صفحه 7--22 تیر 89

 

در وقت حضور مرگ
سروده منصور اوجي

 

دو روزگار

 

سهم من از تمام تو اين بود

 

جاده

ادامه نوشته

صفحه 7--15تیر 89

 

موزۀ هنر مشکین فام
اولین موزه خصوصی هنرهای تجسمی در ایران

 

نقدی بر کتاب «بهار خاکستری»
نوشته: پروین پورجوادی و زهره ابوقداره

ادامه نوشته

صفحه 7--8تیر 89

 

آمد و شد رباعی در شیراز و فارس

 

چگونگی درک فیلم

 

ساده اما ژرف

ادامه نوشته

صفحه 7--1 تیر 89

 

زنان و سروده هایشان در گستره
 فرهنگ مردم ایران زمین

 

از عشق با عشق

ادامه نوشته

صفحه 7--1 تیر 89

 

زنان و سروده هایشان در گستره
 فرهنگ مردم ایران زمین

 

از عشق با عشق

ادامه نوشته

صفحه 7--25 خرداد 89

 

در وقت حضور مرگ

 

زندگی به شرط چاقو

ادامه نوشته

صفحه 7--18 خرداد 89

 

درنگی بر درنگِ عبدالرحمن مجاهدنقی

 

عاشقانه هایم را هیچ کس نمی­خواند

 

درنگی بر رمان «بهار خاکستری»

ادامه نوشته

صفحه 7--11 خرداد 89

 

کنار لحظه­های عمر

 

آمد و شد رباعی در شیراز و فارس (در سه دهه اخیر)

ادامه نوشته

صفحه 7--4 خرداد 89

 

سعدی شناسی

 

نگاهی به کتاب «کوته سرایی» نوشته «سیروس نوذری»؛ کتابی گران!

ادامه نوشته

صفحه 7--28 اردیبهشت 89

 

شیراز در شعر شاعران

ادامه نوشته

صفحه 7--21 اردیبهشت 89

 

گفتنی­ها

 

از طبیعت بیاموزیم

ادامه نوشته

صفحه 7--14 اردیبهشت 89

 

سنگ ها و علف

 

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس

 

اشعار وفادار

ادامه نوشته

صفحه 7--8 اردیبهشت 89

 

عروس بید

 

ردّ آبی

 

سی تی آنژیوگرافی قلب

ادامه نوشته

صفحه 10--2 اردیبهشت 89

 

«ماندم تا روایت کنم»
اماکولی ایلی باگیزا

 

خاطره شهرداری

 

رأس ساعت گل

 

ادامه نوشته

صفحه 11--25 فروردین 89

 

سنگ ها و علف
مجموعه 107 شعر

ادامه نوشته

صفحه 7--18 فروردین 89

 

روستانویسان

ادامه نوشته

صفحه 7--19 اسفند 88

 

«و حالا عصر است»

 

از طبیعت بیاموزیم

ادامه نوشته

صفحه 7--12 اسفند 88

 

سیمای خورشید در آیینه مقالات

 

شعرهای نجیب

 

یادی از نگاری و یادگاری از نگارگری

ادامه نوشته

صفحه 7--6 اسفند 88

 

پس پرده پرونده ها

ادامه نوشته

صفحه 7--5 اسفند 88

 

پس پرده پرونده ها

ادامه نوشته

صفحه 7--28 بهمن 88

 

ببینم نبض تان می زند!

ادامه نوشته

صفحه 7--21 بهمن 88

 

گذر دل

 

این کوزه اشک می شود و زهر می مکد

 

ولایت فقیه
خورشید بی غروب

ادامه نوشته

صفحه 10--15 بهمن 88

 

در محاق فراموشی
تاملی بر کتاب عشق بر آستانه
کاظم شیعتی

 

لطفاً کتابهای مرا بخرید
سیروس رومی 

ادامه نوشته

صفحه 10--7 بهمن 88

 

دو نظر درباره رمان
«به پشت سر نگاه نکن»

 

صدای سوختن
مجموعه تازه رباعیات شاپور پساوند

ادامه نوشته

صفحه 7--23 دی 88

 

ترکیب در شاهنامه فردوسی

 

نگاهی به رمان «تقسیم» اثر پیروکیارا

ادامه نوشته

صفحه 7--16 دی 88

 

سه ترکه بر دوچرخه:
من، میمون و پدر

 

مارمولکی که ماه را بلعید

ادامه نوشته

صفحه 7--9 دی 88

 

تاریخ مطبوعات فارس
(دوره رضاشاه)

 

واژه نامه هنر

 

بهرام بیضائی
جدال با جهل

ادامه نوشته

صفحه 7--2 دی 88

 

مسئله زن ها بودند

 

کلک دیرین

ادامه نوشته

صفحه 11--25 اذر 88

 

صدای سوختن

 

بهار جاودانی

ادامه نوشته

صفحه 7--18 اذر 88

 

پلکان های نقره ای
گذری بر شعر شاعران فسا- از قرن چهارم هجری تاکنون

 

طرح هایی بر دیواره ی غار

ادامه نوشته

صفحه 7--1 اذر 88



گذری از کوچه شاملو

 

عاشقانه های برف به اسم کوچک

 

مصدق و عشایر

ادامه نوشته

صفحه 7--4 اذر 88

 

شیرازی

ادامه نوشته

صفحه 7--27 ابان 88

 

دل نوشته هایی از فرهنگ، آداب، رسوم و باورهای مردم شیراز

 

شعله ای از عشق

ادامه نوشته

صفحه 7--20 ابان 88

 

خرت و پرت جمع کن

 

زنبورهای عسل دیابت گرفته اند

ادامه نوشته

صفحه 7--13 ابان 88

 

نگاهی تازه به کتاب دهکده پرملال

 

مشترک مورد نظر خاموش است

ادامه نوشته

صفحه 9--7 ابان 88

 

کوته سرائی

ادامه نوشته

صفحه 7--6 ابان 88

 

کوته سرائی

ادامه نوشته

صفحه 7--29 مهر 88

 

ببینم نبض تان می زند؟!

 

کوچه باغ غزل

 

صدای سبز باران

ادامه نوشته

صفحه 11--23 مهر 88

 

انجمن های ادبی شیراز

ادامه نوشته

صفحه 11--16مهر88

 

سایه مهر

 

اشک معشوق

 

من از چمدان های خالی می ترسم

 

باج گیران اقتصادی

 

ادامه نوشته

صفحه 7--8مهر88

 

شمیم نسترن

 

هر کسی را صندوقی است صندوقت را بشکن

 

بیکران

 

 


ادامه نوشته

صفحه 7--1مهر88

 

حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته

 

تاریخ نشریات پزشکی شیراز

ادامه نوشته

صفحه 7--25شهریور88

 

لحظه های سنگین آخر ...

 

صدای سبز باران

ادامه نوشته

صفحه 7--18 شهریور88

 

چون عشق جاری باش
راهکارهای ارتباط مؤثر با دیگران بر اساس کلام وحی

 

دیگر هم بازی ات نمی شوم

ادامه نوشته

صفحه 7--11 شهریور88

 

اردشیر بابکان زادۀ بَختِگان

ادامه نوشته

صفحه 7--4شهریور88

 

جن زده

 

آکواریوم

ادامه نوشته

صفحه 7--28 مرداد88

 

نزدیکی

 

شیراز از گُل بهترو


ادامه نوشته

صفحه 7--14مرداد88

 

ببینم نبضتان می زند؟!

ادامه نوشته

صفحه 7--7مرداد88

 

معرفی کتاب
«دا»

«خاطرات سیده زهرا حسینی»
معرفی از:محمدرضا آل ابراهیم
بارها و بارها از خواهرم که در شیراز زندگی می کند خواسته بودم که کتاب «دا» را برایم بخرد. موفق نشده بود. خواهشم از دوستان هم که به شیراز می رفتند و می آمدند، به درجۀ اجابت نرسیده بود. یکی از دوستان گفت که در فلکۀ دانشجو پشت شیشۀ یک کتابفروشی نوشته بودند کتاب «دا» رسید؛ من نمی دانستم که تو به دنبال این کتابی، وگرنه می خریدم و می آمدم.
به خواهرم زنگ زدم که هر چه زودتر خود را به فلکه دانشجو برسان و این کتاب را بخر. رفت و برگشت و زنگ زد که کتاب تمام شده.
شهرستانی بودن با همۀ محاسنش عیب های خود را هم دارد. یکی هم این که یک کتابفروشی تمام و کمال ندارد. وقتی به آدرسی که در دفترچۀ تلفن شهرها و یا به کتاب راهنمای ناشران و کتابفروشان که توسط خانۀ کتاب به صورت مفصلی هم درآمده است مراجعه می کنی، متأسفانه به جای کتابفروشی، با یک لوازم التحریری
 یا نوشت افرازی روبه رو می شوی و یا جدیداً با سی دی فروشی و کارهای تایپی و کامپیوتری. البته هر کدام از آنها به جای خودش محترم و قابل ارزش ولی هیچ کدام از آنها جای کتاب را
 پر نمی کند.
در عطش دیدن و خریدن و خواندن کتاب «دا» بسر می بردم که یکی از دوستان گفت: سازمان تبلیغات اسلامی استهبان، نام نویسی می کند و تا دو هفتۀ بعد کتاب «دا» را می آورد. نام بنده هم در فهرست خریداران جای گرفت.
در همین فاصله توفیقی حاصل شد تا به زیارت امام رضا (ع) نایل شویم. در سر راه به هر شهرستانی که می رسیدیم سراغی هم از کتابفروشی آن شهر می گرفتیم تا هم کتاب «دا» بخریم و هم کتابی پیرامون فرهنگ، گویش، آداب و رسوم مردم آن شهر و شهرهای همجوار. همانطور که عرض کردم به جای کتابفروشی با نوشتن افزار فروشی ها مواجه می شدیم تا این که به بیرجند رسیدیم. به چند کتابفروشی مراجعه کردیم. به «کتاب سرای سیمرغ» که رسیدیم چشم ما به دیدار چاپ پنجاه و چهارم کتاب روشن شد. کتاب «دا» را همراه با چند کتاب دیگر در ارتباط با بیرجند از آن کتابفروشی خریدیم.
از شوق خواندن، هر گاه مجالی پیش می آمد در عین خستگی و کوفتگی راه کتاب «دا» را باز می کردم و می خواندم. از بریده بریده خواندن کتاب، احساس کردم آن اشرافی که باید برکتاب پیدا کنم به دست نمی آید. برخلاف میلم آن را بستم. دلم می خواست هر چه زودتر به دیار خود برسیم و کتاب را با فراغ بال بخوانم.
عمر سفر کوتاه است؛ به خانه خودمان که رسیدیم خواندن کتاب را آغاز کردم.
نخستین کتابی که در زمینه ادبیات جبهه و جنگ خوانده بودم «زمین سوخته» احمد محمود بود.  کتابهای دیگری هم در همین رابطه خوانده بودم اما آنچه این کتاب با دیگر کتب نوشته شده در این زمینه تمایز داشت این که: 1- نویسنده اش بر پایۀ تخیل یا شنیده های
دیگران تکیه نکرده بلکه با لحظه لحظۀ رویدادهایش زندگی کرده بود. زندگی که چه عرض کنم از میان خط خون و خمپاره گذشته بود. در واقع این کتاب نه با جوهر قلم که با خون خود و خون هزاران شهید بی گناه که به دفاع از ناموس، فرهنگ، میهن، دین و تاریخ بشریت برخاسته بودند نوشته شده است. 2-  نویسنده یک زن است و کتاب از منظرگاه یک زن به نگارش درآمده 3- مسائل و مشکلاتی که یک زن با همۀ محدودیت ها و موانع و مشکلاتی که می تواند داشته باشد آن هم در جبهۀ جنگ بیان شده است 4- پشتکار، علاقمندی، جانفشانی و پیگیر بودن نویسنده (زن) به لحاظ حضور یافتن فعال و مستمر در خط مقدم جبهه.
کتاب در حجم بالایی (بیش از 800 صفحه) نوشته شده است. به نظر می رسد که باید این کتاب یک رمان باشد. ولی با آن تعریفی که از رمان می دانیم همخوانی لازم را ندارد. بلکه بیان یک سلسله حوادث و رویدادهای عینی از جبهه و جنگ است که می تواند خود منبع عظیمی برای چندین رمان، فیلمنامه و متن سریال های تلویزیونی قرار بگیرد.
کتاب از زاویۀ دید اول شخص مفرد نوشته شده و همین ویژگی، صمیمیت بیشتری بین متن و خواننده ایجاد کرده است.
در دیدار وزیر و مسئولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در مورخ 4/9/1371 با رهبر معظم انقلاب، ایشان از نویسندگان انتظار داشتند که درباره انقلاب، جنگ و جامعه رمان هایی همتراز با «بینوایان»، «جنگ و صلح»، «دُن آرام» خلق کنند تا بیانگر واقعی تاریخ انقلاب و جنگ باشند. ایشان فرمودند: «من گمان می کنم که هیچ تاریخی از انقلاب اکتبر شوروی نمی تواند گویای آن رمان هایی را که در باب این تاریخ نوشته شده، باشد. اگر شما این رمان ها را خوانده باشید، می فهمید چه می گویم. مثلاً رمان «دن آرام» را در نظر بگیرید! نمی دانم شما آقایان این رمان را خوانده اید یا نه. این رمان یکی از رمان های تبلیغاتی مارکسیست ها در دوران اختناق رژیم شاه بود. این کتاب، با این که رمان بود، اما به عنوان تبلیغ آن را به همدیگر می دادند و مطالعه می کردند...!
اینها به قدری خوب نوشتند و انقلاب [اکتبر] را خوب تصویر کردند که شما در این کتاب ها می توانید ابعاد این انقلاب به آن عظمت را پیدا کنید. البته نقطه ضعف هایش را هم در همین کتابها می شود فهمید؛ اگر چه آن که نوشته، به عنوان نقطه ضعف ننوشته است».

ایشان در ادامه می فرمایند:
«... شما وقتی که مثلاً داستان «بینوایان» ویکتور هوگو را
می خوانید، یا «جنگ و صلح» را می خوانید، یا داستانهای امیل زولا را می خوانید، می توانید وضعیت جامعه روس یا فرانسه یا انگلیس یا جاهای دیگری را  از این داستانها به دست بیاورید. یعنی انسان
 می تواند چیزهایی را که در تاریخ نیست، در این کتاب ها پیدا کند...»
  و حال اگر کتاب «دا» به لحاظ نگاه، نثر و شیوۀ نگارش و روش داستان نویسی همتراز کتاب های نامبرده نیست ولی حضور این کتاب، نویدبخش آغاز حرکتی بدین سمت و سو است تا بخشی از تاریخ جنگ و جامعه را بهتر بشناسیم و لمسش کنیم.
یکی از عواملی که کتاب را با اقبال عمومی روبرو کرده است، سادگی نثر و صداقت در گفتار و جزئی نگری نویسنده است. در گفتگویی که آقای علی هادیلو با ایشان انجام داده است و در صفحه 17هفته نامه «کتاب هفته» از انتشارات خانه کتاب شماره 182 مورخ شنبه 2 خرداد 1388 به چاپ رسیده است، اظهار می دارد: «معتقدم غیر از صداقت در گفتار، یکی از مهمترین ویژگی «دا» جزئی نگری من در روایت خاطرات بود. من فکر می کنم برای این که درست و حسابی باشد و بتواند مخاطب را سر شوق آورد؛ باید تمام جزئیات گفته شود. از سوی دیگر، تأثیرگذاری این اثر در این است که همه مطالب کتاب گفته های خود من است بی هیچ کم و کاست. مهمترین شرطم برای بازگویی خاطرات این بود که هیچ دخل و تصرفی در آن نشود».
نویسنده آن قدر صادق است که فرضاً هیچ ابایی ندارد از این که بگوید پدرش یک زحمتکش است و به لحاظ شغلی از فرودست ترین افراد جامعه محسوب می شود. تنگدستی ها و دربه دری های خانواده را با ریزبینی خاصی به تصویر کشیده و افتخار می کند که خانواده اش
 از آن جمله افرادی نیستند که خون مردم را در شیشه می کنند. بخش دیگری از این اقبال، زنانگی اثر است. زیرا هیچ مردی قادر نبوده تا تجربیاتی که نویسنده در راه اهداف خود کسب کرده است بدان دست یابد. هر چه قدر یک مرد از عواطف و زوایای فکری و ذهنی یک زن باخبر باشد ولی چگونه می تواند لحظاتی که یک زن در مراحل مختلفی از زندگی در میان خون و گلوله سپری کرده است را تجربه کند. فرضاً چگونگی غسل دادن و به خاکسپاری شهدای زن، نگهبانی دادن یک زن از جنازه های روی هم ریخته شهدا در جوار مرده شوی خانه، راندن سگ های گرسنه که برای دریدن جنازه های
 شهدا دندان تیز کرده بودند آن هم با دست تنها و در تاریکی و ظلمت شب گورستان، خوابیدن بر موکت مرده شور خانه و هم نفس شدن با زنان غساله، به خاک سپاری پدر و برادر با دستان خود آن هم در فاصله ای کمتر از یک هفته زیر آتش بی امان دشمن، خوردن ترکش خمپاره و اصابت به نخاع و بستری شدن در بیمارستانی دور از دیار و خاندان خویش مثل بیمارستان نمازی شیراز و یا...
این جاست که نویسنده به قلۀ محبوبیت می رسد و تحسین خواننده را به دنبال خود می کشد.
نویسنده از سادات است و از کردهای ایرانی زاده شده در بصره و رانده شده از عراق و جای گرفته در خرمشهر و مجروح شده در وطن است. وی کسی است که با دستان خویش بهترین عزیزان این مرز و بوم را که قربانی جنایت های دشمنان قسم خوردۀ بشریت اند، به خاک می سپارد و در برابر دشمن خم به ابرو نمی آورد تا مبادا در روحیۀ اطرافیانش ذره ای خلل و تردید وارد کند.
ایشان به سه زبان فارسی، کردی و عربی مسلط است. اگر تا کلاس پنجم بیشتر مجال درس خواندن در آموزشگاه را نیافته ولی خوشبختانه در دانشکده جنگ و زندگی بالاترین مدرک تحصیلی را اخذ کرده است.
«دا» کتابی بود که خیلی سریع تمام کردم. خوانده های پراکنده در سفر را رها کرده و دوباره  از آغاز شروع به خواندن کردم.
کتاب به گونه ای است که نمی شود برای لحظه ای چشم از آن برداشت یا جمله ای را نادیده گرفت. حوادث و رویدادها آن چنان ظریف و محکم در هم تنیده شده که رهایی از آن را غیرممکن
می سازد. نفس در سینۀ خواننده حبس می شود و بر شجاعت و شهامت چنین زنی (زمان واقعه دختری 17-18 ساله) بارها و بارها احسنت و آفرین می گوید و از مرد بودن خود خجالت می کشد که وقتی زنان ما این قدر رشید و دلاورند پس من نوعی چه کاره ام؟!
تصویرسازی هایی که نویسنده براساس واقعیات خلق کرده است آن قدر گویا و رساست که در پاره ای اوقات مو بر بدن انسان سیخ
می کند و اگر خواننده یک لحظه خود را به جای یکی از شخصیت های
 کتاب قرار دهد که آن همه فجایع بر سرش باریدن می گیرد به مرز جنون می رسد. کتاب «دا» را خواندم و نفرت من از جنگ و پیامدهایش دو صد چندان شد. من همیشه از جنگ متنفر بوده ام و شعر ملک الشعراء بهار را بارها زمزمه کرده ام که: «فغان ز جنگ و مرغوای او» خاصه آن که جنگ ما یک جنگ خودخواسته نبود و بر ما تحمیل شد تا جلو رشد و تعالی و ترقی ما را بگیرند.
«دا» به زبان کردی به معنای مادر است و به احترام ایشان و همه مادرانی که در طول حیات خویش رنج هایی مشابه کشیده اند نام کتاب را با «دا» زینت می بخشد. با امید پیروزی و بهروزی برای نویسنده گرامی خانم سیده زهرا حسینی و هم چنین خانم سیده اعظم حسینی که کتاب به اهتمام ایشان مدون گشته است. هم چنان چشم انتظار آثار بعدی ایشان هستیم.

بناهای پارسه یا کاخ های
تخت جمشید

نوشته: دونالد ویلبر
ترجمه: پرویز رستم نژاد
انتشارات نوید شیراز- 104 صفحه مصور- 1900 تومان
هر چه انسان درباره نیاکان خود بداند و بخواند، برای عشق و محبت به مام میهن دلیل بهتری دارد. در مورد سلسله های قبل از اسلام فقط از ساسانیان برگهایی مکتوب به دست ما رسیده است و می دانیم که آنها به عمد آثار دوره اشکانیان و هخامنشیان را از بین برده اند. همان کاری که ملل غالب بر مغلوب روا می دارند.
هرچه که ما از هخامنشیان می دانیم، مطالعاتی است که درباره کاخ های تخت جمشید شده است و متأسفانه آنچه قابل اعتناست را بیگانگان با دقت و پیگیری در احوال پادشاهان و مخصوصاً کتیبه هایی که از آنان بجای مانده است و منابعی همانند هرودوت یونانی تاریخ نگار یونانی انجام داده اند.
 مترجم در معرفی نویسنده می نویسد:
«کتاب پرسپولیس اولین نوشته در مورد این محل پرشکوه باستانی است. دکتر دونالد ویلبر شرحی دارد در مورد باقیمانده ساختمانها و نقوش برجسته از طریق تصاویر و توضیحات، که ترکیبی از سابقه تاریخی و زمان حال می باشد. او از ابتدای حفاری محل که به وسیله اقدامات اولیه «جیمز هنری برستد» تا زمان «ارنست هرسفلد» و در نهایت تا کارهای انجام شده اخیر میراث فرهنگی ایران شرح مبسوطی ارایه می دهد. خصوصیات منحصر بفرد مهندسی پرسپولیس از روی اندازه سنگهایی که به کار رفته اند به نمایش گذاشته شده است.
مکعب های سنگی که به بهترین شکل سرهم بندی شده اند
و ستونهای استوانه مانند و طریقه ای که قطعات در هم قفل شده اند،
بسیار بدیع و انحصاری است. نقوش برجسته که امپراتوران را نمایان می کند- به شیوه سنتی تاجگذاری نموده و سپس به خاک سپرده می شوند- و با دقت فوق العاده ای تراشیده
شده اند. بسیاری از آنها اصولاً با رنگهای براق و دلپذیر رنگ آمیزی
 شده بودند. بعضی از نقوش برجسته، نمایندگان 22 کشور در امپراتوری وسیع داریوش اول را در حال پیشکش کردن هدایا
می نمایاند. متخصصان نشانه هایی از حضور سنگ تراشان یونانی را در پارسه یافته اند همچنین وجود هنرمندان مصری در قالب ریزی و سرستونها و نفوذ بین النهرین [میانرودان]، آشور و مادها کاملاً به چشم می خورد.
«دونالد ویلبر» یک کارشناس صاحب نام در خاور میانه باستانی و مدرن[نوین] است. او در حفاریهای باستانی یونان، سوریه و فرانسه کار کرده و در اکتشافات ایران و افغانستان مشارکت داشته است. دکتر ویلبر نگارنده کتابهای زیادی شامل: ایران - گذشته و حال، باغهای ایران و باغهای کلاه فرنگی و معماری اسلامی ایران در دوره دوم ایلخانی می باشد.
او در گذشته به عنوان رئیس بنیاد ایران و عضو مؤسسه مطالعات خاورمیانه مشغول به کار بوده است».
در این کتاب ما به ساختمان های تخت جمشید (پارسه) که شامل: سکوب (صفحه)، دروازه تمام ملتها، آپادانا، کاخ تخت، کاخ داریوش، کاخ سه دروازه، کاخ خشایارشاه و سایر بناها می شود، آشنا می شویم و همچنین خزاین، حرم، زیستگاه پایین صفحه، مقابر سلطنتی، نقوش و سازندگان آنها، نقوش آپادانا به تفصیل، تکنیک و شیوه هنری، نقوش کاخ سه دروازه و نقوش خزاین و... سپس بحث جالبی درباره پارسه از زمان آتش گرفتن تاکنون که بیشتر از منابع اسلامی و اروپایی برداشت شده است را می خوانیم که بهترین قسمت کتاب هم همین است چون به سؤالهایی که در مورد چند و چون ساخته شدن تخت جمشید و حفاریهای بعد از خرابی در سالهای اخیر، اطلاعات گرانبهایی در اختیار خواننده قرار می دهد. مترجم محترم در مقدمه نوشته اند که این قسمتی از کتاب پرسپولیس است. به امید اینکه آقای پرویز رستم نژاد کل کتاب را به فارسی در آورده و به ملت ایران تقدیم کنند.

 

صفحه 7--31تیر 88

 

شعرهای مصری «عاشقانه ها»
سروده: منصور اوجی، چاپ اول 1388
ناشر: انتشارات نوید شیراز
قیمت 2300 تومان
معرفی از: ابوالقاسم فقیری 

شیرازی باشی و از اهالی فرهنگ، به یقین باید شاعر مطرح و تأثیرگذار شهرت «منصور اوجی» را بشناسی و من اوجی را از سالهای دیر و دور می شناسم. با هم غریبه نیستیم ای کاش با هم خویش و قوم هم بودیم. در هر حال به انگیزه هایی با هم قرابت داریم:
1 -هر دو همدادیم (هم سن).
2 -بچه یک محلیم (محله لب آب).
3 -هر دو ابتدای کارمان را با مجله مطرح آن زمان یعنی «فردوسی» شروع کردیم.
4 -هر دو از یاران نزدیک دومین مجله ادبی شیراز یعنی «دریا» بودیم که ذکر خیرش اینجا و آنجا رفته است.
بماند... تا این زمان همه دفترهای شعر اوجی را دیده ام. از باغ شب گرفته که قطعی جیبی داشت (12×17) تا شعرهای مصری که قطعی 5/14×5/21
دارد.
اوجی اکثر کوچه های شعر را در نوردیده؛ غزل، رباعی، مثنوی، شعر نیمایی تا به موقعیت کنونی اش
 یعنی شعر سپید رسیده است.
و من باور دارم کسانی که از راه نرسیده دم از سالاری شعر سپید می زنند باید در کارشان شک کرد.
شعر منصور اوجی ویژگیهایی دارد و من این خصوصیات را در کارش عمده می بینم:
1 -کوتاه می نویسد.
2 -زبانش بی تکلف و روان است.
3 -شعرش در ارتباط با مخاطبینش موفق عمل می کند.
4 -طبیعت ناب شیراز در شعر اوجی تجلی دارد. شیراز از نظر او تنها زادگاه او نیست. وی به این گُله جا عشق می ورزد. این دلبستگی ناب را در شعر بومی سرای توانمند شیرازی، بیژن سمندر هم می بینیم.
بر دهانم
بر دهانم، سخن از نام تو رفت
بعد از آن بود که آن گل، روئید
ای تو، ای عطر تمام
ای تو، شیراز
شگفت!
5 -شعر اوجی سرشار از فرهنگ مردم شیراز است. تصمیم دارم فرهنگ مردم شیراز را در شعر اوجی مورد بررسی قرار دهم. امید که به آرزویم برسم تا شیراز و شیرازی ها را بهتر بشناسیم.
6 -اوجی در شکار لحظه ها دستی توانا دارد و زمانی کاری می کند کارستان
لحظه
صبح برخاستنت
بعد از آن شکر خواب
گل سرخیست که با عطری تند
بشکفد در مهتاب
آخرین دفتر شعر منصور اوجی، «شعرهای مصری»، پیش روی من است. این کتاب در برگیرنده برگزیده ای از شعرهای تغزلی و عاشقانه اوجی طی پنجاه سال شاعری اوست از هفده کتاب با یادآوری این نکته که سیزده دفتر آن تاکنون به چاپ رسیده و شعرهای چهار دفتر برای اولین بار است که در این کتاب آورده شده است.
یادهای عاشقانه یادگار لحظات پرشکوه زندگی آدمی است و شاعران هستند که این تصاویر زیبا را با گزینش گلواژه هایی به نمایش می گذارند و اوجی در نشان دادن این رویدادهای شیرین موفق است.
غزلی زیبا از او را در ادامه می خوانیم. این غزل پر حلاوت و عسلی است. شهد شیرین زندگی از آن می چکد بی سبب نیست که بر پیشانی اش این نام را می خوانیم: ای تو شیرین.
ای تو شیرین
ای تو شیرین و ای غمت شیرین
بر گل سرخ، شبنمت شیرین
هر دو یَشم زمرّدت پر شرم
قند و لعل فراهمت شیرین
صبح آن چهرۀ عزیزت خوش
شام آن زلف درهمت شیرین
من چه گویم ز لطف هر چه توراست
لطف و قهر دمادمت شیرین
می گذاری و می نوازی خوش
هم ز تو نیش و مرهمت شیرین
عالمی هست با تو ما را خوش
ای همه حال و عالمت شیرین
من چه گویم ز طرفه بازی تو
رفتنت تلخ، مقدمت شیرین
در کنارت چه وقت خواهم دید؟
وز تو الله اعلمت شیرین
ما که رفتیم بعد ما چه کنی؟
در غم دوست ماتمت شیرین
             * * *
 من چه سازم بدین همه شادی؟
ای تو شیرین و ای غمت شیرین
زمانی یک طواف دوره­گرد که انگور ریش بابای سیاه می فروخت و پیری را با خودش یدک می کشید درآمد و گفت: جوانی تنخواه خوبی بود!
هر زمان که صحبت از پیری به میان می آید این چهار کلمه پیش رویم قد علم می کنند.
اینک پیری را با خودمان داریم. اوجی پیری را هم زیبا می بیند گر چه با حسرت از آن یاد می کند.
و این حسرت در شعر اوجی جایگاهی در خور دارد... و حسرت در شعر اوجی می تواند موضوعی قابل مطالعه باشد.
حسرت
من، چنان پیرم و پوکم که کلاغ
در پسینگاه زمین
تو چنان ترد و جوانی که بهار
در سحرگاه بهار
آه
از حسرتم
آه
شعرهای مصری را انتشارات نوید شیراز درآورده. برای عزیزانمان منصور اوجی و داریوش نویدگویی آرزوی سلامتی داریم.

کارت پستال
نوشته: روح انگیز شریفیان
انتشارات مروارید، 265 صفحه، 4200 تومان
معرفی از: امین فقیری  

روح انگیز شریفیان را با کتاب «چه کسی باور می کند رستم؟» شناختیم. کاری نو، جسارت آمیز و تازه بود و به همه نوید چهره شدن بانوئی نویسنده را می داد که در خیل بانوان دیگر به ادبیات داستانی این مرز و بوم چهره ای باطراوت می بخشید. متأسفانه دو کتاب دیگر او «روزی که هزار بار عاشق شدم» و «بچه چرا این قدر نق می زنی؟» را ندیدم که بخوانم، اما این کتاب را با اشتیاق خواندم چرا که در کتاب اول رگه هایی ناب از زندگی، از تنهایی زنان، از مبارزه بر سر چند و چون زندگی و در نهایت آزادی را مشهود دیدم.
نوع خاص زندگی و اقامت در کشورهای خارج و آشنایی با ادبیات آنها توانمندی های بسیاری را برایش فراهم کرده است. اندیشه و فکری که در طول سالیان با او عجین شده است همه را می توان در کتابهایش دید.
او در کارت پستال خواننده را چندان متعجب نمی کند و پستی بلندیهای چشمگیری را در داستان نمی بینیم. حکایت یک زندگی است که خواننده را به دنبال خود می کشاند، اما هیجان زده نمی کند. رودخانه ای عمیق و آرام که تن به سیلابی شدن نمی دهد.
دختری همانند تمام دخترهای ایرانی که می خواهند برای او شریک زندگی انتخاب کنند، اما زیر بار نمی رود. خانواده ای تاجر و بازاری که شانس زده است یکی از آنها دکتر شده است. «پروا» باید تن به عروسی با پسر دائیش بدهد، اما او پسر دائی را فقط به عنوان یک پسر دائی دوست می دارد. همین مسئله باعث اختلاف در خانواده می شود. پدر و عمو هم چندان راضی نیستند.  با پیشنهاد عمو او را به لندن می فرستند آنهم در سن 16 سالگی و او در ذهنش همه را طرد می کند. پشت سر خود دلسوزی نمی بیند تا به آنها بیندیشد.
«پدر بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت: این دختره هم لازم نکرده دیگر به مدرسه برود. با پرویز می فرستمش لندن تا سروصداها بخوابد.
البته این دختره آن طرف میز نشسته بود، اما انگار نامرئی بود و طوری از او حرف می زدند که انگار اصلاً وجود ندارد.» (ص 28)
«پروا» با این دید به اطرافیان خویش می نگرد. طبیعی است که دلگیری او عظیم است. آنچنان که سالها بعد هم پشت سر را نگاه نمی کند. تنها رابط او «دخی» خواهرش است که هر وقت می آید با حرفهایش اعصاب او را به هم می ریزد.
«می گفت: از اینکه این قدر زود به اینجا عادت کرده ای خوشحالم به مامان و بابا باید بگویم که خیالشان راحت باشد.
دلش خواست فریاد بزند: مگر خیالشان ناراحت است؟» (ص 39)
و هرگاه زیاد از اندازه دلش می گیرد یادش به حرف «نعناع جونه» می افتد.
«هر وقت غصه ای دارید بروید حمام آن را بشویید. وقتی آب از سر و رویتان سرازیر می شود، اگر درست نگاه کنید غم و غصه ها را می بینید که با آب شسته شده می رود. هر چه غصه زیادتر باشد رنگ آب سیاهتر است.» (ص 33)
اما این حرفها نمی توانست احساس زیادی بودن و تک افتادگی را در درون او نابود کند.
«چه چیزی به دل او برات شده بود؟ که هرگز به دنیا نیامده بود؟ شاید حق با او بود. آنها به اندازۀ کافی بچه داشتند او را می خواستند برای چه؟» (ص 36)
و این بود که سعی می کرد تمام کارهایش برخلاف رأی آنها باشد و این را نوعی لجبازی می دانست.
«آگاه یا ناآگاه هر بار کاری می کرد که جنجالی در خانه به پا می شد. احساس خشنودی و رضایت جانش را می انباشت.» (ص 36)
چه بسا دور شدن از وطن هم نوعی لجبازی بود، اما او بدون اینکه قصد و اراده ای داشته باشد در دنیایی دیگر سیر نمود و خانه و کاشانه ای برای خویش دست و پا کرد. آنقدر این آزادی برایش وسوسه انگیز و مهم بود که همه چیز را فراموش کرد و حس می کرد وجود او پر از شادی های بی نامی شده است که هیچگاه تجربه نکرده بود.
در همین کش و قوسها با ارسلان آشنا می شود. ازدواج می کنند و حاصل ازدواج آنها دو پسر و دو دختر است که عاشقانه آنها را دوست دارد. بیشتر فصلهای کتاب چند صفحه ای به این اختصاص می یابد که آنها سر هم داد بزنند و برای هم دلیل بیاورند. حال این بگو مگوها یا از سر پیری است و یا فکر می کنند اداهای روشنفکری باید بحث های بی نتیجه و بی عاقبت باشد. تا آخر کتاب «پروا» حس نمی کند که عاشق «ارسلان» است، اما بارها می گوید که بدون او آب خوش از گلویش پایین نمی رود و یک لحظه تحمل دوری او را ندارد. همین مسئله را در مورد خانواده تجربه می کرد. می خواست و نمی خواستشان. احساس دلتنگی می کرد. دلش می خواست از خانواده به او تلفن شود. او با ارسلان زندگی راحتی داشت. غرولند آنها باعث شد تا با هم ازدواج کنند و حاصل چهار فرزند بود که بزرگ کردنشان تمام وقتشان را می گرفت. بچه ها که بزرگتر شدند احساس کرد به چیزی باید ذهنش را مشغول کند. کم کم عکسها را چید و کنار یکدیگر گذاشت. از آنها کارت پستال درست کرد. همان کاری که نویسنده با واژه می کند و حکایت می سازد.
او سعی می کند خمودی زندگی را با نوآوری هایی جبران کند. او برای بچه ها اتومبیل اسقاطی می خرد. همه چیزش را در می آورند. در و دیوارش را رنگ می زنند. کف آن را فرش می کنند و بچه ها کیف می کنند، اما در حقیقت اوست که احتیاج به این فرافکنی ها دارد. او باید ذهنش را مشغول کند تا فکر بر او غلبه نکند. همان کارهایی که در کارت پستال انجام می دهد. زندگی را چون کولاژ کنار یکدیگر می نشاند تا کی تمام شود. پیرمرد و پیرزنی یهودی همسایه اش هستند. در جنگ دوم جوان هستند که پدر و مادر آنها را راهی لندن می کنند به امید اینکه خودشان با قطار بعدی به لندن بروند، اما هیچگاه این امر تحقق پیدا نمی کند. آرزوی این زن و شوهر پیر داشتن خبر و اثری از پدر و مادرشان است که حتی در کدامین کوره آدم سوزی تبدیل به خاکستر شده اند.
مرد یهودی جمله ای زیبا و قشنگ بیان می کند که در ضمن بسیار تلخ است:
«هر هیتلری روزی سرانجام شکست می خورد. این که این قدر فهم آن برای مردم سخت است، بدون شک به دلیل رنجهایی است که از آن می برند.» (63)
کتاب پر از مجادلات آرام لفظی است. هم مابین او و ارسلان و هم بین او و بچه ها رویهم رفته این اوست که چون چتری بچه ها را از گزند عوامل محنت زای زندگی حفظ می کند. او به بچه اش (اسکار) می گوید:
«زندگی مثل یک استکان چای است. به ندرت پیش می آید که هم رنگش درست باشد، هم طعمش و هم داغیش، اما هیچ لذتی با آن برابر نیست.» (ص 69)
در طول کتاب هم قهرمان کتاب این را ثابت می کند، اما مسئله اینست که آنچنان دنیا به او سخت نمی گیرد که احتیاج به فداکاری های آنچنانی باشد. نه فقر آنها را اذیت می کند و نه غربت و نه اوضاع تحصیلی بچه ها.
این کتاب حدیث نفس و دلمویه های یک زن روشنفکر است که دغدغه بسیاری از زنان این مرز و بوم را ندارد. او اصلاً نگران فردا نیست. همه چیز به جای خویش آماده و آراسته است. اگر این جدالهای لفظی هم پیش نمی آمد دیگر نمکی در زندگیشان نبود. گره ها، کنش ها و واکنش ها در کتاب اول نویسنده (چه کسی باور می کند رستم؟) به مراتب مؤثرتر بود و در نتیجه هیچگاه خواننده با خوانش آن احساس کسالت نمی کرد، اما این کتاب بیشتر اوقات کشدار به نظر می رسد.
چیزی که در کتاب نظر انسان را می گیرد گفتگوهاست که در آن بعضی جملات کلمات قصارند.
*اگر می خواهی دیگران به کاری که می کنی ارزش بگذارند، اول خودت باید برای آن ارزش قائل باشی، این از خود کار مهمتر است. (ص 72)
*در دنیا همه چیز از بین می رود جز هنر. (ص 93)
*هر تصویری از دور و برمان نقاشی زندگی است فرق نمی کند با چه وسیله ای. (ص 93)
*رنج می تواند سازنده و مثبت باشد اما فقر آدم ها را فلج می کند. (ص 120)
*سیاست یک بازی است، برای کسانی جذابیت دارد که تشنه قدرت هستند. سیاستمدارها هنرپیشه هایی هستند که حتی به کارشان اعتقادی ندارند. (ص 120)
*انجام ندادن یک قول به اندازه انجام دادنش جرأت می خواهد. (ص 154)
*من موسیقی را بیش از آن دوست دارم که بخواهم آن را به عنوان شغل داشته باشم هنر اما تنها چیزی است که با روح انسان پیوندی تنگاتنگ دارد. (ص 170)
*هیچ چیز عوض نمی شود، هیچ چیز فراموش نمی شود. به جاهای دور ذهن رانده می شود اما مثل خاری که پای آدم را بزند، حسش می کنی. (ص 204)
*عشق خوشبختی بزرگی است اگر به سراغ کسی بیاید. (ص 203)
«پروا» در گوشه حیاط کاروانی می گذارد. بچه ها هر کدام نقش و نگاری روی آن می کشند و بعد پیشنهاد می کنند که او اتاق کارش را به آنجا منتقل کند. هر چند که او اصلاً اتاقی نداشت روی میز آشپزخانه وسایلش را می گذاشت و مجبور می شد برای صبحانه و ناهار و شام خورده ریزها را جمع کند اما در آنجا هم کسی که معلوم نیست زائیده خیالش بود نگران او بود. هر گاه به کاروان می رفت بوی سیگاری را حس می کرد که می گفت از آن «فردیناند» است. هیچگاه فردیناند در کتاب دیده نمی شود. خواننده حیران می ماند که آیا او وجود خارجی دارد یا نه. شاید عشقی است که هرگز تجربه اش
 نکرده است. یک موجود تمثیلی _ مالیخولیایی. هیچکس دود سیگاری که او حس می کند احساس نمی کند.
برای همین کاروان را دوست می دارد، حتی زمانی که بچه ها هر کدام دنبال سرنوشت خود رفته اند و ارسلان (شوهرش) او را به خود واگذاشته و به ایران بازگشته است.

پارسی را پاس بداریم
نوشته: جهانشاه سی سختی
انتشارات نوید شیراز- 79 صفحه- 1100 تومان
معرفی از: الف. تیرداد
استاد جهانشاه سی سختی از جمله کسانی است که دلواپس زبان فارسی است و این را در اعتراض هایی نسبت به صحبت های سخنرانان و در جلسه های ادبی که می کرد می شد عیان دید.
او تمام عمرش را به آموزش زبان فارسی در دبیرستانهای شیراز گذراند. شاگردان او هم اکنون برای خودشان در زمینه ادبیات پارسی یَلی هستند. در مقاله اول از قلم مؤلف محترم چنین می خوانیم:
قابل توجه شورای پژوهشگری دانشگاه شیراز و کلیه شعرا و ارباب قلم:
در صفحه 6 روزنامه خبر 18 مرداد 75 می خوانیم:
بهینه سازی ساختمان ها از نظر: گرمایش و سرمایش و تهویه مطبوع
مصوب: شورای پژوهشگری دانشگاه شیراز
خواهشمند است از آقایان مؤلفین این کتاب بپرسید: مجوز شما در به کار بردن کلمه های گرمایش و سرمایش چیست؟ اینها چه نوع کلمه هایی هستند؟ آیا با مراجعه به فرهنگهای معتبری مانند فرهنگ معین و یا دیگر فرهنگها این کلمه ها را انتخاب کرده اید؟ آیا شما خودتان اجازه واژه سازی داشته اید؟ شاید هم خواسته باشید اسم مصدر بسازید. متأسفانه مصدری به نام گرمائیدن یا سرمائیدن نداریم و تازه اگر هم داشتیم از تمام مصدرها نمی توانیم اسم مصدر بسازیم تا چنین کار نابهنجاری را انجام دهید، زیرا اسم مصدر از فعل امر درست می شود که به آخر آن حرف «ش» اضافه می کنند (آن هم نه تمام فعلهای امر) آنگاه اسم مصدرهای زیبایی نظیر: آفرینش، آرایش، پیرایش، دهش، بخشش، کوشش و صدها کلمه نظیر اینها را مورد استفاده قرار می دهند.
در مقاله های بعد نسبت به واژه های: 1- همایش 2- اضافه کردن «ین» به آخر صفت 3- ادویه جات، شیرینی جات، ترشیجات، کارخانجات و... 4- آیا سعدی یک جهانگرد بود؟ (بازخوانی انتقادی مقدمه گلستان به قلم ناصر پور پیرار) 5- گرمایش، سرمایش و تهویه مطبوع، گرما، سرما و هوای پاک، کدامیک درست تر، زیباتر و شیواتر است؟ 6-باید دانست کاربرد واژه های همایش و گروه عفونی 7- پارسی را پاس بداریم و بالاتر از آن شرف انسانی را 8- اولین همایش فساشناسی 9- گردهمایی یا همایش فسا شناسی 10- نقدی بر نقدی 11- ال (حرف تعریف) بر سر واژه های فارسی یا عربی، دشت یا رشت 12- من از بیگانگان هرگز ننالم/ که هر چه کرد بر من آشنا کرد 13- قابل توجه اولیای محترم دانش آموزان مدارس غیرانتفاعی 14- گردآیش یا همایش 15- خشت اول چون نهد معمار کج/ می رود تا گنبد دوار کج 16- خذر یا خضر 17- راستی برابر با نوین 18- عربی ستیزی یا فارسی زدائی و 19- سعدی در حدیث دیگران 20- خوشا شیراز و وضع بی مثالش
چون این مقاله ها چاپ شده در مطبوعات شهرمان هستند استاد هر کدام از آنها را به عنوان یک مقاله مستقل به چاپ رسانده اند. ای کاش برای چاپ در کتاب بعضی از مقاله ها یکی می شدند، به طور مثال مقاله 1، 6، 8،  9  و 14 که همایش در تمامی آنها وجه غالب دارد و مشترک می باشد.
و یا مقاله 4 و 19 که هر دو جوابیه ای به «ناصر پور پیرار» است در یک مقاله چاپ می شد. مقاله ها وقتی به طور جداگانه در روزنامه چاپ می شوند توجیه پذیر هستند، اما وقتی یکجا به دست خوانندگان می رسند می شود آنها را در هم ادغام کرد.
در هر حال کتاب راهگشا و جالبی است و باعث می شود که هر کس به اندازه توان خودش با دقت به نوشته های خود بنگرد و با وسواس بیشتری دست به قلم ببرد و قدر واژه های زبان پارسی را بیشتر از این بداند. با آرزوی توفیق و طول عمر برای فرزانه محترم «جهانشاه سی سختی».

نامۀ ناخوانده
سروده سید کمال الدین خردمندان سعدی
انتشارات نوید شیراز- 64 صفحه- 1200 تومان
سید کمال الدین خردمندان در فروردین 1347 در شیراز دیده به جهان گشود. آغاز نوجوانی را در جبهه های حق علیه باطل در نبرد علیه دشمن سپری کرد. او سعی می کند غمها و ناراحتی ها و خاطرات خود را از جبهه و جنگ در لباس شعر بیان کند. تاکنون دو کتاب دیگر با نامهای «از یاس تا نرگس» و «تازیانه های محبت» را منتشر کرده است. اشعار این دو کتاب همگی در مدح و رثای ائمه معصومین می باشند.
به قسمتی از مثنوی «راه یاران» توجه کنید:
ز دیده اشک من چون چشمه جوشان
چه گویم آتشی بر دل فروزان
همان آتش که بر من گشته چون تب
به جان حس غریبی دارم امشب
مدد فرما تو این بیچاره یارب
که آرم آنچه در دل بوده بر لب
که شام غفلت و خواری سرآمد
به گوش جان من این نکته آمد
اگر ماها هنوز اهل نبردیم
بگویید بعد ایشان ما چه کردیم؟
چه کردیم بعد ایشان ای عزیزان
که شرمنده نگردیم روز میزان
من امشب گفتم از ایشان کم و بیش
که جانم شد ز خودخواهی خود ریش
منم آنکس که خوردم از زمان نیش
زنم من نعره ای در خلوت خویش
مبادا پای ماها لنگ گردد
ره و یاد شهید کمرنگ گردد

آدمها در گذر زمان/
 ماسیمو بون تم پلی
ترجمه: ماندانا قهرمانلو
نقد از: سیروس کشتکار
ماسیمو بون تم پلی (1960-1878) نویسنده بزرگ ایتالیایی، نزدیک به چهل اثر در کارنامه خود دارد که در این میان «عاشق وفادار» و «آدمها در گذر زمان» از بقیه آثارش متمایز هستند. در واقع زمان آدمها در گذر زمان نمونه بارز سبک رئالیسم جادویی قرن بیستم است. این رمان که از داستانی واقعی گرفته شده با تخیل غنی نویسنده همراه شده و اثری جاودان را در ادبیات ایتالیا به وجود آورده است.
«بون تم پلی» معتقد است که نویسنده به هیچ وجه نباید جلوی تخیل خود را بگیرد و ذره ای از آن را سانسور کند و عینیت این حرف را می توان به خوبی در رمان آدمها در گذر زمان مشاهده کرد.
اولین صحنه رمان که با مرگ مادربزرگ شروع می شود، فلسفه اصلی اثر را مشخص می کند و آن را در روندی تند، پیچیده و مهیج می اندازد. نویسنده از همان خطوط اول رمان به سراغ موضوعات اصلی داستان رفته است و همین به حاشیه نرفتن از موضوع، اهمیت آن را چند برابر کرده است.
به شروع تحسین برانگیز و درگیرکننده رمان دقت کنید: «مادربزرگ یکشنبه روزی از دنیا رفت، بیست و ششم اوت سال هزار و نهصد؛ آخرین روز از هفته ای به شدت گرم و سوزان، هفته ای که خورشید بی رحمانه شعله هایش را به اطراف می پراکند».
با یک چنین شروع فوق العاده ای و بعد توضیح کامل شخصیت مادربزرگ اتفاق جالبی افتاده است: سایۀ این شخصیت که تنها در چند صفحه اول رمان قرار دارد، بر تمام رمان سنگینی می کند و پیش بینی شوم وی حتی لحظه ای از ذهن خواننده بیرون نمی رود.
مادربزرگ در سال 1900 می میرد و به فاصله هر پنج سال یکی از اعضای خانواده از بین می روند. «بون تم پلی» با زیرکی این نفرین یا طلسم را از زبان مادربزرگ پیش بینی می کند: «و دیگر اینکه هیچ یک از شما در دوران کهولت نخواهید مرد، همه شما جوانمرگ خواهید شد.»
(صفحه 25)
در کنار پیچیدگی و رئالیسم جادویی اثر، نوعی سادگی در آن مشهود است که داستان را ملموس و واقعی نشان می دهد. در واقع هنر اصلی نویسنده در آنجاست که مدام خواننده را در مرز تخیل و واقعیت به بازی می گیرد.
از سویی روایت ساده سوم شخص، بون تم پلی، داستانی حقیقی را نشان می دهد و از طرفی پیچیدگی حوادثی مانند پیش بینی مادربزرگ، عموی گمشده، فرزند تباه شده و... خواننده را به سمت تخیل می کشاند.
نویسنده با زاویه دید سوم شخص و با نثری بی روح و معمولی و بعضاً خشن، زندگی سرد افراد خانواده را به تصویر می کشد و در این میان زندگی کوتاه هر کدام را به خوبی برای خواننده بیان می کند.
پدر کلمنتی که تمام حوادث دهکده را می نویسد، به این زنجیره منحوس پنج ساله پی می برد و پیش بینی خود را مبنی بر اینکه در هر پنج سال یکی از اعضای خانواده حذف می شوند را در دفترش یادداشت می کند. «بون تم پلی» در اینجا با زیرکی گاهی ذهن خواننده را منحرف می کند و حس تعلیق بسیار قوی و تحسین برانگیزی را در رمان به کار می برد. یکی از نکات مهم رمان این است که نویسنده بیشتر از اینکه قصد نشان دادن زندگی انسانها را داشته باشد، قصد دارد که مرگ آنها را در تاریخ مشخصی به تصویر بکشد.
هر مرگی را می توان نقطه اوجی در رمان دانست و در این میان بدون شک مرگ «نورا»، بزرگترین نقطه اوج داستان است. مرگ هایی که «بون تم پلی» به تصویر می کشد، مرگهایی تکان دهنده، عجیب و سرشار از تخیل هستند. تنها آنجا زندگی پررنگ می شود و شخصیت ها به ارزش واقعی آنها پی می برند که از تاریخ مرگ خود با خبر می شوند.
نورا و دیرچه  دو شخصیت اصلی رمان،  دو خواهری هستند که از این طلسم خبردار می شوند و آنجاست که زندگیشان تحت این حادثه مهیب به طور کامل عوض می شود و رنگ می بازد. نورا خواهر خوش قلب تر و دوست داشتنی تر دست به خودکشی می زند تا خواهرش بتواند پنج سال دیگر زندگی کند. وی در نامه ای به خواهرش می نویسد: «دیرچه، دنبال من نگرد به جایی رفتم که دلم می خواست بروم. به همان جایی که دیگران نیز رفته اند؛ به این صورت دیرچه، تو می توانی باز هم زنده بمانی و زندگی کنی. الوداع تا ابد. نورا» (صفحه 244)
دیرچه بی احساس که هر کاری می کرد تا باز هم زندگی کند وقتی که می فهمد چه هدیۀ نفرت برانگیزی برای پنج سال دیگر نصیبش شده است، پدر کلمنتی را صدا می زند و از حقیقت مرگ خواهرش او را باخبر می کند، پدر کلمنتی حرف های هولناکی به وی می زند که در واقع می توان این جملات را مهمترین خطوط رمان و در واقع زمینه اصلی رمان نیز دانست: «چه هدیۀ نفرت برانگیز و وحشتناکی! مرگ اهمیت ندارد، این عدم آگاهی از زمان وقوع آن است که اهمیت دارد. نادانی و جاهلی یعنی جوانی. به محض اینکه کسی از زمان مرگش آگاه شود یعنی در همان لحظه مرده است. زندگی یعنی شک و عدم یقین. دیرچه! زندگی یعنی ندانستن و عدم آگاهی. زندگی یعنی شخص نداند چه وقت می رود، و به کجا می رود.» (صفحه 247)
دیرچه بعد از این حرفها تازه به اوج فاجعه ای که مانند آوار بر سرش خراب شده است، پی می برد و در حالتی تکان دهنده تمام پنج سال را به گدایی در مقابل کلیسا می گذراند.
بزرگترین دلیلی که رمان «آدمها در گذر زمان» را به اثری جاویدان تبدیل کرده، قدرت نویسنده در اثبات حکم مرگ پنج ساله و سپس نقض کردن آن است. وی با چنین قدرتی این حکم را نقش می کند و دوباره در طول داستان رد پا می آفریند که هر خواننده ای مدام به سمت صفحات بعدی رمان کشیده می شود و در تلاطم مرز زندگی و مرگ دست و پا می زند. به راستی کمتر خواننده ای می تواند قبل از پایان رمان حکمی قطعی در مورد آن ارائه دهد.
بزرگترین عناصر آثار کلاسیک که مسائلی مانند عشق، مرگ، هراس، پوچی ، بیهودگی زندگی و صد البته انتظار، انتظاری کشنده که پایانی ندارد در رمان آدم ها در گذر زمان به خوبی مشهود هستند.
«بون تم پلی» با این اثر توانست خود را به عنوان نویسنده ای نواندیش در ادبیات ایتالیا و جهان معرفی و البته نامش را به عنوان یکی از مبدعان رئالیسم جادویی قرن بیستم ثبت کند.

صفحه 7--24تیر 88

 

با سعدی و حافظ
مجموعه شعر «تضمین» سروده: مهران نمازی
ناشر: تعقل، چاپ نخست 1387
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
شعر فریاد در دل مانده شاعران است که در قالب های گوناگون از جمله: ترانه، رباعی، غزل، مثنوی، قصیده، قطعه، ترجیع بند، مستزاد، تضمین و چهارپاره جلوه گری می کند.
بعضی از این قالب های شعری همچنان مورد اقبال مردم اند ولی بعضی از آنها امروزه مورد تأیید اهالی فرهنگ نیستند، یعنی غربال زمانه آنها را به کناری زده است. قصیده، ترجیع بند و مستزاد چنین حال و روزگاری دارند، یعنی زمانشان سرآمده و به قولی عمر مفیدشان تمام شده است.
مهران نمازی را سالهاست که می شناسم. در سرودن انواع شعر دست دارد و غزل را نیکو می سراید. اکنون نخستین دفتر شعر نامبرده پیش روی من است. نمازی کار شعر و شاعری اش را با سرودن تضمین هایی از سعدی و حافظ، تک ستاره های ادب سرزمین ما، شروع کرده و اولین دفتر شعرش هم اختصاص دارد به تضمین. در فرهنگ معین جلد اول، پیش روی واژه تضمین
می خوانیم: در آوردن مصراع، بیت یا ابیاتی از شعر دیگران در ضمن شعر خود، اگر شعر مشهور و شاعر آن شناخته شده باشد، احتیاجی به ذکر نام شاعر نیست والا باید نام او را ذکر کرد. شاعر گرامی حمید روزیطلب در مقدمه کوتاه کتاب می نویسد: «تضمین پیرایه
شاعرانه ای است بر شعر تا همیشه به خاطر داشته باشی که مهران تو را به تماشاخانۀ شعر و غزل مهمان کرده است. دستش را به گرامی
می فشاریم و شهد محبتش را به شکرانۀ همه خوبی ها می نوشیم.»
شاعر ارجمند، مهران نمازی در پیشگفتار کتاب چگونگی ورودش را به عرصه شعر و شاعری می نویسد و خود می نگارد: زدیم بر صف رندان هر آنچه باداباد!
نگارنده غزلهای زیبایی از مهران نمازی خوانده است. امید دارد دفتر دوم شعر نامبرده ویژه غزلهای ایشان باشد؛ چرا که هنوز غزل در میان قالب های شعر فارسی حرف اول را می زند.
   کتاب را نشر تعقل در آورده است. طرح پشت جلد کتاب از حمید روزیطلب است. ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت برای مهران نمازی شاعر خوب شهرمان، یکی از سروده های او را می خوانید:
تضمین حافظ
گوش بسپار که بانگ جرسی می آید
نغمه مرغ رها از قفسی می آید
دل قوی دار که فریادرسی می آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
ای که طاقت ز کفت رفت و قرار و دل و هوش
ای که داری به لب از جور فلک جوش و خروش
بیش از این شکوه مکن از غم ایام خموش
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
ما به غیر از تو نداریم تمنا و هوس
شادی روی تو باشد که برآریم نفس
همچو بلبل به گل روی تو حیران همه کس
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی اینجا به امید قبسی می آید
هر چه گشتم به جهان غیر تو دلداری نیست
هر چه گویم ز غم عشق تو بسیاری نیست
در دلی نیست که از مهر تو آثاری نیست
هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس اینجا به امید هوسی می آید
آنکه برده است ز سودای جهان سود کجاست
آنکه راز دل این دایره بگشود کجاست
آنکه تا آخر این بادیه پیمود کجاست
کس ندانست که سرمنزل مقصود کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی می آید
دل غمین است ز اندیشه فردای عدم
بی پناه است و پریشان و ندارد همدم
ز آن می لعل که پر شور کند جان و تنم
جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آید
با من از وسوسه عشق مگوئید سخن
در دلم نیست دگر میل تماشای چمن
مرغ سرگشته دل برده ز سر یاد وطن
خبر از بلبل این باغ مپرسید که من
ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
دل گر انبار ز رنج است و اسیر ستم است
از غم و درد به جان آمده زار و دژم است
ای که حرفت به بر دلبر ما محترم است
یار را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید
مژده ای دل که بهار آمد و بگذشت خزان
چشم بگشا که زره می رسد آن سرو روان
گو بیا تا به قدوم تو بریزم دل و جان
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید

 چند متر آسفالت خیس
مجموعه شعر از: حمید روشان
انتشارات داستان سرا- 60 صفحه- 1350 تومان
حمید روشان دنیایی خاص خودش دارد. دنیایی که همه چیزش در آن به جا نشانده شده است هر چند که مشخصات شعر پسانوگرایی مرکزگریزی باشد و احساس و اشیاء در هم تنیده باشد. اما واژه ها-
 ترکیبها- سطرها ملموسند. خواننده را پس نمی زنند،
سهل است که به خود نیز می خوانند و در احساس شاعر شریک می کنند. به واژه هایی که در این شعر کوتاه به کار رفته نگاه کنید. شعر تغزلی کلاسیک فارسی و مفهوم هایی از آن به ذهنتان خطور
 نمی کند.
از پشت اقلیم نگاهت
سجاده ای پر از رقص بر دیوار آسمان
 آویخته ام
و پرستوهای اولین سپیده را ندا داده ام
هان: سرود هجرت را این بار از فراز سرو بخوانید
واژه های سجاده، اقلیم نگاهت، رقص، سرود هجرت، فراز سرو، همه و همه شما را به یاد عرفان خاص ایرانی نمی اندازد. سرودی از فراز سرو خواننده می شود و واژه واژه آزادی را فریاد
 می کند. خاصیت پسانوگرایی مرکز گریزی و آشنایی زدایی است.
در شعرها اشیاء بر احساس آدمی پیشی
می گیرند. ظاهراً بعضی ترکیب ها با هم سر سازگاری ندارند. اما بعضی از شعرها مستقیماً از هذیان های آدمی سرچشمه می گیرند و می توان به آنها کابوسهای پریشان نیز نام داد. به این ترکیب ها
نگاه کنید:
بانوی باکره جنون، مرثیه پروانه ها، هذیان رقاصان، کویر یخ، عقربه های گِلی، سروهای غوزکرده،
سایه های بی سر، بتون های زنگ زده، اندیشه های گر گرفته، آشوب شیشه های مشجر، شکوفه های
 باد، جذر و مد کوچه های خاطره، لحظه های
خجالت، آبی مشکوک
از این ترکیب تا دلتان بخواهد در اشعار هست. این نشان ذهن توانمند شاعر در رویارویی با زمانه ای
 است که جز نفرین چیزی نمی آفریند اما سطرهای درخشانی از میان شعرها:
*هجوم امواج به سرگیجه ساحل
*پیرمردی کودکی اش را ورق می زد
*واپسین دالان خاموش شب
*خاکستر باد بر دوش
*نزدیکترین ایستگاه متروک روشنایی
*آبی زنگ زده آسمان
*کاش می ماندم با نم بارانی در خجالت گلبرگ
*مرگ در چشمانم پاشید
*رطوبت کاهگل بر دیواره های سکوت
*بزرگداشت دختر خشمگین ماهتاب
*امروز به ناگه دلهره عشق فرایم گرفت
*گل سرخی دیدم به قامت آسمان
*به ناگاه زن به شکل صخره ای درمی آید
و اما فکر می کنم در پس و پشت اندیشه های پسانوگرا باید شاهد وحدتی هم باشیم که به گونه ای مرموز در زیر پوست شعر نفس بکشد. به این شعر و به آن مفهوم درهم گسیخته آن بنگرید.
*سرزمینی که گل نمی رویاند/ و باران جادوگر پیری ست در آن/ گوشواره ها هذیان می شوند/ و مادران با کولی ها در برف می رقصند.
واژه های نمی رویاند، باران، برف، کولی ها در این شعر کاملاً متضاد هستند. در سه سطر اول سرزمین عطشناک و کویری در نظرمان مجسم می شود و در سطر آخر واژه برف و کولی ها که از گرمسیر هستند شعر را دچار تشتت معنایی کرده است.
و در بعضی سطرها نثر از شعر پیشی می گیرد.
*پیرمردی را می بینم که چشمانش را بسته است*نظاره گر خودکشی عروسک های دخترم بودم*سرمست بودم که آشیانه پرندگان را بشمارم*در صبحدمی که هنوز عقاب خورشید به پرواز در نیامده است*گل یخ به تاراج رفته بود*او سعی می کند مرا به خاطر آورد*باری هیچکس نمی داند در آن روزگاران دور/ تو در گوش فرزندانت چه گفته ای
  و تکرار بعضی از مضامین در شعرهای دیگر- البته خواسته و ناخواسته:
زائیدن صخره، تابلوهایی که رنگ پس داده اند، حنجره گرگ، رادیو کلنگی، اسباب بازی شیطان، دختر مهتاب، شیهه رنگین کمان.
شعرهایی هم در این مجموعه وجود دارند که ساده و راحت هستند. پرسه بر ویرانه ها، شب لبریز از حوض ماهی، در سیاه بیشه، اما گردنم چرخید، پیمان نامه فراموشی، کوچه باغهای شیراز، کاروان دشت، کفش های باد، چیزی به یاد نمی آورم.
و در این میان شعر «همنشین نسیم در گودال فریادها» را تقدیم به خوانندگانی می کنیم که شعر متفاوت را دوست دارند.
*آبی زنگ زده آسمان را/ از نوک قلم قطره قطره اشک ریختم/ و ساعت ها چشمانم را باز گذاشتم/ تا راوی ام را به خواب برم
کاش می ماندم با نم بارانی در خجالت گلبرگ/ با اشکی که در چشم سبز مرواریدی می باریدم/ و با لکنتی که بر زبان شاعری می انداختم/ اما با شاخه خشکیده ای در دست، مُردم/ و ذره ذره هایم را از فراز صخره ای همیشه خیس/ تا به سرزمینی مسحور راندم/ از آن پس بارها خودم را در میان «خارای قبرها» می جستم/ تا شاید روزی دوباره و این بار از میان یاس های سپید...
طرح جلد بسیار زیبا است؛ سیاوش برادران سنگ تمام گذاشته است.

 

صفحه 7--10 تیر 88



عشق بر آستانه
چند و چونی با نصرت رحمانی
نوشته: فیض شریفی
انتشارات نوید شیراز، 176 صفحه، مصور، 2400 تومان
معرفی از: امین فقیری
انتخاب فیض شریفی از تمامی شعرهای نصرت رحمانی برای پشت جلد نشان می دهد که او برای بزرگترین کرامت انسانی که عشق باشد چقدر اهمیت قایل است. در این شعر اسطوره و تاریخ، زیبایی ها و اندوه را یکسره به رخ خواننده می کشد و به ما می گوید که تاریخ و ادبیات معاصر ایران با وجود نصرت ها در مقابل سنت پرستها هیچگاه کم نیاورده بلکه بسیار سرتر هم بوده است.
سووشون= باید گذر کنم/ معصوم و پاکتر ز سیاوش/ از شعله زار جنگل مژگانت/ اما دریغ و درد/ با من کس این نگفت/ از نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم/ ای پاک/ اندوه اگر که پنجه به قلبت زد/ تاری ز موی سپیدم/ در عود سوز بیفکن/ تا عشق را بر آستانۀ درگاه بنگری
فیض شریفی راه و رسمی تازه برای نوشتن کتاب برگزیده است و آن نامه به مخاطبی که در میان ما نیست، هر چند در ادبیات داستانی تا آنجا که حافظه ام یاری
 می کند کتابهای در خوری در این شیوه نوشته شده است، مانند: نامۀ یک زن ناشناس، پر، بابالنگ دراز، نامه هایی
 به ملینا و... که خیلی زود جای خود را  در میان طبقه کتابخوان باز کردند. کار تازه فیض شریفی این بار در زمینه نقد است. چند و چون زندگی شاعری است که ما همه
بی پروایی های او را دوست می داشتیم و لاجرم باید شاعری باشد که از نام و ننگ نهراسد و دائم خود را در آتش وجود خود بسوزاند تا شعله اش اطمینان ما را به بودن او در میان جمع بیشتر کند. شریفی به وسیله چند نامه طولانی از نصرت گفته است. این سبک و سیاق نثر صمیمی و زیبایی را طلب می کند که در آن خون نوین و تازه ای جریان دارد. در نامۀ اول سعی می کند تا شخصیت وجودی او را آنچنان که هست به خواننده معرفی کند. قسمتی از شعر نامه را که خواندم (صفحه 8) یادم به کوشش خود برای جا انداختن مقوله شعر نو- تازه در ذهن دانش آموزان راهنمایی افتاد که خواندن این شعر و پریا و دختران ننه دریا کمترین کارها بود و اینکه اگر دانش آموز به جای غزلهای کلاسیک کتاب یک شعر نو از شاعری مشهور را برای امتحان از حفظ کند نمره
در خوری می گیرد.
*باری... بگو ببینم/ که بابا ترک کرد/ تریاک را یا نه؟/ کل اسماعیل رفت مکه؟/ حسین از اجباری برگشت؟؟ ولی خواهر؟/ شنیدم که در این روزهای بحرانی/ تو هم دختر زائیدی!هان؟/ اسمش را بذار کبری/ به یاد ننجون پیری که داشتیم، مُرد.
شنیدم مش حسن هم خواستگاری کرده از لیلی/ به لیلی هم بگو: /- این بود عشقت؟ تف!
خواهر جان!/ غرض از جملۀ آخر، در آن نامه نفهمیدم/ که منظورت چه می باشد؟ نوشتی: ارث مادر!/ عزیزم! بلکه یادت رفت تا یکشاهی آخر، همه/ صرف جهازت شد!
     فقط یک طشت مس مانده/ که آنهم پیش مش عباس،
گروی پنج تومان است.
سعید مهیمنی در مقدمه کتاب می نویسد: رحمانی گاه در اجرا و ارائه شعر نیز در زمان خود، نوآوری هایی اعمال می کرد. شعر «میعاد در لجن» دارای شکلی سینمایی همراه با عریان سازی شگرد به طرزی شاعرانه است. در این شعر، شاعر به آشنایی زدایی هنرمندانه ای دست
می زند که در آن زمان کمتر مورد بحث بوده است.
این توانایی ها در شعر رحمانی سبب پذیرش شعر وی در دهه های قبل بود. لیکن چون «احساس وجود توان شاعرانه» توسط اطرافیان، ناقدان،  علاقمندان و... به درک و بررسی ژرف کاوانه تبدیل نشد و خود شاعر نیز به این امر همت نگمارد و به بازخوانی و تأمل بر آثار خویش به طور عمیق برنیامد، این همه به فراموشی سپرده شد.
بی گمان اگر در همان دهه های پیش، نقدی سالم و دقیق بر شعرهای رحمانی نوشته می شد، شعر رحمانی با توان بالقوه ای که داشت می توانست مسیر دیگری را در پیش بگیرد. متأسفانه نقد به طور کلی و نقد شعر در دهه های پیشین به مسایل و مطالب فرامناسبات فرامتنی بیشتر از خود متن می پرداخت و برخی از ناقدان بیش و پیش از آنکه به شعر بیندیشند به جایگاه و پایگاه خویش نظر داشتند.
مهیمنی اعتقاد دارد چون کسی بیرحمانه در حوزه نقد با رحمانی برخورد نکرد کار او به تکرار کلیشه منتهی شد. اگر با دیدی وسیع و ژرف به اشعار نصرت نگاه کنیم سخن مهیمنی برایمان ثابت می شود. متأسفانه جهان تلخ و سیاه او می توانست در چند شعر مؤثر افتد نه در تمامی اشعار. گویی جهان نصرت خورشیدی نداشت یا اگر داشت کم رمق و نورش پاییزی و کم توان بود.
شجاعت او در سنت شکنی ها بیشتر به من وجودی خودش بازمی گشت. او همچون ملامتی ها خود را در معرض تندترین و خشن ترین تهمت ها قرار می داد و در حقیقت باکی از نام  و ننگ نداشت. درست است که در قاموس هنر بد و خوب به یک اندازه هنر و هنرمند را آبدیده می کند، اما در دید جامعه ممکن است این طور نباشد در صورتی که شعر نصرت در آن سالها شعری بود که زمزمه می شد. چه کسی را می شناسید که یکبار نگفته باشد «من آبروی عشقم» یا اینکه «پیاله دور دگر زد».
فیض شریفی در نامه های اول و دوم مطالب را به گونه ای تنظیم کرده است تا خواننده از زندگانی او نیز آگاه شود اینکه چه کتابهایی چاپ کرده و طریقه معیشتش و در کدام روزنامه و مجله و با چه نام های مستعاری به کار مشغول بوده و داستان و قطعه و مقاله و شعر
 می نوشته است. در جای جای نامه از شعرهای نصرت استفاده شده است:
شب چشم
      مویت کلاف دود
                 دامن سپید
                              سخی تن...
این یک تصویر عالی است با کمترین واژه ها، گویی کسی تلگراف می کند زیبایی را. بهتر از این نمی توان گفت. در نامه «3» شعرهای نصرت از لحاظ اجتماعی بودن و بنیان های تاریخی تأثیرگذار مورد بررسی قرار گرفته است. شریفی بعضی از کتابهای نصرت مانند «میعاد در لجن» و «حریق باد» را برآمده از کودتای دشمنان داخلی و خارجی مصدق دانسته و معتقد است پس لرزه های
 حقارت آمیز آن روشنفکران را به انزوایی خود ساخته سوق داده است و ادعا می کند کتابهای «کوچ» و «کویر» به نوعی حدیث نفس هستند.«خودت گفتی» و «اخوان» که پوستینی کهنه داریم، از شکست های تاریخی، از استبدادهای بومی و غریبه. آخر ما مهر و مانی و زرتشت داریم. پیامبران زیادی داریم، هزار و چهارصد سال اسلام داریم، قالی داریم، معماری داریم، زیر خاکی داریم، کاشی داریم، فرهنگ و تمدن داریم، فردوسی داریم، آسمانیات و زمینیات داریم، چرا از آنها نگوییم؟ چرا برای حفظ آنها باید جور دیگری عمل کنیم؟» (صفحه 22 شاعران برونته، مسعود خیام، ص 52 کتاب) بعد چندین صفحه از کتاب «تاریخ تحلیلی شعر نو» را اختصاص می دهد بر جریانات حزب توده که در کتاب می آورد و اما ای کاش برای تیتر نامه «3» قطعه شعرهایی از نصرت را برای اثبات ادعای خود می آورد.در نامه «4» که عنوان «تکنیک علمی» دارد، او این بار نمونه های بارزی از شعر نیما «هنگام که گریه می دهد ساز/ این دود سرشت ابر بر پشت/ هنگام که نیل چشم دریا/ از خشم به روی می زند مشت/...» و از رحمانی قسمتهایی از شعر «سقاخانه» و شعر درخشان «شب تاب» را می آورد:
«او همچون ستاره ای است مطرود/ کز چشم سپهر، اوفتاده/ دانسته در آسمان خبر نیست/ در روی زمین به پا ستاده/ در کوره رهی به عشق خورشید/ می سوزد و نور می فشاند/ چون صبح شود، ز شرم دیدار/ بر چهره نقاب می کشاند.../ گویند که داستان شب تاب/ چون قصۀ شاعری است گمنام/ کز شام، همیشه سوخت تا بام/ از بام به کس نگفت تا شام/ بر دامن شب دمی میاسای/ شب تاب بتاب در سیاهی/ گویند نمانده است دیری/ کاین شام رود، پی تباهی».
فیض شریفی اعتقاد دارد که اگر صادق چوبک در داستان به دنبال ناتورالیسم بود تو در شعر همان راه را ادامه دادی که از ویژگی های عالی اشعار توست. (ص 64)
    «شب شکن تنها/ با تبر نجواکنان مأیوس
می گوید/ هه! چه خواهی کرد با این جنگل آهن/ شب شکن خاموش/ در میان جنگل خاموش پنهان شد/ و صدای ضربه ها پیچید در اعماق جنگل باز (مجموعه اشعار- شعر تبر) «ص 64»
و بعد از شعر «شب درد» یاد می کنی و باور رضا براهنی که تو غول یک چشم هستی و به عبارتی ساده تر جهان را با یک چشم نگاه می کنی و یا زندگی و دنیا ابعاد دیگری جز درد و نیستی هم دارد.
   «چه دردناک شبی بود/ سکوت بود و جنون بود/ فضا براده آهن/ ستاره لکه خون بود/ غریبی از خم ره رفت/ صدای گامش غم... غم/ طنین به خلوت ره بست/ گرفت پنجره ماتم/ پرید مرغی در باد/ به سوی جنگل آهن/ درون مقبره من/ کشید خاطره شیون (ص 71)
و بعد این نامه را با این شعر ناب به پایان می برد:
   «زن در کنار آیینه روئید/ زن در میان آیینه نشست (بنشست؟!)/ زن در عمیق آیینه گم شد. امواج نور/ بر نور ناب آیینه پاشید/ آئینه در کنار آیینه روئید/ آئینه تن به آئینه سائید/ زن در کنار زن/ آئینه روی آئینه خوابید/ آئینه ها
 شکست. (ص 77)
نمی دانم اشتباه شده است یا عمدی در کار بوده در کتاب دو نامه به شمارگان «4» آمده است در این نامه به «رنگ بومی» اشعار نصرت پرداخته شده است.
«تو برای بیان دردها و رنجهای مردم، برای تصویر واقعیت های تلخ و دردآور اجتماع، از شعر استفاده کرده ای
 و بسیار بی پرده و عریان، عواطف و درک باطنی خود را در قالب چهار پاره و شعر نیمایی ریخته ای تو آنچه در اجتماع می گذرد از روابط زن و مرد، شب گردی فاحشه ها
و ولگردها و قیافه های زشت شهر و کوچه را با زبانی تند و پرخاشجو بیان می کنی». (ص 78)
«نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دلِ خاک می کشی
گمگشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی» (از شعر تریاک)
   بعد مؤلف به تأثیر نصرت رحمانی بر روی فیلم های کیمیایی اشاره کرده و نصرت را به گوزنی تشبیه می کند که شاخه های درهم پیچیده ای به نام مرگ دارد، اما در اکثر شعرهای این نامه روح ظلم ستیزی و مبارزه مترنم است.
   *به مرگ کیست بگوید/ که زرد جامۀ ترس است/ سرخ خلعت خون (از شعر تاول)
*کسی نمی آید؟/ در انتظار نبودی وگرنه می آمد/ در انتظار نماندی وگرنه می تابید/ ستاره سحری (شعر تاول)
    *تو را به باد نخواهم سپرد/ که از سلاله خونی نه خاک و خاکستر/ بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست
*اشعار من/ در اختیار کارگزینی است/ چون زودتر از لحظه موعود/ آنها را/ سروده ام/ من را باور کنید/ اشعارم را/ در بیروت با مسلسل سروده ام/ در کعبه با سجود/ و در ژاپن با ترانزیستور
*دیرینه زخم/ در بادهای مهاجر چه خوانده ای/ که پژواکش/ ترجیح بند آزادی ست
* * *
نامه شماره «5» یکسره به مقایسه شعرهای نصرت رحمانی با چند و چون سبک گروتسک می پردازد.نخستین بار این سبک را غلامرضا امامی با ترجمه خوب خود به طور کامل به ایرانیان شناساند. البته جسته و گریخته از سبک گروتسک صحبت به میان می آید ولی نه به این مفصلی و زیبایی فکر می کنم یکی از کارهای خوب انتشارات نوید شیراز چاپ همین کتاب است.
گروتسک به تعریفی همان طنز سیاه است، اما این سبک پا را از طنز سیاه تنها بسیار فراتر می گذارد. ملغمه ای
 از سبک ناتورئالیسم، سورئالیسم و صد البته طنز وحشی آزار دهنده که در جای جای این سبک دیده می شود. در این نامه می فهمیم بدون اینکه نصرت حرف و حدیثی از سبک گروتسک شنیده باشد شعرهایش را در همین قالب می سروده است. به همین خاطر نامه شماره «5 یا 6؟» اینهمه طولانی شده است.«نویسندگان گروتسک، روحی مبالغه آمیز،  طنزآمیز،  افراط گری و زشت نگاری دارند. گویی سادیسم دارند و از این کار لذت می برند».
«خنده گروتسکی عمقی نیست. ترس و انزجار آفرین است. گاهی قصد گروتسک تفریح و بلهوسی است».
    نمونه شعر نصرت در این سبک، البته ناخودآگاه:
* شام... شام/ میز شام آماده است/ در تابوت غذا را بردارید/ شام ساعت داریم/ ساعت دیواری/ چه شبی است/ همه ساعت را خواهم خورد/ عقربک هایش را/ استخوانهایش را/ و شما و شما/ و تو هم تو/ و تو و دیوارش
   ملاحظه می کنید نصرت از آن جهت دوست داشتنی است که نوین است و بی پروا و ابائی از آوردن هذیان های
 خود در شعر ندارد.
*در خشگ گاه لبانم تر نمی بارید/ تا خواستم بخوانمش/ آن که بگیرمش/ چیزی چو فش فش ماری/ از بند بند مهره پشتم بالا خزید/ در هم دوید/ چنان ترک یأس/ در ساغر امید/ و ریخت در تار و پود وجودم/ در آبی بلند/ افعی زرد چنبره ای بست/ و نیش آفتابی او/ چون نیزه ای
 طلائی/ در گود نی نی چشمان من نشست. (ص 104)
   *ناگاه تیری از کمین خاست/ بنشست تا پر میان سینه من/ دیدم که جنگل سنگ شد در دیدگانم/ شب نرم نرمک ریخت در رود روانم/ صیاد من کیست. (ص 107)
   *وقتی پرنده ای را/ معتاد می کنند/ تا فالی از قفس
در آرد/ و اهدا نماید آن را به جویندگان خوشبختی/ تا شاه دانه ای به هدیه بگیرد/ پرواز/ قصه بس ابلهانه ایست/ از معبر قفس (ص 108)
*بازی کنید/ از باختن نهراسید/ پیروزی است باخت/ یا آن که زارزار بگرئید/ بر من که در وطنم خشت می زنم/ در غربت غریب دیارم. (ص 112)
*برگ چنار خشکی از شاخه دور شد/ چرخید در فضا/ در زیر پای خسته من له شد/ آیا دست بریدۀ مردی بود/ لبریز التماس/ فریاد استخوانهایش برخاست/ جرق... (ص 119)
    می بینیم که چقدر سبک گروتسک و اندیشه های منتشر در آن به شعرهای نصرت رحمانی نزدیک است؛ اوهام، شوخی، مسخره، خود را به صلابه کشیدن، تصویرهای نامأنوس برخاسته از ذهنی آشفته و از آزار مردم لذت بردن. خلاصه اینکه شعرهای نصرت خلاف عادت است. مثل پنجه ای نورانی از دستی قطع شده که حرف می زند (فرج بعد از شدت) و گلشیری کتاب «دست تاریک، دست روشن» را با الهام از همین داستان ساخته است، باورپذیر نیست ولی آدم آن را دوست می دارد.
فیض شریفی کتاب زیبایی نوشته است. سبک نگارش راحت و به گونه ای دلپذیر است که آدم آن را مثل رمان دنبال می کند. بهترین راه معرفی نصرت می تواند همین راه و روش باشد. شاعری که حیف شد.

 

صفحه 7--3تیر 88

 

معرفی سه نشریه
امین فقیری
1 -سعدی شناسی
دفتر دوازدهم- اول اردیبهشت ماه 1388
شماره ای که اکنون پیش روی ما می باشد ویژه گلستان است.
این دفتر همانند دفاتر قبلی به کوشش کوروش کمالی سروستانی سامان یافته است. کمالی ثابت کرده که دلسوز واقعی ادبیات است و مخصوصاً برای سربلندی استان فارس کوشش درخوری دارد. سرپرستی دانشنامه پارس بهانه ای است برای چاپ آثاری که به نوعی به فارس مربوط می شود و همگی جزئی از افتخارات فارس را شامل می شوند.
انتشار دفتر سعدی شناسی نیز یکی از همین قدمهاست که برای شناساندن این شاعر جهانی به مردم صورت می پذیرد.
کوروش کمالی در مقدمه می نویسد: شاید با کمی تسامح بتوان گلستان را مهمترین و تأثیرگذارترین اثر سعدی در معرفی او به ایرانیان و جهانیان دانست. تدوین بیش از 50 کتاب به تقلید از گلستان و حضور نزدیک به 400 ضرب المثل رایج در فرهنگ شفاهی و زندگی ایرانی براساس گلستان تنها نمونه ای از این تأثیر است.
«در جامعه شناسی ادبیات با فکر و فرهنگ و شخصیت فرهنگی شاعر و یا نویسنده و نیز روابط هنرمند با اجتماع روبروئیم. به بیانی دیگر جامعه شناسی ادبیات بر آن است تا شرایط اجتماعی، مقتضیات فرهنگی، اندیشه هنرمند و علل پرورش اندیشه و فکر هنرمند را با توجه به موازین جهان بینی فرهنگی، بررسی کند. گلستان از این منظر مجموعۀ واکنشهای سعدی نسبت به واقعیت زمان خود است».
لطایف عرفانی عشق در باب پنجم گلستان سعدی از محمدیوسف نیری درباره دل و عشق، تربیت دل، سخن سعدی در میان دو هندسه عقلی و حسی، جلوه های مقام جمع الجمع در باب پنجم گلستان سعدی، جمع ظاهر و باطن، جمع هستی و نیستی و ذُل عشق بحث می کند.
دکتر علی محمد حق شناس درباره «شجره های ممنوعه در گلستان سعدی» و  سعید حمیدیان دربارۀ «تشنیع های ناروا بر سعدی» به بحث می نشینند. محمود عمادیان راجع به «حکایت های
گلستان سعدی از دید مناسب و کارکرد دو عنصر نثر و نظم در آنها» مقاله ای نوشته است. «سعدی ولافونتن» را میر جلال الدین کزازی و «محتوای جامعه شناختی گلستان سعدی» را علی احمدی نوشته است. حسن میرعابدینی پژوهشگر و محقق ارزنده که کتابهایی چون صد سال داستان نویسی، هشتاد سال داستان و فرهنگ داستان نویسان را به چاپ رسانده دربارۀ «سعدی و داستان نویسی معاصر» بحث جالبی را مطرح کرده است. او می نویسد: شناختش از اوضاع جهان یا خلق و خوی آدمی با تجربه های
 رنگین از سفرها، غنا یافته بود. از این رو قهرمان قصه اش نیز مردی است که راه خویش را در جهان با درگیری باز می کند. حکایت ها
 ساختاری مناظره ای دارند و بر بنیاد تناقصی طرح ریزی شده اند
 که از برخورد دو نظر متفاوت پدید می آید. برخورد دو اصلی که شالودۀ حکایت کلاسیک را می سازد، در تمامی حکایت های گلستان مشهود است و به آنها ساختاری مکالمه ای می بخشد».
   کامیار عابدی شال «پارسی را به جهان، رونق و آوازه از اوست- نثرنویسان معاصر در مکتب سعدی» را نوشته اند و به ترتیب «در ستایش سعدی» عزت اله فولادوند، «نظریۀ انحطاط از منظر سعدی و ابن خلدون» محمد قراگوزلو، «التفاصیل نقیضۀ گلستان» امید کارگری، «ساختمان داستان های گلستان سعدی» فاطمه عابدی، «طبلۀ عطار و نسیم گلستان» جلال الدین همایی، «رویکردهای تازه به گلستان» فرزانه معینی، «کارنامه سعدی پژوهی» فاطمه علیزاده، مابقی کتاب را زینتی دلپذیر بخشیده اند.
خواننده با مطالعه این همه مطالب تازه و خوب درباره گلستان به شناختی بیشتر و در خور درباره این شاهکار ادبی سعدی دست می یابد و بسیاری از سؤالاتش را با جوابهای ادبی روبرو می بینید.
کوشش «کوروش کمالی سروستانی» در خور تمجید و سپاس است امید که همچنان ادامه داشته باشد و کارهایش چراغی باشد برای عاشقان دیار جاویدشان «پارس».

2 -نقد و بررسی کتاب تهران
بهار 1388-شماره 25-216 صفحه- 2500 تومان
صاحب امتیاز و مدیرمسئول: هرمز همایون پور
تاکنون 25 شماره از این نشریه به دست خوانندگان رسیده است. هرمز همایون پور شیرازی است. مترجمی آگاه و توانا که به پیچ و خم زبان فارسی به خوبی آشناست. افتخار همشهری بودن با نثرنویس معتبری چون شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی توانایی های بیشتری در امر نوشتن نصیب او کرده است. نخستین بار «میلان کوندرا» نویسنده نامدار چک را با ترجمه کتاب «بار هستی» به مردم ایران شناساند. او در نشریه خود سعی می کند، بیشتر به تحلیل وقایع بپردازد تا نقد کتاب و مخصوصاً چاپ مقالات راهگشایی که چند و چون تاریخ معاصر را برای ما روشن می سازد. انگار در پس و پشت مطالب حالتی  نامرئی از آموزش و بیشتر دانستن خوانندگان به چشم می خورد و نتیجه اینکه این نشریه در کار خود تعهد و تخصص را همراه به کار گرفته است.هرمز همایون پور در سر مقاله می نویسد: هفتمین سال زندگی چنانکه پارسال گفتیم وقتی است که کودک را به دبستان می فرستند که معمولاً آغاز فراگیری منظم و روش مند اوست. فصلنامه شما هم با این شماره پا به آغاز هفتمین سال حیات خود می گذارد؛ یعنی آغاز راه فراگیری منظم و روش مند!
نمی دانم به چه مناسبت گفته اند که نشریات از آغاز هفتمین سال است که معلوم می شود پایه و ثباتی بنیادی یافته اند و حال می توانند با جاافتادگی به راه خود ادامه دهند. امیدواریم در مورد این فصلنامه هم چنین باشد، اما..
*اما شاید مهمتر از همه، شرایط و اوضاع خاص جاری است که ادامه کار را برای نشریات مستقل روز به روز مشکل می کند. تورم و گرانی روزافزون کاغذ و ملزومات چاپ باعث زحمت اساسی نشریات بی پشت و پناهی مثل ما است. نرخ های پست نیز دارد سر به فلک می زند. به کوتاهی آنکه به اصطلاح رایج این روزها، «اسپانسر» نداریم؛ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
حال که «درد دل» ما را شنیدید با تبریک سال نو و نوروز باستانی، امیدواریم دور بد شانسی ما هم به همت و حمایت شما به پایان رسد بی اختیار به یاد این شعر بامعنای وثوق الدوله افتادم:
چو آید به مویی توانی کشید
چو برگشت زنجیر ها بگسلد
آیا زنجیرهای ما هم خواهد گسست؟
* * *
در بیم و امید زندگی کردن یعنی این! که ندانی فردا روز چه بر سرت می رود. مشکلات و معضلات چاپ گویی پایانی ندارد و روز به روز هم بدتر می شود.
مقاله های قابل توجه در کتاب تهران زیادند. اما می توان به
 نخبه های آن اشاره کرد.
نگاهی به زندگی و آثار استاد ابراهیم پور داود (عسکر بهرامی)، پی جویی چند لغت در شاهنامه (داریوش آشوری)، رمان سیاسی در ایران (عبدالمجید ابوالمحمد)، آنتونی گرامشی: فراسوی مارکسیسم و فرانوگرایی (بهرام مقدادی)، زندگی نامه خودنوشت مارک تواین (ترجمه: سعید توکلی پارسان) در قسمت هایی از این زندگینامه می خوانیم:
«اگوستین تواین در حدود سال 1160 جنجالی به پا کرد. او بسیار شوخ طبع بود و معمولاً شمشیر کهنه خود را تیز کرده و در جای امنی کمین می کرد و مردم که عبور می کردند آن را در تنشان فرو می کرد تا ببیند چگونه از جا می پرند. او فطرتی شوخ طبع داشت، اما بالاخره شورش را در آورد و در آخر کار وقتی مقامات موفق شدند او را در هنگام لخت کردن یک نفر گیر بیندازند، یک طرف بدن او را از تنش جدا کردند و آن را در جای بلندی که چشم اندازی زیبا داشت قرار دادند تا خوب مردم را تماشا کند و لذت ببرد. او هیچ جا را به این اندازه دوست نداشت و برای همین مدت زیادی در آن جا باقی ماند.»
«بعد از این تا دویست سال شجره خانوادگی ما شامل سلسله ای
از رزمندگان شجاع و شریفی است که همیشه در حال خواندن سرودهای رزمی در پشت و پناه سپاهیان به میدان جنگ می رفتند و در هنگام عقب نشینی در حال رجزخوانی در پیشاپیش رزمندگان، صحنه نبرد را ترک می کردند.»
روزهای پایان عمر حضرت رسول اکرم (ویکتور هوگو، ترجمه جهانشاه سی سختی)، آشنایی با ژان ماری گوستاو لوکلزیو (سجاد تبریزی)
از کتابهای تازه ایرانی «اهمیت تطبیق در ادبیات» نوشته حسن حاج سید جوادی و از کتابهای خارجی: خاندان بن لادن و چیزهایی که درباره آنها ساکت بوده ام نوشته آذر نفیسی، مجموعه آثار منثور رابرت فراست، سعدی در آمریکا «گلستان سعدی» نقد و بررسی شده اند.
    حسن حاتمی از کازرون مقاله ای دارند با نام «پیامک، چرا؟»
و معرفی کتابهای داخلی همانند کافه پیانو، تمام فصلها پاییز، موسیقی رنج و...
    ادامه این راه سترگ آرزوی ماست و برای هرمز همایون پور و دیگر دست اندرکاران، توانی فزونتر آرزو داریم.

3 - نسخه سبز
فصلنامه بیمارستان مرکزی و ام.آر.آی شیراز
شماره 12 و 13 پاییز و زمستان 1387
شماره جدید فصلنامه نسخه سبز به سردبیری سیروس رومی منتشر شد. هر بار شاهد پرباری بیشتر این نشریه هستیم. نسخه سبز به خوبی جای خود را در خانواده ها باز کرده است. چون مطالب آن مخصوصاً قسمت علمی آن با زبان ساده نوشته شده است تا افرادی که تحصیلات علمی بالایی هم نداشته باشند بتوانند به راحتی با آن ارتباط برقرار سازند.
در سرمقاله، سیروس رومی به چند و چون کار بیمه ها پرداخته و چنین نتیجه می گیرد: روشن است که اگر از دیدگاه پزشکان و انجمن های
 پزشکی و متخصصین اقتصادی استفاده می شد افزایش تخلفات پزشکی پیش نمی آمد چرا که رابطه بیمار با پزشک و بیمارستان را پول تعیین نمی کند. در حالی که اصولاً نباید پزشک و بیمارستان در معاینه و درمان از جهت پولی با بیمار روبرو باشد. برای جامعۀ پزشکی و حوزه سلامت خطای حتی یک پزشک زیان جبران ناپذیری را به شخصیت پزشکان و بیمارستان ها وارد می آورد.
پراکندگی بیمه ها و عدم کارایی آنها بیمار را رو به روی پزشک و بیمارستان قرار می دهد هر چند که تعرفه های پزشکی نیز نیاز به بازنگری دارد. شایسته است بیمه ها متعهد به پرداخت تعرفه های واقعی گردند تا اندکی از مشکلات پزشکان و بیمارستان ها کاسته شود.
پس از آن دکتر علی محمد حاجی زینعلی در مورد «کنترل عوامل خطر مولد سکته قلبی» که مقاله ای بسیار کارساز و مورد استفاده برای عموم است با آمارهای جالب. مقاله  بعد را دکتر منوچهر ندیمی از (آتلانتا) درباره سرطان سینه    نوشته اند.
   «پیسی یا برص چیست و چرا به وجود می آید» مقاله ای است که منابع و یا نام نویسنده ای بر تارک آن نیست. در قسمتی از مقاله می خوانیم: از هر صد نفر یک یا دو نفر به این بیماری مبتلا
می شوند. حدود نیمی از افرادی که به این بیماری دچار می شوند قبل از بیست سالگی علائم آن را در خود خواهند یافت. حدود یک پنجم از مبتلایان نیز یکی از افراد خانواده شان به این بیماری مبتلا بوده اند.
بیشتر کسانی که پیسی دارند از نظر سلامت عمومی در وضعیت خوبی به سر می برند.
مقاله «تندرستی» را دکتر بهروز تابش نوشته اند و مقاله «صرع» از الهام محمودی است که فوق العاده مفید و راهگشا نوشته شده است. این بیماری برای مردم همیشه دردسرساز و ناشناخته بوده است و این مقاله باعث می شود که بدون ترس و با منطق با این بیماری برخورد داشته باشند.
مقاله بسیار جذابی که امروز فکر بسیاری را به خود معطوف کرده است «جان سپردن پای جراحی زیبایی» که «صفیه بهبودی» وکیل پایه یک دادگستری نوشته است. مقاله بعد «از زمین شناسی پزشکی چه می دانید؟» است که در قسمتی از آن توضیح داده شده «زمین شناسی پزشکی علمی است که به بررسی ارتباط بین عوامل زمین شناسی با سلامت انسان ها و جانوران و تأثیرات عوامل زیست محیطی بر پراکندگی جغرافیایی بیماریهای مرتبط می پردازد».
مریم شمالیان ترجمه ای دارد از «جراحی جمجمه در روزگار باستان و بعد سیروس نوذری نقدی بر مجموعه شعر «شاید دیگر پیش نیاید» خانم سیمین رهنمایی دارد. در قسمتی از مقاله چنین
 می خوانیم: در شعرهای سیمین رهنمایی اما، نوعی صداقت و صمیمیت موج می زند که تأثیرگذار و عمیق است و این نیست مگر نشانۀ آنکه شاعر شعرهایش را زیسته است. شعرهای او نتیجۀ درک واقعی او در روبرویی با جهان بیرون و درون است»
منصور مدنی مقاله عدالت (سوما) را ترجمه کرده است و از زنده یاد ابوالقاسم حالت طنزنویس برجسته و فقید ایران مقاله بسیار خوب «نسیم شمال» چاپ شده است. قسمتی از شرح حال نسیم شمال
بنده در قزوین به دنیا آمدم
چندی از بهر تماشا آمدم
نسبت جسمانیم با مصطفی است
نسبت روحانی من با خداست
رفت بابم سوی جنات النعیم
من شدم شش ماهه در قزوین یتیم
در یتیمی خانه ام را شیخ برد
ملک و مالم را  ز روی غصب خورد
من شدم دیوانه از غوغای فقر
در بدر گشتم ز استیلای فقر
رضا شجاع انوری مقاله «ایران خاستگاه صلح در جهان» را نوشته است و طناز ادریسی مقاله رابطه ورزش و سلامت جسمانی را ترجمه کرده است. علی سهامی «عید نوروز، با چشم اندازی اساطیری و آئینی» را مورد پژوهش قرار داده اند و در آخر چند شعر بهاریه چاپ شده است.همت و سعی دکتر محمدرضا خشنود به عنوان رئیس بیمارستان که به فرهنگ بها می دهند و همچنین سیروس رومی سردبیر باسابقه، نویسنده و شاعر را ارج می نهیم و امیدواریم هر شماره نسبت به شماره قبلی بهتر و مفیدتر باشد.

 

صفحه 7--27 خرداد88

 

قافیه های غایب
 صدرا ذوالریاستین                
معرفی از: عبدالرحمن مجاهد نقی

این نوشته را تقدیم می کنم به شاپور پساوند امید است همسنگ گوشه ای از بزرگواری او باشد.
عبدالرحمن مجاهدنقی
یک فیلم کوتاه
نمایش فیلم کوتاهی که چند جایزۀ بین المللی را کسب کرده بود، انبوهی از تماشاگران را به سالن نمایش کشانید. با آغاز نمایش تصویری یکپارچه سیاهرنگ بر صفحۀ نمایش ظاهر شد. یک دقیقه، نود ثانیه، دو دقیقه گذشت. هیچ چیز تغییر نکرد. صفحۀ نمایش همچنان سیاه بود، سیاه محض. دقیقۀ سوم هم بدین گونه گذشت، نه عنوانی، نه موسیقی، نه حرکت دوربین، هیچ، فقط سیاهی بود و بس. تعدادی از تماشاگران با متلک هایی بر لب و زیرلب، بپا خاسته و سالن نمایش را ترک کردند. دقیقۀ چهارم هم بدون تغییر در صفحۀ نمایش گذشت. خروج تماشاگران، گاه تک تک و گاه چندین نفر به طور همزمان ادامه داشت. تفاوت اینان با نفرات قبلی، در غرولندهای آشکارتر بود. در فاصلۀ میان دقایق پنجم و ششم و با تداوم نمایش سیاهی محض، اکثر تماشاگران سالن را ترک کردند. تنها تنی چند در سالن باقی ماندند. تعدادی معدود که همچنان منتظر حادثه ای بودند، حادثه ای که از دقیقۀ ششم به بعد اتفاق افتاد:
به تدریج سپیدی ها طلوع کرده و در حرکتی کند، جای سیاهی ها را پر کردند. سیاهی محو شد. دوربین حرکتی دورانی (آرک) و در عین حال رو به عقب (تراک اوت) را آغاز کرد.
میله های موازی پدیدار شدند. دوربین همچنان حرکت کرد و در نهایت مردی ظاهر شد که بر روی سه پایه نشسته و آرنج دست را بر زانو، و مشت خود را زیر چانه قرار داده و به دیوار سیاه رنگ خیره شده بود. پس از لختی، مرد (که دیگر معلوم بود که یک زندانی است) به سوی دوربین برگشته و گفت:
-«شما همین چند دقیقه را نتوانستید تحمل کنید، من چه کنم؟»
* * *
امکانات هنری
این فیلم می تواند طرح توطئه ای را در ذهن مخاطب شکل دهد:
زمانی این فیلم از تأثیرگذاری حداکثری برخوردار خواهد شد که با طرح ریزی
 قبلی کارگردان فیلم، تعدادی از تماشاگران در فواصل زمانی مختلف و از جاهای معلوم سالن نمایش و با جملاتی از پیش تعیین شده سالن را ترک کنند و با این کار تعدادی از بینندگان را به همراه خود به خارج از سالن نمایش بکشانند. (هر چند شش دقیقه تکرار سیاهی بر صفحۀ نمایش، به خودی خود می تواند انگیزه ای مناسب برای ترک سالن نمایش باشد)
در صورت پذیرش چنین باوری، در این فیلم کوتاه با دو نوع طراحی صحنه، دو نوع حرکت، دو نوع دیالوگ (یا مونولوگ)، دو نوع میزانسن و... مواجهیم. به عبارت دیگر کارگردان از فضایی متکاثر برای فیلم خود سود جسته است: یکی فضای سینمایی مربوط به فیلم و دیگر فضایی عینی که بازیگران آن تماشگران عادی، یا تماشاگران از پیش تعیین شده
می باشند و این یعنی استفادۀ حداکثری یعنی همان چیزی که راز بزرگی سینماست. سینما، گذشته از این فرضها، از تمام امکانات هنرهای متعدد سود می جوید.
سینما نه تنها چیزی را به راحتی حشو و زاید نمی پندارد که مدام در فکر سود جستن از سایر امکانات هنرهای مختلف و افزودن بر داشته های
 قبلی خود است.
* * *
زیبایی شناسی
زیبایی شناسی،  مانند سایر مقولات، مقوله ای است نسبی. به عنوان مثال، سازوکار همین درک زیبایی شناسی در «من» می گوید: «مونولوگ آخر توسط مرد زندانی، اضافی است. بهتر آن بود که کارگردان، حرفهایی را که بر زبان مرد جاری کرده، با حرکات چهرۀ او به نمایش بگذارد. حتی شاید نیازی به این حرکات چهره هم نبود. این مونولوگ آخر در این فیلم، مانند لقمۀ جویده ای است که در دهان بیننده نمایش
می گذارند».
و همین تفاوت درک زیبایی شناسی در افراد مختلف،
می تواند به بسیاری اما و اگرها و چون و چراها میدان دهد. اما کمتر کسی است که در صورت پذیرش باور توطئه شگفت زده نشود، کمتر کسی است که به تناسب زیبای فرم و محتوای این فیلم آفرین نگوید. بیننده ای که بداند پلان براساس وحدت زمان، صحنه براساس وحدت مکان و سکانس براساس  وحدت موضوع نام گذاری شده اند
و کمی هم از رموز و دقایق سینما بداند، از بهم خوردن این وحدت ها، به قول استاد شفیعی کدکنی «شگفت زده» خواهد شد.
* * *
ایجاز
در جهان پرشتاب امروز، مردمان شتابزده، دیگر فرصت انتخاب
(به معنای واقعی کلمه) را ندارند. آنان یا متاعی را خریدارند که تعریف آن را از زبان دیگران شنیده باشند و یا آن که در جایگاه مادی، و با یک نظر، زیبایی آن متاع را به طور گذرا درک کرده باشند. ویترین ها را به سرعت  و با نگاهی سطحی می جویند و با سرعت می گذرند. متاع هنرمند امروز هم گرفتار این سرعت و شتابزدگی است. هجوم انبوه اطلاعات و وقت بسیار کمی که مردم، به عنوان تقاضا عرضه می کنند! بسیاری از هنرمندان را به سمت ایجاز رانده است و چه بسا بسیاری از زیبایی های هنری، بر اثر این تعجیل هنرمند و مخاطب، فنا و فدا شده و می شوند.
ایجاز، ارائه حداکثر مفهوم، در حداقل ظرف ممکن با روشها و شگردهای مألوف و نامألوف است و در شعر، ایجاز عبارت است از: ریختن حداکثر محتوا در کمترین قالب به نحوی که به شعریت شعر لطمه وارد نشود.
* * *
شعر کوتاه و انواع آن
بر همین اساس است که رواج شعر کوتاه را نه تنها در میان جوانترها، که در بین شاعران استخواندار و صاحب نام نیز شاهدیم و دیگر از منظومه های بلند یا خبری نیست و یا این منظومه ها کمتر سروده می شوند.
طبقه بندی موضوعات، براساس دقت خاص در بطن آنها صورت می گیرد و مخاطبان هر موضوع، از میان انواع تقسیم بندی ها، یکی را که جامع تر و مستدل تر تشخیص
 می دهند، مبنای مستندات خود قرار می دهند ضمن آن که در شاخه های
علوم نظری، هر طبقه بندی هر لحظه در معرض جایگزینی توسط طبقه بندی جدیدتر می باشد.
از میان تقسیم بندی هایی که برای شعر کوتاه عنوان شده، شاید پذیرفته ترین آنها تقسیم بندی محمود فلکی در «سلوک شعر» باشد که استاد عزیز کاووس حسن لی هم در اثر ارجمند خود «گونه های
نوآوری در شعر معاصر ایران» به آن استناد کرده اند. براساس
تقسیم بندی فلکی، شعرهای کوتاه بر سه دسته اند:
1 -شعرک: که یک تصویر مجرد و مجزاست و تا شعر شدن فاصله دارد. شعرک یک واحد تصویری است که می توان آن را گسترش داد و به شعر رسید. مشخصۀ شعرک وجود تصویری معین مثل تشبیه، استعاره و... در آن است:
پرندۀ رنگین/ بر شاخسار کوه/ آنک نسیم صبح (محمد اسدیان)
که خورشید یا طلوع صبح به پرندۀ رنگین تشبیه شده و یک تصویر مجرد، سازندۀ یک شعر (شعرک) است
2 - هایکویی: در این شعر، شاعر تنها به دیدار طبیعت می رود، او هیچ قصد تصویرسازی از طبیعت را ندارد. شاعر در هایکو نمی خواهد طبیعت را وسیله ای برای تشبیه چیزی یا ایجاد رابطه ای تصویری قرار دهد. در هایکو تصویر نقشی ندارد و هایکو شعر لحظه است. در یک لحظه شاعر چیزی را می بیند و چون یک نقاش ترسیم می کند ولی در دل این ترسیم، عمدتاً فلسفۀ ذن - بودیستی نهفته است. در ذن- بودیسم تنها لحظه یا دم معنی می یابد و گذشته و آینده وجود ندارد. به اصطلاح حال، اکنونِ جاویدان است:
قزل آلایی برمی جهد/ ابرها در بستر رود/ حرکت می کنند.
3 - ترانک: کوتاهترین شعر کاملی است که ساخت و معنای مشخصی دارد. ترانک، نه مانند شعرک تنها تصویری واحد است و نه مثل هایکو تنها دیدار طبیعت و بی تصویر است: خیال تو/ برهنه ام می کند.
در این ترانک، اجزای تصویر مانند تشبیه و یا استعاره و ... وجود ندارد. یعنی مثل شعرک از یک تصویر واحد تشکیل نشده، خیال معشوق، عاشق را به سوی برهنگی می برد. اما این که برهنگی، برهنگی تن است یا جان یا چیز دیگر، آن را باید به برداشت خواننده واگذاشت.
[نقل از گونه های نوآوری در شعر معاصر ایران، چاپ دوم تلخیص ص 249 تا ص 252]
از شرح تفاوت های هایکو و شعرک و ترانک مثل هجاهای معین هایکو، موجودیت فلسفی هایکو براساس آیین ذن، محدودیت زمانی هایکو، فقدان تصویر و گریز هایکو از شگرد و صنعت و... به خاطر اجتناب از تفصیل می گذریم و خوانندگان محترم را به مطالعۀ اثر ارزشمند استاد حسن لی ارجاع می دهیم.
* * *
مقایسۀ شعر کوتاه و فیلم کوتاه و داستان کوتاه و...
   اگر سینماگران با حذف موقتی و موضوعی بعضی امکانات، با توجه به نیاز واقعی و توانایی های خود و توان هنرهای دیگر، از امکانات سایر هنرها سود می جویند، در این زمینه، در شعر امروز با حالتی دوگانه و متفاوت شاهد نوعی افراط و تفریط هستیم:
یک گروه براساس تفنن طلبی و به بهانه نوجویی و نوگویی، داعیۀ استفاده از امکانات سایر هنرها را دارند مثل
شعر توگراف (شعر- تصویر) که به جای نوشتن واژه نقاشی آن را می آورند، یا شعر دیداری و یا حتی شینما! (که ترکیبی است از شعر و سینما) و... و در این راه، اصل را رها کرده و به فرع چسبیده و با اصرار و استقراق در نوگرایی، بسیاری از امکانات شعر را فدای تفننات کرده اند بدعت هایی با عمرهای کوتاه که تنها نویسندگان تاریخ های شعر با تحیر از آنها یاد می کنند.
و گروه دیگر که به سرودن اشعار کوتاه رو آورده خواسته یا ناخواسته بسیاری از توانایی های ذاتی و امکانات زیبایی شناسی در شعر را حذف می کنند. اگر از وجوه مشخصه فیلم یا داستان کوتاه، شوکی است که در پایان و به طور ناگهانی به مخاطب وارد می شود (شوکی که بسته به میزان توانایی هنرمند، تا مدت ها بر مخاطب تأثیر می گذارد) در بسیاری از اشعار کوتاه یا از این شوک حسی پایانی خبری نیست و یا در سطح شعر تقسیم شده و میزان تأثیر آن را کم کرده است.
از طرف دیگر ایجاز زمانی مؤثر است که به رغم حذف و چشم پوشی از بعضی چیزها، نه تنها مخاطب کمبود آنها را درک نکند که تأثیری فراتر از آثار غیر موجز پیشین هنرمند را احساس نماید اگر پاره ای امکانات ذاتی شعر را حذف می کنیم باید چیزی در خور، به جای آن بنشانیم که قدرت سخن و تأثیر آن بیشتر پدیدار گردد. وگرنه، شعر جای خود را به بیانیه های شعاری خواهد داد و زمانی این توقع چند برابر می شود که با نامی بزرگ در شعر معاصر فارس مواجهیم: صدرا ذوالریاستین شیرازی شاعری که در اثر جدید خود و با سطوری این چنین: اگر برایت/ میسر است/ آن غزل پانزده بیتی را/ سه قسمت کن!/ حوصله ام را/ سر بردی! (وروجک 9) به ایجاز گراییده است.
* * *
وروجک های صدرا
گذشته از چند شعر نیمایی بسیار زیبا (شیراز ص 87 و دست ماندگار ص 118 که به مشکین قلم تقدیم شده) و گذشته از تعدادی از اشعار سپید این دفتر شعر، بسیاری از اشعار قافیه های غایب را می توان در قالب اشعار کوتاهی که با ذوق شاعرانه «وروجک ها» نامیده شده اند، بررسی کرد. اشعاری چون: «گفت گفتم» ها، اشعار شش گانه ای که به شاپور بنیاد تقدیم شده، غمگنانه های رحیل شاملو، غریبه های چهارگانه، و حتی هشت گانه های این مرز پرگهر، نشانه ها و مشخصه های وروجک ها را در خود دارند. از سوی دیگر در نوشته های متعددی (که تعدادشان کم نبوده) که به بررسی این دفتر شعر پرداخته اند، اشعار نیمایی و سپید بیشتر معرفی و بررسی شده اند. بنابراین مبنای بررسی حاضر را بیش از هر چیز اشعار کوتاه این دفتر قرار داده ایم:
1 - اگرچه بعضی اشعار کوتاه صدرا به مؤلفه های شعرک یا ترانک نزدیک می شوند: دستمال بزرگ ابریشمی/ در دست آدم های خرد (ص 166)،
یا وروجک 20، اما اکثر این اشعار در قالب تقسیم بندی سه گانه اشعار کوتاه که پیشتر یاد شد، نمی گنجند. آیا این عیب محسوب می شود؟ به هیچ وجه. چه بسا اگر همچنان این گونه اشعار، در لحظات پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت صدرای عزیز بجوشند و با گذشت زمان صاحب مؤلفه هایی منحصر به فرد شوند، در آینده بتوانند در کنار شعرک و ترانک و هایکو، در طبقه بندی جدید جایی برای وروجک ها باز کنند. اما هنوز از آن مؤلفه ها خبری نیست و اما چنانچه رشته سرایش این گونه اشعار بریده گردد وروجک ها و اشعار کوتاه را می توان نه حاصل تفنن، که رهجویی های صدرا دانست. چرا که مرد از صاحب نظران شعر استان است و تلاش او در طی راههای نو، امری است طبیعی. همچنین بدون تعارف، اشعار کوتاه بسیاری از دوستان عزیز هم استانی ما، یا در طبقه بندی سه گانه نمی گنجند و یا همزمان تخلیطی از مؤلفه های سه نوع شعر کوتاه یاد شده را در خود حمل
 می کنند. امید است در این راه، شاهد برآیند مبارکی باشیم که با وجود صدرای عزیز، سیروس نوذری و... این توقع زیادی نیست.
2 -اگر بخواهیم مؤلفه هایی را از بطن اشعار کوتاه صدرا ذکر کنیم شاید این مؤلفه ها بارزتر باشند، مؤلفه هایی که به گواهی خوانندگان، بیشتر مؤلفه های عمومی هستند و تا رسیدن به یک تشخص فردی برای شعر کوتاه، زمان بیشتری را می طلبند:
طنز:
گرچه در غزلهای زیبای صدرا می توان رگه هایی از طنز را تشخیص داد، اما وجه غالب بسیاری از اشعار کوتاه او طنز است، طنزی که گاه صبغۀ اجتماعی و گاه رنگ طعن و کنایه به خود می گیرد: اگر به جای شعر گویی/ شعرباف شده بودم/ حالا یک تیمچه/ پر از پارچه و/ یک حساب بانکی/ فربه داشتم (وروجک 8)
همچنین طنز در وروجک های 12، 13، 20، 21 و 25 و بسیاری از «گفت گفتم ها».
دغدغۀ شعر- نقد شعر:
استاد ما/ «شعر» می سازد!/ آن چنان که/ استاد قادر «بنا»/ خانه! (وروجک 12) این دغدغه را در بسیاری از اشعار این دفتر، چه در قالب طنز و چه به جد می توان نشان داد: وروجک های 4، ،5، 6، 10، 13، 14، 11، 12، 55، 56، 58، 59 و...
تعهد اجتماعی:
پول «ویزیت» را/ قرض کرده!/ نسخه اش را/ در کدام «اسکناس»/ بپیچد؟! (وروجک 33)
تنش را نلرزان!/ چشم هایت را/ روی سد معبرهای/ بزرگ/ باز کن (35)
«کلیه اش»/ پهلوانی بود/ که پشت «غول» فقر را/ به خاک رساند! (36)
در بسیاری از اشعار این دفتر، شاعر خود را در به تصویر کشیدن دردهای اجتماع، متعهد می بیند.
درویش مسلکی و نقد ثروت و شکمبارگی:
لندهور پول/ عروس رؤیاهایش را/ لقمۀ چپ کرد! (52) دستش از دنیا «کوتاه» شد!/ او که نام «بلندی»/ در بانک ها/ داشت (42) لعنت به/ تنازع بقا!/ صیاد شکم پاره/ دو جوجۀ یتیم را/ روی دستم گذاشت! (17) و وروجک های 45، 46، 48، 50، 51 و...
ارجاع به معلومات:
رنگ تعلق (23)، موسیقی اشتکهاوزن (30)/ کار گِل سعدی در حلب (40)، حکایت آب و نان چاه کن  و حاج میرزا آقاسی (31) و بسیاری ارجاعات دیگر که در سطور این دفتر می توان یافت.
لحن خطابی از موضع نگاه دانای کل:
به دستهای این و/ آن/ زل نزن!/ دست های خودت/ کلید این معماست!/ (66) این نگاه که در گونه ای از داستان ها نیز سابقه دارد، در بعضی اشعار این دفتر دیده می شوند. شاید بارزترین نمونۀ این نگاه در شعر معاصر را بتوان در اشعار شاملو جست و نشان داد.
بازی با کلمات:
دوستان می گویند:/ کنج عزلت!/ اما من در عزلت/ گنجی یافته ام/ که قارون/ خوابش را هم/ نمی دید (3)
این وسواس شاعر در انتخاب واژگان در لابلای سطور به حدی است که بسیاری از آنها در گیومه آورده تا برجسته تر شوند و گاه این انتخاب کلمات و همنشینی آنها با واژگان دعوت شده، منجر به ساخت سطوری می گردند که کاریکلماتورهای پرویز شاپور را تداعی می کنند، به ویژه آن که همچنان طنز، عنصر غالب این شعرهاست: «پارکینسون» شعرم/ زاییدۀ ارتعاشی است/ که «سونامی تورم»/ به جان قلمم/ انداخت. (59)
ماراتون تورم/ نفس جیبم را/ قیچی کرده! (60)
باز هم یادآور می شویم که این گونه ویژگی ها، مشخصه های عمومی بوده و برای رسیدن به مؤلفه های خاص، باید چشم به راه آثار بعدی صدرا نشست.
3 -صدرای عزیز یکی از پنج غزلسرای بزرگ امروز فارس است.
(به همراه آقایان خائفی، اوجی، اولاد و شیعتی) سالها در وادی غزل گام زده و با خواندن غزل بی امضای او می توان زبانش را تشخیص داد. حکایت معروف پیکاسو را به یاد می آوریم که برای زنی یک نقاشی کشید. وقتی آن زن رقم گزاف تابلو را از زبان پیکاسو شنید، گفت:
«برای همین دو دقیقه کار؟» و پیکاسو پاسخ داد: خیر برای شصت سال و دو دقیقه کار!
اگرچه صدرا اشعار این دفتر را «شبیه صدای ترومپتی دانسته که در میان سازهای گوش نواز قیل و قال می کنند، اشعار نیمایی این دفتر، به علت شناخت عمیق وزن و امکانات ذاتی شعر قدیم و شعر نیمایی در اوجند. در میان اشعار این دفتر سطور درخشانی جلوه گری می کنند: از آن روز پر درنگ/ که سوگ مویه های/ تار شکسته ات/ کوچ را برنتابید.. دیگر کسی ندانست که/ ییلاق بدایت است/ یا نهایت! (ص 59)
و احساس مصفای شاعر را در اشعاری که برای فروغ و شاملو سروده، به راحتی می توان دریافت و برپایۀ همین توش و توان است که مخاطب دوستدار صدرای عزیز، انتظار قد کشیدن اشعار کوتاه و استخوان ترکاندن وروجک های او را دارد.
4 -و علیرغم نگاه و احساس پاک انسانی شاعر در اکثر اشعار این دفتر (غریبه ها و...) در پاره ای از اشعار، با اطنابی روبرو می شویم که شعر را به بیانیه تبدیل می کند: تنور نانوایی های/ قندهار، کابل و هرات/ کی گرم می شود؟/ چرا تنها/ بازار آتشخانه مسلسل ها/ گرم است؟! (ص 111)
دفتر حافظ را دریاب!/ که صاحب آن/ علامۀ محتسب شناسی/ است و / فوق تخصص این رشته! (ص 205)
* * *
اگرچه عرض هنر پیش دوست بی ادبیست
سرایندگان زیادی را می شناسیم که شعر کوتاه سروده اند چرا این مطالب را در نقد و معرفی قافیه های غایب استاد صدرا ذوالریاستین نوشتم؟
    1 - صدرای عزیز از سویی در یکی از اشعار همین دفتر می گوید:
گفت:/ «صدرا»؟!/ گفتم:/ -نشانه ای فربه وُ/ دم دست/ برای تیر وُ/ تیغِ زبانِ/ خودی گدازان! (ص 199)
2 - اما آنچه موجب امید می شود که نگارنده را در زمرۀ «خودی گدازان»
به شمار نیاورد، نوشته ها و گفته های خود اوست و
می دانیم که قلب و قلمش یکی است. صدرا به رغم شعر بالا، در گفتگو با خبرنگار ایسنا (فرزاد صدری) گفته است:
-  این کار (نقد) به خصوص در شیراز که دل ها خیلی زجاجی اند باید رعایت شود. اما اگر به خودم... بحر طویل ساز هم بگویید ناراحت
 نمی شوم! و هیچ آدم منصفی نمی تواند او را جز «شاعر و نویسنده ای بزرگ» به نامی دیگر بخواند.
3 - الیوت گفته است: هر شاعری باید به اندازه قدرت حس خود، قدرت نقد داشته باشد. نوشته های متعدد صدرا و در اینجا مقدمۀ کوتاه قافیه های غایب تحت عنوان «گپ» معرف قدرت نقد صدرا هستند و کسی که قدرت نقد داشته باشد آستانه تحملش به اندازه قدرت احساسش خواهد بود.
4 - و مهمترین علت آن که: همواره بزرگان بیش از دیگران مورد توجهند و همین توجه مضاعف است که آثار آنان را بیش از دیگران زیر ذره بین نقد و محک می برد.
* * *
اگر چیزی آموخته ایم از برکت قلب و قلم همین بزرگان بوده و اگر لغزش و کج فهمی در میان باشد: هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست، و نه حاصل تربیت آنان.
برای صدرای عزیز، بهترین ها را آرزو می کنیم.

 

صفحه 7--13خرداد88

 

شعرهای مصری (عاشقانه ها)
سروده: منصور اوجی
انتشارات نوید شیراز، 176 صفحه، 2300 تومان
معرفی از: امین فقیری 

اوجی این بار به سراغ عاشقانه های خویش رفته است. شعرهایی که دلش را لرزانده و اینگونه هست که می خواهد دل و احساس من و تو را نیز بلرزاند.  او در شعر «سوره منصور» مجبور می شود که قسم بخورد تا احساس او را باور کنند.
*قسم به آینه و آب/ مرا به نام صدا کن/ قسم به آینه و گل/ قسم به باغ قرنفل
تو را به نام بخوانم/ به نام نامی شیراز/ به نام بوتۀ نارنج/ و آن شمیم که پیچیده در تمامی آفاق/ به نام رنج که بردیم/ به نام رنج
مرا به نام صدا کن/ مرا به نام قدیمی (ص 109)
مهم این است که عاشق باشی حال بر چه چیز فرقی ندارد. به پیرامونت می نگری درخت انار و چراغانش- به- لیمو و نارنج و عطر آن که سرخوشی وحشتناکی را به انسان هدیه می کند. وقتی عطر ملایم آن را سر می کشی مردد می مانی که چه بگویی یا چه بشنوی.
گوئی در این کتاب اوجی هفت شهر عشق را پا زده است و گویی زمزمه ای که در جان او شرر زده از مصر شروع شده است. در مصر – قاهره بوده که دریافته دَم عزیز و مبارک است.
*«دل واپس این دم مبارک باش!
دل واپس صبح و رفتنت هرگز!
-می گفت و دو چشم او مرا می برد-:
میدانی بر درخت ها مرغی­ست
شماطۀ ساعت سحرخیزان
می خواند هر سپیده پر جنجال
می خواند و نام اصیلش گنجشک!»
در قاهره با زنی سحر کردیم
انگور دو چشم او، چه شهدی داشت! (ص 99)
در حقیقت اوجی سعی کرده است عاشقانه های عمرش را در این کتاب بگنجاند، اما تمام علت باز می گردد به شعرهای مصری او. مصر شعرهای او و به یادش انداخته است که چقدر عاشق بوده و پرده پوشی می کرده است و حال در پس و پشت دلیرهای عشق پنهان شده و از شعرهایی یاد نموده که بی گمان او را از نشئه غم آلودی سرشار کرده است.
و تو یک روز غروب/بی صدا خواهی مرد/ دیده ات چشمه شدن خواهد/ موی چون دود تو، ابریشم/ گونه ات، لاله عباسی و تو یک روز غروب/ بی صدا خواهی مرد/ و به مرز شب و روز/ چشمه می روید چون غم، به کویر/ و به شب، ابریشم/ و به تک مانده ترین باغ جهان/ لاله عباسی (ص 13)
این شعر مرا به دنیای جوانی می کشاند به زمان هایی که تازه منصور اوجی را شناخته بودم و این شعر زمزمۀ ناخودآگاهم بود. «و تو یک روز غروب بی صدا خواهی مرد» چه شیفتگی بود در مرگ یا برای شعر اوجی؟ نمی دانم. و امروز دیگر بار آن را مرور می کنم. پس از سالیان و این شیفتگی درون مرگ را اوجی در ما تکرار کرده است. همچنانکه او آن را عاشقانه می داند. چه مایه از جهان بینی فلسفی در این شعر، در تک مانده ترین باغ جهان و گلهای لاله عباسی نهفته است؟ و این غم و یأس را چگونه بر جهان، چون چتری گسترده است؟ شعر «ای تو، آغاز شعرهای جهان»
یکی از لطیف ترین شعرهایی است که تاکنون
خوانده ام. عشق از هر واژۀ آن سرریز می کند:
به تماشای باغ های جهان
رفته بودیم و باز می گشتیم
که مرا با تو روبرو کردند

برگ لیمو، دو برگ لیمو آه، دیدگانت
در چنان لحظه های بهت و شگفت
هر چه از عطر و رنگ یادم رفت
رفتم از خویش و هیچ یادم نیست
تا بگویم- پس از ستایش صبح
از شب و یشم دیدگانی داشت
و دو تیهو، به شاخسار سحر
با گلی سرخ
با...

کی مرا با تو روبرو کردند
ای تو، آغاز شعرهای جهان (ص 82)
خواننده پس از خوانش شعر در می یابد که عشقی که اوجی از آن دم می زند معلق است در فضایی اثیری و ملموس. آغاز شعرهای جهان آیا منظور همان حواست؟ که عشق را در جهان جاودانه کرد یا این موجود خاکی پیرامونی ما «در چنان لحظه های بهت و شگفت/ هر چه از عطر و رنگ یادم رفت/ رفتم از خویش و هیچ یادم نیست»
این قدرت شعری ما را از خاک جدا می کند و به ماورای هست و نیست می کشاند. آنچنان ملموس و آنچنان دست نیافتنی. او مصر را گاه به عنوان صفت گاه اسم و گاه پیشوند و پسوند به کار برده است.
*می بردم تا به مصر *شبی در مصرِ دنیا بود*تابش ماه به مصر خاک* در صبح مصر، می پری از خواب/ ناگهان
*من این کتیبه ام، این مصری*مصر شهریست، دیدمش در مصر*آن کس که تا به مصر مرا برد تا شگفت* در مصر خاک با تو شبی بودم
به این شعر توجه کنید:
*از باد هوا سخن نمی گویم/ وز نقش بر آب/ از تابش آفتاب می گویم/ وز جادوی خاک/ وز دانه، که رشد می کند درون خاک/ وز تو، که درون دیده ات باغی ست/ وز من، که درون سینه ام، مرغی/ وز مرگ، که در کمین مرغ و باغ/ وز داغ، که جاودان به هر سینه است/ وز شعر، که راز آب و آئینه است.
از باد هوا، سخن نمی گویم.
اوجی در این شعر پوچی را انکار می کند. بیهوده گفتن ها را. او اگر از باغ سخن به میان می آورد به فکر مرغ جانش هست که چطور بر شاخسار درخت گشن باغ آرام گیرد. او از داغی صحبت می کند که که در سینه هایمان جاودانه جا خوش کرده است و در نهایت او از شعر صحبت می کند که خلاصۀ رازناک غم و درد
و اندوه و داغ و درفش و عشق است. او از شعر می گوید. او ما را نیز شاعر می خواهد مائی که بی اعتنا از کنار هر برگ، هر غنچه، چراغ جاودان انار و زیبایی نارنج درون برگهای سبز تیره و... و... و... می گذریم و اعتنایی به آنها نداریم. او فریاد می زند به دنبال شعر نروید. شعر در چشمان شماست آنچنانکه عشق.
در جایی دیگر به شعر – به ساحت شعر قسم می خورد. انگار که آن دو چشم آهووش دمی او را به خود واگذاشته است.
*قسم به عطر
به باغ نکهت نارنج
به گرته برچینان
به شهر ناب/ عسل
که غیر شعر مرا هیچ دلربای جهان
بر این شکنجه گه خاک، میخ/ پرچ نکرد
بر این سفینۀ خاکی...
و شعر!
«که از تو هیچ نیارم به دیگری پرداخت»(1)
قسم به صبح/ به رنج
(1)این مصراع از سعدی است.
اوجی در این مجموعه از باغ شب 5 شعر، از شهر خسته 2 شعر، از خواب و درخت 1 شعر، از تنهایی زمین 1 شعر، از این سوسن است 2 شعر، از صدای همیشه 4 شعر، از شعرهایی به کوتاهی عمر 11 شعر، از حالی­ست مرا 4 شعر، از آینۀ صبح 3 شعر، از کوتاه، مثل آه 11 شعر، از شعرهای مصری که کتاب به همین نام است 15 شعر، از سوره های زمینی 6 شعر، از مرا بشنوید 8 شعر، از شاخه ای از ماه 9 شعر، از دفتر میوه ها 9 شعر، از باغ و جهان مردگان 15 شعر و از تازه ها 6 شعر آورده است.
در این دفتر 15 شعر از شعرهای مصری و 8 شعر از مرا بشنوید جدید است و برای اولین بار چشمانمان به جمال آنها روشن می شود و مابقی عاشقانه های جوانی تا وجود پر از تجربۀ اکنونی منصور اوجی است.
موفق باشید.

نيم نگاهي به كتاب  ارتباط مبهم
نوشته فروغ اصطهباناتي
گردآورنده: محمدرضا آل ابراهيم

فروغ اصطهباناتي دومين بانويي از ديار استهبان است كه رُماني را با اين حجم و كيفيت به رشته نگارش درآورده است. نخستين آن عصمت مقتدري است با كتاب «شبي كه سحر نداشت» و اينك افتخاري ديگر و كتابي ديگر. فروغ اصطهباناتي دكتراي دارو سازي دارد و خود را هفتمين فرزند خانواده مي داند. جاي بسي خوشوقتي است كه نام خانوادگي اش را از اصطهباناتي به چيز ديگري مُسمي نكرده است. زيرا همين واژه اصطهباناتي علاوه بر پايبندي به اصالت خانوادگي نويسنده، انگيزه و علاقه اي وافر در ميان همشهريانش ايجاد كرده است تا به هر طريق ممكن كتاب را به دست آورند و به مطالعه اش بنشينند.
كتاب را دوستی به نام جليل صبوري به بنده هديه داد و با شوق فراوان خواندنش را آغاز كردم و پس از 11 ساعت در آخرين روز از سال 1387 آن را بر زمين گذاشتم.
كتاب، در سال (1387) توسط انتشارات منوچهري در تهران با 388 صفحه و به قيمت 8000 تومان به چاپ رسيده است.
  نثر شيوا و عاري از تكلف و پيچيدگي هاي مرسوم، از ويژه گي هاي بارز اين رُمان است. رمان در يك فضاي رئاليستي با رگه هايي از رمانتيك شكل مي گيرد. شخصيت محوري رمان يك زن است به نام  «پري» از اهالي رامسر كه شوهري دارد آباداني به نام محمودكه در آمريكا زندگي مي كنند. پري براي ديدن پدر و مادرش به ايران مي آيد تا علاوه بر تجديد ديدار، بچه اي را هم كه در شكم دارد در ايران به دنيا بياورد.
بچه به دنيا مي آيد و چون پسر است در ايران ختنه مي شود و چند ماهي سپري مي شود تا دوباره پري عازم آمريكا گردد. از رامسر تا تهران با هواپيما خود را به فرودگاه مهرآباد مي رساند تا به هواپيمايي برسد كه قصد خروج از ايران را دارد. همه كارها به سرعت و سهولت انجام مي پذيرد ولي آن كاري كه نبايد بشود مي شود و آن تعويض بچه خودش با فرزند ديگري است كه هر دو در يك كالسكه هم شكل و همرنگ و هم اندازه با پتويي يكسان و يكرنگ كه بر روي آن ها كشيده شده است، صورت مي گيرد.
اين جابه جايي زماني آشكار مي گردد كه بر فراز آسمان اند و بچه گريه مي كند و شير مي خواهد. پري ناگهان جيغ مي كشد و بچه را رها مي كند. در پي پرسش از پري او مي گويد: بچه من شكل پدرش بود با موهاي وزوزي سياه و رنگ صورت سبزه و چشمان مشكي. نه اين بچه اي كه موهايي بور دارد و چشماني زاغ.
كسي حرف پري را باور نمي كند. حتي مي گويد: من بچه ام را ختنه كرده ام و از او عكس گرفته ام.
  باز گوش شنوايي نيست. تنها مهماندار هواپيماست كه او هم، پري را ماليخوليايي مي پندارد. در اين جاست كه به توصيه دكتر يك آمپول خواب آور به او تزريق مي كنند. شدت خواب آلودگي اين آمپول تا بدان حد است كه حتي به هواپياي بعدي هم كه منتقلش مي كنند بيدار نمي شود. هنگامي خود را درمي يابد كه در فرودگاه لُس آنجلس آمريكا بر زمين نشسته است....
رمان از اين جا آغاز مي شود. از اين توصيف تصنعي كه بگذريم مابقي رمان در يك روال منطقي پيش مي رود. همه چيز طبيعي است و خواننده پيگير ماجراهاست. حالت تعليقي كه نويسنده موفق به خَلق آن شده است خواننده را با علاقه مندي به دنبال خود مي كشد.
شخصيت ها به خوبي توصيف شده اند و نويسنده به درستي از زمان و مكان بهره گرفته و فضايي ملموس آفريده است. علاوه بر اين ويژگي ها، از توصيف صحنه زيبايي برخوردار است.
آن چه كه قابل نقد است اين كه اگر چه شخصيت اصلي رمان در آمريكا زندگي مي كند ولي خواننده با فضاي ايجاد شده در رمان چندان توفيقي در شناخت از آمريكا پيدا نمي كند و نويسنده تقريباً با دادن چند شعار ضد آمريكايي از قيبل گراني، بيكاري، تبعيض نژادي، خشك بودن روابط انساني و عاري بودن از عواطف انساني، اكتفا كرده و مي گذرد. از اين موارد كه بگذريم وقايع اين رمان مي تواند در هر كجاي جهان واقع شود. مي توان گفت كه اسم شهرها و مكان ها قراردادي است. حتي مي توان نام آن ها را از صفحات كتاب پاك كرد و شهرها و كشورهاي ديگري را قرار داد. زيرا به غير از نوع غذا، خواننده را با محيطي كه شخيصت ها در آن نَفَس مي كشند و زندگي مي كنند آشنا نمي كند. البته شايد اين موضوع وظيفه اين رُمان نباشد.
  و اما با همه حُسني كه اين كتاب دارد متأسفانه مبرا از غلطهاي چاپي و پاراگراف بندي نيست. زيرا در پايان بيان گفتار يك شخصيت، بدون اين كه فاصله گذاري رعايت شود، گفتمان شخصيت ديگري  پشت گفتار شخصيت قبلي، آمده است و همين اَمر باعث سردرگمي خواننده مي شود.
نكته ديگر اين كه در پاره اي وقت ها، بين راوي و شخصيت اصلي، پري تفاوتى قائل نيست و اين يگانگي دو شخصيت (نويسنده و شخصيت محوري رمان) موجب تنزل اثر و سر درگمي خواننده مي گردد. اى كاش در چاپ بعدي اصلاح اين نكته ها رعايت شود اگر چه بر حجم كتاب هم افزوده گردد ولي ارزش اين كار را دارد.
يكي ديگر از ضعف هاي داستان، لغات و اصطلاحاتي است كه از زبان كودك رُمان جاري است. در واقع اين گفته هاي نويسنده است كه از زبان يك كودك هشت ساله جاري مي شود و هيچ كودكي توان گفتن چنين مطالبي را ندارد. به اين جملات كه در پي پرسش از يك كودك هشت ساله در ارتباط با شكستگي و كوتاه و بلند بودن پاهايش كه در اثر تصادف حادث شده است دقت كنيد:
 - بله ولي مي خواستي فكر مرا بپيچاني كه به پايم فكر نكنم. خاله پري! پاي من يك حقيقت است كه من خودم آن را باور كرده ام! درست است كه آرزو دارم سالم شود و درست راه بروم ولي اگر خداي نكرده، خداي نكرده بعد از اين عمل باز هم درست نشود، من زندگيم را پذيرفته ام. (صفحه 209)
و اما جمله هايي نارسا و معيوب كه از زير نظر ويراستار محترم خانم ليلا خجسته راد گريخته است: نه مامانم مدير مدرسه است. بايد چادر سرش كند. تازه هميشه هم نماز نمي خواند، گاهي يادش ميرود. ولي وقتي من نمازخواندن را ياد گرفتم. بلدي؟
(صفحه 208)
- وقتي من ياد گرفتم براي گيم خريد. خيلي بازي كردم كيف دارد نه؟(صفحه 208)
با آرزوي توفيق براي نويسنده محترم و با بيان يك جمله زيبا از كتاب، سخن را به پايان مي بريم: وقتي از تلفن خانه برمي گشت باران مي آمد، هم از آسمان و هم از چشمان او. (صفحه 91)

شاخه های نرگس
نوشته ها و سروده های لادن فرشید فرد
انتشارات نوید شیراز، 200 صفحه،  2500 تومان
لادن فرشید فرد، شاعره ای که کتابهایش یادگارهای او هستند برای بازماندگانش، چرا که در تاریخ پنجم آبانماه هشتاد و چهار روی در نقاب خاک کشیده است. گویی خودش می دانست که این جهان فانی را رها کرده به سرای باقی می شتابد.
اینک منم که شمع خامش شام تباهم
در حفره سیاه و نفس گیر تنگ گور
آوخ که پیله پروانگان گرد من
رفتند و جلوه شد که چه سرد است خاک گور
در جایی دیگر می نویسد:
تأیید مرگ نیست او را که زندگی است
او را که زندگیست هرگز زوال نیست
شعرهای او به سبک نیمایی است. از وزنی درونی بهره می برد و بعضی شعر آزادند. اندیشه هایی آزاد و رها بر بستر واژگانی زیبا و گاه شعر او به کلماتی قصار می ماند.
*عشق چشمها را می بندد و انسان بر حقیقتی نامرعی سراسر نگاه می شود.
*عشق کور نمی کند،  خیره می کند.
*عشق افسانه نیست، حقیقت است/ و حقیقتی که در تمام افسانه ها تکرار می شود.
*عشق یک حلّال آسمانی است برای عناصر خاکی
*عشق انتخاب نمی شود، انتخاب می کند/ شعری است که شاعر را می سراید/ و پروازی است که بر بالهای پرنده نازل می شود.
بعضی از مطالب کتاب دلمشغولی های شاعر است که به نثر نوشته شده است و می توان آن را قطعه های ادبی که سراسر پند و اندرز و نصیحت است نامید.
«آدمهای چوبی» نوشته ای است در قالب طنز. او با مسئله چاقی اینگونه ظریف و زیبا برخورد می کند: آیا مشکل چاقی شما هنوز حل نشده است؟
نه مشکل چاقی من هنوز حل نشده و گویا این که هیچگاه هم حل نخواهد شد.
هر چقدر هم از این قرص ها می خورم و از این چسب ها به خودم می چسبانم، اصلاً فایده ای ندارد.
انگار باید با این درد بسازم و آرزوی مانکن شدن و ضربدری راه رفتن را با خود به گور ببرم.
اما برای اینکه به خودم دلخوشی بدهم، باید بگویم که خیلی دردهای دیگر به جز چاقی وجود دارند که ظاهراً بی درمان هستند.
مثلاً من نمی دانم چطور می شود که یک انسان می تواند هی پشت سر هم دروغ بگوید و مدام سعی کند خودش را آدم فرشته سانی جا بزند؟
چطور می تواند دیگران را با لفاظی های عوام و خواص فریبانه اش گمراه کند و در عین حال نقش آدمهای معصوم را باز کند؟
چطور می تواند بقیه را دست به سر کند و آن وقت هر روز یک بهانه بتراشد؟
چطور می تواند مثل یک رز سفید لباسی از برگ گل بر بدن خاردارش بپوشاند؟
من که فکر می کنم متصدیان امور زیبایی اول باید بنشینند و برای ذات معیوب این آدمها قرص  چسب اختراع کنند. بعد بیایند سراغ من که از تمام دردهای دنیا همین چند کیلو وزن را اضافه دارم و از تمام آرزوهای دنیا آرزوی محال مانکن شدن را، اما مهم نیست.
مژده می دهم که درختهای پاپکورن تمام ما به هر حال به بار خواهد نشست!
* * *
 اکثر نوشته های این دفتر جالب است. علاوه بر اینکه بار اجتماعی دارند از طنز زیبایی هم برخوردارند. در حقیقت زندگی هم یک طنز معنادار است که بیشتر اوقات لبخند تلخی بر چهره آدمی می نشاند.
با شعر زیبایی از او و جاودانگی برای یاد و خاطره او نوشته را به پایان می بریم:
«عید»
صدا/ صدای گام شب/ صدای نوحه حزین عقربه/ میان صفحه سیاه ساعت وداع/ صدای مویه بنفشه ای کبود/ صدای سوت ممتد قطار مرگ/ به روی ریل زندگی/
صدا/ صدای انتظار/ صدای بوسه لطیف قطره ها/ صدای گردش زمین گوی/ به دست کودکان سال و ماه/ صدای رد پای شعر/ به ذهن عاشق درخت بید/ صدای خواهش زمین ز چشم ابر/ صدای دلخراش باد آرزو/ میان ساقه های لخت باغ بی بهار/ صدای رویش جوانه خیال/ به شاخسار خشک فصل انجماد/ صدای ارتباط مبهم پرندگان کوچ/ صدای گامهای بی شکیب عمر/ به دفتر دقیقه های هیچ و پوچ/ صدا/ صدای عید/ به سالنامه خزان.

 

صفحه 7--6خرداد88



سایه عقاید و سنت های مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او
نوشته: صادق همایونی
انتشارات نوید شیراز، 88 صفحه، 1300 تومان
معرفی از: امین فقیری

خوشبختانه در این سالها پژوهشگران و محققان درباره حافظ و اعتباراتی که در شعر فارسی به جای نهاده است، مطالب زیادی را عنوان کرده اند. این پژوهشها به باورها و فرهنگ مردم در شعر حافظ نیز رسیده است. البته هدف آنها این است که نکات مبهم و تاریک شعر و افکار و ذهنیت های خاص حافظ را برای مردم بشکافند و بازگو کنند تا خوانندگان بتوانند با مراجعه به کتابهایی که درباره حافظ نوشته شده است، مفهوم اصلی شعر را برداشت نمایند و بدانند هدف حافظ مثلاً در آوردن «لخلخه» در این بیت زیر چه بوده است:
«لخلخه» سای شد صبا، دامن پاکش از چه روی خاک بنفشه زار را مشک ختن نمی کند
که صادق همایونی درباره آن نوشته است: ترکیبی از عطریات مختلف (عود قماری، لادن، مشک، کافور و غیره) می باشد که از آن گوئی سازند و بویند که امروزه نشانی از آن نیست.
پژوهشگر در مقدمه می نویسد: «علاوه بر همۀ زیبایی ها و کمالی که در شعر حافظ نهفته،  در پیچ و خم آن اشعار با چنان طیفی از اصطلاحات، ضرب المثل ها، باورها و آداب و رسوم جامعه آن روزگار روبرو هستیم که حیرت انگیز می نماید.
پدیده های اجتماعی که هنوز هم گاه عیناً یا با تفاوت ها و احیاناً دگرگونی هایی وجود دارند و جالب این که توجه شدید او به این نمودها و بهره جویی از آنان در پرداخت غزل – که اوج شورانگیز بیان احساس و تفکر و عاطفه است – نه تنها شعر او را سبکبار نکرده بلکه بر غنای هنری آن فوق العاده افزوده است».
درست هم همین است. حافظ هر جا که لازم بوده و تشخیص می داده از هر اصطلاحی که در میان مردم رایج بوده در اشعار خویش استفاده می کرده است. او به آن درجه از توانایی در شعر و شاعری رسیده بوده که برای آوردن این تعابیر دغدغه ای به خود راه نمی داد.
روی «خاکی» و «نم» چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه «طربخانه» از این «کهگل» کرد
کتاب با دو عنوان مهم جمع و جور شده است. یکی «سایه عقاید و سنت های مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او» و دیگری «تأثیر شرایط و نمودهای اجتماعی شیراز در روزگار حافظ بر شعر او» که در قسمت اول به مباحث مهمی چون؛ دردها و درمانها، نواها و آهنگ ها و آلات موسیقی، اصطلاحات مکتب خانه ای و دروس، نحوه آرایش و لوازم آرایش زنان، زرگری و کیمیاگری، ضرب المثل ها، اصطلاحات گوناگون در زمینه های گوناگون، شعر حافظ و آداب و رسوم و در قسمت دوم به مباحثی چون اشک و خون و ترکیبات و مشتقات آنها در شعر حافظ، عدل و داد، اصطلاحات قضایی، زیبایی شناسی و معیارهای زیبایی قرن هشتم، اعتقادات و رسوم مردم در شعر حافظ، سوگند به قرآن، کلمات ساده در شعر حافظ، اسطوره های ملی و مذهبی، خاک در دوست، بذله گویی و نکته دانی پرداخته شده است.
به چند نمونه توجه کنیم:
 * نسخه خوانی
حافظ از آب زندگی، شعر تو داد «شربتم»
ترک «طبیب» کن بیا، «نسخه شربتم» بخوان
* نیشتر و رگ
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه «بر رگ جان» زد «نیشم»
دمل های چرکین را در قدیم با نیشتر می گشودند تا خون و چرک آن تخلیه شود و درمان پذیرد. گاه رگ را نیز با آن می زدند.
* سرمه
در طب قدیم جایی داشته است چه هم برای زیبایی چشم و هم سو یا بینایی بهتر، از آن هم مردان و هم زنان استفاده می کرده اند و امروزه بیشتر مورد استفاده زنان است. آن را «کحل» هم می گویند.
قرار برده ز من آن دو سنبل مشکین
خراب کرده مرا آن دو نرگس «مکحول»
* * *
چه فتنه بود که «مشاطۀ» قضا انگیخت
که کرد نرگس مستش سیه به «سرمۀ» ناز
* لوح
صفحات نازک فلزی نرم، شفاف، براق و صافی بوده است که برای تمرین و نوشتن مشق از آنها استفاده می شده، بدین طریق که با قلم نی و مرکب بر آنها هر چه می خواسته اند می نوشته اند و بعداً آن را با آب شسته و خشک می کردند و باز مورد استفاده قرار می دادند. این الواح در خانواده بزرگان از فلزات گران قیمت چون طلا یا نقره تهیه می شده است و برای توده مردم از حلبی:
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر «لوح» بصر «خط غباری» بنگارم
* * *
این بیت نیز اشارتی دارد به شیوه خط غبار:
نقطۀ خال تو بر «لوح» بصر  نتوان زد
مگر از مردمک دیده «مدادی» طلبم
* * *
حافظ از چشمۀ حکمت به کف آور جامی 
بو که از «لوح» دلت نقش جهالت برود
* * *
هرگزم نقش تو از «لوح» دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود

اسطوره های مذهبی و ملی
شعر حافظ از اسطوره های مذهبی و ملی سرشار است.  شعری نیست که از این جهت نشانه ای یا اشاره ای نداشته باشد و اگر هم چنین باشد بسیار معدود است و گاه اسطوره های ملی و مذهبی را در هم آمیخته می بینی:
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
از قبض جام و قصۀ «جمشید» کامکار
* * *
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون ترا «نوحست» کشتیبان ز توفان غم مخور
* * *
گرت هواست که با «خضر» همنشین باشی
نهان ز چشم «سکندر» چو آب حیوان باش
* * *
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
«سلیمان» با چنان حشمت نظرها بود با «مورش»
* * *
بدین شکستۀ بیت الحزن که می آرد
نشان «یوسف» دل از «چه» ز نخدانش
* * *
یارب این «آتش» که بر جان من است
سرد کن آن سان که کردی بر «خلیل»

اینک ما با کتابی روبروییم که دری دیگر به روی شگفتیهای اشعار حافظ می گشاید. خواندن این کتاب اهمیت بیشتری برای شناخت حافظ بزرگ در ما به وجود می آورد. امید که این کتاب با صفحات بیشتر و حوصله بیشتری در چاپهای بعدی به دست مردم برسد.

 صبح هیاهو
سروده: ایرج صف شکن
معرفی از: الف – تیرداد

در صبح هیاهو شاعری را می بینیم که تکیه گاهی بر منِ آواره ای دارد که در درون خودش زندانی است. او مقوله شعر را از ناکجاآبادی شروع می کند و نقبی به درون خویش می زند و باز در فضایی نامتناهی سرگردان می ماند.
و عشق/ خط لبی ست شاید/ شبیه اردیبهشت/ و روز/ چراغانی آدمیانی/ که یک در میان/ می آمدند/ هلهله در کام/ و بر پیشانیم/ چیزی می نوشتند/ که نمی فهمیدم
آسان که می نشینم در خود/ آبی زلال/ زمزمه ام می شود/ و چون خیره می شوم/ بی دست مانده ام در راه.
انگار شاعر مقدمه چینی می کند تا به خود برسد و بگوید وقتی که در اندیشه وجودیم به غور می نشینم فقط راجع به آبی زلال می سرایم و بعد نه اینکه پای رفتن بلکه دستها را نیز از کف داده است و این به معنای مرگی محتوم با چشمانی باز و روبرو با جهانی دشمن خو و پریشان است.
در شعرها مرکزیتی نمی بینم. قول و قراری، اندوه واژه ای، صبحی روشن و حتی شبی ظلمانی. شاعر در اینجا مرکز جهان است که از عمد با ترکش هایی جنبه های مثبت و منفی زندگی را از مرکزی که خود در آنجا بیتوته می کند به اطراف می پراکند.
و آب/ نقش ناپیدایی بود/ نشسته بر گل ها و/ چهره در کشیده در خاک/ آن گاه/ که ما/ ساحل می شمردیم و/ او قانع می شد/
بر قدحی خالی/ که عاشقانه بر زمینش می زد/ آری/ نقش می کشید و/
ما/ نقشی بر زمینی بودیم/ هموار/ که عاشقان اش/ این چنین/
رؤیا می شدند!!/ چه زیبا بودیم و/ نمی دیدیم
حس و حال زیبایی و برتر از جهان های ملموس پیرامونی و تصویرهای تک مانده و مهجور و بی ارتباط با یکدیگر که هر چند گهگاه خطوط متزلزل و نازکی آنها را به یکدیگر مربوط می کند جهان پر از هیاهو و پست مدرن ]پسانوگرایی[ شاعر را تشکیل می دهد. گاه به یادش می آید که او زیبا بوده چرا که تمام چیزهای زیبا از درون او عبور می کرده! اما در بعضی از شعرها پیوستگی و همخوانی تا آخر ادامه پیدا می کند.
مرا صدا می زد و نمی دیدم/ آشفته کبوتری بودم شاید/ دیوانۀ باد و/ گرفتار تازیانۀ خویش/ رودباره ای/ چونان غریق/ که هیچ ستاره ای/ آسمان اش/ چنین بارانی/ ندیده است/ چه بینوا بودم/ چه هوشیار او/ بهاری/ که چشمانش را ندیدم.
شعرهای 9 و 10 نیز همین حالت دارند. گویی شاعر به تعریف می نشیند و مبحثی را برای ما می گشاید. مسایلی که در پس و پشت ما جای گرفته بوده با استتاری از مهربانی و خشم و عصیان، شاعر آگاهانه آنها را از وجودمان بیرون می آورد و آگاهانه در جلو ما پهن می کند. آیا بعضی از شعرهای صف شکن را تمامی دردمندان و شاعران جهان در ذهنشان- در ناخودآگاهشان نسروده اند؟!
شعرهای عاشقانه حلاوتی دیگر دارند. آن کس که سر در این راه داده است به خوبی می داند که منظور شاعر از ردیف کردن این کلمات چیست.
دل که می گیرد/ تاوان دلی ست/ که تو می گیری/ باقی/ حاشیه رودی ست/ روان/ که تنها/ مرا در تو/ دور می کند.
یا این شعر بسیار زیبا:
گفتم اش/ نمی خواهم/ گریه های مرا ببینی/- رقصی کمانه کرد/ در پیچش اندام اش/ و تصویری بهنگ/ نشست بر کمندی/ که کشید/ از تار ابروان و/ چرخش دو گویی رخشان/ بر گونه های تب/ آن شب/ شب بود و/ من / هم چنان/ گم شده ای رها/ که قطره ای را/ می چکیدم در چاه/ و او/ حالا/ آسمانی/ که غرقاب ستاره های خون آلود من است!!
به کنایه ای/ نشست در من و/ دیگر هیچ نمی دیدم اش
و این شعر پر از اندوه و حسرت و خستگی:
چرا آغاز نمی شوی/ تا برآید خورشید و/ شکوفه ها بنشاند بر این همه عطش؟!/ تنها/ دستی در دستم می گذاری و/ چون سوختم/ رهایم می کنی در باد/ می ماند من و دامنی اختیار/ و آهی/ که می سوزد مشام و/ پر می شود/ از این همه غوغا
و این هم هایکوایی بلندتر از معمول، لطیف و پر از اندوهان:
گفتم اش/ جز اشک هایم چه دارم/ دست در دستانم نهاد و گریست/ آن سوی تر/ ماه/ پیراهن نقره به تن می کرد/ و کبوتر/ بر بالهای خونین اش می گریست
گاه شعر به چالش خویش می نشیند و فلسفه بود و نبود خویش را بر پهنه زمان می سنجد و بیشتر دچار یأس فلسفی می شود بیگناهی که بر بلندای زمان ایستاده است و خود را همانند محکومی تصور می کند که بدون هیچ جرمی به مسلخ کشانده می شود.
*از خود می پرسم/ مگر آدمی را/ چه گونه زیسته ام/ که پرنده/ پرپر می شود و/ هیچ پری/ به پروازم نمی رسد/ برمی گردد/ نگاهم می کند/ کف دستی دانه برمی چینم و/ چون مشت می شوم/ پرنده/ بر پله های گشوده تیرباران می شود/ قابی می ماند و/ دستی برهنه / در آستینی/
که خیس گریه های من است
و یا:
*چراغ اگر من بودم/ نور تو/ چرا بادبان/ این چنین/ خیز برمی دارد و/ باران هم/ به کشت زار تو نمی بارد؟!/ چراغ اگر تو بودی/ خاموشی من/ دامن کشان راه، چرا ماندیم و آواز خوان، چرا؟!/ مرغی شویم/ در بالهای رنگ/ حیران؟!/
کشتی شکستگان بودیم/ با ساحلی خیال- شاید/ خاموش اگر که می بودیم
در کتاب به شعرهای درخشانی برمی خوریم که هر یک با وجود اینکه در روایت با من شاعر طرف است، اما رنگ و بوئی فلسفی و گاه اجتماعی دارند. شاعر گوئی خود را در مرکز جهان قرار داده است تا بسیاری دردها و اندوهان بشری را به جان بخرد و به جای دیگران مویه کند.
* سه قطره خون بر درگاه
پس این همه/ شلال گیسوان و/ آن همه کرشمه/ در چشمان باد/ یادگار کیست/ که آن همه/ بلند می رویم و این همه/ کوتاه می نشینیم / چون نسیم
و یا:
*کودکی خاموش را مانی/ در دستانی که/ از آن تو نیست/ میدان داری که/ فراق باغچه ای را می گرید/ که کودکان اش/ به اشارتی/ یاس ها و خاطره ها را می شویند/ و گریان/ خیره می شوند/ بر سنگ هایی چیده،-/ کودکانی خاموش و هزاران نام دیگر/ که دستانم/ فراموش کرده اند.
هراس گذشت زمان و اندوه به دست نیامده ها و حسرت ها همه جمع می شوند در موهایی نقره ای و خاطراتی که اکنون گاه پر رنگ و گاه محوند. همیشه چیزی- چیزهایی از درون شاعر می گذرند تا باز از چشمه ساری سر باز کرده یا دو دیده را دریا کنند و یا دهان به فراخی جهان باز کنند تا فریادی عالمگیر جهان را برآشوبد.
*طره گیسوانم را چنگی زد و گفت:/ چیزی در تو می گذرد؟!/ و مرا که تنها معنایی بودم برابر آینه/ چندان گریست بلند/ که چنگ از دست اش/ فرو افتاد و/ بانو/ فرو شکست بر دامن خیس اش.
شعر 70 نهایت شکنجه ای است که شاعر در گذر زمان تحمل کرده است و در این راه چه شاهدی والاتر از طبیعت پیرامونش و چه هوشمند از سپیدارهای راست قامت می سراید این شاهدان خسته و خاموش.
*پوست کندن ام را نخواهی دید
مگر به تدبیری/ هزار مشعل فروزان/ بر افروزی/ بر گونه های شب
و
پاره پاره های آتشی شوی/ که من از/ استواری جهان/ خوانده ام/ هر شب/ بی دست.
پوست کندنی از این دست را هرگز/ نخواهی دید/ مگر آویزان شوی/ بر آونگی/ که من/ کشیده ام در خویش/ و ندیده ام/ تو را/ هر بار پوست کندن ام را/ این گونه/ اگر راست می گویی/ شبی/ به تماشای سپیدارها بیا و/ تماشایم کن
جهانی که صف شکن در آن نفس می کشد جهانی پسانوگراست اما شاعر هر چه که از صفحات ابتدایی فاصله می گیرد به طرف تعبیرهایی ملموس و ذهنیتی زیبا پیش می رود. فکر می کنم که صف شکن در شعرهای غیرپسانوگرا همان شاعریست که دوست می داریم.
و در آخر حیف است از طراحی زیبای جلد آن سخنی به میان نیاوریم.

 

صفحه 7--30 اردیبهشت 88

 

   اندوه یاد سحر رومی
به کوشش: سیروس رومی
انتشارات نوید شیراز، 248 صفحه، مصور
معرفی از: امین فقیری
چه سخت است که پدری در رثای فرزندش به سوگ بنشیند و سخت تر از آن مرور خاطره ها، دستنوشته ها و هر چه که از آن نوگل پرپر به جا مانده باشد.رومی با این کارش اراده و استقامتش را در برخورد با شداید زندگی نشان داد. با همتی در خور با پشتیبانی تمامی هنرمندان شهرش آگاهانه دست به چنین کاری زد. او به ناگاه ابراز همدردی و همدلی اهالی هنر را با خود دید و فهمید کسی که صادقانه به دیگران خدمت کند و وجودش در محافل ادب و هنر مثبت تلقی شود این چنین نیز در روزهای سخت به تسلایش می نشینند.
   حرف از سحر است، دختری آراسته به چندین هنر که دست تلخ اجل اجازه بالیدن بیشتر را به او نداد و همه را در غم و اندوه خویش دگرگون ساخت.چه بهتر اینکه پدرش آنچه را که او می پسندید جامه عمل پوشاند و به شعر که نخستین و برگزیده ترین
هنر او بود، بها داد و کتابش را چاپ کرد. تقسیم بندی بجا و مناسبی که سیروس رومی از سالهای شعری او به دست داده است به خوبی سیر تحول او را در شاعری نشان می دهد. در شعرهای او به شاعری برمی خوریم که گویی از پیله محکم خود بیرون آمده و قصد پرواز دارد، اما او پرنده ای شد که بالهایش را در مغاک زمین جا گذاشته بود. قضاوت سیروس نوذری راجع به شعرهای سحر رومی خواندنی است و انسان را دچار حسرت و اندوهی سمج می کند؛ چرا که او تازه
 می خواست جهان های تو در توی شاعری را تجربه کند و ببالد.
نوذری می نویسد:
شعر شاعری نوجوان را چگونه باید ارزیابی کرد؟ آیا باید با مسامحه، کاستی های شعر او را نادیده گرفت؟! یا از او انتظاری فراتر از سن و سال و تجربه های شاعریش داشت و شعرهایش را بیرحمانه سلاخی کرد؟!
شخصاً فکر می کنم هر دو شیوه نادرست و نارسا هستند، زیرا که مسامحه در کار جدی شاعری خودفریبی است و به یقین سخت گیری
 نیز راه به جایی نمی برد.
... به نظر می رسد که شاعر بسیار جوان در بلوغی زودرس به اندیشه ای فراتر از دلمشغولی نوجوانی دست یافته و این دستاوردی اندک نیست. زودا- اگر که می ماند- به شعرهای درخشانی از این دست، دست می یافت که امید خواندن آنها را برای همیشه باید به دست باد خزان سپرد:
کیست کسی که از پس آن مه
پیکر ابرها را در نیم روز
به سوئی هدایت کند
و
ببخشند آب را
به سوی کشتزارها
در این جا
همه تشنه هستیم
* * *
فکر می کنم سحر رومی به شهادت شعرهایش به نوعی مرگ آگاهی رسیده بود.گویی حضور مرگ را همیشه در ورای افکار و ذهنیت خویش حس می کرد. از واژه مرگ مکرر در شعرهایش یاد کرده است انگار معشوقی دست نیافتنی، و این خود برای دختری جوان بسیار عجیب است اینگونه با مرگ عشق ورزیدن و به صورت حادثه ای محتوم بدان نگاه کردن. البته در کارهای او شعرهایی هستند که سرشار از امیدند، اما انگشت شمار:
*آفتابگردانی می شوم/ و به دنبال دستان گرم تو/ به حرکت می افتم
    اعتماد دوبارۀ زمین/ در نگاه خسته برگ/ دل آویزترین بوسه را/ در پهنای شب به نظاره می نشیند
*در لحظه ها به دنبال تو می گردم/ آنگاه/ که دیوانه وار/ چنگ را زمزمه می کنم
تو فرصتی هستی/ برای/ خواب دیدن عشق
و این شعر بسیار زیبا با نام «نسیم»:
مرداب نگاهم می لغزد/ رگهایم خون را/ زمزمه می کنند/ زمان در رگهایم گم می شود/ و تار و پود وجودم/ در زیبایی ها برهنه می شود/
 نسیمی، رقص گونه مرا نیایش می کند/ چرخ می خورم و/ سبک/ بر تو می وزم
*سکوت کوچه را می شکنم/ و فریاد می زنم/ بر بارش چشمان خورشید/ در کهکشان تاریکی/ گل های یاس را به پای کاروان لبخند می ریزم/ و نور را در رگ های سیب
 می کارم/ خواب میخکی را می نویسم/ و شعری آشنا را می خوانم/ و دوست می دارم...
شب های سحر شبهای خستگی و تنهایی است گهگاه از درون این شبها کورسوئی از زیبایی و امید پیدا می شود که می توان در بعضی از شعرها آن را دید:
*با نفس باد همگام می شوم/ صنوبرها را می پیمایم در ابعاد رشد سبزه/به جستجوی حجم آسمان می روم/ در امتداد برگها/ دقیقه های ذوب شده در مساحت بی پایان ساعت/ جاری
می شوند/ زمان در نفس باد به خواب می رود/ و من در چهرۀ شب/ خود را به فراموشی می سپارم. واژه هایی چون پلاسیدن، باد، صنوبر، سیب، تاریکی، رقص، ابدیت، سرگردان، لحظه ها،
 سنگ، بهار، فضا، پنجره خیال، سراب،  تنهایی، غریب، بیهوده و از این دست در بیشتر اشعار به چشم می خورد که می دانیم بعضی از آنها باری منفی دارند. حال از شعرهایی یاد
می کنیم که در آن مرگ در پس زمینه ذهنی شاعر آمده است:
*مرگ/ در امواج رؤیاهایم می رقصد/ بدرود (ص 156)
*مرگ در فراسوی باور/ مرا نوازش می کند/ باد پلی
می شود/ و من می گذرم (ص 156)
*می یابم/ در گهوارۀ رؤیاهایم/ صدای کابوس مرگ را/
 می خندم (ص 156)
*خیال باد را خلاصه می کنم/ آنگاه که مرگ/ پیغام آور مجنون باشد (ص 153)
*لیلی مرگ را می گرید/ مجنون/ در اشک غرق می شود (ص 153)
    *در باد فریاد می زنم/ و سکوت مرگ را/ در فراسوی نور
می شکنم (ص 153)
*باد می رود/ و مرگ/ رؤیا می شود (ص 153)
*باد می برد/ هر آنچه را که در نگاهم/ به مرگ نشسته است (ص 154)
*ذهنم/ تو را به باد می سپارد/ و مرگ/ در فراسوی باور/
در آن سوی ابرها/ به یاد می نشیند (ص 154)
*باد با خود پیامی دارد/ مرگ را حس می کنم/ به سیب
می نگرم (ص 154)
*مرگ گیسوانم را نوازش می دهد/ سکوت/ چهره ام را/ خواب می کند (ص 155)
*لحظه ها را زمزمه می کنم/ و مرگ را در لحظات رفته/
به سوگ می نشینم (ص 155)
*افسون باد می شوم/ در مرگ رؤیاهایم (ص 155)
*لبخند بیابان ذهنم را گلستان می کند/ وقتی/ باد مرگ را مژده می دهد (ص 155)
تعجب این است که مسئله مرگ آگاهی یا شیفته وار به مرگ اندیشیدن در شعرهای آغازین هم نمود دارد شعرهای صفحه 15، 16، 25، 31، 37 و 41.
*اهل دیار تاریکی/ به سوگ سحر می نشینند/ و / ناگاه/
به خواب می روند/ در آواز بیداری بنفشه ها (ص 43)
و شعرهای صفحه 45، 47 و 56 که همگی از نظر وسعت دید شاعر زیبایی غمناکی دارند و در آخر این اندیشه به ذهن خطور می کند که ما شاعری را از دست دادیم که آینده شعری ایران در دستان او بود، چون تمام عوامل را همراه خود داشت. شهامت بیان زنانه در جهانی دشمن خو. احساساتی که کمتر شاعران زن به سراغ آنها می روند و شکل دلپذیر شعری و گاه ساختار روائی آن و پیوند ناگسستنی با طبیعت و مخصوصاً آنچه در آسمان
 می گذرد. باد و ابر و ستاره، یادش گرامی.
اما دوستان عزیزی برای او شعر سروده یا مطلبی نوشته اند که هر کدام حال و هوای خاص خود را دارد:
پرویز خائفی، منصور اوجی، سیروس نوذری، کاظم شیعتی، منصور پایمرد، فیض شریفی، پیمان جهان بین، احمد سپاسدار، زهره طحامی، سیمین رهنمایی، دکتر زهره یوسفی، محمد بهمن بیگی، شجاع رضا انوری، ن- الف - فریاد، ناصر پروین روح، سمیرا پورتقی، فریبا تاجیک، سنا چاوشیان، مهران بیرم زاده، سیروس دادرس، سعید غیثی، مهری رفعتی، لادن رومی، کتایون رومی، شید زارع، عبدالهی، دکتر پرویز مصلی نژاد،
مصطفی کشفی، نصرا... وطن خواه و امین فقیری.
با شعر کوتاهی از منصور اوجی این معرفی را به پایان می بریم:
*چرا مرگ آخر چنین می کند؟ که زیباترین های هر باغ را- رصد می کند، دست چین می کند؟
 گل دیگری چید از باغها/ چرا مرگ آخر چنین می کند؟

فارس شناخت
«ویژه تاریخ و جغرافیا»

شماره اول، دوره جدید، بهار 88،
 ناشر: بنیاد فارس شناسی
ابوالقاسم فقیری
* * *
این شماره «فارس شناخت» اختصاص دارد به تاریخ و جغرافیای فارس که به سردبیری دوستمان جمشید صداقت کیش به دست علاقمندان رسیده است.
صداقت کیش از جمله پژوهشگران توانمند و فاضل دیار ما است.
   کتابهایی که تاکنون از جانب وی منتشر شده همه حکایت از توان بالای او دارد.
نظارت او بر «فارس شناخت» نمایانگر این امیدواری است که فارس را بهتر بشناسیم و به تدریج به نکات پنهان تاریخ فارس بزرگ بیشتر آشنا گردیم.
در این شماره این مطالب را می خوانیم:
- کلام نخست- نوشته: دکتر جمشید صداقت کیش
- اردشیر بابکان، زاده بختگان نوشته: محمدرضا آل ابراهیم
   - وقف نامه مدرسه سعیدیه ارسنجان نوشته: اکبر اسکندری
   - حاکمان نی ریز در عصر سلسله قاجاریه  نوشته: محمدعلی پیش آهنگ
- قنات های کازرون نوشته: حسن حاتمی
- عصر صدرائی در تاریخ دارالعلم شیراز نوشته: دکتر عبدالرسول خیراندیش
- اوضاع سیاسی فارس پس از صفاریان تا برآمدن آل بویه نوشته: دکتر کشواد سیاهپور
- تأثیر رفتار جوانمردانه کریم خان زند در پیروزی های او بر مدعیان سلطنت ایران نوشته: دکتر سید ابوالقاسم فروزانی
- وصیت نامه داریوش در سنگ نوشته نقش رستم نوشته: دکتر بدرالزمان قریب
- ضرابخانه های فارس در عصر ساسانیان نوشته: ناصر کوثر نژاد
- بندهای باستانی استخر بر روی رودخانه سیوند نوشته: دکتر محمدجعفر ملک زاده
- ناشی خاتون مادر شیخ ابو اسحاق و بارگاه حضرت شاهچراغ(ع) نوشته: دکتر فریده معتکف
-  مطالعه و بررسی سکه های ساسانی نوشته: محمدباقر مهاجر
چاپ فصلنامه فرهنگی و پژوهشی «فارس شناخت» را به دکتر صداقت کیش، سردبیر نشریه و بنیاد فارس شناسی تبریک گفته وایه دارم کار خوب ایشان تداوم یابد و در آینده «فارس شناخت» را ویژه ادبیات داستانی،  فرهنگ مردم، شعر و شعر بومی هم ببینیم.

صفحه 7--23 اردیبهشت 88

 

قافیه های غایب
 سروده: صدرا ذوالریاستین شیرازی
چاپ اول، 1387
 ناشر: انتشارات نوید شیراز
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
قافیه های غایب تازه ترین دفتر شعر صدرا ذوالریاستین شاعر نام آشنای شیرازی است. در قافیه های غایب شاعر از فضای شعری پیشینش دور افتاده و در فضایی تازه نفس می کشد، ولی باید گفت: هنوز در اعتبار این فضای تازه تردید با اوست. وی می نویسد: «تعدادی شعر یا هر نام دیگری که شما مایلید روی آن بگذارید، انتخاب کردم و در این دفتر گرد آوردم، اگر در مذاقتان بد نیامد و دلتان را نزد، این کار را ادامه خواهم داد».
به باور من شاعر باید فارغ از این بدآمدنها و خوش آمدن ها،
 اگر به کارش ایمان دارد بر آن تأکید کند و شعرش را بنویسد و باز به گمان من این مهم نیست که شعرت را در چه قالبی عرضه می کنی مهم این است که چه حرفی برای گفتن داری!
و این حرف «ناب» تو است که جوی شعرت را در دشت سینه ها روان می سازد. به دشت سینه ها که رسیدی، ماندگار می شوی و شعرت اینجا و آنجا بدون هیچگونه مداهنه و یا تعارفی بر لب ها جاری می شود.آنچه صدرا در مطلب کوتاه «گپ» در صفحات اولیه کتاب می نویسد، صادقانه و سخن دل اوست. او به خواننده شعرش این اجازه را می دهد که در مقابل شعرش به گونه ای عکس العمل نشان دهد و حرفش را بزند: اما اگر به خودم، ناظم که خوب است، بحر طویل ساز هم بگویید ناراحت نمی شوم».
و حق همین است در غیر اینصورت شاعر و هر هنرمندی اگر کارش نقد نشود، مسلم است که به بیراهه خواهد رفت و زمانی متوجه اوضاع و احوال خود می شود که می بیند به در جا زدن افتاده است که این یعنی نابودی یک هنرمند. قافیه های غایب در دو بخش فراهم آمده است؛ بخش اول شعرهای معمولی، بخش دوم «وروجک» ها که هر کدام خصوصیات خودشان را دارند.
نخستین شعر بخش اول «ای مرز پر گهر» می باشد.
شعری ساده، روان و تأثیرگذار که اقبال عمومی را به همراه دارد و تاکنون هر کس درباره کتاب مطلبی نوشته، حس شیرین این شعر او را به خود گرفته است.
این شعر سرود مقدس ای ایران را برای آدمی تداعی می کند. این سرود نوعی جاودانگی و شکوه دارد که در هر شرایطی آن را بشنوی ایران عزیز پیش رویت با همه عظمت و زیبایی زنده
می شود.
«ای مرز پرگهر»
هفت هشت ساله بودم
که سرود تو را
با دیگر همدرسان
و همسالانم آموختم
و حالا هفتاد ساله ام
     هر گاه لب هایت
              لبخند می زنند
و یا چشم هایت بارانی می شوند
باز هم این سرود توست
که آیه، آیه
       لبانم را به زمزمه
                  باز می کند
                    ای ایران!
                                 ای مرز پر گهر!...
شعر صدرا در قالب های گوناگون پذیرفتنی است. شعر او را از جمله اشعار «خوش رکاب» می توان به حساب آورد. از مدتها پیش دلم می خواست در این زمینه «شعر خوش رکاب» مطلبی بنویسم. این هم عقیده ای است ممکن است آن را بر نتابید که حق هم دارید. هر کسی با ذهنیات خودش زندگی می کند. شعر صدرا بهانه نوشتن این مختصر شد.
شعر خوش رکاب، شعر بد رکاب
اولین بار اصطلاح «بد رکاب» را از زبان زنده یاد علی سامی شنیدم و نظر استاد را درباره یکی از شعرای شیراز خواستم.
ایشان درآمد و گفت: شاعر بزرگی است، اما آدم بد رکابی است!
راستی آدم بد رکاب چگونه آدمی است؟
آدم بد رکاب آدمی است که بیشتر در اندیشه خودش می باشد و عنایتی به دیگران ندارد. تنها خودش را می بیند، دیرجوش است و راه خودش را می رود. در یک کلام خودخواه است. صد البته آدم خوش رکاب هم باید ویژگی هایی برعکس آدم «بد رکاب» داشته باشد. به زعم نویسنده هنر هم می تواند خوش رکاب و بد رکاب باشد.
هنر خوش رکاب هنری است که می تواند با مخاطبینش ارتباط برقرار کند. هنر بد رکاب این خصوصیت را ندارد. شعر و ادبیات داستانی هم این چنین اند. هم اکنون در شیراز شاعرانی داریم که شعرشان شعر بد رکاب است، یعنی با سختی به طرف مقابلش پیوند پیدا می کند. شما زمانی از هنری لذت می برید که به نوعی بدان ارتباط برقرار کنید این ارتباط سبب می شود که بدان احساس بیگانگی نکنید و آن هنر را از خودتان و همراه با خودتان بدانید. شعر صدرا ذوالریاستین هم، خوش رکاب است و شعرش به دل می نشیند. برای درک لحظات ناب شعرش احتیاجی به رمل و اسطرلاب نیست. به حس شاعر که نزدیک شدی از آن لذت می بری.
صدرا روی خانواده اش تعصبی شیرین دارد. پدر برایش ارزشی والا دارد، گرامی است و فراوان از او یاد می کند.
مزه لوطی...
گفت:
-کی شاعر شدی؟
گفتم:
-یک روز بعد از خروس خوان
در میان گیر و دار
آفتاب و تاریکی
به گمانم شاعر شدم!
* * *
پدر اذانِ معمولش را
در آستانه مألوف
گفته بود
و  حساب «دوگانه» را
بر زیلوی نخ نمای یزدی
رسیده بود!
و در سوسوی گرد سوز
با خط سیاق
حساب دار و ندار نداشته اش را
می رسید!
اسم دفتر دخل و خرج اش
«سیاهه» بود
که شیرازه ای در عرض داشت
به گمانم همان روز بود
که شاعر شدم!
همان روز که دیگر
دستم به طرف تیر و کمان
دراز نشد
نشستم روی پله هفت دهنه
و زل زدم به یاکریم
که می رفت و می آمد
و از موی برگ های
کاج باغ ایلخانی
روی طارم انگور
خانه می ساخت
از همان روز که
شاخه های مارپیچ تاک
قپک جوانه ها را
می شکافتند
اصلاً دلم نخواست
به تیر و کمان نگاه کنم
این را یاکریم ها هم
فهمیده بودند.
نیم قرن است
با همه یا کریم ها
هم پیاله ام...
و با همه ناکریم ها... آه
و می دانم که مزه لوطی
خاک است
من این را آن روز
روی پله هفت دهنه
فهمیدم
آن گاه که
یا کریم به ریش تفنگچی های
باغ ایلخانی می خندید،
شاعر شدم
صدرا به پرندگان عنایتی خاص دارد آنها را به عنوان مهمان
 می پذیرد و با زوج پرنده ای که در خانه اش آشیانه ساخته اند این گونه سخن می گوید:
با شما هستم بانو! و...
این جا که شما
خانه ساخته اید
راه عبور من
به پشت بام است!
دلم می خواهد
آب در دلتان
تکان نخورد!
با شما هستم بانو!
و
با شما آقا!
جوجه های شما
در شمار ساکنان
این خانه اند
آن نردبان بلندی را که
می بینید
برای آسایش شما
خریده ام!
پله های آن
پله های پشت بامند
تا وقتی که «جوجه»ها
پرواز کنند
نگاه صدرا به مردم کوچه و بازار، نگاهی انسانی است
بساطش را
به هم نزن!
پشت این «منقل» و
آن چند دانه «ذرت»
آدم هایی
خواب یک لقمه «نان»
می بینند!
* * *
 قافیه های غایب را انتشارات نوید شیراز در آورده است. کارهای داریوش نویدگویی را می شناسیم. خودش را هم خوب می شناسیم. از جمله حامیان فرهنگ ولایت ماست. وایه دارم این چنین بماند.
برای شاعر و ناشر آرزوی بهروزی دارم.

اردشیر بابکان، زادۀ بختگان
پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم
انتشارات سِتَه بان، 96 صفحه
معرفی از: امین فقیری
محمدرضا آل ابراهیم در کنار همۀ کارهای مردمی و مردم شناسی که نشانه عمق علاقه او به سرزمین مادری و وطنش می باشد، اکنون پژوهشی درباره اردشیر بابکان عرضه نموده است. زادگاه اردشیر «خیر» بوده است و او در فصل اول شناسه ای از روستاهای «خیر» بدست داده است. «خیر بر وزن «پیر» به مجموعه روستاهایی گفته می شود که در شمال و شمال باختری استهبان در استان فارس واقع شده است. بلوک خیر از خاور به روستای رُستاقِ شهرستان نی ریز و از باختر به بخش خرامه و از جنوب به «رونیز» منتهی
می شود. دشت حاصلخیز خیر به صورت نوار باریکی در جنوب دریاچه بختگان قرار گرفته است».
   سپس پژوهشگر محترم به سابقه خیر در تاریخ پرداخته و از کتابهای: حدودالعالم، مسالک و ممالک، تاریخ طبری، تاریخ بلعمی، فارسنامه ابن بلخی، نزهت القلوب، خاطرات حاج سیاح و فارسنامه ناصری نمونه آورده و بعد به اصل و نسب اردشیر بابکان و رابطه آن با زادگاهش مطالب موثقی آورده است:
«پاپک پسر ساسان که به علت عنوان روحانی از جمله بغان- خداوندگاران- پارس محسوب می شد و چون از طرف مادر نیز به سلسلۀ بازَرنگی منسوب بود، داعیه قدرت جویی داشت و علاوه بر نگهبانی معبد اصطخر در شهر کوچک خیر- کنار دریاچه بختگان و در سر راه سروستان به نی ریز- خود را فرمانروایی خودکامه تلقی می کرد. ارتخشیر پاپکان (اردشیر) در حدود سال 180 میلادی بنا بر مشهور در یک دهکده شهر خیر به نام تیروذه (طیروده) به دنیا آمد».
                دکتر عبدالحسین زرین کوب
ملک الشعراء بهار نیز در سبک شناسی می نویسد:
   «اردشیر پاپکان در قریه طیروده از روستای خیر از استان اصطخر فارس به دنیا آمد و جدش مردی بود ساسان نام بسیار شجاع و شدیدالبطش (سختگیر) و این ساسان از خاندان ملوک محلی فارس که آنها را بازَرنگان یا «بازرنگیان» می گفتند، زنی گرفت نامش «رامبهشت» و خود ساسان در اصطخر متولی آتشگاه آناهید بود. این زن برای ساسان پسری زائید. نامش را پاپک گذاشتند و پاپک بعد از ساسان مأمور تولیت معبد شد و به رسیدگی به کار مردم پرداخت و از پاپک پسران آمدند که یکی از آنها شاپور و دیگری اردشیر نام داشت».
مهم این بود که اردوان آخرین پادشاه اشکانی سرسلسلۀ ساسانی را به چشم حقارت می نگریست و در نامه اش نوشته: «تو مردی از روستای اصطخر هستی. پدرت بابک مردی از روستا بود...»
     اما اردشیر هم همانند ابراهیم، موسی(ع) و کوروش دارای افسانه ای بوده و طبق معمول پادشاه یا یکی از نزدیکان او خواب می دیده که پسری به دنیا خواهد آمد و دودمان ترا در هم می پیچد. اتفاقاً این پسر در همان دستگاه شاهی بزرگ می شود و از نظر جنگجویی و سایر هنرها و آداب معاشرت به کمال می رسد. در مورد اردشیر هم افسانه و واقعیت درهم شده است. او آخرین پادشاه اشکانی را شکست می دهد و از گردونه خارج می سازد و چون در آن ایام ملوک الطوایفی رسم بود و در حقیقت هر استان برای خود پادشاهی کوچک داشت، اردشیر چنین چیزی را خلاف قدرت مطلقه خود می دانست پس به خود استراحت نداد تا تمام این پادشاهان کوچک را از بین نبرد.
درباره صفات او می نویسند:
«اردشیر، شاهنشاهی باتدبیر و آبادگر بود. اوست که می گوید: ملک حاصل نگردد مگر به لشکر، لشکر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به کشاورزی و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد». (تاریخ ده هزار ساله ایران)
اقداماتی که منتسب به اردشیر است به قرار زیر می باشد:
الف- تقسیم مردم به طبقات مختلف، تعیین حداقل معیشت برای هر طبقه و جلوگیری از تجمل و تفنن بیهوده.
ب-احیای سپاه جاویدان که در زمان هخامنشیان وجود داشت.
       ج-توجه ویژه به امنیت عمومی توسط مأمورانی که از مرکز به نقاط مختلف کشور فرستاده می شدند. (تاریخ ده هزار ساله ایران)
      اردشیر بابکان در حقیقت حکومتی مذهبی را ایجاد کرد. می گفتند پادشاه زاده خدایان آسمانی است. اوست که باید ریاست عالیه جامعه مذهبی را داشته باشد. ساسانیان هر چه که از اشکانیان بازمانده بود یا سوزانده و یا نابود کردند و اکنون ما می بینیم که ناگهان پانصد سال از تاریخ ایرانیان و جلال و شکوه جنگ های پیروزی بخش با رومیان به ناگهان در تاریکی فرو می رود.
     اردشیر در مورد تجارت دریایی و کشتی سازی هم اقدامات زیادی انجام داد و چند بندر کوچک و بزرگ از جمله بوخت اردشیر (بوشهر) را بنا نهاد. فردوسی می سراید:
وزین سو به دریا رسید اردشیر
به یزدان چنین گفت کای دستگیر
تو کردی مرا ایمن از بد کنش
که هرگز مبیناد نیکی تنش
به نزدیک دریا یکی شارسان*
پی افکند و شد شارسان کارسان
دل شاه ز اندیشه آزاد شد
سوی آذر رام خرداد شد
*شارسان= شهرستان- در این شعر منظور بندر بوشهر است.
 بنای شهرهای زیادی را به اردشیر نسبت می دهند که مهمترین آنان- شهر گور (جور) فیروزآباد- به اردشیر (بردسیر)- رامهرمز اردشیر در خوزستان- اردشیر خره و هرمز اردشیر در اهواز و...
و بقایای ساختمانهای زمان اردشیر عبارتند از: کرد اردشیر میان قم و ری، پل خره زاد در ایذه، کاخ اردشیر در فیروزآباد، قلعه دختر در فیروزآباد و تالار تخت جمشید.
کتیبه ها
کهن ترین کتیبه ها از بنیانگذار خاندان ساسانی-اردشیر بابکان- است در نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید. نقش شاه و اهورامزدا سوار بر اسب دیده می شود. در زیر سم های اسب، اردوان و بلاش، بازپسین پادشاهان بر کنارشده اشکانی دیده می شود.زیر این نقش چنین نوشته شده است:
«این پیکرۀ مزداپرست؛ اردشیر اهورایی؛ شاهنشاه ایرانیان از تبار اهورایی؛ پسر پاپک اهورایی است و این پیکره ایزد آهرمزد».
در یکی از کتیبه های نقش رستم، اردشیر را در حالی می بینیم که بر اسب سوار است. وی فره ایزدی را که نشانۀ پادشاهی است از اهورا مزدا دریافت می دارد. در همین کتیبه بلاش و اردوان در نهایت خواری به زیر پای اسب اردشیر افتاده اند.
اردشیر به لقب شاهنشاه ایران قناعت کرده بود، ولی شاپور پس از این فتوحات در کتیبه ها لقب مجلل تر «شاهنشاه ایران و انیران» (انیران= غیر ایرانی) گرفت. (صفحه 58)
در کتاب نقش سکه ها، آتشکده های اردشیر، منصب ها و درجات در زمان اردشیر، ادبیات تاریخی، داستانهای ایرانی و داستانهایی درباره ایرانیان در روایات قدیم عربی، گردآوری اوستا، اندیشه های دینی اردشیر بابکان، سرشت دین در دورۀ ساسانی، موسیقی و توجه به هنر آمده است.
می نویسند اردشیر سی سال را در جنگ گذراند و 14 سال و 6 ماه پادشاهی کرد که رویهم 44 سال می شود.خواندن این کتاب اطلاعات تاریخی ما را درباره سر دودمان سلسله ساسانیان زیاد می کند. باید از پژوهشگر ارجمند محمدرضا آل ابراهیم تشکر کرد.

در مسیر تندباد
نوشته: فرشته کریمی
انتشارات نوید شیراز، 104 صفحه، 1300 تومان
    معرفی از: الف - تیرداد
در این داستان زیبا و پرکشش در قالب صفحاتی اندک، نویسنده کتاب از فراز بسیاری از حوادث به آسانی گذشته است و چون کار نویسنده آگاهی دادن نسبت به سرنوشت بشریت و اجتماع پیرامونی خویش است با کمال تأسف این موضوع که می توانست بسیار پرکشش و سرشار از تعلیق باشد به روایت ساده ای از اول شخص مفرد (من) برای عده ای بی حوصله تر تبدیل شده است. موجز بودن کتاب و مختصر بودن به قسمت های اساسی آن لطمه زده است.حجم این کتاب بایستی بین 200 تا 300 صفحه باشد. نگارنده این مسئله را فقط از سر دلسوزی می نویسد چرا که امروزه به دست آوردن موضوع برای نویسنده از نان شب هم مؤثرتر است. این همه آثار آبکی و سوژه های تکراری که در کارهای چاپ شده مخصوصاً از آثار قلمی بانوان می بینم حکایت از این دارد که آنها دسترسی مؤثری به یک موضوع خوب نداشته اند و در نتیجه از نوشتۀ خودشان فقط وجود شریف خودشان دچار لذت می شود. اگر دقت کرده باشیم قریب 99 درصد از این بانوان مطلب خود را با اول شخص مفرد (من) شروع می کنند چون هم باورپذیر و هم نوشتن آن راحت تر است. تمام شخصیت پردازی ها از دید قهرمان داستان است. در این گونه زاویه دید، توصیفها چه از طبیعت و چه از شخصیتها کاهش می یابد. گفتگو که نقش مهمی در رمان دارد به حداقل می رسد و در نتیجه می بینیم که جز گروهی انگشت شمار از نویسندگان زن که الحق در صحنه ادبیات این مملکت بزرگی می کنند بقیه با ناآگاهی و عدم مطالعه، پول و فکر خویش را به باد فنا می دهند.
آثار بسیار دلنشینی از نویسندگان زن خارجی و حتی ایرانی را می بینیم که از زاویه دید اول شخص مفرد (من) روایت شده است. به نظر نگارنده خواندنش برای بانوان ضروری و واجب است مانند: بچه های کوچک این قرن (کریستین روشفور)، به خاطر او و دفترچه ممنوع (آلبا دسس پدس)، دیروزهای ما (ناتالینا گنیربورگ)، استخوانهای دوست داشتنی (آلیس زیبولد)، عاشق مترسک (فیلس  هیستیگز)، از شیطان آموخت و سوزاند (فرخنده آقایی) و بیشتر داستانهای (گلی ترقی) فریبا وفی، طاهره علوی، سیمین دانشور، مهناز کریمی، فرشته توانگر، شیوا ارسطویی، زویا پیرزاد و... و از نویسندگان مرد فعلاً صحبت به میان نمی آوریم. البته کتابهای بانوان نویسنده چه ایرانی و چه خارجی بسیار زیادند که فعلاً در خاطرم نیست. مثلاً تونی موریسون، جامپا لاهری، جویس کارل اوتس، آلیس مونرو و دیگران.
خوب خواندن این کتابها به ما شناخت می دهد. تمام این مقدمه چینی ها برای این است که بن مایه داستانی رمانک (در مسیر تندباد) بسیار خوب است.
مثلاً عشق (اووه) بسیار باشکوه و زیباست که نویسنده به راحتی از آن گذشته است یا اینکه دمدمی مزاجی او که بی دلیل و با دلیل ازدواج می کند و آگاهانه از این بدبختی (که نویسنده اسمش را بدشانسی گذاشته است) به بدبختی دیگری ورود می کند. انگار که جهان جای عبرت گرفتن نیست. سرگذشت آخرین شوهر قهرمان داستان (رامین) بسیار داستانی است. اما نویسنده نه به واقعیت زن دیگر و زندگی او پرداخته و نه به ورود او به خانواده ای منحرف که حتی شب را هم در آنجا می خوابیده. اینها همه از دید خواننده علامت سؤال است و از دید کسانی که دست بر آتش دارند رها کردن فرصت های خوب برای نوشتن است، مسایلی که رمان را زیباتر می کند.
* * *
و اما چند مسئله:
الف- نام کتاب باید به گونه ای انتخاب شود که به اصطلاح چیزی را (لو) ندهد. خواننده از همان ابتدا می فهمد با داستانی تلخ روبرو است (مثل فیلمهای اشک انگیز هندی = بدبختی پشت بدبختی) و دیگر اینکه در مسیر تندباد نام فیلمی از جعفری جوزانی است. نویسنده می توانست از نام دیگری استفاده کند که پوشیده باشد و به خواننده موضوع داستان را اعلام نکند.
ب- نوشتن مقدمه فقط و فقط برای شیرفهم کردن خواننده است. نویسنده باید در طول کتاب حرفهایش را با خواننده در میان بگذارد. اینکه ما بنویسیم:
«این کتاب، جملاتی گویا از حقیقت یک انسان می باشد. انسانی که از زمان کودکی تجربیات تلخ و شیرینش را با زبانی گرم و دلنشین و با احساسی بس صادقانه و عمیق و با قلبی سرشار از مهربانی به شما هدیه می کند».
این افکار را خواننده پس از اتمام کتاب باید بر زبان بیاورد یا به این نتیجه  برسد.
ج- نویسنده به هیچ عنوان حق ندارد نتیجه گیری کند. خواننده است که راجع به خوب و بد موضوع داستان یا شخصیت های
 خوب و بد تصمیم گیری می کند؛
«خواندن این اثر می تواند تجربیات بسیاری را به ما بیاموزد و ما را و به خصوص نسل جوان را با حوادث و رویدادهای زندگی آشنا سازد.»
     د- لو دادن موضوع و گلی گویی؛ نویسنده نباید پیشاپیش موضوع داستان را برای خواننده برملا کند. در این صورت خواننده هیچ لذتی از خواندن داستان نمی برد؛
«مقابله با مسایل و مشکلاتی که برای یک زن از بدو تولد به وجود آمده و این زن با کمک خواستن از خداوند و یاری و حمایت او توانست موانع بر سر راهش را یکی پس از دیگری از میان برداشته و فرزندانش را به ثمر برساند». (مقدمه کتاب)
«بعدها فهمیدم که آرام بودن ظاهر او بخش عمده و مهمش مربوط به عدم پذیرش مسئولیت وی و شانه خالی کردن از هر نوع مسئولیتی می باشد و متأسفانه زمانی من این موضوع را فهمیدم که... (ص38)
    از این قبیل جمله ها چند جایی هست که به خواننده اعلام می کند ایها الناس هشیار باشید که عنقریب من به این معضل - بدبختی- گرفتار می شوم.
* * *
ویژگی دمدمی بودن شخصیت  اصلی کتاب در گوشه گوشه کتاب پیداست و مهمترین آن این دو سطر است؛
«نیمه های ترم دوم بود که احساس کردم باردار هستم. هنوز کسی را که با او پیمان ازدواج بسته بودم خوب نمی شناختم که باردار شده بودم».
     قهرمان کتاب مثل تخته پاره ای در رودخانه ای سیلابی است. اراده ای از خود ندارد و اما وقتی از بچه ها صحبت به میان می آید عاطفه مادری را به خوبی آشکار می کند. در هر حال اگر این کتاب به چاپ بعدی برسد نویسنده می تواند در صفحاتی بیشتر و با اسمی دیگر آن را شسته و رفته منتشر نماید.

خرمن سرخ
 داشیل همت
ترجمۀ فرهاد منشوری
معرفی از: سیروس کشتکار
«داشیل همت مهمترین نویسندۀ نوآور رمان سیاه است. مبتکر گونه تازه ای از داستان پلیسی نیست بلکه مبتکر شیوه نوینی برای روایت این گونه داستان هاست»
 الری کویین
داشیل همت (1961-1894)، بدون شک پدر رمان پلیسی واقع گرای آمریکایی یا به عبارت بهتر پدر رمان سیاه می باشد و فرم وی همواره در ردیف بزرگترین نویسندگان داستانهای پلیسی قرار داشته است.
همت در خرمن سرخ که از اولین آثار وی و از معروفترین آنها می باشد شهر «پرسن ویل» را به تصویر می کشد. شهری که در واقع در رمان های سیاه به شهر فاسد معروف است. همت به پشتوانۀ شغل کارآگاهی خود که بعد از چند سال از آن استعفا داد توانست تصویر کاملی از گنگسترها، صاحبان قدرت، سیاستمداران، پلیس های فاسد، قماربازان، تبهکاران و... به دست آورد.
در رمان خرمن سرخ کارآگاه که به دلیلی وارد این شهر شده درگیر ماجرای قتلی می شود و بعد موج خشونت شدیدی که در شهر حاکم است آرام آرام به سمت وی هجوم می آورد.
اولین تفاوت کارآگاه همت با شخصیت کارآگاه های
 مطرح دیگر رمان های پلیسی در همین جا ظاهر
می شود. وی تنها خود را مکلف به پیدا کردن قاتل
نمی داند بلکه پس از آن تصمیم می گیرد که به هر قیمتی شهر را پاکسازی کند و آن را از زیر فشار زر و زور نجات دهد. در این میان نکته ای که باید به آن دقت کرد انتخاب نظرگاه اول شخص از سوی نویسنده است.
نویسنده با راوی قرار دادن کارآگاه عملاً خود و خوانندگان را به وی می سپارد و مسیر طی شدن حوادث را از دیدگاه وی می بیند. این استفاده زیرکانه از زاویۀ دید باعث می شود تا خواننده به طرز مطلوبی با قهرمان یا همان کارآگاه همذات پنداری کند. کارآگاهی که شجاعتش و استقبالش از خطر برگ برندۀ وی است و در بسیاری از جاها نشان می دهد که فردی معمولیست و همین موضوع باعث نزدیکی هر چه بیشتر خواننده به وی می شود.
این زاویه دید باعث تساوی کامل خواننده و کارآگاه می شود اما وقتی که وی با دقت در هر نکته ای که در جلوی چشمان خواننده است از وی جلو می زند و معمایی را حل می کند باعث حیرت هیجان بیش از حد هر خواننده ای می شود.
شهری که همت توصیف می کند شهری چند تکه، کثیف و پر از تبهکاران گوناگون است. از یک سو شخص پیری که پسرش را از دست داده و روزی صاحب قدرت بوده اکنون گوشه نشین شده و به شدت از گنگسترهای شهر می ترسد.
 از سویی دیگر شهر در تصرف تبهکارانی چون ویسپر و لویارد است که برای رسیدن به اهدافشان دست به هر اقدامی می زنند. همین طور باید به نقش پلیس فاسد نیز در این میان اشاره کرد.
نونان رئیس پلیس شهر اکنون یکی از عوامل فساد شهر به حساب می آید. به راحتی رشوه می گیرد و دشمنانش را از سر راه برمی دارد. همت در این گیر و دار با زیرکی شخصیتی چون داینا برند را  خلق کرده است. داینا زن فاسدی می باشد که با هر کسی که به سودش باشد رابطه برقرار می کند.
وی از سویی با قاچاقچیان و از سویی با کارآگاه همراه می شود. نویسنده با زیرکی برای کارآگاه خود شخصیتی خشن و زمخت را انتخاب کرده است که از انسانیت خالی نیست. شخصیتی که اهل خطر است و حتی چندین بار در جریان حوادث گنگستری زخمی می شود. در واقع اگر ما زیرکی شخصیت هایی چون پوآرو، مگره، پدر براون و... را در شخصیت کارآگاه همت نمی بینیم به خاطر تفاوت این پلیس و نوع نگاه متفاوت وی به دنیای
 اطرافش می باشد.
 درست است که وی زیرکی این کارآگاه های دلنشین را در وجودش ندارد اما بدون شک حوادثی که برای وی اتفاق می افتند کاملاً متفاوت هستند و ویژگیهای منحصر به فردی در این شخصیت یافت می شود که در دیگر آثار پلیسی به هیچ وجه دیده نمی شود.
همت با نوشتن خرمن سرخ به داستان پلیسی، زندگی و رنگ و روی تازه ای بخشید. وی توانست رمان سیاه را به نقطۀ اوج خود برساند و آن را به عنوان یک حقیقت باارزش به جهانیان اثبات کند تا جایی که حتی نویسندۀ بزرگی چون آندره ژید سبک وی را با سبک همینگوی مقایسه کرده است.
به راستی آثار همت از لحاظ ساختار فوق العاده قوی و از ایجاز بسیار بالایی برخوردار هستند. تک تک خطوط داستان به پیشبرد آن کمک می کنند و هر شخصیتی که وارد داستان می شود به نحوی با موضوع اصلی گره می خورد و در پایان در گره گشایی که مهمترین قسمت داستان پلیسی است به یاری می آید.
بسیاری معتقدند که همت با نوشتن خرمن سرخ توانست شکاف موجود بین معماهای جالب آرتور کانن دویل و داستان های مملو از خشونت و وحشی گری مجله ها عامه پسند را پر کند.
در اثر وی علاوه بر اینکه زیرکی قابل قبول یک کارآگاه  و توجه وی به مدارک و استفاده از آنها را می بینیم، همچنین با درگیری های جالب گروه های فاسد و گنگستری روبرو می شویم.
از آثار مهم دیگر همت می توان به شاهین مالت، ترکه مرد و کلید شیشه ای اشاره کرد. نویسندگان پلیسی نویس بزرگی همچون الری کوئین، هوراس مکوی و ریموند چندلر به شدت تحت تأثیر آثار داشیل همت قرار داشته اند.
علاوه بر فیلم هایی چون یوجیمبو (1961) ساختۀ کوروساوا و به خاطر یک مشت دلار (1966) ساختۀ سرجو لئونه می توان به آثار مطرح دیگر سینمایی نیز اشاره کرد که با اقتباس از آثار داشیل همت ساخته شده اند.

 

صفحه 7--16 اردیبهشت 88

 

مروری بر مجموعۀ «انتخاب» اثر سیمین  دانشور
فرشته نوبخت
سیمین دانشور بانوی زنان داستان نویس ایران است، همسر جلال آل احمد و خالق رمان بی نظیر سووشون. او جزء اولین زنانی است که جسارت کرد و در کنار مردان قلم به دست گرفت و نوشت.
اولین اثرش مجموعه داستان کوتاه آتش خاموش را در سال 1327 و بعد سووشون را اندکی پیش از مرگ جلال، در سال 1348 آفرید و تقریباً جزء نویسندگان فعال بوده است و هنوز هم...
حالا در سن 86 سالگی مجموعه داستانی «انتخاب» را از او می بینیم و عجیب است که دیدگاه های زنی فرهیخته و کهنسال با همۀ سوابق ادبی و فرهنگی چنین بر مجموعۀ داستانی اش سایه افکنده است.
این مجموعه مشتمل بر 15 داستان کوتاه است که برخی از آنها از روش فرا داستان بهره جسته که به تعبیری افکار و عقاید و گاه حتی خاطرات و تجربیات عینی نویسنده به عمد در آنها وارد شده است که همین خصوصیت، ویژگی نویی به داستانها بخشیده است. به عنوان مثال در داستان «از خاک به خاکستر» شخصیت های حقیقی نظیر خود سیمین و زنی به نام هلن کنتور در داستان وارد شده اند و در جایی از متن، راوی می آورد: «...سیمین که داستان مرا در (تیله شکسته) نوشته بود و از من به عنوان ریشوی چشم آبی یاد کرده بود...». این دغدغه خاطر گویی و گریز به وقایع گذشته، در داستان «دو نوع لبخند» هم دیده می شود. دو نوع لبخند نوستالژی سیمین را در به یادآوری خاطره مشترکش با جلال از حشمت سنجری نمایان می کند. در این اثر دانشور با بهره گیری از سبک فرا داستان و بیان خاطره وار وقایعی در گذشته در جایی اعتراف می کند:
«... باور کنید که گاه به دوستی امتیاز بیشتری می دهم تا به عشق. (صفحه 141)»
با این همه این اثر هم مانند اکثر آثار دانشور از انگاره های فمینیستی او و نگاه اعتراض آمیزش به دیدگاه اجتماع به زن،بی بهره نمانده است.
«...گفتم که زن ها همه شان کمابیش از یک جنم اند و تفاوتشان مثل تفاوت انگبین و قند و خرما و کشمش ویژه است...» (ص 143)
داستان «باغ سنگ» نیز به نوعی تکرار و تأکید بر همین نگاه زنانه است. در این داستان که روایت زنی تحقیر شده و تنها مانده و در تهدید تجاوز مادی و معنوی است، رد پایی است از رنج نویسنده بر این دیدگاه و این رد پا آنجا که دانشور از ترکیب «زن هدف» یا «زن زباله»
استفاده می کند نمایان تر می شود؛ اما در نهایت، درخشش اثر در آنجایی است که گریز زن از خویش نیست بلکه از چیزهایی است که او را از خود دور می نماید. زن داستان «باغ سنگ» از سنگ شدن می گریزد، از کوچک ماندن و فریب خوردن تا آنجا که متوسل به هوشیاری زنانه می شود و خانه و سکه هایش را از گزند مرد دور می دارد.
در این داستان از قصۀ عامیانۀ «باغ سنگی» به صورت قصه در قصه به عنوان یک نماد بهره گرفته شده است؛ نمادی که در نهایت منجر به عصیان و تحول در زن می گردد.
«نباید زباله ها را بهم زد. تفاله چای، دستمال کاغذی، پوست هندوانه یا طالبی با تخمه هایشان، دمپایی کهنه، استخوان و ته مانده ها و هر چه که بایستی پنهان بماند. باید زباله ها را در کیسه ریخت و درش را محکم گره زد تا گربه ها نتوانند در کوچه ولشان کنند...» (ص 138)
درون مایه داستان «برهوت» با روشی ساده و روایی بر هزار توی روح انسانی مضطرب و واخورده نقب می زند و بی هیچ تزلزلی در طرح داستان، به کنکاش در این مکان تو در توی رنج آور انسانی می پردازد. در این داستان دو انگارۀ پاکی و پلیدی و سیاهی و سپیدی با یکدیگر طوری در تقابل قرار می گیرند که گاه مرزهای کلیشه ای و تعریف شده اشان درهم می شکند و پایان بندی غافلگیرانه ای می آفریند.
«پیراهن نازی را بو می کردم. عطر لباس ها را فرو
می دادم و با اشک تر می کردم. آلبوم عکس روی میز تحریرش بود. ورق زدم. تصویر من و زنم وقتی تیمسار مرا می بوسید یا وقتی انگشتر برلیان دست زنم می کرد. چقدر با من عکس گرفته بود. عکس پنج نفریمان با لباس اسکی... و حالا یکی از ما قاتل می شد و دیگری مقتول...» (ص 51)
  داستان «اسطقس» نیز داستانی سراسر نماد و استعاره است. نمادی که در پیکره داستانی خود استحاله یافته است. اسطقس داستان زن و مرد جوانی است که در پی جاودانه کردن عشق خود و به دنبال توصیه پیر طریقتی به جستجوی اسم اعظم می روند و در نهایت در می یابند که اسم اعظم همان عشق است و راز جاودانگی خود عشق می باشد.
«از دور مردی را دیدند که به سوی آنها می آید. سبیل جو گندمی از بناگوش در رفته داشت و ریشش تا پر شالش می رسید. به مرد سلام کردند و از او اسم اعظم جویا شدند. مرد بی درنگ گفت: اسطقس فوق اسطقسات.
 زن و مرد با هم معنای این تعبیر پرسیدند. مرد ریشدار گفت: ملائکه به درگاه باری تعالی عرضه داشتند: این بنده تو حرفهایی می زند که ما معنای آنها را
نمی فهمیم. باری تعالی فرمود: کاری به این بنده من نداشته باشید. سخنان او را خود من هم ادراک نتوانم». (ص 19)
به کارگیری نمادهایی نظیر گل، سنگ، کوه و داخل نمودن شخصیت هایی به مانند شیخ اشراق، حافظ، خیام و بعد در نهایت تعمیم تمام این نمادها به زندگی جدیدی که در آن دستگاه فرستنده و گیرنده و هلی کوپتر به نجات زن و مرد می آیند از ویژگی های نو و البته زیبا شناسانۀ این داستان است.
دانشور در تمام آثار این مجموعه از منظری تحلیلی به وقایع، شخصیت ها و مضامین می پردازد. داستان ها از فرم تازه ای برخوردارند و بیشتر از فرم، درگیر نماد و اندیشه و انگاره اند و او برای بیان این انگاره ها گاه بر خلجان های روح آدم هایش نقب می زند و گاه تکیه بر نماد و استعاره می دهد؛ به هر حال دانشور کسی است که می گوید: «خداوند کلمه را رایگان به ما عطا نفرمود.»
همواره قلمش سبز باد.

شاهکار عشق یا شور عاشورا
سروده: شمس اصطهباناتی، به کوشش: محمدرضا آل ابراهیم، چاپ اول 1387، ناشر: انتشارات سته بان
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
جامعه روحانیت و اهالی فرهنگ، «شمس» را خوب 
می شناسند.  واعظی بود زبردست و مردمی و خوش منبر و از طرفی شاعری بود آزاده و توانمند. شمس در انواع شعر دست داشت. غزل، مثنوی، قصیده، رباعی و قطعه را خوب می نوشت. اگر صاحب این قلم اختیار داشت که به او نمره بدهد، من بهترین نمره را به سروده های محلی او می دادم. زنده یاد شمس با این کارش برای همیشه فرهنگ مردم این سامان را از مرگ حتمی نجات بخشید.جامعه کنونی ما به ویژه نسل جوان تمام گرایششان به جامعه غربی است. همیشه مرغ همسایه برای ما غاز بوده است. اینک هم متأسفانه چنین است. اشعار محلی شمس نوعی پاسداری است از فرهنگ بومی.سروده های محلی او ماندگار است، می ماند و در آینده بارها و بارها مردم از او یاد خواهند کرد.
شمس اصطهباناتی را بهتر بشناسیم:
در سال 1288 خورشیدی و در یک خانواده مذهبی روحانی در استهبان کودکی تولد یافت که نامش را محمد نهادند. محمد شمس فرزند ملا آقا و از نوادگان حاجی محمد باقر اصطهباناتی واعظ بود. وی با گذراندن تحصیلات مکتبی دوران کودکی را پشت سر گذاشت. در سن دوازده سالگی به سرودن شعر پرداخت. طبع روان و ذوق فراوانش خیلی زود او را به عنوان شاعری محبوب در دل مردم جای داد. در ابتدا کارمند بلدیه (شهرداری) استهبان شد ولی روح لطیف، عاطفه سرشار، نازکی خیال، بلندنظری و آزاد منشی اش او را از محیط خشک اداری بیرون کشید و خود را از قید و بند قوانین اداری رها ساخت. از آنجایی که به خاندان عصمت و طهارت ارادتی خاص داشت، لباس روحانیت پوشید و به عنوان یکی از بهترین وعاظ و ناطقین، نه فقط در استهبان که در طیف گسترده ای از استان فارس مشهور شد و با صدای خوش و حضور ذهن فعال و نکته سنجش، زبانزد خاص و عام گردید.شمس در 24 تیر سال 1358 خورشیدی در سن 70 سالگی درگذشت و در جوار مرقد مطهر سید علاءالدین حسین «آستانه» شیراز به خاک سپرده شد.اینک کتاب شاهکار عشق یا شور عاشورای او پیش روی من است. کربلا عشق است و حوادث خونبار کربلا هم عشق. شمس شاعر آزاده استهبان، حسین «ع» و یارانش را دلاوران وادی عشق می شناسد و رویداد جانگذار کربلا را لحظه به لحظه همراه با عشق می بیند. عشقی راستین که در همیشه تاریخ مثال زدنی است. کتاب با کاروان عشق آغاز می گردد و بعد به ترتیب به «کوی عشق»، «عشق و هوا»، «محاصره عشق»، «شب عشق»، «بیان عشق»، «قبول عشق»، «نماز عشق»، «فرزند عشق»، «داماد عشق»، «سقای عشق»، «بیمار عشق»، «شیرخوار عشق»، «اسیران عشق»، «همشیره عشق»، «مرد عشق»، «شجاعت عشق»، «سرمنزل عشق»، «غوغای عشق» و «کمال عشق» می رسد.
شمس دست خواننده را می گیرد و از فصول کتاب می گذراند. خواننده با تصاویری ساده و اما زنده از رویداد کربلا آشنا می گردد.
  «شاهکار عشق» به همت دوست صاحب ذوقمان محمدرضا آل ابراهیم
 چاپ شده و نامبرده هر جا لازم بوده به صورت زیرنویس مطالبی را توضیح داده است.مردم خوب استهبان باید سپاسگزار این پژوهشگر مردمی استهبان باشند. کتاب را نشر سته بان درآورده است که برای مدیر نشر سته بان و دیگر یارانش آرزوی توفیق داریم.
  ابیاتی از بخش پایانی کتاب «کمال عشق» را می خوانید:
با سکینه کرد زینب این خطاب:
کای تو را دل بی قرار از هجر باب
خیز کآمد با فغان و شور و شین
ذوالجناح باب مظلومت حسین
واحسینا گو گرفتاران غم
سر برون کردند نالان از حرم
اسب را دیدند بگسسته لگام
کآید از میدان همی سوی خیام
اسب بی صاحب و سرور غرق خون
الظلیمه گو و زین واژگون(1)
ناله آن مرکب آهو شَیَم
آتشی زد بر غزالان حرم(2)
جمع گشتند دور آن سینه زنان
آن یکی یالش گرفت، آن یک عنان
آن یکی زینش ببوسید، آن رکاب
کرد با او هر یکی نوعی خطاب:
کای سمند برق جولان، کو حسین؟
آمدی تنها ز میدان، کو حسین؟
بر سر و رویت غبار غم ز چیست؟
در صهیل ات نغمه ماتم ز چیست؟(3)
مرکب شه بودی و همراه شاه
راکبت را بردی اندر رزمگاه
اوفتاده در کجا سالار ما؟
گو چه آمد بر سر سردار ما؟
پس سکینه با خروش و با فغان
دست کوچک برد و بگرفتش عنان
کای فرس دانستم از احوال تو
هم ز زین واژگون و یال تو
کاندرین میدان حسینم کشته شد
نازنین چشمش به خون آغشته شد
لیکن ای خونین پر بشکسته بال
از تو ما داریم اینک یک سؤال
اندر آن ساعت که او جان می سپرد
راست گو، آیا حسینم آب خورد؟

پی نویس:
1 - ظلیمه= دادخواهی
2 - شَیَم= خوی های نیک، عادت ها
3 - صَهیل= بانگ اسب، شیهه

 

صفحه 7--9 اردیبهشت 88

 

سه کتاب از علی بابا ربیعی
معرفی از: امین فقیری
انتشارات نوید شیراز به کار جالبی دست زده است. کتابهایی با یک قطع و اندازه برای نوجوانان چاپ کرده و در این راه از علی بابا ربیعی یاری گرفته است. علی بابا ربیعی عمری را بر سر تدریس ادبیات گذاشته و اکنون که اوقات فراغت بیشتری دارد سعی می کند دانسته های خود را در اختیار نوجوانان قرار دهد.
او معلم است و این خاصیت در وجود او عشق و علاقه وافری را به وجود آورده است و او این خصیصه را با آموزش نوجوانان و آسان تر کردن راه یادگیری آنها نشان می دهد. سه کتاب قبلی او یکی داستانهای شاهنامه بود و دیگری داستانهای نظامی گنجوی و سومی آرش کمانگیر؛ شخصیتی که زندگی اش در هاله ای از ابهام قرار دارد.
علی بابا ربیعی با تحقیق و پژوهش سعی دارد متن هایی را برگزیند که خواننده نوجوان و حتی بزرگسال را به کار آید. خوشبختانه اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شیراز قدر کار سترگ او را دانست و کتاب داستانهای شاهنامه او در رده نوجوانان برنده جایزه اول سرو بلورین از جشنواره فرهنگ فارس شد. اینک معرفی سه کتاب تازه انتشار یافته.

* * *
1 -دو شاخه گل
انتشارات نوید شیراز، 96 صفحه، 1550 تومان
سعدی شخصیتی نیست که بتوان آسان از او چشم پوشی کرد. متأسفانه دستهایی در کار بود که قدر سعدی این مرد بزرگ پوشیده بماند. اما چند سالی است که با همت بزرگان ادبی این مملکت آثار سعدی با تفسیر و تحلیل نشر می شود. علی بابا ربیعی هم از فرصت استفاده کرده به خاطر آشنایی بیشتر نوجوانان با اندیشه های سعدی کتاب دو شاخه گل را به ادب دوستان تقدیم نموده است.
علی بابا ربیعی در مقدمه کتاب می نویسد:
«من از نوجوانی کتاب گلستان را می شناختم و گه گاهی نگاهی به درونش می انداختم و از خواندنش لذت می بردم. دلم می خواست به همه جوانان بگویم به این گلستان وارد شوید و هر چه دلتان می خواهد گل بچینید و ببویید و از بویش لذت ببرید و سرمست شوید.
سعدی شیرازی را همه می شناسند. لازم به تعریف و توصیف ندارد. اما حیفم آمد که در مقدمه دو شاخ گل یادی از حال و احوال و نوشته های این دانشمند وارسته و همیشه جاوید فارس نکنم.»
سپس ربیعی راجع به تاریخ تولد، وفات و زندگینامه او و سطوری از علی دشتی و با بهره گیری از گلستان خطیب رهبر، گلستان وزارت فرهنگ، سعدی را بشناسید (علی نقی بهروزی)، قلمرو سعدی و سایه علی دشتی، فرهنگ عمید و فرهنگ معین و... این دو شاخ گل را انتخاب کرده به جوانان و نوجوانان هدیه نموده است. او در آخر مقاله خویش می نویسد:
«کتاب گلستانی که یاقوت در زمان سعدی و 23 سال قبل از فوت سعدی با خطی بسیار زیبا و با اعراب تمام نوشته هم اکنون موجود می باشد. این کتاب چنین نشان می دهد که پس از نوشتن یاقوت، سعدی خود در لغات و جملات گلستان تغییراتی داده و آن را تصحیح و تهذیب یا اضافه نموده است.
همچنین بعدها که از روی گلستان، دست نویسی های بسیار شده در جملات و لغات گلستان تغییرات فراوان راه یافته تا به صورت گلستان امروزی که محمدعلی فروغی تصحیح و چاپ نموده درآمده است. اما باید دانست که در کتاب گلستان فروغی هم نارسائی هایی وجود دارد که اگر دانشمندان دیگر در گلستان سعدی غور و جستجو کنند بدون شک گلستانی بهتر از این و کم اشتباهتر به اهل کتاب عرضه خواهند نمود...»
(لازم به ذکر است که روزنامه عصرمردم آمادگی چاپ مقاله آقای ربیعی در مورد نارسایی های گلستان سعدی را دارد).
در فهرست کتاب این مطالب را می خوانیم:
- دیباچه گلستان سعدی
- حکایت
- ستودن ابوبکر سعد بن زنگی
- سعدی در مورد همنشینی گوید
- در سبب تألیف کتاب
- در مکارم اخلاق امیر عادل فخرالدین ابوبکر
- جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
لغات و اصطلاحات و ترجمه آیات قرآنی همه در زیرنویس آمده است. امید که جوانان و نوجوانان این چند حکایت را بخوانند و با شور و شوقی که نسبت به شناخت بیشتر این شاعر جهانی پیدا می کنند تمامی گلستان را مطالعه نمایند. حال به حکایتی از گلستان که در صفحه 23-24-25 چاپ شده است توجه کنید.
حکایت
یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق شده، حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت: در این بوستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟ گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را. چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان* و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
*متأسفانه واژه «گمان» جا افتاده است.

* * *
2 - اولیس و غول یک چشم
انتشارات نوید شیراز، 48 صفحه، 1050 تومان
برای یک نوجوان خواندن اثری همانند ایلیاد سخت است و اصولاً میلی به آن نشان نمی دهد. می دانیم که ایلیاد سرگذشت جنگ یونانیان با ترواست. از این ماجرا فیلم های گوناگونی تهیه شده است. یونانیان در کتاب، قدرت برتر هستند و از اینکه سرزمین کوچکی جرأت کرده و در مقابل آنان ایستاده است به خشم می آیند و از تمامی خدایان کمک می گیرند تا بتوانند هکتور پادشاه تروا را شکست دهند. هر چند همه چیز از فرار هلن همسر آگاممنون همراه باریس شاهزاده تروا شروع
 می شود. یونانیان این قضیه را پیراهن عثمان کرده و شهر کوچک تروا را که دارای حصارهای محکمی است به محاصره در می آورند و حتی در جنگ تن به تن، آشیل روئین تن توسط باریس از پای در می آید. همچنان که رستم به یاری سیمرغ از راز ضعف روئین تنی اسفندیار آگاه می گردد و تیر را مستقیم به چشم راست اسفندیار می زند، آشیل هم پاشنه پایش آسیب پذیر بوده چون هنگامی که مادرش او را در چشمه آب فرو می برده تا بدن او سفت و نفوذناپذیر شود پاشنه پایش را می گرفته و در نتیجه فقط پاشنه پای آشیل مانند دیگر قسمتهای بدن او نبوده و باریس هم به یاری ژوپیتر خدای جنگ، تیر را درست به پاشنه پای آشیل می زند و او را از پای در می آورد و بدینگونه است که اصطلاح پاشنه پای آشیل در نقشه های جنگی به نقاط آسیب پذیر اتلاق می شود.
یونانیان که از محاصره عاجز می شوند به یاری یکی از خدایان از اسب چوبی که در شب عید به تروا هدیه
می کنند استفاده کرده و صد سرباز گزیده را در شکم اسب پنهان
می کنند. آنها نیمه شب از شکم اسب بیرون آمده و دروازه ها را باز می کنند و پس از کشتار فجیع، هلن را نجات می دهند و هکتور و باریس نیز کشته می شوند.
اولیس یکی از خدایانی است که برای کمک به آگاممنون
 می آید. او در هنگام جنگ سر آپولون خدای تروا را از تن جدا می کند و گرفتار نفرین پیرزنی می شود و آواره دریاها می گردد.
در این راه ماجراهای زیادی را پشت سر می گذارد که همانند هفت خوان رستم همگی جذاب و خواندنی اند. جزیره غولهای یک چشم نیز یکی از آن ماجراهایی است که اولیس با زیرکی از آنجا نجات می یابد. شایع می شود که اولیس در سفر نابود شده است. پنه لوپه همسر اولیس که بسیار زیبا بوده خواستگاران فراوانی دارد. و پنه لوپه کمان اولیس را می آورد و می گوید هر کس توانست زه کمان را در جای خود بیندازد من همسری او را قبول خواهم کرد. هیچکدام از داوطلبان نمی توانند این کار را انجام دهند تا سرانجام اولیس که با لباسی مبدل و سر و وضعی غیرعادی به آنجا آمده زه کمان را به جای خود می اندازد و بعد پرده از رازش برمی دارد.
انتخاب اولیس و خلاصه آن برای نوجوانان بسیار شیرین و بجا بوده و کتاب جذابی را نوجوانان خواهند خواند.

* * *
3 -آشیل پهلوان
انتشارات نوید شیراز، 32 صفحه، 980 تومان
قسمتی از معرفی کتاب در مورد کتاب اولیس معرفی شد و اکنون بیشتر به روئین تنان می پردازیم. در تاریخ اسطوره ها سامسون را داریم که قدرت او در موهایش بود و نقطه ضعف او نیز در بریدن موها - که ما داستان سامسون و دلیله را می دانیم. که چطور در خواب موهای سامسون را قیچی می کنند و او را به زندان می اندازند. غافل از اینکه در مدت زندانی بودن سامسون موهایش بلند شده و قدرتمند می گردد. در جشن عمومی که برپا می کنند سامسون را می آورند و دستهایش را به دو ستون وسط بارگاه زنجیر کرده و او را چون خداپرست بوده مسخره
 می کنند. او نیز زنجیر را کشیده و ستونها از کمر می شکنند و خود و دیگران نابود می شوند. از سرگذشت اسفندیار نیز همه آگاهیم و نژاد ژرمن نیز روئین تنی به نام زیگفرید دارند که او وقتی اژدهایی را می کشد و زیر خون او می ایستد تا روئین تن شود در همان هنگام برگی از درختی جدا می شود و بین دو شانه هایش می نشیند. خون همه جا را می پوشاند جز همین جای برگ را که جادوگری این را به چشم می بیند و همین نقطه ضعف هم باعث نابودی زیگفرید می گردد.
در مورد آشیل هم همانگونه که گفتیم پاشنه پایش نقطه ضعفش بوده است.
کتاب فوق در حقیقت خلاصه داستان ایلیاد است که جنگ یونانیان با تروائیان را بازگو می کند. داستان فوق العاده زیبا و مشغول کننده نگاشته شده است. علی بابا ربیعی در این کتاب زبان قصه گویی روائی را انتخاب کرده است.
 کتاب ایلیاد را «هومر» که شاعری نابینا بوده به رشته تحریر در آورده است و قدمت آن به 3 هزار سال پیش برمی گردد. جنگهای بین ایرانیان و یونانیان توسط داریوش و فرزندش خشایارشاه پس از وفات هومر اتفاق افتاده است. کوشش علی بابا ربیعی برای شناساندن یکی از بزرگترین آثار حماسی و ادبی جهان در خور تقدیر است. این مطالب را در کتاب می خوانیم: مقدمه/ صلح میان یونان و تروا/ بردن پاریس، هلمن را به کشتی خود/ آگاهی منلاس از غیبت دخترش/ دخالت خدایان/ آشیل بزرگ می شود/ پادشاه یونان و آشیل/ رسیدن هکتور و پاریس به تروا/ باخبر شدن پادشاه تروا از لشکرکشی یونانی ها/ جنگ آشیل/ رسیدن پادشاه یونان به ساحل تروا/ انجمن سرداران یونان/ جنگ یونان و تروا/ پسر عموی آشیل (پاتروگل)/ کشته شدن آشیل.

 

صفحه 7--2 اردیبهشت 88

 

آثار باستانی، اماکن مذهبی و گردشگاه ها در استهبان
پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم، چاپ اول 1387، ناشر: انتشارات سِتَه بان
معرفی از: ابوالقاسم فقیری

از گذشته های دور هر شهر، با دیدنی ها و خلق و خوی مردمش در دلها برای خود جایی دست و پا کرده است. بدیهی است هر مسافری که وارد شهری می شود، اگر قصدش دیدار از شهر باشد با توجه به فرهنگش به سراغ یکی از دیدنی های شهر می رود.
این دیدنی ها هر کدام دوستداران خود را دارند و مسافر با توجه با زمانی که در اختیار دارد سعی می کند از این اماکن دیدن نماید.
پژوهشگر ارجمند محمدرضا آل ابراهیم مردی که صمیمانه در خدمت فرهنگ دیارش می باشد، کوشش نموده است تصویری روشن از شهر به دست دهد.
شرح و توصیفی که بر هر یک از این دیدنی ها نوشته، ساده و مختصر است و این فرصت مغتنمی است که دوستداران ایران زمین با توجه به داده های کتاب از بناهای مورد علاقه شان دیدن نمایند.
محمدرضا آل ابراهیم می کوشد که اگر نظریاتی هم از جانب مردم کوچه و بازار در ارتباط با اثر مورد بحث سر زبانهاست از آنها هم بهره گیرد و به نقل آنها بپردازد.
اجمالاً نظری به کتاب انداخته، می گذریم:
آبشار استهبان:
آبشار استهبان یکی از زیباترین آبشارهای منطقه است که در سال 1322 خورشیدی به همت آقای حقیقت، بخشدار آن زمان و به معماری حاج حسین بنا «معمارپور» و سنگتراشی محمود روشنعلی و حسین سنگتراش و حاج احمدعلی دژ و زیر نظر مهندس موسیو آژانتین با حقوق روزی پنج ریال ساخته شده است.
این آبشار که در تاریخ 5/7/1322 برای نخستین بار آبگیری شد، دارای شانزده پله است که با ریزش مداوم آبی زلال و گوارا که از چشمه های کوه های استهبان جاری می شود، زیبایی و طراوت خاصی بدان جا بخشیده است. این آبشار در سمت جنوبی استهبان در حاشیه بولوار قرار دارد. مسافرانی که راه طولانی در پیش دارند و عازم سیرجان، بندرعباس، کرمان و زاهدان هستند، ساعتی توقف نموده و خستگی راه را از تن بیرون می کنند.
آب انبارها «برکه ها- بلکه ها» در استهبان:
ظاهراً از دیرباز استهبان به داشتن آب انبارهای متعدد در میان شهرستانهای فارس شهرت داشته که مؤلف فارسنامه ناصری هم در قرن سیزده این مطلب را یادآور شده است. این آب انبارها به نام سازندگان آنها نامگذاری شده اند.
قدیمی ترین آب انبارهای موجود در شهر، یادگار دوران صفویه می باشد. این آب انبارها تا سال 1337 که شهر از آب لوله کشی برخوردار شد مورد استفاده قرار می گرفتند.
در استهبان به آب انبارهایی که مسقف بوده و از آب آنها جهت خوردن استفاده می شده است بلکه (BELKE)   یا برکه (BERKE) می گویند. ولی به آنهایی که روباز بوده و برای شستشو به کار می رفته حوض می گفتند. تعداد آب انبارهای داخل و خارج شهر را 119 نوشته اند.
این برکه ها را در قسمت جنوبی استان هم داریم.
خانواده های معدودی از خوانین و متمکنین که امکان حمل و نقل آب را داشتند، معمولاً در سحرگاهان آب شرب خود را از سرچشمه های جنوبی تهیه و با حیوانات بارکش توسط نوکران خود به خانه هایشان منتقل می کردند. حتی یکی از بزرگ مالکان، در طول سال آبی به جزء آب چشمه غلبند (qOLBAND) مصرف نمی کرد. توده مردم هم از آب همین آب انبارها استفاده می کردند. صحبت از آب و آب انبار است. دوستمان آل ابراهیم به نکته ای اشاره دارد که عین مطلب ایشان آورده می شود:
«جا دارد به یک جمله که از زبان زن یکی از حکام و خوانین استهباناتی جاری شده و به صورت یک ضرب المثل در آمده، اشاره ای داشته باشیم تا به حسادت، تنگ نظری و خودخواهی آنان پی ببریم: [دِگَه م زمسون اومد که هَر گَد و گُشنی اُو خُنک بخوره!]= دوباره زمستان آمد که هر گدا و گرسنه ای آب خنک بخورد!
اینان آن قدر با دیده تحقیر به مردم می نگریسته اند که حتی چشم دیدن آب خنک خوردن مردم  در فصل یخ زده زمستان را هم نداشتند! در حالی که خودشان در فصل گرما چهار پنج ماه از سال یا بر سر چشمه ها اتراق می کردند یا توسط مزدورانشان آب چشمه ها را به منازل خود می آوردند.
سید شمس الدین
از امامزاده های مدفون در استهبان، سید شمس الدین فرزند زید و نوه امام سجاد (ع) می باشد که آرامگاه وی در خیابان امامزاده است. در سالهای اخیر ساختمان قبلی آن ویران و بنای جدیدی در حال احداث است. در سال 1383 ضریح طلاکاری شده بر آن نصب گردید.
«ص 53 کتاب»
به تازگی جلد دوم تحفه نیر «روزگار پهلوی اول» را مطالعه می کردم.این کتاب نوشته شیخ عبدالرسول نیر شیرازی به تصحیح و توضیح دکتر محمد یوسف نیری، استاد دانشکده ادبیات دانشگاه شیراز درآمده است. نویسنده چندین مسافرت به استهبان داشته و در یکی از مسافرت هایش صحبت از سید شمس الدین به میان می آید که پاره ای از مطلب ایشان آورده می شود:
سید شمس الدین و باران و باز مناجات
یادم آمد به این که وقتی در اصطهبانات بودم شب در منزل نشسته با دوستان صحبت می داشتم، صدای هیاهوی زیادی از پشت کوچه بلند شد مثل دسته های سینه زن ایام و لیالی محرم و همه با هم نوایی می سرودند.  من تعجب کردم. چه که آن ایام، ایام عزاداری نبود و نوایی که داشتند نوای عزا نبود. هر چه گوش دادم نفهمیدم چه می گویند. پرسیدم از حاضران چه اتفاقی افتاده؟ گفتند: خبری نیست مردم عقب باران می روند.
تعجبم زیادتر شد، گفتم: مگر باران کجاست که عقب او می روند؟
گفتند: هر وقت آمدن باران دیر می شود که قطع به مأیوسی حاصل می گردد، دسته ای راه می افتند و آن همین دسته ای است که می بینید و ذکری دارند می خوانند و از کوچه ها عبور می کنند و آن ذکر این است: «یا سی شمس دی بارو روا کن- دو دسته گردن شیر خدا کن»
یعنی: «ای سید شمس الدین باران روانه کن- دو دست در گردن شیر خدا کن»، چون تو فرزند علی (ع) هستی از او بخواه و دست به گریبانش شو تا باران بدهد.
گفتم: حالا این نهضت و این ذکر شریف اثری هم دارد؟
گفتند: به تجربه رسیده و حد طول زمان سه شب است، یعنی اگر شب اول باران نیامد، شب دوم بیرون می آیند و شب سوم حتماً باران می آید.
بنده این مطلب را غریب دانستم و شاید هم قدری مسخره می کردم. اتفاقاً نمی دانم شب سوم یا چهارم بود که باران آمد. خیلی تعجب کردم. مایل شدم به زیارت قبر آقا سید شمس الدین بروم.
به اتفاق بعضی از رفقا رفته صحنی خیلی محقر و خراب، مرقد و حرمی بسیار مندرس، درخت سرو بسیار کهنه ای در وسط صحن مشاهده نموده، باز تعجب کردم که آقایی با این کرامت چرا مردم توجهی به اصلاح صحن و حرمش نمی کنند؟
غرض این است اگر خدا بخواهد به وسیله «سی شمس دی» هم بارو روا می کند: اگر نخواهد به شفاعت و التماس تمام انبیا و اولیا و ملائکه مقربین هم کمترین اثری نمی دهد.
* * *
برای تهیه این کتاب، محمدرضا آل ابراهیم زحمت فراوان کشیده معلوم است که سالها روی آن کار کرده سعی داشته است همه دیدنی های استهبان، ایج، خیر و رونیز را در کتاب معرفی نماید. آل ابراهیم با صفای بی مانندش کتاب «آثار باستانی، اماکن مذهبی و گردشگاه ها در استهبان» را به مردم مهربان و زحمتکش زادگاهش پیشکش کرده است. توفیق این پژوهشگر مردمی را از خداوند منان خواستارم و برای ایشان عمر پر برکت آرزو می کنم.

فروغ
ماهنامه فرهنگی، اجتماعی، دوره نو،  سال دوم
صاحب امتیاز و مدیرمسئول: شهاب مباشری
پست الکترونیکی: info@forough.net
خانۀ اینترنتی: www.forough.net

معرفی از: امین فقیری
به تازه گی دو شماره از نشریۀ اینترنتی «فروغ» به دستمان رسیده است.  بیشتر مشترکان این نشریه مراجعه کنندگان اینترنتی هستند که به گفته مسئولان آن تاکنون 25000 نفر به سایت فروغ مراجعه کرده اند و روز به روز هم بر تعداد بازدیدکنندگان افزوده می شود.
این نشریه تا دو شماره آخر خود در تهران منتشر می شده و پس از آن شماره 11 و 12 (یک مجلد) 13، 14 و 15 در مجلد دیگر در شیراز چاپ شده است.
شهاب مباشری با همکاری پژمان طرفه نژاد تمام زحمات مجله را متقبل شده اند، هم از نظر مادی و هم تنظیم مطالب و اکنون قصد دارند که شکل و شمایل مجله را عوض کرده با رویکرد بیشتر ادبی به حیات خود ادامه دهند، چون اعتقاد دارند شیراز به واقع قطب مهمی در ادبیات این مرز و بوم است. کمتر نشریه وزین و سنگین ادبی در پایتخت از چاپ بیرون می آید که یکی دو نفر شیرازی یا فارسی در آن نقش نداشته باشند.
البته برای چاپ نشریه در شیراز با کیفیتی متناسب به حمایت کننده مالی معتبری نیاز است که می تواند یک نفر یا چند نفر باشند تا بتوانند جای خود را در میان مجلات گونه گون پایتخت باز کنند.
در شماره 11 و 12 مهرماه 87 این مطالب را می خوانیم:
قال و قیل از رضا کلاهی/ یک قلب خسته از ضربان افتاده، شعری از حمید روزیطلب/ گفتگوی پژمان روزیطلب با حمید روزیطلب/ توافقات هوائی (گزارش- داستان) از بابک طیبی/ یک پیش گفتار صوفیانه از سیدمهدی شهیدی/ هایکوهای پاییزی، ترجمه محمود کویر/ عکس هایی از مهدی یاسمین/ گفتگوی شهاب مباشری با امید بلاغتی، فیلمساز/ اعتراف، محمدهادی صباغ/ پروانه های تاریکی که دیوانه گیشان شاخ و دم ندارد از شهاب مباشری
و اما مهمترین مقاله ای که در این شماره چاپ شده است زیبایی شناختی خشونت از «صالح تسبیحی» می باشد که بحث بسیار جالبی درباره خشونت است. خشونتی که جهان پیرامونی ما را در برگرفته و رفته رفته تار و پود زندگی ما را از هم می گسلد. آیا ما از همه طرف مورد هجوم خشونت نیستیم؟!
به چند سوتیتر از این مقاله نظری بیفکنیم:
*گوشت حیوان به طور کلی هنگامی قابل مصرف می شود که آن حیوان کشته شود و خشونتی که در سر بریده هست در بدن ما خورندگان دوام می یابد.
*برخی عناصر زیبایی شناسانۀ این فیلم ها عبارتند از: کشته شدن «آدم بده Bad man» به فجیع ترین شکل ممکن و انتقام از نوع کینه توزانه اش که معمولاً با این جمله همراه است: «تو باید ذره ذره بمیری...»
تماشاگر بالاجبار مردن آرام و همراه با شکنجه را آنقدر دیده که دیگر این تبدیل به زیبایی شناسی جمعی ما شده...
*و از دین رحمت محمدی، خشن ترین و وحشیانه ترین روایات، جذاب ترین آنها از آب در آمده روایات مربوط به عاشورا و حسینین و انتقام مختار، همه خشن ترین وصف ها را با خود آورده اند. در پرده قهوه خانه یی «دارالانتقام مختار» منقوش صد سال پیش، به شکلی واضح با جهنم آرمانی ایرانی روبرو می شویم. جالب است که در این میانه به حکم گرفتن کره از آب، آدم رباخوار و دروغگو و زناکار هم توسط مختار (که دگردیسی شدۀ فرشته عذاب باشد) به طرزی فجیع شکنجه و کشته می شود.
*در جام جهانی فوتبال اخیر، آمارها نشان داد که این جام خشن ترین جام جهانی تاریخ بوده، تمام تیم ها اقلاً یک بار به دعوا کشیده شدند. من این را مرتبط با جنگ می دانم و درگیرشدن جامعه جهانی با آدم کشی های دائم آفریقا، چچن، افغانستان، عراق و پخش صحنه بریدن سر سرباز روس در چچن توسط بی بی سی برای اولین بار، چنین واضح...
و در شماره 13 و 14 و 15 این مطالب چاپ شده است:
سلام ای شب معصوم (برای فروغ) مریم تاج الدین/ نگاهی به پدیده رودربایستی در ایران- رضا کلاهی/ ناموس کیست، چیست و چه کاربردی دارد؟ ساسان م.ک. عاصی/ شطحیات دشت عباس- سید مهدی شهیدی/ عکس هایی از مهدی یاسمین/ و شعرهایی از: محمود معتقدی، یزدان سلحشور، رضا چاپچی، علیرضا مجابی، وحید آقاجانی/ او مثل ما نبود (درباره جهان پهلوان تختی) غزال تشکر/ برایت شرط می گذارم،  شهاب مباشری/ نشاید که نامت نهند... محمدهادی صباغ/
که در این میان مقاله «ناموس...» زیبا و اثرگذار نوشته شده است. به چند سوتیتر از مقاله توجه فرمایید:
*آیا تمام مردان صرفاً به خاطر آنچه لابد «احساسات ناموس پرستانه» نام می گیرد به حمایت از زنی برمی خیزند؟ پاسخ مثبت به این سؤال، چشم بستن است بر واقعیت، هر چند واقعیتی کم پیدا. بسیاری اوقات مردی از زنی دفاع می کند چون در آن لحظه شاهد پایمال شدن حقوق انسان دیگری است. در این برخوردها می توان رفتاری عادی از جنسیت گرایی دید...
*تمام زنان می توانند ناموس مردان لقب بگیرند، به حکم روابط خونی و یا عاطفی و یا به حکم روابط قومی و حتی روابط انسانی.
*زن در نگاه مرد و فرهنگ مرد سالار، ملک محسوب می شود و این نگاه حتماً وابسته به رابطه خاصی نیست. این مرد خود را مسئول حفاظت از دارایی هایش می داند و معتقد است همان طور که زمین و خانه و پول و اثاث شخصی توان حفاظت از خودشان را ندارند، زن هم فاقد این قدرت است و همیشه نیازمند یک محافظ و قیم...
مطالب این دو نشریه فوق العاده مفید و راهگشاست و روشنگر بسیاری از معضلات که در جامعه ما یا در زیر پوست آن در جریان است.
به امید دیدن دوره نویی از مجله که بار فرهنگی فارس عزیز را به دوش بکشد و خسته نباشید به جوانانی که تاکنون با سپردن مقاله یا شعر و داستان با مجله فروغ همکاری داشته اند و خسته نباشید مخصوص نثار شهاب مباشری، صاحب امتیاز و مدیرمسئول آن.

صفحه 7--26 فروردین 88

 

شاعر مرگ خویش می داند
مجموعه شعر از: قاسم آهنین جان
حلقه نیلوفری وابسته به انتشارات نوید شیراز- 208 صفحه- 2850 تومان
(زیر نظر: سیروس نوذری)
معرفی از: امین فقیری

شاعر در این مجموعه با وجودی که زیبایی ماه را می بیند و تلألؤ خورشید را اما همه را در واژه ای به نام مرگ خلاصه می کند و در این راه به کمال و خودآگاهی می رسد و می داند دل از دنیا می کند. شاید که ظهوری همه جانبه و حضوری شتابناک بر فلسفه وجودی خود داشته باشد اما به طور عمد همه را نادیده می گیرد تا معبود خویش و بدینوسیله مرگ را در آغوش داشته باشد.
فکر می کنم چند سالیست که شعرهای به این محکمی و سلالت نخوانده بودم. بیشتر آنها منتهای شعرند و انسان عاجز می ماند که کدام یک را انتخاب کند. مسئله مهم اینست که این شاعر در شعرها آنکس را که دوست می دارد به طرف مرگ
می کشاند. انگار که روح انزوا طلب او تحمل تنهایی بعد از مرگ را هم ندارد.
*در مه مرجانی هر پگاه که می روی از دیده ها و/ بافه های
 گونه گون گیسوان می سپاری/ به شبنم و خاک اندُهان/ و رخانت شعله می گیرند/ از عناب و سیماب جلگه ها/ از تک گلی که مهمیز می زند/ به پرچم هاش/ باران/ در گشت هاش/ و مادیان ماه/ به برج علف می گرید زار/ در مه مرجانی هر پگاه که می روی از یاد/ از دیده ها/ به یادها
این مرثیه است. شاید اسم کتاب را باید می گذاشتند «مراثی مه و رود»، مراثی عشق و باد و مرثیه های ماه، اما اینها همه گمان است. «آهنین جان» در کتابش آنگونه که خواسته عمل کرده است عشق را به مسلخ برده و بعد نشسته و مویه کرده است.
    *وقتی که می خوانی و تلخ می خوانی/ دو هلال، نم
 می گیرند/ از سیاره مشبک اَبران/ بر مژگانت/ و آسمان کفن می بافد/ از سوسن و نرگسان تنها/ بر سایه های کوتاهم/ که تو باشی شام احیاءام
ظرافت و زیبایی و افسوس را در این شعر شاهد باشید.
*در حواشی انوار/ گل می دهد گونه هات/ که برخیزم/ از میان دو سنگ/ که گل می دهد گونه هات/ در حواشی انوار/ در خجسته باغ شهرزادان و/ روزگاری خجسته/ که هشدار
می دهد/ به نوشیدن ذراتی از ماه جمیل پیکرت/ به واپسین دردهای زمستانی/ و دیگر سردم نیست/ میان شعله های کوچک و قاطع و/ در پهنه دیدار و/ حواشی انوار
*آیتی از جمال بود/ آن دو چشم نشسته به مه/ آیتی از زمان بود/ آن دو پلک برخاسته از بنفشه زار/ آن دو پلک خمیده مهتاب/ به تل چمنزار (قسمتی از شعر)
*از دیده ها می گذری ای ماه/ ای ماه/ که چه شبها داشت/ با تو این دل/ این تپش خاموش/ به صد سنگ حادثه/ ویران (قسمتی از شعر)
*عاشقان اگر بیایند/گل سرخ از آن توست/ و این سنگ از آن من/ که دلگیرم و تابم نیست/ به دیدار ماهِ شعله/ در شب جوشنوران/ (قسمتی از شعر)
*رخ بر متاب/ از چهره خونینم/ ای ماه/ کز مقتل بخت
می آیم/ جوشن دریده و/ شکسته استخوان و/ چکاوکان رگانم/ در فرود از پرواز/رخ برمتاب/ از چهره تباهم/ ای ماه/ که راه می جویم/ به سنگ آخرم/ به تپه سوسن ها و میخک ها/ و دیگر خوابم اکنون/
    رخ برمتاب/ از چهره خاکستریم/ ای ماه
اینگونه شاعر معشوق را به مرداب مرگ می کشاند و به خاطر موجهایی که دایره وار به کناره ها می آید مویه می کند. جهانی پر از حیرانی و افسوس و ندانمهای بی شمار، شاعر را به خستگی زودرسی می کشاند که توقع ندارد. پس قلب خود را در چنگال می فشرد و به خونابه های آن می نگرد.
در شعر زیر به یار می گوید که دیگر دیر است، برای همه چیز دیر است.
*بیرون که می آیی از گلزار/ از دشت و صحرا/ کهسار و علفزار/ دیگر نه خلوتی به دیدار/ که تنها شاخه آبی و نقش ماه مرده بر آن/ و دیگرت هیچ نمانده به دل/ جز آذین شقیقه/ به چکه سربی روان/ به کوره راهی خاموش از سنگ/ و صبحگاهان دریچه ای بست بر گلهای دامنه/ و شاخه آبی که می رود با نقش ماه مرده در آن
شعرهای آهنین جان وابسته و شیدای طبیعتند. در محدوده زندگی او، آپارتمان، مبل، پنجره، میز،  صندلی، کتابخانه،  آسفالت، بوق و ماشین به چشم نمی خورد. گویا در تبعیدی خود ساخته
 در طبیعتی که ماه آن مرده است، خورشید را جز یکی دو بار نمی بینیم و درختها و جنگل را، اما رود هست. مه فراوان است. علفزار هست و از همه مهمتر اینکه غربت هم هست. شاعر هرگاه از غربت می سراید زخمی بر دل خود می زند که به قولی «عمیق تر از انزواست».
*آواز می خواند/ مرغ شوریده به بستان ها و گلزار/ از گل سرخ زخم/ تا دل وامانده در اعماق/ دل وامانده به مرداب/ حسرت ها/ غربت ها
*ای مادر/ ای مادر گیاه/ ما در علفهای یتیم/ و تو را
می خواند ماه/ ماه مرده/ و تو را که نمی آیی به دیدار غریبان/ به دیدار گمگشتگان حیران/ در اقلیم خون و گستره توفان/ و مردی که دار می زند خود را در عطر سوسن ها/ و تو را می جوید
   منتهای تنهایی و بی کسی و غربت را در این شعر تجربه کنیم. نهایت خستگی بر پیکری ضعیف، پیکری که دوست
 می دارد بر او بگریند.
*بیدارم که می کنی/ از غربت غریب/ این پیشانی شکسته/ خسته/ بر خاک که می نهی این پیکر/ شاخه ای از گل در کنارم/ دستی از دور بر شانه و/ مرغی از روح/ بر مزار/ اینک این تن/ مقبره النور/ به مهر/ که بیدارم می کنی و همینم بس
  سطوری از بعضی شعرها نشان می دهد شاعر اهل مبارزه است و از خون و چکه ای سرب بر پیشانی نمی هراسد. حماسه و اسب و زمین و رکاب را دوست دارد. تازنده بر آب های خستگی
*در شیپورها که خون می زد/ با کج بال دامنه ها/ این ستاره به خاک/ و این بال به آتش و دود (قسمتی از شعر)
*جز آذین سرخ شقیقه/ به چکه سربی روان (قسمتی از شعر)
   *دهانم را می شوید باد با خون/ چشمانم رها به آتش زارند و/ دلم/ سپرده به نیزه خنیائی برف ها/ «کوچه سرد است و کاجها تاریک»
   *خون می زند کمانه/ از سینه/ گرم/ بر چرم زین و یراق/ سپیده گشته تباه/ و برگ ها وزیده/ به خاکستر ماه/ خون
می زند کمانه/ از جسارت زخم/ در چشم سیمرغ
*جامی بر آشوب جهان می پاشم/ جامی بر گورهای جوشنده خون/ زخمه ای به اتصال از حنجره ها/ می­تند بر قوس این میدانچه/ و کفن ها چاک می خورند/ از غریو تندر آسای فولادها/ نه دیگر نه آرامش ابریشم بر حنجره/ نه برش تیغ بر بنفشه رگها/
توفان می آشوبد/ میدانچه درختان/ و یاس و بنفشه را/ و خطوط درهم شکسته را
*شریان هایی بریده دارم/ با تلألؤیی که ماه به زیر می آرد/ به سودایی خالی که می سوزد در سپند/ در شب اسفند / و مرده -
 بختی اسفندیار
در ساحت مرگ، شاعر تاخت و تاز دیگر گونه ای دارد. دستش باز است. اندیشه هایش را بی ملاحظه به دست رشته های
 نامرئی مرگ می سپارد و با فروتنی شانه های لختش را آماج تازیانه های مرگ می کند. این چه کشش و شیفتگی است. آیا شاعر مرگ را پایان جهان می داند یا گذار از مرحله ای
 به مرحله دیگر؟ تصویرها به گونه ای است که گویی شاعر هیچگاه نمی میرد و در اعماق تاریک گور نیز هنوز دلواپس است. در اوهام خویش زنده است. گویی مرگ برای او شوخی است. رفتار او به گونه ای است که پنداری از جهان مردگان حرف می زند. روح اوست که می موید وگرنه تن در نهانخانه گور پنهان است.
*ابرها که بیایند/ خواهم مرد/ در اردیبهشت گلها/ با چشمانی باز/ بر جمال مرغان.
*بی منظر چشمانت/ پسین بامداد نوحه صورم/
خاموش ترین ستاره ابدالاباد جهان/ بی نام و/ علفهای خرد عیانم/ در منظر چشمانت
*شاعر هماره مرگ خویش می داند و می زید/ بر هلال ماه و گوهر دیدار/ لمسش کنیم اگر/ رخ در رخ و/ چشم بر سرانجام لحد/ شاعر مرگ خویش می داند/ آنگونه که زندگیش/ بر اوراق سرانجام/ در خاک/ تا حک کند/ نقش خویش در یاد/ بر باد/ شاعر به خواب
*اینگونه گریان/ وانهان خویش را بر باد/ چه حاجت به برگ سبز شفا/ که پنجره بسته می شود/ ماه بر گل نشسته را/ و سلسله ای از ستارگان/ می روند به تل غریبان/ که اینک ضیافت خون/ در شام مردگان
*به طاق های ضربی پی در خون/ اسبی دریده سینه
می رود/ به چاههای متروک آسمان/ و روحی غریب/ در گور/ تسبیح می کند.
*باز می گردی/ با گلویی بریده از عقرب ماه/ سپید
می گویی از بهار/ از زمستان/ از میان هزار شهد می آیی و/ کبود می گذری/ با غزاله هزار خیمه عزا/ با ماه می آیی و با ماه
 می گذری/ و من که خوابم/ در چار فصل باد/ باغ/ آتش/ دریا
*نشان گور من نعلی است/ که هر شب با ماه می آمیزد و/ هر صبح/ بر پای مادیانی می نشیند/ تا کلید گور مرا/ آن سوی رودها/ بیفکند
* * *
   و این بهار از کجا بر سامان شعرهای آهنین جان وزیده است. هر چند که ناامیدی مثل همان شاخه های بلوطی است که در منظرگاه او روییده، اما بهار، بهار است. با لطافت و عشق و رویش و گل همراه است. مرگ نمی تواند اندیشه بهار را
 بی مقدار کند.
*به این بهار/ که سایه از مرگ دارد و/ نشان از پیشانی شکسته/ به لاجورد بدر/ استخوان های افراشته/ در شعاع علف/ سرگردان رؤیاهای در فرودند/ به جنگل خامشان/ و دسته ای از مرغان/ کمانه می شوند/ به مغاره طیف و پرسیاوشان/ به این بهار/ که سایه از مرگ دارد و مرگ از سایه ها
*بهار نارنج را به یاد می آرند و/ زخم تو را/ این زمستان/ که مرغان به کنگره ها/ کمانه و/ اسبان/ پریشان به دره ها و نیزه ها
مرغان تو را به یاد می آرند و/ اسبان نیز/ در شب گرگ و آتش دندان مار/ و عطر آویشن و شبدر به راه/ که رمه بیقرار و/ زنگوله در اضطراب (قسمتی از شعر)
*پیچیده در مه/ حلقه نیلوفر/ سنگی است سپید و صبور/ و تنها ماه می داند از پس هر گل/ نیشی است از افعی غروب/ به واقعه دیدار/ که اینجا بی جمال ماه/ منظر خاموشی است این بهار

*بهار می آید/ با پریزادی از آب و مرغان هوا/ زیر بیرقی از مهتاب/ به شاهراه اطلس ها/ تا خواب غریبان/ بهار می آید و خواب نیست مرا این شب. (قسمتی از شعر)
آهنین جان زبان فخیمی دارد. زبانی که طبیعت را می پذیرد، زنده می کند و بدان رنگ و شکل می دهد. گاه به نظر می آید که زبان و شعر رنگ حماسه به خود می گیرد. حماسه یأس، ناامیدی،  سرخوردگی، غربت و مرگ. در بعضی از شعرها
 ترکیب های تازه ای می بینیم که نشان احاطه شاعر به زبان است.
  مادیان ماه، مه مرجانی، علفهای مشکی، دو پلک خمیده مهتاب، سنگ حادثه، هوا سخت می سوزد از سرما، جوشنوران، ماه شعله، چکاوکان رگانم، اشباح منتشر، علفهای یتیم، افعی غروب، غراب غریب
و در آخر حیف است که این 3 شعر را با هم نخوانیم:
تک چهره در مه
چهره دیگر کن
با گلی سپید که می آیی
در شبانه علف های روشن
* * *
چهره دیگر کن
با گلی سیاه که می آیی
به سایه ها
به گلزار خوی کرده
در مه بامدادان
که می آیی
چون عمق ابرهای جهان
با گلی نه سپید و نه سیاه که نمی آیی
* * *
درخت خون
آن درخت باید مرا
که ریشه در قلبم دارد و
مرغ از رگانم می دهد پرواز
آن درخت باید مرا
که سایه شود بر گور و بسوزاند شاخسار
در سرمای گور
و چنین است درخت من
تنها
* * *
شاخه نارون
تک درخت نارون
دل به دیدار ندارد
جز با غریبان و عاشقان
عاشقانی تلخ
در غروبی بی رمه
بی هی هی چوپان
بی زنگوله سپید
در دامنه از ریحان و میخک و یاس
* * *
تک درخت نارون
دل به دیدار ندارد
جز با غراب غریب دره ها
صخره ها
* * *
تک درخت نارون
دل به دیدار ندارد
جز به تیره تراب
و سلسله ستارگان
در زیرها
آوارها
تک درخت نارون

صفحه 7--19 فروردین 88

 

غزلیات شمس اصطهباناتی

به کوشش: محمدرضا آل ابراهیم
انتشارات سته بان، 96 صفحه
معرفی از: الف. تیرداد

شمس در استهبان شخصیت محبوب و مشهوری است. هم اکنون
 که روی در نقاب خاک کشیده، مردم درک می کنند که چه انسان عالم و هنرمندی را از دست داده اند. قبلاً ما اشعار او را به لهجه استهباناتی دیده بودیم و با ذوق سرشار و طنزی که لابلای قطعات و سروده هاست آشنا شده بودیم.
اما اینک غزلیات او پیش روی ما است. در تعاریفی که از غزل شده است عشق در تار و پود غزلها مستتر است، اما این عشق زمینی نیست بلکه همه در حال و هوای عرفان  و بی خویشی
 از ظواهر نفس می کشند.
دلا گر عمر با صاحبدلی نیست
به جز بیهوده ماندن حاصلی نیست
حیات عارفان هر چند عشق است
ولی جز تیغ عشقش قاتلی نیست
همه اسرار عالم حل شد آخر
به غیر از عشق، دیگر مشکلی نیست
البته  تمامی غزلها این چنین حکم نمی کنند غزلهایی هم دارد که مستقیم از معشوق و عشق صحبت کرده است و مثل بعضی از غزلهای حافظ با هزار من سریش به دامن قبای عرفان نمی چسبند.
تا شد دل دیوانه مفتون نگاهش
افتان و خیزان رفت تا زلف سیاهش
مسئول قتل عاشقان او نیست هرگز
عشق قوی پنجه است، دائم عذر خواهش
گر آسمان نازد به ماه و آسمانش
او را چو بیند پی برد بر اشتباهش
و بعضی نه این است و نه آن بلکه غزلی است که از ظلم و جور و مبارزه سخن می گوید و معلوم است دل و جان شمس اصطهباناتی به دنبال حق و عدالت است و در خلوت خود چه رنجی می کشد:
کجاست اهل دلی تا شوم به قربانش
کجاست مرد که گیرم به شوق دامانش
کجاست عاطفه ای تا روم به دنبالش
کجاست دادرسی تا شوم ثنا خوانش
کجاست چهره حقی که جلوه ای بخشد
برد سیاهی دهر از جمال رخسارش
کجاست طبع بلندی و روح حساسی
که دل همیشه شود عبد لطف و احسانش
کجاست درد شناسی در این محیط خراب
که تا حدیث کنم دردهای پنهانش
کجاست دلبر فرخ رخی به محفل انس
که راه گریه ببندد ز لعل خندانش
کجاست نرگس مستانه ای که با منت
به یک نگاه دلا را فدا کنم جانش
به انتظار چنین روزگار و آن مردم
مباش «شمس» که این ره نبود پایانش
شمس در زمینه قصیده هم طبع آزمایی کرده است که طولانی ترین آنها با قافیه و ردیف «ای بشر» سروده شده است و 39 بیت دارد.
چند دادی منصب والا، تمنا ای بشر
بر سر جایت نباشی پای بر جا ای بشر
بسته ای بال و پر خود با طناب حرص و آز
وز ثُری خواهی پریدن تا ثریا ای بشر
ادعا داری که شهبازی ولی خو کرده ای
در خراب آباد دنیا، جغدآسا ای بشر
می توان شمس را یک شاعر دردمند و متعهد نامید. وی نسبت به سرنوشت نوع بشر حساسیت به خرج می دهد. این مسئله در قصیده و قطعات بیشتر نمود دارد. به این قطعه توجه کنید:
سخن از حق بگو، حق گرچه تلخ است
به شیرینی به دل برمی نشیند
سخن گو، حق بگو و عقده بگشای
اگر در سینه خنجر می نشیند
چو حق گفتی، سخن گر بشنود دوست
به کام جانش، شکر می نشیند
وز آن سوراست گفتارت چو پیکان
به جان خصم تا پر می نشیند
ندیدی وعظ مرد راست گفتار
به قلب خلق، بهتر می نشیند
به گوش آرزومندان صحبت
سخن مانند گوهر می نشیند
به نیمه شب دعای راست گویان
همی تا عرش  اکبر می نشیند
زبس خاموش گشتیم و نگفتیم
به فرق ما ستمگر می نشیند
شکستی پر که روزی مملکت را
همای بخت بر سر می نشیند
نمی دانی که گر غارتگری رفت
به جایش دزد دیگر می نشیند
دهن بستی که شاید در کمینت
خبرده یا خبربر می نشیند
که گوئی خرس آدم خوار بد رگ
بروی گردن خر می نشیند
کجا شد حرف زن؟ آن شعله ها کو؟
که ما را بر دل آذر می نشیند
نگفتیم و به خاک تیره خفتیم
عدو راحت به منبر می نشیند
چو از ما، مام میهن گشت مأیوس
کجا بی جفت و شوهر می نشیند
در رباعی ها نیز نه فلسفه می بینیم و نه عرفانی که در بعضی از غزلیاتش بود. یا دعا به درگاه یزدان است و آرزو داشتن برای جهانی بهتر یا پند و اندرز برای به راه آوردن و نمودن راه و رسم زندگی بدون عیب به نوع بشر.
دل با تو ندیده گفتگویی دارد
چشمم ز پی تو جست و جویی دارد
گر دیده ما لایق دیدار تو نیست
از دل بِدَر آ که آبرویی دارد
* * *
من سختی و سستی آزمودم همه عمر
در مسجد و در صومعه بودم همه عمر
زین جامعه امتحان نمودم همه عمر
انصاف نه دیدم، نه شنیدم همه عمر
* * *
عشق آمد و گفت: خیز و نامرد مباش
آتش زد و گفت: سست و بی درد مباش
پس سوخت و خاکستر من داد به باد
یعنی که ز هستی ات به جز گرد مباش
* * *
از آتش دل در اضطرابم چه کنم؟
وز اشک درون به التهابم چه کنم؟
این آتش و آب، خاک من ویران کرد
من عاشقم و خانه خرابم چه کنم؟
* * *
گر تیرگی است و ور صفا، خود داری
گر اهرمن است یا خدا، خود داری
روزی که از این جهان برون خواهی رفت
هم دوزخ و هم بهشت با خود داری
* * *
در پایان به غزل چهار توجه می کنیم. شعریست مابین غزل، قصیده و قطعه. گاه می توان گفت برایش مهم نبوده که در چه قالبی شعر می سروده، برایش بیرون ریختن آنچه که در دل داشته مهمتر بوده، چون همین طور که فرزند محترمشان در مقدمه نوشته او در بند چاپ اشعار نبوده است. حدیث نفسی بوده که با خود  داشته و در جایی هم گفته است:
در سخن پنهان شدم مانند بو در برگ گل
هر که دیدن میل دارد در سخن بیند مرا
و اینک شعر مورد نظر:
تا عشق خانه سوز به دل زد شرر مرا
در سینه سوخت ناله ز آه سحر مرا
چندان ز تن نمانده که آهی کشم ز دل
گردون اگر فشار از این بیشتر مرا
تا خواستم پری بزنم در هوای دل
پرپر ز سنگ حادثه شد بال و پر مرا
من کوه صبر بودم و باکم زغم نبود
بشکست بار زندگی آخر کمر مرا
تا دل ز غصه خون شد و خونابه اشک شد
آمد به دست، قیمت لعل و گهر مرا
روزی فکند مادر ایامم از نظر
کز سر برفت اول عمرم پدر مرا
چون خود پدر شدم که یتیمی ز یاد رفت
آزرد فکر دختر و رنج پسر مرا
با سروران سری به ارادت نهادمی
هر یک شدند بی سببی دردسر مرا
افکندم از نظر همه را من برای دوست
غافل از اینکه می فکند از نظر مرا
غیر از جفا و جور ندیدم ز آدمی
یاران نشان دهید به غیر از بشر مرا
بگذشت روزگار و نشد حال دهر به
انصاف ده، چه درد بود زین بتر مرا
آن به که سر نهم به دل خاک یار «شمس»
روزی اگر فتد سر کویش گذر مرا
این همه را گفتیم و حیف است از مردی عاشق- فرهیخته نام نبریم. کسی که نام استهبان را زنده می کند و بزرگانش را به ملت ایران می شناساند.
بدون شک هیچکس نتوانسته و نمی تواند تا بدین پایه به معنویات استهبان و پیشرفت فکری آن کمک کند و این بزرگمرد کسی نیست جز محمدرضا آل ابراهیم، کسی که یک تنه بار معنوی این شهرستان را به دوش می کشد. بدون هیچ چشمداشت مادی خوب است که مردم آزاده استهبان و مقامات دولتی بودجه ای برای چاپ کتاب بزرگ فرهنگ استهبان اختصاص دهند تا آداب و رسوم این شهرستان به شکل آبرومندی ثبت شود.

درآمدی بر هویت ملی
نوشته: دکتر بابک شمشیری
انتشارات نوید شیراز- 136 صفحه- 2100 تومان
     هویت ملی بیشتر براساس فرهنگ یک جامعه شکل می گیرد. هر چه رسوخ فرهنگهای بیگانه در اثر تعارضات  و استثمار و جنگهای سلطه زا در یک جامعه بیشتر و نمایان تر باشد آن جامعه در مقوله هویت ملی دچار تردید می شود. امروزه جوامع صنعتی به علت مهاجرت مردم کشورهای فقیر که جویای کار می باشند، بیشتر در معرض تهدید هویت ملی قرار می گیرند و اینست که ما در بعضی جوامع می بینیم که نطفه های ناسیونالیستی در حال شکل گرفتن است و به نوعی بیگانه ستیزی را در دستور کار خود قرار داده اند.
    بابک شمشیری می نویسد:
«تحولات دنیای جدید هر یک به نوعی اهمیت، نقش و جایگاه هویت ملی را نشان می دهند. فروپاشی شوروی سابق، خود حکایت از این امر داشت. به طوری که هر یک از این جمهوری ها
 بلافاصله به جستجوی هویت گمشدۀ خود پرداخته اند. آتش بسیاری از جنگهای دنیای معاصر تحت تأثیر مسایل هویتی به ویژه هویت قومی و یا ملی برافروخته شده اند. تهاجم و تجاوز نظامی صرب ها برعلیه بوسنی و هرزگوین، درگیری های نظامی بین ارمنستان و آذربایجان، شورشهای کردهای ترکیه و بسیاری موارد دیگر، همگی مصداق چالشهای هویتی جهان معاصر می باشند».
   در ایران نیز به علت تعدد اقوام مختلف همانند لر،  کرد، ترک، بلوچ، ترکمن، عرب و فارس می تواند زمینه خوبی برای ابراز هویت ملی باشد که آنقدر ریشه ایران واحد در طول تاریخ قوی و منسجم بوده است که همین جاذبه تمامی اقوام را برادروار گرد یکدیگر جمع آورده و خود به خود نغمه های ناساز رو به افول و خاموشی گذاشته اند.تنها اثری که در جستجوی هویت ملی و زبان بود شاهنامه فردوسی است که اکنون پس از هزار و اندی سال نیز خاصیت وجودی و هنری خویش را بر ذهن یکایک ایرانیان پابرجا نگاه داشته است.
شمشیری می نویسد:
«اکنون با در نظر گرفتن اهمیت موضوع هویت ملی و مسایل مرتبط با آن کاملاً آشکار است که نظام تعلیم و تربیت کشور ایران نمی تواند در برابر آن بی تفاوت باشد. لذا این رسالت نظام آموزش و پرورش است که موضوع هویت ملی را به عنوان یکی از اهداف اصلی خود مورد توجه قرار دهد. البته با وجود اینکه هویت ملی قدمتی دیرینه دارد لیکن توجه آگاهانه و انجام مطالعات و تحقیقات علمی درباره آن، موضوعی جدید است، به همین خاطر نگارنده سعی داشته است موضوعات مهم مرتبط با هویت ملی را به صورت خلاصه به رشته تحریر در آورد». مؤلف کتاب آگاهانه دست به دامان آموزش و پرورش شده است. این نهاد بی گمان بیشترین تأثیر را بر ذهن افراد می تواند داشته باشد. اگر این مسئله در کتابهای ادبیات و دروس مرتبط با آن با استعانت از شعر و داستان و امثال تاریخی مورد توجه قرار گیرد، هر دانش آموز از سنین 7 تا 18 سالگی هویت ملی کشور خود را به خوبی می شناسد و در دانشگاه با پژوهش و تحقیق می تواند این مسئله را نهادینه کند.
     کتاب در هفت فصل تنظیم شده است:
فصل اول- اهمیت و ضرورت موضوع
فصل دوم- مفهوم پردازی هویت
فصل سوم- ابعاد هویت ملی
فصل چهارم- جهانی شدن و هویت ملی
فصل پنجم- سیر تطور هویت ملی در ایران
فصل ششم- جمع بندی مباحث نظری
فصل هفتم- تحقیقات انجام شده در خصوص رابطه هویت ملی و آموزش و پرورش
در فصل سوم مؤلف کتاب ابعاد هویت ملی را بدین ترتیب نگاشته است:
1 -بعد اجتماعی هویت ملی 2-بعد تاریخی هویت ملی 3-بعد جغرافیایی هویت ملی 4-بعد سیاسی هویت ملی 5-بعد دینی هویت ملی 6-بعد فرهنگی هویت ملی (میراث فرهنگی که شامل آیین ها و سنت های عام- جشن ها، اعیاد و فرهنگ عامه- ارزشهای سنتی- لباس و طرز پوشش- معماری بناها و مکان ها- رسوم- عرف و هنرهای ملی و بومی می باشد).
کتاب فوق بسیار زیبا نگاشته شده و این از وسواس و فرهنگ خاص و ایرانی نویسنده حکایت دارد.

سیر تکاملی تقویم
پژوهش از: حبیب الله حسامی، چاپ اول 1387 ناشر: ره آورد هنر- شیراز
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
تقویم از آن جمله وسایلی است که هر روزه بدان به شکلی نیاز داریم. تقویم را هم اکنون به شکلهای مختلف می بینیم. از جمله: تقویم جیبی، تقویم رومیزی، تقویم دیواری و تقویم کتابی که به صورت سررسید به بازار عرضه می گردد.
در سالهای اخیر اصناف و گروه های مختلف هر یک تقویم های ویژه خود را داشتند مثل: تقویم سینمایی، تقویم ورزشی، تقویم پزشکی و تقویم هنری که هر ساله شاهدیم  این تقویم ها از نظر کیفیت به شکل زیباتری به دست دوستدارانش می رسد.
تقویم سابقه بسیار قدیمی در زندگی انسانها دارد. به همین خاطر می بینیم که مردم گوشه و کنار جهان تقویم های مخصوص به خود را دارند.
در جلد اول فرهنگ معین در مقابل واژه «تقویم» این چنین می خوانیم: «مص» بها کردن، نرخ کردن، ارز بستن، قیمت کردن 2-راست کردن، کجی چیزی را برطرف کردن 3-یقین اوقات و ازمنه طبق قواعد معین 4-برآوردن، ارزیابی 5-دفتری که در آن حساب روزها و ماهها را درج کنند، گاهنامه، تقویمات
مؤلف کتاب در صفحات 13 و 14 کتاب طی شرح مبسوطی در تعریف تقویم در پایان می نگارد: «تقویم در اصطلاح نجومی مجموعه ای از اصول و قوانینی است که برای تنظیم زمان و تطبیق سال حقیقی با سال مجازی و چگونگی تقسیم آن به ماههای دوازده گانه جهت تشخیص اوقات شرعی،  انجام فرایض دینی و امور اجتماعی مورد استفاده قرار می گیرد و در زبان فارسی مترادف با کلمه گاهنامه است.
در این کتاب «سیر  تکاملی تقویم» مؤلف ارجمند با دقت و موشکافی شایان توجهی خواننده را با سابقه تقویم، مبدأ تقویم، انواع تقویم: «تقویم ارامنه، تقویم اسکندری و یا «رومی»، تقویم اشکانی، تقویم المپیاد، تقویم ایران باستان، تقویم بابلی، گاه شمار بودائی، تقویم ترکی، تقویم جلالی، تقویم چینی، سال زرتشتی، گهنبار «گاه شماری» در دیانت زرتشت، تقویم ساسانیان، تقویم سرخپوستان، تقویم شاهنشاهی، تقویم کردها، تقویم مصری، تقویم میلادی ژولین یا قیصری، تقویم نجومی، تقویم هجری شمسی، تقویم هجری قمری، تقویم هخامنشی، تقویم هندو، تقویم یزدگردی، تقویم یولیائی، تقویم یونانی، تقویم یهودی و... آشنا می سازد.
و در پایان به نحوه تبدیل سنوات به یکدیگر... از جمله: تبدیل سنه هجری قمری به میلادی، تبدیل سنه شمسی به میلادی، تبدیل سنه قمری به شمسی، تبدیل سنه میلادی به شمسی آشنا می شویم.
برای نمونه تبدیل سنه شمسی به میلادی شرح داده می شود. نقل از ص 103 کتاب: برای تبدیل سال شمسی به میلادی چنانچه روز مورد نظر بین اول فروردین تا 11 دی ماه باشد عدد «621» و اگر بین 11 دی تا آخر اسفند باشد باید عدد 622 را به سال شمسی اضافه کنیم تا سال میلادی به دست آید مثلاً می خواهیم بدانیم سال 1387 شمسی مطابق با چه سال میلادی است.
سال میلادی: 2009=622+1387

* * *
سیر تکامل تقویم، کتاب ارزشمندی است که همگان را به کار می آید.
چاپ کتاب را به مؤلف محترم آقای حبیب اله حسامی و مدیر نشر ره آورد هنر تبریک می گوییم و برای ایشان آرزوی موفقیت داریم.

 

صفحه 7--28 اسفند 87

 

قافیه های غایب
صدرا ذوالریاستین شیرازی
انتشارات نوید شیراز- 207 صفحه- 2200 تومان
معرفی از: الف- تیرداد

این بار صدرا ذوالریاستین اندیشه های خود را در قالب یا قالب هایی نو ارایه کرده است و خود نیز فروتنانه می گوید: «همان گونه که می بینید سبک و سیاق ویژه ای بر آنها حاکم نیست. این «ترهات» گاهی سر از «اوزان شکسته» در آورده اند. زمانی عابر کوچه «سپید» و در جاهایی نیز نمودی خارج از «نثر» ندارند. شبیه صدای ترومپتی که در میان سازهای گوشنواز قیل و قال می کند!»
واقعاً انسان پس از مطالعه کتاب همین احساس را دارد و مهم اینست که مغبون نمی شود. اگر در جاهایی به شطح یا کلمات قصار با مفهومی پر از پند و اندرز می رسد تعجبی نمی کند؛ چرا که شاعر در ابتدا خالصانه همه چیز را در طبق اخلاص نهاده است.
*درنگ ماندن / بر سر دوراهی و/ آفت تردید!/ اراده ات را/ کجا گذاشتی؟!
*تملق را/ گز می کند/ گرچه بزاز نیست!
*دهان های «گشاد!»/ چشم های «تنگ»/ حرفهای «بزرگ!»/ آدم های «کوچک»
*دستمال «بزرگ» ابریشمی/ در دستِ / آدمهای/ «خُرد!»
شاعر به دنبال زرق و برق زندگی نیست، بلکه با نگاهی عمیق و جاندار به جامعه پیرامونی خویش سعی می کند این مسایل را به چشم شکمبارگانی بکشد که گاه لقب هنرمند را یدک می کشند اما گفتن از فقر و فرو رفتن در اعماق جامعه را ننگ خویش می شمارند.
*با قوطی خالی نوشابه/ در زمین خاکی/ فوتبال بازی می کنند/ او و/ همسالانش/ در تیم قاره حلبی آباد/
«قاره ششم»
*با دو تا حلب/ لبالب از آب/ خم به ابرو نمی آورد!/ او سقای پانزده ساله/ حلبی آبادست
*مثل اینکه/ گنج پیدا کرده!/ تا چشمش در انبوه/ خرت و پرت ها/ به دلو حلبی کوچک/ افتاد/ جیغ کوتاهی کشید و/ بال در آورد!/ به آن اندازه هست/ که چکه سقف/ «اتاق خوابش» را/ بگیرد.
اما شاعر حساس به این بسنده نمی کند.
افغانی های رانده شده و دائم در وحشت دستگیری و فرستادنشان به وطنی که دیگر وطن نیست. نه امنیتی و نه آسایشی و نه درگیری در نبردی که از آنان نیست! این مسئله به هیچ روی در ردیف جنگهای میهنی نمی گنجد. اینست که توسری ها و حقارت ها را تحمل می کنند. زبان به دندان می گزند و حتی اعتراضی هم نمی کنند. او آنها را در کوچه- ساختمان های بزرگ- برای کندن باغچه خانه خویش دیده و با آنها درد دل کرده است و در شعرهایش برایشان مویه کرده که می توان به آنها نام «شعرهای فرا- مرزی» را داد.
*اندوهت به آن اندازه/ جاری است/ که هیچ چشمی/ نمی تواند آن را/ نبیند/ سنگینی غربت/ کوهی است که/ شانه های لرزانت/ پهلوان رویارویی/ با آن نیست!/ اهل کجایی؟/ مزار شریف؟/ کابل؟/ هرات؟/ یا قندهار؟!
و این شعر بسیار زیبا که آدم را به یاد شعرهای «ناظم حکمت» می اندازد:
*دلشوره پدر و مادرت را/ داری و/ خواهرت!/ لعنت به این رادیوی کوچک!/ آفتاب نیامده می آیی/ آفتاب رفته/ می روی!/ چقدر نگرانی!/ حتی اشتهای/ ترید نان و پپسی را/ نداری!/ لعنت به این رادیوی کوچک!
سرزمینت تخته پاره ای است/ سرگردان روی آب!/ فعلاً همه آرزوهایت/ در یک کارت اقامت/ خلاصه می شود/ لعنت به این رادیوی کوچک!
نقش رادیوی کوچک همان گوش جهانیان است که در مقابل ظلمها و بیدادهای گوشه گوشه جهان فقط حرفهای خودش را تکرار می کند و آوایش هیچگاه خوش و امید افزا نیست. گویی که از واژه واژه های منتشر از آن شتک خون می تراود. در شعرهای فرا-مرزی به فلسطین و عراق نیز پرداخته شده است، به قسمتی از این شعر که به «محمود درویش» شاعر فلسطینی تقدیم شده توجه کنید:
*بهتر بود پسرت/ از آغاز می دانست و/ دخترت هم!/ که خانه ات/ روی آب است!/ و در آن جا/ معنی درست «کوچ»/ «رحیل» است/ و چکمه ها، گام ها را/ به دلخواه برمی دارند!/ و زره پوش ها می توانند/ بولدوزر هم/ باشند.
این را باید از خردی/ به فرزندانت/ می آموختی/ که «کوچ»/ تنها یک معنی/ ندارد!
در بعضی از اشعار، شاعر جهان وطنی را آرزو می کند، البته با مفهومی که در زیر پوست شعرها جاریست. شعرهای 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و... نشانه دلبستگی عمیق به این آب و خاک را دارد.
*نمونه اول
آرزوی قشنگی است/ دنیایی رها از/ خط کشی!/ افسوس که/ آزادراه ها/ عبور آزادی را/ برنمی تابند!
*نمونه دوم
پنج حرف مقدس/ بر سینه ام حک شده/ من این نقر جاودانه را/ معجزی می دانم/ که دست های مهربان عشق/ در یک کند و کاو/ سحرآمیز/ و یک کند و کاو سالدار/ در اوج دلفریب/ یک طرح/ و در نهایت یک خوگری/ در رگ رگ جانم/ جاری کرده است/ پنج حرفِ عزیز و مقدس/ با وزن باران/ با شکوهی برآمده از/ روزگاران/ ا-ی-ر-ا-ن/ ایران...
در کتاب اشعاری هم هست که به شاعران مورد علاقه اش شاملو، فروغ، خائفی، گلسرخی و برمکی تقدیم شده که البته سهم شاملو در این میانه زیادتر است و مهم اینست که در این شیفتگی زبان نیز تحت تأثیر زبان شاملو قرار گرفته.
*دیگر زنان عشیره چکاوک/ هیچ «بامداد» هلهله نخواهند کرد/ وقتی مردانشان،/ به سیاه چادرها برمی گردند/ و شعر سپید بامداد را/ در سیاهی شروه/ مویه می کنند.
*و یا قسمتی از این شعر: غزال بودی!/ و در «بیشه جانوران و سنگ» هراس و زخم را/ شانه به شانه پیش رو داشتی!/ آن گاه که «قلبت در خلاء/ تپیدن آغاز کرده بود»/ کهنگی را درهم پیچیدی/ و از «گهواره تکرار» پیاده شدی/ هر چند سرزمین بی پرنده و بهار و/ «خشونت» صحاری «ماسه و خار»/ تقدیرت بود.
* * *
 هر چه زبان شعر به محاوره نزدیکتر شود، صمیمیت شاعر نسبت به اشیاء و طبیعت و مردمانی که با آن می زیند بیشتر می شود. شاعران هیچگاه از این وسوسه در امان نبودند. پریا و دختران ننه دریا از شاملو و دیگران، اما کسانی نیز بوده اند که یکسره بدین کار دست یازیده اند که می توانیم از جعفر کوش آبادی، محمود طیاری و اکبر اکسیر در شعرهای طنز نام ببریم. اینگونه شعر ارتباط تنگاتنگ و مستقیمی با خواننده برقرار می کند و مهم ذات و جوهر شعریست که در سطر سطر آن جاریست. در روایتی که از شاعر شدن خویش، سراینده «قافیه های غریب»،
 دارد به این مفهوم پی می بریم که چگونه می توان بر ساده ترین واژه ها جوهر ناب شعری را جاری ساخت.
*قسمتی از شعر مزه لوطی
به گمانم همان روز بود/ که شاعر شدم!/ همان روز که دیگر/ دستم به طرف تیر و کمان/ دراز شد/ نشستم روی پله هفت دهنه/ و زل زدم به یاکریم/ که می رفت و می آمد/ و از موی برگهای/ کاجِ باغ ایلخانی/ روی طارم انگور/ خانه می ساخت/ از همان روز که/ شاخه های مارپیچ تاک/ قُپک جوانه ها را/ می شکافتند/ اصلاً دلم نخواست/ به تیر و کمان نگاه کنم/ این را یاکریم هم فهمیده بود!
نیم قرن است که/ با همه یاکریم ها/ هم پیاله ام/
 و با همه ناکریم ها...آه/ و می دانم که مزه لوطی/ خاک است.
* * *
 شعرهایی که در آن زمینه طنز بیداد می کند و بسیار هم زیباست دو دسته اند، یکی طنز سیاه که روح و روان  آدمی را به چالش می کشد و ریش ریش می کند و دیگری طنزهای معمولی و عادی. چند نمونه از گروه اول را می خوانیم:
*دریغا که در/ غبار گم شد/ او که عمری/ دلهای خاک گرفته را/ گردگیری می کرد.
*روبه رویت/ نشسته/ اما این/ همه آن چیزی/ نیست/ که از او می بینی!
کاش می شد/ خواب هایی را که/ برایت دیده/ «سونوگرافی» کرد!
*طول زبانش/ از زمین تا آسمان/ است! اما هر ماه/ موهایش را/ کوتاه می کند
*«آه»های کوتاهم/ با عمق زخم هایم/ نسبت معکوس دارد
و این طنز بسیار زیبا:
*نام پرطمطراق/ یک کلاس بالای/ همسایه عزیز ما/ «مستر جووی»ست/ اما «جُوی»/ رعایت حال ما را/ نمی کند!/ پارس بم و/ صدای درشت و/ خشن و خش دار او/ مرا به یاد/ موسیقی «اشتکهاوزن»/ با نعره هایی که/ ارکان «اپراهای»/ «رم، مسکو و سن پطرزبورگ» را می لرزاند/ می اندازد/وقتی پارس می کند/ شعرهایم/ «هار» می شوند
*همسایه عشق باز من/ بیرون از قفس/
قناری ها/ خود نیز زندانی/ کوچکی است
*با صدای چرخ دستی/ و خش خش آشنای/ جارویش/ آن چنان مأنوسم/ که اگر یک روز نیاید/ دلم می گیرد
*نشانی را/ اشتباه نکردی؟!/ دلت را نمی شکنم!/ اما می دانم/ داماد این کوشک/ دیگری است
*از کودکی شنیده بود که/ عقد (او) وَ/ (او) را/ در «آسمان» بسته اند/ چه غافل که/ نمی دانست/ سنگ آسیاب قصه ها/ در «زمین»/ روی انگشت/ فلزی زرد/ می چرخد!
*دلخوشی اش/ نگاه مهربان تو/ بود!/ چه ساده!/ که نمی دانست/ عشق هم/ در راسته صراف ها/ معامله می شود!
*لبان شعرم/ سالهاست/ قاچ خورده است!/ چند دانه باران/ توقع زیادی/ نیست!
* * *
به طور کلی خواندن این دفتر لذتی دیرباز را به آدمی عرضه می کند. اندیشه های پخته ای که حکایت از سالها مرارت و دود چراغ  خوردن در پس زمینه شعرها به چشم می خورد. شعرها هدف دار و متعهد است و به خاطر هشدار و آگاهی دادن سروده شده اند.
مصنوع نیستند، از دل برآمده اند و انسانی اند.
حال به دو نمونه زیبای دیگر توجه کنید:
ای مرز پر گهر
-1-
هفت هشت ساله بودم
که سرودِ تو را
با دیگر همدرسان
و همسالانم آموختم.
و حالا هفتاد ساله ام!
هرگاه لبهایت
لبخند می زنند
و یا چشم هایت بارانی می شوند،
باز هم این سرودِ توست
که آیه آیه،
لبانم را به زمزمه
باز می کند
ای ایران
ای مرز پُر گُهر!...
-5-
به آن اندازه
دیوانه نشده ام
که پاهایم آماجِ
سنگ های پرتابی 
کودکان شود!
اما شور عشق تو،
بارانی است
از جنس خورشید،
که نائره ی خوگری را
فراتر از جنون
در من شعله می کشد.

صفحه 7--21 اسفند 87

 

بازنگری انتقادی
مجموعه مقالات
نوشته: حمید مؤذنی
انتشارات: شروع زمستان 1386
معرفی از حسن حاتمی- کازرون

من «حمید مؤذنی» را نمی شناسم تنها اخیراً دو مقاله از او یکی در نشریه ارزشمند «اتحاد جنوب» و دیگری در آخرین شماره هفته نامه «نصیر بوشهر» خواندم و بسیار بهره و لذت بردم و همین دو روز پیش بود که دوستی کتاب «بازنگری انتقادی» آقای مؤذنی را برایم آورد. کتاب دربرگیرنده حدود 53 مقاله انتقادی که در 379 صفحه تنظیم شده است، می باشد.
همه مقاله ها خواندنی است و در واقع بازگوی اندیشه و نظر نویسنده خوب جنوبی، «حمید مؤذنی» است. اما برای من شگفت آور است که گِلِ داغ دشتستان و تنگستان چه دارد که این همه نویسندگان و شاعران هنرمند و توانا عرضه می دارد. شاعرانی چون منوچهر آتشی، محمد بیابانی و رجا چمنکار و... که به تاریخ ادبیات این مملکت عرضه داشته و هم نویسندگانی مانند: صادق چوبک، محسن شریف، نجف دریا بندری و... در دامن خود پرورانده که هر کدام با گردنی افراشته در میان نویسندگان و هنرمندان ایرانی چهره کرده اند. خب «سیاسنبوی» محمدرضا صفدری و «کنیزو» منیرو روانی پور هم داریم و دیگران. و این یکی، «حمید مؤذنی» هم با کوله باری از نظرات اجتماعیات آمده که نقد کار او ظاهراً هم مشکل آفرین است و هم در بضاعت مزجاه نگارنده کم توانی چون من نیست اما حیفم آمد که نگویم و ننویسم، هر چند به قول مرحوم جلال «مشتی پرت و پلا...».
بهانه نوشتار ما، مقاله «روشنفکری و روشنفکر ایرانی.»
گفتار دوم کتاب است که در صفحات 29 تا 38 کتاب آمده.
من یکجا نوشتم که: «روشنفکر» کسی است که ناهنجاری های جامعه را بداند و در برابر آن عکس العمل مناسب نشان دهد. در همان جا من گفتم که نوعی روشنفکر اخته هم داریم (چیزی که بورژوازی غرب طالب آن است).
نه تنها در جامعه نوین بلکه در قرن های بس دور تا به امروز ما روشنفکرانی چون مانی و مزدک هم داشته ایم. کار «گوما تای» دروغین هم عملی روشنفکرانه بوده است. مرحوم «آل احمد» معتقد بود که آن طرف جریان قادسیه، ما با یک مشت قلتشن روبرو بوده ایم. همو می گفت: خاستگاه روشنفکری ما خانواده های اشرافیت و روحانیت بوده است و داد می کشید که اینها مدعیان روشنفکری اند و صفت زشتی به کار می برد. حتی پیش از چاپ کتابش به او نوشتم که: «رئیس، مردم عادی هم در تعریف من می گنجند» در واقع همیشه در این وطن پیش از نوین شدن جامعه، روشنفکر داشته ایم و تاریخ ما پر است از این جماعت. حالا در چند ده ساله اخیر دیگر کلمه منورالفکر رایج شده، اثبات شیء نفی ما ادا نمی شود و ما روشنفکر داشته ایم و داریم. سند می خواهی برویم به تاریخ پر خون و صلابه ایران زمین مراجعه کنیم و این اصطلاح خواست جوامع بورژوازی غرب است که تا حدی «داریوش شایگان» به درک غیر دقیق آن رسیده و ادوارد سعید و بقیه به توجیه آن قلم زده اند یا گفته اند و ما خوب می دانیم که شرایط معیشتی جوامع است که در دامن خود صاحبان اندیشه و نظریه پردازان شاخص را می پروراند. دری فوس،  کنفسیوس، شمس، مولانا و فردوسی هم جزو همین تبارند.
«دموکریت» و «ابوالعلی» را هم باید از همین قماش تلقی کرد همچنین «حسنک وزیر» و «عین القضات همدانی» و هزاران تن دیگر.
حالا چرا ما متوسل به «میشل فوکو» و «ادوارد سعید» و «دریدا» شویم و باور نداشته باشیم که مرغ خانه خود ما هم پروارتر از غاز همسایه است! نه اینکه مرغ خانه همسایه را غاز می بینیم؟ و به قیاس حقیرانه می نشینیم؟ این که «ادوارد سعید» ناسیونالیسم را صفت رذیلانه پاره ای از روشنفکران می داند باید بگوییم: کار روشنفکر درک درست ناهنجاری هاست حالا می خواهد این ناهنجاری ها درون یا بیرون خانه باشد. کار درست روشنفکر به موقع نشان دادن عکس العمل مناسب در برابر ناهنجاری هاست و لاغیر. به نظر می رسد که «ناصر خسرو و خسرو گلسرخی» هر دو روشنفکر بوده اند. منتهی نشان دادن عکس العمل هر یک تشخص آن دو را در برداشته و کاری به علاقه و عشق وطنی آنها نداشته است.
یعقوب لیث هم عکس العمل مناسب داشته است در برابر زبانی که او را نمی فهمیده. لازم نیست جمله به جمله تقریرات حضرات، زیر سؤال برده شود. وقتی «حمید مؤذنی» برای اولین بار اصطلاح «کردانیزم» را به کار می برد بدون شک همه جعلیات جامعه را شامل می شود و دیگر لزومی ندارد جزئیات قضیه را کلمه به کلمه بگوییم. جعل، جعل است و نشانی از بی خردی و ناهنجاری جامعه. کسی که جعل می کند روشنفکر نیست. به قول تاریخ نویس «مغولی احمق، صنادیق پر از مصحف را در حیاط مسجد ولو می کند و صفحات را به زیر پا له می کند و صندوق ها را به آخور تبدیل می سازد».
آنکه صاحب منصب است و گیس و ریش را سفید کرده و برای خوشایند آن مغول احمق صفحات را لگدمال می کند و لبخند می زند، جعل ریش سفید کرده و منسب را با ترهاتی که می بافد تصاحب کرده. او روشنفکر نیست. «حمید مؤذنی» در تفسیر واژه ترکیبی روشنفکر می گوید: «روشنفکری در ایران غالباً روشنفکری به آرمان های چپ و یا به زعم ادوارد سعید، آماتور بوده است» اصطلاح روشنفکر آماتور، اصطلاحی نابهنجار است. «تقی زاده» و «دکتر اقبال» نه روشنفکر حرفه ای و نه روشنفکر آماتورند. بلکه با سوادانی متخصص اند و هر تکنوکراتی را نمی توان روشنفکر گفت. روشنفکر یک وجه دارد و آن کسی است که در برابر ناهنجاری ها قد می افرازد و همسایه را هم خبر می کند. «حمید مؤذنی» در صفحه 33 می گوید: «روشنفکری راست ایران – لیبرال از دوم خرداد 76 گفتمان جدید روشنفکری را رقم زد و با دوری از کنش های رادیکال تصمیم گرفت با فتح و حضور در نهادهای انتخاباتی و با استفاده از اهرم قانون، قدرت را مهار نماید اما ماهیت چپ گونه آنها از یک سو
و عدم آشنایی با گفتمان لیبرالیستی از اصطلاحات ایرانی، نوعی گفتمان الکن آفرید که ادامه آن به یک پوپولیسم روشنفکری تبدیل شد و اثر آن بر جامعه به یک وندالیسم اجتماعی منجر گردید.»
«حمید مؤذنی» اندیشه ورز است و بی گمان صاحب مطالعه بسیار، با این همه خود، زندانی تفکرات دریافتی از نظریه پردازان لیبرالیستی است. عمله ظلمه را روشنفکر خواندن چه در تعریف لیبرالیستی آن و چه در مبحث بوی کباب شنیدگان،.... در هر حال اینها هیچکدام در سلک روشنفکر جای ندارد. مگر اصل و ریشه را ندیده باشیم و انگیزه ها را نشناخته باشیم. لازم نیست که عینک ته استکانی بر دیده داشته باشیم. دم خروس از گریبانها بیرون زده و همه شان از یک بن و ریشه اند. کوتاهی از نگاه ماست که نمی بینیم و یا در چاله جذب و کشش، پایمان گیر کرده و پوپولیسم بیچاره دستمان را می گیرد تا پا به پا ببرد. حال چه رضاشاه باشد و چه هرکس دیگر. البته پیداست که پوسته کپسول را شیرین و خوش رنگ می دارند تا به کام خوش آید و انگار که خوش آمده.
قسم به جلاله من هر چه نگاه می کنم کنشی روشنفکرانه در این اواخر نمی بینم شاید همچنان دچار کم سویی باشم که هستم. اما «حمید مؤذنی» خوش می نویسد. جسور و خردورز است و نوشته هایش دست کم در بردارنده بسیاری از نظرات است و برای من عامی، موجب غنیمت و مزید دانایی است.

فصلِ سبزِ نیایش
مجموعه شعر: عطیه عماد
انتشارات نوید شیراز، 151 صفحه، 1750 تومان

این دومین مجموعه شعری است که از عطیه عماد منتشر می شود. نام اولین دفتر شعرش «خواب سرخ آمدن» بود و این یکی که ملاحظه می کنید از لحاظ شکل، شمایل و محتویات کتاب، شاعر به آنچه خود می پسندد رضایت داده است. بدین معنی که در کتاب اول غزل، مثنوی، قطعه، رباعی و دوبیتی در یک مجلد گرد آمده بود و اکنون نیز چنین است.
اما آنچه که عیان است این که عطیه عماد ید طولایی در شاعری دارد. واژه ها خیلی راحت به استخدام شاعر در می آیند؛ چرا که او می تواند هر موضوعی را بسیار راحت با زبان شعر بیان کند. مخصوصاً در غزلها اکثر مضامین و ردیفها و قافیه ها بکرند و تاکنون کمتر شاعری به سراغ آن رفته است.
هزار رشته ببستی و من گسستمشان
هزار بار دگر از دوباره بستمشان
که حال خویش ببینم درون آینه است
هزار آینه ام دادی و شکستمشان
هوای روی ترا داشتند دیده و دل
نیامدی و در این انتظار خستمشان
به گل، به سبزه، که آرند از تو پیغامی 
چه سالها که بر این رهگذر نشستمشان
بریز بر شب ظلمانیم طلیعه مهر
از آفتاب دو چشمت که می پرستمشان
عماد در پی دل رفت و دل هوای تو داشت
به حیرتم من و اندر نظاره هستمشان
و یا به مطلع این غزلها نگاه کنید:
یک نفر آمد، که پاورچین مرا پایید و رفت
سیب سرخ شادمانی را ز من دزدید و رفت
و یا:
*جدایی از من و من از جدائیت گله دارم
به من غریبه ای از آشنائیت گله دارم
و یا:
*به جام هستی ما یک سراب و دیگر هیچ
شعاع جرعه ای از آفتاب و دیگر هیچ
*خدا در گلویم غزل می چکاند
مرا تا به اوج فلک می کشاند
*مرا به سفره ای از آفتاب مهمان کن
به یک دو جرعه ای از ماهتاب مهمان کن
*به لوح دل نشان از زخم دیرین ماند و من ماندم
پر و بالی به خون دیده رنگین ماند و من ماندم
مسئله مهم اینست که ترکیب هایی که در اکثر غزلها آمده تازه و بدیع اند و همین ما را به سوی غزل نو در اشعار عطیه عماد رهنمون می گردد. کلمات امروزی همانند مرور، حجم سرخ زمین، شعاع جرعه ای از آفتاب، یک عکس مانده به زندان قاب، خدا در گلویم غزل می چکاند، فراسوی هستی، سر در هوائیت، مرا پایید، سیب سرخ شادمانی، عمق ماجرا،
پی تلاوت چشمانت، خرمنی غزل، به آستین تماشا، ز هفت خوان غم روزگار، سکوت رؤیاها، شکسته گری های روزگار، فرصت حال و غم ناچار در این مجموعه فراوانند.
البته در کنار این مضامین ترکیب هایی هست که در شعر کلاسیک فراوان است. مسئله این است که غزلها نو هستند و اگر از ردیف و قافیه های تکراری استفاده شده کم می بینیم که از نظر مضمون کهنه و تکراری باشند.
در هر حال
همه هست ام فدایِ بودِ تو باد
جانِ من، برخیِ وجود تو باد
گرمی افزای جان و دل شب و روز
بر لب سرد من سرود تو باد
دور بادا زیان دهر از تو
به جهان هر چه هست بود تو باد
همه ذرات هستی ام دائم
در قیام تو یا قعود تو باد
لب و گوش عماد، در هر حال
یا به گفت تو، یا شنود تو باد
در دیوان شعرهای تفننی هم هست. به سعدی ارادتی خالصانه دارد اما از بعضی از اندیشه های سعدی ایراد می گیرد. یکی قطره ای که از ابری می چکد و سرانجام به مروارید تبدیل می شود و حقارت خود را فراموش می کند. شاعر این را قبول ندارد و می گوید:
کو؟ چنان دریا، کجا هست آن صدف
آن صدف اینجا نمی آری به کف
مشکل آمد این چنین آسان ما
دست کم، امروزه در دوران ما
هست اینجا، جای تردید و گمان
ما به چشم خویش دیدیم این زمان
هر که خُردی کرد خردش می کنند
گر چه صافی بود، دُردش می کنند
تعداد قطعه های این دفتر شاید از غزلها هم بیشتر باشد. شاعر گاه به صورت مثنوی و گاه نیز از قافیه و ردیف یکسان بهره مند است.
منع من می کنی از عشق و جنون
طعنه بر این دل سرکش داری
نیست تقصیر تو، من می دانم
«دستی از دور بر آتش داری»
رباعی های او هم لطفی دیگر دارد. تمام رباعی ها با «مائیم» شروع می شود. شاعرانی چون منصور اوجی و شاپور پساوند با «حالی است مرا» و «ای عشق» در اول رباعیاتشان طبع آزمایی کرده اند. البته تعدادی هم با مائیم شروع نمی شود.
مائیم و دلی که ریشه در خون دارد
داغ دل صد هزار مجنون دارد
اینها که تو دیده ای و ما هم دیدیم
گردون، چه بسا! از این هم افزون دارد
در صفحه 148 رباعی هایی در شیوه طنز دارد که مصرع چهارم ضرب المثلی است.
لاحول و ولا، از این گدایان زرنگ
هر ساعت و هر لحظه به یک صورت و رنگ
الحق، که چه ماهرانه ثابت کردند
«گنج است گدایی ار نمی بودی ننگ»
اما شعرهای طنز او الحق استادانه، زیبا، پرخاشجو و نترس هستند.
کرد خوش ذوقی سؤال از شاعری
شاعری در شعر گفتن قادری
تو از اول روز شاعر بوده ای؟
در بیان شعر قادر بوده ای
گفت: نه، این بنده بنا بوده ام
ساختمان سازی توانا بوده ام
از قضا، یک روزی از آن روزها
در میان درزها و دوزها
ناگهان بنمود دیواری نشست
تار و پودش جملگی از هم گسست
بنده، چون در آن میان حاضر بدم
بر سرم خورد آجری «شاعر شدم»
و شعری دیگر که باز پای سعدی را به میان کشیده است:
گذشت آن زمانی که سعدی سرود
«بنی آدم اعضای یک پیکرند»
صد البته، فعلاً که در این محال
بهر حال گرگان یکدیگرند
وگرنه، چه موجب؟ که خلق این همه
شب و روز دائم به هم می پرند
در پایان به غزلی ناب از او که در صفحه 48 چاپ شده است، توجه کنید:
می شناسم
من، هم خودم را هم شما را می شناسم
بالاتر از این من خدا را می شناسم
آن گرگهای ظاهراً آرام و مفلوک
این بره سر در هوا را می شناسم
زنگوله زرق و ریا بر خود نبندید
من این چنین پیرایه ها را می شناسم
از هر کنار آید صدایی زیر- یا- بم
آن ساز ناساز، این صدا را می شناسم
بسیار از صدق و صفا گفتید و من خوب
هم مدعی، هم مدعا را می شناسم
راه شما نان مذهبان بیراهه راهی است
این جاده بی انتها را می شناسم
من پیش از این هم، با شماها گفته بودم
آری شما را، من، شما را می شناسم

بی تو بی رنگم
سروده: گیتی پسند
انتشارات نوید شیراز، 72 صفحه، 1300 تومان

از ویژگی های این مجموعه احساساتی صمیمی در قالب شعرهایی آزاد است که بعضی از آنها را می توان به صورت نثر پشت سر هم نوشت، اما در این مجموعه مهم سادگی مضامین است که خواننده خیلی راحت با آن ارتباط برقرار می کند. گیتی پسند در شعر اول خستگی ها و دلزدگی هایش را از زندگی فریاد می زند:
بگذار رها شوم از قید اسارت/ بگذار که تنهای تنها بمانم/ و اشک چشمانم خشک شود/ و صدایم خاموش/ رخسارم رنگ بازد/ بگذار تا دیگر دوست نداشته باشم/ دیوانه وار بال و پر زنم/ یا مثل آفتاب گرم باشم/ بگذار تا مثل یک تکه یخ سرد شوم/ یا مثل یک تکه سنگ سخت شوم/ بگذار تا سپیده
سر زند و من چنین کسی شوم...
در شعر «فتنه» خاصیت شعری ناب تر و زیباتر می باشد چونکه از ایهام بهره برده است.
*این چه آتشی است که به پاست/ زبانه هایش آرامم نمی گذارد/ این چه میکده است که شرابش را سیرابی نیست؟/ این چه آتشکده ایست که خاکستر وجود مرا می سوزاند؟/ از من چه می خواهند؟/ این انبوه لغات/ این حمله جملات/ دیگر بس است/ شانه به شانه شما راه رفته ام/ از استواری الف به ستوه آمده ام/ رهایم کنید دیگر به سر منزل لغات رسیده ام/ به حرف «ی» رسیده ام/ به تنهایی مطلق رسیده ام.
اندیشه مرگ و نیستی در بیشتر شعرها به چشم می خورد. در شعر بالا و در شعر «بچه که نیستم»
*لحظه ای عمیق به انتها می رسم و می روم/ و با رفتن خود جز سایه ای جا نمی گذارم/ و می روم و هرگز برنمی گردم.../ و نشانی از خود نمی گذارم. (صفحه 7)
*بالهایم چه خسته اند؟/ من تاب ندارم/ این قفس تن روح مرا می خراشد/ باید پرواز کنم و به آسمان بروم. (ص 13)
*دیگر در آن جاده جای پای من نیست/ دیگر به انتهای آن رسیده ام/ دیگر نشانی از من نخواهد بود. (ص 14)
*ماه می رود و کسی می میرد/ مرگ من در هسته یک سیب پنهان است. (ص 19)
*فکر بوئیدن یک سیب در شب/ فکر غریبی که انگار/ که انگار... مرگ را دیدم. (ص 25)
*دیگر از سرودن خسته ام/ شبهای من نمی روند و فردا را نخواهم دید. (ص 40)
*از ستاره ها، از ملایک، از روشنی، از آب و دریاها همه و همه دورم/ و امان ندارم. (ص 51)
*باید آرام بگیرم/ مثل پرستوی گمشده ای در زمستان که راه را گم کرده است. (ص 60)
*دیگر جای من نبود/ آنجا تبعیدگاه من بود/ از سرزمین رنگها/ دیگر نمی توان بازگشت...! (ص 67)
*دیگر به انتهای سفر رسیده ام/ زمانی است که من رها شده ام/ و به تنهایی مطلق دل بسته ام. (ص 68)
اما شعرهایی هم هستند که در آن امید و زیبایی و آرزو حرف اول را می زنند. منتها گیتی پسند باید مطالعه کند. شعرها هنوز در هوای قرن هیجده و نوزده و شاعرانی همانند لامارتین، ویکتورهوگو،  شاتوبریان، لرد بایرون و رابرت فراست نفس می کشند. در یک کلام شعرها به قرن بیست و بیست و یک نرسیده اند. شاعر بایستی در پرسه در دیوانهای شاعران بزرگ جهان و مخصوصاً شاعره ای همانند فروغ فرخزاد و غاده السمان به شناختی کافی برسد و مضامینی را انتخاب کند که تاکنون کسی انتخاب نکرده است. مهم ذات شعر است که در وجود «گیتی پسند» وجود دارد. او باید از نظر شعری خودش را به اوج برساند. بخواند و بخواند و بخواند تا از قافله شعر معاصر جهان عقب نیفتد.

سیر تکاملی تقویم
نگارش حبیب الله حسامی «نی ریزی»
معرفی از: محمدعلی پیش آهنگ
با کمال مسرت، کتاب ارزشمند «سیر تکاملی تقویم» اهدایی دوست شاعر و نویسنده گرانقدر آقای حبیب الله حسامی به دستم رسید. با تشکر از حسن توجه ایشان به نگارنده.
اهل قلم و نویسندگان عزیز می دانند تهیه یک کتاب مفید که دارای مطالب مطلوب باشد چقدر زحمت و وقت لازم دارد که بتوان آن را آماده و به چاپ رسانید تا به دست علاقمندان برسد و از مطالب آن استفاده کنند.
آقای حسامی از مردان روزگار شهرستان نی ریز
(شربت خانه فارس) است.
«خوشا نی ریز شربت خانه فارس
بهشت مردم فرزانۀ فارس»
«هوایش جانفزا و روح پرور
زمینش پر گل و لاله سراسر»
«شکر ریزند اینجا شاعرانش
همه اهل ادب پیر و جوانش»
وی توجه و علاقه ویژه ای به نویسندگی و شعر و ادب دارد و تاکنون موفق به تألیف و گردآوری کتاب های زیر شده است:
1 - منابع مطالعه (انتشار سال 1347 خورشیدی)
2 - فن فراگیری انشاء و نامه نویسی (انتشار چاپ سوم سال 1348 شمسی)
3 - تصحیح و تحشیه تاریخ نی ریز
4 - راهنمای حل جدول کلمات متقاطع
5 - دو جلد خاطرات سفر به آمریکا و کانادا
6 - سیرتکاملی تقویم
ایشان در طول حیات پربار خود کوشش و سعی نموده که به فرهنگ و ادب و هنر ایران خدمتی شایان توجه نماید. وی در سال 1314 خورشیدی در شهر طیبه نی ریز دیده به گیتی گشود و در زادگاه خود نی ریز علم و دانش را فرا گرفت و تا کارشناسی حقوق ادامه تحصیل داده است. سپس جهت خدمت به فرزندان وطن، عمر خود را صرف تدریس و تعلیم در دبیرستانهای گوناگون تهران، شیراز و آبادان کرده و مدتی نیز در چند شرکت انجام وظیفه نموده است.
چون ایشان دارای ذوق ادبی هستند و قلمی شیوا در نگارش و طبعی روان در شعر و شاعری دارند، گذشته از اینکه اشعاری نغز سروده اند کتابهایی هم به رشته نگارش در آورده اند از جمله کتاب «سیر تکاملی تقویم»
انسان همواره تمایل داشته است تا زمان را بشناسد و آن را تقسیم بندی کند. برای این هدف مهم نخست از حرکت ستارگان، خورشید، ماه، سایه خود، دیوار، درختان و پیشامدهای مهم استفاده کرده و اتفاقات را مبدأ تاریخ برای خود قرار داده است و پس از آن کم کم به فکر ساختن ساعت آفتابی و شنی افتاد. به طوری که می دانیم یکی از علوم مهم، علم ستاره شناسی و منجمی است که دانشمندان در پهن دشت روزگار موفق شدند گامهای مثبتی در این دانش و هنر بردارند. از جمله «ابوالعباس فضل ابن حاتم نی ریزی (متوفی 310 ه.ق برابر با 301 خورشیدی) می باشد که از ریاضیدانان و منجمان نامدار دوران شانزدهمین (289-279 ه.ق) و هفدهمین خلیفه از خلفای بنی عباس است که چهارده جلد کتاب مثمر به ثمر نگاشته از جمله:
1 -کتاب شناخت سمت قبله.
2 -کتاب حوادث الجو (هواشناسی امروزی).
3 -کتاب تخطیط الساعات که درباره چگونگی ساختن ساعت های آفتابی است.
4 -کتاب حوادث القرانات که در مورد کسوف و خسوف و... می باشد.
5 -کتاب ظاهرات الفلک و...
یکی دیگر از دانشمندان حکیم، عمر خیام است که به دستور سلطان جلال الدین ملکشاه سلجوقی (485-465 ه.ق) با همکاری عده ای از دانشمندان، سال نجومی را بررسی و تقویم را اصلاح و به اسم تقویم جلالی نامگذاری کرد.
ما در کتاب «سیر تکاملی تقویم» با تقویم های گوناگون که از زمان های گذشته تاکنون بررسی شده، روبرو می شویم که در جمع حدود سی تقویم می شود:
تقویم ایران باستان، تقویم زرتشتی، تقویم هخامنشی، اشکانی و ساسانیان، تقویم چینی، تقویم هندو، تقویم رومی، تقویم یزدگردی، تقویم «مسیحی، یهودی»، تقویم «مصری و یونانی» و...
نام ماههای گوناگون در کشورهای مختلف مانند قمری، خورشیدی، کردی، ختایی، ترکی و... شیوه تبدیل سالها به یکدیگر، هجری قمری به خورشیدی و میلادی به شمسی و... اشکالات بعضی از تقویم ها و برخی از سالها که مورد بررسی قرار گرفته است، در این کتاب موجود است.
کتاب پرمایۀ «سیر تکاملی تقویم» که با زحمات خستگی ناپذیر و مطالعات زیاد و بررسی کتابهای گوناگون و پژوهش در زمینه های مختلف و تعریف تقویم، تاریخ، جغرافیا، نجوم، زمان و تعیین ساعتها، روزها، ماهها و سالها و قرن ها (قرن سی ساله و صد ساله و...) که آقای حسامی تهیه و به چاپ رسانیده اند، می تواند مورد توجه دانشجویان، محققان، پژوهشگران و دیگر علاقمندان قرار گیرد. 

؀ کلɕ΅ (⎨ ﺸ مه بگوییم. جعل، جعل است و نشانی از بی خردی و ناهنجاری جامعه. کسی که جعل می کند روشنفکر نیست. به قول تاریخ نویس «مغولی احمق، صنادیق پر از مصحف را در حیاط مسجد ولو می کند و صفحات را به زیر پا له می کند و صندوق ها را به آخور تبدیل می سازد».
آنکه صاحب منصب است و گیس و ریش را سفید کرده و برای خوشایند آن مغول احمق صفحات را لگدمال می کند و لبخند می زند، جعل ریش سفید کرده و منسب را با ترهاتی که می بافد تصاحب کرده. او روشنفکر نیست. «حمید مؤذنی» در تفسیر واژه ترکیبی روشنفکر می گوید: «روشنفکری در ایران غالباً روشنفکری به آرمان های چپ و یا به زعم ادوارد سعید، آماتور بوده است» اصطلاح روشنفکر آماتور، اصطلاحی نابهنجار است. «تقی زاده» و «دکتر اقبال» نه روشنفکر حرفه ای و نه روشنفکر آماتورند. بلکه با سوادانی متخصص اند و هر تکنوکراتی را نمی توان روشنفکر گفت. روشنفکر یک وجه دارد و آن کسی است که در برابر ناهنجاری ها قد می افرازد و همسایه را هم خبر می کند. «حمید مؤذنی» در صفحه 33 می گوید: «روشنفکری راست ایران – لیبرال از دوم خرداد 76 گفتمان جدید روشنفکری را رقم زد و با دوری از کنش های رادیکال تصمیم گرفت با فتح و حضور در نهادهای انتخاباتی و با استفاده از اهرم قانون، قدرت را مهار نماید اما ماهیت چپ گونه آنها از یک سو
و عدم آشنایی با گفتمان لیبرالیستی از اصطلاحات ایرانی، نوعی گفتمان الکن آفرید که ادامه آن به یک پوپولیسم روشنفکری تبدیل شد و اثر آن بر جامعه به یک وندالیسم اجتماعی منجر گردید.»
«حمید مؤذنی» اندیشه ورز است و بی گمان صاحب مطالعه بسیار، با این همه خود، زندانی تفکرات دریافتی از نظریه پردازان لیبرالیستی است. عمله ظلمه را روشنفکر خواندن چه در تعریف لیبرالیستی آن و چه در مبحث بوی کباب شنیدگان،.... در هر حال اینها هیچکدام در سلک روشنفکر جای ندارد. مگر اصل و ریشه را ندیده باشیم و انگیزه ها را نشناخته باشیم. لازم نیست که عینک ته استکانی بر دیده داشته باشیم. دم خروس از گریبانها بیرون زده و همه شان از یک بن و ریشه اند. کوتاهی از نگاه ماست که نمی بینیم و یا در چاله جذب و کشش، پایمان گیر کرده و پوپولیسم بیچاره دستمان را می گیرد تا پا به پا ببرد. حال چه رضاشاه باشد و چه هرکس دیگر. البته پیداست که پوسته کپسول را شیرین و خوش رنگ می دارند تا به کام خوش آید و انگار که خوش آمده.
قسم به جلاله من هر چه نگاه می کنم کنشی روشنفکرانه در این اواخر نمی بینم شاید همچنان دچار کم سویی باشم که هستم. اما «حمید مؤذنی» خوش می نویسد. جسور و خردورز است و نوشته هایش دست کم در بردارنده بسیاری از نظرات است و برای من عامی، موجب غنیمت و مزید دانایی است.

صفحه 7--30 بهمن 87

 

عروسک سخنگو
شماره 207- سخنگوی ادبیات مدرن کودکان ایران- ماهنامۀ هنری، ادبی، فرهنگی
سردبیر، صاحب امتیاز و مدیرمسئول: زری نعیمی
معرفی از: امین فقیری
توی تاریکی که راه می روی
سایه دامن چین دارت می افتد روی در اتاق من
ساکت و کف آلود و ترسناک
چین چین هایت راه می روند روی دیوار
می رقصند روی میز ناهارخوری هشت نفره
بین بشقاب ها
روی لیوان های پایه بلند و کمرباریک
توی تاریکی که راه می روی
جا شمعی ها تیره می شوند و شمع ها قرمز می سوزند
و من فکر می کنم اینها همه زیر سر چین های دامن توست
با آن سبز سدری تند و رگه هایی از بنفش مایل به سیاه
انگار که شربت تمشک وحشی رویش چیده شده باشد
توی تاریکی که راه می روی حواسم می رود به چین های دامن تو و
مادری که دیگر مال من نیست تا برای همیشه میان این تاریکی
 دلتنگ بمانم.
برای ابد.
«نیلوفر فرجی» شاعر این قطعه، به خوبی دقایق مرکز گریزی را می شناسد. اشیاء را همان گونه می بیند که دلخواه اوست. به آنها شخصیت می دهد.
 می گذارد تا با جنگالهای تیز بر ذهنش راه بروند و روح او را خراش دهند. فرجی می داند که پست مدرن[پسانوگرایی] یعنی چه؟ آنگونه حرف می زند که منظور او را می فهمیم و مهم این است که هیچگاه نوشته اش از شعر بودن عدول نمی کند و بافت محکم و انسجام خود را به خوبی حفظ می کند. اگر به مانند داستان گره ای را برای این شعر تصور کنیم به دو سطر آخر توجه بیشتری باید کرد؛ چرا که تمام روان پریشی و اضطراب شاعر از غم بی مادری سرچشمه گرفته است.
ترکیباتی که او می آورد هر چند با یکدیگر از لحاظ مفهوم یکی نیستند، اما به طرز عجیبی کامل کننده یکدیگرند.
«سایه دامن چین دارت می افتد روی در اتاق من/ ساکت و کف آلود و ترسناک».
نیلوفر فرجی در این جا سه مفهوم متضاد را به کار برده است. ساکت، کف آلود
 و ترسناک. خواننده آگاه به خوبی می تواند بین ساکت و ترسناک ارتباط برقرار کند، اما کف آلود برمی گردد به ذهنیات او در مورد مادر و دامن او که همانند خیزابه های دریا کف آلود و موّاجند.
* * *
 این همه را ما از «زری نعیمی» داریم. من فقط می توانم بگویم که او یک تنه کاری می کند کارستان. از قول گلسرخی نمی گوید «من همین فردا، کاری می کنم کارستان» امروز همین کار را می کند. به سختی اما پر امید و نگاهی ژرف به آینده ای زیبا.
کارهایی که چاپ می کند ادبیاتی است مدرن [نوین]. باید طرحی نو
 در انداخت وگرنه هنرمندان در پیله تنهایی فکری خویش می پوسند. این مسئله سن و سال نمی شناسد. کافی است که شعرها و نوشته ها کودک وار باشند، اما نقاشی ها همه از کودکانند چرا که کودک به نقشی از پیش تعیین شده
نمی اندیشد و همیشه خطوطی می کشد که خودش نمی تواند به درستی تفسیر کند اما آدم بزرگها چون به مفهوم رئالیسم و سوررئالیسم آگاه ترند، لذت می برند و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم یک نوع مدرنیسم [نوگرایی] را در کارها سراغ داریم.
نوشته ها گاه به زبان کودک با کلماتی شکسته شده، همانگونه که ما وقتی می خواهیم خودمان را برای فرزندمان که هنوز به زبان نیامده لوس کنیم حرف می زنیم، نوشته می شود و گاه با نثری ساده و راحت. سردبیر هیچگونه دخالتی در طریقه نگارش اصلی فرستنده مطالب نمی کند. ویرایش ها تا آنجایی است که به حیثیت مجله لطمه ای وارد نکند.
همیشه کودکی یک نویسنده خارجی و یک ایرانی چاپ می شود تا کوچولوها فکر نکنند شاعرها و نویسنده ها از کرات دیگر به زمین آمده اند.
 کودکان متوجه می شوند که زندگی نویسندگان همانند زندگی خودشان و گاه بدتر از آنهاست، به آینده نوشتن یا شاعری امید می بندند و همذات پنداری
 می کنند و در ضمن در می یابند که کاری آنچنان راحت و بی دردسر
هم نیست.
خون دل خوردن می طلبد و پررو بودن و پشتکار داشتن. البته اصلی که امروزه دارد فراموش می شود «نبوغ» است که اگر نباشد هنری متعالی نیز وجود ندارد.

 
صلیب آبی و شش داستان دیگر/ گیلبرت کیت چسترتون/
 ترجمۀ کاوه میرعباسی  
نقد از: سیروس کشتکار
«یگانه عامل هیجان انگیز، حتی در داستانهای پلیسی پیش پا افتاده، به نحوی با وجدان و اراده پیوند خورده است.»
 گیلبرت کیت چسترتون
چسترتون (1936-1874) در کل پنجاه و یک داستان کوتاه نوشت که کارآگاه و قهرمان این آثار پدر براون بود. عامل اصلی شهرت و موفقیت جهانی ماجراهای پلیسی پدر براون، بدون شک نه در خلق معماهای ظریف نویسنده بلکه در گرو شخصیت بی بدیل و ماندگار پدر براون نهفته است.
چسترتون با خلق شخصیتی مانند پدر براون، دست به اقدامی بزرگ زد و بسیاری از فرمول ها و اصل های مسلم داستان های پلیسی که در آثار آگاتاکریستی، کانن دویل و دیگران موج می زد را به هم ریخت. ما در داستان های
کوتاه این نویسنده با کارآگاهی روبرو می شویم که یکی از عجیب ترین شخصیت های
 ساخته شده در تاریخ ادبیات پلیسی است.
کشیشی که نویسنده خلق کرده، از لحاظ ظاهری بیش از حد ساده و معمولی و حتی دست و پا چلفتی جلوه می کند، به نحوی که بسیاری به سادگی از کنارش می گذرند و وی را نادیده می گیرند با این تصور که هیچ خطری نمی تواند برایشان ایجاد کند. در واقع این کشیش رومی آن قدر ساده دل و بازیگوش جلوه می کند که در بسیاری از داستان ها حتی توسط شخصیت های خلافکار دیده نمی شود و به چشم نمی آید.
تنها از لحاظ ظاهر می توان شباهت هایی بین پدر براون و کارآگاه های آثار دورنمارت مشاهده کرد و البته به چشم نیامدن این شخصیت نیز شباهت زیادی به پرسوناژ [شخصیت رفتاری] دوشیزه جوان مارپل اثر آگاتاکریستی دارد.
به نظر من مهمترین دلیل تفاوت آثار چسترتون با بقیۀ آثار در خلق چنین شخصیتی نهفته است. بدیهی است که چنین کارآگاهی نمی تواند کمترین توجهی به اثر انگشت، رد پا و روشهای رایج پلیسی داشته باشد. فرق اساسی وی با دیگر کارآگاهان در این است که وی با عقل و نوع صحیح و درست منطقی فکر کردن و دیدن می تواند تبهکاران را در دام بیندازد. بینش صحیح این کاتولیک رومی به انسان ها و فلسفۀ ساده وی که در سادگی شخصیت نهفته است، مهمترین عواملی هستند که در گره گشایی های اثر به یاری نویسنده
می شتابند و اثر را از یک داستان پلیسی صرف به داستانی با مضمون های فلسفی، الهی، اجتماعی و...تبدیل می کنند.
وقتی به مضمون داستانها می نگریم این مفاهیم را بهتر درک می کنیم. مثلاً آنچه در داستان صلیب آبی، دست فلامبو را رو می کند این است که وی در لباس کشیشی از عقلانیت و منطقی فکر کردن انتقاد می کند و همین مسئله ساده باعث به دام افتادن وی می شود.
در داستان مرد نامرئی، ما با موضوعی بسیار ساده روبرو می شویم. همه گمان می کنند کسی وارد عمارت نشده در حالی که نامه رسان و شیرفروش جلوی چشم همه وارد ساختمان شده اند و کسی آنها را ندیده است. در واقع جامعۀ صنعتی طوری شهروندانش را در اختیار گرفته که بسیاری از آنها تبدیل به اشیائی بی جان شده اند و دیگر کسی به آنها به چشم یک انسان نگاه نمی کند.
نوعی دلمشغولی دینی در آثار چسترتون مشخص است. یکی از این دلمشغولی ها
را در قهرمان رمان که یک کشیش است، به خوبی می توان دید و بعد در برخی از داستانها این رد پای مذهب به خوبی مشاهده می شود.
این رد پا در داستان چشم آپولو به خوبی دیده می شود. در این داستان با پیامبری دروغین به نام کالون روبرو می شویم که در میان پیروانش این عقیده را ترویج داده است که هر فرد سالمی می تواند مستقیم به خورشید چشم بدوزد و خسته نشود. نکتۀ جالب در این داستان شخصیتی مانند پائولین استیسی است که به این مرد ایمان آورده و در طول داستان به قتل می رسد. قتلی شگفت انگیز و باورنکردنی که پدر براون موفق به کشف آن می شود. ما در این داستان به خوبی می توانیم رگه های مذهبی نویسنده را ببینیم.
در واقع باید به روشنی بیان کرد که چسترتون به هیچ وجه نمی خواهد درد دلی دربارۀ مسائلی مذهبی با خوانندگانش داشته باشد، بلکه وجدان و فهم درست حقایق الهی و معنوی مد نظر این نویسنده می باشد تا جایی که فلامبو که یکی از تبهکاران بنام است از کارهایش پشیمان می شود و تبدیل به کارآگاهی که با تبهکاران مبارزه می کند، می گردد.
باز در داستان فوق العاده جالب و تفکربرانگیز دیگری به نام باغ پنهان، ما با پلیسی روبرو می شویم که خود دست به مجازات محکومانی می زند که از دست قانون در حال فرار هستند. یکی از نکات مثبت و قابل توجه آثار گیلبرت کیت چسترتون، در این است که ما دقیقاً در داستانی سیال و موجز قرار می گیریم. بسیاری از قتل ها در طول داستان اتفاق می افتند و پدر براون در بعضی از داستان ها
 تا جایی پیش می رود که از بروز دزدی ها و جنایت های ناگوار جلوگیری کند.
مثلاً در داستان قدمهای مرموز، پدر براون از فرآیند یک دزدی زیرکانه پرده
برمی دارد و از به ثمر رسیدن آن جلوگیری می کند.
براساس داستانهای پدر براون، سریالهای متعددی ساخته شده است و بازیگرانی همچون «سر آلک گینس» به شخصیت رفتاری این کارآگاه منحصر به فرد جان بخشیده اند.
در پایان بر خود واجب می بینم از مترجم توانا، کاوه میرعباسی تشکر کنم که با ترجمۀ آثار پلیسی این سبک مهم ادبی را که در ایران به آن توجهی نمی شود، به خوانندگان مشتاق معرفی می کند.

 

صفحه 7--23 بهمن 87



طنزپردازان فارس
تألیف: صمد کریمی فام
انتشارات نوید شیراز: 216 صفحه مصور- 2900  تومان
معرفی از: الف - تیرداد
همیشه خنداندن مردم بسیار سخت تر از گریاندن آنان است. طنز در جوامعی پای می گیرد و قدرش شناخته می شود که مردم آن از چیزهایی که پیرامونشان است رنج ببرند. معمولاً در چنین مواردی انسان با عقده های به وجود آمده تا درجه انفجار پیش می رود. در چنین مواقعی راهی هم برای برون رفت از  این معضل نمی شناسد، اما غافل از این است که یک لبخند، یک جمله طنزآلود که جهان سخت جدی او را به جهانی فانتزی مبدل کند، کل زندگی را برایش آسان تر و دلپذیرتر می کند. پس ما ناخودآگاه در کنش و واکنش برای بهتر زیستن هستیم و عواملی ناخودآگاه تقریباً همیشه ما را از لبه پرتگاه دور می کند. این چاههای ویل، این مغاک های بی انتها، همان بدبختی های انسانی است و آنچه شادابی را به روح ما تزریق می کند و خنده بر لب هایمان
 می نشاند طنز است. طنز نیشدار است و گاه آدمی را بدجور می گزد،
 اما فکاهه فقط خنده است. دهان باز می شود و آوار خنده بیرون می ریزد، اما دقیقه ای بعد انگار هیچ چیز اتفاق نیفتاده است. فکاهه نسیمی است که در هجوم گرما می وزد و دنباله ندارد تا انسان بخواهد از این نسیم بهره ای ببرد  اثرش تمام شده است. اما طنز می ماند و مثل خوره جانت را می خورد. ممکن است خندیده باشی، اما در حقیقت زهرخندی به زندگی زده ای. طنز ابتدا تو را به فکر فرو می برد و سپس می خنداند، اما فکاهه بلافاصله می خنداند و اثرش باقی نمی ماند. معمولاً در پشت طنز یک فکر مثبت فرهنگی خوابیده است. گاه برای درک یک مقوله طنزآمیز باید پشتوانه فرهنگی داشت.
«بالای سر یک بانگ تصویر عیسی بر صلیب را نصب کرده بودند در حالی که در دو طرف او عکسهای دو رئیس بانگ را آویزان کرده بودند.»
برای درک این طنز باید مرگ مسیح (ع) را یاد آورد که برای گمراهی مردم او را همراه دو دزد به صلیب کشیدند.
پس می بینیم که طنز علاوه بر نیشداربودن، وظیفه مهم آگاهی مردم را نیز بر عهده دارد. حال این با خواننده عزیز است که کدامیک از مطالب کتاب را طنز و کدامیک را فکاهی بداند.
طبیعی است که ارزش طنز بسیار والاتر از فکاهی است و
می توان گفت که شکل هنری و پابرجای فکاهی را در زمینه طنز می توان دریافت.
صمد کریمی فام زحمت فراوانی کشیده است، اما خوب بود به عنوان کتاب نیز نظری می انداخت. اگر قرار است طنز فارس باشد باید تولد آنهایی که اسمشان در کتاب
 می آید حتماً از محیط جغرافیایی فارس باشد. مسئله اصول است وگرنه این موضوع از ارزش کار آنها نمی کاهد. حبیب اله اباذری (رفسنجان، استان کرمان)، رسول پرویزی (دشتستان، استان بوشهر)، رحیم پیمان (بندر ماهشهر، استان خوزستان)، بیژن جاهد نهاد بیات (تهران)، شهرزاد حسین دوست (تبریز، آذربایجان) و بهرام غلامی (آبادان، خوزستان).
از میان این طنزنویسان این افراد روی در نقاب خاک کشیده اند: حبیب اله اباذری، سیدمحمد اجتهادی، رسول پرویزی و حسین حقایق جهرمی.
بیشتر طنزنویسان هنر خود را در زمینه شعر به رخ کشیده و بعضی هم منظور خود را در شعر آزاد بیان کرده اند. حسن اجتهادی از شاعران خوب فارس و ایران است. به شعرش توجه کنید:
«آمپول هوش»
این جا سالن تزریقات است
مردی می آید
تزریق جلدی دارد
بچه ای جیغ می کشد
زنی از هوش می رود
پیرمردی
به عصایش تکیه داده است
یکی کوپن هایش را می شمارد
جوانی
مجله ای را تند تند ورق می زند
من شاعرم
و زیر لب می گویم
ای کاش هوش تزریق می کردم
مرد بغل دستی ام
به قهقهه می خندد و می پرسد
راستی آقا
آمپول هوش دردش بیشتر است
یا ویتامین «ب»
*ناصر اجتهادی از میان طنزنویسان فارس بیشترین همکاری را با توفیق و مجله های دیگر طنز پایتخت داشت. اسامی مستعار سیف القلم، شبیه الشعرا کازرونی، دیزی اشتهاردی، زالاس و کاکو شیرازی، هنوز در خاطرها مانده است. شعرهایش محکم و بااسلوب است. واژه ها در دستان او رقص دلپذیری داشتند.
    باید به شما عرض کنم محترمانه
با حرف زدن حل نشود مشکل خانه
دانی چه بود فرق فلان مالک و بنده
او سنگ محک دارد و من سنگ مثانه
تفهیم هنر، چند کنی بی هنران را
بابای کچل را، چه نیازی است به شانه
*طبع روان حسین آزاده زیباست:
این چه شور و غوغایی است این چه جار و جنجالی
آخرالزمان است و شیوه های دجالی
«نزن»
هم مسلک و هم عقیده و هم وطنیم
با حربه اختلاف اهل زدنیم
من اهل قلم زدن تو هم اهل چماق
حالا که چنین است بزن تا بزنیم
*حسین اسدی می سراید:
صبح سحر یواشکی پشت در اداره
می ره عقب میاد جلو آدم بدقواره
وقتی که دید نداره او هیچ دیگه راه چاره
سؤال بی جا می کنه که گفتنش محاله
* * *
آن کس که لرزاند دگر در زندگی جان و تنم
اغراق گویم بیش از این کس نیست جز مادرزنم
*بهزاد اکبری می گوید:
بی تو این بار شبی باز از آن کوچه گذشتم
از همان کوچه که من خر شدم و خیره به دنبال تو گشتم!!
به تلافی کتک های داداشت
که سرم را بشکست او
ناسزاهای زیادی به تمام در و دیوار نوشتم...
*صمد باباخانی:
گر شنیدی وعده هایی دل به آنها نیست بند
وعده بعضی جماعت کشک «زرقان» است و بس
*عبدالرحیم بخشایش کرم:
خوشم کز مال دنیا یک حقوق ثابتی دارم
اگر کم می خورم لیکن مزاج ساکتی دارم
*مرتضی بخشنده:
جوی های شهر  ما دارد لجن
هر که می بیند کند تف از دهن
*علی بهشت آیین:
کمی پرحرف و شیرین مثل قندم
ولی مانند غنچه نیش خندم
نمک می ریزم آن قدر از لبانم
که از سردی عشقت یخ نبندم
*ابراهیم به گزین:
یکی با چای پاشوره همی کرد
به او گفتم: چه سودت زین عمل مرد!
بگفتا: قند خونم هست بالا
لذا خواهم که پایین آرم آن را
*سیدجعفر پیراسته:
زنی بگرفته ام من در جوانی
که با او سر کنم خوش زندگانی
*جمال پیمان:
گل باورم خدایا! ایروزا، شتک زده
غم تلمبار شده، رو دست دلم کپک زده
*رحیم پیمان:
بشنو از من چون حکایت می کنم
از خرابیها شکایت می کنم
حرف من باشد صریح و پاک و صاف
تا نبینی نکته ای در آن خلاف
*شهرزاد حسین دوست ذاتاً شاعر است و به اصطلاح هنگام سرایش شعر زور نمی زند و واژه ها را با بدبختی ردیف نمی کند:
     گویند مرا چو زاد مادر
دستم کج و پای من مچل بود
هم چشم حقیر، اندکی چپ
هم کله من کمی کچل بود
*زنده یاد حسین حقایق جهرمی:
چنان ترسو شدم کز سایه دیوار می ترسم
خل و چل گشته ام از آدم هوشیار می ترسم
*مریم دانشفرد:
تا می آم حرف بزنم شونه بالُ ننداز کاکوجون
قجِ قِجیم تو هی نده جَلدی نکن ناز کاکوجون
*محمد دبیری:
در همه شهر نیابند چو من رسوایی
سند خانه به جایی گرو چک جایی
*اکبر سالاری:
گهی تلخ و گهی شورم
گهی زین هر دو من دورم
*عبدالمحمد صفازاده:
مرغ ارزان باز می آید به منزل غم مخور
روزگاری شاد می گردد تو دل را غم مخور
*اسماعیل عسلی: طبعی روان با پشتوانه غنی فرهنگی
خان باجی جون بچه من هر چی که پیدا می کنه
یکروزه آتیش می زنه، خرج اتینا می کنه
*جواد عطارد:
کارمندی بود در شیراز ما
گه به گه می گشت هم آواز ما
*بهرام غلامی:
بعد از عمری درس خواندن تازه بیکاریم ما
فکر زن اصلاً نباشیم چونکه سرباریم ما
*سیف اله فرزاد:
زبس رفتم پی رهن و اجاره
شده کفشم به کلی پاره پاره
*اسداله فهندژ:
نمی ماند کسی گشنه، ناهاری می شود پیدا
نباشد گر چلو ماهی، خیاری می شود پیدا
*صمد کریمی فام:
من گدایی معتبر، بیچاره ام کور و چلاق
از هزاران غصه شاید گشته ام این گونه چاق
*علی اصغر کمالدار: استعدادی که قدر خودش را نمی داند و در مطالب ژورنالیستی [روزنامه نگاری] غرق شده است.
«من اینجا بس دلم تنگ است»/ و این چایی که می خواهم بنوشم/ سرد و کم رنگ است/ «بیاره توشه برداریم»/ وزین ویرانه بگریزیم/ ببین فوج طلبکاران، سر کوچه/ چو یک گردان، چو یک هنگ است...
*محمدهادی محمدی:
سرگذشت تیره و تارم بخوان
تا نمانی همچو من در امتحان
*نرجس مریدی:
ناله می کردم دمادم، چون که کفشم پاره بود
گریه می کردم من از غم، چون که کفشم پاره بود
* * *
  *سرسلسله هنرمندانی که طنز را در لباس نثر عرضه
می کنند یا می کردند، یکی رسول پرویزی است. طنز او بی نظیر
 است. ما همگی کتاب شلوارهای وصله دار و لولی سرمست او را خوانده ایم. موضوع هایی که او انتخاب می کند مردمی است. طنز او همزمان غمناک، نیشدار و مفرح و شاد است.
*و دیگر «محمدرضا خالصی» است با پیشینه فرهنگی مثبت و تحصیل در زبان عربی و فارسی و فلسفه. او به راحتی
می تواند نثر قدیم و جدید را همچون پیتزایی در یک بشقاب گذاشته به خواننده عرضه کند. به قاچی از این پیتزائیه توجه فرمایید:
   «مسطور است که بسیار کسان، مطبوعه و مکتوبه رها کردند و پیتزائیه واکردند که در دیار پارس کس را سر علم و اندیشه نبود و نان در این پیشه نمی نمود.»
*ناصر زارعی که ید طولائی در طنزهای لطیفه وار دارد:
«-لاک غلط گیر داری؟/ -واسه چی می خواهی؟/ -یه غلطی کردم می خواهم لاکش بگیرم»
*روح اله کرهانی می نویسد:
«آدم دلش می سوزد برای زنی که به خاطر گرم نگه داشتن روابط خانوادگی مجبور می شود هفته ای یکبار شوهرش را در فر بگذارد.
*بیژن جاهد بیات می نویسد:
«پیشنهاد می شود برای تسریع و پیشرفت طرح مترو، از ده زندانی که توانستند با قاشق غذاخوری 6 متر تونل بکنند دعوت شود و به آنها یک عدد بیل بدهند تا زودتر شاهد انجام این طرح باستانی باشیم.»
*علی اصغر کمالدار می نویسد:
برای اینکه دلش نشکند روی سینه اش می نوشت: شکستنی است با احتیاط حمل شود!
* * *
پرداختن به موضوع روز مبتلا به جامعه فقط در حوزه ژورنالیسم کاربرد  دارد. روزنامه خوراک می خواهد. صفحه طنز یک روزنامه باید معضلات و مشکلات روز را عمده کند و زیر ذره بین ببرد. گرانی، حقوق کارمندی، احتکار، فقر، ثروت های بادآورده، رشوه، ترافیک و گرانفروشی، اینها همه موضوعاتی هستند که سخت باب طبع مطبوعاتند. خوانندگان نیز توقعی جز این ندارند، اما ما باید حداقل نصف صفحه را به طنز واقعی ایران و جهان اختصاص داده تا خواننده را به درک طنز اصیل عادت دهیم. قصد ما این نیست که زحمات دو ساله صمد کریمی فام را نادیده بگیریم، اما خودشان نیز تصدیق خواهند فرمود که حدود سه چهارم از این مطالب در حوزه فکاهی نفس می کشند. مادرزن و مادرشوهر، عروس و داماد، محترمند اما موضوعات ماندگاری در حوزه طنز نیستند. وقتی که مترو تمام شد شعر یا مطلب سروده شده نیز همراه آن تمام می شود. یا گرانی و جویهای بویناک و تمام مطالب بالا. اگر شعر ابوالقاسم حالت یا نسیم شمال، ایرج پزشکزاد با رمانهایش و از همه مهمتر عبید زاکانی می مانند به خاطر پرداختن به نفس طنز است.اقداماتی این چنین دست مریزاد دارد. سخت است. حوصله می خواهد مخصوصاً در شهری که همه سنگ ده منند. به امید اینکه صمد کریمی فام از نفس نیفتد و جلد دوم این گرامی نامه بسیار پربارتر از جلد اول باشد. در ضمن خودمانیم امین فقیری هم طناز است؟!

 

صفحه 7--16 بهمن 87

 

هزار سال شعر کازرون
تألیف: حسن حاتمی
انتشارات ایلاف- 96 صفحه- 1200 تومان
معرفی از: امین فقیری
شناساندن چهره های شاخص هر دیار به مردم آن خطه کار زیبا و پسندیده ای است. شناختن پیشینه فرهنگی به جامعه هویت
 می دهد و حتی از اینکه بعضی از نخبه های فرهنگی از شهر و دیار ما برخاسته باشند، باعث غرور انسان می شود و از طرفی داشتن الگو باعث رقابتی نهانی می شود، چون هر کس در هر زمینه چه علمی و چه هنری به الگوهای خویش توجه کرده و همین پیشرفت جامعه را تضمین می کند و تمدن نیز این چنین گسترش می یابد. جامعه ای پیشرفت می کند که زیربنای فرهنگی آن محکم باشد و بناهای علم و دانش بر روی آنها استوار گردد.
حسن حاتمی را از دیرباز می شناسیم. دلسوخته است. با وجود اینکه با ناملایماتی روبرو شده باز هم عشق به زادگاهش «کازرون» را سرلوحه کارهایش قرار داده است. شاعر خیلی خوبی است. در سال 1351 کتاب شعرش را با نام «سرود مردی که به خلیج پیوست» از او دیدیم. پس از آن همت خود را مصروف فرهنگ مردم و پژوهش کرد و در این راه کتابهای دستور زبان فارسی (1352)، بازیهای محلی کازرون (1377)، محرم در کازرون (1378)، کازرون (دو زبانه - مصور 1380)، ما بسیاریم (مجموعه داستان - 1382)، باورها و رفتارها/ گذشته در کازرون (مجموعه مقالات کازرون شناسی 1385)، جغرافیای طبیعی کازرون (1385) و ده ها مقاله ادبی و پژوهشی چاپ شده در نشریات و چند کتاب در دست چاپ دارد.
حال با این پیشینه فرهنگی، حسن حاتمی صلاحیت تألیف این کتاب و قضاوت در شعر و شاعری را دارد. اهالی کازرون باید قدر چنین افرادی را بدانند که فرهیختگان آنجا حتماً به این چنین انسانهای خدمتگزار ارج می نهند.
حسن حاتمی می نویسد:
ملاک و معیار ما در انتخاب شاعران معاصر و نمونه هایی از شعر آنها چنین خواهد بود:
1 -معاصر بودن شعر و شاعر، یعنی هم شعر بیانگر هنر روز باشد و هم شاعر، معاصر بیندیشد و بسراید در واقع هم شکل و شمایل امروزی شعر مورد توجه ما است و هم محتوای آن. شعری ملحوظ نظر است که ارزشهای هنری روز را دربرداشته باشد و نیز شاعر آن در واقع هنرمند باشد: یعنی شاعر باشد و چشم انداز دنیای اطراف خود را، زمانه خود را شفاف و صیقل خورده، ساخته و پرداخته به زیبایی بازتاب دهد.
2 -گاهی ناچار شده ایم به سبب کمی از شاعرانی اثری بیاوریم هر چند اثرشان شکل و شمایل امروزی ندارد و به گفته ای دفرمه است اما محتوایی سرشار و درونی شخصی دارد... الخ
3 -به عنوان شاعر معاصر، امروزه در کازرون تعدادی شاعر صاحب کتاب و چند تایی هم بی کتاب اما پانسیونر نشریات وطنی داریم. بالاتر اینکه یکی از شاعران کازرونی (نصراله مردانی) برنده کتاب سال هم شد... الخ
4 -کلیشه ها و نسخه های وارداتی را برنمی تابیم. در واقع اگر هنر از جامعه ای که در آن تولید شده نشأت نگرفته باشد، هنر نیست. ما می گوییم به قول آن ابرشاعر زمانه: چراغ ما در این یک وجب از خاک خدا می سوزد و روشنایی می گیرد... الخ
5 -پیشاپیش بگویم نام بسیاری از کسانی که به گمان خود شاعرند در این دفتر آورده نشده است. اراده بر آن بوده است که تنها نام و نمونه کار کسانی که دست کم آثاری قابل داشته باشند در این دفتر آورده شود. بنابراین این دفتر گنجایش شبهات را ندارد. پذیرای گله و ادعا نیستیم شاید پسند و استعداد ما همین باشد.
این همان آب پاکی است که بر بر و دوش کسانی است که خود را شاعر می دانند و دیگران محلی از اعراب به آنها نمی گذارند می دانیم که این جماعت انسانهای پرتوقع و خودبین اند.
*اولین شاعری که معرفی می شود «ابو اسحق کازرونی» است که در سال 352 به دنیا آمده و در سال 426 ه.ق وفات یافته است. شعرهایی به لهجه کازرونی قدیم دارد.
*«ابومسلم کازرونی» شاعر قرن هفتم و از او شعری در دفتر نیامده است!!
*«اوحدالدین بلیانی» شاعر قرن هفتم با این تک بیت:
حقیقت جز خدا دیدن روا نیست
که بی شک هر چه بینی جز خدا نیست
و اما کازرونی های زرنگ، سعدی ما را هم قاپیدند. ما که پیگیر ماجرا نیستیم مگر برای ما مهم است که ادیسون از کدام شهر آمریکا بوده یا شکسپیر و پیکاسو و مولوی و عطار و دیگران. هنر اصیل مرزها را نابود می کند و آنچه می ماند اثر هنرمند است.
حسن حاتمی یکی از بهترین غزلهای سعدی را آورده است:
هزار جهد بکردم که سرّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
*قطب الدین کازرونی (710-634ه.ق) با این رباعی:
یک چند به یاقوت تر آلوده شدیم
یک چند پی زمرد سوده شدیم
آلودگی بود ولیکن تن را
شستیم به آب توبه، آسوده شدیم
*امین الدین بلیانی (وفات 745ه.ق):
من خار غمت بمردم دیده کشم
جور و ستمت با دل غم دیده کشم
وآنگه که بمیرم رقم بندگیت
بر ذره استخوان پوسیده کشم
*غریبی بلیانی با این دو بیت:
نوبهار است همانا همه ساغر گیریم
لاله سان دور جوانی همه از سر گیریم
چهره زرد به کاهی نخرد پیر مغان
بهتر آنست که ما باده احمر گیریم
از فیروزآبادی و کفشگر کازرونی، صافی کازرونی، شهرت کازرونی، طالع کازرونی، عارف کازرونی، گلبن کازرونی، ناظم الحکماء کازرونی، چهره نگار کازرونی، ناظر کازرونی، واله کازرونی، ناظم کازرونی، مسکین کازرونی، منظم کازرونی، حدایق کازرونی، جمالا کازرونی، جمال الدین کازرونی، مقصود کازرونی و مقیم کازرونی اشعاری برای نمونه آورده نشده است.
*اما جلال الدین دوانی با این شعر:
از تو تا مقصود چندان منزلی در پیش نیست
یک قدم بر هر دو عالم نه که گامی بیش نیست
*جمال الدین کازرونی:
دردی که ز هجر توست بر جانم
جز وصل تواش دوا نمی دانم
*معین بلیانی:
گرچه بختم بکمند تو نژند افتادست
همتم راست چو قد تو بلند افتادست
آن نه خالست دل ماست که در دفع گزند
بر سر آتش حسنت چو پسند افتادست
*قاسم کازرونی:
هرگز گلی شکفته نگردد به روی ما
ره گم کند نسیم چو آید به سوی ما
ساقی بدور نوبت ما بشکند قدح
آب حیات زهر شود در گلوی ما
تمام اشعار آورده شده زیباست مخصوصاً از اوحدی بلیانی، نادری کازرونی، رحمت کازرونی، سعیدی کازرونی، ایزدی کازرونی، اقبال کازرونی، ابوالفتح دوانی و امیدی کازرونی.
* * *
در قسمت دوم کتاب از شعرای معاصر نام برده می شود که در آنها شاعران خیلی خوب و قابل اعتنایی می بینیم که شهرتشان به تمام ایران رسیده همانند: هاشم جاوید، سیدمحمد اجتهادی، حسن حاتمی، عبدالحسین موحد، حسن اجتهادی و ناصر مردانی. پس از اینها باید از حسین عسکری، فریده هوشیار، غلام حسین پرتابیان، منصوره هاشمی، محسن پزشکیان و سیدابوطالب هاشمی نام برد. قسمتی از شعر زیبای «راز» اثر هاشم جاوید را می خوانیم:
گفت: من در همه زیبایی ها
دوستدار افق شامگهم
ای بسا مانده بدامان سپهر
خیره بر آتش مغرب نگهم
* * *
گفتمش: دیدۀ من در همه عمر
آرزومند فروغ سحر است
خیره بر پرتو جان پرور صبح
که در آن لطف و صفایی دگر است
*سیدمحمد اجتهادی:
تا بهاری هست/ تا گلی در مرغزاری هست/ تا به شبدرزارهای دور/ می تکاند بال و پر، پوپک/ تا ستاره می زند چشمک/ تا به دشت سینه ای، از ریشه خشکیدۀ عشقی/ خار خاری هست/ تا امیدی هست و عشقی هست و یاری هست/ من نمی خواهم بمیرم، من نمی خواهم بمیرم.
*حسن حاتمی:
قصیده حسرت
من آن سوار غریبم / که در هر غروب/ جامی از خونِ گرم گلویِ شب/ می نوشم/ و پا در رکاب اسب یال سیاه عشق/ می فشرم/ مغرور/یکبار/ بر سمند خورشید/ دندان اسب سرکش تندیس را شکستم/ آن خصم بد سگال/ که به ضربۀ سم یال سیاه/ او را/ در تلی از زباله/ افکنده بود/ باز/ بر اسب سربین لگام گرفت/ و اسب یال سیاه/ که بیگاه/ آبشخور و آخور را/ پرخون و شوکران دید/ دندان شکسته افتاد از نفس/ من نیز/ زان پس/ زان پس که دیدم/ شط خونی در جاده ها جاری شد/ و انبوه جمعیت/.../ که دیدم/ این شکستگان/ هر یک/ به صخره ای خزیدند/ اینک/ من آن غریبم/ بر تپه های سوخته ابر/ خسته پای/ بی هیچ مهربانی باران/ اینک/ من آن غریبم/ در دشت های سرد محالات بی گیاه/ با روستاهای تکیده/ تا کوچه های باغهای سپاهان/ سرگردان/ اینک منم.../ من/ بی هیچ پچ پچی/ در گوش کوچه ها/- دیوار موش دارد-/ ترجیع بند دخترکان و دریچه ها/
با اضطرابی که خیابان ها را/ اشباع کرده است/ و خانه ها را/ در هم فشرده است/ و مردان را گسسته است/ اینک/ یا گاه دیگر/ ای حسرت کشنده آزادی/ بنشان به ساخسار نگاه منتظرم/ مرغ عزیز باور را/ اینک/ یا/ گاه دیگر (قهفرخ، چهارمحال و بختیاری، مهرماه 1343)
خواندن این شعر بار دیگر ما را به یاد سالهای دور، سالهای مبارزه و خستگی و امید این مردم می اندازد همان سالها که شعر «اسب سفید وحشی» زنده یاد منوچهر آتشی هم چاپ شد.
*حسن اجتهادی:
کنار که می کشد خط/ از رسم راوی/ و شکسته بسته می شود سخن/
 خاموش می نشینم/ اما کلام بر لبم/ هرگز خاموش نیست/ برمی گردم/
به جادوی ازلی عشق/ و هیچ فراموش نیست. (1385- شیراز)
*زنده یاد ناصر مردانی:
تا ز تار نفسم نغمۀ هو می ریزد
دلم از هیمنه عشق فرو می ریزد
گرچه لب بسته ام ای عشق به آهنگ سکوت
حرفهای دل من از لب او می ریزد
*حسین عسکری:
با آینه/ می آیی/ از سفر رنگ ها/ ناپیدای پیدا/ به تماشایت/
می نشینم/ نگاهم ستاره می چیند/ دلم/ آفتابی می شود (قسمتی از شعر برای بانوی چراغ و دریچه، فروغ فرخ زاد)
*فریده هوشیار:
همیشه سکوت حرفهای مرا کامل تر می کند/ عینک، پلک های آدمی را نمی فهمد/ و کف بین ها، تمام کجی خطوط را/ صاف می خوانند/
 بالاخره پرواز اتفاق می افتد/ و تیراژ روزنامه ها را بالا می برد
 (پاره ای از شعر «خواب هایی که می بینم»)
*منصوره هاشمی:
دیگر چه اعتماد/ به آبهای راکد تسلیم؛ در هُرم بی شمار تصلیب و توطئه/ با آنکه هر کنار و گوشه/ چلیپا و جلجتاست!/ باید/ که عشق تو/ باید/ که عشق ما/ بارآور تنفر و تمهید/ بر فوج بی شمار «یهودا»ها باشد (قسمتی از شعر «شاید که عشق تو...»- 1358)

ماه، همیشه دور/بلور
تأملی در اشعار کوتاه سیروس نوذری
دفتر شعر: هزار سال عاشقی
شاعر: سیروس نوذری
ناشر: نوید شیراز، 1387
معرفی از: فیض شریفی
این دفتر شعر دربرگیرنده 318 شعر کوتاه بوده که با طرح های زیبای «امین باقری» سامان بندی شده است. تمامی اشعار به تقریب، هایکووار و یا شعرهای سپید کوتاه سه سطری است، اما ورودیه آن یک شعر نیمایی (6 سطری) است: «ترا به شبانگاه/ -ای طلیعۀ راه-/ شکوه سینی سیمین ماه نامیدم/ مرا به سحرگاه/- در بن چاه-/ حباب سرد نفس های آه... نامیدی»
چیدمان مصراع ها در هایکو باید (کنشی شهودی) داشته باشد. اگر یک مصراع لنگر بیندازد، یا کلمه ای را به بهانه ای به هر کدام از رج ها
 یا سطرها بدهیم، گونه های هایکو خدشه دار می شود و ساختار آن از هم می پاشد. در زبان ژاپنی هایکوها (5-7-5) است، یعنی مصراع اول و سوم هر کدام (5) هجا دارد و مصراع دوم هفت هجایی است، شاید این کار برای نشان دادن سکوت یا سکون، میان جمله ها باشد.
   مصراع سوم؛ مثل مصراع چهارم رباعی معمولاً غافلگیرکننده است که بقیۀ مصراع ها را همین انجامه (مصراع پایانی) به بهشت می برد. مصراع اول و دوم خدمت گزاران مصراع سوم اند.
با وجود آن که نوذری در این قالب بسیار مرارت کشیده اند و ساختار هایکو را در ایران به زیباترین  وجهی نشان داده اند اما تعداد هجاهای هایکو را رعایت نمی کنند و گاهی بیهوده مصراع ها را به سه بخش تقسیم کرده اند؛ به این شعر زیبا بنگرید: «چرا طلوع
 نمی کنی/ چرا/ نمی سوزی» (ص 260)
نمی دانم چرا کلمه «چرا» در سطر اول به فعل وصل شده است و چرا «چرای» دومی را در یک سطر بعد آورده اند. شاید هم او تعمدی به چنین کاری ندارد چرا که شعر (307) را در دو سطر آورده و می توانست حرف ربط «تا» را در مصراع دوم بخواباند: «دوستش بدار/ تا فراموشت کند»
     شاعر در شعر (214) با رندی خاصی قید پرسشی «چرا» را در مصراع دوم آورده و با نوعی تیزبینی و فضولی در کار طبیعت، می سراید:
    «دو گلبرگ کم دارد این شقایق وحشی/ چرا» خود شاعر هم
 می داند که اگر این شعر را سه شقه می کرد، مشت خود را در برابر هایکو باز می کرد چرا؟ اگر شاعر می گفت: «دو گلبرگ کم دارد/ این شقایق وحشی/ چرا» به خواننده فرصت می داد که چشمانش را از تصویری به تصویر دیگر بچرخاند و دو بار روی یک تصویر توقف کند. در این شعر کوتاه ما سه حس متفاوت نداریم که آن را در سه سطر جا بدهیم. خود واژه «چرا» به اندازه کافی خواننده را گیج و متحیر کرده است. یک سؤال است که چند پاسخ چند پهلو می خواهد.
به نظر می رسد که هایکوهای دو سطری، نوعی هایکوی نوین و ابتکاری باشد که در اروپا هم رایج است.
هایکو چندین «خود ویژگی» دارد که یکی «سابی شی= انزواطلبی و تنهایی و بی کسی» است. یکی «وایی= حزن و سادگی و هماهنگی با طبیعت» و دیگری «شیوری= انعطاف پذیری و هم حسی» است.
    بنابراین شاعر هایکو سرا هم عادت دارد که «به گزینی واژگانی» در کلام اقدام کند که نشانه ایستایی و تنهایی و تفکر در برابر مسائل طبیعت و حیات باشد و کلماتی را برگزیند که از «جان شاعرانه» و «توانمندی خلاقانه ای» لبریز باشد. در این اشعار شاعر در برابر طبیعت مقابله به مثل می کند و به آفرینش گری می پردازد.
هم شاعر قدرشناس زیبایی های طبیعت است و هم طبیعت دوست دارد از خلاقیت شاعر قدردانی کند. تقلید از طبیعت نباید در حکم نسخه برداری صرف از واقعیت های موجود باشد به ویژه در زمینه نقاشی با تصویرهایش از پرندگانی که تلاش می کنند به گیلاس های نقاشی شده نوک بزنند که نوعی فریب و کپی برداری از طبیعت است.
«نوذری» در یک مجموعه دیالکتیکی (کنش و واکنش) در جان شاعرانه خود فضای نوتری در برابر دیدگان خواننده قرار می دهد که هم لاهوتی است و هم ناسوتی و در واقع هیچ کدام از آنها هم نیست: «تو ماه را می جویی/ او سایه هاش را/ در همین اتاق» بین واژگان «اتاق » و «ماه » تفاوت از زمین تا آسمان است اما شاعر به هیچ کدام نظر ندارد. شاعر در این شعر نظر به سویه های عاشقی و دلجویی دارد. در واشکافی واژگان شاعر، کلمه ها وسیله اند اما نشان دهنده نوعی آرامش و حزن و تنهایی هستند. در این اشعار از واژگان «حماسه»، «زندان»، «غریو»، «آتش»،  «خلق» و «کوه» خبری نیست مگر آن که شاعر قصد داشته باشد حالت شورشی آنها را رام کند. به این شعر کوتاه بنگریم که چگونه شعله های آتش رام می شوند: «تو نیستی/ و برف/ بر آتش/ می بارد». (شعر 235)
شاعر از واژه «کوه» و «صخره» مثل سعدی و «باشو» خاموشی آن را در نظر دارد و سکوتی که از هر طرف آنها را احاطه کرده است: «-مد آب نهانم می کند-/ صخره/ ماه را گفت» و سعدی می گوید: اگر پای در دامن آری چو کوه
سرت ز آسمان بگذرد در شکوه
به هر حال «نوذری» به هر کلمه ای که زیبا باشد می نگرد و از زیباترین کلمه، «ماه»، 58 بار سود جسته است. واژگان دیگری که او را خوش می آید به ترتیب: «شکوفه، شبنم، باد و بهار و شاخه، کوه، نسیم و خزان و ستاره و آسمان و صبح و گل و برف و آب و پونه و پرنده و پرده و نیمکت و صندلی و نیلوفر و...» که همگی کلماتی آرام و رؤیایی و بعضاً نمادین اند. در این اشعار، پاییز، پیرهن دریده است، بوی پونه آواره می کند و از باد بر بادرفتگی و گیلاس ها به خاطر آمدن معشوق می رسند... ماه که از دریچه می گذرد حواس شاعر را پرت می کند... شاعر با این شعرهای کوتاه یک گام به پس برداشته و انسان را با طبیعت آشتی می دهد و دو گام به پیش نهاده، که یکی زبانی بکر و شفاف و گزیده است و دیگر نگاهی نو به جهان نوین است: «در آن شتاب/ شکست/ استکان کمر باریک.» (ص 196)
و نگاهی نو به طبیعت و بده بستان با طبیعت: «یادگار توست/ روی صخره سنگ/ پرنده ای که نیست» در این شعر درخشان همه چیز نشانه ای از «در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند» است.
    همه واژه ها «صخره و پرنده و...» نشانه ای از بی کسی و این که «به دشت پرملال من پرنده پر نمی زند» است. این پرنده در تصویری دیگر بر روی شانه های شاعر نشسته است. سطر اول شاید اعتراضی باشد به طمع و پلشتی «نمی خواستم بگیرمش/ دمی که از شانه ام/ پرید.» (ص 280) شاعر به زشتی های انسان که پناهندگان را
می خورند، نظر دارد. این کلمه «دمی که» مقداری ابهام خیز است که آیا قبل از آن قصد گرفتن پرنده را داشته یا نه ولی بالاخره حزن و گریه شاعر تماشایی است و معصومیت او.
یکی از دیگر خود ویژه بودن هایکو چندلایگی و ابهام برانگیزی آن است و نوذری با برداشتن فعل ها از دامن سطرها به این کار دامن می زند: «هزار سال عاشقی/ هزار هزار/ برگ پاییز» (ص 195)
61 شعر بی فعل نشانی از ایجازگویی و فشرده سرایی و ریاضت کشی
 مداوم سیروس نوذری است که گویی با این کار عشق
می کند و چون عاشقانه می نگرد خواننده تلاشگر و ذوق زده را هم با خود همراه می کند. با این که عمدتاً و عجالتاً شاعران هایکو سرا جبرگرایند چون در شاعر طبیعت گرا بی چون و چرایی پدیده ها مطرح است اما «نوذری» شاعری جبرگرا نیست: «بمان/ و بگذار ماه/ چیزی از ما بیاموزد» (ص 272)
دو درونمایه در شعرهای این دفتر برجستگی بیشتری پیدا کرده است، یکی عشق است که انسان امروز برای فرار از مصائب باید به آن پناه ببرد و دیگری مرگی خیام مآبانه است که هر دو هم ناگهانی و سیل وار فرود می آیند: «عشق چنان به ناگهان/ که سنگی/ از/ آسمان» (ص 303)
و
یا: «آن سوی پنجره بوران/ این سو/ غیاب تو» (ص 282)
هایکو با واژگان کمی که در اختیار دارد معمولاً کمتر مورد دستبرد قرار می گیرد چون دست هایکو معمولاً خالی است. خزائن کلمات آن کم بوده و بهره جستن از طبیعت ممکن است چند شاعر را در یک فضای مشابه قرار دهد وگرنه هایکوهایی هم بود که می توانستم شبیه آنها را در شعرهای کوتاه وطنی و غیروطنی جستجو کنم هر چند شاعر ما آن قدر رند و متبحر است که خود را زیر چتر شاعری پنهان نمی کند. اما یک تذکر را لازم می دانم که شاعر خود را از این سکوت و سکون خالی و بی رمز و بی ابهت و بی مایه با زبان سنتی برهاند: «تمام عمر نشستم که نام دوست بگویی/ تو نام دوست نگفتی/ تمام عمر نشستم.» (ص 301)
آیا این شعر بالایی قابل مقایسه است با این شعر کوتاه پرشکوه؟: «یخ، همیشه نزدیک/ ماه، همیشه دور/ بلور» (ص 263)
در نقد و بررسی اشعار کتاب «برف بر داوودی های سپید» یادآور شدم که «نوذری» شاعر فیلسوف است که به تعریض دوستان گرفتار آمدم، این جا هم بر همین نظریه پای می فشارم که: «نظریه، تأمل در همه چیزها کاری خیال انگیز است» «فیلسوفی که به آن دست یابد، در آن لحظه شاعر است؛ و شاعری که نیروی خیال ورزیده و پرشور خود را متوجه نظام همه اعیان، یا هر عینی در پرتو کل کنند در آن لحظه فیلسوف است. (سه شاعر ص 11) نظریه جرج سانتایانا (1952- 1863) شاعر اسپانیایی ص 87. کتاب تاریخ نقد جدید جلد ششم ترجمه سعید ارباب شیرانی انتشارات نیلوفر ص 87.

 

صفحه 7-- 9 بهمن 87

زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد

تألیف: دکتر سیدحسن موسوی
ناشر: مؤسسه بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی)- 304 صفحه- 1800 تومان
معرفی از: امین فقیری

 

 

خاطرات و خطرات

حاج مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه)
نقد از: عبدالرحمان مجاهدنقی

 

ادامه نوشته

صفحه 7--2 بهمن 87

 

فارس در عصر قاجار
تألیف: استاد حسن امداد، ناشر: دانشنامه فارس- انتشارات نوید شیراز- چاپ اول – 1387
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
* * *
استاد حسن امداد از جمله مردان نیک روزگار ما است که توجه ویژه اهالی فرهنگ این ولایت را پشتوانه زندگی هنریش دارد.
استاد از آن شیرازی های ناب و خالص است. شیراز و شیرازی را مي فهمد و بیشترین توانش را صرف تعالی و سرافرازی فرهنگ این دیار کرده است.
درباره شیراز قدیم هم اکنون خیلی ها آگاهی دارند ولی بهترینشان به یقین استاد امداد است. ایشان شیرازی را که پشت سر نهاده و به عبارتی تنهایش نهاده ایم را نیکو مي شناسد. از آن شیراز دوست داشتنی مطالب شنیدنی فراوان دارد. با این امید که استاد این گونه مطالب را بنویسد و به دست علاقه مندانش برساند.
از استاد حسن امداد تاکنون نزدیک به بیست جلد کتاب تحقیقی چاپ و به بازار کتاب عرضه شده است و آخرینش «فارس در عصر قاجار» مي باشد که کاری است مشترک از: انتشارات مؤسسه فرهنگی و پژوهشی دانشنامه فارس و انتشارات نوید شیراز که برای مدیران این دو مؤسسه که دلشان به خاطر فارس و فارسی مي تپد، آرزوی سلامتی و موفقیت داریم. این کتاب مجلد دومي هم دارد به نام «اوضاع طبیعی، اجتماعی و فرهنگی فارس در عصر قاجاریه» که امید است موفق به خواندن آن هم بشویم.
استاد امداد در مقدمه کوتاه کتاب به نکاتی اشاره دارد که
در خور توجه مي باشد. قسمتی از این مقدمه را با هم مي خوانیم:
-در آغاز بر آن بودم که وقایع فارس را از سال 1300 ه.ق که پایان وقایع نگاری در فارسنامه ناصری است تا انقراض قاجاریه بنگارم تا ذیلی بر آن کتاب مستطاب باشد. هنگام جمع آوری منابع و مدارک لازم متوجه شدم که خاطرات بعضی از رجال، گزارش های سفیران و جهانگردان خارجی که در سالهای اخیر منتشر شده، اغلب شامل وقایعی است که در فارسنامه ذکری از آنها نرفته و مؤلف فارسنامه دسترسی به آن کتابها نداشته است.
بر آن شدم که وقایع فارس را از چگونگی تشکیل دوات قاجاریه تا بر افتادن آن دولت به رشته تحریر در آورم.
به این ترتیب که آنچه در فارسنامه آمده به اختصار و آن چه نیامده به تفصیل ذکر کنم.
فارسنامه بزرگترین شاهکار تاریخ نویسی و وقایع نگاری دوره قاجاریه است که حاج میرزا حسن  فسائی برای نوشتن آن سالها رنج برده و مسافرت ها کرده تا مجموعه ای از اوضاع و احوال فارس به ویژه مردم شناسی آن فراهم آورده است و تصور نمي رود که در مورد هیچ یک از استان های دیگر چنین شناسنامه محکم و متقنی تألیف شده باشد. ما در جلد دوم از اهمیت و ارج فارسنامه ناصری و مؤلف ارجمند آن به طور مشروح یاد خواهیم کرد.
در کتاب حاضر کوشش شده است که مآخذ و وقایع را از اسناد و مدارک معتبر دست اول و مشتمل بر گزارش های رجال ایران و سفیران و جهانگردان خارجی که احیاناً خود از عوامل حکومت یا شاهد وقایع بوده اند، تهیه شود. چون بعضی وقایع مهم در سرنوشت ایران تأثیر داشته و فارس جزئی از ایران است خواه ناخواه آن وقایع مستقیم یا غیرمستقیم در حوادث فارس اثر گذاشته است. ناگزیر به اختصار از آنها ذکری به میان آورده شده است.
* * *
«فارس در عصر قاجار» دارای چند فصل است بدین ترتیب:
فصل اول- پیشینه ایل قاجار
فصل دوم-  وقایع بعد از کشته شدن آقا محمدخان
فصل سوم- وقایع اصفهان بعد از مرگ فتحعلیشاه
فصل چهارم- سلطنت ناصرالدین شاه
فصل پنجم-  حکومت معتمدالدوله فرهاد میرزا در فارس
فصل ششم-  مظفرالدین شاه
فصل هفتم-  سلطنت محمدعلی شاه
فصل هشتم-  اقدامات دیگر هیأت 12 نفری
کتاب را باید دقیق و با حوصله خواند چه حرفهای تازه در آن بسیار است و دوستداران تاریخ این سرزمین را مي تواند راضی کند، به ویژه دانشجویان رشته تاریخ را...
از امتیازهای برجسته کتاب که باید به نیکی از آن یاد کرد، تصاویر زنده و گویایی است که در متن کتاب دیده مي شود. معلوم است که استاد امداد در فراهم آوردن آنها زحمات زیادی را متقبل شده است.
چند فراز از متن کتاب را با هم مرور مي کنیم:
1 - لطفعلیخان زند
قسمت عمده ای از کتاب «فارس در عصر قاجار» تألیف فرهیخته گرامی، استاد امداد پیرامون خاندان زند است. شیرازی ها این خاندان را دوست دارند.
از خان زند که بگذریم مردم کوچه و بازار این دیار لطفعلیخان زند را هرگز فراموش نمي کنند. در این دوستی، مردم کرمان و ایلات و عشایر هم به شکلی سهیم مي باشند. لطفعلیخان در شجاعت کم نظیر بود و اگر بتوان کسی را با او برابر دانست، تنها باید از سلطان جلال الدین خوارزمشاه نام برد.
لطفعلیخان یک چهره مردمي بود. ببینید کسی در دل مردم جا خوش مي کند که مردم از صمیم دل دوستش داشته باشند و به همین خاطر مي بینیم که لطفعلیخان در ترانه ها جایگاهی دارد و مردم از او به نیکی یاد مي کنند. شجاعت و دلیری او را مي ستایند و بر ظلمي که بر او رفت صمیمانه مي گریند.
این تصنیف هنوز هم در گوشه و کنار فارس و کرمان سر  زبانهاست:
بالای بانی(1) اندران
قشون آمد مازندران
جنگی کردیم نیمه تمام
لطفی میره شهر کرمان
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
حاجی(2) تو را گفتم پدر
تو ما را کردی در به در
خسرو(3) تو دادی دست قجر
لعنت به ریش تو پدر
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان بوالهوس
زن و بچه ش بردند طبس
مانند مرغی در قفس
طبس کجا، تهران کجا
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
لطفعلی خان مرد رشید
هر کس رسید آهی کشید
مادر، خواهر جامه درید
لطفعلی خان بختش خوابید
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
بالان بان اندران
قشون آمد مازندران
بالای بان دلگشا
صبر از من و داد از خدا
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد
وکیل از قبر در آرد سر
ببیند گردش چرخ خضر
لطفعلی خان مضطر
آخر شد کام قجر
باز هم صدای نی میاد
آواز پی در پی میاد(4)

2 - نان
اگر نخوردیم نان گندم دیدیم دست مردم
[از ضرب المثل های مردم شیراز]
نان غذای اول مردم این سرزمین است که به شکل های گوناگونی پخته مي شود و در طول تاریخ «غم نان» همیشه با این مردم بوده است.
مردم شیراز این نانها را مي شناسند:
-نان نازک «نان تَنُک»، نان بازاری، نان سنگک، نان هراتی، نان تاوه برگردان، نان بریزه، نان کماچ، نان لواش، نان پا درازی، نان شیرین، نان شیرینی، نان کبابی و نان ماشینی.
در کتاب «فارس در عصر قاجار» در صفحاتی از کتاب به مطالبی برمي خوریم در ارتباط با نان. ص 290 «اجتماع زنان گل کو»، 292 «گران شدن نان و برنج و بلوای زنان»، ص 297 «شورش زنان به خاطر گرانی نان» و ص 321 «بلوای نان».
جالب این است که در این چهار حادثه، نقش زنان در برپایی آن به خوبی مشاهده مي شود و مي بینیم که زنان هم در جنبش های شیراز بی تأثیر نبوده و همراه با مردان در حرکت های مردمي شریک بوده اند.

3 - گچ گرفتن
گچ گرفتن ده نفر در دروازه قصابخانه
پس از فتح قلعه تبر، لطفعلیخان پسر فضعلی را با یازده نفر به حضور فرهادمیرزا آوردند. پس از چند روز زندانی کردن آنان، فرهاد میرزا امر کرد تا در شب عید نوروز 4 بعد از نیمه شب، ده نفر از ایشان را به دروازه قصابخانه برده گچ گرفتند. لطفعلی و یکی از آنان را بخشیدند (سفرنامه حاج سیاح ص 67).
گچ گرفتن نوعی مجازات بود که بیشتر شامل یاغی ها و دزدان مي شد. مرگی بود تلخ و ناگوار و غیرانسانی.
طاقچه مانند رو بازی را ساخته، جلوش را بالا مي آوردند، متهم را با سر در آن فرو کرده دوغ آب گچ در آن مي ریختند تا متهم جان بدهد.
هفت، هشت ساله بودم مرحوم پدرم، مدیر دبستان فتح آباد مرودشت بود. روزی از فتح آباد به شیراز برمي گشتیم. در محل فعلی مرودشت که تازه عمران و آبادی در آن شروع شده بود، این طاقچه مانندها را دیدم. مي گفتند روز گذشته چند نفر از دزدان را در اینجا گچ گرفته اند. ماجرا برمي گردد به شصت سال پیش. این نفرین ها را هم در شیراز داشتیم: الهی بگذارنندت جلو توپ! الهی گچت بگیرند!
* * *
 کار استاد حسن امداد ستودنی است. استاد را گرامي مي داریم به خاطر مردمداریش، فروتنی و نجابتش و حافظه جوان و بی مانندش.
همچنین از دوستان فرهیخته، کورش کمالی سروستانی و داریوش نویدگویی به خاطر چاپ این مجموعه ماندگار سپاسگزاری مي کنیم.

پی نوشت:
1 - بان و بون در اصطلاح مردم شیراز به «بام» گفته مي شود. بالای بان به معنی پشت بام است.
2 - حاجی= مقصود حاج ابراهیم کلانتر است.
3 - خسرو= منظور خسرو برادر و سردار لطفعلی خان است.
4 - م. فرانکلین (M.FRANKLIN) در سفرنامه خود به نام از بنگال به بمبئی و شیراز این تصنیف ناقص را نقل کرده است. او هشت سال بعد از مرگ لطفعلیخان به شیراز آمده و از زبان مردم شنیده و سر هارفورد جونز آن را از متن انگلیسی نقل کرده است.

نمایی از سی نما
ఀعباس پیروزان/ داستانهای کوتاه
سیروس کشتکار
ما در این اثر با 33 داستان روبرو مي شویم که در واقع به جای آنکه به آنها بگوییم داستانهای کوتاه بهتر است بگوییم داستانهای کوتاه کوتاه یا داستانهای مینی مال.
عباس پیروزان در این اثر ما را در برابر داستانهایی قرار مي دهد که هر کدام لحظه ای از زندگی را روایت مي کنند و گاهی نیشدار، صریح و فوق العاده هستند و گاهی بسیار معمولی و ساده.
این روزها داستان مینی مال طرفداران بسیار زیادی دارد اما باید با دیدی صحیح به آن نگاه کرد و به خوبی دانست که از داستان مینی مال نوشتن به دنبال چه هدفی هستیم؟ آیا قصد، دنباله رو بقیه بودن و تنها نوشتن داستان مینی مال است؟ و یا آیا مي خواهیم در چند خط و با ایجازی فوق العاده حرفی را روایت کنیم. موقعیتی را بیان کنیم و خواننده را تحت تأثیر جریانی قرار دهیم؟ جریانی که او هرگز نتواند فراموش کند؟
یکی از نکاتی که در این کتاب باید به آن توجه داشت دیدی است که نویسنده به خود گرفته است.  داستانها در موقعیت های مختلف و متفاوت شکل مي گیرند و گاهی بار عاطفی سنگینی را منتقل مي کنند و گاهی از مشکلی اجتماعی خبر مي دهند.
به نظر، عباس پیروزان تا حد زیادی توانسته موضع خود را مشخص کند و خواننده را تحت تأثیر قرار دهد. وی نیز به درستی داستانهای کوتاه کوتاه را شناخته و در اکثر داستانهایش خواننده در جملۀ آخر غافلگیر مي شود و نفسش بند مي آید و به شدت تحت تأثیر موضوع داستان مینی مال قرار مي گیرد. در واقع چیزی که بیشتر از دادن شک به خواننده اهمیت دارد حرفیست که پیروزان مي خواسته در داستانهایش بزند و این حرف در بعضی از داستانها پررنگ و در بعضی از داستانها متأسفانه دیده نمي شود.
وقتی که به روایت های عباس پیروزان نگاه مي کنیم از طرفی تحت تأثیر قدرت نثر وی و همچنین انتخاب بعضی از موضوعات نو قرار مي گیریم و از طرفی در بعضی از داستانها حسرت مي خوریم که چرا نویسنده تا این حد ضعیف ظاهر شده است و بیشتر از اینکه بخواهد با داستانش حرف جالبی را به خواننده بزند تنها خواسته داستان مینی مالی بنویسد.
کتاب با داستانی به نام «جان آدمي چقدر است؟» شروع مي شود. در طول داستان ما برای حادثۀ پایانی آماده مي شویم و در آخر داستان شک مناسبی به خواننده وارد مي آید. شاید اگر به جای تصادف با پایان مناسب تری برخورد مي کردیم و نویسنده زیرک تر ظاهر شده بود مي توانستیم با داستانی فوق العاده و باورپذیرتر روبرو بشویم ولی اینگونه نشد.
به نظر من داستان هایی مانند «آوار»، «سخاوت زمین» و «منتظر گل» از داستانهای بسیار ضعیف مجموعه مي باشند. داستانهایی که هیچ هیجانی در خواننده ایجاد نمي کنند و حتی حرفی برای زدن ندارند و مخصوصاً در «سخاوت زمین» و «منتظر گل» با نثری شاعرانه و ضعیف روبرو مي شویم با طرح هایی ضعیف و آماتورگونه که داستانها را بیش از حد ضعیف مي کند.
ما در داستانهایی همچون «امی»، «در ایست بازرسی»، «ترس از تنهایی» و «نمایش» با موقعیت هایی بسیار تکراری روبرو مي شویم که هیچ گونه جذابیتی برایمان ندارند و حتی از همان ابتدا قابل حدس زدن هستند.
مثلاً در داستان «در ایست بازرسی» ما با مردی روبرو مي شویم که سوار ماشین فردی مي شود و راننده قاچاقچی از آب در مي آید و پلیس ها مرد را مي گیرند!! این موضوع بارها و بارها تکرار شده و ارزش نوشتن دوباره را ندارد. اگر هم داشته باشد و کسی به این موضوع علاقه مند باشد باید با هنر بسیار بالاتری این داستان را بنویسد تا حداقل جذابیتی ایجاد کرده و یا خواننده را درگیر موضوع کند.
البته اینکه پیروزان در این داستانها روی موضوعی تکراری دست گذاشته و چندان هم قوی کار نکرده اما از لحاظی داستان ها قابل توجه هستند زیرا که فی الواقع ایجازی فوق العاده در آنان رعایت شده است که حوصلۀ خوانندگان را سر نمي برد و خواننده حتی اگر ارتباط مناسبی با داستان برقرار نکند از خواندن آن پشیمان نیست.
ما در داستانهایی مانند «از خاک به خاک» که فضایی سوررئال دارد و «شاهپور» با سئوالات بسیار زیادی روبرو مي شویم که نویسنده بدون جواب دادن به آنها مي گذرد. در واقع در این دو داستان نویسنده روی موضوعاتی فوق العاده گیرا دست مي گذارد. موضوعاتی که نظر هر کسی را جلب مي کند و تنها به روایت کردن موضوع بسنده مي کند و مي گذرد. در واقع در بند این نیست که سخنش تا چه حد باورپذیر باشد و همین باعث شده که با فضاهایی عجیب و کاملاً ملموس روبرو بشویم و یا حتی بعضاً داستانها را باور کنیم. ما در داستانها با موقعیت های جالبی روبرو مي شویم که هیچ جوابی برای آنها نداریم.
البته همین جا ذکر این نکته را واجب مي دانم که بعضی از داستانهای مجموعه مینی مال نیستند و در بسته بندی داستانهای کوتاه قرار مي گیرند. داستانهایی مانند: «نمایش»، «مشتری»، «کبوترها هم مي فهمند»، «طلسم» و... این داستانها فی الواقع به خوبی به نگارش در آمده اند و برای باورپذیربودن و تأثیرگذاری بر روی خوانندگان باید بیشتر از یک داستان مینی مال به آنان بها داده مي شد که خوشبختانه پیروزان یک چنین کاری را کرده است. ما ایجاز حقیقی یک داستان مینی مال را در این داستان ها نمي بینیم. نویسنده مي توانسته بسیار موجزتر با داستانها روبرو شود که این اتفاق نیفتاده است.
البته در این میان داستانهای فوق العاده جالب و زیبا در کتاب کم نیستند که مي توانند برای هر خواننده ای باعث لذت شوند.
فی المثل ما در «انتظار» با موقعیتی جدید و بکر روبرو مي شویم. موقعیتی که به خوبی بیان شده است و خواننده را تحت تأثیر قرار مي دهد. هیچ حرف اضافی در آن نیست و نویسنده با زیرکی راه را برای برداشت های متفاوت باز گذاشته است.
در داستانهایی مانند «حسرت» و «سوءتفاهم» ما با داستانهایی روبرو مي شویم که در محتوا تکراری هستند اما نویسنده رندی بسیار بالایی به کار برده و آنچنان با قدرت در خط پایانی و بدون مقدمه ضربه و نتیجه و اوج داستان را با هم همراه کرده است که نفس تمام خوانندگان را مي برد و آنان را به فکر فرو مي برد. در داستانهایی مثل «زن همسایه» و «ساعت کار مي کند» ما با حوادثی روبرو مي شویم که به شدت فشرده هستند و ایجاز و نثر روانی آنان را از بقیه متمایز کرده است. در واقع با خواندن چنین داستانهایی مي فهمیم که پیروزان بدون دلیل دست به قلم نبرده و توانسته تک موقعیت های فوق العاده ای را در عین ایجاز بالا بیان کند.
در داستان «صید» ما با موقعیتی به ظاهر ساده روبرو مي شویم. فردی که در حال ماهیگیری است اما به ناگهان تمام ورقها برمي گردد و مي فهمیم که مرد در حال ماهیگیری در استخری خالی است و در واقع در رؤیاهایش زندگی مي کند و این موضوع ساده در عین سادگی سخت ناراحت کننده و تأثیرگذار است.
در داستانهایی مثل «قطره اشک» و «مار» ما با موقعیت هایی فوق العاده دردناک و شاید بهتر است بگوییم هولناک روبرو مي شویم که قلب خوانندگان را فشار مي دهد. یکی از ویژگی های داستان مینی مال که پیروزان در این داستانها به نحو عالی از آنان استفاده کرده این است که با زمینه چینی بسیار کم داستان را جلو مي برد و خواننده به خیال خودش در حال خواندن داستانی معمولی است ولی در خطوط پایانی به ناگهان همه چیز عوض مي شود و ما با موضوعی هولناک و ترسناک روبرو مي شویم که نفسمان را مي برد.
عباس پیروزان با انتشار این مجموعه قدم مثبتی به جلو برداشته و داستانهایی ارزشمند را به یادگار گذاشته است. داستانهایی که برای مدت های بسیار زیاد در ذهن خواننده های خود باقی مي مانند و هرگز وی را رها نمي کنند.
با استفاده از آثاری مثل «نمایی از سی نما» ما نه تنها مي توانیم وضعیت داستان های مینی مال را بررسی کنیم و درس های زیادی دربارۀ نوشتن چنین داستانهایی فرا بگیریم بلکه مي توانیم در هر زمانی و تنها با حمل این کتاب کوچک حتی در فاصله های یک دقیقه ای با خواندن یک داستان از وقتمان استفاده کنیم و از داستانها لذت ببریم.

آموزش مبانی علم اقتصاد
تألیف: سیدمحمد هاشم پور یزدانپرست
انتشارات نوید شیراز: 152 صفحه- مصور- 1850 تومان
امروزه دیگر جنگهای خانمانسوز منطقه ای یا آتش افروزی قدرتهای بزرگ، همه زیربنایی آشکار به نام اقتصاد دارند. قدرتها هم دیگر این موضوع را پنهان نمي کنند. مطامع آنان برای چاپیدن جهانی که آنها ضعیف مي پندارند سیری ناپذیر است. برای دستیابی به این هدف که همانا غارت و چپاول دیگر ملتها باشد از هیچ ترفندی فروگذار نمي کنند. گاه برای یک برنامه سالها صبر مي کنند تا کشوری از نظر اقتصادی از نفس بیفتد و بدون هیچ دغدغه ای در کام استثمارگران درغلتد.
مؤلف کتاب مي نویسد:
 «امروزه نیازهای گوناگون بشری موجب شده است که ارتباطات بین رشته ای علوم مختلف گسترش یابد و در هر رشته از علوم، اطلاعاتی در حد آگاهی از مبانی رشته های دیگر مورد لزوم باشد. به دلیل فوق مبانی علم اقتصاد در رشته های مختلف از جمله رشته های علوم تربیتی و حقوق و علوم اجتماعی و مدیریت و حسابداری و حتی علوم پایه و مهندسی تدریس مي گردد.
از سوی دیگر علم اقتصاد امروزه با بکارگیری گستردۀ ریاضیات بسیار پیچیده گردیده و درک علم اقتصاد نیاز به اطلاع کافی از علم ریاضی دارد و همین امر موجب شده است که دانشجویان رشته های دانشگاهی که با ریاضیات سروکار ندارند با مشکل عدم وجود کتابهایی که بتواند مبانی علم اقتصاد را بدون این پیچیدگی ها آموزش دهد مواجه باشند.
در این کتاب سعی شده است که با ساده ترین شیوه ها و بدون به کارگیری ریاضیات و نمودارهای پیچیده، دانشجویان رشته های فوق، با مبانی و یافته های علم اقتصاد آشنا گردند».
در تعریف علم اقتصاد مي خوانیم: علم اقتصاد، علم تخصص بهینه منابع محدود و کمیاب تولیدی، جهت تولید کالاها و خدمات، برای برطرف نمودن نیازهای متعدد و بی شمار و روزافزون انسان مي باشد.
پنج مورد در علم اقتصاد مؤثر و تعیین کننده است:
الف- تخصیص بهینه
ب-منابع تولیدی
ج-محدودیت و کمیابی منابع تولیدی
د-کالاها و خدمات
ه- تعدد، نامحدودی و روزافزون بودن نیازهای انسان
کتاب در این فصل ها نوشته و تدوین شده است:
1 - تعریف علم اقتصاد 2-اقتصاد خرد 3-اقتصاد کلان 4-تجارت بین الملل
مطالعه این کتاب خواننده را نسبت به روابط پیچیده ای که در زمینه اقتصاد در پیرامونش جریان دارد آشنا مي کند. مؤلف کتاب مي گوید که کتاب را به زبان ساده و همه فهم نوشته است. پس به جرأت مي توان ادعا کرد که علاوه بر دانشجویان، سایر قشرهای اجتماعی نیز مي توانند از مندرجات این کتاب بهره کافی ببرند.
به امید موفقیت برای هاشم پور یزدانپرست در تألیف کتابهای راهگشای دیگر.

تازیانه های محبت
سروده سید کمال الدین خردمندان سعدی
انتشارات نوید شیراز - 64 صفحه - 1200 تومان
به جای هر چیز دیگری فرازهایی از مقدمۀ «محمدحسن اُستاد» را جهت معرفی کتاب مي آوریم. مجموعه حاضر مصداقی از آنچه گفتیم است.  این مجموعه بیانگر حالات، عواطف، احساسات و وابستگی های شاعر به خاندان اهل بیت (ع) و ائمه معصومین (ع) است، مجموعه ای که چون چشمه ای جوشان و زلال به زبان و قلم گویندۀ آن روان شده است. عشق به خاندان عصمت و طهارت(ع) باعث گردیده فارغ از هر سبک و سیاقی این مجموعه به وجود آید.
به نمونه ای از اشعار سید کمال الدین خرمندان سعدی توجه فرمایید:
بندگی خدا
ما به ناحقی دم از حق مي زنیم
در کویر خشک بیرق مي زنیم
کاش مي شد بنده حق مي شدیم
در یم هستی چو زورق مي شدیم
زورقی فارغ ز هر طوفان و موج
مي رسیدیم زین حقارت تا به اوج
بی تعلق مي شدیم از بند دار
مي رسیدیم تا به منزلگاه یار
نی خجل از کرده و نی شرمسار
مي شدیم آسوده از این روزگار
همچو مرغی رسته از یوق قفس
مي زدیم در آسمان دل نفس
پاک مي گشتیم ز رنج خار و خس
دور مي گشتیم ز خواهش های نفس
آشنا با لطف یزدان مي شدیم
شعله ای در جسم بی جان مي شدیم
ای خوشا آنان که عبد حق شدند
با گروه مؤمنین ملحق شدند
با خدا بستند دوباره عهد خویش
تا کنند بند تعلق ریش، ریش

 

صفحه 7--25 دی 87

 

بازی های محلی استهبان
 پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم
نقد از: محمدعلی پیش آهنگ
گُل چه گُل بازی می کردیم بابچاتی مَلَمُن
اونِی(1) که باخته بودن غصه می خوردن یادته
سَر شُم هی که هوا تاریک میشدتی(2) کل کوچا
بچه گل جَم می شدن با هم میخوندن یادته
بازیای قدیمیا خیلی بوده یَدُم که نیس
رسی وختی گوگوسَل بازی می کردم یادته(3)
اصولاً آدمی از گرفتن هدیه خوشحال می شود زیرا مطمئن
 می شود که برای طرف هدیه دهنده مهم و ارزشمند است. خصوصاً اگر این هدیه کتاب باشد، آنهم از طرف دوستی عزیز و فرهیخته و فرهنگی و همکار به قول عوام «نور علی نور است».
دوست گرامی آقای محمدرضا آل ابراهیم که خود اهل مطالعه، نویسنده و مؤلف چندین کتاب می باشد، اخیراً کتابی جالب که در نوع خود کم نظیر است به نام «بازی های محلی استهبان» به نگارنده اهداء نموده اند. گرچه مطالب این کتاب به سن و سال بنده که سالهاست از دوران کودکی و نوجوانی و حتی گذشته ام
می گذرد، نمی خورد ولی چون تاکنون به استثنای دو کتاب بازی های
 محلی فارس و آباده که به ترتیب تألیف مؤلفین ارجمند آقایان ابوالقاسم فقیری و دکتر جمشید صداقت کیش درباره این موضوع مطلبی دیگر ندیده ام، کنجکاوانه در وهله اول آن را ورق زدم و سپس با دقت زیاد خواندم و دیدم بعضی از این بازی ها در شهر  نی ریز هم رایج است و ما خود در دوران کودکی و نوجوانی انجام می دادیم. به قول دوست شاعر و نویسنده و هم شهری آقای حبیب الله حسامی خاطرات گذشته را برایمان تداعی نمود که سبب سرور و خوشحالی و شادمانی دوران گذشته گردید که با شوق و شعف بازی می کردیم.
نوشتن کتاب هایی این چنین موضوعی و تخصصی بسیار کار پسندیده و مفید است، زیرا علمای روانشناسی بازی را در تکامل روحی کودکان و ساختن شخصیت آینده آنان عامل مهمی می دانند و مؤید این گفته آن است که در مهدکودک های امروزی ملاحظه می گردد که وسایل بازی بر وسایل آموزشی ترجیح داده می شود زیرا با بازی بهتر و بیشتر می توان مفاهیم علمی و ذهنی صحیحی را در ذهن بچه ها ایجاد نمود. حتی گاهی حروف الفبا را هم به صورت اسباب بازی می سازند تا شناخت آنان برای کودکان نوپا آسان تر باشد از آنجا که کودکان امروز جوانان فردا و سازندگان و رهبران جامعه آینده می باشند هر چه شخصیت آنها سالم تر و محیط تربیتی و پرورش فکری آنان کامل تر باشد در آینده افرادی سودمندتر خواهند بود. می دانیم که بازی ها یکی از نخستین چیزهایی است که کودکان با آن روبرو می شوند. بسیاری از این بازی ها در بالا بردن بهره هوشی به کودک کمک می کند. بعضی از بازی ها او را به فکر وامی دارد که بهترین راه را در زندگی آینده خود برگزیند و در حقیقت غیرمستقیم به او درس زندگی را یاد می دهد و چون می دانیم که عقل سالم در بدن سالم است به گفته حکیم ابوالقاسم فردوسی
«ز نیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی»
یک انسان ورزشکار اگر خود بخواهد می تواند درست بیندیشد(4) که نمونۀ آن را در وجود «زنده یاد تختی» و آقایان علی دایی، هادی ساعی و... سراغ داریم. آقای آل ابراهیم مؤلف و گردآورنده کتاب بازیهای محلی استهبان با درک این واقعیت ملموس مسلم سعی نموده ضمن اینکه گریزی به گذشته بزند از این اصل مهم هم غفلت نورزیده و ذوق بازیهای دسته جمعی که خود نوعی تفاهم مسالمت آمیز درآینده را رقم می زند در بچه ها و نوجوانان زنده نگهدارد. کتاب بازی های محلی استهبان به نظر نگارنده این سطور، کتابی بدون عیب و نقص و خواندنی و مفید با بازدهی فراوان به جامعه تقدیم شده است که جای تقدیر و تشکر فراوان دارد و باید به ایشان خدا قوت و دست مریزاد گفت.
آل ابراهیم خود در پیش گفتار نوشته اند: «نیاکان ما مجریان واقعی این بازیها بوده اند. اوقات بیکاری خود را با اجرای آن بازیها پر کرده اند. توان جسمی، روانی، رزمی و بزمی خویش را از روش همین بازیها به نمایش گذاشته اند و خویشتن را برای آینده ای بهتر و فردایی روشن تر به محک نقد و آزمون و خطا قرار داده اند».
از نکات مثبت کتاب آنکه نویسنده توانمند و پرکار با فروتنی و تواضع لازم از کمی و کاستی اثر ذیقیمت خود سخن گفته و صحبت نموده و تکمیل آن را به همت آیندگان سپرده و موکول به علاقمندان کرده است.
به گفتۀ بزرگمهر حکیم که سالها وزارت انوشیروان دادگر ساسانی (579-531 میلادی) را عهده دار بوده و به حکمت معروف است(5) می گوید: «همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند»
پژوهشگر و محقق درست می اندیشد. نمی توان با قاطعیت گفت که این بازی ها تنها و تنها اختصاص به استهبان داشته باشد. اما می دانیم که هر پدیده ای پس از ورود به منطقه و ناحیه دیگر رنگ بومی و محلی به هم می زند و استهبان هم از این قاعده مستثنی نیست هم چنانکه در اساطیر ملل همانندی های حیرت آوری می بینیم که بیشتر وقتها آدمی نمی تواند قدمت آن را به درستی تشخیص دهد. حتی بعضی از بازی ها در شهرهای همجوار با جزئی تفاوت اجرا می شود. برای نمونه فراخوان بازی بچه ها، اشعاری را که می خوانند در نی ریز، داراب و استهبان  و... یکی است برای نمونه آنچه در شهر طیبه نی ریز(6) اجرا می شود در زیر این نوشتار آورده می شود. برخی از بازی ها که در نی ریز مشکبیز(7) اجرا می شود نامی از آنها برده نشده یا اینکه نمونه آن در شهر استهبان انجام نمی گیرد. برای نمونه:
«خونۀ شیر بیشتر  دم روا تو دس و پا»(8)
همچنین در روش برگزیدن افراد به غیر از «پُر یا پوک (پوچ)، تاق و جفت، تر و خشک، بر زدن (شمارش)، شیر یا خط» یک روش دیگر در انتخاب یارگیری یا به دیگر سخن انتخاب افراد بازی کننده در شهر نی ریز رواج دارد. به شرح زیر: هنگامی که دو نفر به عنوان اسا (استاد) یا سر مرد انتخاب می شدند بقیه بچه ها دو نفر دو نفر که هم قد و هم قدرت و هم توان بودند بر BAR    می آوردند. بدین ترتیب می رفتند کناری هر یک برای خود اسمی انتخاب می کردند مثلاً دو نفر یکی نام خود را شیر و دیگری نام خود را شمشیر می گذارد.
آنگاه می آمدند نزد دو اسا می گفتند اسادی لی لو OSADEY LEY LOU یکی از دو اسا پاسخ می داد سَپُرسی لی لو SAPORSEY LEY LOU بعد یکی از اساها اگر گفت شیر، نفری که اسمش شمشیر بود سهم اسای دیگر می شد. دو نفر دیگر که اسم برای خود انتخاب کرده بودند می آمدند و همین کلمات را بیان می کردند این مرتبه اسادی که مرتبه دوم انتخاب کرده بود نخست انتخاب می کرد و به همین ترتیب تا تمام نفرات انتخاب شوند. در این جا باید تعداد نفرات زوج باشند بعد بازی شروع می شد.
به هر حال در خاتمه کلام باید به همت والای آل ابراهیم تبریک گفت که اسامی گوناگون هر بازی را در شهرهای مختلف جمع آوری نموده و دائره المعارفی از لغت ها و اصطلاحات محلی که می تواند مورد استفاده دانشجویان و اهل پژوهش قرار گیرد به اهل علم عرضه کرده اند. راستی زحمات مؤلف در معرفی اسامی یک نوع بازی در گویش های گوناگون شهرستان ها بسی قابل تقدیر است و زحمت و فرصت زیادی می طلبد که این را فقط اهل علم که دستی بر آتش دارند بهتر درک می کنند. امید است کار مؤلف در تکمیل این اثر جالب خواندنی و سایر تألیفات خود که فراگیر شده جاودان شود و نام و نامی استهبان که علماء، شعرا و نویسندگان و رجال سرشناسی در خویش پرورانیده و نفوسی چون مرحوم حبیب الله آموزگار وزیر فرهنگ (معارف سابق) و مؤلف کتاب لغت نامه آموزگار و ...علی حکمت شاعر، محمد عسلی صاحب امتیاز و مدیرمسئول روزنامه وزین عصرمردم و اسماعیل عسلی شاعر معاصر... و سایرین بیش از پیش در ایران و گیتی، بلندآوازه گردد. در این بخش روش فراخوان بچه ها برای بازی در نی ریز که تفاوت جزئی با روش آن در استهبان دارد را بیان می کنیم. هنگامی که حداقل دو نفر از بچه ها از منزل بیرون می آمدند
 در کوچه های محله سکونت خود راه می افتادند و آهسته و آرام حرکت می کردند و با صدای بلند و رسا اشعار زیر خوانده می شد بچه ها به محض شنیدن این شعر و آواز و صدا از خانه بیرون می آمدند و یک به یک به جمع سایر بچه ها می پیوستند و همراه سایرین ترانه را دنبال می کردند. پس از طی نمودن تمام کوچه های
 محله و جمع شدن همه بچه ها بازیکنان در محلی که از پیش تعیین شده بود بازی را شروع می کردند.
یکی از بچه ها که صدایش رساتر و بلندتر از دیگران بود می گفت:
شیربچه گَل GAL دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو بازی کنیم، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
بازی شیرازی کنیم، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
سنگی زدم تک چاه، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
تک چاه تنگ شد، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
مقابل سنگ شد، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
آرد جو نی ریزی، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
غلبال بیار بوزیم(9)، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
غلبال مال ریسه، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
ریس(10) کاسه لیسه، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
ته کاسه را می لیسه، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
هر که نیاد به بازی، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
دم باباش درازی، دیگران هم بلند و همصدا و هم آهنگ جواب می دادند هو هو
این ترانه آنقدر تکرار می شد و ادامه پیدا می کرد تا تمام بچه های
 محله از خونه بیرون بیایند و جمع شوند. آخر کار حاضر و غائبی آغاز می شد. اگر فردی یا افرادی نیامده بودند یکی از بچه ها که صدای رسایی داشت بلند رو می کرد به بقیه بچه ها و می گفت کی اومده کی نیومده بچه ها که میدونستند کدام بچه نیومده یکصدا و همراه و بلند پاسخ می دادند مثلاً هوشنگ نیومده، گوینده می گفت چش میشه بقیه پاسخ می دادند بچه ش میشه گوینده مجدداً می پرسید بچه ی چی، سایرین نام حیوانی را
می بردند مثلاً جواب می دادند بچه خرس و... این گفتگو برای همه آنهایی که نیامده بودند تکرار می شد. سپس بازی شروع می شد در پایان چند بیت شعر در وصف بازی ها نوشته می شد:
مش ماشالا قدیما که برف می وردن یادته
بعضی ها با سکنجوی می خوردن یادته
گل چه گل بازی می کردیم با بچا تی مَلَمُن
اونی که باخته بودن غصه می خوردن یادته
سر شم هی که هوا تاریک می شد تی کل کوچا
بچه گل جم می شدند با هم می خوندن یادته
قدیما خیلی صفا داشت اما افسوس که گذشت
وختی که تو عروسیا نقاره می وردن یادته
بازیای قدیمیا خیلی بوده یدم که نیس
رسی وختی گوگوسل بازی می کردن یادته(11)

پانویس و منابع:
1 -اونی= آنهایی
2 -سَرشُم= اول شب، تی TAY کل کوچا= توی کوچه ها، جم= جمع
3 -شعر از آقای محمود پور عابد فرزند اسدالله متولد 1332
4 -از نوشته های آقایان حسامی، فقیری، آزما نیز استفاده شده است.
5 -کتاب خوانید و بدانید تألیف حبیب الله شاملویی
6 -وقف نامه مدرسه غیاثیه نی ریز که در سال 1093 ه.ق نوشته شده است
7 -نوشته محمدعلی فیضی
8 -خونه= خانه، رُوا= روباه، دس= دست
9 -غلبال= غربال
10 -ریس REYS= رئیس
11 -مش ماشالا= مشهدی ماشاءالله
یادته= یادت هست
می وردن= می آوردند
بابچاتی مَلَمُن = با بچه ها توی محله مان
وختی= وقتی
یدم که نیس= یادم که نیست
رسی= راستی
تک چاه= دهانه چاه

 

صفحه 7--11دی 87

 

به خاطر خودت
نوشته: فاطمه پنجعلی، چاپ اول، 1386
 ناشر: انتشارات نوید شیراز
نقد از: ابوالقاسم فقیری
«به خاطر خودت» دومین مجموعه داستانی است که از این نویسنده منتشر می شود. خانم فاطمه پنجعلی از جمله هنرجویان کلاس
 قصه نویسی محمدرضا آل ابراهیم است. این کلاس در استهبان و به همت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی تشکیل می شود.
درباره آل ابراهیم و کلاس قصه نویسی اش مطالب زیادی اینجا و آنجا خوانده اید. صاحب این قلم در ارتباط با این کلاس و هنرجویانش تاکنون مطالبی را قلمی کرده و خوشحال است که بیراهه نرفته و سخنی به گزاف بر زبان نیاورده و اگر غیر از این کرده بود در حق آل ابراهیم که کارش را می فهمد و یاران همراهش جفا کرده بود. حالا دیگر آن نهال های نورس کلاس آل ابراهیم برای خودشان کسی شده اند و در جشنواره ها نامشان را می شنویم.
در این مجموعه این داستانها را می خوانیم: زوزه بچه گرگ، بهترین مرد دنیا، غریبه، من هم همینطور، هنوز باورش نمی شد، طلوع و غروب، تکسوار جوان، به خاطر خودت، ایام مبادا!، آینده معلق، آن سپیده بامدادی، در فاصله دو خاموشی و دنیای عجیب و غریب.
فضای داستانهای خانم پنجعلی یک فضای رئالیستی است و در این فضا داستانهای موفقی تاکنون از او خوانده ایم. در این مجموعه نگاه نویسنده را به زندگی پیرامونش به گونه ای دیگر می بینیم این یعنی با اطمینان قدم هایی به جلو برداشتن. نویسنده از بالا به پرسناژهای [شخصیتهای] داستانش نگاه نمی کند، بلکه آنها را در کنار خود دارد. غم و اندوهشان را حس می کند و در شادی هایشان شریک است.
نویسنده نثری راحت دارد، یعنی خودش را یافته است. می ماند موضوعهای مردمی که باید این موضوعها را در اطراف خود بیابد و این امکان پذیر نیست مگر آنکه نویسنده به مردم ولایتش عشق بورزد و از سر مهربانی به جانب آنها برود.
چند داستان کتاب را با هم بررسی می کنیم:
1 -زوزه بچه گرگ
سیفو «سیف اله» چون زاده می شود به هیئت معمولی نیست. روی سینه و پشتش قوز دارد. چهره اش نازیباست. کر و لال است. این سر و وضع از او موجودی می سازد که قابل تحمل برای اهالی نیست.
همه او را نحس و شوم می دانند. حتی بعضی به مادرش توصیه می کنند که این موجود را سر به نیست کند.
و خدا کند تنابنده ای بد نیاورد. به زمین نخورد. شانس ازش برنگردد آن زمان است که از بد روزگار هر که از راه رسید به جانبش سنگی از تهمت پرتاب می کند.
هر حادثه شومی که در روستا اتفاق می افتد «سیفو» را در آن شریک می دانند. اهالی بامی کوتاه تر از بام «سیفو» سراغ ندارند. بی محبتی ها
 از هر سو شامل او می گردد و آن چنان اهالی در دشمنی با «سیفو» جلو می روند که متفقاً تصمیم می گیرند با کمک ژاندارمری این «صید» بی آزار را از سر راه اهالی بردارند.
«سیفو» در مقابل جمع اهالی مادرش را و رئیس پاسگاه را که به گونه ای دیگر به او نگاه می کنند دارد. رئیس پاسگاه در صحنه ای به سربازی که به طرف «سیفو» شلیک کرده است، می گوید:
-«بی شعور، مگه می خواستی شیر را بکشی! اون که جونور نیست. او هم یک انسانه، انسان! از این گذشته کی به تو دستور داده که تیراندازی کنی، احمق!»
در صحنه بعد حادثه ای اتفاق می افتد. «راحله» دختر رئیس پاسگاه توی چاه می افتد. چاهی دورافتاده و پرت کسی به یاری رئیس پاسگاه نمی آید همه پا پس می کشند. اینجاست که «سیفو» در میان ناباوری اهالی روستا سر می رسد و با زبان بی زبانی به جمع حالی می کند که وارد چاه می شومو اوست که «راحله» را از تاریکی چاه نجات می دهد.
حادثه هنوز برای اهالی روستا باورکردنی نیست. همگی بر آنچه پیش آمده به دیده شگفتی می نگرند. رئیس پاسگاه با محبت دستی به سر و روی او می کشد و از او تشکر می کند و در پایان داستان خواننده با صحنه ای بدیع روبرو می گردد. از زبان «سیفو» می شنود که می گوید: من کاری نکردم خدا را شکر که زنده است و بدین ترتیب تولدی تازه برای «سیفو» آغاز می گردد.
2 -غریبه
زن و شوهری جوان «کاظم و هدیه» با دختر کوچکشان به اتفاق مادر شوهر در خانه ای
 زندگی می کنند. کاظم راننده بیابان است. زندگیشان می گذرد و راضی هستند ولی آدمی افزون طلب است به آنچه دارد قانع نیست. بیشتر و بیشتر می خواهد. کاظم هم برای درآمد بیشتر تصمیم می گیرد یکی از اتاقهای خانه را اجاره دهد ولی هدیه مخالف است. کاظم در اندیشه درآمد بیشتر اتاق را به کارمند جوانی به نام ناصر اجاره می دهد. ناصر خیلی زود در دل تک، تک ساکنان خانه جایی پیدا می کند. به طوری که همگی او را یکی از ساکنان خانه به حساب
می آورند. مریم دختر کوچک خانواده او را عموجان صدا می کند.
با گذشت زمان کاظم خیالی می شود. در تنهایی اش این نزدیکی را نمی تواند تحمل کند. اندیشه اش او را به جایی می کشاند که فکرش هم او را می آزارد. غریبه برایش غولی می شود بعدها در می یابد آنچه تنها بدان فکر کرده تماماً حقیقت دارد. مخصوصاً زمانی که از زبان کودکانه مریم خیلی از ناگفته ها را
می شنود. داستان به اینجا که می رسد خواننده به طور طبیعی منتظر عکس العملی از جانب کاظم است. کاظم کارهای مختلفی را می تواند انجام دهد ناصر را جواب دهد و برای همیشه خودش را از این فاجعه دور نگهدارد.
می تواند رقیب را از سر راه بردارد که عملش می شود «قتلی ناموسی» که نظیرش را هر روز می توان در صفحات حوادث روزنامه ها دید.
ولی نویسنده کاظم را وامی دارد که از خانه بیرون بزند عمل او به راحتی پذیرفتنی نیست، چرا که واقعیت زندگی چیز دیگری را می گوید.
در میان شب کاظم خانه را ترک می کند. اینک با گذشته اش پیوندی ندارد. هدیه در وجود او مرده است.
تنها به این می اندیشد: ای کاش مریم را هم با خودم آورده بودم.
و نویسنده خواننده را وامی دارد که به هر شکلی که خواست پایان قصه را رقم بزند.
3 -به خاطر خودت
داستان طرح ساده ای دارد. باز هم قصه عشق که از هر زبان که بشنویم نامکرر است. احمد و رخساره یکدیگر را دوست دارند و در تنهایی شان
 بارها و بارها زندگی زیبای آینده شان
 را به تصویر کشیده اند.
ولی این ازدواج  صورت نمی گیرد و رخساره با معلمی جوان به نام عباس ازدواج می کند. چرا؟ معلوم نیست! واقعیتی آشکار نمی گردد. و این چرایی در هاله ای از ابهام تا پایان
 می ماند.
رخساره در حالیکه حامله است روزی صدای در خانه را می شنود. در را که باز می کند احمد را آشفته پشت در می بیند. سر جا خشکش می زند. احمد به  داخل خانه می آید. کسی در خانه نیست. گفتگویی بین آنها رد و بدل می شود و این احمد است که حرفهای در دل مانده اش را فریاد می کشد. چه فکرهایی که در این لحظات رخساره نمی کند! یعنی احمد قصد انتقام دارد؟ ولی حادثه ای پیش نمی آید... او عشق رخساره را با تمام وجود در سینه دارد. راه را می گیرد که برود و صدایش از پشت در شنیده می شود: «یادت باشه، هرگز منو ندیده ای، من هم به اینجا نیومده ام، به خاطر خودت میگم این جوری بهتره!»
کتاب را انتشارات نوید شیراز در آورده و باید باز هم سپاسگزار داریوش نویدگویی بود. نویدگویی به نویسندگان جوان عنایتی خاص دارد و می کوشد آنان را از هر جهت حمایت کند. کار داریوش نویدگویی ناشر برتر کشور ستودنی است.
برای ناشر و نویسنده آرزوی موفقیت داریم و می نشینیم به انتظار کارهای بعدی ایشان.

خودرو در ایران
گردآوری: سرهنگ احمد احمدی- مهندس سروش سرهنگی
انتشارات نوید شیراز: 215 صفحه- مصور- 2800 تومان
زندگی ماشینی غیرمستقیم چیزی را به انسان القاء می کند که همان وابستگی شدید به این وسیله است. درست است که از زمانی که ماشین در زندگی انسان پیدا شده ابتلاهات و مکافاتهایی را همراه خویش آورده است، اما مطمئناً حسن این وسیله بسیار بیشتر از عیب آنست. مهم اینست که ما از ماشین که یکی از عناصر مهم تمدن است چه شناخت و چه برداشتی داشته باشیم.
طبیعی است بشر بایستی به پیرامون خویش نیز توجه بیشتری داشته باشد تا از دامهای پهن شده در راه او به سلامت عبور کند. امروزه ما در اخبار از تلفات و خسارت هایی که توسط ماشین به نوع بشر وارد می شود آگاهی پیدا می کنیم. در درصدی از تصادفات علل نقص فنی خودرو مسبب آنست، اما به جرأت می توان گفت 90 درصد ضایعات از عدم شناخت ما از خودرو، عوامل روحی روانی، اشتباهات، شیب جاده ها که به دست بشر ساخته می شود و خواب آلودگی ناشی می گردد.
چه بسیار عزیزانی که در این راه از بین می روند، چه مغزها و استعدادهایی که مفت و رایگان نابود می شوند، که هر کدام می توانستند باری از دوش این مملکت بردارند و نابغه ای علمی شوند که چرخ صنعت و علوم را به گردش در آورند.
مؤلفان کتاب دست به کار جالبی زده اند و مشخصات فنی اتومبیلهایی که در داخل تولید می شوند و توسط راهنمایی و رانندگی شماره گذاری می گردند را برای خواننده شرح می دهند و می نویسند:
«امروزه خودرو به یکی از اجزای لاینفک زندگی انسانها تبدیل شده است. با وجود خودروها رفت و آمد افراد و حمل کالاها نسبت به گذشته بسیار سریع تر و آسان تر صورت می گیرد، اما گذشته از محاسن خودرو برای انسان، آثار مخرب آن را نمی توان نادیده گرفت. آلودگی صوتی، آلودگی هوا و محیط زیست، شیوع افسردگی و مشکلات روانی رانندگان و تلفات جانی ناشی از سوانح رانندگی از جمله نتایج زیانبار ورود خودرو به زندگی انسان به شمار می رود».
در فصل اول به تاریخچه خودرو پرداخته  و از مخترعین بزرگ و شرکت های قدرتمند خودروسازی نام برده می شود. در سالهای 1885 تا 1888 دو آلمانی با نامهای «کارل فردریک بنز» و «کوتلیش ویلهم دایملر» بودند که تولیدات شرکت آنها مرسدس بنز بود.
شرکت های بزرگ دیگر که به تدریج پای در عرصه رقابت گذاشتند، عبارت بودند از: پژو (اولین تولید 1889)، برادران دوریا (1893)، فورد (1896)، اُپل (1898)، فیات (1899)، پورشه (1902)، اولدزمبیل (1897)، رولزرویز (1904)، ورور (1904)، رنو (1904) و بوگاتی (1910).
مخترع موتور دیزل شخصی آلمانی به نام رودولف دیزل بود.
اولین ماشینی که در زمان مظفرالدین شاه به ایران وارد شد، «فورد» بود و اولین کارخانه اتومبیل سازی در ایران، شرکت سهامی ایران ناسیونال بود که به تولید اتومبیلهایی چون پیکان، آریا و شاهین پرداخت و شرکت سایپا ژیان را ساخت و بعد «رنو 5» را به بازار عرضه کرد.
در ادامه نام شرکت ها و خودروهایی که می سازند می آید: شرکت ایران خودرو=سمند، پژو آردی، پژو 405، پژو 206، وانت باردو، سمند سورن، پژو پارس، سوزوکی، سمند سریر، سمند LX ، تندر 90، هیوندای کروز، بنز آکسور، بنز اسپرینتر و اتوبوس مگاترنس.
*شرکت سایپا= سیتروئن C5، پراید، کاروان، زانتیا، ریو، سایپا 141
*شرکت بهمن موتور= مزدا 3، وانت مزدا، نارون، پاژورمیتسوبیشی
*شرکت پارس خودرو= نیسان پیکاب، نیسان رونیز، نیسان ماکسیما، PK
*شرکت کیش خودرو= سینادکوپه، ویک، سیناد 11
*شرکت رخش خودرو دیزل= کاماز
(5460-6520-6460-53605-5360)
*شرکت تویوتا= هایس، وانت هایلوکس، پرادو (دنده معمولی و اتوماتیک)، کمری
کلاً کتاب از سه فصل تشکیل یافته
 است. فصل اول تاریخچه، فصل دوم مشخصات فنی خودروها و فصل سوم مقایسه.
کتاب در نوع خود مفید است. اطلاعات دست اول و تازه ای را در اختیار علاقمندان به خودرو قرار می دهد. توفیق مؤلفان عزیز سرهنگ احمد احمدی و مهندس سروش سرهنگی را در ارایه کارهای جالب دیگر خواهانیم.

گام به گام با جهان فلسفه مدرن «لاکان»
نوشته داریان لیدر- جودی گرووز
ترجمه: محمدرضا پرهیزگار
نقد از: حسین جلیسی
لاکان از اندیشمندان مدرن [نوین] و بنام فرانسوی در قرن بیستم است که بسیاری از نظریه های روانشناختی را از فروید و شاگردان او گرفته و با تیزهوشی و آگاهی جدید خود به درجه بالاتری ارتقاء داده است. این کتاب که از مجموعه کتابهای «گام به گام با جهان فلسفه مدرن» در انگلستان انتشار یافته، نظریات مرکزی این نویسنده برجسته که هم روانشناس و هم فیلسوف است را عرضه می کند. نظریات فوق شاید برای خوانندگان ایرانی که با این ادبیات آشنایی چندانی ندارند، مقولات غامض و ناآشنایی جلوه کنند ولی جهان هیچگاه در پشت مرزهای آگاهی ملتها توقف نکرده به سیر پیشرفت خود ادامه می دهد.
   متأسفانه در ایران روانشناسی و روانکاوی علمی در زیر آواری از کتابهای سودجویانه ای که ادعای روانشناسی دارند، مدفون شده است. کتابهایی که قصد دارند در چند روز شما را موفق کرده یا از شما در اسرع وقت مدیر مدبری بسازند و یا در زندگی زناشویی خوشبخت کنند. این روانشناسی بازاری نویسندگان آمریکایی که مترجمان کم بضاعت را به خود مشغول ساخته است، احتمالاً مخاطبان خود را در بین زنان خانه دار و پرمشغله و دختران جوان از همه جا بی خبر یا جوانان شیفته موفقیت های مالی جستجو می کند.
کتاب «لاکان» به رغم سادگی ظاهری و روش برخورد سریع بر مقولات روانشناسی جدید از نوع دیگری است. شاید با ترجمه آثار دیگری از این نویسنده، خوانندگان ایرانی با منظر دیگری از روانشناسی معاصر روبرو شوند که در حل مسایل روحی و روانی آنها نقش مؤثری  داشته باشد.
مترجم در  این کتاب کوشش داشته ترجمه نابی را ارایه دهد و مواردی هم که در درک مطالب آن ناروشنی هایی پیش می آید، احتمالاً به نوع نگارش زبان روشنفکرانه نویسنده کتاب باز می گردد که از زبان نوشتاری فرانسوی متأثر است و معمولاً از جملات بلند و تو در تو استفاده
می کنند. به هر حال ما با کتابی از نوع عالمانه آن روبرو هستیم که برای درک آن کوشش خواننده از پیش منظور شده است. مطالب کتاب در حول و حوش مقولاتی می چرخد که دلمشغولی 150 ساله روانشناسی علمی است. نویسندگان بزرگ جهان هم به نحوی همین مضامین را در آثار ادبی بی شمار خود در شخصیت قهرمانان گوناگون خود ریخته و پیچیدگیهای روانی و تناقض های رفتاری آنها را نسبت بهم طراحی کرده اند. به جرأت می توان گفت، برای درک بهتر رمان های نویسندگان بزرگ جهان مثل استاندال، تولستوی، داستایوفسکی، گی دوموپاسان و چخوف و دیگران، شناخت نظریات فروید امری ضروری می باشد. «لاکان» با بازخوانی نظریات فروید رنگ دیگری را بر این کشفیات بی نظیر زده، دورنمای تازه ای در شناخت ناخودآگاه بشر باز کرده است.
مسایلی از قبیل رشد روانی کودک و مسئله رابطه های ابتدایی او با مادر و محیط اطراف، انواع گوناگون روان پریشی، بدگمانی، پانورانویا، از خود بیگانگی، مسئله ناخودآگاه و سهم زبان و گفتار در آن، پیچیدگیهای ذهن، وسواس، تفاوت زن و مرد از نظر ساختار روانی، مسئله میل و هوس، تمتع جویی و موانع آن و غیره و غیره هر کدام به نحوی از انحاء ذهنیات و دنیای درون ما را مشروط و مقید ساخته اند.
ما اگر چه ظاهراً شبیه یکدیگریم ولی هر کدام با دیگری از هزاران جهت تفاوت داریم. روانشناسی راهی است که به هر شخص ساختار روانی او را نشان می دهد و علت گرایش ها، رضایت ها و نارضایتی هایش را بررسی می کند.
انسانهای خسته، پر اضطراب،  تنها و آنهایی که در انتخاب راه زندگی با دشواری های فراوان روبرو هستند یعنی همه ما، تنها می توانند با شناخت خود به تعادل و توازن دست یابند. شناخت هر شخص هم با مرور بر احوال او از کودکی تا حال را شامل می شود. روانکاوی «فروید»، «آدلر»، «یونگ» و «لاکان» این راه پر مخاطره را پیشه خود ساخته است.


فرهنگ دانش آموز
تألیف: پروانه نجاتی
حاوی کلیه لغات و اصطلاحات انگلیسی مورد نیاز دانش آموزان مقطع راهنمایی و متوسطه
انتشارات نوید شیراز: 135 صفحه- 1450 تومان
اگر هم و غم مؤلفان کتابهای کمک درسی برداشتن باری از روی دوش دانش آموزان باشد اقدامی پسندیده و زیباست. به نظر می آید پروانه نجاتی به خاطر نفس کار و پیشرفت و آسان نمودن درس زبان انگلیسی به این کار دست یازیده باشد و حتماً هم همینطور است. این کتاب مراجعه دانش آموز  به فرهنگ لغات انگلیسی که معمولاً بسیار حجیم و پربرگ هستند را کم کرده و به راحتی به لغات مورد نظر دسترسی پیدا می کند. طبیعی است که چنین دانش آموزی پس از فهمیدن  مشکلاتی که در این درس دارد علاقمند می شود که سطح دانش و فراگیری خود را افزایش دهد و خود به دنبال آموختن بیشتر می رود. هیچکس از کتابهای کمک درسی خاطره خوشی ندارد. این کتابها دکانی شده است برای سودجویی بیشتر. هر ساله چند کتاب کمک درسی برای دروس علوم، ریاضی، عربی و ادبیات باید نوشته شود؟ اگر کمی دقت داشته باشیم مطالب فقط جابجا شده است متأسفانه این روند هنوز که هنوز است ادامه دارد. اما پروانه نجاتی تألیف جدید و خوبی در این زمینه به مشتاقان زبان انگلیسی که در سنین پایین هستند ارایه می دهد. ایشان در مقدمه چنین می نویسند: «تجربه شخصی این جانب نشان می دهد دانش آموزانی که در ساعات درس زبان انگلیسی دچار اضطراب و ناراحتی می گردند، معمولاً کسانی هستند که نتوانسته اند ارتباط لازم را با این زبان بیگانه برقرار کنند. این ارتباط تا حد زیادی به فهمیدن لغات و اصطلاحات و طرز به کارگیری آنها در جملات بستگی دارد. این کتاب به منظور پیشبرد اهداف آموزشی کلاسهای زبان انگلیسی می باشد. امید آنکه دانش آموزان با استفاده صحیح از این کتاب در جهت بهبود یادگیری خویش بکوشند. در اینجا از دانش آموزان ژیلا و خدیجه سیاهزاری و جمیله خارستانی که در جمع آوری لغات با اینجانب همکاری کردند، صمیمانه تشکر می کنم».

کوچه باغی همه از بوی بهار
مجموعه اشعار محمدحسن صمدپور
انتشارات نوید شیراز- 240 صفحه- 3700 تومان
سرآغاز کتاب و زیر عکس شاعر این شعر نوشته شده است:
«با نام خدا دفتر خود باز کنم
با عطر سخن سوی تو پرواز کنم
با سر درون غنچه ات آمیزم
صد گلبن عشق با  تو دمساز کنم»
و قبل از فهرست شاعر به شعر اینگونه نگاهی دارد: «به گمان من، شعر تابلویی است کلامی و تابلو خود شعری است غیرکلامی و گویا» که البته پی بردن به این راز و دو طرف معادله را معنا کردن خود ممارست زیادی را طلب می کند. به خاطر اینکه نیمه دوم، نیمه ابتدایی را نفی می کند. در کتاب 39 غزل، 11 قطعه، 15 مثنوی، 11 چهارپاره، 10 دوبیتی (شاعر نوشته است دو بیتی های پراکنده!!)، 4 شعر نو و 1 رباعی چاپ شده است. بعضی از غزلها در حقیقت به قطعه مانندترند چون معنای کلاسیک غزل را ندارند مثل شعر اول و دوم و...
به چند تک بیت از درون غزلها توجه کنید:
*گفتم به خود که ترک تو گویم ولی نشد
دادم به دام تو، دل هشیار خویش را
*ساقی که به ما جرعه ای از جام ازل داد
دانست، غم بوده و نابوده نداریم
*بختم امان نداد که جویم نشان عقل
در کوچه های خاطره، دیوانه می روم
*غنچه ای بودیم و اکنون چون گلی بشکفته ایم
در گلستان سرخوشی از چهره ی مسرور ماست
*چقدر با تو در اینجا نشاط جان دادم
جهان و هر چه در آن است رایگان دادم
شاعران سعی می کنند تا ردیف و قافیه ای انتخاب کنند تا در شعر پیشینیان نیامده باشد، اما استقبال از شعرهای رهی معیری به بهانه دوست داشتن او و بسیار شعرهای دیگر که یادآور اشعار شاعران معاصر و در گذشته است، همین معنی را می رساند و گمان می رود که کار شاعر را آسانتر می کند و دیگر اینکه مفهوم و معنا فدای جور شدن سیلابهای شعر با واژگان شده است، اما در این میانه غزلهای درخوری هم می بینیم.
با کمی دقت در قطعات می بینیم که از نظر ساختاری چندان فرقی با بسیاری از غزلها ندارد. در مثنوی ها هم همین بساط برقرار است. بعضی از آنها قطعه هستند.
گفتمش با ما چرایی این چنین در افت و خیز
گه چو ابروئی، گهی بدرو گهی پا در گریز؟
گفت رازی خفته دادم تا چه کس دریا بدش
آنچه می بیند ز من چون حکمتی یاد آیدش
نی منم جانا همی الگوی زیبایی یار
گر به جوئی در درونم پند گیری بی شمار
حال از مفهوم و مضمون آشفته که بگذریم آیا این وزن، وزن مثنوی است؟
شعرهای نو بیشتر به سبک شاعرانی چون اخوان سروده شده است، اما در رباعی ها اشعار زیبایی را می توان سراغ گرفت.
    امروز نسیم صبح رندانه گذشت
عطر من و تو گرفت و مستانه گذشت
در شهر شراب، خیس باران بودیم
کار من و تو ز جام و پیمانه گذشت
* * *
برخیز و بیا چهرۀ گل خندان کن
آرامش خاطرم دو صد چندان کن
بینم که به هر درد طبیبی امروز
تنها تو مرا به غمزه ای درمان کن
درخشان ترین بخش کتاب رباعی ها می باشد. هم از نظر وزن و قافیه و هم مضمون نارسائی کمتری در آنها به چشم می خورد. توفیق شاعر را در سرودن اشعار زیباتر خواهانیم.

 

صفحه 7--4 دی 87

 

بقایای زمینی
نوشته: اندرو ت. چمبرلین- مایکل پارکر پیرسون
ترجمه: پوریا خدیش
انتشارات نوید شیراز- 224 صفحه، مصور- 3350 تومان
    نقد از: الف – تیرداد
در وهله اول خواننده چنین تصور می کند که با تاریخ روبروست و به دنبال تاریخچه مومیایی های مصر باستان از فرعون ها و ملکه های آن می گردد. در حالی که این کتاب راجع به مومیایی نیز هست اما نه در شکل و هیئت تاریخی آن، بلکه نویسندگان آن به دنبال دستاوردهای پزشکی در بقایای زمینی جسدها هستند. بدون شک این کتاب جای خود را در طبقه کتابخوان و پژوهشگر باز می کند و یکی از مفیدترین و نادرترین کتابهایی است که تاکنون در ایران با این رویکرد چاپ شده است.
شمس شریعت تربقان، رئیس موزه ملی تاریخ علوم پزشکی، در مقدمه زیبای خود می نویسد:
*تحقیق در تاریخ پزشکی و کشف سابقه تاریخی بیماریها از جمله مسایلی است که همیشه مورد توجه نه تنها پزشکان بوده بلکه جامعه شناسان و بعضی دیگر از رشته های علمی همچون زیست شناسی نسبت به این امر توجه خاصی داشته اند.
*طی قرن های متمادی و تا چند دهه قبل اساس و پایه استنادات تاریخ پزشکی منحصر به نوشته هایی بود که از دوران پیدایش خط از ادوار گذشته به جا مانده بود و هر بررسی و تحقیق و تفسیری در مسایل و موضوعات پزشکی مبتنی بر یافته هایی بود که در ضمن کشفیات باستان شناسی و سنگ نوشته و یا اوراق و نوشته های به جا مانده از ازمنه قدیم به دست  آمده بود. شکی نیست که این نوشته ها کمک زیادی به شناسایی مسایل پزشکی می نمایند اما از آنجا که نوشته های ازمنه های بسیار قدیم اولاً اکثر آنها به صورت خلاصه نویسی است ثانیاً اصطلاحات و تعاریفی که در قرون و آغاز دوران مکتوب عنوان شده است در بسیاری موارد نارسا و گویای بیماری خاصی نمی تواند باشد، به همین جهت پزشکان علاقمند به تاریخ پزشکی دست به دامان پاتولوژی  به معنای اعم آن شدند. بدین معنی که با استفاده از اطلاعاتی از شاخه های پاتولوژی یعنی بررسی های با چشم غیرمسلح (ماکروسکوپی) و میکروسکوپی در مورد اجساد و بقایای انسانهای فوت شده اعم از قرون اولیه و یا زمان های نزدیک تر به زمان حال توانستند هم دامنه علم پزشکی را نسبت به گذشته توسعه دهند و هم بر بسیاری از رموز و اسرار زندگانی اجساد مورد مطالعه دست یابند.
مترجم کتاب آقای پوریا خدیش در مقدمه خویش
می نویسند:
*نویسندگان کتاب «اندرو ت. چمبرلین استادیار انسان زیست شناختی دانشگاه شفیلد و نویسنده کتاب «بقایای انسانی» و مایکل پارکر پیرسون، استادیار ممتاز باستان شناسی دانشگاه شفیلد و متخصص در باستان شناسی تدفین و نویسنده کتاب های
«بریتانیا در عصر مفرغ» و «باستان شناسی مرگ و دفن»، پس از توضیح علمی فرایند فساد جسد، به بحث درباره اجساد باتلاقی شمال اروپا مانند جسد معروف مرد باتلاقی لیندو و نمونه های فراوانی از دانمارک می پردازند که بسیاری از آنها ناقص العضو یا معلول بوده اند. تفسیرهای مرتبط با چگونگی و چرائی نهشتن این اجساد در باتلاقها، شامل گستره احتمالاتی از حادثه و قتل تا مناسک قربانی عهد قدیم بررسی شده است.
به فرازهایی از پیشگفتار توجه فرمایید:
*در اصطلاح انسان شناسی، جسد سالم حد فاصل لحظه مرگ تا زمان دگرگونی را طی نکرده و میان دنیای زندگان و مردگان معلق مانده است.
     *سالانه هزاران نفر برای بازدید مومیایی های مصری و مرد باتلاقی لیندو به موزه بریتانیا می روند.
*تجسم مردگان احیاء شده جز معروف ترین افسانه های ما شده است. هیولای خودکار فرانکنشتاین که دوباره جان گرفته است، یا مومیائی انتقام جوی مصری و زومبی که از گور برخاسته و با خرابکاری و ویرانی انتقام می گیرد.
*چنین مخلوقاتی که به سبب فقدان انسانیت، موجوداتی
 بی احساس و نیمه تمام هستند همیشه نقطه مقابل قهرمانان انسانی قرار می گیرند.
*پزشکان، آسیب شناسان و دیگر متخصصان با مطالعات فراگیر اجساد می کوشند تا دلایل مرگ، راههای درمان بیماریها و میزان سلامت جمعیت را مشخص کنند.
*دیدگاه افراد در زمینه به نمایش در آوردن اجساد قدیم یا جدید بسیار متفاوت و متغیر است.
برخی جوامع سنتی، مطالعه یا نمایش بقایای کهن که آن را متعلق به اجداد خود می دانند برنمی تابند. دسته دیگری که اعتقادات مذهبی قوی دارند در برابر این گونه مطالعات جبهه می گیرند.
*از دیدگاه باستان شناسی حفظ احترام جوامعی که بر روی آنها مطالعات علمی انجام می گیرد الزامی است.
*واقعیت این است که این دست داده ها ظرفیت فراوانی در ارائه اطلاعات از دنیای نابود شده و زندگانی کهن دارند.
در فصل های مختلف کتاب به این بحث ها پرداخته می شود:
فصل اول: افسانه ها و حقایق درباره فسادناپذیری و سالم ماندن اجساد.
فصل دوم: جسدهای باتلاقی- محافظت آگاهانه و محافظت های اتفاقی.
فصل سوم: مومیائی ها- مومیائی های طبیعی و مصنوعی.
فصل چهارم: اجساد یخ زده- ماجراجویان و کاشفان: به مبارزه برخاستن با ناشناخته ها.
فصل پنجم: سایه مرگ - نقش جسد «مردان شنی».
فصل ششم: به سوی بیکرانگی و ماوراء؟ - مومیائی کردن اجساد در فرهنگ معاصر انگلستان و آمریکا.
با نگاهی به فهرست، خواننده در می یابد که با کتابی روبروست که اطلاعات آمده در آن روح تشنه اش را سیراب می کند و زمینه بسیاری از فیلم هایی که در سبک وحشت ساخته می شود را
درمی یابد. گوئی که آدمی از مردگان گذشته می ترسد و شاید در قبال آنها احساس گناه به او دست می دهد. شاید که در زندگانی آن طور که باید و شاید از خدمتگزاری به آنان دریغ می ورزیده و اکنون ترس از دوباره رجعت آنان دارد. نگاه او به مومیائی ها و جسدهای سالم مانده، نگاه همراه با ترس است که مبادا از زمین برخیزند و فجایعی را که بر آنها رفته جبران نمایند.
خواندن این کتاب را به همه علاقمندان به علم توصیه می کنیم و دیگر اینکه انتظار داریم آقای پوریا خدیش در این زمینه یا مشابه آن کتابهای دیگری را به جامعه کتابخوان ایران تقدیم کنند.


فرار*
نوشته: آلیس مونرو
ترجمه: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر – 394 صفحه – 4900 تومان
نقد از: امین فقیری
کافی است یکی دو داستان از «آلیس مونرو» بخوانید تا دریابید، لقب تواناترین نویسنده داستان کوتاه معاصر پر بیراه نبوده است. او چخوفی است که در هیأت زن رخ نموده و ادبیات داستانی را در سیطره خویش گرفته است. داستانهای او معمولاً از 50 صفحه بیشترند البته داستانهایی نیز با تعداد صفحات کمتر دارد. بدین خاطر است که بسیاری معتقدند او ذاتاً رمان نویس است و نگارنده احساس می کند هر یک از داستانها فصلی از یک رمان است.
او به زادگاهش عشق می ورزد، شهر کوچکی در کانادا و اما خواستگاه او بیشتر روستاست. او سرشت و نهاد زنان را در داستانها به خواننده معرفی می کند. معمولاً شخصیت پردازی او بسیار قوی تر از سایر قسمتهای داستانی است. او به زنان اهمیت می دهد و به روانی و پاکی می تواند  زنان را در سنین مختلف به حیطه داستان بکشاند.
صداقت و لطف قلمش داستانهای او را باورپذیر می کند. مرز بین تخیل و واقعیت در آثار او به هم ریخته است. داستانهای او به کل زندگی تبدیل شده اند. هیچ دلیلی برای باور نکردن رویدادهای داستان در میان نیست و می دانیم که زندگی خود یک طنز بزرگ است. طنزی که گاه تلخ و گاه سیاه و گاه گزنده است. خواننده در موقعیت هایی قرار می گیرد که نمی داند بخندد و یا عصبانی شود.
آلیس مونرو روایتگر مردمانی خسته و تنهاست، اما در بعضی از داستانها از وجود شخصیت هایی بهره می برد که بسیار پرامیدند و تلخی ها را به خاطر زندگی بهتر به جان می خرند. همیشه
شخصیت ها از فقر خویش دچار شرمساریند.
 زندگی در داستانهای او آنچنان با روزمرگی ها درآمیخته که شاید بعضی اظهار عقیده کنند آیا این همه سادگی به کار داستان می آید؟ اما وقتی داستان به پایان نزدیک می شود آنگاه خواننده به استادی آلیس مونرو آفرین می گوید. او به درستی از این جمله زیبای چخوف بهره می برد: اگر نویسنده نشان دهد که تفنگی از دیوار آویزان است حتماً تا آخر داستان باید گلوله ای از آن شلیک شود. (نقل به مضمون)
چخوف می گوید هر چیز که به هر بهانه در داستان می آید باید به نوعی در داستان تأثیر داشته باشد. آلیس مونرو به زیبایی این دستور را به کار می بندد. نگاه او به طبیعت و محیط پیرامونش واقعاً نگاه یک نویسنده است حتی وقتی به شخصیت ها می اندیشد. چون خودش بانو است به خوبی می تواند شخصیتی پیچیده و چند لایه به زنها بدهد، اما در مورد مردها همه چیز صاف و رو راست است. کمتر می توان به زوایای ذهنی مردهای داستانی او نقب زد. البته این نشانه ضعف نیست بلکه نشانه واقعیت است.
او ابتدا به مشکلات دختران جوان می پرداخت که بلوغ چگونه دنیای آنان را عوض می کند و ناگهان به دنیایی وارد می شوند که پر از سختی و مسئولیت است، اما بعد در داستانهای اخیرش به جهان پر رمز و راز زنان میانسال می پردازد.
مسئله مهم در آثار مونرو نداشتن گره در آخر داستان است آنچنانکه ما در داستانهای «موپاسان» و «او. هنری» می بینیم گره های کوچک و بزرگ داستانی در زیر پوست داستان به آرامی جریان دارد و این داستانهای او را مدرن ]نوین[ می کند. اما محیط داستانهای او چندان نو نیستند؛ چرا که او بیشتر از مسایلی می نویسد که روی آنها اشراف دارد و اینها همه در گوشه و کنار خاطرات او در جریان است، او با استادی آنها را بیرون می کشد و در حقیقت از فراموشی و تاریکی می رهاند و به فضای روشن پرتاب می کند.
زبان آلیس مونرو شفاف و روان است. او آنچنان داستان را تعریف می کند و آنچنان می نویسد که گویی احتیاجی به آوردن صفت های گوناگون ندارد. واژه ها در دستان او همانند موم است. هرگونه جمله را آمیخته به سادگی استادانه ای به کار می گیرد. محال است کسی بتواند روی نثر بی تکلف او ایراد بگیرد.
نخستین داستان او «رقص سایه های شاد» بود که توجه محافل ادبی آندوره (1968) را جلب کرد و جایزه فرمانداری کل کانادا را که مهمترین جایزه ادبی آن کشور است، نصیب او ساخت.
کتاب بعدی او «زندگی زنان و دختران-1971» بود که پیوستگی داستانها آنچنان است که جماعتی کتاب را رمانی از او می دانند.
در سال 1978 مجموعه داستانی «خیال می کنی کی هستی؟» را منتشر که برای بار دوم جایزه ادبی فرمانداری کل کانادا را دریافت کرد. موفقیت های او در زمینه داستان نویسی مستمر و وقفه ناپذیر است. او تقریباً هر چهار سال یکبار یک مجموعه داستان منتشر کرده است. سه بار برنده جایزه فرمانداری کل شده است، دو بار جایزه گیلر، جایزه کتاب تریلیوم، جایزه ادبی دبلیو.اچ.اسمیت از انگلستان، جایزه مجمع ملی منتقدان کتاب و جایزه اُو.هنری از آمریکا، جایزه پن برای رسیدن به سر حد خلاقیت در داستان پردازی و جوایزی از کشورهای استرالیا و کشورهای حوزه کارائیب را گرفته است. جایزه ماریان اِگِل به مجموعه آثارش تعلق گرفت. در 1992 عضو خارجی افتخاری فرهنگستان هنر و ادب ایالات متحده آمریکا شد و در سال 1993 نشان لورن پیرس انجمن سلطنتی کانادا را دریافت کرد و در نهایت در سال 2005 انجمن ملی هنر ایالات متحده نشان افتخار ادبیات را به آلیس مونر اهدا کرد.
* * *
کتاب «فرار» رویهم 9 داستان را در برمی گیرد. اسامی آنها عبارتند از: فرار، اتفاق، به زودی، سکوت، عشق و شور، خطاها، فریب ها
و نیروها. بیشتر داستانها بلند هستند و برای تبدیل شدن به رمان چیزی کم ندارند. کافی است که حوادث فرعی بدانها افزوده شود با مکانهای گوناگون.
تأثیر داستانها بر روان خواننده فرهیخته همان اتفاقی است که پس از خواندن رمان نصیب انسان می شود. آلیس مونرو نویسنده ای
 است که دائم به طرف کمال گام برمی دارد. کتابهایش همیشه پرفروش بوده و بردن این همه جوایز نشانگر این است که در تمامی کشورها مردمان بی شماری خواننده آثارش هستند. آثاری که زندگی، سادگی، طنز،  روانشناسی، اجتماع و طبیعت را به خوبی به خواننده خویش اهدا می کند.

*با نگاهی به مقدمه کتاب

 

صفحه 9--26 اذر 87



هزار سال عاشقی
318 عاشقانه کوتاه از: سیروس نوذری
انتشارات نوید شیراز- 336 صفحه – 3700 تومان
نقد از: امین فقیری
این چهارمین کتابی است که از سیروس نوذری منتشر می شود؛
 « بالای بام و کوچه تاریک»، « آه، تا، ماه» و دیگری «برف بر داوودی های سفید» و اکنون منتخب عاشقانه های او البته با شعرهایی جدید. نوذری در کار شعری خویش به شناخت لازم رسیده است. ابزار کار او اندیشه زیبا نسبت به عناصری است که بدان علاقه دارد. او با ماه پیوندی ابدی و ناگسستنی بسته است. ماه شاهدیست بی آزار، زیبا و گاه غمگین برای او و تنهاییش: کجا می رود ابر/ کجا ماه/ کجا او یا این شاهکار پر ایهام و شعر ناب: ماه/ پرده را کنار زد / به تماشای عابران
و یا: ندید نگاهش می کنم/ به شامگاه/ که می تابید
یا اندیشه ای به وسعت آسمان: گوشه های ابر، روشن است/ یعنی/ تو باز می آیی
شعرهایی از این دست زینت بخش صفحاتی است که گاه قرص کامل ماه و گاه هلال ماه آن را روشن می کند. دیگر کلماتی که به وفور در شعر نوذری خود را به چشم خواننده
 می کشند عبارتند از: باد، کوه، شبنم، خزان، ابر، آسمان، سرو، نسیم، برگ، یاس، غیاب، شکوفه، بهار.
*برگ: تو بودی و باد / و برگها که نبودند
*یاس: سحرگاه شکفت/ از شاخه، یاس/ از تو لبخند
*کوه: بتاب آن سوی کوه/ مرا بگذار/ با همین فانوس
*باد: -از گلبرگ ها چه می دانی/- گلی که در باد/ چیدم
*خزان: تو می خواندی/ و رودخانه/ در خزان می رفت
*آسمان: عشق چنان به ناگهان / که سنگی/ از/ آسمان
*نسیم: نازک تر از هلال/ نسیمی که از تو/ می گذرد
*ابر: به یادگار/ از او ابری ببر/ به آسمان دیگر
*شبنم: از جهان تو مانده ای/ و شبنمی/ به سحرگاهان
*سرو: ترا سرو نامید/ تو هم نام بر او/ بگذار
*بهار: بهارا/ شکوفه کن/ تا به سوی تو باز آید
*غیاب: ندانستم/ صدای باران بیدارم کرد/ یا غیاب تو
*شکوفه: مرو!/ پیش از آه من/ شکوفه/ نمی ریزد
از ماه که بگذریم هزاران واژه به اوج رساننده شعرهای او هستند. شعرهایی که گاه همانند نسیمی نوازشت می دهد. گاه ترا به اندوهی گران دچار می سازد و گاه با اشیاء پیرامونت آشتی می دهد.
این شعرها روان آدمی را آزار نمی دهند. آماده ات می کنند که بگویی جهان زیباست. حتی غم و اندوهش، بادهای توفنده اش
 و خزان برگ ریز و پنهانش.
گاه آدمی فکر می کند نوذری برای آسمان شعر می گوید. برای ماه که هیچگاه در دسترسش نیست و اگر معبودی زمینی را به ماه مانند می کند موقت است. از همان زمان که ماه به صورت هلال نازکی رخ می نماید شاعر دلواپس اوست تا زمانی که قرص کامل سایه ها را می جود و روشنی به ارمغان می آورد. در این شعرها توجه ما به مفاهیم والایی از جمله عشق و مرگ، طبیعت و حرمان، اشیاء و به گونه ای طبیعت بی جان و امید جلب می شود. با کمی دقت در ساختارهای شعری او به عمق نگاه هنرمندانه­اش در مورد پیرامونش پی می بریم.
شعرهایی از او بیانگر دو مفهوم والا در زندگانی بشری است؛ عشق و امید. امید به فردا و جهانی که عشق و محبت آن را بسازد نه دشمنی و کینه توزی. در مقابل این شعر تمام سلولهای خواهنده هنر و شعر زندگی نوینی را از سر می گیرند. در لطافت و نازکی خیال، شاعران سبک هندی را به عبرت وامی دارد.
اگر پرده ای لرزید
مرا دیده ای
به هیات آهی
شاعر در اینجا خود را مستحیل در عشق در طبیعت اشیاء
 می بیند. روحی مستتر در تمامی چیزها و شعرهای زیبایی که عشق و امید را فریاد می زنند.
*آن که ترا می جوید به صبح/ در شبنمی غرق می شود/ اکنون
*رنگین کمان/ یک سوش، پشت کوه/ یک سرش، بام تو
*نوازش موهاش/ چه از نسیم/ چه از دست هام
*عشق/ هراس گنجشک/ کنار پرتگاه
*آن که صبوریم آموخت/ بید را عاشق است و/ افق های جاده را
*بر ماه ایستاد/ باز آمد/ و باز عاشق شد
*در، نیمه باز/ از تو/ از بهار
*زیباترین شب/ نه ماه پنهان/ نه تو
*صبح است و ماه/ چسبیده بر تاق آسمان / دل از تو برنمی کند
   *پشت نخل ها می تابم/ و ترا/ عاشق تر می کنم
*صخره ای مانده/ آن جا/ نشان عاشقی دیگر
*عاشقی اگر/ انحنای تپه را نگاه کن/ انحنای ماه را
*گل هاش از آن تو/ نیلوفری که پیچید/ بر جان من
نوذری شاعریست که در همسایگی مرگ می زید و مرگ و حرمان را در رویارویی با طبیعت بیشتر می پسندد و گویی که حرمان عنصری جدانشدنی از روح اوست. هرگاه به عشق و امید میدان می دهد، دلش از اندیشه مرگ می هراسد و گاه نیز عاشقانه به سوی نیستی می رود و آن را تنگ تنگ در آغوش می سپارد.
*به سرما پناه می برد/ به ماه/ به آنکه نیست
*در آمیخت با شکوفه هام/ و بر باد/ رفت
*تو آسمان دیگری داری/ بدر ماه/ می گوید
*برگی/ فرو افتاد/ به ناگاه نگاهم کرد
*باد می وزد/ اکنون نمی دانم/ تو رفته ای یا من
*بر جا نماند/ نه تو/ نه او/ نه آن نیمکت
*تو می ماندی/ اگر ماه، میان شاخه ها/ قرار/ می گرفت
*من عاشقم/ و گل های سرخ/ هیچ نمی دانند
*بادام سبز چیدم/ بوسه ها/ به تابستان نپیوست
*چرا شکوفه/ می ریزد/ اگر تو آمده ای
*هم امروز نیلوفران/ هم امروز/ که در خانه نیست
نوذری با اشیاء پیرامونش الفتی دیرسال دارد. معلوم است که ساعتها به یک گلدان، پنجره، پرده اتاق، بوته گل یاس، گلدان های
 پیاپی، نقشی که بر دیوار است و صخره خیره می شود. آنچه از درون آنها می جوید نوعی زندگی است که در اعماق اشیاء جریان دارد.
*دو صندلی کنار هم/ با دانه ها/ پرنده ها
*اگر از یاد برده ای/ خطی بکش/ مورب و کوتاه/ تا
 نیمه های راه
*گرم ترین اجاق/ همان که بر جا نهاد و/ رفت
*تو شادی این خانه ای/ غبار/ اما به کار خویش
*نوشت: تو باز می آیی/ و زیر شیشه میزش/ گذاشت
*تو رفتی/ او رفت/ تا بر آن اتاق چه بگذرد
*از یاد رفت/ نشانش غیاب تو/ حضور این همه اشیا
*بی خبر/ دریچه را بست/ در هجوم هزاران قاصدک
*همان جا/ نشسته روی مبل/ و پیدایش نیست
*پیام ترا بردم/ دری بود و/ باد، بی نشان
*کنار رفت/ و آینه سرو را/ قاب گرفت
در کنار همه اینها اشعاری هستند که از ذات یأس فلسفی که در پس و پشت اندیشه شاعر جولان دارد خبر می دهند. این اشعار در کمال بی خویشی، حیرانی، شیفتگی،  یاس،  عشق،  حرمان و بیهودگی سروده شده است و مقام بالایی در این دفتر پیدا می کنند.
*نگاه کن/ تمام شقایق ها/ در ماجرای ما
*چه سوز مهربانی/ ما در خزان/ پیش می رویم
*دوستش بدار/ تا فراموشت کند
*به حسرت/ تکه ای برف به دست گرفت/ غروب زمستان
*چه نزدیک/ ماهی که از من/ دور است
*برای تو باز آمد/ برف گرفت و/ پایان نیافت
*رفت و باز/ میان هوا/ بر جا ماند
*که می داند/ نسیم نشان توست/ یا همین بنفشه های خاموش
*جادوی ماه به کار/ پیش از آنکه/ عاشق شوی
*گفتی: به راه دور می روم/ پرنده/ سوی نمی دانم
*چیزی از تو این جاست/ و او به هیچ/ دست می کشد
*هر شامگاه/ اندهان اشیا/ بر سکوت ما
*به شادی، ترا دارم/ به اندوه/ جهان را
از میان این همه شعر ناب، طبیعی است که چند شعر هم به سلیقه نگارنده خوش نیاید. شاید توضیح واضحات باشد تا شعر، تا متخصصین شعرهای کوتاه چه عقیده ای داشته باشند!
*بر اشیاء از تو یادگار/ غبار/ غبار
*هیچ بر میز نمی نهم/ نشان آن که / نیستی
*جدا می کند سفر/ یا کنار هم/ می نشاند
*موج تا کنار توأم می آرد/ از کنار توام/ خواهد برد
*از قفا/ بی خبر/ با چراغ که می رفتی
*اگر ستاره ای دیده ای/ پس ستاره ای/ ترا می بیند
*گذاشت سرد شود/ تا بگوید/ نمی نوشم
*زیباست ندانستن/ من از تو هیچ/ نمی دانم
*خزان/ خروش رود/ تو فریاد می زنی
*زنجره/ خاموش شعر/ در آنچه نمی گفتی
شاید هم اندیشه نگارنده در مقابل شعرهای خوب کتاب تسلیم شده است که این کم و کمتر را هم برنمی تابد، قطره ای
 در دریا.
 بی گمان سیروس نوذری در شعرهایی کوتاه که اکثر اوقات مستقل از هایکو می باشد بی نظیر است و  نامی تازه هر چند که شاعریش قدمت دارد. سر در کار خویش به آفریدن شعرهای کوتاهش مشغول است. او می داند که اگر در همین شعرهای کوتاه صاحبنظر شود، که هست بهتر از این شاخه به آن شاخه پریدن است. در مقدمه کتاب شعری نیمایی دارد که نشان دهنده تبحر او در شعر و شاعریست. این شعر را به خوانندگان عزیز تقدیم می کنیم:
«مقدمه»
ترا به شبانگاه
          -ای طلیعه راه-
شکوه سینی سیمین ماه نامیدم
مرا به سحرگاه
        -در بن چاه-
حباب سرد نفس های آه... نامیدی

آداب و رسوم و باورها در شعر حافظ
نوشته: جمال زیّانی
انتشارات نوید شیراز – 112 صفحه – 1700 تومان
نقد از: الف – تیرداد 
آداب و رسوم و باورها نشان دهنده بار فرهنگی یک جامعه است. اصیل بودن یک قوم برمی گردد به باورهای مثبتی که در زیربنای اجتماعی آن قوم جریان دارد. بدین معنی که هر چه بار ضرب المثل ها، متل ها و آداب و عادات یک جامعه تا حد امکان از خرافه به دور باشد، نشانه بلوغ فکری آن جامعه است. در این راه هر چه که درباره فرهنگ شفاهی مردم پژوهش و تحقیق گردد باز هم کافی نیست؛ چرا که جامعه ایران مثل بعضی جوامع دیگر نوپا نیست. قدمت و ریشه تاریخی، باورهایی برای مردم ساخته و پرداخته است که گاه به لطافت شبنم صبحگاهی است و گاه ریشه در مبارزات ضد استعماری مردم دارد.
و اما جمال زیانی که قبلاً تبحر و عشق و علاقه خود را نسبت به فرهنگ و آداب و رسوم و باورهای این مردم نشان داده، دست به کار نو ظهور و زیبایی زده است که می تواند راهگشای اقوام مختلف ایرانی برای تحقیق در آثار شاعران مشهور دیار خویش باشند. ببینند که آنان یعنی مفاخری که همگی فکر می کنیم در آسمانها سیر می کنند هنگام زندگی زمینی و مادی چگونه
 می اندیشیده اند و جایگاه اجتماعی آنها در بین مردم به چه شکل و با چه انگیزه ای بوده است.
حافظ یکی از شاعرانی است که بیشترین کتابها درباره او نوشته شده است. بسیار کسان به خود حق می دهند به ساحت او دست درازی کنند که اگر خود در قید حیات می بود فریاد واسفاهایش به آسمان می رفت؛ چرا که به خوبی می دید اندیشه متعالی اش را قلب می کنند و آن را آنقدر پایین می آورند که در حد بضاعت خودشان گردد. صفحات بسیاری سیاه شده است که همه توضیح واضحات است. انسان کمتر کتابی در مورد حافظ می خواند که ندانسته ها و معضلات شعر حافظ را پاسخی در خور باشند. البته به تعداد انگشتان دست کسانی با حافظ همنشینی کرده اند که او را به خوبی فهمیده و اندیشه های این ابر مرد شعر را به مردم فهمانده اند. خوشبختانه مؤلف کتاب دست به کار نو و جدیدی زده و آن پیدا کردن اصطلاحات و باورها در شعر حافظ است. در این راه مؤلف کوشیده است زمانه حافظ را به خوبی درک کند، تاریخ سیاسی و اجتماعی آن دوران را از دیدگاه های
 مختلف مورد بررسی قرار دهد و بعد آگاهانه دست به این کار بزند. اما به نظر می رسد حجم کتاب باید بیشتر از اینها باشد. کاش پژوهشگر ارجمند معانی اشعار را خود تقدیم خوانندگان
 می کرد و گاه به گاه از کسان دیگر مدد نمی گرفت و بعضی مواقع این گونه مختصر با قضایا برخورد نمی کرد، چون موضوع وقتی جالب باشد خواننده را مشتاق بیشتر فهمیدن ماجرا می کند.
   مقدمه کتاب از یار قدیم فرهنگ مردم شیراز است؛ ابوالقاسم فقیری که در این راه مرارتهای زیادی متحمل شده است. او به درستی به گزیده و مختصرنویسی مؤلف کتاب اشاره دارد و بدین خاطر بعضی از اصطلاحات را با شرح بیشتری در مقدمه آورده است.
در بخش اول یعنی آداب و رسوم و باورهای مردم زمانه در شعر حافظ، مؤلف طریقه پژوهش خود را برای خوانندگان توضیح می دهد و توجه آنها را به این نکات جلب می کند:
1 -حافظ که یکی از شاهکارهایش به کار بردن واژه هایی است که با آنها آرایه ای ایجاد می کند، در بیان آداب و رسوم و باورهای مردم هم این آرایه را با ظرافتی بسیار به کار برده است.
2 -اشعار ذکر شده براساس نسخه حافظ تصحیح قزوینی، غنی است.
3 -در شرح مختصر هر بیت شرح غزل های حافظ اثر دکتر حسینعلی هروی اساس کار قرار گرفته است و هدف از این کار آشنایی جوانان و دانش پژوهانی است که وقت و حوصله مطالعه شرح کامل غزلیات خواجه را ندارند.
4 -ارجاع به مأخذ زیر هر صفحه آمده است تا به صفحات اضافی نیاز نباشد.
بعضی از آداب و رسومها تاکنون هم جاری و ساری است مثل آینه داری، آینه در جیب داشتن (اکنون بانوان آینه را در کیف خود می گذارند)، اسپند در آتش ریختن، برای مسافر دعا خواندن و پشت سر او دمیدن، جان من و جان شما،  جرعه افشانی بر خاک، حراج کردن و مزایده، حق نمک یا نمک گیر شدن، خط امان دادن (امان نامه)،  خوشه چینی،  داغ کردن،  درسفتن،  دستار در پای حریف انداختن (امروز در ورزش بوکس حوله انداختن
 مربی به سبب ناتوانی بوکسور خود شایع است)، دست گزیدن،  دعوت کردن،  دور کسی گردیدن،  دیدن ماه نو،  راه زدن،  رقیب و نگهبان داشتن،  روی زبان بیمار را دیدن،  زنهار دادن،  سرمه کشیدن،  سوگند خوردن، شکار تذرو، شمع روشن کردن در مکان های مقدس، طالع بینی وقت خوب کردن یا طالع وقت،  غارت کردن خوان و سفره میهمانی، غرامت پرداختن،  فاتحه خواندن،  فسون دمیدن،  کاسه گردانی،  کسمه شکستن (اکنون بیشتر در روستاها معمول است)، کلاه از سر برداشتن و به هوا پرتاب کردن،  کوس بر پشت بام زدن (در روستاها معمول است)،گریبان چاک زدن، گل بر سر مالیدن،  محک زدن و میر نوروزی (در روستاها معمول است).
با این تفاصیل بیش از 80 درصد این آداب و رسوم تاکنون نیز رواج دارد. منتها بعضی از آنها در جوامع شهری نمود چندانی ندارند و بعضی از آنها در روستاها هنوز از مراسم پابرجا و اصلی به شمار می روند. به یکی از این آداب و رسوم که امروزه معمول نیست، توجه کنید:
*مشعل افروختن
راهزنانی که در شب می خواستند به کاروانی حمله کنند یا سپاهی که می خواست به دشمن شبیخون بزند، ابتدا یک نفر از پیشاپیش ایشان با مشعلی در دست به سوی قافله یا سپاه دشمن حرکت می کرد و راه را روشن می ساخت تا بقیه از پشت سر او بیایند و حمله را شروع کنند.
کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل
در رهش مشعلی از چهره برافروخته بود
زیبایی و سیاهی زلفش مانند راهزنی به کاروان دین و ایمان عشاق حمله می کرد و او با چهره درخشان خود راه را برای غارتگران آن روشن می ساخت.
بخش دوم که تقریباً 17صفحه از حجم کتاب را دربرمی گیرد
 راجع به «باورهای مردم زمانه در شعر حافظ» است. می دانیم آنچه را که مقبولیت همگانی پیدا می کند باور می گویند. البته این بستگی دارد به میزان خرافه ای که در آن مستتر است. مؤلف کتاب نیکو نوشته است که: باورهای هر جامعه که زمانی مورد تصدیق و قبول اکثریت مردم است در طول زمان و با گسترش علم از اعتبار ساقط می شود و باورهای جدید جایگزین آنها می گردد.
حافظ باور مردم زمان خویش را در ضمن سرودن اشعار ناب خود به خوبی به خدمت می گیرد و بیشتر با ارائه آرایه ایهام که شگرد اوست مطلب را به زیبایی بیان می نماید فهرست عناوین بخش دوم کتاب عبارتند از:
تبدیل سنگ به لعل، تقسیم عالم به ماده و معنی،  تولید مروارید،  ثابت بودن زمین- جای گنج در خرابه،  ذره به خورشید رسیدن،  صاحبقران بودن،  طاووس مرغ بهشتی،  عاشقی امری فطری است،  عروس هزار داماد،  ماه غلام آفتاب است،  مفرح یاقوت،  مهتابی شدن و ماه زدگی،  مهر گیاه و اثر آن،  نعل در آتش نهادن،  هفت خانه چشم،  هفت بحر یا هفت دریا،  هما،  هم وثاق شدن با خورشید، هفتاد و دو ملت خواندن این کتاب لذتی آمیخته با شادی همراه دارد؛ چرا که انسان به این باورمی رسد که عمر خود را بیهوده به هدر نداده است. به این باور توجه فرمایید:
مهتابی شدن و ماه زدگی
از باورهای گذشته این بوده که در شبهای مهتابی، بعضی از بیماران روانی، بیماریشان شدت می یابد و دچار حالت صرعی می شوند و یا بعضی از این بیماران در خواب راه می روند و کارهایی انجام می دهند که پس از بیداری از آن کارها اظهار بی اطلاعی می کنند.
روی نگار در نظرم جلوه می نمود
از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم
* * *
به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید
* * *
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
سخن با ماه می گویم، پری در خواب می بینم

نگرش
نشریه داخلی کانون کاردان های فنی ساختمان استان فارس
شماره 11 – تابستان 87
یازدهمین شماره نشریه کانون کاردانهای فنی ساختمان استان فارس به همت پیگیر دست اندرکاران آن منتشر شد. لزوم چنین نشریه هایی برای هر صنف انکارناپذیر است. در چنین صورتی است که می توان مطالب آموزشی و فنی که امروزه در سطح جهان به گونه ای
 تخصصی ارایه می شود به راحتی چاپ کرد تا اعضا بتوانند سطح علمی خود را ارتقا دهند. همیشه دانستن امور مربوط به شغل به انسان اتکا به نفس و شادابی
 می دهد. همین اطمینان خاطری که در شخص به وجود می آید باعث تسهیل کارها و بهتر انجام شدن آن می گردد. مسئله مهم این است که هر شماره اختصاص به موضوع مهمی در راستای مسایل فنی ساختمان دارد. در این شماره پیرامون «نقش مدیریت شهری در کیفیت ساخت و ساز» بحث شده است. محمدحسین ساختمانی در مقاله «شهرسازی؛ خودرو محوری یا انسان محوری؟!» می نویسد:
«اگر نگرشی کوتاه به تعاریف شهروندی و شهرنشینی داشته باشیم، خواهید دید که این دو با یکدیگر تفاوت هایی دارند. در تعریفی ساده، شهرنشین کسی است که در شهر زندگی می کند که پس از پذیرش قواعد مدنیت و آموزش به مرحله شهروندی ارتقا پیدا کرده و شهروند در واقع بسیاری از سبک ها و روشهای زندگی را در محیط شهری که در آن زندگی می کند فرا گرفته و پذیرفته است.
 لازم است پژوهشگران با تحقیق در این خصوص بررسی نمایند که هم اکنون در تعریف شهروندی، کشور ایران در چه مرحله ای قرار دارد و نقاط ضعف برای تقویت شهروندی کجاست و چیست؟»
میزگرد آموزنده ای که درباره «نقش مدیریت شهری در کیفیت ساخت و ساز» با شرکت صاحب نظران در محل کانون تشکیل شد و گزارش آن در نشریه چاپ شده، یکی از مطالب بسیار مهم و آموزنده ای است که می توان در نشریه سراغ گرفت. شرکت کنندگان در این میزگرد عبارتند از: آقایان محمدحسین ساختمانی، سیامک قنبری، محمدرضا راهنما، علی اصغر عزیزخانی، محسن برنائی، کیوان نریمانی و اسماعیل صالحی.
این میزگرد 20 صفحه از نشریه را پوشش داده است. دیگر مطالب نشریه عبارتند از: مراسم تودیع و معارفه هیأت مدیره کانون فارس، بررسی نگرش شهروندان از مشارکت در مدیریت شهری، مطالعه ای در منطقه 7 تهران نوشته دکتر علیرضا کلدی، ضوابط طراحی قاب های فولادی و بتنی با جداگرهای میانقابی در آیین نامه های طراحی لرزه ای نوشته طارق مهدی- مریم خرمی آذر، مصاحبه با دکتر باطنی درباره خط و زبان فارسی از سیروس علی نژاد- سیمین روشن، مبحث 4 مقررات ملی ساختمان «الزامات عمومی ساختمان» نگارش از اسماعیل صالحی، به کارگیری سنگ های آذرین در نماهای ساختمان ها برای انسان مضر است،  بازشناسی بافت قدیم شیراز نوشته غلامرضا مالک زاده،  جهانی شدن و مشکلات کلان شهرها، CDS استراتژی توسعه شهری، آرامگاه روزبهان،  اهمیت مرکز شهر و ضرورت توجه به آن نوشته مریم حق پناه - مرجان دهقانی، نقش مدیریت شهری در ساخت و ساز نوشته اسماعیل صالحی،گزارشی از عملکرد سازمان تنظیف و بازیافت مواد شهرداری شیراز نوشته جعفر اسکندری، داستان عزیز دلم از امین فقیری، روند تکامل خدمات شهری نوشته محمدجواد میرزا امینی، عوامل مؤثر در شکل گیری سبک معماری نوشته مهتا میر مقتدایی، با پیش کسوتان معرفی آقای محمدعلی قامتی،  معرفی فصل نامه گزارش،  چالش ها و ضرورت های مدیریت جامع شهری،  جدول تخصصی از مهندس ابوالقاسم صلح جو، مهندسان ما با میراث فرهنگی بیگانه اند
 نوشته سینا قنبرپور،  در صفحه شعر غزلی ناب از استاد شهریار و دو غزل از سیدعباس ذاکری چاپ شده است باز هم جدولی غیرتخصصی از مهندس ابوالقاسم صلح جو.
بی گمان مهندس یوسف قنبری مدیر اجرایی و ویراستار زحمات بی شماری برای زیبایی و صفحه آرایی و سالم و پاک بودن مطالب مجله متحمل می شوند.
اعضاء هیأت تحریریه عبارتند از: امین فقیری، محمدحسین ساختمانی، علی رمضان پور، سیامک یوسف قنبری، ابوالقاسم صلح جو.
در این شماره کیوان نریمانی و اسماعیل صالحی نیز همکاری داشته اند.

 

صفحه 7--20 اذر 87

 

فارس در عصر قاجار
تألیف حسن امداد
انتشارات نوید شیراز- 816 صفحه- 11500 تومان
نقد از: امین فقیری

استاد امداد خدمات بی شماری نسبت به زادگاه خود شیراز انجام داده است. تألیفات او خود نشانگر این مسئله است. خوی معلمی او وسعت نظر بی نظیری نصیب او ساخته است. او خوانندگان خود را شاگردان تیزهوشی می داند که علاوه بر دانسته های خود می خواهند باز هم بیشتر و بیشتر بدانند. تعصب خاص او نسبت به فارس و فارسی زبانزد است به گونه ای که کوچکترین اسائه ادبی را نسبت به بزرگان این خطه تحمل
 نمی کند. کتابی که در رد نوشته ناصر پورپیرار درباره سعدی نوشت خود بیانگر این مسئله است. پورپیرار راست و دروغ نسبت هایی به سعدی این شاعر و نویسنده پرآوازه داده بود که انسان را به یاد آدمیزاده ای می انداخت که در چاه زمزم ادرار کرده بود. استاد امداد با دلایلی منطقی تا آنجایی که واژگان اجازه می داد با ادبی خاص و مخصوص به خود این تره هات را پاسخ گفته بود.
اینک کتاب سترگ و گرانقدری در دست ما است که بی گمان استاد امداد را سالها به عرقریزان روح وا داشته است. حدود نهصد صفحه درباره فارس معاصر، یعنی از به قدرت رسیدن سلسله قاجار تا ابتدای زمان رضاشاه پهلوی. تدوین و تنظیم و نگارش این کتاب کاری است کارستان که مرد ِمرد می خواهد. کسی که عاشق باشد و در راه طلب خود خستگی ها را به هیچ انگارد کسی که خود شیرازی باشد یا فارسی، قدر زحمت استاد را بهتر می داند. چرا که در این کتاب انسان به مطالبی برخورد می کند که نمی دانسته یا در مورد خانواده های تأثیرگذار (چه تأثیر مثبت یا منفی) اطلاعات ذیقیمتی کسب
می کند. گویی استاد امداد پرده ای را از مقابل چشمان خواننده کنار می زند و او را با واقعیت تلخ روزگاری که چندان هم از آن نگذشته است آشنا می کند.
معلوم است که هدف نهایی مؤلف کتاب تاریخ معاصر است، اما در داستان پهناوری چون فارس که به خاطر هم مرز بودن با خلیج فارس مورد هجوم و تاخت و تاز بیگانگان طماع بود، حکایت کسانی است که حب وطن ندارند و خود را به دامان آنها انداخته و دستشان را به خون مردم آلوده اند.
امروزه با دیدی که وسایل ارتباط جمعی به ما داده اند می توان به قضاوت درستی از افعال و کردار مردم، یا حتی دولتمردان رسید. ما به خوبی می توانیم سره را از ناسره تشخیص دهیم چون از چپ و راست هر رویدادی تفسیر می شود، اما در این صد و اندی سال
 مردم باید چگونه به راه صواب قدم می گذاشته اند در صورتی که آنها راهنمایی نداشته اند. اگر واعظی درد وطن داشت مردم را نسبت به حوادث آگاه می کرد، یا بزرگان شهر در جلسات خود به نتایجی می رسیدند که مقرر می شد مردم را به هر وسیله که می توانند آگاه کنند.
در طول کتاب از نابودی و ظلمی می شنویم که بر آزادیخواهان می رود. هر کس که درست می اندیشد و وابسته به قدرتهای غربی مخصوصاً انگلستان نیست محکوم به فناست، آن هم با شنیع ترین تهمت ها و وابستگی ها.
استاد امداد در مقدمه خود می نویسد: در آغاز بر آن بودم که وقایع فارس را از سال 1300ه.ق که پایان وقایع نگاری در فارس نامه ناصری است تا انقراض قاجاریه بنگارم تا ذیلی بر آن کتاب مستطاب باشد. هنگام جمع آوری منابع و مدارک لازم متوجه شدم که خاطرات بعضی از رجال، گزارش های سفیران و جهانگردان خارجی که در سال های اخیر منتشر شده، اغلب شامل وقایعی است که در فارسنامه ذکری از آنها نرفته است و مؤلف فارسنامه دسترسی به آن کتابها نداشته است. بر آن شدم که وقایع فارس را از چگونگی تشکیل دولت قاجاریه تا بر افتادن آن دولت، به رشته تحریر درآورم. به این ترتیب که آنچه در فارسنامه آمده به اختصار و آنچه نیامده، به تفصیل ذکر کنم.»
استاد امداد در این راه به حق داد سخن گفته اند. ممکن است کسانی که به تاریخ علاقمندند غرق شدن قلم ایشان را در تاریخ قاجاریه، مخصوصاً در جاهایی که چندان ارتباطی با فارس در میان نیست نپسندند که می توان به این فصول اشاره کرد: پیشینه ایل قاجار، وقایع بعد از کشته شدن آقا محمدخان، وقایع اصفهان بعد از مرگ فتحعلی شاه،
 سلطنت ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه و سلطنت محمدعلی شاه.
نگارنده فکر می کند نه اینکه این فصول لازم نباشد اما بایستی بیشتر به فارس بپردازیم. در حقیقت ما با تاریخ ایران روبروییم نه فقط فارس تنها، اما این مهم در اکثر قریب به اتفاق فصول دیگر نمود عینی دارد و ما به خوبی از اوضاع و احوال فارسیان و رجال مشهور فارسی در زیر ساخت تاریخ این استان پهناور آگاهی پیدا می کنیم که جای تشکر و امتنان دارد؛ چرا که پرده های بی شماری از مقابل دیدگان خواننده کنار
می رود. خلق و خو و شخصیت و منش سیاسی رجال فارسی دوره قاجار به خوبی نموده می شود. مخصوصاً در خدمت و خیانت آنان این خود بزرگترین انگیزه و خدمت استاد امداد بوده است. از فصول جالب کتاب مطالب و اطلاعات راجع به فرقه بهائیه و فراز و نشیب عشایر فارس و رشادت های لطفعلی خان زند است. اگر مؤلف کتاب می خواست مو به مو به تاریخ فارس بپردازد باید کتابی را در سه جلد تدارک می دید با سه برابر صفحه های این کتاب، در هر صورت کتاب فوق العاده مؤثر است. استاد امداد رنج فراوانی را به پای آن برده است. خواندن این کتاب تکلیفی برای هر فرد فارسی است تا گذشته خود را به خوبی بشناسند و بداند که هیچگاه این سرزمین از «مرد» به مفهوم عالی کلمه خالی نبوده است. آنچنانکه زنان نیز چند بار با خیزش های خود حکومتیان را به انفعال وا می داشته اند.از دیگر امتیازهای فراوان کتاب، یکی هم چاپ عکسهای منحصر به فرد است که مؤلف محترم یا خود داشته یا از دیگران به عاریه گرفته که این خود بر غنای کتاب افزوده است.با آرزوی سلامتی و نشاط برای استاد امداد و تداوم خدمات فرهنگی ایشان به این سرزمین پاک و مردخیز و داریوش نویدگویی که عشق او به فارس و فارسیان زبانزد است.


مکتب های داستان نویسی در ایران
نوشته: قهرمان شیری
نشر چشمه- 344 صفحه - 5500 تومان

تاکنون در مورد داستان نویسی کتابهای متعددی تألیف شده که بعضی از آنها فقط به قصد آموزش به بازار عرضه شده است و می توان چند کتاب از نشر مرکز را نام برد با عناوین شیوۀ تحلیل رمان نوشتۀ جان پِک، واقعیت نویسنده نوشتۀ ماریو بارگاس یوسا، عناصر داستان نوشتۀ رابرت اسکولز، رمانس نوشتۀ جیلین بیر، مبانی داستان کوتاه نوشتۀ مصطفی مستور، داستان کوتاه نوشتۀ یان رید، درام نوشتۀ س.و.داوسن، پیدایش رمان فارسی اثر عبدالعلی دست غیب (انتشارات نوید شیراز)، در باب داستان نوشتۀ ریچارد کرنی (نشر ققنوس)، روایت داستان و تئوری های پایه ای داستان نویسی اثر محمود فلکی (نشر بازتاب نگار)، هنر رمان نوشتۀ میلان کوندرا (نشر گفتار)، جنبه های رمان نوشتۀ ادوارد مورگان فوستر (نشر نگاه)، حاصل عمر نوشتۀ سامرست موام (نشر کتاب جیبی)،
هنر داستان نویسی اثر ابراهیم یونسی، درسهایی درباره داستان نویسی نوشتۀ لئونارد بیشاب و...
اخیراً نشر چشمه همتی چشمگیر درباره چاپ کتابهای مربوط به داستان نویسی از خود نشان داده است که می توان از کتاب پرارزش صد سال داستان نویسی و فرهنگ داستان نویسان ایران از محقق و پژوهشگر صمیمی و خستگی ناپذیر، حسن میر عابدینی
 نام برد و اما تازه ترین اثر «مکتب های داستان نویسی در ایران» می باشد که نویسنده آن از دیدی کاملاً مردمی به قضیه داستان نویسی و نویسندگان ایرانی نگریسته است. قهرمان شیری درپیش درآمد می نویسد: «در تکوین سبک یک نویسنده، علاوه بر انگیزه ها و انگیزش های فردی و درونی، شمار زیادی از محرکهای مرتبط با محیط اجتماعی و محیط جغرافیایی همواره اثر گذار بوده است. حتی عاملیت انگیزش های درونی نیز در اغلب اوقات می تواند به سادگی قائم به قدرت مؤثرهای بیرونی باشد. اگر استخوان بندی یک اثر ادبی - به خصوص از نوع روایتی آن - از چهار ستون سوژه گزینی، ساخت زبانی، جهان نگری و پرداخت هنری تشکیل شده باشد عمده ترین مواد اولیه این شالوده، از طریق مجموعه ای از عوامل دیگر حاصل می شود که همگی به خاستگاه اقلیمی نویسنده مربوط می شوند، یعنی عواملی چون محیط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، تاریخی و محیط طبیعی...»
می توان چنین استنباط کرد که مؤلف کتاب با برنامه ای که خود بدان اعتقاد دارد با موضوع داستان نویسی و نویسندگان این مرز و بوم روبرو شده است. معلوم است که محقق عزیز درد مردم را دارد و به نویسنده هایی که از مردم می نویسند و دردهای طاقت سوز آنان را منتشر می کنند، التفات بیشتری نشان می دهد و حق هم همین است. در نتیجه اسامی بسیاری از نویسندگان که در فضای مدرن[نوین] و پست مدرن [پسانوگرا] تنفس می کنند و بعضی از آنها به شهرت چشمگیری دست یافته اند در کتاب وجود ندارد. البته نیت نویسنده برپایه اصولی است که در سطور بالا آمده است.
قهرمان شیری مجبور است که حوزه جغرافیایی ایران را مرزبندی کند و سبک و مکتب هر کدام را با نویسندگان شاخص آن یک به یک بشمارد.
سبک/ مکتب آذربایجان: غلامحسین ساعدی، صمد بهرنگی، رضا براهنی
سبک/ مکتب خراسان: محمود کیانوش، محمود دولت آبادی
سبک/ مکتب اصفهان: بهرام صادقی، هوشنگ گلشیری
سبک/ مکتب جنوب: احمد محمود، امین فقیری، نسیم خاکسار
سبک/ مکتب شمال: نادر ابراهیمی، ابراهیم رهبر، مجید دانش آراسته
سبک/ مکتب غرب: علی اشرف درویشیان، منصور یاقوتی، علی محمد افغانی
سبک/ مکتب مرکز: جمال میر صادقی، اسماعیل فصیح، تقی مدرسی.
مؤلف کتاب در باورهای خود نسبت به نویسندگان بالا به جمع بندی جالبی دست پیدا کرده است.
او اعتقاد دارد، علاوه بر نبوغ فردی که ژنی هر نویسنده است عوامل بیرونی نیز در خلق اثر او دخالت مستقیم دارند. یعنی اینکه یک نویسنده مردمی برای نوشتن
نمی تواند در برج عاج خویش بنشیند و از مردم بنویسد. طبیعی است که خلق چنین اثری از چنان نویسنده ای راه به ذهنیات نویسنده می برد و در نهایت وقتی نویسنده تجربیات پیشین خود را از جامعه اش نوشت به خاطر بریدن و دور بودن از پیرامون خویش به راه حدیث نفس در می غلتد. تجربه های مردمی جایش را به تجربه های کاملاً خصوصی می دهد.
قهرمان شیری در پیش درآمد کتاب می نویسد:
«شاخص هایی که تأثیر عامل های بیرونی بر سبک براساس آنها سنجیده
می شوند با زیرمجموعه های خاصی که دارند در کل عبارتند از: محیط، مردم، فرهنگ و معیشت.
محیط: جغرافیای طبیعی، تحولات اجتماعی/ سیاسی
مردم: خانواده- عموم مردم
فرهنگ: زبان / گویش- عرف و عادات و معتقدات- محافل فکری/ ادبی/ هنری/ پیشینه قومی/ تاریخی
اقتصاد: شغل و حرفه/ خاستگاه طبقاتی/ وضعیت معیشتی مردم
مؤلف کتاب تنها درباره نویسندگانی داد سخن داده است که شرایط بالا را در کارشان به فعل درآورده اند. او سپس در فصلهای مختلف به ترتیب به مکتب اصفهان، مکتب داستان نویسی جنوب، خراسان، کرمانشاه و آذربایجان پرداخته است.
در مکتب آذربایجان نقش زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی بسیار ارزنده و راهگشا نشان داده شده است حتی نقل قولی آورده که غلامحسین ساعدی قبل از گابریل گارسیا مارکز به ذات رئالیسم جادوئی نزدیک شده بوده که پربیراه نیست، چون از لحاظ زمانی کتابهایی چون ترس و لرز و عزاداران بَیَل و چوب به دستهای ورزیل قبل از صد سال تنهایی مارکز چاپ شده بوده.
در مکتب اصفهان گلشیری را ادامه دهنده راه بهرام صادقی شمرده و برای بهرام صادقی به حق اهمیت خاصی در داستان نویسی ایران قایل شده است.
مؤلف کتاب، ابراهیم گلستان را تأثیرگذارترین نویسنده مکتب جنوب دانسته است؛ چرا که گلستان به خاطر حضور کاریش در خوزستان محیط بیشتر داستانهایش را فضای کارگری و تف زده آنجا قرار داده است. کار درخشان گلستان که آمیزه ای از نثر مفخم پارسی و سبک فاکنر و همینگوی بود، نویسندگان مکتب جنوب را به دنبال خویش کشاند.
قهرمان شیری می نویسد: منظور از جنوب اقلیمی است به وسعت استانهای فارس، خوزستان، بوشهر، هرمزگان یعنی تمام حاشیۀ خلیج فارس و دریای عمان و نیز شاهراه ورودی آن به مرکز کشور که شیراز باشد.
*مجاورت جغرافیایی و مرکزیت شیراز در مسایل فرهنگی، هنری و حتی سیاسی در گذشته و حال و پیشرفت های اجتماعی آن، که اغلب هنرمندان جنوب، صادق چوبک (1377-1295)، احمد محمود (1381-1310)، منیرو روانی پور، منوچهر آتشی و.... مدتی از عمر خود را برای تحصیل یا کار در آن جا گذرانیده اند، باعث شده است که از طریق همان ارتباط های معمول اجتماعی و اقتصادی، تأثیرات متقابل فرهنگی نیز خود به خود وارد عرصه شود و فرهنگ و هنر خوزستان و بوشهر و بندرعباس و شیراز را تا حدود بسیاری به درآمیختگی با یکدیگر سوق دهد.
پیشینه این کتاب به سه داستان نویس صاحب نام در میان داستان نویسان نسل اول باز می گردد؛ صادق چوبک، سیمین دانشور (1300) و ابراهیم گلستان (1301).
سپس مؤلف با آوردن نمونه هایی از این سه نویسنده و تأثیرات اقلیمی آنها بر دیگر نویسندگان، به احمد محمود با عنوان یکی از شاخص ترین نویسندگان اجتماعی، سیاسی نوین جنوب می پردازد و در این میان برداشت هایی از کتابهای امین فقیری، احمد آقائی، ناصر تقوائی، نسیم خاکسار، بهرام حیدری، عدنان غریفی و محمدرضا صفدری را می آورد.
در مکتب خراسان بیشترین صفحات به محمود دولت آبادی اختصاص داده شده است. در مکتب غرب به درویشیان و یاقوتی پرداخت شده است و آنها را نویسندگانی
می داند که کاملاً به ایدئولوژی چپ وابسته اند. مؤلف معتقد است روراستی و دفاع از طبقات محروم جامعه در هیچ اقلیم دیگر ایران چون نویسندگان غرب متجلی نشده است.
بیشترین صفحات کتاب یعنی 67 صفحه به مکتب جنوب اختصاص داده شده، پس از آن به ترتیب مکتب خراسان (62)، مکتب آذربایجان (48)، مکتب اصفهان (45) و مکتب غرب (26). مؤلف کتاب برای تدوین و نگارش کتاب سالها زحمت کشیده است. معلوم است نام کتابهایی که برای نمونه می آورد همگی را خوانده و با وسواس خاصی یادداشت برداری نموده است. توفیق ایشان را برای نگارش کتابهای
 بی شمار خواهانیم.

صفحه 7--13 اذر 87

 

سرنوشت تقویم
«راهنمای نجوم، جغرافیا، تاریخ و تقویم نگاری ایرانی – اسلامی»
نویسنده: نجمه موسوی
انتشارات تحسین- بهار 1387- قیمت
 2000 تومان

خانم موسوی در ابتدای شروع پژوهش سعی بر آن داشته تا پاسخی مستدل و علمي برای سؤالات خود و علاقمندان به نجوم و تقویم و... بیابد که نتیجه این پژوهشها، کتابی شد با نام «سرنوشت تقویم». در این کتاب به مواردی پرکاربرد از علم تقویم نگاری با زبان ساده و قابل فهم پرداخته شده است که در زیر به ذکر چکیده ای از مطالب این کتاب مي پردازیم.
چکیده مطالب
سرسری برپا نگشته است این بنای باشکوه
هان و هان تا خود مپنداری مر آن را سرسری
آسمان تا بنگری ملک است و آفاق است و نفس
حیف باشد گر بر این آفاق و انفس ننگری
مردم چشم تو زین آفاق و انفس بگذرد
خود تو مردم شو کزین آفاق و انفس بگذری
تقویم، نظام نامگذاری بازه های زمانی، به خصوص روزهاست که جهت ثبت وقایع گذشته و پیش بینی زمان حوادث آینده و همچنین تنظیم قرارها و برنامه ریزی امور کاربرد دارد.
در فصل اول تاریخچه ای از تقویم بیان گردیده و در فصل دوم به این مطالب اشاره شده است:
1 - در دورۀ هخامنشیان گاهشماری شمسی – قمری بابلی با مبدأ جلوس پادشاهان سلسلۀ مذکور در ایران رواج داشته است.
2 - اسکندر پس از شکست هخامنشیان گاهشماری شمسی – قمری مقدونی را در ایران رواج داد و اشکانیان نیز همین تقویم را با مبدأ سلوکی و نیز با مبدأیی که از تأسیس سلسلۀ خود به وجود آورده بودند به کار مي بردند و در مشرق ایران تقویم زرتشتی با مبدأ اشکانی به کار مي رفت.
3 - در اوایل دوره ساسانیان تقویم زرتشتی را به کار مي گرفتند که خود به شاخه های متعددی از قبیل: وهیژکی، عرفی و یا خراجی و... تقسیم مي شد که البته در این کتاب به این شاخه ها به صورت گسترده اشاره نشده است.
4 - تقویم چینی (ایغوری) یا ترکی به وسیله مغولان وارد ایران شد که جدول دوازده حیوانی آن برای افراد مشتاق به طالع بینی هنوز هم کاربردهایی دارد.
5 - دوگاهشماری مورد توجه در دورۀ اسلامی، گاهشماری «یزدگردی» و «فارسیه» بود که به علت عدم برقراری کبیسه و مشکلاتی که در جمع آوری خراج و مالیات سالانه ایجاد مي کرد، تلاش هایی برای بازگردانیدن نوروز به روشی که در دورۀ ساسانیان قرار داشت به عمل آمد که به وجود آمدن تقویم جلالی احتمالاً یکی از همین تلاش هاست.
اطلاعاتی نیز در مورد تقویم هایی مانند عبری، رومی، سنگسری، دایره البروج و... با ذکر نام و مبدأ آنها بیان شده است.
در تهیه و تدوین فصل سوم کتاب حاضر با در نظر گرفتن مبدأ زمان های مختلف، چهار مبنای متداول زمانی در نظر گرفته شده است:
1 -سال هجری – شمسی: مبدأ آن سال هجرت پیامبر اکرم (ص) از مکه به مدینه مي باشد و طول زمان آن با گردش زمین به دور خورشید محاسبه و تدوین گردیده است.
2 -سال هجری- قمری: مبدأ آن نیز هجرت پیامبراکرم (ص) مي باشد اما طول زمان با گردش ماه به دور زمین محاسبه و تدوین گردیده است.
3 -سال میلادی: مبدأ آن میلاد حضرت مسیح (ع) مي باشد که چون جنبۀ بین المللی دارد و وسیله ارتباط ایران با دنیای غرب و سایر کشورها است در کلیۀ تقویم های سالانه ثبت مي گردد.
4 -سال شاهنشاهی: مبدأ آن تاجگذاری کوروش و پایان آن سلطنت محمدرضا پهلوی است. این تقویم به ظاهر در برگیرندۀ بیش از 2530 سال از تاریخ ایران است، اما در عمل در سال 1350 آغاز و در سال 1357 به پایان رسید که در این دوران آثاری در زمینه های مختلف نوشته شده و این تاریخ را به کار گرفته اند.
بنابراین جهت تطبیق تاریخ های فوق، لازم است که نسبت به ساختار شمارش، تعداد و طول ماهها، طول سالها و روش محاسبه سالهای کبیسه در هر کدام از این تقویم ها شناخت کافی داشته باشیم و این موضوع در فصل چهارم با ذکر فرمول و راهنما بیان شده است.
با توجه به اهمیت دانستن این موارد در نظام اداری ما مانند دفاتر ثبت اسناد و اداره ثبت احوال و مراکز آموزشی مانند دانشگاه ها و مدارس و... در این کتاب، علاوه بر شرح تفصیلی سال نماهای مذکور، به بررسی تاریخچه و نظام های گاهشماری باستانی ایران ضمن اشاره ای مختصر به گاهشمارهای مشهور و رایج دنیا، پرداخته شده است.
در فصل پنجم راههای ساده، عملی و پرکاربرد تعیین قبله بیان شده است و در فصل ششم تاریخچه ای از زندگی آقا
سید علی اکبر (حسینی) کربالی بیان شده است. در پایان منابعی که در تدوین این کتاب مورد استفاده قرار گرفته جهت کسب اطلاعات بیشتر بیان شده است.

تحلیل، طنز را تحلیل می بَرَد
هاینریش بُل (1985-1917)
نقد از: عبدالرحمن مجاهد نقی

سال 1353 بود یا 1354، خانم جوان و مجرد آن روزها (که اینک صاحب چند نوه است) و میزان علاقۀ من، نوجوان آن ایام را به مطالعه می دانست، از لابلای کتابهایی که در یک گوشۀ اتاق کپه شده بودند، یکی را بیرون کشید وگفت: «این هدیۀ تو بابت علاقه ای که به مطالعه داری، کتاب خیلی خوبی است». این هدیه، که چند سال باید می گذشت تا به ارزش و اهمیت آن پی می بردم، اثری بود از برندۀ جایزه ادبی نوبل سال 1972، نویسندۀ آلمانی، هاینریش بُل (Heinrich Boll) با نام «عقاید یک دلقک» با ترجمۀ عالی شریف لنکرانی که چاپ دوم آن در سال 1353 در قوارۀ معروف کتابهای «شرکت سهامی کتابهای جیبی» منتشر شده بود. کتابی که در طول این سی و سه سال، لااقل پنج بار و هر بار با لذت فراوان و کشف چیزی تازه خوانده ام.
و آخرین مرتبه، پس از مطالعۀ «کافه پیانو»ی فرهاد جعفری و تأیید مشتاقانۀ او در خلال سطور این رمان از «عقاید یک دلقک» و ترجمۀ عالی لنکرانی.
نمی توان از هاینریش بُل گفت و از دو اثر ارزندۀ دیگر او یاد نکرد:
«سیمای زنی در میان جمع» با ترجمۀ مرتضی کلانتریان و «آبروی از دست رفتۀ کاترینا بلوم».
آثار «بُل» علاوه بر جنبه های انسانگرایانه، عدالت خواه و ضد جنگ آنها، تأیید یک جمله دربارۀ طنز است که:
«هرگونه تحلیل، طنز خوب را تحلیل می برد».
و به راستی این چنین است، طنز خوب همیشه لبخندی در تأیید مطالب، آشکار و نهان بر لبهایت می نشاند، تو را به اعجاب و تحسین از اعماق قلب وامی دارد، چیزی را در تو بیدار می سازد، ذهنت را روشن می کند... اما هیچگاه نمی توانی به تحلیل طنز، آن چنان که شایستۀ آن است و آن گونه که تو می خواهی بنشینی، می توانی حاصل ساعت ها تفکر و تحلیل را بر روی کاغذ بیاوری و بنویسی، اما در نهایت درمی یابی که به هیچ وجه حق مطلب را ادا نکرده ای.
بهترین تحلیل یک طنز عالی، همان تحلیل و تأییدی است که در هنگام مطالعه در ذهن و قلب تو می گذرد همان لبخندهای تأییدآمیز تلخ و شیرین توست، همان و بس. نمونه های این طنزی که از پشتوانۀ فکری عمیقی سود می برد زیادند. مثل «طبل حلبی» اثر نویسندۀ هم میهن بُل، یعنی گونترگراس، مثل آثار نویسندۀ آمریکایی اُستر، یا آثار رومن گاری و...
و صد البته آنچه می تواند ارزش ساختاری اثر را نشان دهد و یا عمیقاً از این ارزش بکاهد، ترجمۀ این آثار است. هر چند بسیاری از رموز و دقایق و ظرایف زبان اصلی در بهترین ترجمه ها هم لطمه می بینند، به هیچ وجه نمی توان از ترجمه های خوب آثار بُل به زبان فارسی گذشت و در این میان ترجمۀ شریف لنکرانی جایگاه ویژۀ خود را دارا می باشد.
از دیگر نکات مهمی که در مطالعۀ این میراث های عظیم انسانی مؤثر می باشند، احاطۀ نسبی خواننده نسبت به تاریخ سیاسی، اجتماعی،  اقتصادی و... دوره ای است که رمان یا اثر ادبی و هنری به آن پرداخته است. نویسندگان انسانگرایی چون بل، گراس، تیم اووه و دیگر نویسندگان آلمانی نمایندگان وجدان عمومی و جوامع انسانی می باشند، (و نه تنها نمایندگان وجدان حقیقی ملت آلمان پس از جنگ دوم جهانی)، آثار این نویسندگان به مثابه تلنگری هستند به وجدان عمومی که تاریک اندیشی های بسیاری از هم میهنان خود را برجسته می نمایند و با تکانه های وجدانی و عاطفی بر خواننده او را به راهی روشن رهنمون می سازند: «پرهیز از تکرار خطاها». اعتقاد به پرهیز از تحلیل یک طنز خوب، نباید ما را از یادآوری نحوه های متنوع روایت هاینریش بل در سه اثر یاد شده (عقاید یک دلقک، سیمای زنی در میان جمع، آبروی از دست رفته...) غافل سازد، تنوعی که با شخصیت پردازی های منحصر به فرد نویسنده، از برجستگی های آثار او به شمار می آیند.
مطالعۀ چنین آثاری، که در شناخت مشخصات ذاتی یک طنز گیرا و خوب مؤثرند، می تواند نه تنها راهگشای نویسندگان داستان و رمان که آفرینندگان سایر آثار هنری هم باشد.

نقدی بر کتاب بیوَتن [بی وطن]
ریشه های مذهبی
نقد از: مرتضی اکبرپور
نام کتاب: بیوتن
نویسنده: رضا امیرخانی
انتشارات: نشر علم- 480 صفحه
رضا امیرخانی با نوشتن رمان «من او» خود را به عنوان روایتگر صادق خانواده های اصیل تهرانی به خوانندگان شناسانده است. خانواده هایی که دغدغه های مذهبی در آنها نمود جدی دارد. در رمان بی وطن (بی وتن، بیوتن) مي توان شباهت هایی بین متن امیرخانی و جلال آل احمد نیز شاهد بود. امیرخانی جامعۀ معاصری که در آن زندگی مي کند و زندگی هم نسلان خود را به نقد مي کشد.
در جایی از داستان به نقل از کندی یکی از رؤسای جمهور آمریکا آورده است: نپرسید که کشورتان برای شما چه کار کرده، بگویید که شما برای کشورتان چه کار کرده اید.
داستان «بیوتن» در آمریکا مي گذرد و ارمیا قهرمان داستان همچون هر کسی که اول بار قدم به سرزمینی ناآشنا مي گذارد، به کند و کاو در محیط اطراف و خودش مي پردازد. ارمیا جوان امروزی است که دینداری را در دنیای نوین تجربه مي کند. خواننده ایرانی که امروز بیش از هر زمان سروکارش با مذهب افتاده، خیلی زود داستان را با واقعیات زندگی روزمره منطبق مي کند و لذت مي برد. امیرخانی دغدغه های مذهبی و سرگذشت و سرنوشت جامعۀ مذهبی در دنیای اقتصاد زده را برای نوشتن انتخاب مي کند.
بیوتن (بی وطن) یک رمان مذهبی است. رمانی که قهرمان آن در پی پیدا کردن پاسخ برای پرسش های امروزی هم نسلان خود است. رضا امیرخانی از نویسندگان نسل دوم ادبیات و داستان متعهد است. او تا به امروز توانسته است با رمان ها و مجموعه داستان خود روندی بسازد که حداقل بین نویسندگان متعهد انقلابی متعهد است.
تیراژ بالای کتاب های او و دور شدن از مواجهه های مرسوم میان نویسندگان متعهد و غیرمتعهد باعث شده است تا حالت میانه رویی را داشته باشد. از سویی دیگر آثار داستانی او به دلیل برخی روشهای خاص و استفاده از تجربه های خلاقانه، نظر جمع کثیری از مخاطبان ادبیات جدی در ایران را به خود معطوف داشته است. امیرخانی متولد 1352 است و تحصیلات دانشگاهی خود را با مدرک مهندسی به پایان برده است.
امیرخانی نوشتن را از همان سالهای جوانی آغاز و در کنار داستان نویسی به فعالیت های ادبی نیز مشغول بوده است. نخستین کتاب او به نام «ارمیا» در سال 1374 و توسط نشر سمباد منتشر مي شد. کتاب بعدی امیرخانی مجموعه داستان «ناصر ارمنی» بود که به سال 1378 توسط انتشارات نیستان منتشر شد. رمان سوم وی، رمان «من او» در سال 1378 و توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد. این رمان ماجرای چند نسل از خانواده ای تهرانی را از روزهای دور تا انقلاب روایت مي کند. چهارمین کتاب امیرخانی داستان بلند «از به» است که روایت خلبانی است که دیگر اجازه پرواز ندارد. «از به» در سال 1380 توسط انتشارات نیستان چاپ شد.
از کتابهای دیگر امیرخانی مي توان به «سفر سیستان، ده روز با ره بر» که غیرداستانی است و به مشاهدات و دیده های وی از سفر رهبری به استان سیستان و بلوچستان مي باشد،  اشاره کرد. «نشست نشا» اثری تحقیقی از این نویسنده، درباره فرار مغزها است و کتاب «بیوتن» شرح حضور یک جانباز جنگی است. سفری که بر اثر عشقی عجیب انجام شده و وی را به نیویورک مي کشاند.

 

صفحه 7--13شهریور87



مسافری که باستارۀ شمال آمد
 ژرژ سیمنون/ ترجمۀ کاوه میرعباسی
سیروس کشتکار

مسافری که با ستارۀ شمال آمد از آن لحاظ قابل توجه و ارزشمند است که اولین رمان از مجموعۀ
رمان های کارآگاهی وی است که پلیسی پاریسی به نام ژول مگره قهرمان آن است. شاید وقتی که در سال 1931 این اثر چاپ شد حتی خود ژرژ سیمنون هم فکر نمی کرد که بعدها مگره در زمرۀ
معروف ترین کارآگاهان قرار گیرد و حتی در بسیاری از نظرخواهی ها با شرلوک هولمز برابری کند. یکی از دلایلی که مگره این همه محبوب شد بی شک خست نشان ندادن نویسنده در توصیف زندگی این شخص است.
ما نه تنها از کوچکترین رفتار و خلق و خوی مگره خبردار می شویم بلکه بعدها کار به جایی رسید که سیمنون کتابی چاپ کرد که در آن خاطرات مگره را باز گفته بود و رمان از زبان خود مگره بود. ما از
تک تک لحظات این کارآگاه خبر داریم. هم تاریخچه اش را می دانیم و هم از ازدواجش و... خبردار هستیم و تمام اینها ما را هر چه بیشتر به وی نزدیک می کند.
در این رمان که به عنوان قدم اول و یکی از قدمهای محکم و حرفه ای در کارنامۀ سیمنون به حساب
 می آید ما با موضوعی جالب و در عین حال تحسین برانگیز روبرو می شویم.
از همان لحظه های اول با فرد مورد تعقیب روبرو شده و سپس با مگره همراه می شویم که چندین شب نمی خوابد تا بالاخره قاتل را به دام می اندازد و پرده از رازهای بسیاری برمی دارد. شخصیت ها همه در نوع خود به طرز بسیار صحیحی به تصویر کشیده شده اند و اعمالی که از آنان سر می زند هر چه بیشتر ما را درگیر قتلی که در قطار اتفاق افتاده، می کند.
سیمنون از تمام نیرویش برای جذابیت رمان استفاده می کند و تا آنجا پیش می رود که مگره هدف تیراندازی قرار می گیرد و با شانس زیاد از مهلکه نجات پیدا می کند در حالی که دوست پلیس اش که سالها با وی همکار بوده است به قتل می رسد و قتل وی خوانندگان را شوکه و متأثر می کند.
ما در طول رمان با چند قتل مختلف روبرو می شویم که خوانندگان را سخت به خود مشغول می کند. قتل هایی
بی رحمانه که خبر از قاتل هایی حرفه ای می دهند و درست در لحظاتی که گمان می کنیم قاتل ها را می شناسیم می بینیم که این گونه نبوده است و در پایان می فهمیم که با چند قاتل روبرو بوده ایم. قاتل هایی که هر یک نقش خود را به خوبی ایفا کرده اند ولی در نهایت مگره توانسته تمامشان را به دام بیندازد.
در همین رمان ما با نوع تفکر و هستی شناسی سیمنون روبرو می شویم و در واقع می توانیم به این رمان با این چشم نگاه کنیم که به عنوان نوعی پایه برای بقیه آثار پلیسی مگره است.
پایه هایی ثابت که در بسیاری از آثار سیمنون مشهودند و نویسنده هر بار با جذابیتی وصف ناشدنی از آنان استفاده کرده است.
فی المثل می توان به شخصیت سازی بسیار محکم و قابل قبول سیمنون اشاره کرد. شخصیت هایی که زیاد نیستند و همگی ما را به خود مشغول می کنند. درگیری و تعقیب و گریز همیشگی بین قاتل و کارآگاه که به شدت در آثار سیمنون مشخص است رابطه عاطفی و دوستانه کمی که در پایان بین مگره و قاتلان اتفاق می افتد یکی دیگر از این مشخصات است.
تلاش بی وقفه و همذات پنداری بسیار زیاد با مگره یکی دیگر از این پایه هاست. هم چنین فضاسازی های بدیع نیز یکی از عوامل قوت آثار سیمنون می باشد.در واقع در رمان های سیمنون بازشکافتن هوشمندانۀ روان انسانها به شدت به چشم می آید. نقبی که سیمنون به لایه های زیرین شخصیت هایش می زند راه به تراژدی هستی انسانی می برد.چیزی که در آثار سیمنون جلب توجه می کند و تحسین ما را برمی انگیزد این است که سیمنون از هرگونه اظهار نظر اخلاقی و ارزشی خودداری می کند و تنها به مشکلات و مسائل بسنده می کند و یافتن پاسخ و در واقع قضاوت را به خوانندگان آثارش وا می گذارد.
    شخصیت های سیمنون شخصیت هایی تنها، رها شده و ناامید هستند که در دنیایی گرفتار شده اند که هیچ راه نجاتی برای آنان وجود ندارد و خود را درگیر پوچی و نابودی می بینند. شخصیت هایی که فاقد هوشیاری و روشن بینی هستند. در واقع شخصیت های سیمنون فاقد ارزشهای متعالی و دوست داشتنی هستند و از این روست که در آثار وی از بلندپروازی و یا اندیشه ای متعالی نشانی نمی یابیم. بسیاری معتقدند یکی از دلایل محبوب بودن آثار سیمنون توصیف دقیق از شخصیت ها بدون هیچ اغراق یا دخالت نویسنده می باشد. سیمنون تنها در نقش یک داور بی طرف است.
سمینون بارها گفته است که: «من کمیسر مگره نیستم» و در واقع به نظر بسیاری مگره برگرفته شده از شخصیت پدر نویسنده- دزیره سیمنون- می باشد که ژرژ نزدیکی روحی و عاطفی عمیقی با وی داشته است.سیمنون یکی از نویسنده های منحصر به فرد زمان ما می باشد و در پایۀ بزرگترین نویسندگان پلیسی نویس
چون ریموند چندلر، دورنمارت و... قرار می گیرد. مگره از جمله کارآگاهانی می باشد که مانند پوآرو، هولمز و...
 هرگز از یاد خوانندگان و بینندگان نمی رود و تا همیشه در یادها خواهد ماند.
آثاری که سیمنون از خودش باقی گذاشته بسیار زیاد می باشند و با این همه تمامی این آثار کیفیتی بسیار عالی دارند. از آثار سیمنون سریالهای تلویزیونی و فیلم های سینمایی بسیار زیادی ساخته شده است. تعدد این فیلم ها بیشتر از صد می باشد و هر ساله باید منتظر باشیم که بر تعداد آنان افزوده شود. بسیاری سیمنون را نویسنده ای ماندگار دانسته و معتقدند که با گذر زمان لایه های زیرین نوشته های وی بهتر و عمیق تر مورد توجه قرار می گیرد.

 

کالوسه*
مجموعه داستان از: محمد اژدری

بعضی از مجموعه داستانها را نمی توان تک تک به قضاوت نشست. بلکه باید تمامی آنها را خواند و به نتایجی جامعه شناسانه رسید. خصوصیات چنین داستانهایی در وحله اول اتفاق افتادن آن داستانها در فضایی واحد است که این کتاب در فضا، حول روستای «مه سنبلی» می گردد. این روستا یکی از توابع مسجد سلیمان است و اهالی آن از هموطنان بختیاری هستند. دوم اینکه بیشتر داستانها از شخصیتهای مشترکی سود می برند و سوم، فضای بومی و جغرافیایی محیطی است که داستان در آن اتفاق می افتد. تمام اینها می تواند حسن باشد البته اگر نویسنده کار خودش را در مجموع، بازنگری کاملی نکرده باشد، خواننده به مواردی مشابه برمی خورد که بعضی اوقات حس می کند به شعورش توهین شده است به طور نمونه:
 توضیح چشمه «کالوسه» در پانویس داستانهای «آب- آب، کالوسه» و داستان «گرگ» و «ملخ» و «چاه- در صفحه 33 و صفحه 56 همین داستان» و «کالوسه، کاسه خون» و در صفحه 100 واژه نامه آمده است.
بعضی واژه ها مانند نان تیری و چند تای دیگر به صورت تکرار آمده اند البته نه با شدت کالوسه در صورتی که وقتی کتاب واژه نامه دارد، احتیاجی به زیرنویس نیست. نویسنده در این کتاب با یک تیر چند نشان را زده است. شدت علاقه او به موطنش کتاب را به صورت «مونوگرافی» ملایمی بیرون آورده و حتی پا را فراتر گذاشته در چند عکس هم خودش و هم سواد روستا را به خواننده نشان داده است که متأسفانه عکسها آنچنان واضح نیستند و درک درستی از روستا نصیب خواننده نمی شود. نثر کتاب یکدست نیست. در بعضی از آنها سادگی و ایجاز رعایت شده، اما در بعضی از آنها جمله هایی پر از توصیف و انشایی به چشم می خورد که خوشبختانه در داستانهایی نمود دارد که بیشتر به گزارش شبیه اند تا داستان. بعضی از جمله ها طولانی و نفس برند که البته تعدادشان کم است.«ماندنی که انگار آتش غیظ و عصبانیتش فروکش کرده بود همچنان سینه کش دیوار کاهگلی، چهار زانو بر زیلوی مندرس و تار و پود گسسته ای که آثار سوختگی آتش سیگار نیز در جای جای آن پیدا بود، نشسته و درتلاش بود تا بر رعشۀ دستانش چیره شود و سیگار را در چوب سیگار جرم گرفته اش بنشاند». در یکی دو جمله زمان از ماضی بعید به ماضی استمراری تبدیل شده و به یکدستی نثر لطمه زده است.«خاتون سگ را چخ کرد، سگ ایستاد و همانجا پارس می کرد»اما تا اینجا همه گله و ایراد بود. کتاب داستانهای زیبایی دارد. داستانهایی که نویسنده به عنوان دانای کل نه شعار داده و نه نتیجه گیری
کرده است. مثل داستان «چاه» و «گاو» که متأسفانه پایان بندی داستان گاو با عجله نوشته شده است و داستان «تک تکو» که یکی از بهترین داستانهای کتاب است. در این داستان محرومیت،  فقر و غمی سمج را در زیر پوست داستان می بینیم که موجز و زیبا و بدون شعار دادن نوشته شده است و بعد داستان زیبای «کالوسه، کالوسه کاسه خون» که در آن به مسئله آب که برای روستا واقعاً حیات است می پردازد که ما قبلاً در این مورد داستان «فونتامارا» نوشته ایگناتسیوسیلونه به ترجمه زیبای زنده یاد منوچهر آتشی و داستان اول کتاب دهکده پرملال «آب» را خوانده ایم. البته این داستان حلاوت خودش را دارد. درد مشترکی است که گریبانگیر تمام روستاهای جهان است. داستان اول «آب آب کالوسه» روایت سیاه زندگی در روستایی است که تمام شاهرگ حیاتشان به چشمه ای بستگی پیدا کرده است که آن چشمه هم آب ندارد و گاهی اوقات همه را ناامید برمی گرداند. داستان، بدبختی پشت بدبختی را تصویر می کند. خواننده هنوز نفس نکشیده است به سیاه روزی تازه ای در می غلطد و اوج سیاهی داستان پس از آن همه بدبختی.
«خاتون پشتش را به لوکه تکیه داد. زیور طناب را باز کرد. مشک غلتید و به نوک تیز چوب «لوکه» اصابت کرد. مشک سوراخ شد، زیور جیغ کشید، ماندنی از جایش پرید و به طرف لوکه دوید. سوراخ مشک را با دست گرفت و تشر زد بدو ظرف بیاور! زیور قابلمه ای آورد و آب را در آن خالی کرد. قابلمه پر نشد، زهرخندی بر لبان ماندنی ماسید. خاتون همان جا به پای «لوکه» تکیه داد و آرام می گریست.
در اینجا «می» زیادیست و باید گریست باشد.
گرگ، داستان خوبی است اما باید شاخ و برگ اضافی آن زده شود. حاشیه زیاد دارد حدیث نفسی است راجع به دلاوری نویسنده کتاب.
ملخ، گزارش صرف است. داستان نیست. فراز و فرودی ندارد. فاقد تعلیق و حادثه و گره است.چاه، مقاومت زیبای انسان را در مقابل طبیعت نشان
 می دهد. داستان زیبایی است با پایان بندی خوب. در گاو، نویسنده کمی به منطق اجتماعی بی مهری نشان می دهد. آیا می شود یک دزد اینگونه آشکار در روستایی زندگی کند و مردم هم به راحتی نسبت به او بی تفاوت باشند.همانطور که قبلاً نوشته شد تک تکو داستان بسیار خوبی است. و کالوسه، کالوسه خون نیز همین خاصیت را دارد. در مورد «آذرخش» نویسنده پس از گذشت سالها هنوز هم از گفتن واقعیات می ترسد. همین مسئله بر داستان عمق نداده است. داستان خصوصیات درام را ندارد. کنش و واکنش هم ضعیف اند.
 در صورتی که با این «پیرنگ» می توانست یکی از بهترین داستانهای کتاب باشد.حسن دیگر کتاب، شروع داستانهاست. تمامی زیبا و بدون نقص هستند. محمد اژدری درد را می شناسد و می تواند نویسنده مردمی بسیار خوبی باشد به شرط اینکه کارش را بیشتر جدی بگیرد و قبل از چاپ برای خواندن و نظر دادن به اهلش بسپارد تا کتاب آراسته تر از چاپ در آید.
* کالوسه: نام چشمه ای در روستای مه سنبلی، در وجه تسمیه آن گویند که چون در چشمه کالوسه به دلیل کمی آب، ناگزیر با کاسه آب آن را برمی داشتند و در ظرف می ریختند و این کار شبیه لیسیدن کف آن با کاسه می باشد در واقع کاسه لیسه بوده است که به مرور به «کالوسه» مشهور شد.

 

صفحه7--6شهریور 87



نگاهی کوتاه به:
دُن آرام
برگردان: احمد شاملو
نقد از: محمدرضا آل ابراهیم - استهبان 

دن آرام یکی از عظیم ترین رمان های جاودانۀ ادبیات جهان است که در قرن بیستم نوشته شده است. این شاهکار بزرگ مردم روس توسط میخائیل شولوخف به رشتۀ نگارش درآمده است.میخائیل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستای کروژلین از بخش قزاق نشین وشنسکایا دیده به جهان گشود. پدرش یک دهقان خرده مالک بود. در همان روستای خود دورۀ ابتدایی را به پایان برد و برای ادامۀ تحصیل به شهر رفت و وارد دبیرستان شد. اما جنگ داخلی آغاز گردید و وی ناگزیر در سال 1918 تحصیل را رها کرد و مشغول به کار شد. تا سال 1923 بارها پیشۀ خود را عوض کرد و در همین سال بود که نوشته هایش در مطبوعات به چاپ رسید. شولوخف با قلم توانایی که داشت آن چنان مناظری بدیع از زندگی و اخلاق انسانی به تصویر کشیده که تحسین جهانیان را برانگیخته است.شولوخف در سال 1922 به مسکو رفت و به گارد جوان پیوست. در سال 1924 به منطقۀ دن برگشت و تا پایان عمر در همان جا ماندگار شد. در روز 22 فوریه 1984 دیده از جهان فرو بست.نوشتن دُن آرام که بزرگترین اثر شولوخف است از سال 1928 تا 1940 به درازا کشید. عنوان رمان، نام سنتی رود دُن در ترانه های عامیانۀ قزاق های ناحیۀ دُن است.
شولوخف 23 ساله بود که نوشتن این کتاب را آغاز کرد. به همین خاطر با انتشار کتابهای یکم و دوم دُن آرام عده ای از جمله رودی مدودف وآلکساندر سولژنیتسین مدعی شدند که نویسندۀ واقعی این اثر نمی تواند جوان کم سن و سالی چون شولوخف باشد. آنها بر این باور بودند که نویسنده ای به نام «فدور کریوکف (1920-1870)» آفرینندۀ این کتاب است. پس از انجام مطالعات ادبی و تحلیل کامپیوتری آثار شولوخف و کریوکف، بی پایه بودن آن ادعاها ثابت شد. در سال 1987 که
 دست­نوشته های دو کتاب نخست این رمان پیدا شدند دیگر تردیدی باقی نماند که شولوخف خالق آنها بوده است.
«هنگامی که نخستین بخش از چهار قسمت رمان دن آرام در سال 1928 در دسترس قرار گرفت، بسیاری از منتقدان بی درنگ اظهارنظر کردند که شولوخف نویسندۀ اصلی آن نیست. این حملات در سال 1965 پس از آن که جایزه ادبی نوبل به شولوخف اهدا شد از سرگرفته شد.»(1)
   دن آرام از آن گونه آثار ادبی است که دارای شخصیت های حماسی است. حماسۀ   شولوخف، همانند «جنگ و صلح»
 لئون تولستوی، تلفیقی است از خصوصیات رمان های خانوادگی و تاریخی. شخصیت ها و رخدادهای آن زاییدۀ خلاقیت و اطلاعات دست اول نویسنده است.رمان دم آرام به لحاظ فراوانی شخصیت های رمان و توصیف عمیق زندگی و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادی که به وقایع انقلاب و جنگ های داخلی جلب شده اند تا اندازه ای همانند رمان «جنگ و صلح» تولستوی است. ماکسیم گورکی هم برای دن آرام ارزش بسیاری قایل بود. گورکی می گوید: «این رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوی می توان سنجید».وقایع این رمان پرحجم (1960 صفحه در 8 کتاب) در دو دهۀ اوایل قرن بیستم حادث می شود. 4 سال از آن اختصاص به جنگ جهانی اول دارد که از سال 1914 تا 1918 به درازا می کشد.این کتاب تصویری همه جانبه از زندگی قزاق های ناحیۀ دن در زمان صلح و سالهای سرنوشت ساز جنگ اول جهانی، انقلاب روسیه و یک جنگ داخلی تلخ است. نویسنده، حوادث رمان را عمدتاً بر محور تجسم خانوادۀ یک قزاق به نام «پانته له مه له خوف» متمرکز می سازد که پسر کوچکش «گریگوری» قهرمان نخست آن است.شخصیت اصلی داستان «گریگوری مه له خوف» که جنگاوری خستگی ناپذیر است در تمام رویدادهای بزرگ تاریخی شرکت می جوید. در جستجوی عدالت، گاهی با سرخ ها ارتباط برقرار می کند و گاهی به سراغ سفیدها می رود. در اواخر رمان به این نتیجه می رسد که اگر بلشویک ها و یا ژنرال های سفید از سرزمین محبوبش، دُن دست برمی داشتند روزگار به کام اهالی ناحیۀ دُن بسی شیرین تر می شد.«گریگوری مه له خوف» از آغاز تا پایان رمان حضوری گسترده دارد. از شخصیت های دیگر رمان می توان از «آکسینیا» نام برد که همچون معشوقش «گریگوری» زندگی پر از ماجرا، عشق، حادثه، شادی و شادمانی، اندوه و غصه، کامیابی و ناکامی دارد. تجربیات سیاسی و نظامی گریگوری با تمام اهمیتی که دارند در پس داستان عشق شورانگیز و غم انگیز وی رنگ می بازند. این نشان می دهد که شولوخف معتقد بوده است تقریباً هر عشق حقیقی به جدایی یا نابودی می انجامد.«گریگوری» همراه با «پیوترا» وارد جنگ می شوند تا از میهن خویش دفاع کنند. در رمان پس از این دو، شخصیت های زیاد دیگری به داستان می آیند و پس از آن که جنگ داخلی به منطقۀ دُن کشیده
می شود شخصیت های دیگری نیز ظاهر می شوند. قزاق ها که از کهنه دشمنان انقلاب اند مردمی خام و خشن تصویر می شوند، اما سربازانی شجاع و کشاورزانی خوب نیز هستند. خصومت سرخ و سفید با آرامش حماسی مشابهی بیان شده است.شخصیت های قزاق دُن آرام، انسانهای واقعی و تمام نما هستند که به لهجۀ تند محلی خویش سخن می گویند. توجه به لهجۀ محلی و اجزای شعر عامیانۀ قزاق ها، از خصوصیات بارز قصه پردازی خود شولوخف است.در رمان دُن آرام، بیش از 2000 مورد تشبیه ادبی به کار رفته که سه برابر تشبیه های به کار رفته در جنگ و صلح تولستوی است. همچنین بیش از 3000 واژه در وصف بیش از 100 رنگ و پرده رنگ مختلف به کار برده شده است از «سیاه» گرفته تا  «آبی روشن» که در مقایسه با دیگر توصیف گرهای رنگ، بیشتر به عنوان استعاره استفاده شده است.شولوخف نویسندۀ داستان های با پایان خوش نیست. شولوخف با تولستوی
 نزدیکی های بسیار دارد. وی در هنگام دریافت جایزه  نوبل خود در استکهلم دربارۀ مبارزۀ بشر در راه ترقی، چنین گفت: «در  چشم من، آوانگاردهای واقعی آن هنرمندانی هستند که در آثار خود محتوای نوین و ویژگی های بارز زمانۀ ما را آشکار می سازند...
من از آن واقع گرایی می گویم که با خود عقیدۀ نوسازی زندگی و دگرگون سازی آن در راه خیر بشریت را حمل می کند... این واقع گرایی بی همتاست از آن رو که بیانگر چنان جهان بینی است که نه نگرش مکاشفه آمیز محض و نه فرار از واقعیت را برنمی تابد، بلکه ما را به نبردی برای ترقی بشر می خواند تا بتوانیم به هدف هایی که دل میلیون ها نفر را گرم می دارد و به راه مبارزه شان نور می تاباند، دست یابیم.»(2)
این کتاب چهار جلدی در سالهای میانی دهۀ پنجاه توسط محمود اعتمادزاده (م. به آذین) ترجمه شده و توسط انتشارات نیل به چاپ رسیده بود و در سال 1356 به چاپ دوم رسید و اینک ترجمۀ احمد شاملو در دست است که بسیار زیبا و با نثری شعرگونه و دقتی بی نظیر آنرا به فارسی برگردانده است. افسوس که او دیگر نیست تا دسترنج خویش را ببیند.
خواندن دوبارۀ این کتاب و این بار با ترجمۀ احمد شاملو، منافاتی با لذتی که نسل ما از خواندن این رمان با ترجمۀ م به آذین برده، ندارد.شاملو خود گفته است: «از ترجمۀ به آذین راضی نیستم، اما دلیل اصلی این نیست. موضوع اصلی از این قرار است که زبان مردم در انشای نویسندگان دارد فراموش می شود. من خود اگر توان نوشتن رمان را داشتم حتماً این کار را می کردم، اما چون رمان نوشتن بلد نیستم دن آرام را بهانه قرار دادم». (نقل به مضمون)
درست است که شاملو برای برگردان دن آرام یک تنه وارد میدان شد، ولی نباید فراموش کرد که از مشورت و نظرخواهی و کمک خواستن از دیگران هم روی گردان نبود. نمونه اش را می توانیم از ایرج کابلی نام ببریم که بر زبان روسی تسلط کاملی داشت. کار مقابلۀ ترجمۀ شاملو از متن فرانسه را با متن روسی آن برعهده داشت. از دیگر کسانی که یاور شاملو در ترجمۀ این اثر سترگ بودند غیر از  آیدا باید از خانم هنگامۀ شهریاری نام برد که کار ویراستاری و نگارش کتاب را بر عهده داشت.
شاملو تقریباً از سال 1366 کار ترجمۀ دن آرام را شروع کرد و نزدیک به 10 سال بر روی ترجمۀ این اثر وقت صرف کرده است. در سال 1377 مجوز چاپ گرفت و تا سال 1385 توسط انتشارات مازیار تهران به چاپ سوم رسیده است.
شاملو برای ترجمۀ این اثر همچون سایر ترجمه هایش روشی آزاد برگزیده و در عین وفاداری به متن اصلی با زبانی عامیانه و پر از واژگان کوچه و بازار به برگردان آن همت گماشته است.شاملو بر پیشانی کتاب می نویسد:«از اول قرار به ترجمۀ لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسیله ای رام یافته بودم برای پیشنهاد زبانی روایی به نویسندگان فارسی زبان».
رمان چهار جلدی دن آرام به عنوان سرمشقی برای نویسندگان داخلی خودمان مورد استفاده قرار گرفته است. رمان عظیم «کلیدر» نوشتۀ محمود دولت آبادی نمونۀ صادقی از آن است. بخش هایی از این دو رمان بزرگ شباهت های نزدیکی به هم دارند. در برخی از صحنه ها بین مارال و آکسینیا، گل محمد و گریگوری شباهت های بسیاری وجود دارد. به این جمله دقت کنید: «آکسینیا جلو دروازه ایستاده بود بچه را چسبانده بود به سینه اش، بال های شال قرمز روسری اش را باد می پیچاند و به شانه هایش
 می زد» (دُن، 288). گویی تصویری آشکار از مارال در کلیدر است.
برگردان کتاب به فارسی با شیوایی هر چه تمام تر صورت گرفته است. حیفم آمد  این نکته ناگفته بماند که واژۀ «خوبیت» در صفحۀ 1674 یا اشتباه تایپی است یا دخل و تصرف دیگران یا از زیر دست زنده یاد احمد شاملو در رفته است، زیرا «خوب» فارسی است و «یت» پسوندی است عربی. شاید بهتر آن بود تا این ترکیب وارد کتاب نمی شد. دیگر آن که واژه نگاری کتابی با این حجم زیاد، بدون اشتباه تایپی قابل تحسین است. تنها یک حرف «ل» در این جمله از خط 16صفحۀ 1656 کم است: «چند کلمه ای رد و بد]ل[ می کرد».
منتقدان و صاحب نظران زیادی در مورد دن آرام نوشته اند. ما در این جا سر آن نداریم که بیش از این سخن را به درازا بکشیم بلکه در پی آن هستیم تا برخی از جملات و ترکیبات زیبا و تصاویر بی نظیری که توسط شاملوی بزرگ بازسازی شده است
را یک بار دیگر با هم مرور کنیم:
«ماه از جر خوردگی ابر سیاه رو نشان می دهد». (دُن، 55)
«آکسینیا بعد از به دنیا آمدن بچه، دلبستۀ شوهرش شد. البته انگیزۀ این دلبستگی عشق نبود. نیاز تلخ زنانه بود به اضافۀ عادت». (دُن، 67)
                         «جوجۀ شقه شده را گرفت کف دستش. همه اش سه چهار روزه بود و هنوز از خارپرهای حنایی اش گرمای زندگی بیرون می زد». (دُن، 76)
      «گوش تیز کرد: سکوت تو گوش هاش زنگ می زد». (دُن، 110)
«آدمیزاد له شده به گندم لگدمال شده نمی ماند: گندم که سمکوب گله شد دوباره کمر راست می کند». (دُن، 133)
«یادش آمد به شکم قُلمبۀ پدرش که تو جلیقۀ ابریشمی قُنداق شده بود». (دُن، 158)
«تو لحظه های سخت زندگی، اشک حکم باران روزهای خشک وسط بهار را دارد». (دُن، 234)
«ارباب ها تو سروکلۀ هم می زنند تاوان ظرفهای شکسته را رعیت می دهد». (دُن، 250)
«حس می کرد تو امواج آرزوهای این سی صد جفت چشم شنا می کند». (دُن، 320)
«چیزی که تنها برای دو جفت چشم نوشته می شود فقط تا وقتی معنی دارد که کس دیگری نخواندش». (دُن، 397)
«وقتی زندگی از بسترش سرریز کند به شاخه های زیادی تقسیم می شود». (دُن، 451)
«اسب و استر که دعواشان شد مورچه ها زیر پا له می شوند!». (دُن، 530)
«دهنی بازِ بازِ تا بناگوش که انعکاس خاموش آخرین فریادش را حفظ کرده بود». (دُن، 533)
«بالای جنگل ظلمت به ظلمت گره می خورد». (دُن، 535)
«تو خیال دخترش فکر کرد: او با من بیگانه است من هم با او. محبت پدر فرزندی اش فقط موقعی گل می کند که پول بخواهد». (586)
     «شهر را گرمای نموری گرفته بود که خبر از باران می داد. شهر بوی آسفالت گرم و بنزین سوخته و دریای نزدیک و عطر زن ها را می داد که شورانگیز است و وصف ناکردنی. با آن آمیزۀ نامشخص بوهای جورواجوری که خاص شهرهای بزرگ است».(دُن، 613)
«لیست نیتسکی سعی بی نتیجه ای کرد که بفهمد افکار رفیق اش تو ظلمات کدام برهوت سرگردان است».(دُن، 625)
«روز گرمی است با ابرهای پراکنده.پنداری آسمان از آلومینیوم کبود ریخته شده، ابری کرکی در اوج آسمان است که حاشیۀ پوستی قفایی رنگی دارد. ابر روی کشتزارها، روی قطاری که در طول خط آهن وراجی می کند، روی جنگل آراسته به زیور باورنکردنی برگهای رو به زردی، رو پرهیب آب رنگی درخت های غان و رو سراسر زمین که پیش از پاییز رنگ بیوه گی به خودش گرفته باران مورب جان بخشی می بارد که پرتوهای رنگین کمان در آن می شکند.
قطار مسافت درازی پشت سر می گذارد و دود رشتۀ پر ریشۀ سرخی به دمبالش می کشد». (دُن، 643)
«طرف غرب، پای آسمان، ابرهای کبودی خمیروار ور می آمد». (دُن، 659)
«هوا شیشه گون بود و به سوی کشتزارهای دمه گرفته ای می سرید»(دُن، 666)
«بالای استپ، کهکشان به شکل کمربند قزاقی فلزکاری شده ای آسمان را در برگرفته بود».(دُن، 711)
«علف گور را محو می کند، زمان درد را. باد رد پای رفتگان را می لیسد. زمان محنت خونچکان و خاطرۀ دردبار زنانی را که مردهای محبوبشان را دیگر بار ندیدند و دیگر هیچ گاه باز نمی بینند؛ چرا که زندگی آدمی فصل بس کوتاهی است و یک وجب سبزه ای که به ما می دهند تا از فرازش بگذریم سخت تنگ». (دُن، 714)
«برادر جان، چقدر باید تو زندگی ات گشنگی خورده باشی که حالا بتوانی این جوری به یک نظر سیر و گرسنه را از هم تشخیص بدهی و چقدر باید رنج و وحشت تحمل کرده باشی که آن تکۀ موی سرت به رنگ دندان هایت درآمده باشد!» (دُن، 734)
     «گلوله هایی که از بالا سرش می گذشت بنا کرد سوراخ های غیر قابل رؤیتی تو پردۀ تار آسمان به وجود آوردن». (دُن، 746)
    «ایوان آلکسه یه ویچ پُک زنان تو نخِ میتکا بود که نی نی های گربه ای اش برق می زد و نمی شد فهمید که چشم های سبزش می خندد یا کینۀ فرو ننشسته ای ازشان می تراود». (دُن، 752)
«بگذار اول مرغ ات تخم اش را بکُند بعد بگو عسلی می خواهی یا نیم رو!». (دُن، 758)
«پشت پنجره های واگن کولاک برف بیداد می کرد. پنجه های پرنده ها رو پشته های برف یخ زده که وزش باد ماله شان کشیده بود و از نردۀ حفاظتی خط سرک می کشید نقش های عجیب و غریبی انداخته بود». (دُن، 764)
«ما همهمۀ استقبال را نه با زمزمۀ شیرین ستایش ها بل در عربده های وحشیانۀ نفرت و کینه خواهیم شنید». (دُن، 766)
«نور آفتاب که از درز پنجره ها می آمد تو غبار طلا می پاشید». (دُن، 808)
«خیال نکن بعضی ها به نرمی سُرب اند بعضی ها به سختی فولاد. همۀ ما از یک قماش ایم». (دُن، 849)
«آسیاب لُم لُم، چه جو باشد چه گندم». (دُن، 962)
«حرفهای پترو مثل مهره های بلوری گردنبندی کلمه به کلمه از ذهنش می گذشت و به تلخی عذابش می داد». (دُن، 967)
    «خون از فشار مداوم اعصاب در رگ به جیوۀ جوشان تبدیل می شود». (دُن، 1042)
«تو تاتارسکی مه از اول صبح زمین را لفاف می کرد». (دُن، 1064)
«استپ اما زیر برف زنده است. گندم زمستانه لطمۀ سرما دیده، آن جا که شیار نقره ای به صورت امواج یخ زده ای تاب برداشته است والمیده با ریشه های جان سخت حریصش به خاک رندیدۀ پاییز که در تلاطمی منجمد به خود رها شده چنگ می اندازد». (دُن، 1102)
«هر کسی شخم اش به کشت خودش و کاه اش به کاه امبار خودش». (دُن، 1161)
«بی شکستن تخم مرغ نمی شود خاگینه درست کرد». (دُن، 1231)
«پیری که هنوز نلرزه به یه جُف جَوون می ارزه». (دُن، 1267)
«چَه مَکَن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!». (دُن، 1272)
«کسی که شمشیر می کشد به زخم شمشیر می میرد». (دُن، 1272)
«چو نام سگ بری چوبی به دست آر!». (دُن، 1483)
«خر را با خور می خورند مُرده را با گور». (دُن، 1538)
«کسی که به عمرش سرهنگ ندیده رئیس پاسگاه را پادشاه حساب می کند». (دُن، 1544)
«خودت باید فهمیده باشی که قوزی همۀ عالم را قوزی می خواهد». (دُن، 1564)
«خندۀ پیشکی مایه شیشکی». (دُن، 1696)
«وقت مواجب سرهنگ است وقت جنگ بُنه پا». (دُن، 1731)
«تو چاه تُف نکن شاید خودت تشنه ات شد». (دُن، 1774)
«باور کن! تا یک سال دیگر انگشت هایم جوانه می زند سبز می شود». (دُن، 1817)
«از قدیم گفته اند دست ننه نگاه کن مثل ننه سودا کن!». (دُن، 1893)
«هر آزادی مزخرفی به یک زندان راحت بی دردسر شرف دارد». (دُن، 1911)
پی نویس:
1 -تاریخ ادبیات روس، نویسنده ویکتور تراس، مترجم علی بهبهانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران چاپ نخست 1384، جلد 2، ص 1128.
2 - فردیت خلاق نویسنده و تکامل ادبیات، میخائیل خراپچنکو، ترجمه نازی عظیما، انتشارات آگاه تهران، چاپ یکم، 1364، صفحه 194.

 

صفحه7--6شهریور 87



نگاهی کوتاه به:
دُن آرام
برگردان: احمد شاملو
نقد از: محمدرضا آل ابراهیم - استهبان 

دن آرام یکی از عظیم ترین رمان های جاودانۀ ادبیات جهان است که در قرن بیستم نوشته شده است. این شاهکار بزرگ مردم روس توسط میخائیل شولوخف به رشتۀ نگارش درآمده است.میخائیل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستای کروژلین از بخش قزاق نشین وشنسکایا دیده به جهان گشود. پدرش یک دهقان خرده مالک بود. در همان روستای خود دورۀ ابتدایی را به پایان برد و برای ادامۀ تحصیل به شهر رفت و وارد دبیرستان شد. اما جنگ داخلی آغاز گردید و وی ناگزیر در سال 1918 تحصیل را رها کرد و مشغول به کار شد. تا سال 1923 بارها پیشۀ خود را عوض کرد و در همین سال بود که نوشته هایش در مطبوعات به چاپ رسید. شولوخف با قلم توانایی که داشت آن چنان مناظری بدیع از زندگی و اخلاق انسانی به تصویر کشیده که تحسین جهانیان را برانگیخته است.شولوخف در سال 1922 به مسکو رفت و به گارد جوان پیوست. در سال 1924 به منطقۀ دن برگشت و تا پایان عمر در همان جا ماندگار شد. در روز 22 فوریه 1984 دیده از جهان فرو بست.نوشتن دُن آرام که بزرگترین اثر شولوخف است از سال 1928 تا 1940 به درازا کشید. عنوان رمان، نام سنتی رود دُن در ترانه های عامیانۀ قزاق های ناحیۀ دُن است.
شولوخف 23 ساله بود که نوشتن این کتاب را آغاز کرد. به همین خاطر با انتشار کتابهای یکم و دوم دُن آرام عده ای از جمله رودی مدودف وآلکساندر سولژنیتسین مدعی شدند که نویسندۀ واقعی این اثر نمی تواند جوان کم سن و سالی چون شولوخف باشد. آنها بر این باور بودند که نویسنده ای به نام «فدور کریوکف (1920-1870)» آفرینندۀ این کتاب است. پس از انجام مطالعات ادبی و تحلیل کامپیوتری آثار شولوخف و کریوکف، بی پایه بودن آن ادعاها ثابت شد. در سال 1987 که
 دست­نوشته های دو کتاب نخست این رمان پیدا شدند دیگر تردیدی باقی نماند که شولوخف خالق آنها بوده است.
«هنگامی که نخستین بخش از چهار قسمت رمان دن آرام در سال 1928 در دسترس قرار گرفت، بسیاری از منتقدان بی درنگ اظهارنظر کردند که شولوخف نویسندۀ اصلی آن نیست. این حملات در سال 1965 پس از آن که جایزه ادبی نوبل به شولوخف اهدا شد از سرگرفته شد.»(1)
   دن آرام از آن گونه آثار ادبی است که دارای شخصیت های حماسی است. حماسۀ   شولوخف، همانند «جنگ و صلح»
 لئون تولستوی، تلفیقی است از خصوصیات رمان های خانوادگی و تاریخی. شخصیت ها و رخدادهای آن زاییدۀ خلاقیت و اطلاعات دست اول نویسنده است.رمان دم آرام به لحاظ فراوانی شخصیت های رمان و توصیف عمیق زندگی و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادی که به وقایع انقلاب و جنگ های داخلی جلب شده اند تا اندازه ای همانند رمان «جنگ و صلح» تولستوی است. ماکسیم گورکی هم برای دن آرام ارزش بسیاری قایل بود. گورکی می گوید: «این رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوی می توان سنجید».وقایع این رمان پرحجم (1960 صفحه در 8 کتاب) در دو دهۀ اوایل قرن بیستم حادث می شود. 4 سال از آن اختصاص به جنگ جهانی اول دارد که از سال 1914 تا 1918 به درازا می کشد.این کتاب تصویری همه جانبه از زندگی قزاق های ناحیۀ دن در زمان صلح و سالهای سرنوشت ساز جنگ اول جهانی، انقلاب روسیه و یک جنگ داخلی تلخ است. نویسنده، حوادث رمان را عمدتاً بر محور تجسم خانوادۀ یک قزاق به نام «پانته له مه له خوف» متمرکز می سازد که پسر کوچکش «گریگوری» قهرمان نخست آن است.شخصیت اصلی داستان «گریگوری مه له خوف» که جنگاوری خستگی ناپذیر است در تمام رویدادهای بزرگ تاریخی شرکت می جوید. در جستجوی عدالت، گاهی با سرخ ها ارتباط برقرار می کند و گاهی به سراغ سفیدها می رود. در اواخر رمان به این نتیجه می رسد که اگر بلشویک ها و یا ژنرال های سفید از سرزمین محبوبش، دُن دست برمی داشتند روزگار به کام اهالی ناحیۀ دُن بسی شیرین تر می شد.«گریگوری مه له خوف» از آغاز تا پایان رمان حضوری گسترده دارد. از شخصیت های دیگر رمان می توان از «آکسینیا» نام برد که همچون معشوقش «گریگوری» زندگی پر از ماجرا، عشق، حادثه، شادی و شادمانی، اندوه و غصه، کامیابی و ناکامی دارد. تجربیات سیاسی و نظامی گریگوری با تمام اهمیتی که دارند در پس داستان عشق شورانگیز و غم انگیز وی رنگ می بازند. این نشان می دهد که شولوخف معتقد بوده است تقریباً هر عشق حقیقی به جدایی یا نابودی می انجامد.«گریگوری» همراه با «پیوترا» وارد جنگ می شوند تا از میهن خویش دفاع کنند. در رمان پس از این دو، شخصیت های زیاد دیگری به داستان می آیند و پس از آن که جنگ داخلی به منطقۀ دُن کشیده
می شود شخصیت های دیگری نیز ظاهر می شوند. قزاق ها که از کهنه دشمنان انقلاب اند مردمی خام و خشن تصویر می شوند، اما سربازانی شجاع و کشاورزانی خوب نیز هستند. خصومت سرخ و سفید با آرامش حماسی مشابهی بیان شده است.شخصیت های قزاق دُن آرام، انسانهای واقعی و تمام نما هستند که به لهجۀ تند محلی خویش سخن می گویند. توجه به لهجۀ محلی و اجزای شعر عامیانۀ قزاق ها، از خصوصیات بارز قصه پردازی خود شولوخف است.در رمان دُن آرام، بیش از 2000 مورد تشبیه ادبی به کار رفته که سه برابر تشبیه های به کار رفته در جنگ و صلح تولستوی است. همچنین بیش از 3000 واژه در وصف بیش از 100 رنگ و پرده رنگ مختلف به کار برده شده است از «سیاه» گرفته تا  «آبی روشن» که در مقایسه با دیگر توصیف گرهای رنگ، بیشتر به عنوان استعاره استفاده شده است.شولوخف نویسندۀ داستان های با پایان خوش نیست. شولوخف با تولستوی
 نزدیکی های بسیار دارد. وی در هنگام دریافت جایزه  نوبل خود در استکهلم دربارۀ مبارزۀ بشر در راه ترقی، چنین گفت: «در  چشم من، آوانگاردهای واقعی آن هنرمندانی هستند که در آثار خود محتوای نوین و ویژگی های بارز زمانۀ ما را آشکار می سازند...
من از آن واقع گرایی می گویم که با خود عقیدۀ نوسازی زندگی و دگرگون سازی آن در راه خیر بشریت را حمل می کند... این واقع گرایی بی همتاست از آن رو که بیانگر چنان جهان بینی است که نه نگرش مکاشفه آمیز محض و نه فرار از واقعیت را برنمی تابد، بلکه ما را به نبردی برای ترقی بشر می خواند تا بتوانیم به هدف هایی که دل میلیون ها نفر را گرم می دارد و به راه مبارزه شان نور می تاباند، دست یابیم.»(2)
این کتاب چهار جلدی در سالهای میانی دهۀ پنجاه توسط محمود اعتمادزاده (م. به آذین) ترجمه شده و توسط انتشارات نیل به چاپ رسیده بود و در سال 1356 به چاپ دوم رسید و اینک ترجمۀ احمد شاملو در دست است که بسیار زیبا و با نثری شعرگونه و دقتی بی نظیر آنرا به فارسی برگردانده است. افسوس که او دیگر نیست تا دسترنج خویش را ببیند.
خواندن دوبارۀ این کتاب و این بار با ترجمۀ احمد شاملو، منافاتی با لذتی که نسل ما از خواندن این رمان با ترجمۀ م به آذین برده، ندارد.شاملو خود گفته است: «از ترجمۀ به آذین راضی نیستم، اما دلیل اصلی این نیست. موضوع اصلی از این قرار است که زبان مردم در انشای نویسندگان دارد فراموش می شود. من خود اگر توان نوشتن رمان را داشتم حتماً این کار را می کردم، اما چون رمان نوشتن بلد نیستم دن آرام را بهانه قرار دادم». (نقل به مضمون)
درست است که شاملو برای برگردان دن آرام یک تنه وارد میدان شد، ولی نباید فراموش کرد که از مشورت و نظرخواهی و کمک خواستن از دیگران هم روی گردان نبود. نمونه اش را می توانیم از ایرج کابلی نام ببریم که بر زبان روسی تسلط کاملی داشت. کار مقابلۀ ترجمۀ شاملو از متن فرانسه را با متن روسی آن برعهده داشت. از دیگر کسانی که یاور شاملو در ترجمۀ این اثر سترگ بودند غیر از  آیدا باید از خانم هنگامۀ شهریاری نام برد که کار ویراستاری و نگارش کتاب را بر عهده داشت.
شاملو تقریباً از سال 1366 کار ترجمۀ دن آرام را شروع کرد و نزدیک به 10 سال بر روی ترجمۀ این اثر وقت صرف کرده است. در سال 1377 مجوز چاپ گرفت و تا سال 1385 توسط انتشارات مازیار تهران به چاپ سوم رسیده است.
شاملو برای ترجمۀ این اثر همچون سایر ترجمه هایش روشی آزاد برگزیده و در عین وفاداری به متن اصلی با زبانی عامیانه و پر از واژگان کوچه و بازار به برگردان آن همت گماشته است.شاملو بر پیشانی کتاب می نویسد:«از اول قرار به ترجمۀ لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسیله ای رام یافته بودم برای پیشنهاد زبانی روایی به نویسندگان فارسی زبان».
رمان چهار جلدی دن آرام به عنوان سرمشقی برای نویسندگان داخلی خودمان مورد استفاده قرار گرفته است. رمان عظیم «کلیدر» نوشتۀ محمود دولت آبادی نمونۀ صادقی از آن است. بخش هایی از این دو رمان بزرگ شباهت های نزدیکی به هم دارند. در برخی از صحنه ها بین مارال و آکسینیا، گل محمد و گریگوری شباهت های بسیاری وجود دارد. به این جمله دقت کنید: «آکسینیا جلو دروازه ایستاده بود بچه را چسبانده بود به سینه اش، بال های شال قرمز روسری اش را باد می پیچاند و به شانه هایش
 می زد» (دُن، 288). گویی تصویری آشکار از مارال در کلیدر است.
برگردان کتاب به فارسی با شیوایی هر چه تمام تر صورت گرفته است. حیفم آمد  این نکته ناگفته بماند که واژۀ «خوبیت» در صفحۀ 1674 یا اشتباه تایپی است یا دخل و تصرف دیگران یا از زیر دست زنده یاد احمد شاملو در رفته است، زیرا «خوب» فارسی است و «یت» پسوندی است عربی. شاید بهتر آن بود تا این ترکیب وارد کتاب نمی شد. دیگر آن که واژه نگاری کتابی با این حجم زیاد، بدون اشتباه تایپی قابل تحسین است. تنها یک حرف «ل» در این جمله از خط 16صفحۀ 1656 کم است: «چند کلمه ای رد و بد]ل[ می کرد».
منتقدان و صاحب نظران زیادی در مورد دن آرام نوشته اند. ما در این جا سر آن نداریم که بیش از این سخن را به درازا بکشیم بلکه در پی آن هستیم تا برخی از جملات و ترکیبات زیبا و تصاویر بی نظیری که توسط شاملوی بزرگ بازسازی شده است
را یک بار دیگر با هم مرور کنیم:
«ماه از جر خوردگی ابر سیاه رو نشان می دهد». (دُن، 55)
«آکسینیا بعد از به دنیا آمدن بچه، دلبستۀ شوهرش شد. البته انگیزۀ این دلبستگی عشق نبود. نیاز تلخ زنانه بود به اضافۀ عادت». (دُن، 67)
                         «جوجۀ شقه شده را گرفت کف دستش. همه اش سه چهار روزه بود و هنوز از خارپرهای حنایی اش گرمای زندگی بیرون می زد». (دُن، 76)
      «گوش تیز کرد: سکوت تو گوش هاش زنگ می زد». (دُن، 110)
«آدمیزاد له شده به گندم لگدمال شده نمی ماند: گندم که سمکوب گله شد دوباره کمر راست می کند». (دُن، 133)
«یادش آمد به شکم قُلمبۀ پدرش که تو جلیقۀ ابریشمی قُنداق شده بود». (دُن، 158)
«تو لحظه های سخت زندگی، اشک حکم باران روزهای خشک وسط بهار را دارد». (دُن، 234)
«ارباب ها تو سروکلۀ هم می زنند تاوان ظرفهای شکسته را رعیت می دهد». (دُن، 250)
«حس می کرد تو امواج آرزوهای این سی صد جفت چشم شنا می کند». (دُن، 320)
«چیزی که تنها برای دو جفت چشم نوشته می شود فقط تا وقتی معنی دارد که کس دیگری نخواندش». (دُن، 397)
«وقتی زندگی از بسترش سرریز کند به شاخه های زیادی تقسیم می شود». (دُن، 451)
«اسب و استر که دعواشان شد مورچه ها زیر پا له می شوند!». (دُن، 530)
«دهنی بازِ بازِ تا بناگوش که انعکاس خاموش آخرین فریادش را حفظ کرده بود». (دُن، 533)
«بالای جنگل ظلمت به ظلمت گره می خورد». (دُن، 535)
«تو خیال دخترش فکر کرد: او با من بیگانه است من هم با او. محبت پدر فرزندی اش فقط موقعی گل می کند که پول بخواهد». (586)
     «شهر را گرمای نموری گرفته بود که خبر از باران می داد. شهر بوی آسفالت گرم و بنزین سوخته و دریای نزدیک و عطر زن ها را می داد که شورانگیز است و وصف ناکردنی. با آن آمیزۀ نامشخص بوهای جورواجوری که خاص شهرهای بزرگ است».(دُن، 613)
«لیست نیتسکی سعی بی نتیجه ای کرد که بفهمد افکار رفیق اش تو ظلمات کدام برهوت سرگردان است».(دُن، 625)
«روز گرمی است با ابرهای پراکنده.پنداری آسمان از آلومینیوم کبود ریخته شده، ابری کرکی در اوج آسمان است که حاشیۀ پوستی قفایی رنگی دارد. ابر روی کشتزارها، روی قطاری که در طول خط آهن وراجی می کند، روی جنگل آراسته به زیور باورنکردنی برگهای رو به زردی، رو پرهیب آب رنگی درخت های غان و رو سراسر زمین که پیش از پاییز رنگ بیوه گی به خودش گرفته باران مورب جان بخشی می بارد که پرتوهای رنگین کمان در آن می شکند.
قطار مسافت درازی پشت سر می گذارد و دود رشتۀ پر ریشۀ سرخی به دمبالش می کشد». (دُن، 643)
«طرف غرب، پای آسمان، ابرهای کبودی خمیروار ور می آمد». (دُن، 659)
«هوا شیشه گون بود و به سوی کشتزارهای دمه گرفته ای می سرید»(دُن، 666)
«بالای استپ، کهکشان به شکل کمربند قزاقی فلزکاری شده ای آسمان را در برگرفته بود».(دُن، 711)
«علف گور را محو می کند، زمان درد را. باد رد پای رفتگان را می لیسد. زمان محنت خونچکان و خاطرۀ دردبار زنانی را که مردهای محبوبشان را دیگر بار ندیدند و دیگر هیچ گاه باز نمی بینند؛ چرا که زندگی آدمی فصل بس کوتاهی است و یک وجب سبزه ای که به ما می دهند تا از فرازش بگذریم سخت تنگ». (دُن، 714)
«برادر جان، چقدر باید تو زندگی ات گشنگی خورده باشی که حالا بتوانی این جوری به یک نظر سیر و گرسنه را از هم تشخیص بدهی و چقدر باید رنج و وحشت تحمل کرده باشی که آن تکۀ موی سرت به رنگ دندان هایت درآمده باشد!» (دُن، 734)
     «گلوله هایی که از بالا سرش می گذشت بنا کرد سوراخ های غیر قابل رؤیتی تو پردۀ تار آسمان به وجود آوردن». (دُن، 746)
    «ایوان آلکسه یه ویچ پُک زنان تو نخِ میتکا بود که نی نی های گربه ای اش برق می زد و نمی شد فهمید که چشم های سبزش می خندد یا کینۀ فرو ننشسته ای ازشان می تراود». (دُن، 752)
«بگذار اول مرغ ات تخم اش را بکُند بعد بگو عسلی می خواهی یا نیم رو!». (دُن، 758)
«پشت پنجره های واگن کولاک برف بیداد می کرد. پنجه های پرنده ها رو پشته های برف یخ زده که وزش باد ماله شان کشیده بود و از نردۀ حفاظتی خط سرک می کشید نقش های عجیب و غریبی انداخته بود». (دُن، 764)
«ما همهمۀ استقبال را نه با زمزمۀ شیرین ستایش ها بل در عربده های وحشیانۀ نفرت و کینه خواهیم شنید». (دُن، 766)
«نور آفتاب که از درز پنجره ها می آمد تو غبار طلا می پاشید». (دُن، 808)
«خیال نکن بعضی ها به نرمی سُرب اند بعضی ها به سختی فولاد. همۀ ما از یک قماش ایم». (دُن، 849)
«آسیاب لُم لُم، چه جو باشد چه گندم». (دُن، 962)
«حرفهای پترو مثل مهره های بلوری گردنبندی کلمه به کلمه از ذهنش می گذشت و به تلخی عذابش می داد». (دُن، 967)
    «خون از فشار مداوم اعصاب در رگ به جیوۀ جوشان تبدیل می شود». (دُن، 1042)
«تو تاتارسکی مه از اول صبح زمین را لفاف می کرد». (دُن، 1064)
«استپ اما زیر برف زنده است. گندم زمستانه لطمۀ سرما دیده، آن جا که شیار نقره ای به صورت امواج یخ زده ای تاب برداشته است والمیده با ریشه های جان سخت حریصش به خاک رندیدۀ پاییز که در تلاطمی منجمد به خود رها شده چنگ می اندازد». (دُن، 1102)
«هر کسی شخم اش به کشت خودش و کاه اش به کاه امبار خودش». (دُن، 1161)
«بی شکستن تخم مرغ نمی شود خاگینه درست کرد». (دُن، 1231)
«پیری که هنوز نلرزه به یه جُف جَوون می ارزه». (دُن، 1267)
«چَه مَکَن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!». (دُن، 1272)
«کسی که شمشیر می کشد به زخم شمشیر می میرد». (دُن، 1272)
«چو نام سگ بری چوبی به دست آر!». (دُن، 1483)
«خر را با خور می خورند مُرده را با گور». (دُن، 1538)
«کسی که به عمرش سرهنگ ندیده رئیس پاسگاه را پادشاه حساب می کند». (دُن، 1544)
«خودت باید فهمیده باشی که قوزی همۀ عالم را قوزی می خواهد». (دُن، 1564)
«خندۀ پیشکی مایه شیشکی». (دُن، 1696)
«وقت مواجب سرهنگ است وقت جنگ بُنه پا». (دُن، 1731)
«تو چاه تُف نکن شاید خودت تشنه ات شد». (دُن، 1774)
«باور کن! تا یک سال دیگر انگشت هایم جوانه می زند سبز می شود». (دُن، 1817)
«از قدیم گفته اند دست ننه نگاه کن مثل ننه سودا کن!». (دُن، 1893)
«هر آزادی مزخرفی به یک زندان راحت بی دردسر شرف دارد». (دُن، 1911)
پی نویس:
1 -تاریخ ادبیات روس، نویسنده ویکتور تراس، مترجم علی بهبهانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران چاپ نخست 1384، جلد 2، ص 1128.
2 - فردیت خلاق نویسنده و تکامل ادبیات، میخائیل خراپچنکو، ترجمه نازی عظیما، انتشارات آگاه تهران، چاپ یکم، 1364، صفحه 194.

 

صفحه 7--16مرداد87


معرفیِ از بامداد
مهدی مظفری ساوجی
چاپ اول 1386
به بهانۀ دوم مرداد ماه سالگرد درگذشت احمد شاملو
نقد از عبدالرحمن مجاهد نقی

مشکین مهر
نوشته: صادق همایونی
انتشارات نوید شیراز-200 صفحه مصور- 2900 تومان
نقد از امین فقیری

ادامه نوشته