صفحه 7--12 دی 88
گیسوی پریشان آب
احسان کشاورزیان
هوای ابری و بوی خاک زیر و رو شده به مراسم حالت غم انگیزتری داده بود؛ طوری که شاید هر کسی سعی می کرد در خلوت خودش حساب صواب و خطا کند و بی صدا اعتراف. سرهای پایین؛ عینک و لباسهای سیاه؛ سرفه های ناشی از گرد و غبار و کفشهای خاک گرفته و ریزش اشک و پاک کردنش از روی گونه با دستمال ابریشمی و نشان دادن ناراحتی کمی بیش از حد، از حوصله مهری خارج بود. به اندازه کافی در این مراسم ها شرکت کرده بود که آخرینش مراسم شوهرش بود و به گفته خودش یک بیماری همه گیر در میان ثروتمندان بود. مرضی که از ابتدای ذخیره سازی مالی تا انتها که پیشرفته تر خودش را غالب می کرد. دو دستش را بر سر عصای سر تا پا خاتم هوار کرده بود و طلای سفید انگشترهایش روی دستکش سیاه خودنمایی می کرد.
از بالا به کت دامنش نگاهی انداخت و در منتهی الیه سمت چپ دامن باد نخ مشکی را تکان می داد. جورابهای سیاهش در میان جمع بانوان مراسم خوش دوخت تر با گره های نازکتر بود. نگاهی به پشت سرش انداخت، راننده اش به ساعت اشاره می کرد. زانوهایش خسته شده بودند، بند کیف روی دستش جاذبه زمین را مشتاقانه درک می کرد. به محض پایان مراسم بدون هیچ حرفی محیط را با بیرون دادن نفسی عمیق به سمت ماشین ترک کرد. قدم برداشتن روی خاک با کفش های پاشنه دار هنری است که از زنان خبره و کارکشته، با عنوان تحمل درد و رنج برای حفظ زیبایی برمی آید، که البته سن و سال هم بی تأثیر نیست. همچنان که برای مهری قابل رؤیت بود. به یاری و مدد عصا خود را به ماشین رساند. راننده باز هم به ساعتش اشاره کرد.
...آره آره می دونم خیلی دیر شد ولی خودت که می دونی ایرج این جور مراسم ها دست و پاگیرند. در را برایش باز کرد و بست. خودش به سرعت ماشین را دور زد و سوار شد.
...خوب می تونستین نیایید من که بهتون گفتم خانم!
...آه، این جمعیت رو تنها با انجام این حرکات میشه آروم کرد.
ماشین گرد و خاک عظیمی به دنبال خودش راه انداخت و از قبرستان خارج شد. مهری داشت خودش را توی آینه کوچکی برانداز می کرد.
...یعنی میگی به جلسه می رسم؟
...من سعی خودم رو می کنم خانم، ولی خودتون وضع خیابون ها رو می دونید که.
چین و چروکهای صورتش با سنش هماهنگی نداشت. در حفظ ظاهرش از هیچ راه حلی مضایقه نکرده بود. ایرج داشت از آینه نگاهش می کرد.
...ایرج؟ چیه؟ به چی زل زدی؟ اگه نمی شناختمت.......
...هیچی خانم، با رنگ مشکی که پوشیدین حتماً سهامتون رو با بالاترین پیشنهاد می خرن.
مهری خنده ای کرد و محو تماشای بیرون شد.
ایرج سی و پنج ساله بود و متأهل. چند سالی قبل از فوت همسر مهری راننده این خانواده شده بود. مردی بود ساده، خوش بر و رو و قابل تحمل برای یک خانم مسن. کت و شلوارهای تیره اش پیشنهاد خانم و آقای مرحوم بود. به جز حقوقش، اضافه دستمزدی برای ظاهرش و ماشین به او پرداخت می شد.
سکوت بی مایه ای در فضای داخل ماشین در گردش بود. ایرج خواست رادیو را روشن کند،
...نه ایرج! لطفا!... حوصله صدای اضافی رو ندارم. جلسه امروز حسابی ذهنم و مشغول کرده...
ثروت خوبی بعد از مرگ شوهرش نصیبش شده بود. چندین ملک و زمین و مغازه و شراکت در کارخانه ها. از عهده اداره کردن آنها برنمی آمد، به همین خاطر تصمیم داشت تغییراتی در اموالش بدهد. حوصله چانه زدن با مردمانی که برای رسیدن به مقاصدشان از هیچ دروغی روگردان نبودند، نداشت. در واقع به خاطر سنش در خود توان شرکت در سرمایه گذاری و جمع سرمایه داران را نمی دید. آرامش عجیبی در ماشین احساس می کرد. هیچ صدایی قابل نفوذ به داخل نبود. آدمها را می دید بدون اینکه بخواهد با آنها حرفی بزند و یا جواب کسی را بدهد و اینکه لازم نبود صحنه ای را دوبار ببیند. همه چیز به یک چشم بهم زدن از جلوی چشمانش عبور می کرد. ایرج ماشین را جلوی یک آسمان خراش شیشه ای نگه داشت.
...باهات تماس می گیرم.
...من همین دور و برام خانم.
خواست که از ماشین پیاده شود و در را برای مهری باز کند.
...نمی خواد پیاده شی، فعلاً...
نگاهی به نوک ساختمان انداخت، کیفش را روی دستش جابجا کرد و از پله ها بالا رفت. نبود وارث برای این همه مال و اموال برایش دغدغه ای شبانه روزی بود. بخشیدن به مؤسسات خیریه، هدیه و انعام به خدمتکارانش از آن همه ثروت چیزی نمی کاست. خانه اش ویلایی بود در شمال شهر. اطرافش با نرده های بلندی به ارتفاع سه متر احاطه شده بود. بالای در ورودی دو دوربین نصب شده بود با توانایی چرخش کامل که هر روز ایرج با لبخندی جدید به آنها اشاره می کرد. وقتی که با جریان برق در باز می شد احساس می کردی هوای تازه ای وارد ریه هایت می شود. مثل اینکه هوای خارج اجازه ورود نداشت و یا شاید هوای داخل توانایی خارج شدن نداشت. پس از عبور از یک مسیر شنی به عرض یک ماشین که اطرافش درختچه های هم اندازه مثل سربازان تشریفات با احترام ایستاده اند، به میدانی می رسیم که در وسط آن مجسمه سنگی از پسر بچه ای است که با دست راستش به جایی اشاره می کند، دور تا دورش را گلهای داوودی احاطه کرده با رگه هایی از گلهای سوسن که از بی آبی رنگ پریده شده اند و در ورای مجسمه، ساختمانی سفید با پنجره های لوزی شکل و برای هر کدام یک بالکن. سقف شیروانی اش از سفالهای خاکستری پوشیده شده بود که تازه تعمیر بودند. در دو سمت ساختمان درختان کاج با وقاری به صف شده بودند. ورودی ساختمان چهار پله سنگی داشت با لبه های شکسته و ترکهایی که سالها به آن بی توجهی شده بود و دو شیر سنگی پیر بی دندان با دهانی باز که خستگی سالیان دراز از ایستادگی و مقاومت بیهوده در چشمهای تو خالی شان نمود داشت.
همیشه که از ماشین پیاده می شد چند خدمتکار به استقبالش می آمدند، اما حالا عذر همه را به جز دو سه نفر
خواسته بود.
کمک ایرج را رد کرد.
...هنوز توان دارم این چند تا پله رو رد کنم. هنوز به بی خاصیتی این شیرها نشدم...
بعد می خندد و پای شیر را می گیرد و خود را به بالا می کشد. همین طور که بالا می رود می گوید:
...تو راست می گفتی ایرج، لباس مشکی تأثیرگذار بود. باید سرمایه گذار یک پیر می شدی نه راننده اون...
ویلا شور و هیجان گذشته را نداشت زمانی هر گوشه اش می دیدی کسی مشغول کاری بود. مواقعی که شوهرش مهمان داشت چراغها از بالا تا پایین روشن بود و لوسترهای غول پیکری که آویزان مهمانان را تماشا می کردند. حالا گهگاهی نور را بر کف پوش های سرامیکی سالنها و اتاق ها می اندازند.
سیمین یکی از خدمتکارهای باقیمانده از سلسله خدمتکاری در ویلا، دختری بود با چهره ای تیره و موهای وزوزی و قدرت بدنی بالا. شاید پدرش زمانی درمعدن با تخته سنگها روبرو بوده. احترام گذار بود و هیچ گاه کلمه خانم از الفاظ ایستاده روی زبانش کاسته نمی شد. پیش بند سفیدش اندازه دور کمرش را به خوبی نمایان می ساخت. در کل صورت گوشتی اش به دل مهری می نشست، کیف مهری را گرفت و او را به رسم همیشه به اتاقش همراهی کرد.
...امشب گرسنه نیستم سیمین. فقط کمی سوپ می خورم برام بیار توی اتاق. لازم نیست میز بچینی...
...ولی خانم، دستور دکترو فراموش نکردین که؟ باید...
بی اعتنا انگشترهایش را از انگشت در آورد و داخل جعبه خاتم گذاشت و پایین تخت نشست و روسری اش را دست سیمین داد. موهای سفید و خاکستری اش همیشه لبخندی بر لبان سیمین می نشاند.
...در رو پشت سرت ببند.
بعد از فوت شوهرش اتاق خوابشان را که طبقه بالا بود، رها کرده و به اتاق مهمان ها پناه برده بود. بالا و پایین رفتن از پله ها برایش طاقت فرسا شده بود. به کمک عصا بلند شد و روبروی پنجره ایستاد، نسیم ملایمی شاخ و برگ ها را تکان می داد و شمعدانی های جلوی پنجره را نوازش. حس کرد باد هم از سطح بدن او می گذرد، مورمورش شد و سر عصا را در دست فشرد. در اتاق تمام حرکاتش آهسته می شد. مثل اینکه کسی خواب باشد و نخواهد او را بیدار کند. عکس دو نفره با شوهرش گوشه میز توالت در کنار سبد داروها لم داده بود. سیاه و سفید با پشت زمینه یک پرده ساتن گلدوزی شده. خودش نشسته و آقا کنارش کمی مایل به پشت صندلی ایستاده. کراوات و سبیل باریک و موهای روغن زده. یک دست در جیب ساعتی اش و دیگری روی شانه مهری. یکی از ابروها را داده بالا و مثل اینکه دارد به عکاس اشاره می کند که این زن من است، عکس خوبی بیانداز. لبخند ملیح بر چهره تازه از نوجوانی درآمده اش به همراه دامن چین دار سفید که به سفیدی ساق هایش نمی رسید، همه و همه حالا به رنگ تاریخ در آمده اند و هر زمانی برگی دیگر از آن نوشته می شود.
قبل از به صدا در آمدن هفتمین ضربه ساعت بلند بالای ابتدای راهرو که صدایش سراسر خانه را طی می کند بیدار می شود. تا خودش را جمع و جور کند یک ساعتی زمان می برد. قرار گذاشته اند که کسی زودتر از ساعت هشت مزاحمش نشود. هفتمین ضرباهنگ که نواخته می شود پتو را کنار زده لبه تخت نشسته فکر می کند که به جز صداهای همیشگی هر شب خوابی دیده یا نه! پاهایش را به داخل دمپایی ابریشمی سفیدی که کمی برایش بزرگ است هل می دهد. وقتی می ایستد ادامه لباس خوابش از روی تخت سر می خورد پایین. طول می کشد تا گرم شود. به قول سیمین: خانم! آدم مثل ماشینه، خانم آدم! باید گرم بشه تا راه بیوفته خانم!
قرص قبل از صبحانه اش را با بی میلی ته گلویش جاسازی می کند و کمی آب مانده شب را به دنبالش رها می کند. با دو دستش موها را صاف می کند و انتهایشان را در مشت می گیرد و به یک طرف می آورد. نبض غبغبش می زند و صدای نفس کشیدن و خس خس سینه اش را می شنود. دست باریک و لاغرش را روی گونه استخوانی اش می کشد. به رگهای برآمده پشت دستش داخل آینه خیره می شود. نزدیکتر که می رود زوایای پنهانی که جوانی آنها را سالها می پوشاند ظاهر می شود و او دوباره به عقب می رود.
رأس ساعت انعکاس برخورد انتهای عصا با کف پوش راهرو، سیمین را برای پیشواز راهی راهرو می کند.
...صبح بخیر خانم! مثل همیشه سر وقت...
با لبخندی که دندانهایش را نمایان می کند دست در آرنج مهری می گذارد. مهری بدون اینکه نگاهش کند می گوید: سلام! سروصداهای دیشبم باز کار تو نبود؟...
...وا!!! ما خانوم؟ نه به خدا... کدوم صداها؟
ایرج سر و وضعش را داخل آینه بغل ماشین مرتب می کرد. کت و شلوار سورمه ای با یک پیراهن روشن به تن دارد و چیزی مثل یک تصنیف زمزمه می کند. مهری بالای پله ها ایستاده ریه هایش را از هوا پر و خالی می کند و می گوید: سیمین! امروز ناهار نمیام. منتظر نباش... سیمین به نیم رخ مهری نگاه می کند. ابتدا و انتهای خطوط چهره اش قال تشخیص نیست. ایرج برای مهری دست بلند می کند و او با سر جواب می دهد. کت و دامن زرشکی رنگ که با برخورد پرتوهای آفتاب گرفتار میان شاخه های درختان نوازش می شد، روی تن خانم ویلا جا خوش کرده بود. جوراب همرنگ پا، ساقهایش را به درون محفظه تمام چرم مشکی رنگی هدایت می کرد که آرام و آهسته پله ها را به پایین طی می کرد، ایرج در را باز می کند.
...صبح بخیر خانم!
ماشین پسر بچه را دور می زند، شمشادهای سمت راست محیط را رد می کند و در انتها، در خود به خود بسته می شود.
ایرج آینه را با دست تنظیم می کند و می گوید: خانم مثل اینکه یه خورده کلافه اید؟ دیشب خوابتون نبرده؟ بازم اون صداها؟... مهری همان طور که خودش را درون صندلی فرو می برد جواب داد: مثل هر شب، همون صداها، انگار داشتن یه چیزی از خونه می بردن بیرون. پچ پچ می کردن.
...خانم من میگم به خاطر این قرصاس. خانم از اتوبان برم؟
...از هر طرف که می خوای بری برو؛ فقط این رادیو رو...
عینک آفتابی گردی روی چشمانش را پوشاند و دو دستش را روی کیف گذاشت و بیرون را تماشا کرد. آرزو می کرد کاش شبها هم به سرعت عبور این مناظر و تابلوهای کنار اتوبان به صبح می رسید. بعد از فوت شوهرش در خانه احساس امنیت نمی کرد. بدون اینکه سرش را از روی فیلم مورد علاقه اش بردارد گفت: ایرج؟ حاضری یک شب بیای ویلا؟... ایرج با خنده و شک گفت: من خانم؟ برای چی؟
...به خاطر اون صداها، دلم می خواد......
...دلتون می خواد بدونید کیا هستن؟ چیکار می کنن؟ آره بهتون حق......
...نه، می خوام مطمئن بشم که صداها واقعی هستن و کس دیگه ای هم اونها رو می شنوه!
انگشتر عقیقش را دور انگشت چرخاند. آفتاب دستانش را که رگهای سبز رنگ آنها را درنوردیده بودند نورانی می کرد، دستکش سفیدش را پوشید.
... سر خیابون بایست. نمی خواد بری داخل، می خوام یه کم پیاده برم.
ماشین خیلی آرام کنار خیابان پهلو گرفت، ایرج در را باز کرد و بازویش را حلقه کرد و کمی خم شد تا تکیه گاهی شود زودگذر اما احترام آمیز که با لبخند همیشگی مورد استقبال واقع شد. وقتی که کاملاً روی پاها و عصا مسلط شد حلقه نجات را رها کرد و گفت: متشکرم که امشب میای!! به خانمت حتماً خبر بده!
ایرج همان طور که نقش ناجی را از یاد نبرده بود مبهوت و خندان گفت: خ خ خ خانم!!! به دکتر بگین قرصاتونو عوض کنه...
در ماشین باز بود، چهار چراغ ماشین در حال زدن، مهری پیاده رو را طی می کرد و ایرج با نگاه او را تعقیب می کرد.
گفتگوی میان مهری و دکتر دستاوردی نداشت جز اینکه به هر دو ثابت شود بیماری هست و پزشکی...
ایرج تمام خریدها را انجام داده بود و به خانمش هم خبر داد که شب کجاست.
...خوب خانم حالا از کجا شروع کنم؟ از مرغداری خوبه؟ یا اول یه سر به پاساژ بزنیم؟
مهری با صدایی که بار خستگی راه را همراه داشت گفت: امروز جایی نمی ریم، حوصله کار و هیچ کس و ندارم. برو دریاچه!
ایرج به عقب برگشت و گفت: کجا خانم؟ دریاچه؟ الان؟
مهری سرش را نزدیک ایرج برد و گفت: مگه برا تو فرقی می کنه؟ می خوام امروز به هردومون خوش بگذره. تا فردا صبح خیلی وقته، راه بیفت!
دریاچه چند کیلومتری شهر بود. از جاده اصلی به سمت کوه خارج می شدی بعد از اینکه دو روستای کوچک را رد می کردی جاده خاکی از میان منطقه وسیعی از نیزارها می گذشت. اولین تپه ای را که به پایین رها می شدی دریاچه پدیدار می شد. رنگ آبی و سبز در هم، تمام سطح دریاچه را مانند فرشی پوشانده بود. پشت دریاچه کوهی تقریباً نوک تیز نشسته بود که گهگاه شاهینی گرد آن به پرواز در می آمد. اطراف دریاچه پر بود از بوته ها و تخته سنگهایی که خودشان را صاحب این آب می دانستند و هر کدام گوشه ای لم داده بودند.
ایرج ماشین را پایین تپه نگه داشت. شیشه های سمت دریاچه را داد پایین گفت: امروز خیلی خلوته، پیاده نمی شین خانم؟
در را برایش باز کرد. مهری خیره به سطح آب نگاه می کرد. ایرج سمت آب رفت و دست هایش را در جیب فرو کرد و اطراف را نگاه می کرد. باد ملایمی انتهای کتش را به لرزه درمی آورد.
...از قدیم می گفتن این دریاچه آرزوها رو برآورده می کنه. مهری این را گفت و کمی جلوتر از ایرج ایستاد.
...وقتی آرزو کنی از داخل آب صدای پچ پچ میاد...
ایرج موهایش را که باد روی پیشانی اش جابجا می کرد کنار زد و گفت: یعنی کسی داخل آب هست؟
همان طور که به عصایش تکیه داده بود، گفت: به ما بچه ها می گفتند، آره کسی هست. آرزوهام و نگه می داشتم برای اینجا. بعد می نشستم لب آب و گوش می دادم که دارن چی بهم میگن...!
ایرج با لبخندی از سر رضایت به شانه های مهری که گاهی می لرزید نگاه کرد.
...اینها رو قبلاً نگفته بودین؟
...آدمها حرفهای زیادی برای گفتن دارن که بزنند و دنبال فرصت می گردند و اگر این فرصت و پیدا نکنن کاری از دستشون برنمی آید. زندگی مجموعه ای از حرفهاست که باید به موقع گفته بشه، وظیفه هر کسی گفتن یک سری جملات در زمان هایی خاص است.
ایرج کنار مهری ایستاد و با اطمینان خاطر گفت: پس حالا شما اینجا...
مهری ایرج را با جمله اش تنها گذاشت و به دریاچه نزدیک تر شد. باد شدیدتر شده بود. نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد که ایرج او را گرفت.
...خانم من میگم یه آتیش روشن کنم بد نیستا...
اطراف را به جستجوی تکه های چوب و شاخ و برگ دید می زد. مهری با خوشحالی و شعف قدم برمی داشت. گفت: آرزو کردی؟
ایرج همان طور که حواسش به اطراف دریاچه بود گفت: چی خانم؟ آرزو؟
که متوجه شد پایش در آب است... هه خانم زیادی اومدیم جلو، برگردیم...
مهری دستش را جلوی دهان گرفت و در حالی که چشمانش از خوشحالی می لرزید، گفت: هیس! فقط گوش کن!
آب جلوی پایشان شبیه گیسوان یک پری موج می زد...
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی