشتن به ما داد اینها بود:
نامه ای به اداره گاز بنویسید و از قطعی یا مشکلات گاز شکایت کنید. نامه ای به کلانتری محلتان بنویسید و از همسایه مردم آزارتان شکایت کنید و مواردی مانند این. به نظرم کار او در آن زمان بسیار خردمندانه و شجاعانه بود و به زیبایی یک ساختار پوسیده را شکست و به هم ریخت. شاید برای بچه های امروزی اهمیت این کار زیاد به چشم نیاید؛ چرا که با همۀ ضعف هایی که وجود دارد، کیفیت آموزش زبان فارسی و همچنین کلاس ها و کتابهای انشا بسیار بالاتر رفته است. اما کار وی به نظر من واقعاً بزرگ بود. یادم مي آید که یکی از بچه های کلاس که معروف به بچه تنبل کلاس بود و همه توی سرش مي زدند و انبانش پر از درس های تجدیدی بود، چگونه با شوق شکایت نامۀ طنزش را مي خواند و بچه ها مي خندیدند.
در ساعت هایی از کلاس هم این استاد بزرگ به خواندن بخش هایی از داستان های خودش یا مطالبی که در دست نوشتن داشت، مي پرداخت و دربارۀ روش های نوشتن و پیدا کردن موضوع صحبت مي کرد.
امتحان های پایان ثلثش را نیز با روشی جدید چنان برگزار کرد که دیگر ترس از امتحان انشا را برای همیشه فراموش کردم. وی چند هفته قبل از امتحان موضوع های انشا را مي داد و روز امتحان به راحتی موضوعی را که قبلاً کار کرده بودیم، مي نوشتیم.
کلاسهای وی واقعاً شوق خواندن و نوشتن را برمي انگیخت. حتی به یاد دارم که در همان زمان دو داستان هم نوشتم که به نظرم در سطح خودش خوب بود. آن چه غیرمستقیم از او یاد گرفتم این بود که ساده و بی پیرایه اما دقیق، ببین، فکر کن و بنویس. از آن به بعد هیچ وقت موقع نوشتن به مقدمه و موخره فکر نمي کردم و هر چه را به ذهنم مي رسید، فقط منظم مي کردم و روی کاغذ مي آوردم. این روش را حتی در دبیرستان هم ادامه دادم و دیگر کاری نداشتم که معلم ها چه سبکی را مي پسندند و ترجیح مي دادم روش خودم را دنبال کنم. گاهی مطالب و روش نوشتنم به دید دیگران مسخره یا سطحی مي آمد، ولی باز کار خودم را مي کردم. چون اگر هم مطالبم زیبا نبود، ولی دست کم با آرامش و رضایت آنها را نوشته بودم و لازم نبود قالب و دکوری مصنوعی برای نوشته ام پیدا کنم.
خاطرم هست که اولین شمارۀ مجلۀ ادبیات داستانی چاپ شده بود و امین فقیری آن را سر کلاس آورد و معرفی کرد. طرحی که روی جلدش بود، شبیه به یک شست دست بود که نوک قلمي در آن فرو رفته است. فکر مي کردم این طرح حتماً مربوط به داستانی جنایی و مهیج، از نوع داستانهای هیچکاک است، اما هر چه مجله را زیر و رو کردم اثری از آن ندیدم. چند شمارۀ دیگر از نشریه را هم خریدم اما پس از آن دیگر عکس های جلد و داخلش برایم جذاب نبود و دیگر نخریدم. آخر در آن سن یک کلمه هم از مقاله های سنگین آن را نمي فهمیدم و فقط به عشق معلمي که آن را معرفی کرده بود مي خریدمش.
خیلی دوست دارم دوباره او را ببینم و به او بگویم که سنگین ترین بار دوران نوجوانی ام را به شیرین ترین کار زندگی ام تبدیل کرده است. آرزو دارم که هر کجا هست سالم و شاد باشد.
و بوسه مي زنم بر دستان معلمانی که حتی اگر در گوشه ای به ظاهر بی اهمیت از دنیا و به گمنام ترین و مهجورترین انسانها نیز درس مي دهند، باز با عشق درس مي دهند و شعور و درک شاگردانشان را ارج مي نهند، زیرا به نظرم ایشان بزرگترین خدمت را به کل بشریت مي کنند.
پی نوشتی از پیامدها:
این مهارتی که در عریضه نویسی به دست آوردیم خیلی خوب بود. به ویژه در این دورۀ آخر تحصیلات که مرتب با شوراها و کمیسیون های مختلف دانشگاه سروکار داشتیم، حسابی از مهارت عریضه نویسی استفاده کردم. تا جایی که چندین بار و برای
چندین نفر دیگر نیز اقدام به تهیۀ نامه ها و درخواست های لازم کردم. پاتوقم هم راهروی بخش عمران و همچنین چمن های رو به روی ساختمان ریاست بود و معروف بودم. فقط یک ماشین تایپ اون هم از نوع قدیمی، کم داشتم تا به عریضه نویسان دادگستری شبیه بشوم.
* مؤلف کتابهای آموزش کاربردی رایانه

تابلو
حمیدرضا ایروانیان
زن گهواره به دست در خیابانها پرسه مي زد. باد سردی مي وزید. چشمهایش اشک آلود و دلی آکنده از درد و غم داشت. ناگاه باد روسری قرمزش را از سرش دزدید. جیغ کشید. موهای خرمایی اش روی صورتش پخش شدند. گهواره بچه را رها کرد. به دنبال روسریش گشت. روسری قرمزش به شاخه های تیز و خشک درخت خزان زده ای چسبیده بود. آن را برداشت. سرش را پوشاند. به سمت گهواره رفت. کنار مغازه کوچک سمساری ایستاد. خودش را در شیشه کثیف مغازه نگاه کرد. دستی به صورتش کشید. لبخند تلخی زد. خواست برود، اما چیزی در پشت ویترین قدیمي مغازه سمساری توجهش را جلب کرد!!
-آه خدای من... این امکان ندارد.
جلوتر آمد. صورتش را نزدیک به شیشه برد. خیره شد به تابلوی بزرگ و قدیمي  که پشت ویترین بود. چشمانش را مالید. شاید فکر مي کرد که اشتباه دیده است، اما هر چه بیشتر نگاه مي کرد تعجب و حیرتش بیشتر و بیشتر مي شد!!
چهره نقاشی شده خود را در تابلوی پشت ویترین کثیف مغازه دید. شگفت آور بود! در حالی که لباس سفید و بلندی به  تن داشت پشت به میز تحریری نشسته بود. گویی با حالت خاصی نگاهش مي کرد. ترسی بی جهت وجودش را فرا گرفت!
-آه خدایا، این امکان ندارد!
در کنار تصویر نقاشی شده اش، چند دختر با لباسهای بلند پشت به او ایستاده بودند. کمي غیرعادی و ترسناک به نظر مي آمد.
اما آنها که بودند؟ چرا پشت به تابلو ایستاده بودند؟ هر چه فکر کرد چیزی دستگیرش نشد.
آیا این تصویر خودش بود؟ آن چند دختر، با اینکه پشت به تابلو ایستاده بودند اما احساس مي کرد که همه آنها را مي شناسد!!
نقاشی حالت عجیبی داشت. زن درون تابلو به طرز دهشت آوری نگاهش مي کرد. لباس سفید و آن چشمان غریب و پرسشگر. گویی هر آن امکان داشت خودش از تابلو بیرون بیاید. شاید سؤالی داشت که مي خواست از او بکند.
باد با زوزه های دردناکش دل و جانش را لرزاند. موهایش پخش شدند. آب گلویش را به زور قورت داد. به نفس نفس افتاد.
-اما... اما... این امکان ندارد... این نقاشی...!!
خندید. دستش را روی دهانش گذاشت. سرش را تکان داد.
-آه خدای من... خدای من... باید از فروشنده درباره این تابلو سؤال کنم. این زن خیلی شبیه من است، اما نه، این خود منم. چه موقع؟ کجا؟ چرا خودم یادم نمي آید؟
تصمیمش را گرفت. مي خواست هر طور شده راز این چشمها و لباسهای سفید را دریابد. انگشتان لاغرش را به دسته گهواره  قفل کرده بود. گویی جرأت رفتن به داخل مغازه را نداشت. برای لحظه ای چشمانش را بست. در فکر فرو رفت. مي خواست صحنه و زمان این نقاشی حیرت آور را به خاطر آورد. چیزی یادش نیامد.
- باید بفهمم. باید بفهمم.
چشمهایش را با هراس گشود. نگاهش را دوخت به ویترین مغازه. وحشت تمام وجودش را فرا گرفت. چیزی را که مي دید باور نمي کرد! اثری از تابلو نبود! این سو، آن سو... همه جای ویترین کثیف و بزرگ مغازه را نگریست. چیزی نیافت. وحشت کرد. تا خواست در را باز کند به ناگاه در به سمت داخل کشیده شد. زنی بلندقامت و لاغراندام در حالی که روسری قرمز رنگی به سر بسته بود، از مغازه بیرون آمد. پالتوی کهنه و مندرسی به تن داشت و در زیر بغل، تابلوی بزرگی که در روزنامه ای پیچیده شده بود به همراه داشت. نیم نگاهی به او انداخت و بلافاصله به سمت خیابان رفت. گویی همان تابلو بود با همان قطع و اندازه!!
-آه خدای من این زن... این زن تابلوی مرا خریده. خانم... خانم کجا مي روید بایستید این تابلو متعلق به من است این نقاشی..!!
زن بی توجه به فریادهایش سوار بر ماشینی شد. صدای گاز دادن ماشین و دور شدنش قلبش را به درد آورد. با کفشهای پاشنه بلند و مشکی اش به سمت خیابان دوید! وحشیانه فریاد مي زد. مي خواست هر طور شده مانع رفتن زن شود،  اما فریادش با زوزه رقت انگیز باد در آمیخت. انگاری که نه فریاد و نه ناله ای از گلویش بیرون آمده باشد.
نالان و مضطرب به سمت مغازه رفت. وارد مغازه شد. پیرمردی قوزی پشت میزی نشسته بود. تا او را دید سرش را به نشانه احترام تکان داد.
-ببخشید آقا... این تابلو...
-کدام تابلو؟
لبش را گزید. آب گلویش را به زحمت قورت داد. گفت: همین تابلو که تا چند لحظه قبل پشت ویترین بود.
-آه بله خانم... پیش پای شما خانمي آن را خرید و رفت.
-بله... بله مي دانم من مي خواستم آن را از شما بخرم. آن زن که بود؟
-یک مشتری فقط همین!! مثل شما از تابلو خوشش آمد. پول خوبی هم برایش داد!!
اما این تابلو از کجا آمده بود؟
-آه خانم محترم من نمي دانم من فقط فروشنده هستم،  شاید از یکی خریده باشم!!
ولی گویی فروشنده متوجه شباهت او با نقاشی درون تابلو نشده بود. زن خواست چیزی بگوید، اما پیرمرد نگاههایش را از او دزدیده بود. شروع کرد به ورق زدن دفتر کهنه اش. گویی دیگر رغبت حرف زدن نداشت. صدای کفشهای پاشنه بلند زن سکوت مغازه را درهم شکست. با ناامیدی از مغازه بیرون رفت. باد زوزه مي کشید و فریاد مي کرد. دکمه های پالتویش را بست. دستش را روی دسته گهواره گذاشت و با لبخندی تلخ نگاهش را به گهواره خالی دوخت.

صفحه 7-- 5 بهمن 87

پَر

شاپور جورکش

 

 

درخت های سربریده


ادامه نوشته

صفحه 7--28 دی 87

 

همنوایی سه نوزاد
محمدرضا آل ابراهیم – استهبان
«-بعد از هشت سال، با هزار نذر و نیاز و دکتر و دوا، این دخترِ من صاحب اولاد شده، نذار رو سیاه بشم، خدا رو سفیدت کنه!»
«-چند دفعه بگم خانم، تا 80000 تومان وجه نقد ندهید دست به دخترت هم نمی زنم!»
«-آخه من چه طوری 80000 تومان پول، این هم در این نیمۀ شب، جور کنم!»
«-این مشکلِ خودتان است، به من هیچ ربطی نداره!»
«-خدا را پیشِ چیشات بیار و این بچه را آزادش کن!»
«-خدا  به جای خودش محفوظ، ولی من 24 سال درس خوانده ام حالا بیام محضِ رضای خدا کار کنم!»
«-خُب چه اشکالی داره، محضِ رضای خدا کار کن».
«-اشکالش اینه که محض رضای خدا کار کردن برای من نان و آب و آپارتمان نمیشه».
«-نان و آب که خدا روزی رسونه، آپارتمان هم یه جورایی درست میشه».
     «-من تا این کلۀ سحر بیدار نه ایستاده ام که با تو یکی به دو کنم»
    این را گفت،  در را بست و رفت.
صدای چند نفر از زنان جوان که فریادهای دلخراش می کشیدند به گوش می رسید.زنان روستایی هاج و واج مانده بودند و نمی دانستند چه کار کنند. جیغ دخترشان که برمی خاست، چُرتِ آنان می پرید و به هوا پرتاب می شدند و صورت خود را می کندند. جا به جا کارتن پهن کرده بودند و زیر درختان و کف گذرگاه حیاط بیمارستان، کفش ها را زیر سرشان گذاشته و از خستگی ولو شده بودند.
هر از گاهی، در نیمه شیشه ای زایشگاه که از آن پشت، هیچ چیز دیده نمی شد جز نور رنگ و رو رفته یک مهتابی که آن هم از بس بر آن چشم دوخته شده بود ملال آور و کسالت بار به نظر می رسید، باز می شد و صدایی بر می خاست که فرضاً: «همراه خانم فلانی؟!»
و این همراه بود که دلش کنده می شد. بین مرگ و زندگی دست و پنجه نرم می کرد. دختر یا عروسشان در داخل بود و می نالید و
 می تابید و همراهان در بیرون، ساعتی صد بار زنده و مرده می شدند.
از این که نمی دانستند در آن «تو» چه می گذرد بیشتر دلشوره داشتند. تشخیص سالم بودن، مردن و یا پول خواستن هر صدایی که بلند
می شد، مشکل بود. تا پرستار جمله اش را تمام نکرده بود همه به نوعی آویزان بودند. چه آن که نام بیمارش را شنیده بود و چه آن که هنوز از سرنوشت مریضش خبری عایدش نشده بود.
من هم جزء همین کسان بیرونی بودم. زنم در حالت وضع حمل بود و نمی دانستم چه کار کنم. البته چون از قبل می دانستم که این خانم دکتر، 80000 تومانی است، آن پول را به هر طریقی که بود فراهم کرده بودم و به دستش داده بودم و خیالم از این بابت راحت بود. فقط از این که نمی دانستم زن و بچه به دنیا نیامده ام چه سرنوشتی را دنبال می کنند،
در هول و ولا بودم.
پرستاری به نقل از خانم دکتر، نامی را بر زبان راند و گفت: «80000 تومان بده که زنت در حالت بحرانی به سر می برد».
غرور این مرد روستایی بیش از آن بود که به التماس بیفتد. فقط گفت: اگر جسارت نیست برای من زحمت گرفتن یک شماره آژانس تلفنی را بکشید».
پنج دقیقه ای بیشتر طول نکشید که یک تاکسی تلفنی آمد. راننده اش
 را می شناختم. رضا اقتداری از دوستانم بود. این مرد روستایی را سوار کرد. نزدیکی های سحر برگشتند. گفتم: رضا چرا این قدر طولش دادید؟
گفت: به رودبال رفتیم. پول که نداشت، سه تا میش از خانه اش در آورد و همان نیمه شب به در خانه ای رفت و در زد و گوسفندان را فروخت و 80000 تومان گرفت و آمد.
در شیشه ای با یک دسته کلید کوبیده شد. شبحی از پشت شیشه های
 مشجر پدیدار گشت. گویی موجودی موهوم از اعماق تاریخ به جلو می آمد و هر لحظه تکامل می یافت و تکه های مخلوط شده شبح، به صورت هیئت آدمی نمودار می گشت. در باز شد. مرد روستایی سلامی کرد و 80000 تومان را به دست خانم دکتر داد. او بی درنگ به شمارشش پرداخت. همه اسکناس ها، هزاری بود. آنها را از 75 به بعد با ملایمت رد می کرد. هم چنان که به شماره 80 می رسید لبخندی هم چاشنی شماره ها می کرد. به پایان که رسید دهانش به اندازه پهنای صورتش گشوده شد و پول را تا زد و در جیب روپوش سفیدش گذاشت. به نیم ساعت نرسیده بود خبر آمد که همسر این مرد رودبالی پسری زاییده است. مرد رودبالی به جای صدای بع بع گوسفندان، در این کله سحر صدای «اوهه اوهه»ی نوزادش را می شنید.
معصومه - زن من - هر چه التماس کرده بود که: خانم دکتر والله این دختر زبان بسته را هم نجات بده او دارد از درد به خودش
می پیچد! به خرج دکتر نرفته بود که نرفته بود. حتی معصومه دسته چِکَش را در آورده بود و گفته بود: من کارمندم و این هم چک کارمندی، هر مبلغی که دوست داری بنویس و این نوزاد را رها کن. کلید این قفس در دست شماست. می توانید به راحتی این پرندۀ بدون بال و پر را نجات دهید.در پاسخ با عصبانیت شنیده بود که: خانم فقط پول، پول، پول من جز پول نقد هیچ چیز دیگری را نمی شناسم! و معصومه با خود زمزمه کرده بود که: ای الهی سرت بخوره تا این قدر پول پول پول نزنی. تو با پول همین مردم به دانشگاه رفته ای و مدرک گرفته ای. درست است که زحمت کشیده ای و عمر و جوانی ات را روی درس و مطالعه سپری کرده ای ولی این که رسم روزگار نیست. ناسلامتی تو هم انسانی. تو هم خواهر و مادر و زن برادر و زن دایی و عمو داری. درست است که هنوز بچه نداری و بخت با تو یار نبوده و شوهری تو را برنگزیده است یا خود نخواسته ای و یا از زور زشتی...
   معصومه دنباله حرفش را خورد و با شکم پرش از تخت پایین آمد و در شیشه ای را باز کرد و گفت: جلیل برو از این بر و اون بر 80000 تومان جمع کن که این خانم دکتر می خواهد این دختر نازنین را پرپر کند.من یک لحظه نفهمیدم چه می گوید گفتم: ما که 80000 تومان داده ایم.بعد حالیم کرد که چه می گوید. سرم از بی خوابی و اضطراب در حال دَوران بود. هنوز معصومه از جلو در عقب نرفته بود که صدای خانم دکتر بلند شد: همراه خانم فلانی، وضع دخترتان وخیم است اگر پول ندهید جان هر دو در خطر است.زن روستایی گفت: چه خاکی به سرم بریزم. من مال این جا نیستم از «رونیز پایین» آمده ام. سر زمین پات چغندر می کردم که خبرم دادند. فقط سه هزار تومان برای روز مبادا قایم کرده بودم همین است که آورده ام.
آن گاه دست کرد تا از گوشه چارقدش باز کند و به خانم دکتر بدهد. دکتر دست های پینه بسته و زمخت زن را که دید اخم کرد و روی برگرداند و گفت: همین که گفتم.
انگشتان زن روستایی به دنبال این بی اعتنایی دکتر بر گره نیمه باز چارقدش ماسید. با نگاه حسرت باری گفت: پس تکلیف من چیست؟
دکتر گفت: یا پول، یا ببرش به شیراز!
زن روستایی که گویی راه تازه ای برای مشکلش گشوده شده بود، گفت: باشه دکتر جان باشه، می برمش شیراز!
دکتر گفت: از نظر من اشکالی نداره که ببریدش به شیراز ولی باید رضایت نامه بدهی.
زن روستایی گفت: باشد برای رضایت نامه هم باید پول بدهم؟
   دکتر گفت: نه پول نمی خواهد بدهی ولی این را بدان که تا گُرده* هم نمی رسید زیرا هر دو تلف می شوند.
من بیش از این ایستادن را جایز ندانستم با موتور قراضۀ بدون چراغی که داشتم حرکت کردم و با این که می دانستم هنوز همه در خوابند به در خانه چند تا از دوستان و نزدیکان رفتم و با هزار مکافات 80000 تومان را فراهم کردم و آوردم و به زن روستایی دادم و او هم در زد و خانم دکتر هم هر چه به شمارش 80000 نزدیک تر می گردید لبخندش پر رنگ تر می شد. نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که صدای بچه دختر این زن روستایی با بچه من ترکیب شد و همراه با صدای بچه آن مرد رودبالی، هارمونی زیبای زندگی را نواختند. بانگ بلند خروسهای همسایه نوید بامداد را نشانی می داد.
* * *
دکتر فتانت منتقل شد و به جایش دکتری آمد که از انسانیت چیزی کم نداشت. از هیچ بیماری پول دریافت نکرد و بر هیچ مریضی خرده نگرفت و همراه هیچ مریضی را خوار و خفیف نکرد و از حقارت بیزار بود و مناعت طبعش سر به آسمان می سایید.
   مردم کم کم خشونت ها و بدرفتاری های خانم دکتر فتانت را به بوتۀ فراموشی می سپردند که خبری از فیروزآباد برخاست: «خانم دکتر فتانت به ضرب دشنه ای از پای در آمد»
گویا همین مسئله دریافت 80000 تومان را هم در آن جا اعمال می کرده است تا این که به مردی از ایل قشقایی برخورد می کند که پس از همه التماس ها موفق نمی شود که خانم دکتر را راضی کند تا قبل از آوردن پول همسرش را زایمان کند. حتی سبیلش را هم گرو می گذارد و مورد پذیرش قرار نمی گیرد. در فاصله ای که به دنبال فراهم کردن پول بوده است، همسر و فرزندش در اثر درد زایمان، این جهان را ترک می کنند. خبر به گوش مرد می رسد. به جای پول با یک دشنه به سراغ خانم دکتر می رود و چون او را موجب مرگ همسر و فرزندش
 می دانسته است به راحتی دشنه را در قلب خانم دکتر فرو می کند.

* گرده= روستایی در 15 کیلومتری باختر استهبان

معترض
نسیم آل ابراهیم - استهبان
شلنگ آبش را جمع کرد. خنکای صبحگاهی همراه با بوی خوش خاک مرطوب، روح را نوازش می داد. پایین پاچۀ شلوارش خیس شده بود و ریش ریش های شلوار، روی زمین کشیده می شد. به درون مغازه رفت. روی پیت حلبی نشست و دمپایی پلاستیکی را از پا درآورد و تکان داد. دمپایی را روی گونی مویزها گذاشت تا خشک شود. دست به بالای سر برد و رادیو را روشن کرد. خش خش رادیو نگاهش را به آن سمت برگرداند. با چشمان ریز به گود نشسته به دنبال موج رادیو می گشت.
-سلام آ جواد.
-هوم
-دستت درد نکند که پیاده رو را شستی.
مرد رد شد و رفت.
صدای رادیو صاف شد و واضح به گوش رسید. به دنبال گونی به انتهای مغازه رفت. باید شلغم ها را روی آن پهن می کرد. گونی انجیر را جابه جا کرد. موشی از زیر آن در رفت. چشمان جواد گرد شد و لب کجش به خنده واگشت. دو سه گونی را برداشت و کنار ترازو به زمین گذاشت. دبه شیرۀ انگور پر از مگس های چسبیده به آن را با پا هل داد تا راهی باز شود و بتواند بادام ها را بردارد. با برداشتن گونی بادام از بلندی، وسایل درهم و برهمی که بر روی هم چیده شده بود؛ ریخت. کیسه کشک به پایین سرید و روی زمین پخش شد.
-اِ... لعنتی این کجا بود که ریخت؟!
با دستانش کشک ها را از روی زمین پر از خاک و خاشاک و مو و خرده ریزه های کارتن جمع کرد. با بی حالی، فوتی می داد و درون کیسه می ریخت. هر دفعه لبه آستین بدون دکمه اش به صورتش می خورد و او را جری تر می کرد.
-آ جواد؛ نه خسته؛ سلام علیکم.
-هوم... چه می خوای؟
-هیچی، داشتم رد می شدم... چه می کنی کف دکان؟
-هوم... هیچی، می بینی خب!
-راستی انار ایج هم داری؟
-ها! ته کارتن پشت دری نگاه کن.
مرد خم شد. پشت در آهنی بدون شیشه که با حلب، جای شیشه ها پر شده بود را نگاه کرد.
-این که شده رب انار.
-نمی خوای بهونه نگیر. برو برو!
-حالا چرا جر می شوی، آ جواد؟!
جواد دوباره به کار خود پرداخت. آفتاب از پشت درخت، سر برآورده بود و پیاده رو کم کم خنک می شد. گونی ها را برداشت و یکی یکی در دو طرف پیاده رو پهن کرد و اول شلغم و بعد انجیر و بادام و انارها را روی آن ریخت و درون دکان رفت.
زنی که چادر مشکی نخ نما شده ای بر سر داشت، لبه چادر را به دندان گرفته بود؛ خجالت زده و آرام جلوی ترازو ایستاد.
-سلام، گل گاوزبان نمی خوای؟
-نه خواهر خودمون خیلی داریم.
-تازه از کوه چیدیم؛ همین صبحی.
-نه خواهر این جا نیایستید.
-تو را به خدا بخر؛ پولش لازمِ لازم.
-لااله الاالله می گم برو.
-جون هر که دوست داری ازم بخر.
-خب ببینم چه قدر است؟
-یک د و منی چیدم.
جواد بقچه را باز کرد و به گل ها دست کشید و روی ترازو گذاشت.
یک وزنه دو کیلویی و یک وزنه یک کیلویی و یک سنگ گرد و دو تا شمع موتور روی ترازو انداخت و گفت:
-چهار کیلو یک چی کمتر.
زن با نگاهی ناباورانه گفت:
-بیشتر است.
جواد بقچه را پیچید و جلوی زن انداخت.
-من که از اول گفتم نمی خوام.
زن دستپاچه شده گل ها را از روی زمین برداشت.
-نه، باشه هر چی بگی.
-نه، دیگه نمی خواهم خواهر.
تو را به خدا هر چی بگی، باشه قبول دارم.
او با اکراه دست برد و بقچه را برداشت و گل ها را درون پلاستیک چرکمرده ای ریخت و از درون حلبی زیر ترازو پول زن را داد و گفت:
-تازه صد تومن اضافه تر دادم.
زن به پول ها نگاهی انداخت. تعجب کرد ولی دیگر جای هیچ صحبتی نبود. بقچه را برداشت و رفت.
بوی انار له شده سرتاسر محوطۀ جلو مغازه را فرا گرفته بود. باید
 سریع تر آنها را می فروخت. به بیرون رفت و شروع کرد به داد زدن:
-بدو انار ایج... بدو انار ایج...
کسی رد شد و قیمت شلغم را پرسید. جواد جواب داد، پیرمرد معترض شد:
-به این له شدگی؟! چه قدر گران می دهی!
جواد هوم هوم کرد و غر زد. پیرمرد رد شد و رفت.
خانمی آمد:
-آقا تخمۀ هندوانه دارید؟
جواد یک چشمش را بست و با آن یکی سر تا پای خانم را برانداز کرد. از این که چنین مشتری دارد تعجب کرد. سریع به ته مغازه رفت و پلاستیک تخمه را آورد. خانم دو دانه برداشت و شکست و گفت:
-بی زحمت دو کیلو بدهید. کیلویی چند است؟
جواد خوشحال شد و هیچ نگفت. پلاستیکی برداشت و در آن ریخت و سنگ یک کیلویی، نیم کیلویی با دو تا شمع موتور انداخت و وزن کرد و به خانم داد و گفت:
چهار هزار و دویست تومان.
-مگر کیلویی چند است؟
-دو هزار تومان.
-پس چرا بیشتر می دهی؟
-برای اینکه چربید. مگر نمی بینی که آن طرف سنگین تر است.
خانم پول داد و رفت. جواد خنده ای کرد و پول را درون حلبی انداخت. از ته دل ذوق کرد. سر را که بالا کرد آ سید احمد را دید.
-سلام آسید.
-سلام علیکم آجواد. کار و بار چه طور است؟
-نمی گردد، آسید.
-ولی خوب مشتری داری.
-نه آسید، چیزی نمی خرند.
-همیشه و همه حال شاکر پروردگار باش. نیکوکاران در بهشت ابد متنعمند (ان الله برار فی نعیم)
-آسید شاکر هستیم.
-مرحبا، مقربان درگاه الهی در بهشت از چشمه تسنیم می نوشند
 (و مزاجه من تسنیم)
جواد خندید و دندان های ریز و زردش نمایان شد.
-خدا نگهدار آجواد
دست خدا به همرات.
جواد چشمش افتاد به نیسان آن سوی خیابان که کاهو داشت. بلند شد. کمی پول از حلب زیر ترازو برداشت. به جیب شلوارش که زیر پیراهن بلندش پنهان بود چپاند. دمپایی را پیش پا انداخت. ماشین ها به سرعت می گذشتند و خیابان شلوغ بود. جواد سرش را پایین انداخته بود و پیش خود می گفت: اگر کیلویی پنجاه تومان بدهد می خرم اگر نه نمی خوام.
همین طور که پیش می رفت صدای وز وز شدید موتوری او را به خود آورد. تا سر را بالا کرد موتور هوندا با سرعت به او خورد. دمپایی پلاستیکی اش به گوشه ای پرت شده بود.  خون جواد روی سفید آسفالت را رنگین کرده بود.

؀ بɢҜ/ ˘ �� همراه خانم فلانی، وضع دخترتان وخیم است اگر پول ندهید جان هر دو در خطر است.زن روستایی گفت: چه خاکی به سرم بریزم. من مال این جا نیستم از «رونیز پایین» آمده ام. سر زمین پات چغندر می کردم که خبرم دادند. فقط سه هزار تومان برای روز مبادا قایم کرده بودم همین است که آورده ام.
آن گاه دست کرد تا از گوشه چارقدش باز کند و به خانم دکتر بدهد. دکتر دست های پینه بسته و زمخت زن را که دید اخم کرد و روی برگرداند و گفت: همین که گفتم.
انگشتان زن روستایی به دنبال این بی اعتنایی دکتر بر گره نیمه باز چارقدش ماسید. با نگاه حسرت باری گفت: پس تکلیف من چیست؟
دکتر گفت: یا پول، یا ببرش به شیراز!
زن روستایی که گویی راه تازه ای برای مشکلش گشوده شده بود، گفت: باشه دکتر جان باشه، می برمش شیراز!
دکتر گفت: از نظر من اشکالی نداره که ببریدش به شیراز ولی باید رضایت نامه بدهی.
زن روستایی گفت: باشد برای رضایت نامه هم باید پول بدهم؟
   دکتر گفت: نه پول نمی خواهد بدهی ولی این را بدان که تا گُرده* هم نمی رسید زیرا هر دو تلف می شوند.
من بیش از این ایستادن را جایز ندانستم با موتور قراضۀ بدون چراغی که داشتم حرکت کردم و با این که می دانستم هنوز همه در خوابند به در خانه چند تا از دوستان و نزدیکان رفتم و با هزار مکافات 80000 تومان را فراهم کردم و آوردم و به زن روستایی دادم و او هم در زد و خانم دکتر هم هر چه به شمارش 80000 نزدیک تر می گردید لبخندش پر رنگ تر می شد. نیم ساعتی بیشتر طول نکشید که صدای بچه دختر این زن روستایی با بچه من ترکیب شد و همراه با صدای بچه آن مرد رودبالی، هارمونی زیبای زندگی را نواختند. بانگ بلند خروسهای همسایه نوید بامداد را نشانی می داد.
* * *
دکتر فتانت منتقل شد و به جایش دکتری آمد که از انسانیت چیزی کم نداشت. از هیچ بیماری پول دریافت نکرد و بر هیچ مریضی خرده نگرفت و همراه هیچ مریضی را خوار و خفیف نکرد و از حقارت بیزار بود و مناعت طبعش سر به آسمان می سایید.
   مردم کم کم خشونت ها و بدرفتاری های خانم دکتر فتانت را به بوتۀ فراموشی می سپردند که خبری از فیروزآباد برخاست: «خانم دکتر فتانت به ضرب دشنه ای از پای در آمد»
گویا همین مسئله دریافت 80000 تومان را هم در آن جا اعمال می کرده است تا این که به مردی از ایل قشقایی برخورد می کند که پس از همه التماس ها موفق نمی شود که خانم دکتر را راضی کند تا قبل از آوردن پول همسرش را زایمان کند. حتی سبیلش را هم گرو می گذارد و مورد پذیرش قرار نمی گیرد. در فاصله ای که به دنبال فراهم کردن پول بوده است، همسر و فرزندش در اثر درد زایمان، این جهان را ترک می کنند. خبر به گوش مرد می رسد. به جای پول با یک دشنه به سراغ خانم دکتر می رود و چون او را موجب مرگ همسر و فرزندش
 می دانسته است به راحتی دشنه را در قلب خانم دکتر فرو می کند.

* گرده= روستایی در 15 کیلومتری باختر استهبان

 

صفحه 7--21دی 87

گچ را بخور


حمیدرضا ایروانیان

اول پاییز آن سال درنهایت شگفتی برفی زیبا از آسمان غم گرفته شهر جنوبی ما بارید! آن هم چه برفی! دانه های سفید و زیبایش از آسمان روی زمین پخش مي شدند و زمین سیاه و سرد آن سال را سفید و زیبا کردند. این برف بی موقع و زیبا شاید تنها چیزی بود که موقع رفتن به مدرسه خنده را بر لبانم نشاند. زیبا بود و فراموش نشدنی. اما برف آن سال دوام چندانی نداشت، چون روزهای بعد همه آن برفها به ناگاه آب شدند. گویی که از ابتدا هیچ نبود و هیچ نیامد و مردم هم خیلی زود ماجرای برف آن روز را به دست فراموشی سپردند.
سه سال گذشته بود و چهارمین سال نیز فرا رسید. آن سال او معلم ما شده بود. خانمي میانسال و زشت رو که حتی با اینکه سالیان زیادی از عمرش مي گذشت، ولی هنوز مجرد بود.
معلم جدید با رفتار زننده اش آن سال را برای من سیاه و نفرت انگیز کرد. نمي دانم چرا از همان اوان سال با من رفتار مناسبی نداشت. گویی که از چهره ام و یا رفتارم و یا شاید هم از گوشه نشینی و کم حرف زدنم بدش مي آمد. نمي دانم. اما از زمانی که قدمهای کوچکم را داخل کلاس او گذاشتم ثانیه های آن پاییز و زمستان را برایم مثل زهر تلخ و کشنده کرد.
زنگ با شدت هر چه تمامتر به صدا در آمد و همه بچه ها به یکباره روی خط های سفید رنگ حیاط بزرگ مدرسه ایستادند. مدیر مثل هر سال با همان کت پارچه ای سبز رنگ و بزرگش و عینک ته استکانیش بالای سکوی صورتی رنگ حیاط مدرسه ایستاد. صدایش مثل همیشه بود. محکم، سرد و
بی رحم! به نظر پیرتر و خشن تر شده بود. مثل همیشه سرش را به این طرف و آن طرف مي چرخاند و به جای خوشامدگویی مستبدانه ما را تهدید مي کرد که این مدرسه نمونه است، هر کسی درس نخواند و یا بخواهد نظم مدرسه را بهم بزند پرونده اش را زیر بغلش مي گذارم و اخراج مي شود، به آن بچه هایی که تازه به مدرسه آمدند هم مي گویم که فکر نکنند آنها را زیر نظر ندارم!!
صدایی که همیشه مرا مي ترساند، ناراحتم مي کرد و وحشتی بی جهت را در دلم به جا مي گذاشت! بدین ترتیب آغاز سال تحصیلی با نوید روزهای پر هراس برای من شروع شد.
فکر کردم که کس دیگری را مي گوید، اما وقتی که اسمم را صدا کرد قلبم به یکباره از جا کنده شد. خود را از نیمکت کهنه کلاس بیرون کشیدم و با اینکه ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود، به سمت تخته سیاه کلاس پیش رفتم. ایستادم. به صدای قلبم که با شدت زیادی مي تپید گوش فرا دادم. سرم گیج رفت. ولی باید خود را نگه مي داشتم. با اینکه مي دانستم او با من ابداً میانه خوبی ندارد، اما به خودم گفتم: نه اینها همه اش تخیلات من است، او چکار به من دارد. این همه آدم، مگر مریض است که فقط انگشت روی من بگذارد!
ولی این حرفها از ترس و دلهره من نسبت به او نمي کاست. در افکار خود غوطه ور بودم. ناگاه صدای معلم را شنیدم که گفت: گچ را بردار.
مثل سربازی فرمانبردار اطاعت کردم. نگاهی به مسئله انداختم، چشمانم به یکباره سیاهی رفت. چون چیزی از مسئله نفهمیدم! دستم همانجا روی صورت مسئله خشک شد و با گچ به تخته سیاه فشار آوردم، ولی جز نقطه ای سفید کوچک چیز دیگری نتوانستم بنویسم.
ترق ترق. صدای کفشهای پاشنه بلند معلم که به طرفم مي آمد را مي شنیدم. قلبم به شدت مي تپید. ناخودآگاه چشمان هراسانم را به چشمانش دوختم. کشیده ای محکم جواب نگاههایم بود.
به سمت میز خود رفت. در جا خشکم زد. به نفس نفس افتاده بودم. هر وقت او به طرف میزش مي رفت یعنی اینکه به دنبال شلنگ زمختش مي گشت. نمي دانستم چه کار باید بکنم؟ حتی التماس هم بلد نبودم که التماسش کنم. مي بایست منتظر مي ماندم که ببینم چه اتفاقی مي افتد. ولی از بخت بد هیچ معجزه ای رخ نداد! چون لحظه ای بعد دستهای کوچکم که آغشته به گچ سفید بود زیر ضربه های شلنگ معلم کبود و قرمز شد. اما گویی این کار او را راضی نمي کرد، چون با دستهای استخوانیش چندین و چند بار به صورت زرد و نحیفم سیلی زد. معلم جیغ مي کشید و دندانهای بزرگش را دائماً به من نشان مي داد. گویی که مي خواست نفرتش را هر چه بیشتر به من نشان دهد. باز صدای جیغ معلم بلند شد که «چرا تو درس نمي خوانی؟ خنگ خدا، زود باش همین گچ را بخور، تو لیاقت کلاس درس را نداری!!»
صدای قرچ قرچی از دهانم خارج شد. گچ را با هراس خوردم. با حیرت نگاهم کرد. انگاری باور نمي کرد که من این کار را بکنم. فریادی کشیده و کشیده ای دیگر مهمانم کرد. گفت: «تف کن. چرا گچ را مي خوری؟ از امروز دیگر حق نداری روی آن نیمکت بشینی! جای تو پیش همان عقب مانده است حسن را مي گفت! تنها پسر عقب مانده کلاس که گویی فارغ از دنیای بی رحم ما مي بود.
نگاهی به سرتا پای او انداختم. مثل همیشه ژاکت بافتنی بلند سبزرنگ و شلواری گشاد و قهوه ای پوشیده بود با چشمان ورقلمبیده و دهانی نیمه باز...!!
«یک، دو، سه» این شماره ها انگاری متعلق به حسن بود!! همیشه این شماره ها را با خود تکرار مي کرد: «یک، دو، سه». تنها همکلاسی عقب افتاده ام که هنگامي که روی سنگفرشهای ترک خورده مدرسه قدم برمي داشت بی توجه به تمسخر دیگر بچه ها دائماً مي گفت: «یک، دو، سه»
روزی را که به مدرسه آمد هیچگاه فراموش نمي کنم. همراه با زنی آمد. اما به نظر مي آمد مادرش نبود، چون بسیار جوان و زیبا بود. دست او را محکم در دستش گرفته بود. گویی که نمي خواست به این راحتی رهایش سازد. مدیر مدرسه با کت بلند و سبزرنگش انتهای پله ها ایستاده بود و آنها را خیره نگاه مي کرد، اما به نظر مي آمد مدیر زیر بار نمي رفت.
-نه خانم چه مي گویید؟ جای او که اینجا نیست! باید ببریدش مدرسه استثنایی.
-اما او عقب افتاده نیست! فقط ساکت و مظلوم است.
-بروید خواهش مي کنم، وقت مرا بیش از این نگیرید!
بسته ای پول روی میز پخش شد. مدیر از پشت عینک بزرگش در حالی که اخمهایش را درهم کرده بود پولها را مي نگریست! پولها را جمع کنید و خودتان وسیله ای برای آزمایشگاه مدرسه بخرید.
معلم فریاد کشید و گفت: حواست کجاست؟ زود باش وسایلت را جمع کن و پیش همان عقب مانده بتمرگ.
با چشمانی گریان و با دستهای قرمز در حالی که سوزش شدیدی در دستهای کوچکم احساس می کردم به سمت نیمکتم رفتم و وسایلم را جمع کردم و به آخرین نیمکت، کنج دیوار، آنجایی که پسرک بی خبر از همه جا نشسته بود، رفتم. بیچاره حتی از چیزی سر در نمي آورد! انگاری نمي دانست که اصلاً چه اتفاقی افتاده است؟ وقتی من را دید با چشمهای از حدقه در آمده اش و در حالی که نفسهای بدبویش را به صورتم مي دمید به من نگاه مي کرد، اما در دل کوچکم غوغایی به پا بود و انگاری با هیچ آبی خاموش نمي شد! آن دم به خودم گفتم: آخر چرا او این رفتار را با من مي کند؟ من که عقب مانده نیستم، او حق ندارد با من این رفتار را بکند.
ولی انگاری این حرفها را فقط در دلم مي توانستم بگویم، چون کسی نبود که به فریادم برسد!
حسن را صدا کرد، اما او مات و مبهوت با دهانی نیمه باز نشسته بود و معلم را خیره نگاه مي کرد. صدای ترق ترق کفشهای پاشنه بلندش در گوشم پیچید. برای لحظه ای نفسم را در سینه حبس کردم. بالای سرم ایستاده بود، گفت:
حسن مگه با تو نیستم پاشو بیا پای تخته!!
کنار رفتم و او بی آنکه حرفی بزند به سمت تخته سیاه رفت. کمرش را قوز کرده بود! کنار تخته سیاه ایستاد. معلم گفت:
گچ رو بردار و هر چی میگم بنویس.
گچ را برداشت.
-بنویس 2، نوشتی؟ خب حالا یه بعلاوه بگذار.
اعداد را بسیار بزرگ و مضحک نوشت، فریاد معلم بلند شد!
- خاک بر سرت اینها چیه که داری مي نویسی؟
ولی انگاری داد و فریاد بیهوده بود اما نمي دانم چرا باز ادامه داد.
-زیر بعلاوه (+) یه 2 دیگه بگذار.
و گذاشت!!
-حالا بگو ببینم جمع این دو چند میشه؟
مثل مجسمه ای همانجا ایستاده بود و حرکتی نمي کرد. همه خندیدند حتی معلم هم خندید به جز من. با اینکه مي دانست او چیزی نمي فهمد اما نمي دانم چرا او را پای تخته سیاه آورده بود.
زنگ مدرسه به صدا در آمد. هنوز روی نیمکت خود نشسته بودم و با چشمانی اشکبار تخته سیاه را نگاه مي کردم. بچه ها با هیاهوی بسیار کلاس را ترک گفتند، داشتم دستهای کوچکم را به هم مي فشردم. گویی که دیگر تحمل این وضع را نداشتم. خسته، پریشان و غمگین از بی توجهی خیلی ها. اما او هم هنوز کنار من نشسته بود و در حالی که نفس های بدبویش را به صورتم مي دمید به من نگاه مي کرد. نگاهی به او انداختم. با دهان نیمه باز، مات و مبهوت و چشمانی که انگار غمي در آن لانه کرده بود، داشت نگاهم مي کرد! گویی که مي خواست به من چیزی بگوید اما چه چیزی؟
با بغض به او گفتم: مي خوای بری خونه؟
و او آرام و مظلوم در جوابم گفت: ها!!
بلند شدم و خود را به دیوار خاکستری کلاس چسبانیدم. آرام بلند شد. ناگاه چشمم به لباسهای گران قیمت و نو او افتاد. چشمانم را بستم که رفتنش را نبینم! یعنی دنیای من با دنیای او یکی بود؟ داشتم دیوانه مي شدم. به خودم گفتم: اما شاید معلم راست مي گفت شاید دنیای من با او یکی است!
احساس ضعف شدیدی مي کردم. صبح که از خانه بیرون زدم صبحانه درستی نخورده بودم. آن موقع دلم مي خواست که پولی داشتم و چیزی مي خوردم. ناخودآگاه و با تصور یافتن چند تومانی دست در جیبهای کوچکم کردم، ولی جز خرده های نان خشک دیروز چیزی نیافتم!! دوباره نشستم و سرم را آرام روی میز کهنه مدرسه گذاشتم. همانجا خوابم برد.

 

 

 

 

قصۀ عشق


سعیده مشکسار

قناری در قفس چوبی آواز می خواند و نجار پایه های یک صندلی کهنه را با نوای پرنده تراش می داد. او عاشق قناری و چوب بود. چوب که می دید انگار روان اجدادش را دیده باشد ناگهان اختیار از کف می داد. او گاه حتی از شدت هیجان راه نفسش بند می آمد و تا هنگامی که از میان تکه پاره های چوب، شیئی زیبا در نمی آورد آرام نمی گرفت. اشیایی که انگار دست نجار نیرویی مرموز و خارق العاده در آنها می دمید.
 همان طور که پایه های صندلی را می تراشید صدایی نازک او را به سمت خود کشانید: ساز هم تعمیر می کنید؟ ساز!
نجار چشمانش را ریز کرد و به دختر دقیق شد. ریش های انبوهش پر از خرده های چوب شده بود. نجار ساز را در دستانش زیر و بالا می کرد که حس کرد نیرویی غریب از ساز به بدنش راه می یابد. همان احساسی که آدم هنگام لمس کردن اشیاء دست ساز نجار دچار آن می شد. سراسر جان نجار مملو از اندوه و شوق شد. آرام گفت: چه ترک عجیبی! این ترک را چطور و کی برداشته؟
دختر گفت: نمی دانم این ساز سابقاً متعلق به مادرم بوده. هنگامی که دختر دستش را تکان داد و گفت: آه نمی دانم! نجار یکدم حس کرد انگار یک پری یا یک روح در مقابلش بالهای خود را تکان می دهد. بعد آرامتر گفت: این ترک آزارم می دهد. شاید اگر محو شود بتوانم زیباترین نواها را از این ساز در بیاورم. نمی دانم چرا گاهی عمیق می شود و روحم را خرد می کند. اصلاً ترک که نباشد روح من و مادرم آرام می گیرد و یکی می شود.
نجار انگار لال شده بود. حیرت و اندوهی که از ساز به او منتقل شده بود وصف ناپذیر بود. از شوق می خواست بال در آورد و خود را به در و دیوار بکوبد.
آوای قناری بر حس او می افزود. سرانجام دو کلمه سر هم کرد و از دهانش بیرون فرستاد: «فرصت می خواهم!» و از فردا به جان ساز افتاد.
اما هر چه بیشتر تلاش می کرد کمتر به نتیجه می رسید و سردرگم تر می شد. دختر هر روز با شوق به سراغ ساز می آمد و نجار را بهت زده تر و از خود بیخودتر می کرد. دختر بی ساز بر می گشت و نجار مملو از شوق و اندوه در جای خود فرو می رفت. سابقاً نجار عروسکهای چوبی رقصانی ساخته بود که آن قدر نرم و چابک می رقصیدند که بیننده تصور می کرد عروسکها، پری هایی کوچولو از جنس گوشت و دارای روح می باشند. اما اکنون در کار رفع شکاف سادۀ یک ساز درمانده بود. هر ترفندی به کار می برد، ترک پر که نمی شد هیچ عمیق تر هم می شد.
سرانجام روزی درمانده شد. سر قناری فریاد زد: تو دیگر نخوان، آواز که می خوانی شکاف ساز عمیق تر می شود.
او متقاعد شده بود که شکاف گوشۀ پایینی ساز یک شکاف عادی نیست. همچنین بی ساز زندگی برایش بی رنگ می شد. قابهای کنده کاری شده و میز و صندلی های نیم تراشیده و تصویرهای چوبی نیم کارۀ سفارش مشتریان گوشۀ مغازه روی هم تلنبار شده بود. هر روزش در انتظار دیدار دخترک به سر می برد. دختر به امید زدن نوایی تازه با سازی بی شکاف روزها به سراغ نجار می رفت. نجار روز به روز افسرده تر می شد و ساز دردش دوا نمی شد. انگار جان نجار را می خواست و دختر با ساز همدست بود. سرانجام دختر ساز را طلب کرد. گویی جان نجار را خواسته باشد. نجار مدتهای مدید همدم درد ساز شده بود. حالا بی ساز چه کند؟
بالاخره دختر را روی چهار پایه ای نشاند و بعد از لحظاتی سکوت ناگهان شروع کرد به سر دادن آوازی که هرگز پیش از آن نخوانده بود. آواز که اوج می گرفت، جان نجار را زیر و بالا می کرد. قناری با هوش تمام به آواز سحرانگیز نجار گوش می داد. آواز نجار شباهت بسیار به شوق و اندوهی داشت که از دست زدن ساز به آدم دست می داد. دختر هم بی اختیار شروع کرد به زدن ساز. ساز با آواز کاملاً همراه و همپارچه بودند. هر چه نوای آن دو اوج می گرفت، انگار شکاف ساز محو و محوتر می شد و سبکبالی آن دو بیشتر. تا جایی که حس می کردند در فضایی آکنده از عطر و عود به پرواز در آمده اند.
* * *
از سرانجام دختر و نجار هیچ کس آگاه نیست. بعضی ها می گویند هر گاه از  دم دکان بستۀ نجار بگذری صدای آوایی حزین همراه با سازی مرموز که انگار پنجه های پریان بر آن کشیده می شود، می شنوی که رهگذران را بر جا میخکوب می کند. همچنین معروف است که باد این نوا را به جاهای دیگر و پیش کسانی که از جنس ما نیستند می برد.
خیلی ها هم می گویند محال است صدای ساز و آواز کلبۀ انتهای جنگل، متعلق به پیرزن و پیرمرد ساز زن و آوازه خوانی نباشد که همۀ جوانیشان را از غم یکدیگر به سر رساندند. گفته شده از صدای ساز و آوازشان پرندگان و پیچک های وحشی جنگلی در اطراف آنها جمع می شوند.

صفحه 7--14 دی 87

 

ننۀ ناصرالدین شاه
نمایشنامه در یک پرده
محمدرضا آل ابراهیم - استهبان 
چند زن، در همسایگی هم، در ته یک کوچه، بر روی زمین نشسته اند
 و ضمن تعریف کردن، رویۀ گیوه هم می بافند. آمنه با بچۀ بغل از خانه شان بیرون می آید:
-این بچۀ منو نگه دار تا من برم دکتر.
کدام دکتر؟
-دکتر ارتوپدی.
دکترِ چه؟
-دکتر استخوان، دکتر احمد پناهیان.
ها! دکترِ خودمان!
-دکترِ خودمان دیگه چه صیغه ایه؟
دکترِ خودمان، دوستِ پسرم.
-به! مگه دکتر پناهیان با پسرت دوسته؟
به به! کجای کاری!
ننۀ محتقی دو انگشت اشاره اش را در هم گره کرد و نشان داد و گفت:
     این طوری!
-به حقِ چیزای نَشنُفته.
تقصیری نداری، روزی که محتقی ما با آقای دکتر همکلاس بود تو این جا نبودی.
-خُب نبوده باشم، گاهی اسم دکتر نمی آوردی که!
سلطنت که در کنار اینها نشسته بود و رُوار ور می چید، گفت:
ننۀ محتقی درست میگه. اینا خیلی با هم خوبند. بچه که بودند با هم درس می خواندند و بزرگتر که شدند همراه هم رفتند به دانشگاه مشهد. احمد رشتۀ دکتری قبول شد و محتقی رشتۀ گلکاری.
-من که باورم نمیشه.
ننۀ محتقی ابروها را در هم کشید و صورتش را به جلو آورد و گفت:
    باورم نمیشه چیه دختر. صد دفعه بیشتر تو همین خونۀ خودمون خوابیده. با محتقی خودم هیچ فرقی نداشت. عین پسر خودم. هر چه بود با هم می خوردن. جدا و سوای بینشان نبود. با هم می رفتن مدرسه و با همم می اومدن.
-می خواین بگین یعنی دکتر پناهیان می آمده تو این کوتوکِ شما؟!
    ها بله، نگاه حالاش نکن که مُشالا هزار مُشالا برو و بیایی داره و توی مطب میشینه و هزار تا مریض دعاگوش هسن.
-آدم ساده ای گیر اُوردین و سر به سرش میذارین.
پاشو! پاشو! دیمنه گری در نیار.
-والله من دیمنه نیسم، اما این حرفای شما نزدیکه دیمنه ام کنه.
بی خود. اصلاً فکر کن که ما این حرفا همین طوری سرهم بندی می کنیم، ئی خُب جایی برای دیوانه شدن نداره.
ننۀ علی اکبر گفت:
این آمنه تقصیری نداره. از وقتی که عروس ما شده و اومده تو این کوچه، این حرفا به گوشش نخورده.
ننۀ محتقی سوزن رُوار ورچینی را از روی چارقدش به داخل موها فرو برد و سرش را خاراند و گفت:
آمنه جان، مادر شوهرت درست میگه. خیلی چیا هست که تو نشنفته ای. مثلاً متحقی ما که درسش تموم شد و رفت تو اداره، یک ماشین پیکانی خرید. همین آقای دکتر از رو ماشین بچۀ ما رانندگی یاد گرفت. الهی شکر. هر روز سوار می شد و تا یاد نگرفت ول نکرد. الان همین ماشینی که آقای دکتر سوار میشه و من نمی دونم اسمش چیه، میلیون ها تومن قیمتشه. الهی شکر تا چیش دشمن بشه کور.
آمنه حالتی کودکانه پیدا کرد و پرسید:
محتقی شما هم سوار ماشین آقای دکتر شده؟
ننۀ محتقی:
عجب سؤالی می کنی دختر؟ محتقی ما؟ محتقی ما مگه ئی توقعات داره؟! محتقی ما دکتر را مث تخم چیشاش دوست می داره! مگه برای ماشینشه که باهاش دوسته؟
آمنه:
نه همین جوری پرسیدم.
ننۀ محتقی بی توجه به حرف آمنه:
به! تو چه فکر کرده ای؟ محتقی ما رفت سر کار، اول انتقالش دادند به تهرون. اون جا خونه گرفت. این دکتر این قدر بامعرفت بود که هرگاه می خواست بره مشهد یا از مشهد برگرده حتماً سری به محتقی می زد و یکی دو روز پهلوش می موند تا طفلکی بچۀ من تو شهر غربت دلتنگی نکنه.
صدای گریۀ بچۀ آمنه بلند شد. آمنه بچه اش را از ننۀ محتقی گرفت و زیر سینه اش خواباند تا به او شیر بدهد:
ئی قد حرف زدیم که نفهمیدم کجا هستم.
ننۀ علی اکبر رو به عروسش کرد و گفت:
بد نیس ئی چیا رو بدونی. تو جوونی و خیلی مونده که مزۀ سرد و گرم روزگار بچشی.
ننۀ محتقی آهی کشید و گفت:
آمنه جان، همین خوبه که هوشیاری. همه چی رو خوب دریافت می کنی.
     آمنه:
هر چه دارم از شماها دارم.
رو به بچه اش کرد و خواست سینه اش را از دهان او بگیرد که بچه نالۀ خواب سر داد. آمنه می دانست که تا چند دقیقۀ دیگر به خواب
 می رود. به آهستگی گفت:
اگر مهره های گردنم درد نمی کرد خوب بود.
ننۀ محتقی:
بچت رو بسپارش به من، بلند شو برو دکتر.
آمنه:
دیگه کم کم داره به خواب میره.
ننۀ محتقی:
راستی، دکتر میری ئی دفترچۀ منم از تو مجری خونه مون بردار و ببر برای آقای دکتر، سلامش برسان و بگو ننۀ محتقی گفت الهی قضات بوسونم، زانوم درد می کنه. هر دکتری میرم افاقه نمی کنه و دستش مث شما خوب نیست؛ از همون داروهایی که برام می نوشتی حالام بنویس.
آمنه:
من روم نمیشه باید خودت باشی.
ننۀ محتقی:
چه خودم باشم؟! دکتر مث بچه مه.
آمنه:
مث بچت هم که باشد، باید خودت باشی تا بفهمه که چه دردی داری.
    ننۀ محتقی:
مگه من می تونم با ئی پا دردی که دارم پاشم بیام اونجا؟! دکتر با درد من آشناس، سالهاست که می دونه زانوم درد می کنه. اون موقا که هنوز مطب نداشت و به خونه مون می یومد برام دارو می نوشت. خیلی داروهاش خوب بود.
آمنه:
شما سلام و علیک دارین و دوست و آشنا هسین، من روم نمیشه.
ننۀ محتقی:
روئی که نمی خواد دختر، ئی طور دکتری کم پیدا میشه.
آمنه:
ببخشیدا! ببخشیدا! هر چی هم که شما بگین، من نمی تونم.
ننۀ محتقی:
من نمی تونم کدومه؟ تو برو اون جا. فقط اسم ننۀ محتقی بیار، دیگه کارت نباشه.
آمنه:
من نمی تونم.
ننۀ محتقی با تعجب پرسید:
چرا نمی تونی؟ مگه چه طور شده؟
آمنه در حالی که بچه اش را یواش از روی زانو به زمین سراند تا مبادا بیدار شود، گفت:
از شما چه پنهان، خدا وکیلی پول ندارم، خودتان هم دیدید که همین پول ویزیت خودم هم قرض کردم و رفتم نوبت گرفتم.
ننۀ محتقی که گویی تازه متوجه قضیه شده بود کمر راست کرد و گفت:
    به، مگه دکتر اهل ئی حرفاس؟! خجالت بکش دختر. اگه پول هم بدهی قبول نمی کنه!
ننۀ علی اکبر لب به خنده گشود و با شوخی گفت:
پس این همه درس خونده و زحمت کشیده و دکتر شده تا برای ننۀ محتقی نسخۀ مجانی بنویسه؟!
ننۀ محتقی:
دست شما درد نکنه، دست شما درد نکنه، ننۀ علی اکبر، هر که ندونه تو که خوب می دونی!
سلطنت:
شوخی کرد بابا حرفی که نزد.
ننۀ محتقی:
می دونم که شوخی کرد، آدم باید یک حرفی بزنه که بِگُنجه.
سلطنت رُوارش را در پشت گوش با سوزن به چارقدش زد و چشمانش را برای رفع خستگی از هم دراند و گفت:
حالا چه اشکالی داره که پول ویزیت بدهی به آمنه، اگر گرفت که هیچی، اگر نگرفت، برات برمی گرداند.
ننۀ محتقی:
پول هم دارم. ایناهاش! [گوشۀ چارقدش را نشان می دهد] ولی عمداً نمی دم. هم این که دوست پسرم هست و حق بر گردن هم داریم. دوم این که مگر نمی دانی که او طرفدار ضک و ضعفاست. یادت رفته چقدر از دکتر شریعتی تعریف می کرد. یادت رفته که
می گفت در مشهد شاگرد شریعتی هستم. یعنی میگی همۀ اون حرفا رفته و جاشو پول گرفته؟
آمنه:
شاید؟!
ننۀ محتقی:
خجالت بکش!
آمنه:
چشم!
ننۀ محتقی:
پاشو، یالا، پاشو، دفترچۀ منم بردار و برو.
آمنه پا به پا کرد و به حرف در آمد:
کاشکه خودت هم می یومدی هر چه فکرش می کنم می بینم از من ساخته نیس.
ننۀ محتقی:
ای بابا، ای بابا، تو هم با این کم رویی ت. لا الله الا الله دختر جان، چه برات بگم. همین قدر بدان که ما خیلی خیلی دوستیم. به عروسیش دعوت شدیم و با چه عزت و احترامی ما را بالای مجلس نشاندند. این از این. تو اسباب کشیش همۀ دوستاش اومدن و نگذاشتند دست به سیاه و سفید بزند. همه چی از طبقۀ  دوم پایین آوردند و گذاشتند تو کامیون. تازه همراه کامیون هم رفتند به اهواز تا مبادا ملالی به دل دکتر بنشینه. همۀ چیاش را گذاشتند سر جاش و اومدن... دیگه چه برات بگم؟! پاشو برو که حوصله ام و سر بردی!
آمنه در تاریکی می لغزد و صدای باز و بسته شدن در مجری را در می آورد. از تاریکی برمی گردد. دستی بر گردنش گرفته است و در دست دیگرش دفترچۀ بیمۀ ننۀ محتقی.
من رفتم، والله حواستون به این بچۀ من باشه.
همگی زنان:
برو خدا نگهدار، حواسمون هس!
نور پروژکتور همراه با گام های آمنه به سمت راست صحنه در حرکت است. صدای همهمۀ بیماران و توپ و تشر ویزیتور از ضبط صوت بلند است که:
به نوبت، به نوبت، بفرما بنشین.
صدا ملایم و محو می شود. انگشتی بر در تلنگر می زند. نور پروژکتور بر آقای دکتر که گوشی بر سینه اش آویزان است و پشت میز به انتظار بیمار نشسته است، تابیده می شود. کت و شلواری سرمه ای رنگ پوشیده و بر پیراهن سپیدش کراباتی به رنگ گیلاس جا خوش کرده است. موی سیاه و مجعدش برق می زند و از همیشه پرتر به نظر می آید. بالای سر دکتر تابلویی است که با خط خوش نستعلیق بر آن نوشته شده: دکتر احمد پناهیان (فوق تخصص ارتوپدی)
آمنه نزدیک می شود. دکتر با دست اشاره می کند:
بفرمایید! چه مشکلی دارید؟
آمنه روی صندلی جای می گیرد:
آقای دکتر، از گردن عاجزم.
دکتر شادمانه قدم برمی دارد و با دقت بیمار را معاینه می کند. با خوشحالی برایش نسخه می نویسد و می گوید:
آرتروز گردن دارید. همۀ این داروهایی که نوشتم مصرف می کنید. اگر این نکاتی که به عرض رساندم رعایت کنی خوب خوب می شوی، اما اگر مراقب نباشی شاید از این هم که هستی بدتر شد. خیلی باید مواظب باشی. آمنه در فکر گفته های آقای دکتر نبود. با خودش کلنجار می رفت که آیا دفترچۀ ننۀ محتقی را به دکتر بدهد یا نه؟
دکتر که متوجه پریشانی خاطر بیمارش شده بود گفت:
مشکل دیگری دارید؟
آمنه با خودش کنار آمد و به یاد حرفهای ننۀ محتقی افتاده بود که چه دکتر مهربانی. از آن حالت خجالت و کمرویی بیرون آمد. نسخه اش را از دست دکتر گرفت ولی هم چنان ایستاده است.
دکتر:
چرا ایستاده ای؟ چه فرمایش دیگری داری؟
آمنه دل به دریا زد و دفترچۀ ننۀ محتقی را به آقای دکتر داد و گفت:
    ننۀ محتقی خیلی سلام رساند و گفت دکتر جان! برای زانوهام که درد می کند دارو بنویس.
چهرۀ دکتر دگرگون شد. از جای برخاست و دفترچه را به طرف آمنه پرت کرد و گفت:
ننۀ محتقی مگه ننۀ ناصرالدین شاه است که دستور می دهد!

سکه
مریم مقصودی (رؤیا)
...آخرین سکه 10 تومانی را توی پلاستیک انداخت و با ناراحتی روی موکت پهن شده کف اتاق دراز کشید و به سفیدی سقف نگاه کرد. با سر انگشتهایش شقیقه اش را خاراند و به فکر فرو رفت. الان 275 تومن دارم. اگر امشب 25 تومن از بابا بگیرم میشه 300 تومن. اون موقع می تونم یه تفنگ آبی بخرم و بعد لبخندی روی لبهای نازکش آمد و با خوشحالی از جا بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. مادر با دیدن او سری تکان داد و گفت: بدو علی... زود برو از همسایه چند تا سیب زمینی بگیر و بیار...
علی با چشمان درشتش به مادر زل زد و پرسید: 25 تومن به من میدی؟
مادر همانطور که نمک را توی ظرف می ریخت
 اخمی کرد و گفت: من میگم سیب زمینی بگیر تو میگی پول بده... بدو برو ببینم!
   علی از خانه بیرون رفت و چند دقیقه بعد با چند دانه سیب زمینی وارد اتاق شد. سیب زمینی ها را روی زمین گذاشت و با لحن آرامش گفت: 25 تومن به من میدی؟
مادر چاقوی کوچکی را از توی صندوق چوبی گوشه آشپزخانه برداشت و بدون مکث پوست سیب زمینی ها را گرفت. علی کنار مادر ایستاد و به دستهای مادر نگاه کرد و دوباره سؤالش را تکرار کرد. مادر سیب زمینی های خرد شده را توی ظرف ریخت و گفت: الان بابات میاد... خدا کنه نون هم بخره!
علی نگاهی به سفره خالی گوشه آشپزخانه انداخت و گفت: برم از همسایه بگیرم؟ مادر چشم غره ای به او رفت و گفت: نه پاشو برو بیرون، بذار به کارم برسم!
علی سرش را پایین انداخت و رفت و توی اتاق نشست. نگاهی به ساعت دیواری انداخت و بعد به مادر که چادر سفیدی را سرش کرد و از خانه بیرون رفت. بالش کوچکی را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و چشمهایش را بست.
صدای پدر را شنید که می گفت: علی... بابایی.... مگه نمی خوای غذا بخوری؟ چشمهایش را باز کرد و به چشمان پدر نگاه کرد. لبخندی زد و آهسته گفت: پول داری بابا؟
پدر دست توی جیب پیراهنش کرد و 25 تومن به او داد. علی با خوشحالی پول را گرفت و از جا بلند شد. پلاستیک پولهایش را برداشت و از خانه بیرون زد. صدای مادر را شنید که بلند گفت: کجا میری؟ مگه نمی خوای غذا بخوری؟
    به سر کوچه رسید. نفس نفس می زد. زنگ سفید کوچکی را چند بار فشرد و چند دقیقه بعد پیرمردی در را باز کرد.
علی با دیدن پیرمرد لبخند زد و با عجله گفت: می خوام یه تفنگ آبی بخرم.پیرمرد غرولندی کرد و کمی عصبانی گفت: چه قدر پول داری؟ علی پولهایش را به او نشان داد و گفت: 300 تومن. پیرمرد سری تکان داد و گفت: کمه... تفنگ آبی 450 تومن شده!! و در را بست! علی به در بسته شده خیره ماند و چند دقیقه بعد آرام و آهسته به طرف خانه حرکت کرد.

 

صفحه 7--7 دی 87

 

پرستوی سفید*
امین فقیری

یک گاری در جاده ای مهجور که زن و مردی روستایی کنار یکدیگر نشسته اند. زن گره روسری را به علامت غصه ای طاقت فرسا باز کرده است. دختری اندوه زده آن پشت خوابیده است. هر بار که زن و مرد عابری را می بینند، نشانی پرستوی سفیدی را می گیرند که گفته اند هر صد سال یکبار در آن حوالی دیده می شود.
من نمی دانم در فکر دختر جوانی که آن پشت خوابیده است، چه می گذرد. دختری با پوشش سیاه، لاغر. در صورتش فقط چشمها نمود دارد که درشت است و خسته، اما روبروی من تختی است که روی آن مردی پشتش را به دیوار زده و دو زانویش را در بغل گرفته است. هر شب و روز یکی پهلویش می ماند. عصر که دهنه اسبهای نامریی را به دست می گیرد یک نفس تا صبح می راند و صورت حیرانش را این سو و آن سو می چرخاند. روی دو درخت گردوی پیر که از پنجره پیداست، پر است از چلچله، مثل پشنگه های رنگ سیاه. مادر که کنار پنجره است می بیند تمام پرستوها سفیدند، اما سر که بر می گرداند همان پشنگه های سیاه رنگ به همه جا می ماسد.
دنبال فرصتی هستم که به مرد لاغر و پژمرده بگویم که هر کس پرستوی سفید را ببیند، دختر از اندوه و بیماری نجات پیدا می کند. برای پرستوی سفید که مرد و زنی وجود ندارد. لابد بالهایش را روی زخمی که در کشاله رانش است می کشد و زخم التیام پیدا می کند. بهترین تشبیهی که به خاطرم می رسد اینکه زخم به چشم درشت گاو می ماند- وغ زده- پرخاشجو. زخمی که رگه های خونی به سوی مرکز آن کشیده شده است. هر وقت کناره هایش را می چینند و
می خواهند پانسمان را عوض کنند پایش می پرد. انگار که بخواهد کسی را بزند یا توپی را شوت کند.
می گویم: تو که می گویی چیزی حالیت نمی شود؟!
- نه، اصلاً احساس درد ندارد.
- پس چرا پایت می پرد.
- نمی دانم حتماً به عصب فشار می آید.
- خوب این نشانه امیدواری ست، نیست؟
شانه نحیفش را بالا می اندازد و می گوید: کار من از امید و ناامیدی گذشته است.
بعد آهسته می گوید: مگر خدا نمی دانست که من دو تا دختر کوچک دارم.
***
بعدازظهرها قیامتی می شود، مال روستایی هستند که اکنون جزء شهر است. اما اسم، همان اسم قدیر است. زنش در سکوت فقط شربت درست می کند و به دیدارکنندگان تعارف می کند. شاید در طول زمان ملاقات، یکی دوبار هم در چشمان هم خیره نشوند. چشمان زن آفتاب خورده است. رنگ عجیب و غریبی دارد. در نهایت شاید بتوان گفت روزگاری سبز بوده است و پوست صورت که رنگ خاک برشته است، اما در عمق چشمها، رگه های اندوه و حسرت پیداست. مرد ازدخترهایش چیزی نمی پرسد. زن هم چیزی نمی گوید. معلوم نیست چند ساله هستند، زن پشت سر دیگران خودش را مخفی می کند. وقتی ساعت ملاقات تمام می شود حس می کنم اتاق از خفگی نجات پیدا می کند، اما یکی پهلویش می ماند. پدر قدش بلند است، پیر، اما راست قامت؛ حس احترامی نسبت به او تمام وجود آدم را فرا می گیرد. حرف که می زند همان چیزی را می گوید که باید بگوید. به گونه ای پسرش را بغل می کند که هیچ لطافتی در آن نیست. چهره پسر از درد درهم می رود. آخر مرد مرتب دلش می خواهد از تخت پایین بیاید و با عصای چرک مرده خود راه برود. وقتی پیرمرد زانو می زند تا بند کفشهای ورزشی پسرش را ببندد، دستانش می لرزد. نمی دانم. به نظرم می رسند که انگشتها گریه می کنند. چون دو پا فلج است، نمی تواند سرپایی بپوشد.
همراه پدر طول راهرو را طی می کنند. همه احوالش را می پرسند. مثل اینکه قبلاً در آشپزخانه بیمارستان کار می کرده است، پرستارهای با سابقه او را می شناسند. گاهی اوقات با او شوخی هم می کنند.
برای مادر ندیدم این حرفها را بزند، اما دو برادرش که می آیند وقتی او را بغل می کنند تا از تخت پایین بیاورند یا سرجایش بخوابانند، خیلی آهسته که من نشنوم می گوید: پدر مرا زجر می دهد. استخوانهایم را می شکند.
برادر که سینه ستبری دارد، قوی و چهارشانه است. هیچ نمی گوید یعنی نمی داند چه جوابی بدهد. دخالت می کنم:
- پدرت چند سال دارد؟
- هفتاد سال.
- او می ترسد که از دستش رها شوی.
- گونی سیب زمینی را همین طور بلند می کنند.
نگاهم به دو درخت گردوی دیرسال می افتد که از پنجره پیداست. نه پرستوهای سیاهی روی شاخه ها نشسته اند و نه پرستوی سفیدی که هر صدسال یکبار پیدا می شود.
با برادرها راحت تر است. بیشتر به حرفهایش گوش می دهند. عادت کرده اند که روی حرفش حرف نزنند. ترحم است. این طور می اندیشم. از او قطع امید کرده اند. احساسم می گوید پدر و مادر چنین فکری ندارند. فکر می کنند این هم پاره ای از سرنوشتشان است که این طور خودش را نشان داده است.
- چرا باید این طور بشود؟
به من نگاه می کند، از فرصت استفاده کرده است. هیچ کس در اتاق نیست غیر از من و او.
- خوب بعضیها سرنوشت عجیبی دارند.
- سرنوشت گند!؟
سکوت کردم. حرفش درست بود. گاهی اوقات کلمات خاصیت خود را از دست می دهند.
- نگاه کن. چاه کنده بودیم، جلو دکان از پانزده متر بیشتر، ظهر تمام شد. قرار بود مقنیها فردایش بیایند برای دیوار چینی و سرش را بپوشانند. خود من دوبار بچه ها را از سر چاه دور کرده بودم، اما صبح تاریک و روشن که می خواستم بیایم بیمارستان، افتادم توی چاه. گیج بودم. حتماً قندم افتاده بود، نمی دانم. نمی دانم چقدر بیهوش بودم. از درد بیهوش شده بودم و از درد به هوش آمده بودم. فریاد کشیدم. ناامید شدم. امیدوار شدم. یکی می گفت بلندتر داد بزن، یکی
می گفت فایده ای ندارد تا مقنیها بیایند مرده ای. صدها بار فریاد کشیدم. شاید فکر می کردم که دارم فریاد می کشم. در داد و بیدادهای خودم خفه شده بودم.
چشمانم که باز شد روی تخت بیمارستان بودم. دکتر دو مهره از ستون فقراتم را عمل کرد. فلج شدم. خودش با کلام خودش گفت که من فریب ارتوپد را خوردم، باید لگن خاصره ات را عمل می کردم.
حالا پایم زخم می شود، حالیم نمی شود. قندم رسیده بود به هشتصد که آوردنم بیمارستان. مات به او نگاه کردم.
- چرا می گویند مرگ چیز بدی است. آن هم برای من، گونی سیب زمینی.
گفتم: همه تو را دوست دارند.
گفت: همه دارند خدا را شکر می کنند که این بلا سر خودشان نیامده، ترحم می کنند.
گفتم: این طور نیست.
گفت: زنم می ترسد در چشمانم نگاه کند. موقع ملاقات خودش را مشغول می کند تا وقت بگذرد. انگار اینجا مجلس روضه خوانی است، برای همه شربت درست می کند. یک جایی می ایستد که من درست نبینمش. از بچه هایم برایم حرف نمی زند. هیچ نمی گوید. پدرم ازش راضی است. می گوید: زنت مثل اسب در باغ کار می کند.
گیج بودم، حتماً قندم افتاده بود. وگرنه ده بار از کنار چاه رد شده بودم.
گفتم: وقتی می خواهد اتفاقی بیفتد، همه چیز جور می شود.
- وقتی چشمانم را باز کردم توی قبر بودم، تاریک. رفته رفته بوی نم خاک را شنیدم. دیدم دندانهایم از سرما به هم می خورد. آن وقت فهمیدم که زنده هستم. درد آن قدر بود که دیگر نفهمم کجایم بیشتر درد می کند. به زحمت سرم را گرداندم. شاید غلتیده بودم. یک دایره نورانی- آن دورها- انگار خورشید. تعجب کرده بودم چرا که این خورشید نوری ندارد. چرا همه جا تاریک است؟ آنجا فقط به قبر فکر می کردم. حتماً کفن پیچ هم شده بودم. کاش هیچ وقت مرا پیدا نمی کردند.
دنبال نگاهم می گشت. فکر می کرد او را نمی بینم. فکر می کرد از نعمت شنوایی محرومم.
گفت: چرا مرگ برای بعضیها این قدر آسان است؟
می خندد.
- حاجی خرسند، شب مهمانش بودیم. شام خورد کنار سفره دراز کشید. انگار صدسال توی این دنیا نبود.
پدر گفته بود، اگر نروم تا یک ماه دیگر نوبت آبم نمی شود، آن هم دراین خشکسالی. نمی دانم چرا هر وقت او را می بینم، یادم به درخت سپیدار می افتد، راست قامت. از همانها که وقتی آفتاب طلوع می کند و نسیم ملایم برگها را می رقصاند، یک طرف برگها نقره ای به نظر می رسند و طرف دیگر سبز تیره. سپیدار که شاخه های تردی دارد، چرا پسرش از دستهای استخوانی اش شکایت دارد.
گفت: من هیچ گاه سیب زمینی نکاشته ام، من باغدارم، من گونی سیب زمینی را بغل نزده ام.
پدر نفهمید که چرا این سؤال را از او کردم، اما پسر چرا. نگران شد. فکر کرد که من حرفهایش را برای پدر بازگو می کنم. پدر رفته بود. مادر به جایش آمده بود و داشت از پنجره پرستوهای سفید را می شمرد.
گفتم: من فقط می خواستم به تو ثابت کنم که همه تو را دوست دارند، مریضی تو دیگران را هم از پا انداخته است. زنت که با تو روبرو نمی شود، برای اینکه او سالم است، روی دوپایش ایستاده است، اما تو علیل شده ای. تو که ظلم دیده ای به دیگران ظلم نکن.
مادر بلافاصله صورتش را برگرداند و در چشمهایم خیره شد. بعد مات به پسرش نگاه کرد که مثل همیشه دو زانو را در بغل گرفته و چانه باریکش را روی آنها قرار داده بود.
- اگر یک وقت دل پدرت را بشکنی حلالت نمی کنم، توقع داری سرش را کنار پایت بگذارد و زارزار گریه کند؟ وقتی صبح برای ناشتایی به خانه می آید، جرأت داری در چشمهایش نگاه کن.
انگشتان استخوانی اش را در موهایش فرو برد و چند نخ از موها را دور انگشتها پیچید.
- او مرا بد قدم می داند. همیشه باعث دردسرش بوده ام.
مادر بلافاصله غرید: کجای تو بدقدم بوده. همان باغی که داشتیم، حالا هم داریم. با وجود خشکسالی، درختها خشک نشده اند. زنهایتان برایتان بچه های سالم زاییدند. برادرها، همه شغلهای آبرومندی دارند. خواهرهایت که همه به خانه شوهر رفته اند.
- و من هم که افلیجم، به حساب نمی آیم. چرا پدر وقت و بی وقت آن ماجرا را یادآوری می کند و بعد رو به من کرد و گفت: برای تو هم گفته است.
سرم را پایین آوردم. مادر می دانست که قصه تکراری است. از پنجره به درختهای بلند چنار و گردو نگریست که دست در گردن هم شده بودند. درهم تنیده و پریشان. یک نوع نور از آفتابی که پیدا نیست، روی برگهای تنبل گردو خوابیده است. هیچ پرنده ای نمی پرد. پرستوهای سفید که معلوم نیست کجا پنهان شده اند. حس می کنم زمان از رفتار باز مانده است.
گفتم: علت دیابتت را این مسئله می داند. می گوید تو به اندازه یک دنیا ترسیده بودی.
- من نترسیده بودم.
- من هم می گویم ترسیده بودی، اما ظاهرت این را نشان نمی داده. ولی روحت پریشان شده بوده. پدرت می گوید مگر آدم قحط بود که تو داوطلب شدی. درویش مارگیر آمده معرکه گرفته که گرفته. یک نفر را می خواسته که یک افعی به کلفتی یک متکا را بیندازد دور گردنش. تو پریده ای جلو.
- درویش می گفت: یک مرد توی این ده پیدا نمی شود؟
مادر گفت: تو که پانزده سالت بیشتر نبود.
- من تنها مرد ده بودم.
- اما از فردایش تو را تراشیدند. مثل نی قلیان. یک چیزی مثل خوره، گوشتهای تنت را می خورد. دکترها گفتند: تو از یک چیز، اندازه یک دنیا ترسیده ای. بیماری قند گرفته ای.
نگاهش کردم. چه مار کلفت و وحشتناکی دور گردنش بود و چه رنگ کثیف و زشت و درهمی داشت. یک آن چشمانم از ترس بسته شد.
- من نمی ترسیدم. دیدید که چند بار کله ما را بوسیدم.
حالم بد می شد.
دختر هم درخرمن جا خوابیده بود که حس می کند سینه اش سنگین است. بیدار می شود. ماری روی سینه اش چنبره زده بوده و نگاهش را صاف و سیخ به چشمهایش دوخته بوده.
از فردایش او را نیز تراشیدند. گفتند اگر دختر پرستوی سفید را که هر صدسال یکبار پیدایش می شود ببیند، بیماری اش علاج می شود. همه به او می گویند که ما پرستوی سفید را دیده ایم، اما خودش
نمی بیند. هیچ گاه نمی بیند. برای همین است که روح دختر در صحراها حیران است، اما این مادر پرستوها را می بیند. منتها نمی داند که چرا بعضی از آنها سفیدند.
* عنوان داستانی از «ایوردان ای یوکف» نویسنده بلغاری

صفحه 7--16 اذر 87



سوپی و پلیس
اثر: او. هنری
ترجمه: ابراهیم روپائی
«سوپی»(1) در حالی که روی نیمکتی در پارک میدان «مادیسون»(2) دراز کشیده بود با ناراحتی بدنش را تکان می داد. وقتی غازهای وحشی برای رسیدن به هوای گرم به سمت جنوب پرواز می کنند و هنگامی که «سوپی» با ناراحتی بدنش را روی نیمکت پارک به حرکت در می آورد، معلوم می شود که زمستان در راه است!
یک برگ خشک روی پای «سوپی» افتاد که اولین نشانه خوشامدگویی زمستان بود. این فصل برای کسانی که روی نیمکت های میدان «مادیسون» می خوابند مهربان است و قبل از رسیدن به آنها اخطار می کند که برای فصل سرما آماده شوند. «سوپی» می دانست که بایستی به زودی خود را برای زمستان آماده کند و به همین جهت بود که روی نیمکت با ناراحتی بدنش را پیچ و تاب می داد.
داشتن یک پناهگاه زمستانی برای «سوپی» آرزوی بزرگی نبود. او نمی توانست فکر مسافرت دریایی در مدیترانه، آسمان زیبای جنوب و تصویر بندر ناپل را در شبی مهتابی در سر داشته باشد. تنها چیزی که او آرزویش را داشت سه ماه اقامت در زندان جزیره بود! سه ماه خوردن و خوابیدن بی دردسر و داشتن مصاحب خوب در زندان دور از پلیس های لباس آبی برای او کاملاً رؤیای شیرینی به حساب می آمد.
سالها بود که زندان دوست داشتنی جزیره «بلک ول»(3) به خانه زمستانی او تبدیل شده بود! درست مثل همشهری های خوش شانس نیویورکی اش که هر زمستان برای رفتن به فلوریدای آفتابی و یا «ریویرا»(4) در فرانسه بلیت خریداری می کردند، سوپی نیز برای سفر سالیانه اش به جزیره تدارکی حقیرانه دیده و اکنون زمان این سفر فرا رسیده بود! شب قبل  که روی نیمکت خوابیده بود، سه شماره از روزنامه یکشنبه که زیر بدن، روی پاها و بقیه بدنش را می پوشاند، نتوانسته بود او را از سرما حفظ کند. بنابراین جزیره مخصوصاً در این وقت سال برایش جذاب بود. برای رفتن به جزیره و عملی کردن آرزویش، سوپی به فکر افتاد. راههای ساده ای وجود داشت که می توانست این آرزو را برآورده کند. جالب ترین راه، غذا خوردن در یک رستوران مجلل بود و پس از این که اعلام می کرد پولی برای پرداخت غذا ندارد، پلیس وارد می شد و او را دستگیر می کرد. سپس قاضی مهربان در دادگاه او را به سه ماه یا بیشتر حبس در زندان جزیره محکوم می کرد.
سوپی نیمکتش را ترک کرد و سلانه سلانه از میدان خارج شد و عرض خیابان را برای رسیدن به خیابان «برادوی» و خیابان پنجم طی کرد. در خیابان «برادوی» جلو یک رستوران چراغانی شده جایی که هر شب افراد پولدار با لباسهای مد روز برای صرف غذا دور هم جمع می شدند، ایستاد. او به خودش اطمینان زیادی داشت. اصلاح کرده و کتش هم مناسب بود. کراوات تمیز و سیاهی به گردن داشت که مرد نیکوکاری در روز شکرگزاری به وی بخشیده بود. اگر می توانست بدون ایجاد سوءظن خودش را به یکی از میزهای رستوران برساند موفق
می شد. آن قسمت از بالا تنه اش که از بالای میز رستوران در معرض دید بود هیچ شکی را در مغز پیشخدمت برنمی انگیخت! سوپی با خودش فکر کرد که یک اردک سرخ کرده همراه با یک نوشیدنی و پس از آن مقداری پنیر مرغوب، یک فنجان قهوه و سپس یک سیگار برگ می تواند غذای مناسبی باشد. برای سیگار برگ یک دلار کافی بود و پول بقیه غذا آن قدر زیاد نبود که مدیر رستوران را عصبانی کند و در عین حال غذا او را برای سفر به مأمن زمستانی اش سیر و خوشحال می کرد! اما تا سوپی قدم به رستوران گذاشت چشمان سر پیشخدمت به شلوار کهنه و کفش های پاره او افتاد. دست هایی قوی و آماده او را برگرداند و بدون صحبت و با شتاب او را به سمت پیاده رو هل داد و رؤیای زیبای خوردن اردک سرخ کرده بر باد رفت!
سوپی خیابان برادوی را ترک کرد. به نظر می رسید که راهش به جزیره دوست داشتنی و دلخواه از طریق پر کردن شکمش میسر نبود و بایستی برای رسیدن به آنجا فکر دیگری می کرد. در گوشه ای از خیابان ششم نور چراغ های خیابان روی ویترین یک مغازه که جنس های
 جالبی را با هنرمندی در آن چیده بود، افتاده بود. سوپی سنگی برداشت و به سمت شیشه پرتاب کرد. مردم همراه با پلیسی که در جلو آنها حرکت می کرد از گوشه خیابان برای دیدن صحنه به سمت او شتافتند. سوپی در حالی که دستهایش را در جیب داشت ایستاده بود و با دیدن باتوم برنجی پلیس لبخندی زد. مأمور پلیس با صدای هیجان زده ای از او سؤال کرد که چه کسی شیشه مغازه را شکسته است و او با حالتی دوستانه جواب داد: فکر نمی کنید که من مسئول این کار باشم؟
به ذهن مأمور پلیس نرسید که سوپی مرد گناهکاری باشد، زیرا کسی که شیشه را بشکند نمی ایستد تا با مرد قانون مواجه و درگیر شود. آنها می گریزند. در همین موقع پلیس مردی را در حال دویدن و سوار شدن به تراموا دید. در حالی که باتومش را محکم گرفته بود به دنبال آن مرد دوید و سوپی که برای بار دوم ناموفق شده بود با ناامیدی قدم زنان از آنجا دور شد!
در طرف دیگر خیابان یک رستوران خیلی معمولی وجود داشت که افراد پراشتها و کم درآمد را به خود جذب می کرد. غذاهایش پرمایه اما سوپش آبکی بود. سوپی بدون این که جلب توجه کند با شلوار پاره و کفش های کهنه اش به درون رستوران رفت. پشت میزی نشست و گوشت سرخ کرده همراه با کلوچه سیب و پنیر خورد و پس از اینکه به پیشخدمت یادآوری کرد پولی در بساط ندارد از او خواست که عجله کرده و پلیس را خبر کند، اما پیشخدمت گفت ما در اینجا به پلیس احتیاجی نداریم و سپس مردی به نام «جو» را صدا زد. دو پیشخدمت بازوهایش را گرفته و او را در پیاده­رو پرت کردند. او به آرامی بلند شد و گردوخاک لباسش را پاک کرد. دستگیر شدن غیرممکن به نظر می رسید و رؤیای رسیدن به جزیره دور از ذهن بود. پلیسی که در آن نزدیکی ایستاده بود به او لبخندی زد و به طرف پایین خیابان حرکت کرد.
سوپی قبل از اینکه دوباره اقدامی برای دستگیر شدن به عمل آورد پنج بلوک را پیاده طی کرد. اکنون فرصتی پیش آمده بود که فکر
می کرد مطمئناً موفق خواهد شد. زن جوانی در مقابل ویترین مغازه ای
 ایستاده و با علاقه به لباس ها و کفشهای داخل آن خیره شده بود و فقط چند متر دورتر پلیس درشت قامتی ایستاده و به ساعتش نگاه
می کرد. کت و کراواتش را صاف کرد. کلاهش را مرتب کرد و به طرف زن رفت. پس از سرفه کوتاهی شروع به لبخند زدن کرد و در همین حال از گوشه چشمش می دید که پلیس مواظب اوست. زن چند قدم دورتر شد و به تماشای کفش ها و لباسهای داخل ویترین ادامه داد. سوپی در حالی که او را تعقیب می کرد و در کنارش قدم می زد، کلاهش را برداشت و خطاب به زن گفت: هوای خوبی است نظر شما چیست؟ مأمور پلیس هنوز او را نگاه می کرد. تنها کاری که آن زن می بایست انجام می داد حرکت و توجه به سوی او بود و همین کافی بود که پلیس او را دستگیر کرده و به پاسگاه ببرد. زن به او نگاهی کرد و گفت: همین طور است. سوپی همراه با زن از مقابل پلیس حیرت زده رد شد و در گوشه ای از خیابان بعدی با گفتن خدانگهداری به زن، شروع به دویدن کرد. وقتی از دویدن ایستاد  به ناحیه ای خیلی روشن رسیده بود و خودش را در میان مردمی با لباس های مد روز یافت. زنان با پالتوهای پوست خز و مردان با لباسهای گران قیمت با خوشحالی در هوای زمستانی در حرکت بودند. سوپی با خودش اندیشید که چرا دستگیر شدن باید این قدر مشکل باشد و داشت نگرانی بیشتری پیدا می کرد و زمانی که مأمور دیگری را جلوی یک سالن تئاتر دید فکر دیگری به ذهنش رسید و آن این بود که شاید به وسیله رفتار زشت و ناپسند بتواند دستگیر و زندانی شود!
او در پیاده رو شروع به داد و فریاد کرد و حرفهای زشت زد و مثل افراد مست به قدم زدن پرداخت. می رقصید، آواز می خواند، عربده می کشید و هر کاری انجام می داد که مزاحمت ایجاد کند. مأمور پلیس باتومش را چرخاند. پشتش را به سوپی کرد و به مردی که در کنارش ایستاده بود، گفت: می بینی این هم یکی از دانشجویان طرفدار فوتبال است که پیروزی امروز تیمشان را جشن گرفته اند. پرسروصدا، اما بی آزار! به ما دستور داده شده که مزاحم آنها نشویم.
چون سوپی یک بار دیگر ناموفق مانده بود تلاش برای دستگیر شدن را متوقف کرد و برای فرار از سرما دکمه کتش را بست و به راهش ادامه داد. در یک مغازه سیگارفروشی، مردی خوش پوش که داشت سیگاری آتش می زد توجهش را جلب کرد. او چترش را نزدیک در گذاشته بود. سوپی داخل شد و چتر را برداشت و بیرون آمد. مرد با عجله او را دنبال کرد و فریاد زد: چتر من!
سوپی با لحنی بی ادبانه گفت:  نمی خواهی پلیس را باخبر کنی؟ درست است من آن را برداشته ام حالا اگر این چتر مال تو است چرا پلیس را با خبرنمی کنی؟  نگاه کن یکی از آنها آنجا ایستاده است.
مردی که صاحب چتر بود قدم هایش را آهسته کرد و سوپی هم همین کار را کرد. پلیس با کنجکاوی آنها را تماشا می کرد. مرد با بی اطمینانی
 گفت: خوب شما می دانید که اشتباه کردن چقدر آسان است. اگر چتر مال شماست امیدوارم مرا ببخشید. من امروز صبح آن را از یک رستوران برداشتم اگر تشخیص می دهید که این چتر مال شماست چرا... امیدوارم شما... سوپی با خشونت گفت: البته که مال من است و مرد صاحب چتر با عجله آنجا را ترک کرد!
مأمور پلیس برای کمک به دختر بلند قدی که پالتوپوست به تن داشته و قصد سوار شدن به تراموا را داشت به سوی او شتافت. سوپی از میان خیابانی که در دست تعمیر بود به سمت شمال شروع به پیاده روی کرد. او با عصبانیت چتر را به گوشه ای پرتاب کرد و کلماتی بر زبان آورد که برای مردان آبی پوش و باتوم دار پلیس چندان خوشایند نبود، زیرا او می خواست دستگیر شود اما مثل این بود که با او مانند یک پادشاه که هیچ کار خلافی را مرتکب نمی شود رفتار می شد!
پس از مدتی به خیابانی تاریک رسید که در آن فعالیتی به چشم
 نمی خورد. سپس به سمت میدان پارک «مادیسون» حرکت کرد. مثل این بود که به سمت خانه اش در حرکت است حتی اگر خانه چیزی جز یک نیمکت پارک نبود!
در یک گوشه که به طور غیرمعمول آرام به نظر می رسید، یک کلیسای کوچک و قدیمی توجه اش را به خود جلب کرد. نور ملایمی از پنجره شیشه ای آن به بیرون می تابید. شخصی در حال تمرین یک قطعه موسیقی بود که بایستی روز بعد یعنی صبح یکشنبه در کلیسا اجرا می کرد. از درون کلیسا صدای دلنواز موسیقی به گوش او می رسید. به نرده ای آهنی تکیه زد و به موسیقی گوش داد. ماه بالای سرش
 می درخشید. اکثر اتومبیل ها و مردم در آن وقت شب خیابان ها را ترک کرده بودند. پرندگان در روی درختان با سروصدا به خواب
 می رفتند. برای مدت کوتاهی آن منظره آرام و دور از هیاهو مثل حیاط یک کلیسا در دهکده ای دوردست به نظرش رسید و قطعه موسیقی که آن شخص در حال اجرایش بود او را در کنار نرده آهنی بی حرکت کرد، زیرا او با این آهنگ قدیمی زمانی که در زندگیش چیزهایی مثل مادر، گل های رز، دوستان، افکار و پیراهنهای تمیز نقش داشت آشنا گشته بود. درهم آمیختگی خاطرات جوانی سوپی و تأثیر کلیسای قدیمی، یک تحول ناگهانی و باشکوه را درون او ایجاد کرد. او در عمق ضمیرش به ژرفای ذلتی که در آن افتاده بود می اندیشید. روزهای تلف شده، خواسته های بی ارزش، امیدهای برباد رفته، فرصت های از دست رفته و آرزوهای گمشده ای که زندگیش را شکل داده بود، همه را دوباره در ذهنش بررسی کرد. احساس می کرد دلش می خواهد راه زندگیش را عوض کند. می خواست خودش را از ژرفایی که در آن سقوط کرده بود بالا بکشد. می بایست بر عادت های زشت که او را در اختیار گرفته بودند غلبه کند. هنوز زمان باقی و او در مقایسه با دیگران جوان بود.
 می خواست آرزوهای مرده اش را دوباره زنده کند و نگذارد که آنها از بین بروند. او می بایست برای یافتن کار، فردا به قسمت شلوغ شهر برود. یک تاجر ماهر قبلاً به او پیشنهاد کاری را به عنوان پخش کننده ماهی داده بود و باید او را پیدا و تقاضای کار می کرد و...
در این رؤیاها بود که تماس دستی را روی بازویش احساس کرد. به تندی برگشت و به صورت پلیسی که در مقابل او ایستاده بود نگاه کرد. مأمور پلیس از او پرسید: اینجا چه کار می کنی؟ سوپی با صداقت جواب داد: هیچ چی! اما مأمور گفت: من فکر می کنم که تو داری نقشه ای طرح می کنی تا به خانه های اطراف و کلیسا دستبرد بزنی. با من به پاسگاه پلیس بیا! صبح روز بعد سوپی جلوی قاضی در دادگاه ایستاده بود. قاضی گفت: سه ماه زندان در جزیره و سوپی بیرون برده شد!
پی نویس:
                                      1-SOAPY
  2-MADISON SQUARE PARK
3-BLACKWELL                      
4-RIVIERA                             

عقربه ها
مریم مقصودی (رؤیا)
... به ساعت دیواری نگاه می کنم. دوباره عقربه ها روی هم جفت شدند و هیچ حرکتی ندارند. به یلدا خیره می مانم که کنار پنجره ایستاده و پرده را کنار زده. باد سرد توی اتاق می پیچد. داد می زنم من سردمه... ببند این لعنتی رو!
برمی گردد و نگاهم می کند. به طرفم می آید و ملافه را تا  زیر گلویم بالا می آورد و با لحن عصبانی اش
می گوید: حالم داره بد میشه هوای اتاق گرفته!! و دوباره به طرف پنجره می رود. دستش را از لای نرده ها بیرون می برد و لبخند می زند، حسش می کنم خنکی هوا وقتی از لای انگشتهای بلندش رد می شود و خیسی کف دستهایش او را به خنده می اندازد. حسودی ام می شود حتی به باد که انگشتهایش را حس می کند. دوباره داد
 می زنم: ببندش!! عصبانی نگاهم می کند و محکم پنجره را می بندد. صدای بسته شدن پنجره توی اتاق گم
می شود. بغض می کنم و رویم را برمی گردانم. به طرفم می آید و درست کنارم می ایستد. دلم می خواهد بغلش کنم بوی تنش هوایی ام می کند! صدای زنگ موبایلش بلند می شود. گوشی را برمی دارد و به طرف حیاط می رود. درد می ریزد توی سرم و تمام تنم تیر می کشد. دوباره داد می زنم، آن قدر داد می زنم تا برگردد. به چشمهام خیره می شود. چشمهای قهوه ای او را که می بینم ناخودآگاه آرام می شوم مثل آب روی آتش می ماند. لبخند می زنم و او به طرف پنجره می رود. بدون اینکه پنجره را باز کند به خیابان خیره می شود و دوباره صدای زنگ موبایلش بلند می شود. به او خیره می شوم. با اخم گوشی را روی صندلی پرت می کند و روی مبل می نشیند. روسری قرمزش را در می آورد و دستی توی موهای طلایی رنگش می کشد. متوجه نگاهم می شود. سری تکان می دهد و آهسته
 می گوید: حیف که قهرم... وگرنه می پرسیدم از رنگ موهام خوشت مییاد؟
با لبخند می گویم: حیف که قهری... وگرنه می گفتم شدی مثل ماه!!
بلند می خندد و دوباره توی صورتش چال
می افتد. خنده ام می گیرد، اما سرفه امان خندیدن به من
 نمی دهد به طرفم می آید و کنارم می نشیند. بلند نفس می کشم با لبخند می گوید: وقتی داد می زنی سرفه
 نمی کنی که... با پشت انگشتهای باریکش آرام دستی روی صورتم می کشد. چشمهایم را می بندم تا بیشتر حسش کنم. دستهایش آرام توی موهایم کشیده می شود. آهسته می گوید: موهات بلند شده!
سری تکان می دهم. می داند چه می خواهم. صورتش را روی صورتم می گذارد. داغ می شوم و دوباره سر سینه ام
می چسبد و نفسم در نمی آید. داد می زنم، بلند بلند داد می زنم و بد و بیراه می گویم. گریه می کنم نفسم بند
می آید. ماسک اکسیژن را روی صورتم می گذارد و آن را باز می کند. انگار هوا می ریزد توی حلقم، آرام می شوم.
یلدا روی زمین می نشیند و گریه می کند! آهسته صدایش می زنم. نگاهم می کند کنارم می ایستد و ماسک را برمی دارد و خودش را محکم می چسباند توی بغلم. موهایش را می بوسم و آهسته می گویم: ببخش منو! لبخند می زند و به طرف پنجره می رود. پرده را کاملاً کنار می کشد و آن را باز می کند. هوای سرد توی اتاق می پیچد. آهسته می گویم دفعه دیگه می میرم تا راحت نفس بکشی!
با تعجب نگاهم می کند به ساعت خیره می شوم هنوز عقربه ها روی هم جفت هستند.

 

صفحه 7--6مهر87

 

دوستِ شما هم همینطوره؟
محمدرضا آل ابراهیم- استهبان
داشتم از پله های ادارۀ آموزش و پرورش بالا می رفتم
 که صدایی به گوشم خورد:
- به به! جنابِ آقا مرتضی، دوست عزیزم!
رو که برگرداندم منصورآقا را دیدم.
 سلام بر منصورآقا، کجایی بابا؟ می دونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟!
- نه به اندازۀ من، اگه بدونی چه قدر دلم برات پر می زنه.
خُب کجایی پسر؟
- زیر سایت!
اینا رو ولش کن، ببینم چه کار می کنی؟ اهل و عیالت خوبن؟ همه تون سالمید؟
- ای، بد نیست، می گذرانیم روزگار، خدا را شکر.
می دونی چه قدر وقته که ندیدمت؟!
- هَف هَش سالی میشه!
چه قدر دلم می خواست ببینمت!
- منم همین طور. می دونی، تو شهر غربت که به یاد تنگ کَرَم و شهر سون(1) می یُفتم دلم خیلی هوات می کنه! خوبیش این بود که روستاهای محل کارمان نزدیک به هم بود. چقدر با ژیانت رفتیم سرکار؟!
دو سه سالی می شد؟
- مث این که خیلی بهت خوش گذشته،
پنج شش سال مزاحمت بودم.
چه مزاحمی، تو هم حرفایی می زنی.
- نه بابا، مگه من از اون جمله آدمایی هستم که فراموش کنم؟! مگه مث آدمای این روزگارم که یک روزه بین باشم. هر روز مرا سوار ژیانت
می کردی و با هم می رفتیم. حتی برای یک بار هم که شده نگذاشتی من دست تو جیب کنم و لااقل پول یک باک بنزین ژیان تو رو بپردازم.
بابا ول کن تو را به خدا! یاد صفا و صمیمیت بچه ها
باش که چه قدر مهربان بودند و گویی اصلاً رابطۀ دانش آموز و معلمی نبود.
- آخ چه خوب گفتی. تو که انگار نه دانش آموز،
 بلکه بچه های خودت بودند. یادت رفته چقدر دوستشان داشتی؟
مثل برق گذشت.
منصور برگه ای دستش بود و دنبال اتاق کارگزینی می گشت آمده بود تا کسری امتیازات سالهایی که در روستا تدریس کرده بود را حساب کند. چند سال می شد
 که او را ندیده بودم. هر چه بود دوست قدیمی مان بود و دیدنش موجب مسرت. مگر نه گفته اند: همه چیز نواش خوب است جز دوست که قدیمی اش.
هر طور بود راضی اش کردم که ظهر برای ناهار به خانه بیاید. از او که نه و از بنده که اگر نیامدی دیگر نه من نه تو. گفت: باشه، حالا که این قدر اصرار می کنی مزاحمت میشم. گفتم بابا چه مزاحمتی؟ ئی فرمایشات نده منصورجان!
ناهارش را که خورد استراحتی کرد و از زور خستگی خوابش برد. نزدیکی های غروب بود که بیدار شد گفت: ای داد و بیداد که صد تا کار داشتم و به هیچ کدامش نرسیدم. کاش صدایم زده بودی.
گفتم آن قدر به خواب خوشی فرو رفته بودی که دلم نیامد صدات کنم.
خداحافظی کرد و رفت. از من که دور شد تازه به خود آمدم که ای دل غافل، کاش لااقل یک آدرسی از ایشان گرفته بودم.
موتورم را سوار شدم و از این جا به اون جا و از اون جا به این جا، آن قدر چرخیدم تا پیدایش کردم وگفتم: راستی منصور جان، آدرست کجاست؟
دست در جیب کرد و گفت: خوب شد که گفتی. من هم پاک یادم رفت. این شماره تلفن من در اهواز است انشاءالله تشریف بیار حتماً در خدمتت هستم.
مثل آدم هایی که از هیچ چیز سر در نمی آورند پرسیدم: چه طور از روی این تلفن، خانه ات را پیدا کنم؟ من که نمی دانم در کدام خیابانی؟
گفت: به محض این که آمدی اهواز، این شماره را بگیر، من فوراً خودم را به تو می رسانم.
با آرزویی بر دل مانده گفتم: ای کاش خانه ات نزدیک کارون باشد!
گفت: تو حالا بیا، تو حالا بیا!
گفتم: اتفاقاً برادرم کارمند شرکت نفت اهواز است، تصمیم دارم سری به او بزنم.
گفت: قدم بر چشم.
پرسیدم راستی از دوست مشترکمان اصغرآقا که در اهواز زندگی می کند خبری هم داری؟
گفت: مگه میشه بی خبر باشم. اصغر دوست قدیمی مان است اگه اصغر نبود که من در غربت دق کرده بودم.
گفتم: آدرس اش را بده به من.
گفت: تو کارت نباشه، بیا اهواز، با اصغر که به همۀ جاهای خوب اهواز رفته ایم، تو را هم می بریم.
گفتم: آدرسش؟
گفت: تو چه کار به ئی کارا داری تو فقط بیا اهواز!
                        * * *
در پایانۀ اهواز از اتوبوس پیاده شدم. آدرس برادرم را به یک رانندۀ تاکسی نشان دادم به راحتی بلد بود. چون که برادرم در خانه های سازمانی شرکت نفت می نشست.
یکی دو روزی گذشت. تلفن منصور را از جیبم در آوردم و شماره اش را گرفتم. چند تا بوق زده شد. خود منصور بود که گوشی برداشت: الو!
الو منصور جان، من مرتضی هستم. اومدم اهواز، خانه برادرم گفتم سلامی کرده باشم و حال و احوالی بپرسم.
منصور گفت: به به! به به! خوش آمدی، کجایی که بیام دنبالت؟
گفتم: خانۀ برادرم.
گفت: چرا این جا نیامدی؟
گفتم: آدرس که نداشتم.
گفت: مگر نه آن روز که در استهبان بودم آدرسم را به تو دادم.
گفتم: نه، آدرس چیزی...
حرفم را برید و گفت: اینها رو ولش کن، میام دنبالت.
گفتم: اصغر چه؟
گفت: خوب شد که گفتی، میرم دنبال اصغر و با هم میایم دنبالت.
گفتم: تا تو میری دنبال اصغر، شمارۀ تلفنش را بده تا بهش زنگی بزنم.
گفت: تا بخوام شماره بدم، رفتم دنبالش و اومدم سراغت.
پس از خداحافظی گوشی را گذاشت.
* * *
یک روز گذشت، دو روز گذشت، سه روز گذشت و خبری از منصور نشد. پیش خودم هزار تا فکر می کردم: نکنه خدای ناکرده تصادف کرده؟ نکنه مشکلی براش پیش آمده؟ نکنه اصغر رو پیداش نکرده؟ نکنه...
تا این که به شماره اش زنگ زدم. گفتند: منصورآقا نیست!
دو مرتبه و سه مرتبه باز هم گفتند: نیست!
گفتم: این منصورآقای ما را کجا می توانیم زیارتش کنیم؟
گفت: چند روز است که به بنگاه نیامده، یکی دو تا سند ماشین هم هست که باید به نام بزند، شماره تلفن منزلشان این است اگر موفق به تماس شدی بگو یک سری هم بیا بنگاه!
با خانه شان که تماس گرفتم، دخترش گفت نیست.
گفتم: خدای ناکرده بلا ملایی سرش نیامده؟
از پشت تلفن به صورت خودش زد و گفت: وای روم سیاه، یعنی میگی باکیش شده؟
گفتم: نه دختر من، فقط سؤالی کردم.
درآمد که: دیگه از ئی سؤالا نکن. تو که ما را پاک زهره ترک کردی.
گفتم: شما ببخشید فقط به منصور آقا بگویید مرتضی رفت.
* * *
چند روزی بود که به استهبان رسیده بودم. برادرم از اهواز زنگ زد که این چه دوستی است که تو داری؟
گفتم: چه طور مگه؟
گفت: از هنگامی که رفته ای روزی چند بار زنگ می زند و می پرسد مرتضی کجاست؟ هر چه
 می گوییم رفت، مرتضی رفت، مرتضی به استهبان رفت باز هم حالیش نمیشه و می گوید: مرتضی کجاست؟ قرار بود ما خدمتش برسیم.
گفتم: برادر، اگر این بار منصور زنگ زد بگو مرتضی مرد، شاید دست از سرت برداشت.
برادرم گفت: اسم مردن آوردی، یادم افتاد همین امروز سابُناتی های(2) مقیم اهواز می گفتند که اصغر، دوست برادرت در میان تسمه های کارخانه گیر کرد و مرد.

پی نویس:
1 - تنگ کَرَم و شهر سون= دو تا از روستاهای شهرستان فسا
2 - سابُنات= نام محلی استهبان است


روزی حلال
لبخند ترازوی دیجیتالی
فاطمه سلطان جلالی
از انجمن داستان نویسی نی ریز
به شهر اومده تا کشک هاشو برای خرید اول مهر بچه هاش
 بفروشه. یک راست میره نزد مشتری همیشگی. او طبق معمول میگه اولاً کشکات اون کشهای درجه یکات نیست. ثانیاً چهار کیلو و نیمه حالا میگیم چهار کیلو تو میگی کیلویی 5 تومان ولی به حساب من میشه کیلویی 4 تومان (شاید به علت پا یا پا بودن
 یا انصاف طرف باشه) چهار کیلو داری میشه 16 تومان که به عبارتی 15 تومان و قندی که بجاش بهت میدم کیلویی 800 تومان به حساب من 1000 تومان ده کیلو میشه 10000 تومن که 1000 تومن هم تخفیف میدی میشه... فروشنده حرفشو قطع می کنه میگه جنس نمی خوام به پولش احتیاج دارم.
   بقال میگه دخلم خالیه طلبت باشه.
اون میگه: با پولش می خوام برای اول مهر بچه هام کیف و کفش و دفتر و قلم بخرم.
بقال میگه: گفتم که نقد ندارم. نمی خواهی خدا حوالتو جای دیگه بده.
اون میگه: خدا میده بهترشم میده خدا کنه رزقمون همیشه دست خدا باشه نه بنده خدا...
کشکهاشو برمیداره میره یک بسته کیسه فریزر میخره اونا رو به بسته های نیم کیلویی تقسیم می کنه در مسیری پر رفت و آمد کنار پیاده رو بساطش رو پهن می کنه.
بسته های اول، دوم، سوم و الی آخر... توسط اقشار شریف جامعه از کارگر و کاسب و کارمند و معلم و ... تقریباً به راحتی و با مختصر چانه زدن هایی فروش میره آخرین بسته مانده. به رفت و آمد عابرین خیره شده که جوانی از راه میرسه خم میشه بسته کشکو برمی داره باز میکنه بزرگترین گلولۀ آن را به دهانش می زاره. مغرورانه ملچ ملوچی راه می اندازه و سر کیسه رو می بنده کف دستش میزاره تخمین می زنه.
چقدره؟
سه تومن.
قیمت نه وزنشو می گم؟
نیم کیلو
فکر نمی کنم،
مطمئن مطمئنم اگر زیاد نباشه کم هم نیست. حالا معلوم میشه، داخل سوپری بغل دستی میشه. بسته کشک را روی ترازوی دیجیتالی میذاره تکمه ها رو فشار میده. ترازو با لبخندی تمسخرآمیز عدد 695 گرم
 را نشون میده. نیم نگاهی به فروشنده می کنه گویا حدس می زنه طرف بیسواده. فوری بسته کشکو برمیداره میگه درسته نیم کیلو حالا چند می خوای بدی؟
   همونی که گفتم.
تخفیفش چی؟
به جای تخفیف حدود 200 گرم چربوندم. یه دونش هم که...
  در همین بین مسئول سوپری با صدای بلند میگه! فلانی حال حاج آقا فلانی بابات چطوره؟ سلامش برسون.
پس این آقا پسر اون حاج آقاست!
در حالی که بسته کشکو ازش پس می گیره میگه خدا بیامرز بابام سر سفره که می شست می گفت الحمدلله شکر، امروزم حلالشو نصیبم کردی. بابام اول به تک تک
 لقمه هاش نگاه می کرد بعد تو دهنش می ذاشت. منم تربیت شده اونم، اونی که فکر می کنی خودتی که
 تربیت شده باباتی.

یک فنجان چای گرم
پویا آل ابراهیم - استهبان
صدای تق تق عصای مادربزرگ بر موزاییک های حیاط، خبر آمدن او را به ارمغان می آورد. با عجله دویدم تا به استقبالش بروم. مادربزرگ را در چارچوب در قاب گرفتم. هوای تازۀ صبحگاهی و صدای جیک جیک گنجشکان و لبخند مادربزرگ مرا به وجد آورد. جلو رفتم و بوسیدمش.هر دو بر لبۀ حوض حیاط نشستیم. به صورتش نگاه کردم. شکسته تر از قبل شده بود. چروک های صورتش را که در کودکی به بازی می گرفتیم و می شمردیمشان، الان دیگر تمامی نداشت و از شمارش بیرون بود،دلم گرفت.
 به چشمان میشی قشنگش خیره شدم. در پس پشت آن، دنیایی پر از گذشت زمان، عبور و مرور، سختی و درد، شادی و غم دیده می شد. در ژرفای آن، نور زندگی تلألو می زد.او یک دنیای بزرگ ولی سخت را با همین پاهای لرزانش تا خانۀ ما - همین جا - کشانده است.
چارقد سفیدش را مرتب کردم و یک گل شمعدانی قرمز، بین گوشۀ چارقد و موهایش گذاشتم.
هر دو خندیدیم. او دندان نداشت و من نیز. من آخرین دندان شیری ام را همین دیروز کشیدم.بلند شد. می خواست به اتاق برود.
 دست بر زانو گرفت و کمر خمیده تر از قبلش را به سختی نگه داشت. چه سالها که پای تنور نان پزی عمر صرف نکرده بود و کمرش را به کار نگرفته و از آن تنور داغ، نان های برشته شده را بیرون نکشیده بود.با پاهای لرزانش قدم به اتاق گذاشت. دستانش را گرفتم.
 دستانی گرم و صمیمی. دستانی که حالا متعلق به دیگران نبود تا برایشان نان بپزد و جارو به دست بگیرد و رخت بشوید. حالا اجازه داشت که آن دستها استراحت کند و به خودش تعلق داشته باشد.
یک فنجان چای گرم، خستگی اش را بیرون می کرد. او نوشید و من نوشاد شدم. نگاهش کردم. مژه ها و موهایش حامل برف زمانه بودند.دراز کشید و من پتوی گرم خودم را به رویش انداختم تا کمی بیاساید.
بخواب مادربزرگ! بخواب تا بتوانی اندکی از خستگی روزگارانی که با تو سر ستیز داشتند، از خود دور کنی!

 

صفحه 7--30شهریور87

 

 

می خندد

 

صفحه 7--9شهریور87

 

درس های زندگی
اثر: هنری لیتوتاسیو(1)
ترجمه: فرشاد روپائی

در یک جمعه شب، مدیر 35 ساله یک شرکت در حالی که خسته و بی حوصله بود دیرهنگام به خانه آمد هنگامی که به خانه رسید پسر 5 ساله او منتظرش بود. پسرک از پدرش پرسید که او در هر ساعت چقدر درآمد دارد. پدر با عصبانیت گفت: به تو هیچ ربطی ندارد، چرا چنین سؤالی می کنی؟
اما پسر اصرار کرد تا بالاخره پدر گفت: 300 پزو در هر ساعت.
پسر در حالی که سرش را پایین انداخته بود گفت: که این طور!
پس از چند دقیقه پسر دوباره پرسید: پدر، آیا می توانم 200 پزو از شما قرض کنم؟
پدر که خشمگین شده بود، گفت: اگر فقط به این دلیل از من سؤال می کنی تا بتوانی پول قرض بگیری و یک اسباب بازی مسخره و یا چیزهایی از این قبیل بخری بهتر است برای خوابیدن به اتاقت بروی و به فکر بیفتی که چقدر آدم خودخواهی هستی!
پسرک به آرامی به اتاقش رفت و در را بست. پدر که تنها شده بود روی صندلی نشست و از این که پسرش از او چنین سؤالی کرده بود بیشتر عصبانی شد و پیش خودش فکر کرد:او به چه جرأتی از من چنین سؤال هایی کرد، فقط به خاطر این که بتواند مقداری پول از من قرض بگیرد؟
پس از تقریباً یک ساعت، پدر آرام گرفت و پس از آن پیش خودش فکر کرد: شاید پسرم واقعاً به چیزی احتیاج دارد که می خواهد از من قرض بگیرد وگرنه او به ندرت از من پول می گیرد. پس از این فکر به طرف اتاق پسرش رفت و داخل شد و پس از اطمینان پیدا کردن از این که او بیدار است به پسرش گفت که درباره اش شدت عمل به خرج داده و در آخر 200 پزوئی را که پسرک خواسته بود به او داد.پس از دریافت پول، پسر از پدرش تشکر کرد سپس دستش را زیر بالش کرد و چند اسکناس مچاله شده را بیرون آورد. پدر از دیدن این  صحنه و این که پسرش پول داشته عصبانی شد. پسر به آرامی اسکناس ها را شمرد، سپس به پدرش نگاه کرد و گفت: پدر حالا من 300 پزو دارم آیا می توانم یک ساعت از وقت شما را بخرم؟ لطفاً فردا یک ساعت زودتر به خانه بیا دلم می خواهد شام را با تو صرف کنم!
این داستان، تنها یک یادآوری کوچکی است برای همه شما که در زندگیتان خیلی سخت کار می کنید. شما نباید به خودتان اجازه دهید که وقتتان به هدر رود بدون این که مقداری از آن را صرف آنهایی کنید که واقعاً دوستشان دارید. آنهایی که در قلبتان جای دارند. اگر شما فردا از دنیا بروید، شرکتی که در آن کار می کنید ظرف چند روز به آسانی شخص دیگری را جانشین شما خواهد کرد، اما خانواده و دوستانتان که پس از شما به جای می مانند جای خالیتان را تا آخر عمرشان حس خواهند کرد و در آخر من چیزهایی را که «اندی رونی»
]کسی که با کلمات اندک می تواند افکار بزرگی را بیان کند
[ نوشته است، برای شما می آورم. البته من چیزهایی را انتخاب کرده ام
 که فکر می کنم از اهمیت بیشتری برخوردارند. او گفته است: آرام ترین
 لحظات زندگیتان زمانی است که کودکی در آغوشتان به خواب رفته باشد. «مهربان بودن مهمتر از خوب بودن است. هر چقدر شما در زندگیتان جدی باشید باز هم به دوستانی احتیاج خواهید داشت تا با او شوخی و تفریح کنید. این که بعضی وقتها تنها چیزی که انسان به آن احتیاج دارد دستی است که دست او را بفشارد و یا قلبی است که او را درک کند.»
* * *
«این که زندگی مثل یک دستمال توالت است، هر چه به آخرش نزدیک تر می شود، سریعتر می چرخد! این که باید خوشحال باشیم که خداوند آن چه را که ما می خواهیم در اختیارمان قرار نمی دهد. این که پول شخصیت نمی آورد.»
* * *
«این که همین شادی های کوچک در زندگی روزانه است که به زندگی شکوه می بخشد. این که: زیر پوست سخت هر انسان موجودی نهفته است که می خواهد دوستش داشته باشند و تحسینش کنند.»
                                      * * *
«باید دانست که انکار حقایق باعث تغییر آنها نمی شود.
باید به خاطر داشت که عشق (نه زمان) درمان همه دردها است. این که همه ارزش یک لبخند را دارند. تا عشق نباشد، انسان کامل نخواهد شد. زندگی خیلی سرسخت است اما من از او سرسخت ترم.

* * *
این که: اگر در بندر تلخی ها پهلو بگیرید، خوشبختی جای دیگر لنگر خواهد انداخت. این که: کاش قبل از مرگ مادرم یکبار دیگر به او گفته بودم که دوستش داشته ام.شخص باید کلمات نرم و پرمهر بر زبان آورد چون ممکن است فردا مجبور به خوردن آنها شود!
* * *
به خاطر داشته باشید که لبخند راهی بی خرج برای زیباتر جلوه دادن صورت آدمی است. هر کس دوست دارد که به قله کوه صعود کند، اما فقط در راه صعود است که انسان می تواند شادی ها را احساس کند یعنی این که: شادی در رسیدن به اوج نیست بلکه در راه رسیدن به آن است.وقتی مجبور باشید در وقت کمتری کاری را انجام دهید بیشترین کار را انجام خواهید داد.

سه داستان مینی مال از: علیرضا غرقی
داستان جدید
دیروز توی مترو به فکر نوشتن یک داستان جدید افتادم. برای مدتی به آدمهایی که با سرعت از مترو پیاده یا به آن سوار می شدند نگاه کردم.
در بین آدمهای توی مترو دنبال کسی گشتم که شاید بتوانم برای داستان جدیدم از او الهام بگیرم، ولی کسی را پیدا نکردم، انگار همۀ آدمهای توی مترو مثل
 هم بودند.
* * *
آزادی
مرد در آستانه در خروجی زندان ایستاده بود.
مأمور گفت: چرا بیرون نمیری؟
مرد نگاهی به بیرون کرد. کسی دیده نمی شد. برگشت و نگاهی به داخل زندان انداخت. از پشت میله ها چند نفر را می دید.
* * *
قطار
پیرمرد با کوله پشتی از قطار پیاده شد.
پسر جوانی روبروی قطار ایستاده بود. پسر کوله پشتی را در پشتش محکم کرد. نگاهی به اطراف کرد و سوار
 قطار شد. پیرمرد کوله پشتی را به زمین انداخت.
 گرد و خاکی از آن بلند شد. نگاهی به اطراف کرد و روی تخته سنگی زیر سایه یک درخت نشست.
قطار به راه افتاد. پیرمرد به قطار که در حال دور شدن بود نگاه کرد.
 پسر سرش را از شیشه قطار بیرون آورد. پیرمرد به پسر نگاهی کرد و لبخندی کمرنگ گوشه لبش
نقش بست.

آلوچه
محمدرضا آل ابراهیم
کارگران همگی در کنار جدول استخر حاجی میرزا محمدصادق(1) مشغول کهل کشی(2) بودند. سنگهای گنده را به جلو می کشیدند و با پتک به جان آنها می افتادند و تا صاف و صوفش نمی کردند و یک سطح نبش داری برای آنها درست نمی کردند، دست از سرشان برنمی داشتند.  سنگهای آماده و تراش خورده را به نزدیک کار می بردند و استاد کل کاظم که مهارت کهل چینی و شهرت استادی اش
 در همه جا پیچیده بود، با کمک اهرم و حمایت کارگران، روی دیوار سنگی می نهاد و آن قدر آن را پس و پیش می کرد تا جای واقعی خود را بیابد و خوش بنشیند. دیوار سنگ چینی کل کاظم هیچی از چیدن آجرنما کم نداشت. کارش دقیق و حساب شده بود. همین دقت در کار باعث شده بود که از وی استادی بی بدیل بسازد. اما کار خوب، وقت و زمان بیشتری اشغال می کند. به همین خاطر کمتر کسی از بردن کل کاظم بر سر کار خود استقبال می کرد، زیرا بیشتر مردم کار شلم شوربا می خواستند و برایشان پیشرفت کار مهم بود نه کیفیت کار.این ویژگی کل کاظم موجب شده بود که بسیاری از اوقات سال بیکار بماند، ولی روزی که برای آقای ارادتیان کار کرد جزء روزهای خوش زندگی اش بود. با دوستانش بگو و بخند داشت و سنگها را با وسواسی قابل تحسین برانداز می کرد و نقشۀ چیدنشان را در سر می پروراند. به آنها جان می بخشید و هر سنگی را مکمل دیگری می نمود تا کهل به خوبی جلوه گری نماید.بیکاری ایام سال برای کل کاظم تلخ و دردآور بود. عیالواری او هم مزید بر علت. بچه ها نان می خواستند و ناداری و بی درآمدی که حالیشان نمی شد. کل کاظم مجبور بود تمام ایام سال به دنبال قرض و قوله باشد و بدهی هایش را کلاه به کلاه بکند.
* * *
ظهر شد. کارگران دست و صورتشان را در آب جدول استخر حاجی محمد صادق شستند و برای ناهار آماده شدند. هنوز برخی از آنها نمازشان را به پایان نبرده بودند که مقدمات سفره را فراهم کردند. دیزی گراشی را به نزدیک سفره آوردند. سایۀ خوش درختان در اردیبهشت ماه با وزش باد تکه پاره می شد و گهگاه بخشی از تلالو نور خورشید، خود را از لابلای درختان بر زمین و سفره پرتاب می کرد. نان خشک سه تایی را برای تلیت آماده کرده بودند.
تقریباً همگی آنها زمین زیر پایشان را صاف کردند و دور سفره نشستند.
کل نصرالله دیزی آبگوشتی را در حصین سفالی لعابدار خالی کرد. داشت محتویاتش را جدا می کرد تا با آبش تلیت کنند. هسته های
 آلوچه را از داخل حصین سوا می کرد و بیرون می آورد. در همین هنگام نگاه کل کاظم به کل نصرالله افتاد و پرسید: کَربلی(3) این ها
 که در میاری چیست؟
کل نصرالله گفت: هستۀ آلوچه!
- هستۀ آلوچه؟
: بله، مگه اشکالی داره؟
- بله که اشکال داره!
: چرا؟
- از کجا آوردی؟
: از این درخت بالای سرمان چیدم.
- مگر اجازه داشتی؟
: حرفایی می زنی، کربلی!
- چرا؟
: خُب، مرد نازنین، داریم برای صاحب همین درخت کار می کنیم.
- خُب کار می کنیم که می کنیم. مگر هر که هر جا کار کرد صاحب اختیار اون جاست؟
:  صاحب اختیار نیست، اما فکر نمی کنم که برای چند تا آلوچه هم حرفی داشته باشد.
- شما بخورید.
: یعنی می خوای بگی که شما نمی خورید؟
- من که نه؟
آن روز ظهر کل کاظم نان خالی خورد.
این خبر به گوش آقای ارادتیان رسید. از کل کاظم خیلی خوشش آمده بود.
* * *
دو سالی از این ماجرا گذشت. پس از کشمکش ها و جر و دعواهای فراوان، کل کاظم دو دانگ از تنها اتاقی که داشت قیمت کرد و به جای پول های بی رویه ای که آقای ارادتیان قرضش داده بود به او داد. آقای ارادتیان هم چند تا گوسفند آورد و در همان اتاقی که زن و بچۀ کل کاظم زندگی می کردند جا داد تا بتواند از خانۀ خریده اش کمال استفاده را ببرد.

پی نویس:
1 - استخر حاجی میرزا محمد صادق= چشمه و استخر و باغ و جدولی در کوه جنوبی استهبان
    2 - کِهل کشی= کشیدن دیوار سنگی بدون ملات
3 - کَربِلی= گویشی از کربلایی

صفحه 7--2شهریور

 

فرار
اثر: سامرست موام(1)
ترجمه: ابراهیم روپائی

من همیشه متقاعد شده ام که اگر زمانی یک زن تصمیم به ازدواج با مردی را بگیرد هیچ چیز جز یک فرار سریع نمی تواند آن مرد را نجات دهد! البته این موضوع همیشه مصداق ندارد چون زمانی یکی از رفقای من که خود را در چنین مخمصه ای گرفتار می دید در بندری که نامش برایم آشنا بود سوار یک کشتی شد و به مدت یکسال به سفر دور دنیا رفت، در حالی که به خاطر خطری که از این ازدواج احساس می کرد و اضطراری که برای یک عکس العمل
 فوری داشت تنها مسواکش را به عنوان اثاثیه همراه برداشته بود! اما وقتی  مطمئن شد که خطر از سرش گذشته است [چون فکر می کرد که زنان قابل تغییراند و در طول دوازده ماهی که او در سفر است آن زن مطمئناً او را فراموش کرده است] و دوباره در همان بندری که از آن جا سفرش را شروع کرده بود پا به خشکی گذاشت، اولین کسی که در بارانداز مسرورانه برای او دست تکان داد همان زن ریزنقشی بود که او به خاطرش فرار کرده بود! من فقط یکبار با مردی آشنا شده ام که در چنین موقعیت هایی توانست خودش را نجات دهد. نام او «راجر چارینگ»(2) بود. وقتی او عاشق «روت بارلو»(3) شد، دوران جوانی را پشت سر گذاشته بود و آن قدر تجربه داشت که بتواند از خودش مواظبت کند، اما «روت بارلو» دارای یک موهبت طبیعی بود [ یا شاید بهتر است که آن را یک خصیصه بنامیم] که بیشتر مردها را خلع سلاح می کرد! و همین ویژگی بود که خرد، ملاحظه کاری و عقل دنیوی «راجر» را دزدید! این خصیصه وضع ترحم آمیز آن زن بود! خانم «بارلو» که دو بار بیوه شده بود دارای چشمانی فوق العاده سیاه بود که من تا آن موقع هرگز به چشمانی چنین تأثیرگذارنده برخورد نکرده بودم. مثل این بود که چشمان آن زن همیشه برای گریه کردن آماده و آکنده از اشک بود. آنها چنین تداعی می کردند که جهان در مورد آن زن بیش از حد سختگیر بوده و سر ناسازگاری داشته است و شما این را حس می کردید! رنجی که زن بیچاره متحمل شده بود فراتر از تحمل هر کس دیگری بود. اگر شما هم مثل «راجر چارینگ» آدم مقتدر و ثروتمندی بودید مطمئناً به خودتان می گفتید: من باید چون سپری این موجود بیچاره را در مقابل خطرات زندگی حفظ کنم! چقدر زیبا بود اگر می شد این حزن و اندوه را از چنین چشمان درشت و دوست داشتنی زدود. من از «راجر» شنیدم که همه با آن زن خیلی بدرفتاری کرده بودند. ظاهراً او از آن دسته افراد ناموفقی بود که شانس با وی یار نشده و هیچ چیز برایشان درست از آب در نمی آید! اگر با مردی پیمان زناشویی می بست مورد ضرب و شتم قرار می گرفت، اگر دلالی را اجیر می کرد آن مرد سرش کلاه می گذاشت، اگر آشپزی را به خدمت می گرفت، آشپز مست از آب در می آمد! خلاصه چیزی جز ناکامی سراغش را نمی گرفت!
زمانی که «راجر» به من گفت که سرانجام آن زن را تشویق به ازدواج با خود کرده است من برایش آرزوی خوشبختی کردم وگفتم می دانید او کمی از شما واهمه دارد و فکر می کند که شما فاقد احساساتید! البته من نمی دانم که چرا او باید درباره شما چنین فکری در سر داشته باشد. راستی شما به او خیلی علاقه دارید، این طور نیست؟
من گفتم: البته خیلی زیاد، او دوران سختی را پشت سر گذاشته است زن بیچاره، من برای او خیلی متأسفم.
     در این مورد، من نمی توانستم احساس همدردی کمتری کنم. می دانستم که او زن احمقی است و فکر می کردم در حال کشیدن نقشه ای می باشد. احساسم به من می گفت که آن زن مثل آهن سرسخت است.
«راجر» آن زن را به دوستانش معرفی کرد. به او جواهرات زیبایی هدیه داد. او را به این جا و آن جا و همه جا برد. قرار ازدواجشان برای آینده ای نزدیک گذاشته شد. «راجر» خیلی خوشحال بود. او داشت کار قشنگی می کرد و همزمان دست به کاری می زد که خیلی به آن علاقه داشت. این یک موقعیت غیرمعمولی بود و تعجبی ندارد اگر او کمی بیش از آن چه روی هم رفته برایش مناسب بود راضی به نظر برسد.
اما ناگهان عشقش نسبت به آن زن فروکش کرد! نمی دانم چرا. نمی توان گفت که او از صحبت با آن زن خسته شده بود چون «روت» اصلاً صحبت نمی کرد! شاید دلیلش صرفاً این بود که آن قیافه و نگاه رقت انگیز دیگر اثرش را در آن مرد از دست داده بود! چشمهای آن مرد باز شده و او دوباره به همان مرد محتاط قبلی تبدیل شده بود.  «راجر» متوجه شده بود که «روت بارلو» عزمش را جزم کرده است تا با او ازدواج کند بنابراین جداً سوگند خورد که نگذارد هیچ چیز او را مجبور به ازدواج با آن زن کند. اما در این راه با مشکل مواجه بود. حالا که عقل به سرش آمده بود و می توانست درست فکر کرده و تصمیم بگیرد آشکارا زنی را که باید با او وارد معامله می شد ارزیابی
 می کرد و می دانست که اگر از «روت» بخواهد تا او را از قید و بند ازدواج آزاد کند، آن زن او را وادار خواهد کرد
[ از طریق کشش و جذابیتی که داشت] تا به خاطر جریحه دار شدن احساساتش تاوان سختی به او بپردازد. به علاوه، ترک کردن یک زن برای یک مرد همیشه کار ناخوشایندی به حساب می آید و مردم فکر می کردند که او با آن زن بدرفتاری کرده است.
«راجر» رازش را پیش خود نگهداشت. او در رفتار و کردارش هیچ نشانه ای که حاکی از تغییر علاقه اش نسبت به آن زن باشد نشان نداد! مثل همیشه، به همه خواسته هایش علاقه نشان می داد. او را برای شام به رستوران های مختلف می برد. با هم به تئاتر می رفتند. برایش گل می فرستاد. با او همدلی می کرد و دلش را به دست می آورد. آنها تصمیم گرفته بودند که به محض پیدا شدن خانه ای مناسب و مورد علاقه شان با هم ازدواج کنند. زیرا «راجر» در منطقه ای تجاری زندگی می کرد و «روت» درخانه ای مبلمان شده، بنابراین آنها شروع به بازدید از خانه های مورد علاقه شان کردند. آژانس مسکن برای «راجر» فهرست خانه ها را می فرستاد و او هم «روت» را برای دیدن آنها می برد. برایشان خیلی سخت بود خانه ای را که کاملاً مورد پسندشان باشد در بین آن همه خانه پیدا کنند. «راجر» به آژانس های دیگری مراجعه کرد. آنها به طور متوالی از خانه ها دیدن می کردند. آنان را کاملاً مورد بررسی قرار می دادند از زیرزمین گرفته تا اتاق زیر شیروانی. بعضی وقتها آنها خیلی بزرگ بودند و یا خیلی کوچک، یا از مرکز شهر بسیار دور بودند و یا خیلی نزدیک. بعضی از آنها یا خیلی گرانقیمت بودند و یا احتیاج به تعمیرات زیادی داشتند. بعضی از آنها یا خیلی دلتنگ کننده به نظر می رسیدند و یا بیش از حد دلباز. بعضی از آنها یا خیلی تاریک بودند و یا خیلی سرد. «راجر» همیشه در آنها ایرادی پیدا می کرد که باعث می شد برایشان نامناسب جلوه گر شوند. او خیلی مشکل پسند بود  و نمی خواست «روت» را مجبور به سکونت در خانه ای کند که کاملاً مورد علاقه اش نباشد! البته خانه ای با چنین مشخصات احتیاج به جستجوی فراوان داشت. پیدا کردن خانه کاری واقعاً خسته کننده است و اخیراً باعث شده بود که حوصله «روت» سررفته و عصبانی شود!
«راجر» مصرانه از او خواست که صبور باشد. خانه ای که آنها به دنبالش بودند بایستی مطمئناً در جایی وجود داشته باشد و با کمی پشتکار آنها موفق به پیدا کردنش می شدند!
آن دو به صدها خانه سر زدند. از هزاران پله بالا رفتند. از آشپزخانه های بی شماری دیدن کردند. «روت» که خسته شده بود یک بار دیگر خشمگین شد و متانتش را از دست داد. او به «راجر» گفت: اگر به زودی نتوانی خانه ای
پیدا کنی ممکن است من در تصمیمم تجدیدنظر کنم چون اگر بخواهی همین طور ادامه دهی ما تا سال ها
نمی توانیم با هم ازدواج کنیم.
«راجر» گفت: این طور حرف نزن. من ملتمسانه از تو می خواهم که باز هم صبر داشته باشی و بعد اضافه کرد: هم اکنون من فهرست کاملاً جدیدی از آژانس های مسکن که جدیداً با آنها تماس داشته ام دریافت کرده ام. این فهرست باید شامل حداقل 60 خانه جدید باشد. آنها دوباره تعقیبشان را شروع کردند. به خانه های بیشتر و بیشتری سر زدند. این کار دو سال طول کشید! «روت» ساکت و تحقیر شده بود! چشمان زیبا و تأثیرگذارنده او حالا غمگین به نظر می رسیدند. بالاخره تحمل آدمی هم حد و حسابی دارد! «روت» تحمل یک فرشته را داشت. اما بالاخره صبرش تمام شد! او از راجر پرسید: می خواهی با من ازدواج کنی یا نه؟
دیگر در صدایش آن نرمش همیشگی وجود نداشت، اما در پاسخ مؤدبانه «راجر» که جملات زیر را بر زبان
 می آورد هیچ تأثیری نگذاشت وی در پاسخ سؤال «روت» گفت: البته که می خواهم عزیزم، ما درست در لحظه ای که خانه مورد علاقه مان را پیدا کنیم با هم ازدواج خواهیم کرد و بعد اضافه کرد:
ضمناً من هم اکنون چیزی را شنیده ام که ممکن است برای هر دو نفرمان مناسب باشد. «روت» گفت: من حالا حوصله دیدن خانه های بیشتری را ندارم.
راجر گفت: آه عزیزم... فکر می کنم که تو باید کمی خسته شده باشی!
«روت بارلو» به رختخواب رفت. او دیگر «راجر» را نمی دید و «راجر» با تلفن زدن به خانه او و پرسیدن حالش، خودش را راضی نگه داشته و برایش گل می فرستاد. او مثل همیشه به «روت» وفادار بود! هر روز برایش نامه
می نوشت و در مورد خانه جدیدی که باید به آن سر بزنند برایش توضیح می داد. یک هفته گذشت، سپس نامه زیر را از «روت» دریافت کرد. او نوشته بود:
«راجر»
من حقیقتاً فکر نمی کنم که تو مرا دوست داشته باشی. من کسی را یافته ام که برای نگهداری از من اشتیاق به خرج می دهد و می خواهم امروز با او ازدواج کنم.
«روت»
در جواب نامه روت، «راجر» نامه زیر را با پیک ویژه برایش فرستاد:
«روت»
خبر ازدواج تو دارد مرا خرد می کند! این ضربه روحی آن چنان خرد کننده است که من هرگز نمی توانم آن را جبران کنم، اما البته خوشبختی تو باید اولین موضوعی باشد که من به آن توجه داشته باشم. با این نامه، فهرست هفت خانه جدیدی را که امروز صبح با پست برایم فرستاده شده است برایت می فرستم و مطمئن هستم که تو در میان آنها بالاخره خانه مورد نظرت را پیدا خواهی کرد!
  «راجر»

پی نویس:
1-SOMERSET MAUGHAM
           2-ROGER CHARING
               3-RUTH BARLOW

صفحه 7--19مرداد87

مادر

حمیدرضا ایروانیان
صدای قهقهه ای بلند شد. پشت در چوبی دفتر ایستاده بود! آهسته از پنجره کوچکی که به حیاط منتهی می شد داخل دفتر را نگاه کردم. همه نشسته بودند. یکی چای می خورد، یکی میوه پوست می کند...
سمتی دیگر را نگاه کردم. معلم قرآن را دیدم. از بین تمام کسانی که آنجا نشسته بودند به نظر، او تنها کسی بود که چادر بر سر داشت! با صورت گل انداخته اش به این و آن نگاه می کرد. کنار دستش، آه خدای من خانم دفتردار بود. چقدر دوستش داشتم. موهایش را رنگ کرده بود و با خنده و تعارف میوه، مجلس را همراهی می کرد. صورتی گرد، سفید و چشمانی درشت داشت. لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست. صدایی شنیدم، سرم را برگرداندم؛ مدیر بود!!
-درست بایست! برای چی تو دفتر را نگاه می کنی؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. نگاههای سرزنش آمیزش را احساس می کردم.
زنگ خورد و بچه ها از کلاس ها بیرون آمدند. هنوز کنار دفتر ایستاده بودم. باید دستشویی می رفتم. پاهایم را به هم قفل کرده بودم.  در چوبی دفتر مدرسه باز شد و خانم دفتردار بیرون آمد.
-چیه، چی شده؟ حالت خوب نیست؟
-نه... بله خانم دستشویی دارم.
-خوب زود باش برو دستشویی!!
-اما آقای مدیر...
حرفم را قطع کرد و گفت:
-برو اشکال نداره.
و رفتم. داشتم دکمه شلوارم را می بستم که صدای مدیر مرا در جای خود میخکوب کرد.
-بیا اینجا ببینم. کی گفت بیای تو حیاط؟
-آقا... آقا...!!
تا خواستم چیزی بگویم پس گردنی محکمی به من زد. صدای خانم دفتردار بلند شد که آقای مدیر لطفاً کاریش نداشته باشید من بهش اجازه دادم!
-شما گفتید؟!
خصمانه نگاهش کرد، انگاری از رفتار خانم دفتردار خوشش نیامده بود! رهایم کرد، گفت:
-زود برو سرجات!
زنگ خورد و بچه ها به کلاس رفتند. هنوز آنجا ایستاده بودم. سکوت همه جا را فرا گرفت. باد سردی شروع به وزیدن کرد. سوزش شدیدی را در چشمانم احساس کردم. اشکهایم بیرون ریخت و گونه هایم را خیس کرد! صدای ترق ترق کفشهایی مرا به خود آورد. باز خودش بود. گفت:
-باز هم که اینجا ایستادی؟!
مدیر از پله ها بالا آمد.
-آقای مدیر این بیچاره چکار کرده؟
-چکار کرده؟ هیچی همه را عاصی کرده، تکالیفش را ننوشته.
دستش را به طرفم دراز کرد و شانه های نحیفم را گرفت، تکانم داد و گفت:
میگه دفترم غیب شده.
-چی؟
-باور نمی کنید از خودش بپرسید!!
-دفتر تکالیفت کجاست؟
سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم!
-هان بگو، چرا لال شدی، آن موقع که خوب زبان داشتی؟
دستی روی سرم کشید. گرمای دستش را احساس کردم. نگاهش کردم. نگاههای مهربانش را به من دوخت. احساس خوبی داشتم. گفت:
-طفلکی!! این دفعه رو اگه اجازه بدید بره سر کلاس. قول میده که دفعه دیگه تکالیفش را بنویسه.
     -به خدا خانم نوشتم، اما دفترم غیب شده!!
خندید و گفت:
-لازم نیست دروغ بگی! اگر ننوشتی چرا این حرفها رو می زنی؟
-اما...
بی آنکه بخواهد حرفم را گوش بدهد رو به آقای مدیر کرد و گفت:
-اجازه می دهید؟
-البته خانم.
نگاهم کرد، گفت: این بار به خاطر خانم کاریت ندارم. اگر یک بار دیگه تکالیفت را ننوشتی از مدرسه اخراجت می کنم.
نگاهم را به چشمان مهربانش دوختم، انگاری چشمانش خندیدند. دلم نمی خواست نگاههایم را از او بدزدم. دستش را روی صورتم گذاشت. لبخندی زدم و بی آنکه چیزی بگویم به کلاس رفتم.
شاید او تنها کسی بود که مرا دوست می داشت! نمی دانستم چرا؟ اما دلیلش را هم نمی خواستم بدانم. چون تنهایی ام را حتی با نگاه کردنش جبران می کردم.
یک روز سرد وقتی که بچه ها از مش غلام شلغم پخته می خریدند من در حیاط مدرسه تکیه به درخت کاج پیر زده بودم. سرم را بالا کردم. چهار درخت صنوبر و تک درخت کاجی که در مدرسه بود دور سرم چرخید. چندین کلاغ را دیدم که بالای درختان صنوبر و کاج نشسته بودند و این سو و آن سو را نگاه
می کردند. انگاری از آن بالا، در آن هوای سرد دنبال چیزی و یا کسی می گشتند. صدایی شنیدم.
آه خدایا خودش بود، خانم دفتردار!! به وجد آمدم و از خوشحالی به سمتش دویدم و گفتم:
-بله خانم...؟
-چرا تنها هستی؟
فقط شانه هایم را بالا انداختم و لبخندی زدم.
-شلغم دوست داری؟
-بله خانم.
-اما از شلغم متنفر بودم!!
-بیا این 5 تومن را بگیر و برو از مش غلام برای خودت و من شلغم بگیر.
-نه خانم خودم پولشو میدم.
لبخندی زد و پول را در دستم گذاشت. مثل بچه گربه ای دویدم و از مش غلام یک بشقاب پر از شلغم خریدم. بخار گرمی از آن بلند می شد. صورتم را جلوتر بردم. اندکی صورت یخ زده ام را گرم کرد. در زدم. بیرون آمد و گفت:
-گرفتی؟ آفرین!
یکی را برداشت و خورد.
-بقیه را خودت بخور.
-اما... اما این زیاده.
-من سهمم را خوردم، اینها مال تو است.
پایین پله ها یکی دو نفر از همکلاسی هایم ایستاده بودند و با تعجب نگاهم می کردند! انگاری باورشان نمی شد که خانم دفتردار این گونه با من مهربان باشد. نگاهشان کردم. اخمهایشان درهم بود. بشقاب را گرفتم و از او تشکر کردم. به داخل رفت و در را بست. از پله ها پایین آمدم. از شلغم متنفر بودم، اما باید می خوردمش.
-اوهوی، این خانم چکارته؟
همان دو نفر بودند. گفتم:
-هیچ کاره!
-مگه میشه؟ او که معلم ما نیس، فقط دفتر داره، پس تو رو از کجا می شناسه؟
-باور کنید خودم هم نمی دونم؟
اما حقیقت نداشت!! روزی داشت قلم های خوشنویسی این و آن را می تراشید و من پشت دفتر ایستاده بودم. مرا که دید صدایم کرد. به داخل دفتر رفتم. لبخندی به من زد. انگاری از من خوشش آمده بود برای چه، نمی دانم؟ گفت:
-کمکم می کنی؟
دست و پایم را گم کرده بودم! با دستپاچگی گفتم: بله... بله خانم!!
-بیا اینجا بشین و هر قلمی که من می تراشم را با این دستمال پاک کن. نباید خرده های چوب روش بمونه. نشستم و کار را که از من خواسته بود  انجام دادم. می خواستم تا هر وقت که او بگوید پیشش بمانم، اما در چوبی کوچک که باز شد این فکر در ذهنم گم شد. مدیر بود. تا من را دید، گفت: کی به تو گفت بیای تو؟
خانم قهرمانی گفت:
-من بهش اجازه دادم، معذرت می خوام، مگه تنبیه شده بود؟
-بله خانم!
-من نمی دانستم.
نگاهم کرد! با عجله بیرون رفتم. از آن روز به بعد بیشتر اوقات  تا آنجایی که می توانست کمکم
می کرد. حتی یک روز به من گفت:
دوست داری خوشنویسی یاد بگیری.
-بله خانم!!
-از فردا زنگهای ورزش یا تفریح یا پیش من...
از خوشحالی نمی دانستم چکار کنم. خدایا او چرا مرا دوست دارد؟ این سؤال را هزاران بار از خود پرسیدم. احساس سبکی می کردم. حتی بقیه معلم ها هم متوجه علاقه او نسبت به من شده بودند. گهگاه پچ پچ
 می کردند و به هم چیزهایی می گفتند!! اما انگاری او از این حرفها و کنایه ها دلگیر نمی شد و یا اگر
 می شد با خنده و لبخند کنایه های آنها را فراموش می کرد!!
دلتنگی ها و غصه هایم را با وجود او فراموش می کردم. گاهی اوقات کنار دیوار سنگی مدرسه
می ایستادم و یواشکی داخل دفتر را دید می زدم که فقط او را ببینم! تا او را نمی دیدم انگاری آن روز را آرام نمی گرفتم. مثل همیشه انتهای دفتر می نشست. خودکارش را به چانه اش فشار می داد و گهگاه از پنجره داخل حیاط را نگاه می کرد. زود سر خود را می دزدیم که مرا نبیند.
نمی دانم ولی آنقدر به من نزدیک شده بود که فکر می کردم کسی جز او را دوست نمی دارم!! اما در صبحی سرد زمانی که بارانی تند از آسمان بارید اتفاقی ناگوار همه چیز را تغییر داد.
ماه بهمن آخرین روزهای خود را سپری می کرد و ماه اسفند روزهایی را با خود به همراه آورد که اصلاً انتظارش را نداشتم!
ظهر بود. زنگ به صدا در آمد. مثل همیشه انتهای کلاس نشسته بودم. کسی اسمم را صدا زد. نگاهش کردم، مش غلام بود.
یکی گفت:
-اونهاش، علی، علی
گفتم چیه؟
-پاشو بیا دفتر کارت دارن.
-من؟ برای چی؟
-خبر ندارم، زود بیا.
ترس تمام وجودم را فرا گرفت. چه اتفاقی افتاده بود که باز هم مرا خواسته بودند؟ به فکر فرو رفتم اما چیزی به ذهنم نرسید. احسان گفت: پاشو که پدرت در اومد، خدا به دادت برسه!!
آن یکی خندید و گفت: باز چکار کردی؟
بلند شدم و بی توجه به حرفها و تمسخرهای این و آن از کلاس بیرون رفتم. راه پله خلوت بود. از آن بالا، پله های مارپیچ مدرسه را نگاه کردم. دلم  ریخت. صدایی بلند شد و سکوت راه پله را در هم شکست. با وحشت یکی یکی پله ها را پایین رفتم. اما دفتر مدرسه ناگهان در مقابل چشمانم ظاهر شد. ایستادم!  صورت رنگ پریده و وحشت زده ام را در شیشه کوچک پنجره دیدم! در به ناگاه باز شد. یکه خوردم. ناخودآگاه کمی عقب رفتم. مدیر بود، گفت:
-چرا دیر اومدی؟
-ب ب ببخشید!!
-بیا برو تو دفتر، پیش خانم دفتردار.
نگاهش کردم اما چیزی نگفتم.
-چرا من را نگاه می کنی؟ گفتی پدرت چکارست؟
-مرده!
-باشه، باشه بیا برو تو!!
داخل شدم. اتاق مثل همیشه گرم، ساکت و تمیز بود. چشمم به خانم دفتردار افتاد! اما هیچ کس غیر از او در دفتر نبود! سلام کردم.
-سلام، چرا دیر کردی؟ خوب هستی پسر خوب؟
-ممنون!!
-بیا جلو ببینم.
ظرف شیرینی مربایی را از روی میز برداشت و به من تعارف کرد و گفت:
یه هدیه برات دارم.
-برای من؟
-بله، بیا نزدیکتر چرا کنار در ایستادی؟
بسته بزرگی را از کمدش بیرون آورد. کادوپیچ شده بود. لبخندی زد و آن را به من داد!! خدای من این دیگر چیست؟ گفت:
-بگیرش.
دستم را جلو بردم و بسته را گرفتم.
-مبارکت باشه.
با چشمان مهربانش نگاه عجیبی به من کرد! لحظه ای طول کشید، اما صدای باز شدن در او را به خود آورد و گفت:
-برو سر کلاست!
جرأت نداشتم چیزی بگویم، فقط خوشحال بودم! گفتم:
-اجازه!
باران شروع به باریدن کرده بود. مسیر طولانی راه را با پای پیاده پیمودم. تمام سر و بدنم خیس شده بود. خیس شدن زیر باران را دوست داشتم!! بالاخره به خانه رسیدم. مادرم گوشه ای نشسته بود. تا من و بسته بزرگم را دید گفت:
-چرا خیس شدی؟
آب از سر و رویم می چکید. نشستم و بسته را روی فرش گذاشتم.
-این بسته چیه؟
می خواستم بازش کنم اما مادر گفت:
-پاشو اول لباساتو در بیار که الان سرما می خوری!
با عجله لباسم را در آوردم. چسبهای بسته یکی یکی وا رفته بود و کاغذ زمخت قهوه ای رنگ را باز کرد. بی محابا آن را پاره کردم. خیلی خوشحال بودم. مادر با لبخند کنارم نشسته بود و نگاهم می کرد. اما لحظه ای بعد لبخند و خنده از لبان مادر محو شد!! یک کفش، یک پیراهن و یک شلوار. این چیزی بود که در بسته گذاشته شده بود!!
مات و مبهوت لباسها را نگاه کردیم. نمی دانم مادر آن لحظه چیزی گفت و یا گذاشت برای لحظه ای بعد؟ فقط شنیدم که گفت:
-اینها رو کی بهت داده؟
-م... مدرسه!!
-مدرسه برای چی این چیزها رو بهت داده؟
-به خدا نمی دونم؟
دستش را روی لباسها کشید. انگاری هنوز باور نداشت!!
-پاشو، پاشو باید بریم!
-کجا؟
-مدرسه.
-برای چی؟
-حرف نزن.
گریه ام گرفته بود، گفتم:
-خوب بگو برای چی؟
-بهت میگم.
-اما... اما الان مدرسه تعطیله، یک شیفت دیگه ست!
نشست و با عصبانیت چشمان خسته اش را به لباسها دوخت و چیزی نگفت! صبح که شد دست در دست مادرم به مدرسه رفتم. لباسها را روی میز گذاشت. سرم را پایین انداخته بودم و چیزی نمی گفتم. مدیر گفت:
-چی شده خانم؟ اینها چیه آوردی تو مدرسه؟
-کی گفته به پسر من لباس بدین؟
مدیر از پشت عینک بزرگش لباسها را نگاه کرد و گفت:
-چرا عصبانی شدید؟
-عصبانی نشم؟
دستش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:
-مگه گداست، نداره؟ شما...
-آرام تر خانم!!
همه معلم ها دور تا دور ما را گرفته بودند. حتی توجه بیشتر بچه ها هم به ما جلب شده بود. مدیر زنگ را زد و همه را به کلاسهایشان فرستاد.
-خواهش می کنم خانم شما آرام باشید، حتماً اشتباهی شده!!
صدای باز شدن در چوبی بدنم را لرزاند. خانم دفتردار بود، اما نگاهش نکردم. از کفشهایش شناختمش
-چی شده؟
وقتی لباسها را دید سکوت کرد. انگاری هیچ کس نمی خواست بگوید که اینها را خانم دفتردار به من داده بود؟ مادر فریاد می زد، انگاری می خواست هیاهو و جار و جنجال  به راه اندازد. مدیر و معلم های دیگر سعی داشتند او را آرام کنند. صدای همه را می شنیدم، حتی عصبانیت مدیر را! به جز او!! هنوز کفشهایش را می دیدم. انگاری با تعجب و یا شاید هم با تردید و ناراحتی ما را نگاه می کرد!!
مادر لباسها را روی میز پرتاب کرد! از دفتر بیرون آمدیم! دستم را محکم گرفته بود. باران هنوز می بارید صدای شرشرش صدای آنهایی که دنبالمان بودند را درهم شکست. آنچنان عصبانی بود که انگاری حتی باران هم نمی توانست او را آرام کند. صدایی بلند شد که می گفت:
مش غلام نذار خانم از مدرسه بیرون بره، خانم خواهش می کنم، سوءتفاهم شده...
اما دیگر چیزی نشنیدم. به در بزرگ مدرسه رسیدیم. بسته بود! خبری از مش غلام نبود! انگاری مثل یک زندانی اسیر شده بودیم.
-مامان چکار می کنی، تو رو خدا!!
به دیوار کوتاه مدرسه چسبیده بود. داشت از دیوار بالا می رفت!! گریه ام گرفت. دستم را رها نمی کرد! انگاری مادر دیوانه شده بود!!
-بیا بالا حرف نزن، دستت را از دستم رها نکن.
سکوهایی کنار دیوار بود که کار را آسانتر می کرد. دیگر چیزی نمانده بود که به بالای دیوار برسیم. نگاهی به حیاط انداختم همه با حیرت در زیر باران ایستاده بودند و ما را نگاه می کردند!! هیچ کس باورش نمی شد که مادر چنین کاری را بکند. مادر نفس نفس می زد، اما به هیچ وجه نگاهشان نمی کرد. چشمم به پنجره ها افتاد!! همه سرهایشان را از پنجره بیرون آورده بودند و نگاهمان می کردند. صدای دویدن یک نفر سکوت همه را درهم شکست. خانم دفتردار بود!! از سکو بالا آمد و مادر را مجبور به پایین آمدن کرد. التماس و خواهش می کرد. بدن و چادر خیسش را چسبیده بود و رها نمی کرد!! انگاری می خواست  هر طوری شده او را از این کار منع کند.بالاخره او توانست مادر را منصرف کند. لحظه ای بعد هر دوی ما زیر باران، در حیاط مدرسه ایستاده بودیم!! انگاری باران نبود که تمام بدنم را خیس می کرد، عرق شرم و خجالت بود! حالا چگونه فردا به مدرسه بیایم؟ با چه رویی؟
خانم دفتردار با چشمان درشتش در حالی که نفسش به شماره افتاده بود کنارم ایستاد!! سرم را بلند کردم. برای یک لحظه دیدمش. چشمانش نگران و مضطرب بود، اما بغض گلویم را فشار می داد. نگاهم را از دیدگانش دزدیم، چون احساس کردم نگاههایش مثل همیشه نیست!!

 

دو روز

فریبا وفی

شوهرم بعد از ماه ها از سفر برگشت. پسرم انگشتان کوچکش را لای موهای وزوزی او کرد:

«چقدر سفید شده».

دخترم گفت: «چه قدر سیاه شده ای بابا».

ادامه نوشته