7
خنده ]در سه پرده[
عبدالرحمن مجاهدنقی
1
عصر بارانیِ خیس
پدرم چون لغزید
پدرت خنده غرایی کرد
و از آن روز
- هنوزا که هنوز-
لحظه ها را به زمان می شمرم
تا که بر پیچشِ پای پدرت خنده کنم
2
سالها تیز گذشت
پدرت نیز، گذشت
و در افتاد به گودیِ گلوی چاهی...
و شگفتا که نخندیدم من!
3
سالها می گذرد
و از آن روز
- هَنوزا که هَنوز-
همگان بر من و لبخندِ فروخورده من می خندند!
2
من یه بیمار روانی تو یه بیمارستان روانیم. اما روانی نیستم. سالمم. البته سالمِ
س ›› الم كه نه، ولی اینقدر ها هم وضعم وخیم نیس ›› ت كه كارم به اینجا بكشه!
نُه ماهه كه بس ›تری شدم. به اشتباه. هنوز خودم هم باور نكردم چه برسه به
روانپزش ›› ك و مس ›› وولین اینجا! خیلی س ›› عی كردم باهاش كنار بیام، ولی واقعاً
س ›› خته. یه جورایی غیر ممك ›› ن. تو اتاق من چهار تخت هس ›› ت، كه با تخت
من می ش ›› ه پنش تا. نه پنج تا. بجز یكیشون اونای دیگه بی آزار و بی خطرن.
مس ›› وول بخش می گه اونم بی خطره ولی اینجوری نیس ›› ت. یه بار داشتم غذا
می خوردم، همچین بهم زُل زده بود كه هر لحظه منتظر حمله كردنش بودم.
خیلی خدا رحم كرد. از اون روز به بعد تا وارد اتاق می شه من می زنم بیرون.
فقط شب موقع خواب تحمل بودنش تو اتاق رو دارم.
هم ›› ه آش ›› نا ه ›› ا و دوس ›› تام م ›› ی گف ›تن : میثم ت ›› و یه ج ›› وری هس ›› تی، مثل
دیوون ›› ه های ›› ی. اونای دیگه هم می گفتن : تو مطمئنی س ›› المی ؟ رئیس ›› م بهم
م ›› ی گف ›› ت : عقلت پاره س ›› نگ بر م ›› ی داره. ولی چ ›› ون هم اونا با ش ›› وخی
می گفتن هم من با خنده و مس ›› خره بازی جواب می دادم، هیچ وقت مسئله
رو جدی نمی گرفتم.
با زنم مش ›› كلی نداش ›› تم. راحت با هم كنار می اومدی ›› م. نمی دونم اون مثل
بقی ›› ه فك ›› ر می كرد یا با دیوون ›› ه بازیهای من كنار اومده ب ›› ود! خونه كوچیك
و دنجی داش ›› تیم. هفت ›› اد متر. ولی ما لخودم ›› ون بود. اجاره نم ›› ی دادیم. یه
اتاق بیش ›تر نداش ›› ت. هم اتاق خوابمون بود، هم كتابخون ›› ه، هم اتاق كار. یه
ه ›› ال كوچیك هم داش ›› ت با دو تا كاناپه كه واس ›› ه آب ›› روداری جلو مهمون بد
نبود. حقوق ماهیانم دویس ›› ت و سی تومن بود. راضیه هم واسه همسایه ها
دس ›› تگیره و رو بالش ›› ی و پرده پارچه ای می دوخت كه ای... بد نبود. بعضی
وقتا بیس ›› ت، س ›› ی تومنی ازش در می اومد كه واس ›› ه پول قبضای آب و برق
می ذاشتیم. تلفن هم قطع بود و خیالمون راحت. یادم رفت بگم، از تو هال همه
دل و روده آش ›› پزخونه معل ›› وم بود. ولی راضیه زن زندگ ›› ی بود. یه پرده توری
دوخت و جلوی آشپزخونه آویزون كرد.
س ›› ه چهار س ›› الی بود عروس ›› ی ك ›› رده بودیم. راضیه كم كم داش ›› ت خس ›› ته
می شد. بهانه بچه می گرفت. نمی شد. مخالفت می كردم. ولی اون دلش بچه
م ›› ی خواس ›› ت. بحث و جدل افت ›› اد تو زندگیمون. سر چی ؟ درس ›› ت كردن یه
موج ›› ود دیگه مثل خودمون. كدوم خودم ›› ون؟ همون خودمونی كه از زندگی
هیچ ›› ی ندیده بودی ›› م. هیچی نمی خواس ›› تیم، هیچ پخی هم نش ›› ده بودیم.
ن ›› م نمك داش ›› ت ب ›› ی خیال می ش ›› د. نمی ذاش ›تن لامصب ›› ا. در و همس ›› ایه و
ف ›› ك و فامی ›› ل رو می گم. اوض ›› اع شركت خوب پیش می رفت. داش ›› تم ترفیع
می گرفتم. می شدم منشی رئیس شركت.منشی مخصوص آقای رئیس. حقوقم یهو
می كش ›› ید بالا. رئیس مالی می گفت شاید تا سیصد هزار تومن هم برسه. اگه
اینجوری بش ›› ه دیگه نم ›› ی ذارم راضیه كار كنه.حیف اون چش ›امی معصوم و
قشنگشه كه اینقدر ازشون كار بكشه!
یهو کاسه، کوزه مونو به هم زدن. می خواستن خونمونو ازمون بگیرن. می گفتن
افت ›› اده تو طرح. طرح چی؟ پارك حاش ›› یه ای. آخه یكی نیس ›› ت بگه این همه
پارك گنده تو این ش ›› هر به چه درد می خوره كه حالا می خواین حاش ›› یه ایشو
بسازین. اونم چه جوری؟ با خونه ما!
من كه كوتاه نمی اومدم. حیف كه خونه كاغذی بود و سند نداشت، وگرنه تا
پ ›› ای جونم روش می موندم. مفت از چنگمون در آوردن. با پولش یه كپر هم
نمی ش ›› د بخریم. رفتیم رهن و اجاره. راضیه یهو شكست. از
حقوق سیصد هزار تومنیم، ماهی دویست هزار تومن اجاره
می دادم. همه نقش ›› م بهم ریخت. بازم راضیه شروع كرد به
كار. هفت ،هشت ماه بعد راضیه هم گفت :میثم. .. شیرین
م ›› ی زنی !!! معنیش همونِ كه هم ›› ه می گفتن. دیوونه ای.
شاید یه كم مثل خُل وضعا، ولی فكر نمی كنم دیوونه باشم.
خودمم داشتم شك می كردم، كه زدم به علی چپ. بی خیال
میثم. دنیا دو روزه.
ح ›› الا تو همین وضعیت یهو ش ›› كم راضیه گنده ش ›› د. گفتم
حتماً داره چاق میش ›› ه. دی ›› دم نه. هی داره ش ›› كمش میاد
جلوتر. فهمیدم. آخ كه چه كلاهی راضیه سرم گذاشت.یعنی
چه گن ›› دی زدم خودم! لامصب یه وقتی هم معلوم میش ›› ه
كه دیگه هیچ كاریش نمی ش ›› ه كرد. تازه داشتیم به وضعیت
ع ›› ادت می كردیم. مگه می تونم به راضیه از گل كمتر بگم؟
دوس ›› ش دارم. ز نخوبیه. ماهه. هر كی دیگه بود تا حالا به
پ ›› ای من روانی می ش ›› د. این حرفِ همیش ›› ه مامانم بود به
راضی ›› ه. بعضی وقتا هم به خودم می گفت. یه ماهِ تموم مخ
صاح ›› ب خونه رو خوردم تا نگهبانی ش ›› یفت ش ›› ب مجتمع
رو ب ›› ده به من. ماهی هفتاد ه ›› زار تومن هم پول می داد.
این كار واس ›› ه منش ›› ی مخصوص جناب رئیس شركت یه كم
س ›› بك بود. اما كار كه عیب نیس ›› ت! اونم وقت ›› ی داری بابا
می ش ›› ی.لعنت به این بابا ش ›› دن. خواب شب نداشتم. روزا
چُرت می زدم.سیس ›› تم بدن ›› م ریخته بود به ›› م. راضیه هم
روز به روز ناز و عش ›› وش بیشتر می شد. هی ویار می كرد.
خدائی ›› ش ویارای گرون نمی كرد. همین آلوچه و لواش ›› ك و
تخم كفتر و از این آت و آشغالا.
راضیه ش ›› یش هف ›› ت ماهش ب ›› ود. مجبورم ك ›› رد برم پیش
روانپزشك. بهانه گیر شده بود. من می دونستم دوست داره
شبا كنارش باشم. شیفت شب و كه نمی شد نرفت. اونم گیر
داد باید بری روانپزشك.
منم مطمئن بودم هیچیم نیس ›› ت. شب و روز نداشتم. واسه
همین فكر می كرد خُل ش ›› دم. با خیال راحت رفتم. چند تا
تست و آزمایش. بعدشم گفت هیچیت نیست. از درِ مطب
كه اومدم بیرون س ›› ه چهار نفر به زور یه لباس سفید كردن
تنم و انداختنم تو ماش ›› ین. نُه ماهه كه اینجام. مطمئنم اونا
اشتباه گرفتن. دكتر هم گفت من چیزیم نیست.


3 6
یک فنجان غصه ی تلخ
منصور پایمرد
کاش
این فنجان غصه ی تلخ را
امشب
با بوسه تو شیرین می کردم
گرچه
بوسه های تو نیز
مرا
به خیابان های تاریکی خواهد کشاند
که کودکی
همه ی هراسش را می دود
تا در فنجانی بریزد
که می خواهم امشب با بوسه های تو شیرین کنم!
عهد تو، خطای من
پرویز خائفی
در قحطِ وفاداری، تنها تو وفا کردی
تو بستی و بگسستم، اما تو خطا کردی
میثاق تو سوگندی است منشور وفایِ عهد
رسوایی ننگم را، تو نام صدا کردی
از دشتِ بهارِ یاد، با پنجه ی نرم باد
بس پنجره ی بسته، بر خاطره وا کردی
از خانه ی دور عمر، بانگ قدمت آمد
دیروزِ خیالم را، یک خانه صفا کردی
عشق تو رهایی بود، گفتی و ندانستم
آن شب که خَمِ گیسو بر شانه رها کردی
بر قامتِ نام عشق، من ننگ قبا کردم
در ماتمِ مرگ عشق، تو سینه قبا کردی
چون لاله ی صحرایی، در غربت تنهایی
راز دل خونین را، با باد صبا کردی
شد شهره ی شهری باز، عهد تو خطای من
این قصه ی ناگفته، تو قصه کجا کردی؟!
پیرایه ی دامانم، گر تهمت تقصیری است!
پیرانه سزایم بود، نفرین نه، دعا کردی!


5 4
درآمد
هنوز از پس قرنها آن گونه که باید و شاید «شعر نیمایی » نه تنها
برای مردم معمولی بلکه برای دسته ای از شاعران و شعرشناسان
حتی نوپرداز و پیشرو جا نیفتاده است و حتی نوپردازان جوان و
میانسال و مسنی هستند که این گونه شعر را پله ای برای رسیدن
به شعر بی وزن تلقی نمی کنند و ترجیح می دهند به یکبارگی پا
روی پله های سوم و چهارم و شاید بیشتر بگذارند! یعنی مثلاً بدون
گذراندن مقدمات و زمینه ها شاعری آوانگارد و پسامدرن شوند.
متاسفانه گذشته از توضیحات مفصل و راهگشای «نیما یوشیج »
پدر شعر نو فارسی در ارتباط با شعر پیشنهادی اش و چاپ و
انتشار مکرر و ف ¬راوان آن در چند ساله اخیر، هنوز اقبالی به
شعر نیمایی نمی شود و به حکم یک دست صدا ندارد، معدود
شاعرانی که هم و غم خود را بر سرودن و تبلیغ شعر نیمایی و
ادامه راه پیر یوش گذاردند، کاری از پیش نرفت. طبیعی است که
سروده های نیمایی و درخشان نامورانی همچون: احمد شاملو، مهدی
اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، نصرت رحمانی، نادر
نادرپور، منوچهر آتشی و... را به سهو نیز نباید از خاطر فراموش
کرد، انصافاً نامبردگان در حد خود و توانایی شان ادامه دهندگان
صالحی برای سبک شعر نیما بودند، اما هرچه به زمان کنونی
نزدیک می شویم می بینیم که شعر نیمایی از جایگاه اصلی خود
دور و دورتر شده در صورتی که همان گونه که می دانیم وزن در
شعر نیمایی یکی از اجزای اصلی شعر است و نیما به دفعات از
اهمیت آن سخن می گوید، مثلاً در جایی چنین می خوانیم:
«وزن شعر یک از ابزارهای کار شاعر است، وسیله ای برای هماهنگ
ساختن همه مصالحی است که به کار رفته است... 1»
این روزها یا شعر نیمایی سروده نمی شود یا اگر از سوی شاعران
مورد توجه قرار گیرد، شرایط حتی نسبی یک شعر خوب را ندارد
و بیشتر، با سروده هایی طرفیم که در واقع نثر موزونند و شاعر
توانسته با بهره گرفتن از وزن، شعر دور و درازی را بسراید بدون
اینکه لحظه های شاعرانه خاصی را در برداشته باشد، بعضی
از نیمایی سرایان ناموفق نیز روایتی طولانی را در وزن نیمایی
جاسازی می کنند، اما همه این تجربیات شعرگونه بازخوردی از
طرف مخاطبی که به بحران شعر امروز هم معتقد است ندارد و به
قول نظامی عروضی در «چهار مقاله » این شعرها خیلی زود «پیش
از خداوند خود بمیرد 2»
اما خوشبختانه هر از چندگاهی با سروده هایی که از مکتب نیما پا
گرفته اند مواجه می شویم که شاعر آن با تسلط و مهارت توانسته
شعر نیمایی اش را از ورطه نثر موزن بودن رهایی بخشد و به مدد
شگردها و آرایه های ادبی و به پشتوانه تجربیات خود به مرز
موفقیت نزدیک شود و حتی از آن نیز عبور کند.
***
از جمله سروده های نیمایی موفق که نگارنده خوانده و از آن
لذت برده است، شعری است از شاعر پنجاه ساله مازندرانی «ایرج
قنبری » که حدود سی و چهار سال است با شعر نو و از جمله
شعر نیمایی مأنوس است و سروده های در خور توجهی را بر
اساس شعرهای نیما سروده است و همچون او نشانه های گوناگون
طبیعت شمال را به زیبایی در شعرهایش می گنجاند تا آنجا که
در حال حاضر از پس چاپ و انتشار پنج مجموعه شعر و نیز
طبع کتابهایی نظیر: «شعر امروز تنکابن » و «شعر پایداری » از
چهره های مطرح در حوزه شعر نیمایی است.
شعر زیر از قنبری را می خوانیم و سپس به خوانش آن می پردازیم:
گلوگاه گل را ببوسیم 3
درختان
سرانگشت های زمین اند
و باران
چکاچاک شمشیرهای سواران
و راه ارتباطی است آبی
به گسترده ای آفتابی
بیا دستمالی بگیریم در باد
و حجم نفس های دریا و گل را بسنجیم
بیا مثل ایهام سرشار باشیم
به پاسِ شقایق
که پیراهنی ارغوانی به تن کرد،
گلوگاه گل را ببوسیم
بیا مثل لبخند
زیباترین رازها را بگوییم
چه زیباست
روزی
که دلشوره های گل سرخ
پایان
پذیرد
و مهتاب
با گام های طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد
شعری را که خواندید در سال 1365 سروده شده است یعنی در اواسط جنگ تحمیلی عراق
علیه ایران. با توجه به مضمونهایی که شاعر به مدد واژگانی همچون: شقایق و یاران و دو
عبارت «چکاچاک شمشیرهای سواران » و «دلشوره های گل سرخ » در شعرش وارد کرده،
پیوندی هنرمندانه بین مضمون طبیعت و نیز حال و هوای دفاع مقدس برقرار شده است،
پس قنبری در این شعر مانند بیشتر سروده هایش تنها از طبیعت سخن نمی گوید و با این
کار خود را از یک شاعر تک بعدی به شاعری تبدیل می کند که حتی برای گفتن از مضمونی
که در ظاهر، با طبیعت در تضاد است، جو زده نمی شود و متوسل به زبانی شعاری، صریح
و غیرشاعرانه نمی گردد، بلکه شیوه کلامی خود را که گرایش به طبیعت است همچنان به
کار می گیرد.
حاصل کار سروده ای است احساسی و شاعرانه در عین حال درباره رزم حق علیه باطل.
حالت احساسی شعر که در جهت تبلیغ طبیعت است با واژه های: درختان، باران، آبی،
آفتابی، دریا، گل، شقایق، ارغوانی، گل سرخ و مهتاب ذهن مخاطب را نوازش می دهد و
همین واژگان آرامش بخش سبب می شود که خواننده یا شنونده به سرعت و به راحتی با
شعر ارتباط برقرار کند، شعری که –گفتیم- در حال و هوای رزم است.
از سوی دیگر شاعر به مدد آرایه های ادبی که از قرنها پیش توسط شاعران استفاده می شد
البته با دیدی نو شعر نیمایی اش را از یک نثر صرفاً موزون رهایی بخشیده به گونه ای که پس
از خواندن شعر با ضرس قاطع حکم به شعر بودن این اثر می دهیم.
شاعر در ابتدای شعر از آرایه «براعت استهلال 4» بهره می برد و سطری را به زیبایی و با لحنی
استعاری بر پیشانی شعرش می نگارد:
«درختان سرانگشت های زمین اند » در این صورت است که سختگیرترین مخاطب شعر نیز
وسوسه می شود با خواندن همین سطر شعر را تا پایان ادامه دهد.
بین باران و چکاچاک شمشیرهای سواران تشبیهی ظریف و شاعرانه برقرار شده که تشبیه
حسی به حسی است یعنی مُشَبَّه)باران( و مشبه به )چکاچاک شمشیرهای سواران( هر دو
در عالم واقع دیدنی و محسوسند و وجه شباهت بین این دو رکن تشبیه، تندی و به سرعت
انجام شدن است که البته ادات تشبیه )مانند، چو، همچون...( حذف شده است.
شاعر در میانه شعر لحن روایی ابتدای کار را به لحنی امری تبدیل می کند و همین تغییر
لحن سبب تنوع در شعر شده که از این بابت از دلزدگی مخاطب جلوگیری می شود، این
حالت نیز درواقع یکی از آرایه های ادبی است که در قدیم به «التفات 5» معروف بوده است.
و اما آرایه ادبی «تشخیص » یا «انسان نمایی » برای پنج بار در این شعر مورد استفاده قرار
می گیرد، 6 یعنی در این عبارتها و ترکیبها: حجم نفس های دریا وگل، به پاس شقایق که
پیراهنی ارغوانی به تن کرد، گلوگاه گل، دلشوره های گل سرخ، .... و مهتاب با گام های طلایی
چراغی فرا راه یاران بگیرد.
از میان این عبارتها و ترکیبها به نظر نگارنده، دلشوره های گل سرخ از همه موفق تر است
چرا که بار معنایی ژرفی دارد و از پس آن چندین مطلب و نکته تداعی می شود و در نهایت
پایان شعر از سوی شاعر به نحوی مدبرانه شکل می گیرد بدین صورت که شاعر تنها آرزو
نمی کند که مهتاب چراغی فرا راه یاران بگیرد بلکه شرطی مهم را در نظر می گیرد و آن با
گامهای طلایی است که می توان گامی را استنباط کرد که روشن، صریح، بدون ابهام و حامل
ارزش باشد.
گفتنی است از آنجا که پیام اصلی این شعر در جهت مضمون های سالهای دفاع مقدس است،
بحر تقارب که وزن و ریتمی حماسی را تداعی می کند، هماهنگی تنگاتنگی با این مضمون
دارد بدون این که به احساسی بودن شعر لطمه بزند.
البته نگاهی دیگر در شعر «گلوگاه گل را ببوسیم » دیده می شود از جمله سطر ششم
که شاعر به ضرورت وزن گفته است: «به گسترده ای آفتابی » که درست آن گستره است.
در سطر نهم نیز چنین می خوانیم: «بیا مثل ایهام سرشار باشیم » که باید پرسید سرشار از
چه؟ چون این واژه به تنهایی در یک جمله نمی آید و جزء مکملی هم دارد که وضعیت و
کیفیت سرشار بودن و پر بودن را القا می کند. در سطرهای پایانی شعر نیز شاعر می گوید:
«گام های طلایی » که هرچند همان گونه که در بالا آمد از نقاط قوت شعر به شمار می رود
اما خواننده ناچار است برای این که وزن شعر مخدوش نشود، پس از تلفظ «ی » در )گامهای(
وقفه ای را در خواندن ایجاد کند اما اگر گامهایی خوانده شود مشکل مذکور حل می شود و
از لحاظ آوایی به مراتب بهتر است.
در هر حال خواندن سروده های ایرج قنبری را به کسانی که با خواندن شعر به دنبال به
دست آوردن آرامش و لحظه های زلال زندگی اند پیشنهاد می کنیم.
شیراز- بهمن 89
پی نویس:
-1 شعر، رهایی است، تورج رهنما، چاپ اول 1377 ، انتشارات ققنوس،
ص 20 .
-2 چهارمقاله، احمدبن عمربن علی نظامی عروضی سمرقندی، به سعی
و اهتمام و تصحیح: محمد قزوینی، چاپ هند، 1327 ، ص 30 .
-3 باغ ترانه، گزیده اشعار ایرج قنبری، نشر تکا )توسعه کتاب ایران(،
چاپ اول: تهران 1388 ، شمارگان: 8000 نسخه، ص 25 .
« -4 براعت به معنی برتری و استهلال به معنی دیدن ماه نو و نیز
نخستین آواز کودک در موقع زادن است و در اصطلاح آن است که
شروع و مقدمه سخن به گونه ای باشد که با موضوع مورد بحث
گوینده تناسب داشته باشد و این کار با ظرافت و استادی انجام گیرد،
نمونه هایی از کاربرد این صنعت ]آرایه[ را در مقدمه بعضی از داستان
های شاهنامه می توان یافت » / به نقل از: واژه نامه هنر شاعری،
م یمنت میرصادقی )ذوالقدر(، ناشر: کتاب مهناز، چاپ اول 1373 ،
ص 39 .
« -5 التفات در لغت به معنی روی برگرداندن به سوی کسی یا چیزی و
همچنین به چپ و راست نگریستن و در اصطلاح آن است که گوینده
با ظرافت و استادی، راوی سخن را از غیبت به خطاب یا از خطاب به
غیبت تغییر دهد و بدین وسیله باعث تهییج ذهن خواننده یا شنونده
شود. »/ همان صص 19 و 20
-6 تشخیص یعنی بخشیدن صفات و خصایص انسانی به اشیا و مظاهر
طبیعت و موجودات غیر ذی روح یا امور انتزاعی، به این معنی که
شاعر برای آنها خصوصیت انسانی تصور کند و صفت ها یا اعمال یا
احساس های انسانی را به آنها نسبت دهد و بدین ترتیب به آنها حس
و حرکت ببخشد..../ همان ص 70 .
خوانش شعر «گلوگاه گُُل را ببوسیم » سروده: ایرج قنبری
محمدامین فصحتی «سینا »