نویسا شماره 51 به تاریخ 17 مرداد 1390
نویسا شماره 50 به تاریخ 9 مرداد 1390
نویسا شماره 49 به تاریخ 23 تیرماه 1390
نویسا شماره 48 به تاریخ 23 تیرماه 1390
نویسا شماره 47 به تاریخ 8 تیرماه 1390
نویسا 18 آذز 1389
نویسا 11 آذز 1389
نویسا 6 آبان ماه 1389
نویسا 28 مرداد 89
صفحه 13--7 مرداد 89 (ویژه نویسا)
نویسا
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی جذبه دستی است که می چیند
سهراب سپهری
ویژه نامه نویسا (هر پنج شنبه) "ویژه 24 تیر 89"
نویسا
عمریست خمیده ی خیال خویشم
خمیازه ی جام انفعال خویشم
بر صفحه ی امتحان چو تصویر هلال
خجلت کش نقص بی کمال خویشم
بیدل دهلوی
ویژه نامه نویسا 17تیر 89
ویژه نامه 3تیر 89
براي مردي که مي خواست جور ديگر ببيند
محسن دانش
«فردي در پشت فرمان ماشينش ناگهان کور مي شود. مردي داوطلبانه او را به منزل مي رساند و ماشينش را مي دزدد.
فرد کور به چشم پزشک مراجعه مي کند. معاينه پزشک هيچ چيز غيرعادي را نشان نمي دهد. تنها چيز غيرعادي
پرده اي است که جلوي چشم کورها را گرفته است؛ اين پرده سفيد است نه سياه و ديگر اينکه کوري مسري است. چشم پزشک
و بيماران، همسر مرد اول و دزد ماشين، کور مي شوند و به همراه همسر چشم پزشک که خود را به کوري زده است در تيمارستان متروکه اي قرنطينه مي شوند و روز به روز به جمعشان افزوده مي شود. زندگي کورکورانه هر روز بيش از پيش سخت مي شود. بوي تعفن، گرسنگي، تشنگي و بيماري با دردسرهاي يک گروه تازه چيزي از شيريني حيات باقي
نمي گذارد. گروه تازه در عين کوري با چماق و اسلحه قصد حکومت بر بقيه کورها را دارند. تا آنجا که در حادثه اي ساختمان محل اسکان کورها دچار حريق و تخريب مي شود. معدود کورهاي نجات يافته به شهر رو مي آورند، اما برخلاف انتظار با مجموعه اي پراکنده از کورها مواجه مي شوند.
گروه اوليه کورها يعني چشم پزشک و بيمارانش به همراه همسر بيناي چشم پزشک در خانه چشم پزشک قرار مي گيرند
و چند روز ديگر با کوري فراگير دست و پنجه نرم
مي کنند تا روزي که بينايي برمي گردد.»
اين خلاصه داستان رمان «کوري» شاهکار زنده ياد «ژوزه ساراماگو»ي پرتغالي است که چندي قبل درگذشت. «کوري» تصويرگر انسانيت گم شده در دنياست. انسان هايي که از نظر فيزيولوژيکي سالم هستند، اما نمي بينند و يا شايد
نمي خواهند ببينند! همه چيز در شرايط عادي رخ مي دهد و آرامش شروع داستان، بيانگر معمولي بودن اوضاع و شرايط است. شرايطي که همه ما در طول روز با آن دست به گريبانيم، اما به دليل غوطه ور بودن در اوضاع، يادمان مي رود که هستيم؟ و چه بايد بکنيم؟ کوري مرثيه اي براي اخلاق گرايي نوين در دنيا مي باشد که مدت هاست به فراموشي سپرده شده ؛
رماني روانکاوانه با زير لايه هاي دقيق اجتماعي که مي تواند انسانيت انسان را واکاوي کند. در اين رمان، روابط براساس انسان – انسان تعريف مي شود؛ نه انسان – ابراز. ساراماگو با تحقير نظم مدني حاکم بر دنيا و عقل گرايي صرف، مخاطب را به سوي خويشتن خويش مي خواند و با بي نام و نشان بودن زمان و مکان رخدادهاي داستاني، تلاش وافري را براي کليت بخشيدن به پيام و محتواي آرماني اش مصروف مي دارد. آدم هاي
کور «ساراماگو» سپيد هستند و سياه مي بينند و با بازگشت بينايي به درکي عظيم از خود و زندگي پيرامونشان دست
مي يابند.
ساراماگو پرتغالي در سال 1998 موفق به کسب جايزه نوبل ادبيات شد. آثار او را در محدوده رئاليسم جادويي طبقه بندي
مي کنند که تاکنون به 25 زبان دنيا ترجمه شده است. کارشناسان سبک نوشتاري او را شبيه قلم «گابريل گارسيا مارکز» مي دانند اما خودش اعتقاد داشت که بيش از همه از «سروانتس» و «گوگول» تأثير پذيرفته است. آثار ساراماگو با تمثيل هاي ملهم از تخيل، شفقت و طعنه ما را بي وقفه، به سوي ادراک يک واقعيت فرّار و مبهم دعوت مي کند. او مخاطبان را با آشفتگي اجتماع و انسان هاي سردرگم در دايره افکار خويش و مناسبات اجتماعي آشنا مي سازد. به اعتقاد اين نويسنده بزرگ، اعمال انساني در موقعيت معنا مي شود و ملاک مطلقي براي قضاوت وجود ندارد، زيرا موقعيت انسان ثابت نيست و در تحول دائمي قرار دارد. او استاد خلق لحظه هاي ناب است؛ لحظه هايي که ممکن است در طول روز، بارها از ذهن ما بگذرد ولي قدرت ثبت و ضبط آن را نداشته باشيم. از ويژگي هاي نگارشي اين نويسنده ساختارشکن، استفاده از پاراگراف هاي
طولاني و عدم استفاده از ساده ترين قوانين نگارش و نيز بي توجهي به علايم سجاوندي است که سبب شده تا خواننده صريح و بي واسطه با شخصيت هاي داستان ارتباط برقرار کند. معرفي شخصيت هاي اثر با خصوصيات رفتاري و صفاتي، توصيف هاي نه چندان دقيق و شرح مکان و زمان هاي نامعلوم و نامشخص و ايجاد فضايي وهم انگيز
و کابوس وار، از ويژگي هاي قلم اوست. دنياي ساراماگو، دنيايي سرشار از صلح و دوستي است که آدم هاي ساده، به ساده ترين شکل ممکن آن را مي سازند. ساراماگو در آثارش بر اين نکته تأکيد مي ورزد که همه ناهنجاري هاي
جامعه بشري ناشي از کمبود ايمان راسخ است. او در رمان «هجوم دوباره مرگ» آدم هايي را به تصوير مي کشد که مرگ از آنها روي گردانده و ملتمسانه در انتظار مرگ روزشماري مي کنند!
و به اين پرسش فلسفي اشاره دارد که «به راستي اگر مرگ نبود، چه اتفاقي براي بشر مي افتاد؟» يکي ديگر از آثار برتر ساراماگو، «قصه جزيره ناشناخته» (1999) است. در اين رمان ماجرا از اين قرار است که روزي فردي نيازمند به قصر پادشاهي مي رود. اين مرد حاجتمند، چند روزي را در کنار دري از درهاي قصر که مخصوص دريافت عريضه هاست
به انتظار مي نشيند تا سرانجام زن نظافتچي قصر به دستور پادشاه در را مي گشايد. مرد يک کشتي مي خواهد تا با آن به جزيره ناشناخته برود. در ابتدا پادشاه با سفسطه در فکر رد کردن خواسته اوست، اما جمعي از دادخواهان که در پشت در منتظر نوبت خود هستند، با مرد حاجتمند همبستگي نشان مي دهند تا بتوانند زودتر از شرش خلاص شوند.
پادشاه سرانجام تسليم خواست او مي شود و مرد با نامه اي از او به سراغ رئيس بندر مي رود. زن نظافتچي که از زمين شويي و نظافت قصر خسته شده، قصر را رها و مرد را تا لنگرگاه تعقيب مي کند و در طول راه تنها به فکر پاکيزه کردن کشتي هاست وي بعد از ورانداز کردن کشتي ها يکي را مي پسندد و آن درست همان کشتي اي است که رئيس بندر، بعد از پرسيدن سؤالاتي آن را به مرد مي دهد.
اين کشتي شبيه ناوچه است و زن نظافتچي از ابتدا آن را براي خود مي داند. مرد به دنبال خدمه مي رود اما هنگام بازگشت هيچ ملواني با او نمي آيد؛ چرا که همه باور دارند ديگر جزيره ناشناخته اي وجود ندارد و اگر هم وجود داشته باشد، حاضر نيستند آسايش موجود در خانه و راحتي کار کردن در کشتي هاي مسافربري را رها کنند و خود را در ماجراجويي هاي دريايي گرفتار سازند.
تنها زن نظافتچي با اوست، اما بي خدمه نمي توانند به دريا بروند. مرد به اين فکر مي افتد که کشتي را به شاه پس بدهد، اما زن او را منصرف مي کند. مرد آن شب غذا مي خورد و مي انديشد که در فصلي مناسب و موقعيتي مناسب راه خواهد افتاد. شب هنگام به خواب مي رود و در خواب مي بيند که کشتي اش با تعدادي ملوان و خدمه زن و همين طور حيوانات خانگي و جوانه گياهان و گل ها بر روي درياست، اما ملوانان شورش مي کنند و در جزيره اي
که روي نقشه جغرافيايي وجود دارد، به همراه خدمه ها و حيوانات پياده مي شوند. مدتي بعد درخت ها و گل ها، همه کشتي را چون مزرعه اي مي پوشانند. مرد مشغول درو کردن گندم هاست که از خواب مي پرد. مرد صبحدم
«جزيره ناشناخته» را با حروف سفيد روي کشتي مي نويسد و به دريا مي زند.
ع کاس
يک چيز نامريي هست مثل دست، که نمي بينمش اما احساسش مي کنم و ادراکش. مرا هل مي دهد اين طرف و آن طرف...
***
- آهان! کمي سرتان را بالا بگيريد. ابروهايتان را از هم باز کنيد و بخنديد.
چشمتان به دوربين باشد. تا سه مي شمارم. مواظب باشيد حرکت نکنيد. عکستان بد از آب در مي آيد. حاضر! يک، دو، سه...
***
دو شب بعد، از پله هاي عکاسخانه بالا مي رفت که عکسش را بگيرد. قبضي را که عکاس داده بود در دستش مي فشرد. به ياد مي آورد که دو شب پيش، عکاس پرسيده بود:
- اسم آقا؟
و او اسمش را گفته بود.
- شش در چار معمولي؟ کارت پستالي چطور؟
و او جواب داده بود:
- يک دانه اش... براي نمونه.
- پس فردا شب حاضره... ساعت هشت.
در را باز نکرده، ساعت را ديد که از هشت گذشته بود. پيش خودش زمزمه کرد:
- حالا ديگر حتماً حاضره.
شاگرد عکاس که پشت ميز نشسته بود جلو پايش برخاست و او پس از اينکه به سلامش جواب داد روي يک صندلي نشست. شاگرد را ناشناخته نگاه کرد:
- مثل اينکه خودشان تشريف ندارند؟
- چرا... چرا... الان اينجا بودند.
- اين قبض...
قبض را درآورد، از جيبش و گذاشت روي ميز. شاگرد عکاس آن را برداشت و خواند و سرش را با احترام تکان داد:
- بله قربان، مال همين امشبه... اما بايد صبر کنيد خودش بياد.
مي خواست جواب بدهد: «کار و زندگي داريم»، فقط گفت: «کار و زندگي...» و در صندلي فرو رفت. شاگرد در مي يافت که او کار و زندگانيش را رها کرده است تا بيايد و عکسش را بگيرد و حالا که عکاس نيست ناراحت شده است، اما چه مي توانست بکند. بهتر آن ديد که خودش را سرگرم کند. بنا کرد آلبومي را ورق زدن... او باز پرسيد:
- نمياد؟
- چرا نمياد؟ الساعه...
و او به تماشاي عکسهايي که به ديوار زده بودند مشغول شد...
***
پس از يک ربع، عکاس آمد. هنوز نرسيده سر حرف را باز کرد:
- خوش آمديد، قربان.
- و رو به شاگردش کرد و گفت:
- خيلي وقته آقا تشريف آورده اند؟
او از روي صندلي بلند شد و آمد جلو ميز و دو دستش را گذاشت به لبه آن. عکاس از کارگاهش عکسها را آورد:
- ببينم همينه؟
- بله، خودشه.
او دستش را دراز کرد و عکسها را گرفت. کمي نگاه کرد و بعد:
- اينها نيست. اشتباه کرده ايد.
- چطور؟ فرموديد...
- اشتباه کرده ايد. من سبيل ندارم، اين عکسها سبيل داره... از آن گذشته من کلاه سرم نمي گذارم.
عکاس به تندي عکسها را گرفت و با دقت به آنها و بعد به قيافه او نگاه کرد:
- عجيبه.... اما خيلي به شما شباهت داره.
- شباهت؟ شباهتش را چه عرض کنم... اين را ديگر من سر در نميارم.
عکاس کمي پا به پا کرد. شاگردش مدتي پيش رفته بود بيرون (چون نمي دانست چه بايد بکند بهتر آن ديده بود که برود بيرون). رفت توي کارگاه و يک دسته عکس ديگر آورد پخش کرد روي ميز. همان طور که وارسي مي کرد زير لب مي گفت:
- اينها که نيست.
عکس دختري بود.
- اينهم که نيست.
مال زني بود.
- اينهم نه.
مال بچه اي بود.
- اين؟
به عکس و به او نگاه کرد:
- اين خيلي شبيه شماست. کلاه هم نداره... اما باز سبيل داره.
او سرش را جلو آورد:
- ببينم... کلاه که نداره...
و ادامه داد:
- آخر اين خيلي شبيه شماست.
يعني چه؟ من چطور بفهمم که مال خودمه؟ من که صورتم را نمي بينم، يادم نيست چطوري است. مگر شما نظم و ترتيبي نداريد که عکسها جابه جا نشوند؟ شماره نمي گذاريد؟
- چرا... شماره مي گذاريم، نظم و ترتيب هم داريم. اما امان از آدم ناشي. اين شاگرده همش را بهم زده. قاتي پاتي کرده. مثلاً ملاحظه بفرماييد، سه دسته عکس هست که همه آنها شماره قبض شما را دارند... آخر عمري کاري کرديم. شاگرد آورديم! مثل اينکه از پشت کوه آمده... هيچ چيز سرش نمي شود...
- بالاخره تکليف ما چيه؟ تا کي بايد اينجا بايستم، آقاي عکاس؟
آقاي عکاس باز عکسها را وارسي مي کرد.
- اينهم که نيست.
عکس يک بناي تاريخي بود.
- آها... خودشه.
او عکس را قاپيد:
- چطور خودشه؟ هيچ چيزش با من نمي خونه. من کي کتم اين شکلي بود؟
عکاس نشست. بي حوصله جواب داد:
- ديگر به ما مربوط نيست. شايد پريروز لباستان همين جور بوده، امروز عوض کرده ايد.
- محاله.
عکاس باز بلند شد. شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- ديگه هيچ عکسي اينجا نداريم. يکي از همين ها است...
او دندانش را به هم مي فشرد. وقتي کمي آرام گرفت، گفت:
- اينها عکس من نيست. شش تا عکس شش در چار با يک کارت پستالي، پولش را گرفته اي بايد تحويل بدهي...
عکاس سه دسته عکس را گذاشت جلوي او.
- تحويل شما، قربان. پيشکش. عصبانيت ندارد. ولله من که سر در نميارم. هر سه عکس شکل جنابعالي است، عکس جنابعالي است. يکي با سبيل و کلاه، يکي با سبيل بي کلاه و يکي هم بي سبيل و بي کلاه. هر کدامشان را عشقتونه برداريد...
- عشقم؟ مگه عشقيه؟ آقاي محترم! آقاي عکاس! يا به سرت زده يا مرا مسخره مي کني. تو مگر کاسب نيستي، مشتري نداشته اي،
نمي خواهي کار و زندگي بکني؟ کجاي دنيا وقتي يک نفر مي رود عکسش را بگيرد سه جور عکس ميارند، جلوش ميندازند، ريشخندش مي کنند و مي گويند هر سه جور عکس جنابعاليه، هر کدامش را خواستي بردار. پريروز که عکس مي انداختم مگر کور بودي؟ نه سبيل داشتم، نه کلاه داشتم، نه کتم اين ريختي بود.
عکاس به تنگ آمده بود. دستهاش را به هم ماليد و کوشيد خودش را نگه دارد. مؤدبانه و شمرده جواب داد:
- اينها همه درست، همه حرف حسابي، من هم قبول دارم. ولله تقصير اين شاگرد خرفت احمق منه که اينها را به هم ريخته، شماره هاش را بهم زده والا اول بار بي معطلي تقديمتان مي کردم، اينهمه هم حرف و مرافعه نداشت. اما من تمام تعجبم از اينه که چطور اين سه عکس شبيه شماست. درست مثل اينکه خود شماييد. حالا نمي دانم مال شماست يا مال آدم ديگري شبيه شما... نمي دانم عکس اصلي شما چطور شده... آخر چطور شده... آخر چطور شما قيافه خودتان را تشخيص نمي دهيد؟
- مگر شما تشخيص مي دهيد که من بدهم؟
- چرا ندهم؟ الان يک عکس از من نشان بدهيد، مال هر وقت باشه، فوراً ميگم از منه يا نيست، متعجبم...
- متعجبي؟ مگر واجبه تمام مردم دنيا عکسشان را تشخيص بدهند؟ حالا تو عکاسي، کارت اينه.
ببين چطور مردم را گول مي زنند... سه چهار روز معطلشان مي کنند، از کار و زندگي بازشان ميدارند، بعد هم اين جور جواب مي دهند...
عکاس نزديک بود به گريه بيفتد، از جيبش آينه اش را درآورد و داد به او و گفت:
- اين کار که ديگر آسانه. ببين! ببين شکل عکسها هستي يا نه؟
او آينه را گرفت و در آن نگاه کرد. بعد همانطور که آينه در دستش بود نشست روي صندلي. زير لب به تلخي زمزمه مي کرد.
بعد ناگهان آينه را داد به عکاس و سرش را در دو دست گرفت و فشار داد. عکاس آهسته پرسيد:
- ديدي؟
او بلند شد. باز رفت جلو ميز. عکسها را برداشت و نگاه کرد و داد به دست عکاس. عکاس گفت:
- اگر کمي بنشيني صاحب هاي اين عکسها مي آيند. بد نيست هم قيافه هاي خودت را بشناسي.
او رفت به طرف در و گفت:
- همش حقه بازيه. اينها هيچکدام عکس من نيست. معلوم نيست عکس حقيقي من چطور شده. ممکنه اصلاً عکس مرا نگرفته باشي. خاک بر سرتان با عکس گرفتنتان.
وقتي او رفت بيرون، عکاس مثل ديوانه ها دور اتاق راه افتاد.
- خدايا دارم ديوانه ميشم. چطور خودش را نشناخت؟ چطور همه اين عکسها شبيه او بودند؟ نزديکه... نزديکه خودم را از پنجره پرتاب کنم پايين.
شاگردش آمد تو و گفت:
- يارو عکسهاش را گرفت؟! ديدمش مي رفت تو عکاسخانه روبرويي.
کاووس حسن لي
پل
مردي که زير سايه اين پل نشسته است
هرچه پل است پشت سر خود شکسته است
کشتيش را سپرده به توفان و بي جهت
چشم انتظار قايق در گل نشسته است
در فصل زخم، مخمل آرامشي که داشت
پودش ز هم دريده و تارش گسسته است
چون نقش کهنه اي که به روي کتيبه اي است
زخمي عميق در دل او نقش بسته است
مي خوانم از غروب نگاهش که اين غريب
از هرچه هست و نيست در اين شهر خسته است
پرده ها
ايرج صف شکن
از تعادل آبي مي گذرند
تا شکوفه ها
ابهام آسماني فرشته ها باشند
بهار
در رنگ پرده ها مي ماند
تا تنها
نيابت بنفشه اي را زنده بماند
چه ساده ايم
چه ساده
در خيال پرده مي مانيم
خيره ي رقص عروسک ها
دامني گل را دوره مي کنيم
تا مي رسيم
جانب همان دستاني
که نمي دانيم کجا جا نها ده ايم
مي گذريم
پيش تر از آنکه
تدبير ماندن را
در نگاه پنجره و آينه
سؤال کنيم
از آب تا عصا
رضا علي اکبري
آمد کنار تخته، «به نام خدا» نوشت
قبراق بود مثل الف، ب، ت، آ... نوشت
گفتم: اجازه! تشنه ام آقا و ... تشنه ايم
لبخند زد معلم من، آب را نوشت
گفتم: گرسنه ام، همه ما گرسنه ايم
نان را کنار دفتر ما باصفا نوشت
آمد کنار پنجره، با حلقه هاي اشک
لبريز بغض بود، ولي بي صدا نوشت:
فقر است! اين که در شب ما پرسه مي زند
زخم است و تيغ و طعنه... چقدر آشنا نوشت-
مردي که زخم هاي مرا بخش کرده بود
شعر انار بغض مرا بارها نوشت
مردي که مبتلا به کتاب و چراغ بود
يا سوخت، يا سرود و يا خواند، يا نوشت
حالا ولي به نقطه پايان رسيده بود
اين گونه درس آخر يک مرد را نوشت:
گچ را گرفت، زندگي اش را خلاصه کرد
تا خورد روي تابلو و... عينک، عصا... نوشت!
سيروس نوذري
1
خاموش کنم چراغ را
آنچه نمي بينم
زيباتر است
2
اتاق را چراغي
صبحي که آفتاب
جان را مي نوازد
3
سايه اي
بر ميز
از شاخه اي لرزان
4
ليوان آب پر است
تو آمدي
رفتي
5
به جست و جو نرفت
فقط
خانه اي برجا نهاد
6
شامگاه
چه ها که ناديده مي ماند
کنج اتاق
7
از خود دور مي شويم
و آينه را – بر جا –
نمي بينيم
8
شتاب ابرها
عبور آفتاب
روي ميز
9
مي تابد
بر اشياء سرد
ماه برهنه ي پاييز
10
روي ميز
ليوان
با هر دو نيمه خاليش
11
اتاق
سياره اي منجمد
از کهکشاني ديگر
... لطف ا... مکاريان
چه کاشته اي؟
درون مزرعه ي چشمانت
که هرچه مي دروم
چيزي جز
نگاه محبت
نمي دهد حاصل!
لبخند مي زني
به صبح
با تماشاي آسمان
خورشيد
چارقد ابر
مي کشد به سر
اعتبار زمين فرحناز حمزه
حس مي کنم تمام زمين کور مي شود
وقتي که عشق، يکسره هاشور مي شود
تاريخ مبهمي است که در اين قبيله ها
سهم طلوع خاطره کافور مي شود
شايد که اعتبار زمين خدشه اي گرفت
آنجا که چشم قاصدکان شور مي شود
از اعتدال فصل و يا ريشه هاي خشک
داري تکيده، سايه منصور مي شود
بيگانه ايم و قسمت تقديرمان کسي است
کز تاب هاي کودکي ام دور مي شود
بي رديف زنده ياد علي نسيمي
خشک مي شوي همين، سخاوت بهار...
غم مي خوري که چي؟ خيال برگ و بار...
در شلوغ سايه هاي وحشيانه نا اميد
جان بکن، بگو. سکوت کن، بگو. هوار...
مرزها براي رد شدن کشيده مي شوند
سنگ... ميله... سيم خاردار...
آن که ايستاده و فقط نگاه مي کند
هيچ وقت فکر کرده است انتظار...
برگ هاي زرد را هميشه باد مي برد
سبزها چه دير واقفند اعتبار...
مي دوي نمي رسي، نمي رسي قبول کن!
غير ترس، سهم صيد خسته از شکار...
لحظه لحظه اوج يک پرنده را نگاه کن
تا بفهمي آنچه مي کشم در اين فرار...
... علي ضامن دار يا (ع. رها)
مردي زخمي
با يقين گمشده را
در اين سوي دشت نديديد؟
مردي با کوله باري ساده
کفشي مندرس
و غبار اندوهي
بر چهره اش نشسته...
مردي که روزي
اسبي نداشت
اما زمين را سبز مي خواست
و دوست داشت زمين به جاي
همه کلاغ ها
پر از کبوتر سفيد مي شد
راستي سواري بي سر
که پياده سفر مي کرد
را نديديد؟!
ساعت آخر مينا ميرصادقي
پيش از آني که بميرم
بايد مي مردم
تا به خاطر آورم
ساعت اول را
راننده تصنيف عاشقانه گوش مي دهد
و مردي از خيابان مي گذرد
که شبيه تو نيست
شتاب کن مينا!
شتاب کن
حالا از تو چيزي کم است و بوي شمع سوخته مي آيد
زير درخت نارنج خانه ام
تکه زميني ست که خودم نقاشي کرده ام
فنجان هاي منتظر را از روي ميز بردار
و آن گلدان کوچک خالي را!
مرا در چادر نماز گلدار مادرم بپيچ
اين قلب ديگر به درد نمي خورد
سر برمي گردانم
و شکوفه هاي نارنج حاشيه خيابان را
نگاه مي کنم
... مصطفي صديقي
بادبان ها مقابل سرانگشتان مسافر کشيده مي شود
دريا که بالا مي آيد روي ساعت شني
اين ستاره ها همان روز که چيني انار
روي پرده ها کشيده مي شد
مقابل بادها بود
دريا که امضاء نمي شود
اگرچه روزها کشيده مي شوند
خيلي پيش تر از دقايق نمک
مقابل باغ هاي رسيده
پس اين ستاره ها تازه از شباهت مرواريد
صيد شده اند
کاغذ نم را که نمي شود امضاء کرد
چقدر دشوار است اين سعي باد و باران
حالا مسافريم که روي اين عکس ها
بگذريم
سواحل معرق، پايين صدف ها
به پرده هاي دشوار مي رسد
روي چيني که نمي شود امضاء کرد
ترنم هاي شادمانه و غمگين در آثار مولوي
اين متن، خلاصه اي از پژوهش دکتر محمدحسين بهراميان و الهام جم زاد، عضو هيأت علمي دانشگاه، مي باشد که با هم
مي خوانيم.
ناخويشاوندي هاي مولوي و حافظ
نيمي از وجود خواجه اهل راز، حافظ، مولانايي است و نيمي ديگر خيامي... يا به تعبير بهتر انديشه هاي حافظ تلفيقي از انديشه هاي عرفاني مولانايي و انديشه هاي فلسفي خيامي است. اين تضاد را
مي توان بر ديگر تضادها يا دوگانگي ها و دوگانگي هاي شعر حافظ افزود. در شعر حافظ «غم» حداقل در دو حوزه مختلف به کار رفته است. يعني در حقيقت غم هاي حافظ دوگونه اند:
غم هاي فلسفي حافظ، خيام گونه اند، حدت و شدت کلام خيام در شعر حافظ ديده نمي شود که بي گمان تفکرات عرفاني وي در اين توازن و تعديل انديشه بي تأثير نبوده است. غم هاي فلسفي حافظ، غم نيستي و فناي آدمي است. او غمگين است چون اساس و بنياد هستي و شالوده آرزوها را سخت سست مي بيند. او غمگين است چون انسان را از درک اسرار هستي عاجز مي يابد. دواي اين غم سياه و يأس آلوده، چيزي جز مي ارغواني (حقيقت معنوي) نتواند بود:
غم زمانه که هيچش کران نمي بينم
دواش جز مي چون ارغوان نمي بينم
***
پيوند عمر بسته به موي است هوش دار
غمخوار خويش باش، غم روزگار چيست؟
***
مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
***
جام مينايي مي، سد ره تنگ دلي است
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
غم هاي عرفاني حافظ رنگ و بوي کاملاً متفاوتي دارند. غم هاي
حافظ در اين مقام، آنات و لحظات شيريني است که با عشق و خاطره و ياد معشوق همراه است. غم در اين حال و هوا، معادل کلمه «عشق» است و گاهي نيز با کلمه «درد» در يک رديف قرار مي گيرد. عشق بار عظيم امانتي است که انسان تحمل آن را بر جان شيفته خود پذيرفته است. عشق بخششي ازلي است که حافظ در آن زمان که ديگران قرعه قسمت بر عيش زده اند او غم عشق را برگزيده است:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل ديوانه ي ما بود که هم بر غم زد
حافظ:
شراب تلخ مي خواهم که مرد افکن بود زورش
که تا يکدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
مولوي:
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم
رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمي کو گرد ما گرديد شد در خون خويش
مولوي شاعري مختار است و حافظ شاعري سخت تابيده در چنبره جبر... مولوي در تعبيري زيبا، بار امانت را «اختيار» مي داند که انسان خود خواسته آن بار عظيم را در ناباوري آسمان، زمين و کوه ها به شانه کشيده است و حافظ ديوانه اي که ناخواسته قرعه فال امانتي ناشناخته را به نام او رقم زده اند... مولوي خود برگزيده است و حافظ برگزيده شده است... حافظ قفس آلوده اي است که اگرچه از کنگره عرش نفيرش مي زنند اما همچنان در پس آينه هستي، طوطي صفتش داشته اند اما مولوي طوطي ناطق گريزان از بند هجران است و پران تا هندوستان جان.
مولوي؛ شاعري مختار
رواج انديشه هاي جبرگرايانه اشاعره، از قرن دوم تا نهم بسياري از شاعران و نويسندگان بنام ايران زمين را در سيطره تفکري جبري قرار داد، بدان سان که حتي ارجمنداني چون فردوسي، سعدي و حافظ از اين چنبره تنگ و تاريک راه گريز و نجات نيافتند. از ميان خيل انبوه شاعران و نويسندگاني که در طي اين چند قرن، به انعکاس تفکرات جبرگرايانه پرداختند اشعار و نوشته هاي بسياري موجود مي باشد که ادعاي ما را دليلي مبرهن است. از ميان همه شاعران نامي اين چند قرن، شايد تنها به صراحت بتوان از مولانا نام برد که خود را همواره از اين دايره تنگ تفکرات جبرگرايانه به دور داشته است. نزديک به دو هزار بيت از مثنوي معنوي به اثبات اختيار اختصاص مي يابد و مولوي در جاي جاي شاهکار عارفانه خود به تبيين اين ماجراي پردامنه و به هر شکل ممکن به رد نظريه هاي تسلط جويانه و يأس آلود جبري مي پردازد... مولوي با شناخت جوانب امر و آگاهي بر چند و چون انديشه هاي فلسفي و کلامي به اثبات اختيار انسان مي پردازد.
از اين نگاه مولوي شاعري منحصر به فرد به نظر مي رسد. حتي زماني که او در حوزه تفکراتي عارفانه به جبري اختياري تن درمي دهد نه تنها يک دست افشان از وجد و حال او کاسته نمي شود که مشتاق تر
از پيش و در کمال ادب سررشته اختيار را به دوست وا مي گذارد
و در سروده هاي ارجمند خود به انعکاس روح مشتاق و منبسط خويش مي پردازد. بنابر اين عقيده متعالي، عارف در مراتبي از سلوک بدان جايگاه مي رسد که اختيار و خواسته جزء را در قياس با مشيت کل ناديده مي گيرد و باز مشتاق و خود خواسته به جبري ديگر گونه تر
تن درمي دهد که جبر عارفانه اش مي نامد اگرچه به عقيده کاملاً مستدل او، اين نه جبر، اين معني جباري است.
وجود چنين تفکراتي عميق و تأمل انگيز در عين حال فعال و انگيزش بخش، مولوي را به شاعري سراپا شور و شوق و سرمستي و دلدادگي بدل مي سازد که در جلوگاه معشوق ازل سر از پا نمي شناسد و وجد و شور و حال خود را در کلامي کاملاً مترنم و آهنگين به تصوير مي کشد... اين آزادي بي دريغ جان، حتي گاه او را از انحصار در تنگناي قافيه به دور مي دارد آن سان که فراتر از دغدغه هاي
کلام به سماع جاويد جان مي انديشد.
مولوي از اين ديدگاه با شاعران هم رديف خود تفاوتي آشکار دارد و همين تفاوت، شادمانگي وصف ناپذير متفاوت تري را در کلام او مي ريزد که بعد از چند صد سال با خوانش غزليات سماع انگيز او اين وجد و حال با گسست و شکست زمان، خود را به انسان غم آلوده و اندوه نصيب همه قرون مي رساند.
اي شکران اي شکران کان شکر دارم ازو
پند پذيرنده نيم، شور و شرر دارم ازو
خانه شادي ست دلم، غصه ندارم، چه کنم؟
هرچه به عالم ترشي، دورم و بيزارم ازو
کي هلدم با خود، کي؟ مي دهدم بر سر مي
گل دهدم در مه دي، بلبل گلزارم ازو
من خوش و تو نيم خوشي، جهد بکن تا بچشي
تا قدحي مي بکشي، زانکه گرفتارم ازو
(غزل 2146)
آشنايي مخاطب با ذهن و زبان مولانا، ما را از ارائه مثال هاي بيشتر در اين مورد بي نياز مي کند. اين انديشه هاي دقيق و اين فضاي طرب انگيز و شادي بخش از ويژگي هاي کلام مولوي به شمار مي رود.
مثال ده که نرويد ز سينه خار غمي
مثال ده که کند ابر غم گهرباري
مثال ده که نريزد گلي ز شاخ درخت
مثال ده که کند توبه خار، از خاري
اين بخش را با غزلي معروف از مولاي روم به پايان مي بريم و به بخش هاي ديگر مي پردازيم. حضرت مولانا در اين سروده شريف ديدگاه هاي خود را در باب چند و چون شادي و غم، اينگونه زيبا به تصوير مي کشد:
جنتي کرد جهان را ز شکر خنديدن
آنکه آموخت مرا همچو شکر خنديدن
گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن
به صدف مانم، خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خنديدن
يک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر، همچو سحر خنديدن
گر ترش روي چو ابرم، ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خنديدن
گر تو مير اجلي از اجل آموز کنون
بر شه عاريت و تاج و کمر خنديدن
اي منجم اگرت شق قمر باور شد
بايدت بر خود و بر شمس و قمر خنديدن
همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالاي شجر خنديدن...
(غزل 1989)
ترنم شادمانه غزليات شمس
روح شعله ور و گدازان مولانا در کلمه کلمه اشعار او خصوصاً در غزليات شمس انعکاس دارد. اوزان متنوع، رقص واژگان، طنين آواها و نواها، تکرار واژگان و اصوات همه و همه دست به دست هم مي دهند تا شادمانگي روح مشتاق مولانا را به تصوير بکشند. در آخرين منزل اين مقصود، قلم را به دست صاحبان قلم مي سپاريم تا آن ارجمند از سماع کلمات در غزليات شمس بگويند:
«از عصر خنياگران باستاني ايران تا امروز آثار بازمانده هيچ شاعري به اندازه مولوي با نظم موسيقايي هستي و حيات انساني هماهنگي و ارتباط نداشته است. تنوع اوزان در غزليات مولانا بسيار در خور تأمل است: در يکصد غزل حافظ دوازده وزن به کار رفته، سعدي هيجده وزن و مولوي بيست و دو وزن. اين تنوع اوزان عروضي در ديوان شمس به حدي است که کمتر وزني از اوزان شفاف و شاد عروض فارسي را مي توان يافت که در ديوان شمس مورد استفاده قرار نگرفته باشد. بدين گونه ديوان شمس جامع ترين سند اوزان شعر فارسي به ويژه اوزان شفاف است. چون خاستگاه طبيعي وزن در ديوان شمس، حرکت سماع و رقص و تپش قلب است و چنگ و چغانه مولوي با حرکت هاي طبيعي زندگي و قلب انسان کوک شده است در ديوان شمس با همه تنوع اوزان جاي چندان زيادي براي اوزان کدر و غمگين وجود ندارد. علت اين امر آشکار است، زيرا مولانا عاشق سماع بوده و آهنگ هايي که به هنگام سماع مي نواخته اند غالباً شفاف و شاد و پر جنبش و پويا بوده و اين آهنگ ها حرکت اصلي را در موسيقي شعر سبب مي شده است.» (شفيعي کدکني، محمدرضا، موسيقي شعر، ص312)
از چهل و هشت وزن عروضي که مولوي در غزل هاي خود به کار برده است، هيجده وزن يا به ندرت در شعر فارسي به کار رفته يا اصلاً پيش از مولوي به کار نرفته است. حداقل مي توان سيزده وزن را از ابتکارات خود مولوي دانست. (پورنامداريان، تقي، در سايه آفتاب، ص183).
از مجموع روايات و افسانه ها و به طور روشن تر و قطعي تر
از خلال ديوان شمس و مثنوي اين تصور به ذهن متبادر
مي شود که در روح و جان مولوي سرچشمه جوشاني از عشق و نيکي جاري بوده که تمام زندگي و آثار او را دربر مي گيرد. روح غنايي او بر حقايق زندگي نشاط و اميد مي پاشد و همه چيز را زيبا مي بيند و با آهنگ جادويي کلام خويش آن را به نوا درمي آورد.
«مولانا غزل هايش را با زبان غنايي بيان مي کند و با خواندن آن انسان خيال مي کند يکي از غزل هاي عاشقانه سعدي را با صداي ساز مي شنود.
گل خندان که نخندد چه کند
علم از مشک نبندد چه کند
نار خندان که دهان بگشادست
چون که در پوست نگنجد چه کند
مه تابان به جز از خوبي و ناز
چه نمايد چه پسندد چه کند
آفتاب ار ندهد تابش و نور
پس بدين نادره گنبد چه کند
تن مرده که بر او بر گذري
نشود زنده نجنبد چه کند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ
نخروشد نترنگد چه کند»
(به نقل از کتاب سيري در ديوان شمس، ص 272)
مولوي به طرف کمال مطلق روي آورده، به اوج زيبايي مجرد مي پرد، به سوي بي سويي، به لامکان و لايتناهي، به طرف حقيقت وجود که همه کائنات را گرم و روشن کرده است، مي رود. موسيقي ديوان شمس که در هيچ ديوان غنايي ديگر يافت نمي شود از
همين جا سرچشمه مي گيرد.
مقصود از موسيقي، تنها «وزن» و آهنگ غزل هاي مولانا نيست که در کمتر ديواني نظير آن را مي توان يافت.
«مولانا موسيقي مي دانسته و رباب مي زده و حتي در رباب اختراعي داشته است. دانستن موسيقي که در حقيقت مايه وزنست به مولانا اين سرمايه را داده که در اشعار خويش تفنن کرده و بيش از هر شاعري اوزان گوناگون در غزل آورده است.»
به عقيده آقاي فروزانفر؛ «3500 غزل مولانا در 55 بحر ساخته شده که هيچ يک از شعرا اين اندازه در اوزان توسعه نداده اند. تمام اوزاني که در شعر قديم وجود داشته و به قول شمس قيس بعضي از آنها جزو اوزان متروکه است، در ديوان شمس هست و بهتر از اوزان معموله ساخته است...»
چه بسياري از اين غزل ها توأم با آهنگ موسيقي سروده شده است و علت موجده آنها را هماهنگي با ضرب بايد فرض کرد، مانند غزل هاي زير و اوزان ضربي ديگر که در ديوان شمس فراوانست.
نور دل ما، روي خوش تو
بال و پر ما، خوي خوش تو
***
با من صنما، دل يکدله کن
گر سر ننهم، آنگه گله کن
***
حيلت رها کن عاشقا، ديوانه شو ديوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو پروانه شو
***
اي هوس هاي دلم بيا بيا بيا بيا
اي مراد و حاصلم بيا بيا بيا بيا
از ره و منزل مگو، ديگر مگو ديگر مگو
اي تو راه و منزلم، بيا بيا بيا بيا
***
عالم ز من پر، من تهي
از کثرت و از انبوهي
گه مبتدي گه منتهي
هذا جنون العاشقين
(همان، صص، 23-20)
ديوان شمس درياست، آرامش آن زيبا و هيجان آن فتنه انگيز است، مثل دريا پر از موج، پر از کف و پر از باد است. مثل دريا جلوه گاه رنگ هاي بديع گوناگون است، سبز است، آبي است، بنفش است، نيلوفري است. مثل دريا آيينه آسمان و ستارگان و محل تجلي اشعه مهر و ماه و آفريننده نقش هاي غروب است. مثل دريا از حرکت و حيات لبريز است و در زير ظاهر صيقلي و آرام، دنيايي پر از تپش و پر از تلاش دارد.
ديوان شمس، ديوان شعر نيست غوغاي يک درياي متلاطم توفاني است. ديوان شمس انعکاس يک روح غير آرام و پر از هيجان و لبريز از شور و جذبه است. (همان، صص 29-28)
شعر در زبان مولوي هجوم معاني و خروش مفاهيم تعبيرناپذير است.
خون چو مي جوشد منش از شعر رنگي مي زنم (همان، ص 30)
مولوي وارسته و مجذوب زيبايي است.
آن موجود منتقم جبار که از بيم خشم او اشک خواجه حسن بصري در تذکره اولياي عطار جاري مي شود در تصور جلال الدين به گونه اي
ديگر نقش مي بندد. سراسر لطف و جذبه مي گردد، شور و سودا
برمي انگيزد و جان او را از وجد و عشق مترنم مي کند.
اي دشمن عقل من، اي داروي بي هوشي
من خابيه تو در من چون باده همي جوشي
اول تو آخر تو بيرون تو و در سر تو
هم شاهي و هم سلطان هم حاجب و چاووشي
خوش خويي و بدخويي دلسوزي و دلجويي
بس تازه و بس سبزي، بس شاهد و بس نغزي...
در ديوان شمس از گريه و زاري اثري نيست و اگر هم گاهي اسمي از گريه بيايد به مناسبت فراق ياري و شرح تأثر جان پرمهري است.
شمس تبريزي برفت و کو کسي
تا بدان فخر بشر بگريستي
عالم معني عروسي يافتي
ليک بي او اين صور بگريستي
مولوي خداوند را نور صرف و فيض مطلق مي داند. به اين صورت به محبوب عشق مي ورزد و ديوانه وار عشق مي ورزد. روح او از عشق و اميد لبريز است از اين رو پيوسته از شادي و خنده دم مي زند.
چون گل همه من خندم از راه دهان تنها
زيرا که منم بي من با شاه جهان تنها
***
چو در سلطان بي علت رسيدي
هلا بر علت و معلول مي خند
اگر بر نفس نحسي ديو شد چير
برو بر خاذل و مخذول مي خند
جلال الدين موجبي براي گريه نمي بيند.
هر که حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
تو اگر انکاري ازو من همه اقرارم ازو
عالم هستي جز پرتو تجلي ذات ازلي چيزي نيست پس همه چيز زيبا و همه چيز نشاط انگيز است. جز اميد و خنده کاري براي ما
نمي ماند، زيرا از جمال ازلي جز زيبايي و خوبي انعکاسي نيست و از اين رو در ديوان شمس فراوان است ابيات يا غزل هايي که از خنده مي درخشد.
جنتي کرد جهان را ز شکر خنديدن
آن که آموخت مرا همچو شرر خنديدن
گرچه من خود ز عدم دل خوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خنديدن...
همين اصل مولانا را از عارف بزرگ قرن پنجم به بنيانگذار شيوه نشر مطالب عرفاني در لباس غزل که مورد احترام و تکريم مولانا نيز مي باشد، متمايل مي کند: در زبان سنايي مطالب عرفاني سير به طرف نور و پاکي و جنبه تعليم و موعظه پيدا مي کند و در زبان مولانا صورت معاشقه.
زمينه اصلي بيان مولوي شوق و جذبه است و تقوا و فضايل زيبايي است. در انديشه او فيض و زيبايي لازمه ذات باري تعالي است و بنابراين ديگر موجبي براي نگراني و بيم باقي نمي ماند (دشتي، علي، سيري در ديوان شمس، صص، 164-154)
آن کسي که از شراب عشق حق مست شد، از طرب آکنده
مي شود. مرده اي بوده که زنده شده است و گريه اي که خنده
مي شود:
مرده بدم زنده شدم، گريه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
ديده ي سيرست مرا، جان دليرست مرا
زهره ي شيرست مرا، زهره ي تابنده شدم
گفت که سرمست نه اي، رو که از اين دست نه اي
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
(يوسفي، غلامحسين، چشمه روشن، ص212 و 221)
پابلو نرودا؛ تصويرگر عاشقانه هاي ناب زندگي«پابلو نرودا» در سال 1904 در شيلي متولد شد. نام اصلي او «نفتالي ريکاردو ري يس باسوا آلتو» بود که مثل اسم بقيه اهالي آمريکاي جنوبي براي بقيه مردم دنيا زيادي طولاني است! براي همين هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خيلي زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح نا آرام
نرودا حوادث زيادي را برايش رقم زد. او از يک سو به عنوان اديب و شاعري توانا شهرت جهاني پيدا کرد و در سال 1971 جايزه نوبل ادبيات را به دست آورد و از سوي ديگر عاشقي پرشور و دوستي قابل اعتماد بود. نرودا همه جا سفير صلح بود. عشق اثر خود را بر تمام زندگي نرودا گذاشته بود. او عاشقانه هاي زيادي سرود. در
عاشقانه هايش با همسرش ماتيلده، هموطنانش، کشورش، طبيعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگي مدت ها با سرطاني که وجودش را تحليل مي برد، مبارزه کرد. او همه اينها را در استعاره هاي زيباي شعرهايش درهم آميخت و زيباترين ها را سرود.
نرودا در سال 1973 درگذشت. اين شاعر، مترجم و چهره مشهور ادبيات شيلي و آمريکاي جنوبي، بعد از گذشت سال ها محبوب بسياري از مردم جهان است.
1
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني،
اگر کتاب نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
زماني که خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر برده عادات خود شوي،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي...
اگر روزمره گي را تغيير ندهي
اگر رنگ هاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا مي دارند
و ضربان قلبت را تندتر مي کنند،
دوري کني...،
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر هنگامي که با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يک بار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي...
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري کن!
نگذار که به آرامي بميري!
شادي را فراموش نکن
2
کوزه گر
تن تو را يکسره
رام و پر
براي من ساخته اند.
در هر گوشه اي کبوتري مي بينم
به جستجوي من
گويي عشق من، تن تو را از گل ساخته اند
براي دستان کوزه گر من.
زانوانت
گم کرده اي دارند از من
از زميني تشنه
که دست از آن بريده اند
از يک شکل
و ما با هميم
کامليم چون يک رودخانه
چون تک دانه اي شن
3
امروز روزي بود چون جامي لبريز
امروز روزي بود چون موجي سترگ
امروز روزي بود به پهناي زمين
امروز درياي توفاني
ما را با بوسه اي بلند کرد
چنان بلند که به آذرخشي لرزيديم
و گره خورده در هم
فرودمان آورد
بي اينکه از هم جدايمان کند
امروز تنمان فراخ شد
تا لبه هاي جهان گسترد
و ذوب شد
تک قطره اي شد
از موم يا شهاب
ميان تو و من دري تازه گشوده شد
و کسي هنوز بي چهره
آنجا در انتظار ما بود
ویژه نامه 10 تیر 89
محسن دانش
ادبيات، زبان فرهنگ يک ملت است و فرهنگ هر ملتي شامل تفکرات، آيين ها و آداب و رسوم مردم آن کشور مي باشد. در دنياي پردغدغه و اضطراب کنوني که آدم ها اغلب شاعرانه زيستن را به فراموشي سپرده اند و با حسابگري متداول روزمرگي، خواب هايشان را تعبير مي کنند، ادبيات ملجا و مأواي خوبي براي دوباره متولد شدن است. به اعتقاد «ياکوبسن»، منتقد ادبي روسي، ادبيات، درهم ريختن سازمان يافته گفتار متداول است به گونه اي که زبان معمول را دگرگون کرده و قوت بخشد و به شکلي نظام مند، آن را از گفتار روزمره جدا سازد. به عبارت بهتر، زبان ادبي، مجموعه انحراف هايي از هنجارها يا نوعي طغيان زباني است که با زبان متداولي که به کار مي بريم، همسويي ندارد. امروزه ادبيات از شکل کلي خود خارج شده و «ادبي بودن» يک اثر مورد بحث و تعامل قرار گرفته است. منظور از ادبي بودن، کاربردهاي زباني خاص است که نه تنها در متون ادبي، بلکه در بسياري موارد خارج از اين متون نيز ارايه مي شود. جوهر و مايه ادبي بودن، آشنايي زدايي است که مي تواند هم در حوزه نثر و هم در حيطه نظم اتفاق بيفتد، البته منظور از نظم، نظم جوششي و استوار بر نيروي الهام است که مي تواند با پرداخت صحيح و حرفه اي و بهره گيري از ظرفيت هاي زباني، به اثري مانا و ماندگار تبديل شود؛ اثري که آرامش فکري و روحي را دربر دارد و مي تواند سايه ساري براي مسافر خسته از فراز و نشيب هاي جاده زندگي باشد. همان گونه که «سيسرو»، يکي از بنيانگذاران نقد ادبي در روم باستان، مي گويد: «شعر باعث آرامش فکري و آسودگي خيال و رهاندن جان از غوغا و مشاجره هاي خسته کننده و فرساينده روزمره و تسکين دهنده گوش به ستوه آمده آدمي از غريو و غوغاهاي ناخوشايند و سرسام آور زندگي است.» از سويي ديگر امروزه نظريه پردازان ادبي بر اين باورند که در آغاز قرن بيستم ادبيات و هنر داراي ويژگي هايي شده که در طول چند هزار سال گذشته فاقد آن بوده است. از نظرگاه «ياختين»، يکي از زبان شناسان شاخص دنيا، ادبيات و هنر تنها متأثر از شرايط درون متني نيست، بلکه متن ها با توجه به شرايط و اوضاع گوناگون اجتماعي تأثيرات متفاوتي را پذيرا مي شوند. به هر حال ادبيات قرن بيستم تفاوت هاي بسياري از نظر فرم و محتوا با ادبيات کلاسيک دارد و مي بينيم که ديگر هيچ متن و اثري ادبي به تنهايي قابل رمزگشايي و نقدپذيري نيست و هر متن به واقع يک بينامتن است که بي بهره از تأثيرات ديگر متن ها نيست؛ همچنان که انسان به عنوان خالق اين آثار، يک موجود بينامتني است و متأثر از فرهنگ هاي متفاوت ساير گروه هاي آدميان کره خاکي است. از همين روست که در اواخر قرن نوزدهم، جامعه شناسي ادبيات، به عنوان يکي از شاخه هاي تخصصي جامعه شناسي شکل مي گيرد و در قرن بيستم با انديشه ها و آثار فيلسوف مجارستاني، «جورج لوکاچ» به اوج مي رسد و بشر به اين نتيجه مي رسد که در آفرينش هنري، يک فرد به تنهايي مورد نظر نيست، بلکه اثر آفريده شده، بيان نوعي خودآگاهي جمعي است که هنرمند با شدتي بيش از اکثر افراد، در تدوين آن شرکت مي کند. به واقع مي توان چنين گفت که جامعه، مردم، تاريخ، فرهنگ و حتي خوانندگان، هر کدام به اندازه خود مؤلف در شکل گيري اثر سهم دارند و هيچ هنرمندي نيست که عناصر و مؤلفه هاي آفرينش خود را از زمانه و جامعه خويش نگرفته باشد. بنابراين درک و تأويل متن، کاري دشوار است که بر پايه هاي کاملاً تخصصي زبان شناسانه، واج شناسي، آواشناسي، دستور زبان، نشانه شناسي، معناشناسي و... استوار مي شود و نياز اساسي جامعه ادبي امروز کشور است و شاهديم که بسياري از آثار ارزشمند ادبي از بازخورد افکار نويسندگان و شاعران با منتقدان به وجود آمده است. از طرف ديگر مطبوعات همواره به عنوان جايگاهي مطمئن براي ظهور استعدادهاي جوان و بهره گيري و آشنايي آنها با اندوخته هاي گرانسنگ پيشکسوتان ادبي، محل بروز آراء و عقايد همسو و غير همسو بوده است و در اين ميان نقش ويژه نامه هاي ادبي در هدايت جريان ها و نحله هاي ادبي جامعه، غيرقابل انکار است. هم اکنون که توفيق اين را يافته ايم تا بار ديگر با ويژه نامه ادبي «نويسا» مهمان دل هاي شما باشيم، با درود بر همه دست اندرکاران صفحه «عصر شعر» و ويژه نامه ادبي «هنگام» بر خود مي باليم و اميدواريم با ياري مهربانانه همه بزرگان ادب اين خطه ادب خيز و جوانان مستعد و کوشاي آن، گام در مسيري فرا نهيم که روشناي راهمان باشد و بتوانيم در خدمت به فرهنگ و ادب جامعه، اداي دين کنيم.
بي شک آنچه در اين مسير فراسويمان است، تلاشي سازنده براي معرفي جوانان شايسته فارس و انتقال تجربه هاي پربار اهل فن به آنهاست و با خودمان قرار مي گذاريم که بي هيچ تعصب و تنگ نظري، همه گروه ها و نحله هاي ادبي فارس را از منظرگاه کلاسيک، مدرنيسم، پست مدرنيسم و ... مدنظر قرار دهيم، زيرا به اعتقاد ما ظهور آثار و افکار متفاوت، زمينه ساز رشد ادبيات است. بنابراين خالصانه دست شما فرهنگوران، ادب دوستان و ادب پژوهان عزيز را به گرمي مي فشاريم و منتظر آثار خوبتان هستيم.
شما عزيزان مي توانيد آثار خود را به نشاني: شيراز، چهارراه ملاصدرا، روزنامه عصرمردم، ويژه نامه «نويسا» يا به نشاني: M_d 1968@yahoo.com ارسال کنيد. شايسته است که مطالب به شکل تايپ شده يا با خطي خوش و خوانا روي يک طرف کاغذ A4 با ذکر نام و نام خانوادگي، شماره تلفن تماس و ايميل ارسال شود.
مــــانا
سان خوزه
مترجم: منيرو رواني پور
?گفته بود که آدم آهني حرف ندارد و همه کارها را با فشار دکمه اي انجام مي دهد. هر بار باتري اش را شارژ مي کنيم، دستورات لازم را به حافظه اش مي دهيم، آن وقت او، مثل يک انسان همه کارها را طبق دستور انجام مي دهد... آدم آهني مي تواند بي آنکه خسته شود، از صد نفر پذيرايي کند، با ديدن هر مهمان جلو مي آيد، تعظيم مي کند، دست مي دهد و او را به سالن راهنمايي مي کند. مهماني که تمام شد، هر کسي را تا دم آسانسور بدرقه مي کند، دکمه آسانسور را مي زند، آسانسور که آمد، دستش را براي مهمان تکان مي دهد... آدم آهني حتي مي تواند لبخند بزند... آندرو، همه اين حرف ها را به زني مي گفت که از شرق آمده بود. زن شرقي به آندرو زل زده بود و پرسيده بود: گريه چي؟ آدم آهني مي تواند گريه کند؟ آندرو متعجب نگاهش کرده بود: گريه؟ براي چي؟
آسانسور در طبقه سي و پنجم آسمانخراشي در نيويورک مي ايستد. زن با لباسي ليمويي و بالاپوشي سبز از آن بيرون مي آيد. به ساعتش نگاه مي کند: يک ساعت تأخير! روي موکت سرخرنگ کريدور مي سرد، به شماره آپارتمان ها نگاه مي کند، مي رسد. پشت در مي ايستد. در خود به خود باز مي شود. هيچ کس به استقبالش نمي آيد. همهمه جمعيت و صداي موزيک. غريب است. با نگاهش ميان جمعيت به دنبال آندرو مي گردد و نمي يابد... مردي بالابلند، پاکيزه، با موهاي بور و گام هاي منظم از گوشه سالن به سويش مي آيد و دستش را به جانب او دراز مي کند: «عصر بخير خانم، مي توانم کمکتان کنم؟»
زن، خوشحال لبخندي مي زند و دست مرد را مي فشارد. مرد انگار جا مي خورد، به دستش مانند شيئي غريب نگاه مي کند، زن مي گويد: «دوست آندرو هستم، دير آمدم، قرارمان ساعت چهار بود...»
مرد گردن مي کشد، به انتهاي سالن نگاه مي کند و با صداي يکنواخت مي گويد: «آندرو مشغول است، کارش که تمام شد صدايش مي کنم.»
مرد ساکت به لباس هاي رنگارنگ زن نگاه مي کند و به دست زن خيره مي شود. دست راست خود را با دست ديگرش لمس مي کند و مي رود. در ميانه راه انگار پشيمان شده باشد بازمي گردد، به سوي زن مي آيد و دستش را دراز مي کند. زن با لبخندي دوباره با او دست مي دهد. به گونه هاي برآمده اش نگاه مي کند و با خودش مي انديشد: «يک سرخپوست دورگه». مرد مي پرسد: «چه مي نوشيد؟» زن روي مبلي مي نشيند و لبخند خسته اي مي زند: «آب، ليواني آب اگر باشد...» مرد با گام هايي منظم مي رود و زن مي بيند که هر از گاهي به دست راست خود نگاه مي کند...
مرد سيني به دست برمي گردد، تعظيم کوتاهي مي کند و آن را جلوي زن مي گيرد. زن ليوان آب را برمي دارد. جرعه اي مي نوشد. لبخند مي زند: «ممنون، خيلي تشنه بودم، بفرماييد بنشينيد، اين جور خسته مي شويد...»
و براي مرد روي مبل جايي باز مي کند. مرد مي نشيند. حالا مي تواند پوست کشيده و سرخ مرد را از نزديک ببيند و گونه هاي برآمده اش که انگار دستان ماهر مجسمه سازي آن را ساخته است. زن به چشمان آبي مرد نگاه مي کند: «شما بايد دو رگه باشيد، پدر يا مادرتان حتماً سرخپوست بوده، من هم شرقي هستم و مي دانيد... اسمم ماناست...»
زن منتظر مي ماند که مرد نامش را بگويد اما در چشمان مرد چيزي نيست جز بازتاب جست و جويي نوميدوار: «شما، چيزي براي خوردن ميل داريد؟» مرد، گيج بلند مي شود. تعظيم کوتاهي
مي کند. زن دستش را مي گيرد: «نه، خواهش مي کنم بنشينيد. چيزي نمي خورم، با من حرف بزنيد. راستش اين جور تمرين زبان مي کنم. هرچند که فردا مي روم. به همين خاطر دير آمدم. رفتم بليتم را عوض کردم. سخت است، اينجا آخر دنياست، آدم در آن گم مي شود...»
مرد مي نشيند، جاي بيشتري روي مبل برايش باز مي کند و ادامه
مي دهد: «نگفتيد مال کدام ايالتيد، پدر و مادرتان و خانواده اتان کجا زندگي مي کنند؟»
زن جرعه اي آب مي نوشد و منتظر مي ماند. مرد سردرگم به اطرافش نگاه مي کند و با اشاره دست زني بلند مي شود: «ببخشيد، يک لحظه». و
مي رود. زن نگاه مي کند. گام هاي مرد ديگر استوار نيست.
لحظه اي بعد، مرد با ظرفي پر از ميوه مي آيد. پرتقالي در ميان راه
مي افتد. نوک پايش به پرتقال مي خورد. مرد با تعجب به پرتقال که به
گوشه اي قل مي خورد، نگاه مي کند. سرهايي که مي چرخند و حيرت زده به مرد و پرتقال نگاه مي کنند.
زن مي گويد: «زحمت نکشيد، بنشينيد، آندرو حتماً قرارمان را فراموش کرده و نمي داند که فردا مي روم، بنشينيد، کمي از اينجا برايم بگوييد، راستي من هنوز اسم شما را نمي دانم، اسم شما چيست؟»
مرد، گيج و گم نگاهش مي کند. لبانش آهسته تکان مي خورند، اما هيچ کلامي نمي گويد. آنگاه خنده اي، خنده اي از سر ناتواني يا پوزخندي انگار به خودش، بر لبانش مي نشيند. دست روي دو زانو بلند مي شود. حرکاتش متزلزل و بيگانه به آن فضا، غريب است انگار. مستأصل به اطرافش نگاه
مي کند. دستانش را توي هوا تکان مي دهد. به انتهاي سالن چشم مي دوزد و صدايي خش دار و ضعيف از گلويش بيرون مي آيد: «آندرو...»
آندرو از ته سالن گردن مي کشد، از ميان جمعيت راهي باز مي کند و خوشحال به جانب زن مي آيد: «کي آمدي؟»
- نيم ساعتي مي شود.
مرد با نگاهي به آندرو به طرف ميزي که پر از ميوه و نوشيدني است گام برمي دارد. زن مي گويد: «آندرو، من فردا مي روم.»
آندرو جواب مي دهد: «فردا؟ زود نيست؟» و با صداي افتادن چيزي
برمي گردد. مرد ايستاده است و به خرده ريزه هاي ليوان هاي شکسته نگاه مي کند. آندرو متعجب نيم خيز مي شود: «غير ممکن است» و با اشاره دست، مرد را به جانب خود مي خواند. مرد با گام هايي که تلاش مي کند منظم و استوار باشد به سوي آندرو مي آيد. آندرو سمت چپ پيراهن او را بالا مي زند، دکمه اي را امتحان مي کند. مرد انگار سرخورده و خجلت زده نگاهش را از زن مي دزدد و با لکنت زبان مي پرسد: «نا...نام من چيست آقا؟...» آندرو متعجب نگاهش مي کند و مي گويد: «برو ليوان هاي شکسته را جمع کن...»
مرد با گام هاي خسته مي رود.
آندرو به زن شرقي مي گويد: «فکر کردم حافظه اش جابه جا شده.» تا ديروقت شب، زن نگاه غريب آدم آهني را روي خودش حس کرد. آدم آهني دوبار ديگر هم آمد. دستش را دراز کرد تا زن آن را بفشارد... آندرو هم خنديد و هر دو ديدند که آدم آهني به دست راستش مثل يک شيئي غريب نگاه مي کند.
ساعت دو و نيم زن بلند شد. با آندرو دست داد، آدم آهني هم به نوبت ايستاده بود. زن با او هم دست داد. آدم آهني آندرو را کنار زد تا بتواند زن را به سوي آسانسور ببرد. آدم آهني هر دو دکمه آسانسور را زد. آسانسور بالا آمد و ايستاد. زن داخل آسانسور رفت. آدم آهني صدايش گرفت. نتوانست بگويد: خوش آمديد. گفت: خ... خ و ديگر هيچ. در آسانسور که بسته مي شد، زن در چشمان آدم آهني چيزي ديد، چيزي غريب.
وقتي پاي زن به خيابان رسيد، صدايي شنيد. کسي خودش را از طبقه سي و پنجم آسمانخراش به خيابان پرتاب کرد.
آندرو کنار زن شرقي که مات به تکه هاي از هم جدا شده آدم آهني، نگاه مي کرد، ايستاد و گفت: «تو که رفتي پريشان شد. نمي فهميد چه شده، چند بار به دستش نگاه کرد، انگار قرار بود گلي توي دستش باشد، بعد جهت خودش را از دست داد. يک بار به طرف آسانسور دويد، با مشت به در آسانسور کوبيد و بعد مثل يک انسان غريب و بي کس و کار توي سالن آمد، مستأصل دستش را به من نشان داد که هيچ چيز در آن نبود. گفتم چيزي نيست، آرام باش. اما او بي اعتنا به حرف هاي من، درمانده به اطرافش نگاه کرد. دور خودش چرخيد. به در و ديوار خورد و سرانجام به طرف پنجره رفت... همه ايستاده بوديم و نگاه مي کرديم... من ناگهان به طرفش دويدم، اما نتوانستم به او برسم، گيج و پريشان مي رفت... رفتارش تلخ بود، خيلي تلخ...»
رهگذران جمع شده بودند. تکه پاره هاي آدم آهني دست به دست مي شد. گاهي کسي قاه قاه مي خنديد و آهن پاره اي را به جانبي پرتاب مي کرد. زن شرقي چشمانش را بست، بغضش را فرو برد و گفت: «آندرو... اين بار چيزي بساز که بتواند گريه کند.»
آئيـنـه را خـاطـره مـي آيـم
در آشوب وحشت و باد
گريزگاه را چراغي دارم
که از دهليز فرازين ياد
آئينه را خاطره مي آيم
شمشاد خرامان کن
سرو را بلنداي بياراي
و ناز را در شرب زر کشيده بخرام
تا لحظه اي به درازاي خستگي عمر
و لمحه اي گذرا از هستي ناب حيات
عطر شلال شبانه مويت را
به نرمي نسيم از توبره مرقع بهار بربايم
من هنوز کوتاه واژه اي تصويري مي جويم
که اعجاز انحناي کمرگاهت را
در سحر تماشا شعر بنويسم و به زمزمه بسپارم
کدامين ناشاعر، سعدي شاعر را
به کهنه دستاويزي ناروا
که هنوز رها نکرده پلنگان خوي پلنگي عشق را
در واژه نامه دلدادگي خط کشيد
و شاعر را در کسوت جنگجو
قبضه شمشير هديه فرمان داد
من در پستوي هراس
شعر عاشقانه مي نويسم
و با دندانه هاي حريص قلم قديم
درازناي شلال شبانه را
به سپيده دمان شانه ات
نرماي حرير نوازش رها مي کنم
من پيرانه از باختگان جدال زنده باد و مرده باد
يک روز صبح تا غروبم
و اسارت پيرمرد صبح تاريخ را
بي آنکه جهان وطني را به تداعي عادت مألوف
تاوان باختن ها را به شب
در ژرفناي خلسه اي دور مبادله کنم
در خطه هاي گدايي تکه ناني عمر
هرگز سيه چرده سخنور برآمده از مرگ آپارتايد را
فرمانده کشور دنيا و عوعو واماندگان در پوست شير را
در ترازوي دلخواه برابر نمي کنم
با پياله اي از آن زلال آتش گون
بر فراز نام
در بزم همين که هستم
با صفاي انحناي بلورين قامتش
سماع عشق را
در قونيه مي رقصم
دوبـاره سـهـرابــــــــ ؟!
در آن سپيده کسي قصه از تبر مي کرد
و روي تيره شب را سياه تر مي کرد
کسي که چهره شب را سياه تر مي خواست
و ديگري سفري با پر سحر مي کرد
و اين کسي که پر از آرزوي ديدن بود
و آن کسي که از اين قصه ها حذر مي کرد
و اين کسي که در اين ناکجاي بي بالي
هميشه قصه ز پرواز و بال و پر مي کرد
و در نهايت دلگير مرگ عاطفه ها
«به مويه هاي غريبانه» قصه سر مي کرد
منم پرنده آواز شاخه هاي غريب
که باغ خاطره را در خزان سفر مي کرد
منم دوباره سهراب و داغ تهمينه
که زير تيغ پدر سينه را سپر مي کرد
?چند رباعي از ايرج زبردست (تنها)
اي صبح نه آبي نه سپيديم هنوز
در شهر اميد نا اميديم هنوز
ديدي که چه کرد دست شب با من و تو؟
در باز و به دنبال کليديم هنوز
***
ما خلوت رخوت زده مردابيم
تصوير سراب تشنگي در آبيم
عالم کفني به وسعت بي خبري است
اي خواب! تو بيداري و ما در خوابيم
***
باران: تب هر طرف ببارم دارم
دهقان: غم تا به کي بکارم دارم
درويش نگاهي به خود انداخت و گفت:
من هرچه که دارم از ندارم دارم
***
ما ريشه لحظه هاي بي بنياديم
ما خاک عبور ناکجا آباديم
ما فلسفه گذشتن از خويشتنيم
باديم و اسير هرچه بادا باديم
... ندا هدايتي فر
تو... حافظيه... مردم از گل ها بغل ها را...
تکرار کردي بار ديگر هم، ازل ها را
دوري، ولي از دل نرفتي، سبک اشعارت
دارد به هم مي ريزد اين ضرب المثل ها را
گم مي شدم در کوچه هاي شعر، دور از تو
دستان تو دادند يادم، راه حل ها را
دنيا به دامانم مي افتاد، اين که کاري نيست!
با دست هايت مي توانستم زحل ها را
روي کمربند زمين لرزه است شعرم بي...
چيزي بگو تا پر کند عمق گسل ها را
هي فکر مي کردم که با تو شاعر خوبي...
دنيا ولي نگذاشت، تا با تو غزل ها را...
محمد مرادي بي تو هنوز
شاعر که مُرد قافيه هم کم مي آورد
اين بيت هاي عاريه هم کم مي آورد
مجنون نبوده اي که ببيني در عشق تو
آهوي تيز باديه هم کم مي آورد
در مصر روي رأس هرم ها نوشته اند
فرعون باش آسيه هم کم مي آورد
اي تيک تاک گرم تپش هاي قلب من
بي تو هنوز ثانيه هم کم مي آورد
ديگر زمان از تو نوشتن تمام شد
شاعر که مرد قافيه هم کم مي آورد
سـمنـدر عباس عسلي
شاعر عشق شدي قافيه را باخته اي
در رو از پنجره تا خانه نپرداخته اي
تا ابد ورد زبان مژه اي خونريز است
غزلي را که به ژرفاي دلت ساخته اي
همت دوست بلند است بلرزد همه عمر
بيرق دل که بر اين قله بيفراخته اي
اي سمندر تو ز پروانه ملامت مشنو
آي پروانه تو اين سوخته نشناخته اي
لحظه اي بال بر آتش زده و جان دادي
زير خورشيد و عطش پوست نينداخته اي
برف پيري به سر اي کبک مخوان بانگ خروس
در چه خويش نهان شو نه دگر فاخته اي
نيست خوان دگري پيش، مگر چاه شغاد
تو که تا سينه ي سهراب جوان تاخته اي
کوره عشق، آب چو جوهر، دل عاشق شمشير
زير باران برو آنگاه که بگداخته اي
مجيد کوهکن کوچه پشتي
من کوچه پشتي ام
عادت دارم به کودکان کيف به کول
خسته از معلم و عشق
و کارمندي که بايد سيگارش را
در من دود کند
هر صبح
دهانم را مسواک مي زنم
رفتگر
قراري اگر بگذاري
من مي توانم ساکت باشم
قدمي اگر بگذاري
مي بيني چه پنجره هايي که به سمت من باز شده اند
من کوچه پشتي ام
فقط خواستم گفته باشم
با ديدن تو غلامعلي مهديخاني(مجرد)
گم مي کنم با ديدن تو دست و پايم را
مي گيري از من فرصت چون و چرايم را
در سينه مي گردم به دنبال نفس هايم
شايد به گوشت آشنا سازم صدايم را
وقتي تو را مي بينم از خود مي شوم بيخود
غير از خودم گم مي کنم حتي خدايم را
تفريق بايد کرد از تقويم عمر من
يک روز از ارديبهشت سال هايم را
آن روز خوب آشنايي را که در چشمت
جستم بهشتم را بهشت باصفايم را
آنجا که دل بايد به دريا داد چشم توست
اين کشتي سرگشته بي ناخدايم را
اين چندمين بار است وقتي مي رسي از راه
گم مي کنم با ديدن تو دست و پايم را
حمد مرادي بي تو هنوز
شاعر که مُرد قافيه هم کم مي آورد
اين بيت هاي عاريه هم کم مي آورد
مجنون نبوده اي که ببيني در عشق تو
آهوي تيز باديه هم کم مي آورد
در مصر روي رأس هرم ها نوشته اند
فرعون باش آسيه هم کم مي آورد
اي تيک تاک گرم تپش هاي قلب من
بي تو هنوز ثانيه هم کم مي آورد
ديگر زمان از تو نوشتن تمام شد
شاعر که مرد قافيه هم کم مي آورد
خار... جعفر فروزش فر«سمر»
خارم اما پاسدار گل منم
دولت ام بس، همجوار گل منم
چون خورد بر دست گلچين خنجرم
تا قيامت خوار و زار گل منم
سر زند بلبل به گل وقت خوشي
روز و شب سر در کنار گل منم
ژاله بر من اشک مي ريزد سحر
چون که داند غمگسار گل منم
چون خزان بر بوستان زد دستبرد
بلبل آسا داغدار گل منم
هست بلبل مست گل فصل بهار
آنکه شد همواره يار گل منم
تا تو گل باشي «سمر» خاري است خوار
خارم اما پاسدار گل منم
ايمان
ديروز...
در خود پل ترديد را ويران نمودم
مؤمن شدم بر هستي خويش
زيرا...
احساس کردم اختر عشق
در آسمان سينه سردم درخشيد
در من فروزان گشت اميد
انگار حرفي روي لب هاي تو لغزيد
باز نمود رنـگ سرخ
در شاهنامه فردوسي
بازنمود رنگ سرخ در شاهنامه فردوسي بخشي خلاصه شده از پژوهش دکتر کاووس حسن لي و خانم ليلا احمديان است که در زير مي خوانيد:
رنگ سرخ يکي از رنگ هايي است که در شاهنامه کاربرد وسيع دارد و از نظر ميزان کاربرد پس از سياه و سپيد در بالاترين مرتبه قرار گرفته است. رنگ سرخ در شاهنامه نيز مانند بسياري از استوره هاي ملل ديگر، نماد مرگ و زندگي است.
نماد مرگ، با شعله هاي سوزان و شراره هاي گدازان که همه چيز را در خود ذوب مي کند و از بين مي برد و نماد زندگي با تب و تاب و التهابي پرسوز که شور عشق و شوق در دل مي ريزد.
در شاهنامه فردوسي مفهوم رنگ سرخ 468 بار جلوه نموده است. اين مفهوم 88 بار با واژه سرخ و بقيه با واژه هايي چون: بيجاده، ياقوت، گل، لعل، ارغوان، لاله، گلبرگ، خون، بسّد، مل، بور، ميستان و... به کار رفته است.
در بسياري از هدايا، رنگ سرخ به گونه اي نمود پيدا مي کند تا فرخندگي آن را باز نمايد، هديه سرخ نمود اظهار عشق است. در داستان زال و رودابه هدايا سرخ رنگ هستند، و شتران بارکش نيز سرخ مو. حتي سپرهاي جنگجويان به پيشواز آمده سرخ است. آميختگي رنگ سرخ با سرآغاز يک زندگي در جاي جاي شاهنامه ديده مي شود. در ماجراي خسرو و شيرين رنگ لباس، ديباي سرخ است. در داستان مالکه و شاپور، شاپور تاجي از ياقوت سرخ دارد. جهيزيه فرنگيس بر شتران سرخ موي نهاده شده است و گستردني هاي او نيز به رنگ سرخ است، هداياي تولد شيرويه را با اشتران سرخ موي مي آورند و... اين همه نشان از دقتي است که در نمادپردازي رنگ سرخ صورت پذيرفته است.
زال و رودابه:
همه پيکرش سرخ ياقوت و زر
شده زر همه ناپديد از گهر
(ج 1، ص183، ب74)
صد اشتر همه ماده سرخ موي
صد اشتر همه بارکش، راه جوي
(ج1، ص209، ب114)
حمايل يکي دشنه اندر برش
ز ياقوت سرخ افسري بر سرش
(ج1، ص173، ب570)
سياوش و فرنگيس:
همه پيکرش سرخ کرده به زر
بر او بافته چند گونه گهر
(ج3، ص100، ب1527)
هزار اشتر بختي سرخ موي
بنه بر نهادند با رنگ و بوي
(ج3، ص111، ب1721)
شاپور و مالکه:
ز ياقوت سرخ افسري بر سرش
درخشان ز زربفت چيني برش
(ج7، ص225، ب108)
خسرو پرويز و شيرين:
يکي از برش سرخ ديباي روم
همه پيکرش گوهر و زر بوم
(ج9، ص213، ب3412)
هداياي تولد شيرويه:
بياورد سي صد شتر سرخ موي
سيه چشم و آراسته راه جوي
(ج9، ص209، ب3353)
از سويي ديگر رنگ سرخ با سرخ فامي خون در پيوسته است. کشت و کشتار آوردگاه و شمشيرهاي خونين رزم آوران، ارمغاني جز مرگ ندارد. تصويرگري هاي فردوسي، از اين رنگ بي نظير است. به ويژه آنجا که موج لرزان خون، رزمگاه را مي پوشاند، همه فرم ها (شکل ها) از بين مي رود و رنگ، رنگ محض همه جا را پر کرده و احساس شاعر با همه توان، صحنه ها را نگارگري مي کند:
هوا گشت چون چادر نيلگون
زمين شد به کردار درياي خون
(ج5، ص332، ب1640)
زمين لاله گون شد هوا نيلگون
برآورد همي موج، درياي خون
(ج5، ص169، ب1679)
گرفته فش و يال اسب سياه
ز خون لعل شد خاک آوردگاه
(ج6، ص304، ب1390)
سرخ نماد مرگ و زندگي است، چه در ميان جنگ و چه در رنگ به کار رفته در گور مردگان. سردخمه ها را گاه سرخ مي کردند تا همچون باور يونانيان اين رنگ خون، مرگ را به زندگي تبديل کند.
به آيين شاهان يکي دخمه کرد
چه از زر سرخ و چه از لاژورد
(ج1، ص134، ب894)
سر دخمه کردند سرخ و کبود
تو گويي که بهرام هرگز نبود
(ج4، ص112، ب1610)
زنار سرخ بستن نيز نشانه عزاست و در ضمن آن کمر به خون خواهي بستن نيز بازنموده مي شود.
فرنگيس بشنيد و رخ را بخست
ميان را به زنار خونين ببست
(ج3، ص149، ب2292)
منوچهر بنهاد تاج کيان
به زنار خونين ببستش ميان
(ج1، ص134، ب893)
ميان را به زنار خونين ببست
فکند آتش اندر سراي نشست
(ج1، ص106، ب453)
همه کوه پر خون گودرزيان
به زنار خونين ببسته ميان
(ج4، ص121، ب82)
رخش رستم بور و رخشان است. همرنگي اسب رستم و اسب ايندره در استورهاي هند و نيز همساني رفتار آنان، آن قدر هست که چنانچه اين دو شخصيت استوره اي يکي پنداشته شوند گماني بر گزاف نخواهد بود. «ايندره» ايزدي است دلير و جنگاور. مهمترين پيشکار «ورونه» به شمار مي رود. اوست که زمين را به اريّه (آريايي ها) مي بخشد و آب هاي خروشان را هدايت مي کند. او هماره «سوم» مي نوشد و دژهاي نود و نه گانه خشکسالي را نابود مي کند...
«شهرياري نيکو و ايزدي زرين فام، پرتاب گر سنگ ها، کشنده ي اژدها، پشتيبان پهلوانان و رزمجويان و... خورشيد، اسب گلگون اوست که با روشني بي کران در آسمان مي درخشد و پيوسته در حرکت است. اسبي دلخواه و سرخ رنگ که با نشاطي خاص شيهه مي کشد و گردونه اش را مي راند. ايندره در سپيده دمي شيرين از پهلوي مادر زاده مي شود... او شکست ناپذير، ژوبين انداز و تندرآساست.» (اسماعيل پور، 1377، ص66)
رستم، پهلوان نامدار ايراني نيز همين ويژگي را به گونه هايي ديگر دارد: زايش او از پهلوي مادر است. کشتن اژدها و نبرد با اکوان ديو و ديوان مازندران کار اوست. اوست که ايران را بارها و بارها به ايرانيان
مي بخشد. مي خواره اي شگرف، گرزافکني کمندانداز، دارنده رخش رخشان، اسبي سرخ فام و بورابرش و همواره در جنبش و تکاپو...
فردوسي در شاهنامه بيش از 120 بار از مفهوم رنگ سرخ براي توصيف زيبايي بهره برده است. سرخي رخسار اغلب به گل، گلنار، گلبرگ، لاله و ارغوان مانند شده و سرخي لب ها به بيجاده، ياقوت، بسّد، لعل و عقيق.
گاه نيز ترکيباتي همچون به مي رخ شستن،
مي چکيدن از رخ، چون گل بر شکفتن، رنگ سرخ به مي دادن و... براي بيان زيبايي به کار رفته است. بيش از 80 بار از مفهوم رنگ سرخ براي توصيف ميدان جنگ استفاده شده است. تصويرگري هنري فردوسي از رزمگاه و کشت و کشتار دشت جنگ، بيشتر با تشبيهات و تصويرهايي متنوع همچون موارد زير صورت مي پذيرد:
ميستان شدن زمين، لاله رستن بر زمين، جوي خون شدن روي صحرا، به رنگ ديبا شدن زمين، چون لعل بدخشان شدن زمين، شنگرف بر آفتاب باريدن، لاله بر زعفران کشتن، چون ارغوان شدن خاک، آلوده کردن ستاره به خون، چو کرباس آهار داده به خون و...
به خنجر زمين را ميستان کنيم
به نيزه هوا را نيستان کنيم
(ج1، ص86، ب114)
درخشيدن تيغ الماس گون
سنان هاي آهار داده به خون
(ج3، ص178، ب 2717)
تو آني که گويي به روز نبرد
به خنجر کنم لاله بر کوه زرد
(ج5، ص116، ب547)
چو تير اسپري شد، سوي نيزه گشت
چو درياي خون شد همه کوه و دشت
(ج4، ص108، ب1543)
زمين کان آهن شد از ميخ نعل
همه آب دريا شد از خون لعل
(ج5، ص212، ب966)
بيش از 60 بار از اين رنگ واژه براي بيان رنگ اشياي گوناگون همچون: درفش، جامه، سپر، سراپرده، جام، تاج، دينار و... استفاده شده است. سرخ از رنگ هاي اصلي درفش کاويان است. هرجا ويژگي ظاهري درفش کاويان مورد توجه قرار مي گيرد، رنگ سرخ نيز حضور دارد. سرخ رنگ عشرت و شادماني است و اغلب در ماجراهايي که با ازدواج و تولد مناسبت دارد رنگ سرخ به گونه اي وجود دارد: گاهي در رنگ تاج، گاهي در رنگ جامه، گاهي در رنگ شتران بارکش، گاهي در رنگ هدايا و...
حمايل يکي دشنه اندر برش
ز ياقوت سرخ افسري بر سرش
(ج1، ص172، ب570)
همه پيکرش سرخ کرده به زر
بر او بافته چند گونه گهر
(ج3، ص100، ب1572)
بسي زر سرخ اندرو ريخته
عقيق و زبرجد برآويخته
(ج6، ص355، ب26)
زبرجد طبق ها و پيروزه جام
چه از زر سرخ و چه از سيم خام
(ج1، ص150، ب220)
در شاهنامه از مفهوم رنگ سرخ، همچنين، بارها براي بيان رنگ اشک، رنگ حيوانات مختلف، به ويژه شتر و اسب (اسب هاي پهلوانان معمولاً سرخ است تا تأثير رواني جنگ و خونريزي تشديد شود)، براي توصيف طلوع و غروب خورشيد و مواردي مانند آن استفاده شده است. بيش از ده بار از مفهوم رنگ سرخ براي توصيف نمادهاي اهريمني استفاده شده که اين سرخي بيشتر در چشم آنان پديدار است؛ در موجوداتي چون: اژدها، جادوگر، گرگ، قوم يآجوج و مآجوج و...
دو دندان او چون دو دندان پيل
دو چشمش طبرخون و چرمش چو نيل
(ج6، ص29، ب351)
دو چشمش چو دو چشمه تابان ز خون
همي آتش آمد ز کامش برون
(ج6، ص175، ب155)
همه روي هاشان چو روي هيون
زبان ها سيه، ديده ها پر ز خون
(ج7، ص84، ب1431)
زبانش کبود و دو چشمش چو خون
همي آتش آمد ز کامش برون
(ج7، ص73، ب214)
تنش سرخ و بيني کژ و روي زشت
همان دوزخي روي دور از بهشت
(ج9، ص191، ب3063)
در شاهنامه چهار بار هم به اسم خاص «سرخه» اشاره شده است. سرخه پسر افراسياب است و در ماجراي نبرد ايرانيان، به خونخواهي سياووش، به دست رستم کشته مي شود.
ويسلاوا شيمبورسکا؛ شـاعـر واژه هـاي انـسـانـي
ويسلاوا شيمبورسکا (Wislawa Szymborska) شاعر، مترجم (از زبان فرانسوي به لهستاني) و مقاله نويس لهستاني، متولد دوم جولاي 1923 ميلادي در شهر «بنين» که در سال 1996 موفق به دريافت جايزه ادبي نوبل شد. اولين دفتر شعر او «من واژه را مي جويم» در سال 1945 به چاپ رسيد. در فاصله سال هاي 1945 تا 1948 به تحصيل زبان لهستاني و جامعه شناسي مشغول بود. در سالهاي 1953 تا 1981 براي فصلنامه «زندگي ادبي» مقاله مي نوشت و از سال 1981 تا 1983 سردبير مجله «پيسمو» بود.
در سال 1996 آکادمي سوئد هنگام اعلام نام شيمبورسکا به عنوان برنده جايزه نوبل گفت: «...به خاطر شعري که با طنزي ظريف، تاريخ و بيولوژي را به صورت ذراتي از واقعيت هاي بشري به نمايش مي آورد.»
شعر شيمبورسکا شعر يک انسان کامل است. او هم بازيگوش است هم جدي. با واژه ها بازي مي کند و به معناهايش وسعت مي بخشد. با زبان طنز حرف مي زند و خود مي گويد که او شاعري شکاک است. مشاهده مي کند و مي پرسد. از جزء در مي گذرد و به کل نظر دارد. شعرهاي شيمبورسکا هميشه حاوي يک پيام است.
«تومي الوفسون» در مقاله اي به مناسبت ترجمه تازه اي از اشعار شيمبورسکا به زبان سوئدي، در دوم مي سال 2008 درباره جايزه نوبل گرفتن اين شاعر مي نويسد: «پيروزي اخلاق و نوعدوستي. شعر شيمبورسکا تمجيد زندگي روزمره انسان و نوعدوستي است.»
?هر چيز فقط يک بار اتفاق مي افتد
فقط يک بار اتفاق مي افتد هر چيز،
نه بيشتر هرگز،
به دنيا آمديم، پس نوآموزيم
مي ميريم بي آنکه کلام بدانيم.
حتي اگر تنبل ترين باشيم
ميان شاگردان جهان
مي رويم به کلاس بالاتر
بي ياري کسي، در اين سفر.
هيچ روزي روز بعد نمي شود
و نو مي شود زمان همه شب ها،
هر بوسه بوسه تازه اي ست
و تازه اند هر بار نگاه ها.
ديروز وقتي شنيدم ناگهان
کسي تو را صدا مي زند بنام
انگار گل رزي از پنجره
يکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با مني
مي چرخم ناگهان
گل رز! به راستي گل رزي؟
يا سنگي ميان ديگر سنگ ها؟
تو، اي زمان زبان نفهم
مي ترساني و مي رنجاني چرا؟
هستي همين که مي گذري
و همين زيباست همين.
خونگرم با لبخندي خجول
مي کوشيم اين جا يکي شويم
هرچند مثل هم نيستيم
مثل دو نيمه سيب.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی