صفحه 7--25شهریور88
لحظه های سنگین آخر ...
فاطمه پنجعلی
چاپ اول 1388، ناشر: انتشارات نوید شیراز
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
«لحظه های سنگین آخر» سومین کتاب داستان خانم فاطمه پنجعلی نویسنده استهباناتی است. «لحظه های سنگین آخر» داستان بلندی است و در این زمینه اولین تجربه نویسنده است. حوادث داستان راحت پیش می رود و خواننده آن را با اشتیاق دنبال می کند.
خمیر مایه اولیه داستان «عشق» است و همان که از هر زبان که می شنویم نامکرر است. عشق نمک زندگی است. به زندگی شیرینی می بخشد و این آرزوی همه است که روزی، روزگاری عشق را تجربه کنند.
چه درد عشق پرحلاوت و گوارا است و آنها که در طول زندگی عشق را نیازموده اند،
بر عمر تلف شده خویش حسرت می خورند.
داستان در یک روستا می گذرد این روستا در کنار یک شهر قرار دارد. این شهر می تواند همه جا باشد، ولی روستای مورد نظر ما یک روستای فرضی در جوار استهبان است. نویسنده در این زمینه با اشاراتی خواننده را متوجه این موضوع می کند: یکی استفاده از واژگان محلی که تنها ویژه این دیار است و همچنین در جایی صحبت از خرمن کوه می کند که این نشانه خواننده آگاه را به استهبان می کشاند.
نامی از روستا به میان نیامده ولی روستا امکاناتی دارد از جمله برق، آب، آرایشگاه زنانه، باسکول و مدرسه... این روستای چسبیده به شهر، باید به شکلی شهر زده هم باشد که هست و عوارض شهری را هم در آن می بینیم. پرسناژ اول داستان «رشید» نام دارد که دل در گرو دختری از روستا به نام «رعنا» دارد. آنها برای رسیدن به هم موانعی پیش رو دارند که در طول داستان می بینیم این موانع برطرف می شود.
اولین مانع را می توانیم «گل بس» مادر رشید بنامیم که حاضر نیست «رعنا» دختر مراد خان را برای رشید بگیرد. «گل بس» در جوانی شوهرش را از دست داده و قاتل او نامشخص است. اما «گل بس» مراد خان را در جریان قتل شوهرش مقصر می داند.
-«اگه همچی توقعی از من داشته باشی معلوم میشه که هنوز خیلی بچه ای... اما اگه از بچگی بیرون رفتی و عقلی تو کله ات مونده، خودت باید بفهمی دختری که همه اهل ده می دونن به تو وعده ملاقات می ده، به درد پسر من نمی خوره ما آبرو داریم پس بهتره همین جا بسش کنی و از سر این دختره پر رو بگذری» (ص 9)
هم زمان گله مراد خان سمی می شود تا می آیند به خود بجنبند مجبور می شوند تعدادی از گوسفندها را سر ببرند و تعدادی هم تلف می شوند و زمانی که دکتر سر می رسد دستور می دهد همه گوسفندها را در گوشه ای از صحرا دفن کنند. مسببین این حادثه هم نامعلوم می مانند.
در این روستا خانواده ای زندگی می کند به نام «شاهوران» این خانواده به ظاهر چون دیگر اهالی روستا به کار کشاورزی مشغول است. اشکان پسر مراد خان که دیپلم گرفته به روستا برمی گردد ولی به کار کشاورزی دل نمی دهد. مرادخان از این وضع ناراضی است. شاهوران تصمیم می گیرد اشکان را به کار قاچاق وادارد. اشکان بی خبر از پدر به او می پیوندد و در ماجرای حمل تریاک از کرمان به فارس، اشکان است که با معرفی خود به پلیس تمام گروه دستگیر می شوند.
در روستا عروسی است مأمورین انتظامی به سراغ شاهوران می آیند و در انظار همه اهالی به دست های او دستبند می زنند. بعدها ضمن بازجویی از شاهوران معلوم می شود قاتل پدر رشید و خوراندن سم به گوسفندان هم کار شاهوران و فرزندان اوست. این دومین مانع هم از پیش روی قهرمانان داستان برداشته می شود همه چیز ختم به خیر می شود و عشاق قصه به هم می رسند.
کار خانم پنجعلی خواندنی است.
نویسنده در استفاده از فرهنگ مردم محل، نهایت دقت را انجام داده و هر جا توانسته از واژگان، ضرب المثل ها و آداب و رسوم محلی استفاده کرده است.
نویسنده با انجام این کار توانسته است فضای روستایی داستان را بیشتر به خواننده بشناساند.
نثر داستان ساده و روان است و خانم پنجعلی نشان می دهد که رو به کمال می رود. کار نویسنده در انتخاب بعضی واژگان قابل پیگیری است به تعدادی از آنها اشاره کرده می گذرم:
-مراد خان کنار منقل پر از آتش در اتاق اندودی نشسته بود شلنگ قلیان دم دهانش بود «ص 11» به جای «شلنگ» باید نوشت: «نی قلیان»
-دود را از حنجره اش بیرون داد. «ص 11» به جای حنجره باید نوشت: «دهن»
-منقلی پر از آتش جلو رویشان بود و بافوری درون آتش «ص 87» به جای بافور باید نوشت: «وافور»
-حاج ابوالقاسم قاچی هندوانه را با چنگال در دهان گذاشت. ص 135
معمولاً قاچ همراه با پوست است. حبه ای از هندوانه را در دهان گذاشت.
* * *
نویسنده از ضرب المثل هایی در متن گفتگوها استفاده می کند که جای سپاس و قدردانی دارد باشد که در کارهای بعدی ایشان هم ضرب المثل ها را شاهد باشیم.
-پس تو چی هستی، توی این خونه دُول سرِ لته هستی؟ ص 11
در شیراز هم این ضرب المثل را داریم تو اُلُلَکِ OLOLAK سر لَته هستی؟
اُلُلَک= مترسک، لَتِه LATE به مزرعه هندوانه، طالبی و خربزه لته می گویند= آدم بی مصرفی هستی!
-خوب دیگه، سر بزرگ دردش هم بیشتره ص 89 نظیر هر که بامش بیش برفش بیشتره.
-خوب میگی، خوب می شنوی، اما شنیدن کی بود مانند دیدن...! ص 109
-او یه عمر مفت خورده، و مفت هم چریده ص 111 آدم بیکاره ای است.
-من یه حرفی به تو زدم که باری به آسیاب بره ص 122 از این حرفم نیت خیر داشتم.
-عباشو بده به دوش خودش. نظیر؛ اجازه بده روی پای خودش بایستد. «مستقل باشد»
-کیه این وقت شب، بابا بذار زمین، اگه دستت می سوزه! ص 15
درباره کسی می گویند که در کارش عجله دارد. میگن مگر آتش آوردی و یا سر آوردی؟
* * *
لحظه های سنگین آخر از انتشارات نوید شیراز است. برای سرکار خانم فاطمه پنجعلی و ناشر خوب استان داریوش نویدگوئی آرزوی سلامتی داریم.
صدای سبز باران
معرفی از: ف- جویا
سروده احمد ملائی، چاپ نخست 1388، ناشر: مؤسسه فرهنگی کوثر نور نی ریز
با شعر زنده یاد احمد ملائی در سال 75 آشنا شدم به مناسبت هفته فرهنگ نی ریز قطعه شعری برایم فرستاده بود تحت این عنوان «حَبَذا به میر احمد خوشنویس قرآنی» که در فرهنگ ولایت چاپ شد.احمد ملائی در سال 1322 در شهرستان نی ریز چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در همین شهر گذراند. ملائی بعد از دریافت فوق دیپلم علوم تجربی و ریاضی فعالیت خود را در آموزش و پرورش آغاز کرد. او 31 سال از عمر پربرکت خود را صرف تعلیم و تربیت فرزندان این مرز و بوم کرد.احمد ملائی مثل همه نی ریزی ها
زادگاهش را عاشقانه دوست می داشت. وی به خانواده عصمت و طهارت عشق می ورزید. گواه این مدعا 109 صفحه از کتابش می باشد که تحت عنوان «مدایح و مراثی» در ارتباط با ایشان سروده است.احمد ملائی طبعی روان داشت و این طبع روان سبب گردید که در هر زمینه ای شعر بنویسد. اکنون دفتر شعر آن عزیز به نام «صدای سبز باران» پیش روی من است این دفتر شعر به همت دختر ایشان سمیه ملائی و به کوشش مؤسسه فرهنگی کوثر نور نی ریز به بازار کتاب عرضه شده است.
مقدمه پرمایه کتاب را دوست پژوهشگرمان محمدرضا آل ابراهیم نوشته که سودمند و خواندنی است.
صدای سبز باران شامل این بخش هاست:
بخش اول: مدایح و مراثی
بخش دوم: عاشقانه ها
بخش سوم: اشعار اجتماعی
بخش چهارم: اشعار طنز
بخش پنجم: نی ریز و بزرگان
بخش ششم: اشعار محلی
بخش هفتم: دوبیتی ها
سروده های زنده یاد احمد ملائی، ساده و خواندنی است. اشعاری که به گویش محلی سروده است خود می تواند نوعی حراست از فرهنگ مردم نی ریز باشد.
ضمن سپاس فراوان از سرکار خانم سمیه ملائی و مؤسسه فرهنگی کوثر نور نی ریز ناشر کتاب، یکی از اشعار طنز شاعر را می خوانید:
شتر در خواب بیند پنبه دانه
در این ابیات موزون ماهرانه
بگویم من برایت این فسانه
که تا در حیطه اندیشه خویش
تو بنمائی قضاوت عادلانه
جوان فارغ التحصیلی آمد
بگفتا از برایم منصفانه
که دارم گرچه تحصیلات عالی
ولی بیکارم اندر این زمانه
برای اشتغال و کسب دانش
دروسم را بخواندم سالیانه
ولی حالا پس از اتمام تحصیل
بلاتکلیفم و بی آشیانه
همین دیروز وقتی می زدم چرت
و دستم بود اندر زیر چانه
برفتم خواب و در این خواب شیرین
شدم در عالم رؤیا روانه
میان شاخه های سبز امید
نهال آرزویم زد جوانه
شدم شاغل خیالم تخت گردید
در این رؤیای رنگین شادمانه
نمودم دائماً شکر خدا را
به هنگام نماز پنج گانه
شدم مشمول الطاف الهی
سپاسش را بگفتم خاضعانه
چنان مرغ رها گردیده از بند
شدم فارغ ز فکر آب و دانه
رها گردیدم از فرط خمودی
خروشیدم چو شیری زین میانه
و گاهی هم در اوقات فراغت
برای خویش می خواندم ترانه
وکیل شهرمان هم بود فعال
بدون اندکی عذر و بهانه
چه می رفتم به رغبت پای صندوق
که افتد رأی من اندر خزانه
برای اشتغال نوجوانان
مهیا بود دولت مخلصانه
نظرگاه نگاهم گشت آبی
شدم غواص بحر بی کرانه
و گشتم شاغل و آسوده خاطر
حقوقم بود مکفی ماهیانه
نمودم سعی در ایفای تکلیف
شدم ممنون ز دولت مخلصانه
به جز پاداش و عیدی داشتم من
ز نفت خام هم سهمی سرانه
و در تکریم ارباب رجوعم
تقلا می نمودم عاقلانه
شدم دلبسته خدمتگزاری
و گشتم صاحب ماشین و خانه
ناهارم میگو بود و مرغ و ماهی
دسر هم پرتقال و هندوانه
نمی کردم اگر تقلید از غرب
لباسم بود اما نوگرانه
بساط ازدواجم شد مهیا
شدم من جانب محضر روانه
برایم شد فراهم مجلس جشن
مطابق با رسوم عامیانه
همین طوری که دائم می زدم چرت
در آن حال و هوای عاشقانه
پریدم ناگهان از خواب و گفتم
شتر در خواب بیند پنبه دانه
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی