صفحه 7--21 تیر 89
آخرین روزهای زندگی مردی بزرگ!
برگرفته از کتاب «کورش» اثر آلبرشاندور
مناجات
اسماعیل شاهرودی
ضرب المثل ها و شاعران
آخرین روزهای زندگی مردی بزرگ!
برگرفته از کتاب «کورش» اثر آلبرشاندور
مناجات
اسماعیل شاهرودی
ضرب المثل ها و شاعران
مرگ
عروسک آرزو
دو شعر از قیصر امین پور
قصه مترسک
جهانیان برای «پیر - سالخوده» چه ضرب المثلهایی ساخته¬اند؟
سرانجام نيکي
مغايرت هاي زمان ما
شرط بندي
ريشه هاي ضرب المثل ها
«براي من آب ندارد
براي تو که نان دارد»
هدیه روز مادر
زنهای مشهور در ایران باستان
سریعتر از آرزو
شعری از طاهره روسفید
افسانههایی راجع به نژاد اسکندر
میدانم که چرا پرنده قفسی میخواند
جهانیان در مورد «مرد» چه ضربالمثلهایی ساختهاند؟
شیراز
وقتی من تب شدیدی داشتم...
موزه پارس
یک ترفند جالب
تا به حال کلیدهای خود را در خودرو جا گذاشتهاید؟
تعطیلات
گزیده ای از کتاب «من باید موفق شوم»
(مدیریت زمان برای دانش آموزان)
احمد پهلوانیان
تخت جمشید بخشی از تاریخ
این سبز قبا همان، بهار است
جمعه در تنهایی
یکبار برای همیشه
احساس یک حجم
چشم مامان!
ترانه دلتنگی
کورش بزرگ
باد پاییزی و سطل زباله
فصل زنده شدن
آخرین روز زندگی ام!؟
عشق
دلتنگی ها
محبت معلم
کفاش نادان*
باز هم سلام امید!
موجود مزاحم
ماجرای باغ سیب
خاله تابستون
مرگ، تولدی دوباره
چشم مامان!
گفتارهایی از جین آستین
کاش ابری می شدم...
آسمان
ای کاش
بدر
کفاش نادان*
خاله تابستون
آزادی
دو نامه
جهانیان برای «آتش» چه ضرب المثل هایی ساخته اند
یک روز بد بیاری
ارزش ها و هنجارها
حسادت فرشته ها!
جهانیان درباره «اسب» چه ضرب المثل هایی ساخته اند
تشعشع طبیعی
اینجا جای تو نیست!
کسب درآمد به شیوه ملانصرالدین
بانک زمان
جایی برای یک زندگی کوتاه
این شهر شاعر ندارد؟
داستان مرگ من
دیگر برای پشیمانی دیر بود!
نامه های دریایی
مثل هم
تفاوت کجاست؟
لال
عناصر زیباشناختی در داستان خسرو و شیرین (نظامی)
چشم مامان!
دفترچه
جهانیان درباره «امید» چه ضرب المثل هایی ساخته اند
داستان کوتاه
کبک
گریه کن عزیزم
رزق دنیوی
رد پای عشق
جهانیان برای «بدبختی»
چه ضرب المثل هایی ساخته اند
چقدر وجدان کاری داریم؟
9 صبح
وای اگر پرنده ای را بیازاری
آزمایشگاه فیزیک
اسباب بازی تی تر
جهانیان درباره «بیمار و بیماری» چه ضرب المثل هایی دارند
گرم ترین شب سال!!
دوستی من و علی
دکمه پیراهن آسمان
گوش کن خداوند صدایت می کند
دوست داشتن دستهای تو...
به رنگ رویا
مطهره شمشادی
جهانیان چه ضرب المثل هایی درباره «احمق- ابله» ساخته اند
نامه ای برای؟!
راضیه جوینده
حرکت
سپهدار اولادی
اینترنت، فواید و مضرات
چه روز کسل کننده ای
ای کاش
علامت @ از کجا آمده است؟
یک خاطره از جنگ
صنعت چرم
خاطرات یک معلم
از محبت خارها گل می شود
خانه ی ما
مجموعه داستان از: ماندانا آل ابراهیم
انتشارات سته بان، 56 صفحه، 1500 تومان
آخرین ساز
عبادت بنائی
جنگجو
شادان اربابی
شکفتنی به نام مرگ
زهرا خوبیاری
سرگذشت یک گل!
راضیه جوینده
جهانیان درباره «انسان- آدم» چه ضرب المثلهایی ساخته اند
گردآوری: دکتر سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
دیلینگ دیلینگ قاشق چای خوری
مهگان فرهنگ
دیلینگ... دیلینگ... دیلینگ. صدای برخورد قاشق چایخوری توی استکان چای بود که به اندازه روزایی که فهمیده بودمش و سر سفره یا میز صبحانه قرار گرفته بودم شنیده بودم و با اون صدا هر بار نگاهم به استکان می افتاد و چشمم به دایره ای که روی سطح چای تشکیل می شد و چرخش هر چه سریع قاشق چایخوری با تمام قدرت و سعی در شیرین کردن طعم چای... عجب سرعتی داشت قاشق چایخوری و عجب سرعتی داشت گذر خاطرات از لابلای چرخش قاشق و دیلینگ دیلینگ آن. خاطرات این سالها که سی و دو سال گذشته بود و شاید بیست و چند سالی از آن را با قاشق چایخوری طی کرده بودم و همیشه درباره این صدا و تداعی خاطراتش با همه صحبت می کردم و همین که به خودم
می آمدم می دیدم که دقایق زیادی گذشته و چای سرد شده و دیگه نمی تونستم آن را بخورم و یا دیر شده بود و باید می رفتم.
و یا...
چای صبح خیلی منو مشغول کرد چرا باید آنقدر دور می شدم؟ چرا همیشه باید چای سرد می خوردم؟ و یا اصلاً...
* * *
وارد کافی شاپ شدم. تصمیم گرفتم توی اولین برخوردم با مردی که قراره باهاش آشنا بشم... که چشمام به اون افتاد که برای ادای احترام از روی صندلی بلند شد سلام کرد و بالاخره بعد از تعارفها فهرست خوردنی ها را مقابلم گذاشت.
نگاهم تمام فهرست را دوید. دوست نداشتم توی آشنایی اول تداعی یه آدم بورژوا می شدم یا اینکه چون قراره اون منو مهمون کنه دست روی اسمی بذارم که حتی معنای کلمه اش رو هم نمی دونم و بیشتر فکر می کردم اسم یه قبیلۀ بومی توی آفریقای جنوبی باشه.
برای همین فهرست را بستم و گفتم ممنون فقط چای.
لبخندی زد و گفت: آه آره یادم نبود... مهرداد گفته بود چای خور قهاری هستی. چقدر بی رودربایستی حرف زد. مهرداد همکار من بود و دوست اون و به نوعی باعث آشنایی ما شده بود.
عجب پس مهرداد از من براش گفته... پس حتماً بحث قاشق چای خوری و چیزای دیگه رو هم
می دونه.
لبخندی زدم و گفتم: خوبه... مهرداد دیگه چی گفته؟ نگفته که من همیشه وقتی چای
می خورم... که در همان لحظه پیش خدمت کافی شاپ استکانهای چای را روی میز گذاشت و یه کیک هم وسط گذاشت و رفت. نگاهم به کیک و بعد به او افتاد که یک دفعه گفت: ناراحت شدید... منم کیک دوست دارم...
خندیدم و فهمیدم که مهرداد درباره اینکه من کیک دوست دارم هم گفته. خیلی زود شکر را داخل چای ریخت و شروع به هم زدن کرد دیلینگ دیلینگ قاشق چای خوری سریع وارد ذهنم شد و با هم وارد استکان او شدند.
چای صبحانه آنقدر سرد شده بود که به مرحله خوردن نرسید و من به خاطر گرفتاری بدون چای به این لحظه رسیده بودم.
نگاهی به ساعت کردم 6 عصر بود.
من همین که به خودم آمدم دیدم که بدون چای اون روز تا به اون لحظه گذشته بود.. عجب تحملی...
یک دفعه با صدای برخورد قاشق چای خوری به بدنه شکر پاش به خودم آمدم و دیدم که حواسم خیلی پرت شده، نگاهش کردم با لبخند گفت: شیرین کنم براتون؟
از هولم استکان را برداشتم و نزدیک دهانم بردم هنوز گرم بود. از قاشق چای خوری ترسیدم اگه وارد چای می شد دیگه...
برای همین استکان را به لبانم چسباندم و گفتم: نه ممنون... تلخ می خورم...
نگاهم کرد. شاید مهرداد بهش اینو نگفته بود... و اون فکر می کرد که من همیشه چای شیرین
می خورم ولی اون Sروز...
چگونه رؤیاهایمان را عملی کنیم؟
پریوش زارع*
زمانی کسی گفته بود بهتر است به آینده مان توجه کنیم، چون قرار است که در آن زندگی کنیم. داشتن بینش مثبت نسبت به آینده شاید نیرومندترین انگیزه تحول دانش آموز باشد. قصر پارتنا در یونان ابتدا تصویر ذهنی معمارانش بود. بعدها یونانیان آینده فرهنگشان را در آن قصر مجسم کردند.
یونانیان با رؤیا آغاز و بعد آن رؤیاها را به چیزی نیرومندتر بدل کردند، یعنی «بینش». بینش نتیجه رؤیا و عمل است. بینش های مهم مقدم بر موفقیت های مهم است. امروزه قدرت بینش را در همه جا
می توانیم ببینیم. بسیاری از ملت ها وقتی راه صعودشان را طی می کردند نه جمعیت مناسبی داشتند و نه منابع مناسبی، حتی برتری راهبردی هم نداشتند و در حقیقت آنها برخلاف جریان رود حرکت می کردند. آنچه که آنها داشتند بینش عمیقی نسبت به آینده شان بود و عنصر اصلی موفقیتشان همین بود. این تنها عنصر نیست ولی اولین و مهمترین آن است. بهترین دانش آموزان می دانند هدفشان چیست و در آینده می خواهند چکار کنند. شاگردان ضعیف تقریباً هیچ تصوری از آینده ندارند و معتقد هستند که آینده شان را تنها تقدیر است که رقم می زند. دانش آموزان موفق معتقدند که مهار آینده بیشتر در دست خودشان است و به افق های زمانی پنج تا ده ساله می اندیشند.
در دانش آموزان موفق، خانواده و ضریب هوشی بالا نشانه های کلید موفق نبودند. بعضی از
دانش آموزان موفق از خانواده های محنت کشیده بودند، اوضاع نابسامان اجتماعی داشتند، در استاندارد ضریب هوشی نمره خوبی کسب نکرده بودند. ناموفق ترین دانش آموزان ضریب هوشی شان در حد نوابغ بود و از بهترین خانواده ها بودند پس اصلی ترین عامل تمایز چه بود؟ «بینش»، چیزی که همه دانش آموزان موفق آنرا دارا بودند دانش آموزان باید هر کدام رؤیایی داشته باشند و رؤیای آنها مهم است، زیرا آینده شان را شکل می دهد و تحصیل کلید آن آینده است. قدرت بینش به دانش آموزان کمک می کند که بتوانند بر مشکلات غلبه کنند و در آنها ایجاد انگیزه
می کند تا به موفقیت های فوق العاده ای دست یابند. وقتی از دانش آموزان می پرسیم که
می خواهی در آینده چکاره بشوی کمکشان می کنیم تا درباره این موضوع بسیار فکر کنند و هرگز جواب هایشان را بی ارزش تلقی نکنیم ولو اینکه هر هفته نظرشان عوض شود. با گوش کردن به صحبت های
دانش آموزان نشان می دهیم که رؤیاهایشان درباره آینده مهم است و علاقه ما به رؤیاهایشان به آنها اعتماد به نفس و توان می بخشد تا بتوانند آینده شان را شکل بدهند. ضروری است که همه باید کاری را برای انجام دادن در آینده داشته و بینشی مثبت نسبت به آینده داشته باشیم، چون همین بینش مثبت است که به زندگی هر انسان معنا می بخشد و این خصیصه انسان است که با نگریستن به آینده می تواند زنده بماند. اجزای اصلی بینش عبارتند از: 1- بینش را معلم باید گسترش بدهد (دانش آموز بینش را به وجود نمی آورد و این معلم آگاه است که با دانش آموز صحبت می کند، به حرفهایش گوش می دهد، به او اطلاعات می دهد و او را به داشتن بینش مثبت تشویق می کند) 2-دانش آموز باید از بینش معلم آگاه شود و بر سر حمایت از آن توافق کند. 3-یک بینش برای اینکه موفق شود باید جامع و پر جزئیات باشد. بینش باید مثبت و انگیزه بخش باشد (یک بینش باید مقصد داشته باشد و همه را به بالندگی اساسی برانگیزاند تا بتوانیم مهارت هایمان را فراتر از حوضه کارمان سوق دهیم. یک بینش باید ارزش تلاش و کوشش را داشته باشد). باید به خاطر داشته باشیم که بینش بی عمل دانش آموزان صرفاً یک رؤیاست و عمل بدون بینش صرفاً وقت گذرانی دانش آموز است بنابراین بینش به همراه عمل است که می تواند دنیای دانش آموزان را دگرگون کند.
*مرکز تیزهوشان ملاصدرا- ناحیه سه شیراز
پَت و مَت
راضیه جوینده
اعصابم حسابی به هم ریخته بود. نگاه دوباره ای به صفحه نیازمندیهای روزنامه کردم. همه خواستار کسی بودند که چند سال سابقه کار داشته باشد. عجب! همه آدمها با سابقه کار به دنیا می آیند یا فارغ التحصیل می شوند؟ سؤالی بود که هزار بار پرسیدم و جوابی پیدا نکردم. به طرف عروسک هایم رفتم و رو به آنها گفتم: چه قدر شما خوب و مهربانید عروسک های
من! چه خوب که شما مثل دیگران با تحقیر به من نگاه
نمی کنید. یاد نگاههای پر طعنه دختر خاله هایم افتادم. سؤال های
تکراری آنها، متلک های جور واجورشان مرا عصبی تر
می کرد. فکر کردم باید منتظر معجزه ای باشم تا مرا از این حال و هوا نجات دهد. یک سال از فارغ التحصیلی گذشت و هنوز نتوانستم کاری پیدا کنم، عاشق درس خواندن بودم و تمایل زیادی برای ادامه تحصیل داشتم، اما دلم نمی خواست باری برای خانواده ام باشم. تصمیم گرفتم اول کار مناسبی پیدا کنم ولی هر چه بیشتر می گشتم ناامیدتر می شدم. برای فرار از آن بی حوصلگی به طرف تلویزیون رفتم. زمان پخش برنامه کودک بود. دوران کودکی و هیاهوی آن لذت بخش است. از دیدن بچه ها و احساسات پاکشان احساس رهایی
می کردم و شاید بزرگترین دلیلم برای ساخت عروسک ها با خمیر گل چینی همین بود. برنامه کودک نمایش عروسکی
پت و مت را پخش می کرد. با دقت نگاه کرده و بعد شروع به ساخت پت و مت کردم. احساس لذتی که از ساخت عروسک های
کارتونی و قابل باور بچه ها داشتم شگفت انگیز بود. پت و مت
ساخته شد. با خودم گفتم: نه! می تونم بهتر بسازم.
ولی رنگ قرمزم تمام شد. گفتم: من که بیکارم، پس باید امروز پت و مت درست و حسابی درست کنم.
سراغ مغازه همیشگی رفتم. برخلاف انتظارم خلوت و فروشنده با فردی مشغول صحبت بود. مثل همیشه مؤدبانه جواب سلامم را داد و گفت: من در خدمتم.
- ببخشید رنگ قرمز می خواستم.
:چه شماره ای؟
- دقیقاً نمی دونم، ولی یه لحظه صبر کنید!
عروسک ها را به آرامی از کیفم در آوردم و گفتم: رنگ پیراهن این عروسک ها، دقیقاً نمی دانم چه شماره ای است!
دوست فروشنده جلو آمد و عروسک ها را از من گرفت و با هیجان گفت: پت و مت!
گفتم: فقط مواظب باشید، تازه درست کردم، نرمه!
فروشنده گفت: فکر کردم شما گل چینی درست می کنید.
- نه! برای فرار از بیکاری عروسک درست می کنم.
دوست فروشنده که هنوز مشغول تماشای پت و مت بود گفت: بیکاری؟ چرا بیکاری؟ من مغازه عروسک فروشی دارم، الان صد تا پت و مت می خوام. نمونه های دیگری هم اگه داشته باشی، می خوام.
فروشنده هم گفت: منم می خوام، البته فقط بیست تا!
متحیرانه به پت و مت نگاه کردم. باورم نمی شد آن ها معجزه لحظه های تنهایی من بودند و حالا تبدیل به معجزه زندگی من شده بودند. احتیاجی نبود ناامیدانه نیازمندیهای روزنامه فردا را ورق بزنم.
فروشنده گفت: خیلی خوب بیعانه هم می دیم، خیالتان راحت باشه.
دوست فروشنده گفت: فقط زود باید به من سفارش ها را برسانی، ضرر نمی کنی...
خودپنداره
نظریه شما راجع به خودتان
تهیه و تنظیم: عباس شجاعتی
نمایشنامه جدیدی در شهر بر روی صحنه آمده است. آیا فکر می کنید از آن لذت خواهید برد؟ نمره بدی در امتحان زبان گرفته اید. آیا فکر می کنید می توانید در امتحان پایان ترم عملکرد بهتری داشته باشید یا آنکه باید این درس را رها کنید؟ هیچ راهی برای دانستن پاسخ این سؤالات پیش از رسیدن وقت آن وجود ندارد. با این وجود، شما به گونه ای عمل می کنید که گویی پاسخ را می دانید، زیرا باید میان تماشای نمایش یا نرفتن به تئاتر و رها کردن یا ادامه درستان یکی را برگزینید. به نظر اس.اپستاین (1980) ما نظریه هایی درباره جهان می سازیم که کمک می کنند با آن موقعیت ها کنار بیاییم. ما راجع به نمایشنامه ها
و آزمونها یک تصور ذهنی می سازیم و از این تصویر برای اخذ تصمیم در مورد آنها استفاده می کنیم. مهمتر آنکه ما به خلق نظریه هایی راجع به خودمان دست می زنیم. ما خودانگاره هایی
می سازیم که به هنگام تصمیم گیری درباره تماشای یک نمایش یا دادن امتحان انگلیسی و در واقع تمامی بخش های زندگیمان به عنوان راهنما به کار می روند. به عقیده اپستاین، نظریه های مربوط به خویشتن مثل نظریه های علمی عمل می کنند. ما آنها را برای تبیین داده های موجود (تجربه های قبلی)، پیش بینی داده های جدید (انتظارات ما از واقعیت های
جدید) و اصلاح نظریه خویشتن براساس تجارب جدیدمان «آیا این نمایشنامه را دوست داشتم؟»، «آیا می توانستم در امتحان زبان قبول شوم؟»... از آنها استفاده می کنیم. نظریه های علمی از راه اجرای یک رشته آزمایش به اثبات می رسند: نظریه های خویشتن نیز از طریق تجربه ثابت می شوند. در کتاب تام سایر، تام پسرک تازه وارد نه به خاطر یک اختلاف نظر خاص، بلکه صرفاً برای تعیین اینکه چه کسی قوی تر است با یکدیگر
می جنگند. اپستاین احتمالاً چنین خواهد گفت که آنها مشغول آزمون کردن نظریه خویشتن بوده اند.
کارکردهای یک نظریه خویشتن
نظریه های مربوط به خویشتن کمک می کنند تا کارکرد بهتری در جهان داشته باشیم. به عقیده اپستاین، یک نظریه خوب خویشتن باید چندین کارکرد ویژه داشته باشد:
1 -باید «داده های حاصل از تجربه را جذب کند.» این نظریه باید منطبق بر واقعیت ها باشد. اگر نظریه خویشتن شما بگوید که شما دانشجوی خوبی هستید، ولی عملاً در بسیاری از امتحانات ناموفق باشید، نظریه شما دچار نارسایی است. یک نظریه علمی که چندین واقعیت را تبیین می کند، بهتر از نظریه ای
است که فقط می تواند یکی، دو واقعیت محدود را تبیین نماید و عین همین قضیه برای نظریه های خویشتن نیز مصداق دارد. اگر یک نظریه خویشتن تجربه های شما در خانه، مدرسه، کار و میهمانیها را تبیین کند، مفیدتر از زمانی خواهد بود که فقط به تبیین صرفاً آنچه در مدرسه اتفاق می افتد بپردازد. همچنین یک نظریه علمی خوب از ویژگیهای اختصاصی بودن برخوردار است و نظریه های خویشتن نیز چنین باید باشند. یک نظریه خویشتن صرفاً نمی گوید «من از رویدادهای فرهنگی خوشم می آید» در عوض گفتن «من نمایشنامه ها را دوست دارم» برای طراحی یک بعدازظهر مفیدتر از آن است که فقط بگوییم «من فرد فرهنگ دوست هستم».
2 - یک نظریه خوب باید «تعادل لذت/ درد را به حداکثر خود برساند». این نظریه باید به شما در کسب تجارب لذت بخش و اجتناب از تجارب ناخوشایند کمک کند. اگر ادراک شما از خودتان به عنوان کسی که از نمایشنامه ها خوشش می آید منجر به آن شود که از غروب های لذت بخش فراوانی در تئاتر برخوردار شوید، کارکرد خوبی برای شما خواهد داشت. اگر ادراک شما از خودتان به عنوان کسی که می تواند تا لحظه آخر از زیر کار در برود، باعث شود که در امتحان زبان موفق نشوید. این نظریه از کارکرد ضعیفی برخوردار است.
3 - این نظریه باید عزت نفس را به سطح بهینه برساند. این نظریه باید تا حد امکان به شما درباره خودتان احساس خوب بودن ارزانی کند. گاهی این سه کارکرد با یکدیگر در تضادند؛ مثلاً اگر شما تصور کنید که یک کمدین بزرگ هستید، ممکن است این تصور به برخورداری از یک عزت نفس بالا کمک کند. اما اگر در حقیقت عده معدودی به شوخیهای شما بخندند، این نظریه در «جذب داده های ناشی از تجربه» مشکل خواهد داشت و اگر این نظریه شما را وادار کند که در یک باشگاه نمایشگاه کمدی مشغول به کار شوید، آنگاه متأسفانه تعادل لذت درد را برهم خواهید زد.
منبع: بهداشت روانی ساپینگتون
قاتل قاصدک!
تقدیم به قاصدک گوشه حیاط دلم که هنوز قلبم او را صدا می کند
محمدرضا تشکر*
کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و داشتم گوشه و اطراف حیاط خونمون رو دید می زدم که یهو چشمم خورد به قاصدک کنار باغچه.
قاصدک مشغول بازی با باد بود و هی این طرف و اون طرف می رفت. من که نزدیک باد نشسته بودم بهش گفتم، برو و سلام منو به قاصدک برسون و بهش بگو این آدمه که الان کنار پنجره نشسته خیلی دوستت داره. باد هم رفت و اون چیزایی که من بهش گفته بودم رو به قاصدک گفت، ولی قاصدک فکر کرد که من هم مثل بقیه آدما اونو واسه پرپر کردنش دوست دارم و به خاطر همین موضوع از من و دوست داشتن من متنفر شد. ولی غافل از اینکه من اونو واسه نفس کشیدن می خواستم تا شاید با بوییدن اون دوباره زنده شم.
هر روز و هر شب به این فکر می کردم که چکار کنم قاصدک بیاد کنارمو به من سلام کنه، ولی حیف که هیچ وقت نفهمیدم قاصدک نمی تونه از تو باغچه بیرون بیاد و حرف بزنه و این من بودم که باید می رفتم کنار باغچه و به اون سلام می کردم.
مدت ها دنیای من اینگونه گذشت تا دور و نزدیک، دوست و دشمن، غریب و آشنا حتی اونی که نباید می فهمید، فهمید که چقدر من به اون قاصدک گوشه حیاط وابسته ام و شب و روز دعا می کنم و از خدا می خوام که زور هیچ باد و بارونی به اون نرسه و این قاصدک تا همیشه واسه من بمونه.
بالاخره توی یک عصر زمستون که غبار تمام شیشه اتاقم رو گرفته بود و نه من می تونستم قاصدک رو ببینم و نه اون می تونست منو ببینه، یه نفر لباس منو پوشید و رفت کنار باغچه و شروع کرد به گفتن حرف هایی که یک عمر تو دل من مونده بودن و واسه گفتن اونا لحظه شماری می کردم ولی افسوس که اون نمی فهمید اگه به قاصدک دست بزنه من و اون با همدیگه پرپر میشیم، ندونست و به بهانه نوازش کردن اون دستشو رو سر قاصدک کشید و اون واسه همیشه پرپر شد و من موندم و یه دنیا حسرت که چرا همون روز اول پنجره اتاقم رو باز نکردم و نرفتم کنار قاصدک و فرصت با اون بودن رو واسه همیشه از دست دادم.
من موندم و قاصدکی که هنوز فکر می کنه من قاتل اونم.
قاصدک پر پر شد و هر تکه اون یه گوشه حیاط دلم به پرواز دراومد تا بالاخره یکی از اون ها
به پنجره اتاقم رسید و هر طور که بود خودشو به یکی از شیشه های یخ زده اتاقم نزدیک کرد و به اون چسبید، انگار که می خواست یه چیزی بگه ولی باز همون قانون لعنتی!! همون که می گفت قاصدک نمی تونه حرف بزنه یا بهتر بگم نمی خواد حرف بزنه...
فکرش را هم نمی کردم که این تکه های پرپر قلب شکسته قاصدک منه! ولی تو حیاط خونه من جز اون قاصدکی نبود.
از وحشت پر پر شدن اون تمام بدنم به لرزه افتاد و همین لرزه ها دیوار فاصله من و قاصدک رو حداقل واسه یکبار هم که بود فرو ریخت و من پنجره اتاقم رو باز کردم. اصلاً چشمام کار نمی کرد من فقط دنبال یه ستاره وسط اون همه سیاهی می گشتم، ولی جز سیاهی چیزی نصیب چشمای کورم نشد. واسه یه لحظه قلبم از کار افتاد و نفس کشیدن یادم رفت که یهو چشمم افتاد به خودم، یه مشت خاک از اون باغچه مقدس برداشتم تا اونا رو پرت کنم تو صورت اونی که دنیامو از من گرفته بود ولی حیف که ارزش اون خاک خیلی بالاتر از این چیزا بود. رفیق رو سیاه من که چیزی واسه گفتن نداشت تو چشای خیس من زل زده بود و دنبال بهونه می گشت.
دنبال یه جمله واسه انکار حتی واسه اینکه تمام تقصیرها رو بندازه گردن من که این کار رو هم خیلی راحت انجام داد. طفلکی راست می گفت، اگه جای شیشه تو پنجره اتاق من دیوار گذاشته بودن، اگه اون روز باد نمی اومد، اگه جای قاصدک یه تکه خار تو باغچه اتاق من افتاده بود، اگه قلب من خونه قاصدک نمی شد و اون قاصدک دنیای من، دیگه امروز این همه غم و غصه، این همه آه و افسوس همخونه من نمی شد...
دستای خاکیمو رو به چشمام کشیدم تا شاید بتونم اشک های روی صورتم رو پاک کنم... انگار اون خاک ها معجزه کرده بودند!!
از دور یه نور سپید شروع به تابش کرده بود، یعنی این نور از همون قاصدک من می تابه؟!
*دوم ریاضی – انجمن ادبی مرکز تیزهوشان ملاصدرا
ناحیه 3 شیراز
مال دنیا
راضیه جوینده
پویا با اندوه نگاهی به باغچه باغ کرد و گفت: خداحافظ خاطرات خوبم..، به طرف در رفت. با دیدن استاد علی دم در، لبخندی زد و گفت: سلام اوستا، خوبی؟
-«سلام آقای مهندس! چه خوبی آقا؟ شما که میدونی بیکاری کارگر یعنی چی؟ آقا! به دادمون برسید».
پویا سرش را زیر انداخت و گفت: کاری از دست من برنمی آید. منم بیکارم و باید دنبال کار و خونه بگردم.
-آقای مهندس شما امید حاجی بودی، کجا داری میری؟ نامردها از خونه هم بیرونت کردند، مگه به حاجی قول ندادی کارگاه را تبدیل به کارخانه بکنی؟ آنها که خدا را شکر وضعشان روبه راهه، چرا شما را از خانه بیرون کردند، کارگاه را کی بهتر از شما اداره می کنه؟ اگه کارگاه تعطیل بشه ما بدبختیم آقا...
پویا و استاد علی همچنان مشغول صحبت بودند که احسان- پسر دایی پویا- به طرف آنها آمد و پویا را به داخل خانه هل داد و با او گلاویز شد و گفت: می کشمت، فکر می کنی خیلی زرنگی؟
استاد علی به طرف آنها رفت و احسان را از پویا جدا کرد.
پویا خودش را جمع و جور کرد و گفت: دیونه شدی؟
دایی عزیز و خاله اشرف هم رسیدند و به پویا گفتند: خیلی زبلی!
پویا گفت: خاله؟
خاله اشرف وسط حرفش پرید و گفت: خاله و مرض، به قیافه ساده ات نمی خورد این قدر مارمولک باشی و فیلم بازی کنی.
پویا به چمدان گوشه در اشاره کرد و گفت: گفتید خونه را خالی کنم، دارم میرم، می دونم وقتی مادرم قبل از آقاجون فوت کرده من سهمی ندارم.
این بار دایی عزیز به طرف پویا رفت و سیلی محکمی به او زد و گفت: متقلب حقه باز.
استاد علی طاقت نیاورد و جلو رفت و گفت: بچه یتیمِ، خجالت بکشید باید حامی و پشتیبانش باشید، این کارها یعنی چی؟
خاله اشرف گفت: شما دخالت نکن آقا، دعوای خانوادگیه!
احسان به طرف استاد علی رفت و گفت: برو بیرون، برو گمشو تا حالت را جا نیاوردم.
پویا گفت: احسان با پیرمرد بیچاره چه کار داری؟ با این هیکل! فقط زورش به پیرمردها می رسه!
احسان با فریاد گفت: تو خفه شو، حقه باز. به طرف پویا می رفت که استاد علی خواست مانع شود که احسان او را هل داد، به زمین افتاد، سرش به صندلی سنگی گوشه حیاط خورد و بیهوش شد.
پویا به طرف استاد علی رفت. احسان با وحشت از آنجا فرار کرد. دایی عزیز دو دستی توی سرش زد و اشرف خانم کنار پویا نشست و گفت: خاله مال دنیا این قدر ارزش داره که خونه و کارگاه یکسال به اسمت باشه و حرفی نزنی؟ ما را سر کار گذاشتی؟ جلو عالم و آدم سکه یه پول شدیم.
پویا بی تفاوت به حرفهای خاله اشرف همچنان استاد علی را صدا می زد و با دستپاچگی شماره اورژانس را گرفت...
سپاس
علی اکبر علمدار- استهبان*
پیرمرد جارویش را به درخت تکیه داد. نفس عمیقی کشید و آهی از دل بیرون داد و کنار قبر مادرش نشست. باد وزیدن گرفت و برگ کوچکی از درخت را آرام بر سنگ قبر انداخت. پیرمرد برگ را با وسواس برداشت. با دست دیگرش جای برگ افتاده را لمس کرد تا گرد و غبار احتمالی که برگ همراه خود آورده بود را از سنگ بزداید. آینه را از جیب کت رنگ و رو رفته و بزرگش در آورد و مقابل صورتش گرفت. پیرمردی با موهای کوتاه جو گندمی و ریش زبر، چشمان به گود نشسته و اندامی نحیف و لاغر، سریع گذشت...
-ببین برایت آینه آوردم. دلت باز میشه. خودت را نگاه کن. آسمان را ببین. پرنده ها را و برگ های خزان زده را.
-باز هم به قبرستان می روی!؟ از صبح تا حالا دوبار رفته ای بس کن مرد. به رحمت خدا رفت. کمی به خود بیا. او دیگر رفت. او نیست. او دیگر نیست.
-باید بروم. می خواهم به شهر بروم. جایی که او در آخرین لحظات بود. آنجا منتظر من است. دلش برایم تنگ شده. ننه ام به من گفت حوصله ام خیلی سر رفته. می خواهم بروم پیشش. او آنجاست و انتظار مرا می کشد. ننه ام
حوصله اش سر رفته. پیرمرد به شهر رفت و برگشت به قبرستان.
به هم ریخته بود. سالها رفته گری کرده و سالها جارو کشیده بود. با مادرش همخو بودند. با هم می نالیدند و غرولند می کردند. غم او
می خورد و غمباری او می گرفت.مادر ناله می کرد
و پسر نالان بود. صدای نی بلند شد. پیرمرد با تمام وجودش می نواخت. سرخ شده بود و در عالم خود مادرش را می ستود: پیرزنی عینکی، بند عینک پاره، چشمان چپ و چارقدی چرک آلود. سیگاری بود. چای می خورد و قلیان می کشید.
دندان نداشت. سبزه بود و دماغ خشک. صدای نی قطع شد. سوز هوا برنده شد و هوای گرگ و میش ترسی بر دل پیرمرد ریخت. از جا بلند شد. سنگ گردی زیر پایش لغزید. با صورت به روی سنگ قبر افتاد. ناله ای کرد و چشمانش بسته شد. نی لبکش آرام غلتید و پشت سنگ ریزه ای گیر کرد. دیگر هوا تاریک تاریک شده بود و صدای زوزۀ باد بر وحشت پیرمرد
می افزود. پسرک دست پدر پیرش را گرفته بود و به مدرسه می آورد. پیرمرد پای درخت توت
می نشست و با مورچه ها سرگرم می شد.
زنگ های تفریح پسرها دورش جمع
می شدند و شادی می کردند. کسی به او بی احترامی نمی کرد. همه دوستش داشتند و خوراکی هایشان را با هم تقسیم می کردند.
پسرک صبح ها با پدرش می آمد و بعد از تمام شدن ساعت مدرسه با هم به خانه
برمی گشتند. پدرش دیگر آن پدر قبل نبود.
*انجمن داستان نویسی
پریای مادر
فریبا بَکری*
دکتر داخل مطب بود و آماده رفتن به خانه می شد، ناگهان در مطب باز شد و دخترک خردسالی به نام پریا که از قشنگی و معصومیت شبیه فرشته ها بود داخل شد و از دکتر خواست برای مداوای مادرش به خانه آنها برود. دکتر با مهربانی گفت: دخترم من به خونه بیمار نمیرم اگه مادرت می تونه بیاد اونو بیار این جا. دخترک که در حال گریه کردن بود، گفت: به خدا مادرم تا صبح می میره. دخترک آن قدر گریه کرد تا دل دکتر برایش سوخت و دکتر همراه دخترک به خانه شان رفت و به محض اولین معاینه حق را به دخترک داد. مادرش در حال مرگ بود و دکتر تلاش برای پایین آوردن تب بیمار کرد و در حالی که دخترک در گوشه اتاق خوابش برده بود، دکتر مادر دخترک را از مرگ نجات داد. ساعت پنج صبح بود که بالاخره مادر دخترک چشمش را باز و از دکتر تشکر کرد و دکتر که از کارش راضی بود با لبخند گفت: شما باید از دختر کوچولوتون تشکر کنید. او بود که من را وادار به آمدن کرد. مادر دخترک که تعجب کرده بود، گفت: شوخی تون
گرفته من فقط یک دختر داشتم که هفت سال قبل در شش سالگی به علت بیماری مرد و بعد از آن دختر دیگری نداشتم. ببینید عکس دخترم بالای طاقچه است. دکتر به گوشه اتاق که حالا دگر دخترک آنجا نبود، نگاه کرد. سپس به عکس نگاه کرد. دکتر پاهایش سست شد چرا که دخترک توی عکس همانی بود که دیشب دکتر را به این خانه آورد.
*عضو انجمن داستان نویسی استهبان
پند خستگان
سیدمهدی بهنیا*
خسته ای؟
بسیار.
چرا؟
دنیا سرای خستگی است.
آسایش کجاست؟
در بهشت.
بهشت کجاست؟
در قلب ما.
پس چرا به آن نمی رسیم؟
آن را در دوردست ها می جوییم.
برای چه؟
همیشه به بالاتر از خود نگاه می کنیم.
در خود به چه نگاه می کنیم؟
به هنر خود.
هنر ما چیست؟
هنری که تنها خودمان آن را داریم. «هنر خود بودن»
*اول راهنمایی
ضرب المثل هایی که جهانیان دربارۀ «آب» ساخته اند
گردآوری: دکتر سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
* اگر آب رودخانه را گل آلود کنی، می توانی ماهی بگیری.
«چینی»
* آبی که در آن غرق می شوم اقیانوس می خوانم.
«ارمنی»
* آبی که پر سروصداست ماهی ندارد.
«چینی»
* آب حیوان درون تاریکی است.
«فارسی»
* آب ها سنگ ها را می سایند.
«کتاب مقدس»
* آب صاف و روشن ماهی ندارد.
«ژاپنی»
* آب جوی، آبرو نمی آورد.
«فارسی»
* از آب آرام و بی حرکت بترسید که خیلی خطرناک تر از آبی است که جریان دارد.
«کردی»
* از آبی که روان نیست و گربه ای که «میو»
نمی کند برحذر باش.
«اسپانیولی»
* آب که از سر گذشت چه یک نی چه صد نی.
«فارسی»
* آب کثیف چیزی را پاک نمی شوید.
«ایتالیایی»
* آب در سرچشمه خوش طعم تر است.
«لاتینی»
* آب رفته را نمی توان به جوی برگرداند.
«فارسی»
* اگر پدر ماهیگیر باشد پسر هم به آب تمایل دارد.
«روسی»
* اگر می خواهی آب پاک بنوشی به چشمه سر بزن.
«فرانسوی»
* آب چشم زمین است.
«فرانسوی»
او
پویا آل ابراهیم - استهبان
ازش بدم می آید. از بعضی حرکاتش، از بوی بد دهانش. از این که صندلی اش را می کشد کنار من می نشیند. از دخالت های بی موردش در صحبت هایم با دیگران. از تأیید حرفهایم فقط با هوم گفتن. حالا هم از راه نرسیده صندلی اش را کنارم کشید. باهام دست داد و نشست. میز کوچک بینمان رویش خاک نشسته بود. دستش خاکی شد، عقب کشید، لبخندی حاکی از رضایت بر لبم نشست. یک برگ دستمال کاغذی آورد و میز را تمیز کرد و خوشحال دستش را دور گردنم انداخت.
ای کاش می توانستم...
ماندانا آل ابراهیم – استهبان
هر چه صدایش می کنم متوجه نمی شود. گلویم درد گرفت. خسته شدم. هیچ یار و آشنایی پیدا نمی کنم. کاشکی داخل یک سفینه بودم. حال که نیستم کاش یکی از آنها را در نزدیکی خودم می دیدم.
وقتی که خیلی کوچولو بودم، آقا بهرام که همیشه یا در خواب نازه و یا اگر هم بیداره، صدای مرا نمی شنوه، برام تعریف کرده بود که: یکی از سفینه ها را در نزدیکی خودش دیده.
گفتم: هر وقت دیدی به من هم نشان بده.
آقا بهرام خیلی بزرگه. از کودکی ام تا الان با من دوست بوده. هم اکنون که دارم با شما حرف می زنم، پشتش را به من کرده و به خواب خوشی فرو رفته.
من از زهره خانم خیلی دورم، اما این دور بودن باعث نشده که از فکر هم غافل باشیم. بعضی وقتا از اون دور دورا برای هم دست تکان می دهیم.
هر چه می گردم یک آشنایی پیدا نمی کنم. همه برایم تکراری شده اند. آقا بهرام با آن هیکل بزرگش نمی گذاره که من پشتش رو نگاه کنم. به گوشم خورد که گفت: تا چند روز دیگه از پیش من میره و بعد از ماه ها برمی گرده.
من نمی تونم با بقیه حرف بزنم چون خیلی از من دور هستند. ولی اگه آقا بهرام رفت من خیلی دلم برایش تنگه میشه. شاید در همین فاصله زهره خانم پیشم بیاد.
وقتی خورشید به زمین می تابه من بیشتر دوستش دارم، چون می تونم تمام دریاهای آبی رنگ و خشکی های روی زمین را ببینم و لذت ببرم. ولی وقتی خورشید خانم میره یه طرف دیگه، همه جا تاریک میشه و من جز نور ستاره های کم سوی اطراف، چیز دیگری را نمی بینم. به خوبی می دانم که یک دست صدا نداره. از آقا ماهه هم که نوری از خودش نداره، کار چندانی ساخته نیست. اگر چه او هم تلاش خود را می کنه که همه جا را روشن نگه داره ولی بی مایه فطیره. ای کاش من می توانستم آن قدر نزدیک بشوم تا نگذارم هیچ گاه زمین، روی سیاه تاریکی را ببیند.
اما ستاره ها چه قدر قشنگند. همه آنها می درخشند. وقتی هم هواپیما حرکت می کند چراغ هایش توی آسمان چشمک می زند و دل تاریکی را می شکافد. آنها هم مثل سفینه های فضایی هستند و من دوستشون دارم.
الان آقا شهاب را دیدم که با چه سرعتی آمد و با چه شتابی رفت. آقا شهاب دوست خوبیه. می دانم که دوستم داره ولی خیلی زود از پیشم میره. میگه اگه زود نرم کارم نمیشه. همیشه اونو می بینم و به هر طرفی هم که نگاه کنم، پیداش می کنم.
آقا بهرام هم مثل خود من تنهاست. ولی نه، اون مشتری داره که همش داره با او حرف می زنه و با هیکل بزرگش نمی ذاره من مشتری رو نگاه کنم. من در پشت آقا بهرام هستم و او کمتر با من حرف می زنه، زیرا من کوچک هستم و او حوصله صحبت با من را نداره. او خیلی با من فرق می کنه. به خاطر همین، در ذهن خود مشغول کار هستم و خیلی دوست دارم که یک سفینه ای رو از نزدیک ببینم. این خواسته ای است که بارها به آقا بهرام گفته ام.
الان من فقط روشنایی خورشید به طرف زمین را می بینم. اطراف من همیشه تاریک است و جز نور ستارگان درخشان و چشمک زن چیز دیگری را نمی بینم. همیشه از آقا بهرام می پرسم: چرا شما و زهره خانم، نوری از خودتان ندارید؟
آقا بهرام سرش را پایین می اندازد و می گوید: بیش از این خجالتمان نده.
* * *
- ستاره کوچولو به زمین نگاه کن! زود باش!
این صدای بلند بهرام آقا بود که ستاره کوچولو را به خود آورد و به زمین نگاهی انداخت. چشمانش با دیدن سفینه سفید رنگی که با سرعت از زمین به آسمان می آمد روشن شد. با صدای ظریف خود به آقا بهرام گفت: داره به طرف من میاد.
و هر دو به سفینه فضایی چشم دوختند و لبخندی شیرین بر روی لبهایشان نقش بست.
مرد نمکی
معصومه حق شناس
دائم یک چشمم به خانم معلم است و چشم دیگرم به ساعت روی دیوار. انگار ثانیه ها عجله ای برای جلو رفتن نداشتند. حال دیگر صدای خانم معلم را هم نمی شنوم، اما صدای زنگ مدرسه مرا سر جایم میخکوب می کند. انگار شوکه می شوم. دوستم سارا خوشحال از رفتن به خانه نیشگونی از من می گیرد و من به خودم می آیم. وسایلم را به آرامی جمع می کنم. بیرون از کلاس برف سنگینی در حال باریدن است. سرما تا مغز استخوانهایم رخنه می کند. انگشتان کوچک و استخوانیم از سرما آنقدر درد می کنند که هر لحظه احساس می کنم می خواهند بشکنند. اما درد آنها را فراموش می کنم و به بچه ها خیره می شوم که با شور و اشتیاق به طرف در مدرسه هجوم می برند و من همراه چند نفر از دوستانم آرام قدم برمی داریم. هنوز به در مدرسه نرسیده ایم که چشمم به مرد نمکی می خورد. تنم شروع می کند به لرزیدن. سارا می فهمد که من از روبرو شدن با مرد نمکی می ترسم. دلیلش را می پرسد و من سکوت می کنم. به بهانه جا ماندن کتابم در کلاس از بچه ها جدا می شوم و چند دقیقه بعد که برمی گردم بچه ها هنوز نرفته اند. باز می ترسم. نمی دانم باید چگونه فرار کنم اصلاً مگر راه فراری هست؟!
با قدمهایی سنگین خودم را به آنها می رسانم. با هم از مدرسه خارج می شویم. لبخند کوچکی روی لبم خلاصه می شود. بچه ها می فهمند به خاطر رفتن مرد نمکی است. سارا سرش را در یقه کاپشن کهنه اش فرو می کند و می گوید:«مهری چرا از نمکی می ترسی؟» و من باز سکوت می کنم. فاطمه عینک ته استکانیش را روی دماغش جابجا می کند و می گوید:
-مهری حق دارد. مادرم می گوید بعضی از اینها بچه ها را گول می زنند و می دزدند. هر چند این پیرمرد ظاهرش خیلی مهربان به نظر می رسد. شاید هم مهری اشتباه فکر می کند و من باز سکوت می کنم. بچه ها می گویند و می خندند ولی من در عالم دیگری سیر می کنم. دائم در این فکر هستم که اگر با مرد نمکی روبرو شدم چه اتفاقی می افتد. یک آن به خودم می آیم. تنها هستم. بچه ها همه رفته اند. دوباره صدای مرد نمکی را می شنوم. صدایش از سرما می لرزد. سرم را پایین می اندازم و به کفشهایم چشم می دوزم. کفشها هم به من دهن کجی می کنند. یکدفعه می زنم زیر گریه، گریه ام تلفیقی از غم و شادی است.
گریه ام از کفشهای کهنه نیست گریه ام از این است که امروز هم بچه ها نفهمیدند نمکی محله پدر من است.
امید
محمد کرم پور
به جاده می نگرم. شاید راهی باشد برای دوباره رفتن، اما جاده به بن بست می رسد. باز بن بست، باز به نقطۀ اول برگشتم. فرصت ها رفتند و من ماندم در بی امانی اضطراب. باز رفتن ها و نرفتن ها، باز دو راهی، باز در مشت تردید چون خاک له می شوم و این دل با پاهای تاول زده دیگر توانی ندارد برای رسیدن به مقصد. آسمان را ابرهای سیاه در برمی گیرند و خورشید امیدم زندانی آنها می شود و رعدهای پی در پی بر وجودم چنگ می زنند و بورانی شدید معلق می کند وجودم را در هوا. بر زمین افتاده ام. به انتهای جاده می نگرم، به جاده ای که بن بست است. چشم هایم بی اراده بسته می شوند.
با زحمت زیاد پلکهایم را باز می کنم. نگاهم تنها به آسمان بود. دیگر سربازهای سیاه پوش در سرزمین آبی ناپیدایند و رگبار باران بر دلم نمی بارد و نقطۀ امیدم دوباره نورانی تر از هر بار می تابد و جاده را می بینم. بن بست نیست بلکه راهی است بی انتها، باید بروم. شاید در میانۀ راه به مقصد برسم!
امتحان
محمدمهدی صمیمی*
از عروسی اُومدیم، ماخواسَم بخوابم ولی هَنو درسم نخونده بودُم، صبا امتحان فارسی داشتیم. دوشنبه بود تا ساعت یک و نیم نِشسم برَنامی نود نگا کردم. بدش ماخواسم فارسی بُوخونم تا ساعت دو هم فارسی خوندم، هیمجوری داشتم می خوندم که ننم گفت: «بیگیر بکپ کله خور». دیدم ول نمی کنه، منم گرفتم کپیدم.(1)
صبا صُب(2) ساعت هشت رسیدم مدرسه. هر چی التماس می کردم سر جلسه رام نمی دادن بالاخره با هزار تا بدبختی برگُو(3) دادنم. امتاحان ریاضی بود، گفتم آخی که بوام سوخت. اِقد(4) گِربیدم(5) که چیشام قرمز شد. همو روزی برگو تصی کردن با پنج نمره ارفاق شدم هفت و هفتاد و پنج صدم.
پی نویس:
1 -خوابیدم
2 -فردا صبح
3 -برگه امتحان
4 -آنقدر
5 -گریه کردم
*اول راهنمایی
بهارانه
علی فلاحی
عاشقان شب برمید
فلق از راه رسید
آن مؤذن به اذان
دم عیسی بدمید
تکه ابری آمد
قطره ای آب چکید
روی برگی غلتید
به یکی غنچه رسید
غنچه از بخت سعید
به رضایت خندید
خوش نسیمی بوزید
بلبل از لانه پرید
شاخه ای از گل سرخ
به ترنم رقصید
عطر جان بخشی از آن
در تن و جان پیچید
راز خال لب دوست
بلبل از گل پرسید
چشم زنبق شد باز
دل پروانه تپید
شهدی از جام لبش
به فراست بمکید
بید مجنون به ادب
جلوی سرو خمید
بهر رزق از لانه
مور و سنجاب جهید
چون که زیبایی و عشق
این چنین گشت پدید
چشمه ای از سر شوق
زیر سنگی جوشید
در مسیر تکوین
با هزاران تمجید
همه فرمانبردار
نزد خلاق مجید
کودکی نیک سرشت
چو اذان را بشنید
کرد بستر را ترک
وسط خانه رسید
پدر و مادر را
سر سجاده چو دید
به پدر کرد سلام
دست مادر بوسید
با وضو داد صفا
از کسالت برهید
با نماز و قرآن
ره حق را پویید
نشنیدیم به دوست
آنچه را گفت و شنید
بی گمان خیل ملک
آن سرا را بوسید
خانه نورانی شد
شفق سرخ دمید
بهر یک روز قشنگ
داد خورشید نوید
آينده از نگاه تو
نوجوانى دوران شكوفايى اميال نهفته در وجود انسان است و بايد اين اميال در مسير صحيح هدايت و تربيت شوند، بر اين اساس اولاً اولياء تعليم و تربيت لازم است نقش هدايتگرى خود را بيشتر از گذشته اعمال نمايند و ثانياً متوليان اوقات فراغت به نياز هاى نوجوانان در ايام تحصيل و بويژه در فصل تابستان توجه داشته باشند و از همه مهمتر خود نوجوانان لازم است به اهميت اين دوره پى برده و بدانند كه داشتن آينده اى سرشار از موفقيت در گرو برنامه ريزى دقيق و استفاده از گوهر ارزشمند زمان مى باشد.
اوقات فراغت، زماني براي گذران وقت و صرفا تفريح و خوشگذراني نيست بلکه فرصتي است براي رسيدن به علايق هدفدار و کسب معارفي که در زمان ديگر مجالي براي پيگيري آنها وجود ندارد. حضرت رسول(ص): پنج چيز را پيش از پنج چيز غنيمت شمار : زندگي را پيش از مرگ، صحت را پيش از بيماري، فراغت را پيش از اشتغال، جواني را پيش از پيري و ثروت را پيش از نيازمندي.
اهميت دوره نوجوانى از منظر دينى
در آیه 54 سوره روم آمده است: «خدا همان كسى است كه شما را آفريد درحالى كه ضعيف بوديد، سپس بعد از ناتوانى، قوت بخشيد و باز بعد از قوت، ضعف و پيرى قرار داد .او هرچه بخواهد مى آفريند و دانا و تواناست.»
خداوند در اين آيه از سه دوره مهم زندگى به عنوان سه مشخصه ضعف، قوت و ضعف ثانويه ياد مى كند. از بررسى تفاسير و روايات وارده به اين آيه كريمه بر مى آيد كه ضعف همان دوره كودكى و قوت مرحله بعد از كودكى و ضعف دوم پيرى را شامل مى شود.
به نظر مى رسد قرآن واقعيت خارجى را بيان مى كند كه به صورت نسبى نه مطلق سه مرحله در دوره عمر انسان را شامل مى شود يعنى ضعف در كودكى و در پيرى اتفاق مى افتد و در اين بيان مرحله اى از عمر انسان هست كه قوت نام دارد، چه اين قوت بعد از كودكى باشد يعنى اوايل جوانى (نوجوانى) و چه پايان جوانى. همچنين بر طبق آيات قرآن، رشد و بلوغ لازم و ملزوم يکديگر هستند.
آيه ديگرى كه مورد توجه بعضى مفسرين قرار گرفته و از آن دوران نوجوانى و يا حتى جوانى استنباط شده، آيه 37 سوره فاطر است: آيا شما را به اندازه اى كه اهل تذكر در آن متذكر مى شوند عمر نداديم». صاحب تفسير برهان- سيد هاشم بحرانى- روايتى را از امام صادق(ع) در ذيل آيه فوق آورده است كه فرمود: «اين آيه ملامت و سرزنش جوانان غافلى است كه به سن هجده سالگى رسيده اند و از فرصت نوجوانى خود استفاده نمى كنند.»
با توجه به آيات و روايات فوق اهميت دوران جواني که گاه از آن به بهار عمر ياد مي شود بر هيچ کس پوشيده نيست. اين مرحله از رشد دوره اي است که انرژي، هوش، و قدرت بدني به حد اکثر خود مي رسد و اگر جوان براي حال و آينده خود برنامه و هدف نداشته باشد کسب موفقيت تقريباً نا ممکن و شايد بسيار مشکل است.
جوان در اين دوره با استفاده از قوه تفکر و البته تجارب افراد بزرگتر و با تجربه، بايد به طرح اهداف و چگونگي رسيدن به آنها بپردازد. با خويشتنداري به بلوغ خود کمک کند. داده ها و اطلاعات ومهارت خود را افزايش دهد و با تکيه به حکمت و قدرت ازلي به سوي موفقيت و شکوفايي به پيش رود. شما به عنوان جواني آگاه و معتقد چه برنامه اي براي خود در نظر داريد؟ آيا اهداف خود را با طرحي منظم دنبال مي کنيد؟
ساختمانِ لعنتی
ماندانا آل ابراهیم – استهبان
چشمان پر از ترس خود را به مادرش دوخته بود و التماسی در آن دو حدقۀ به گود نشستۀ کوچکش دیده می شد. به یاد روزهای پیش می افتاد که با صدای بلند مادرش، رشتۀ افکار کودک در هم ریخت:
-زود باش منتظرت هستیم!
کودک با صدای لرزان و آرام خود جواب داد:
-آمدم.
کفشهای صورتی بنددارش را به پا کرد و درِ کوچه را پشت سر خود بست. با شلوار طوسی رنگ و لباس راه راه زرد و نارنجی به دنبال خواهر و مادرش خیابان را پیمود. ولی کسی از ذهن پر التهاب او خبر نداشت که: «به دنبال ساختمان سفید رنگی می گشت که با بالا رفتن از چند پله و رسیدن به انتهای پله ها و رو به رو شدن با دری که شیشه های بزرگ داشت، دلش کنده می شد».
ولی کودک کوچک بود و از کم و کیف خیابان ها و ساختمان هایش آگاهی درستی نداشت. فقط به یاد زمانی افتاد که مادرش به بهانۀ خرید شکلات و بستنی او را به خارج از خانه برده بود و بی خبر از هرجا به سراغ دندانپزشکی رفته بودند که گریه والتماس های او در دل سنگ دکتر راه پیدا نکرده و اشک های سرازیرش راه نجاتی برایش نشده بود.
و یا به یاد می آورد روزهایی که به او یک آمپول تقدیم می شد.
همیشه از بیرون رفتن با مادرش می ترسید. مبادا که او را دوباره به آن ساختمان همراهی کند.
هیچگاه این روزهایی را که در آنها احساس ترس داشت را فراموش نخواهد کرد.
در این خیالات به سر می برد که مادرش دست او را محکم گرفت و به آن طرف بولوار کشید. سپس به خیابان جدید رسیدند. این خیابان برای او آشنا بود. سینما را در طرف راست خود می دید. نمی دانست به کجا می روند، ولی از آن ساختمان سفید که تابلوی آبی رنگی بر سر در او نصب شده بود ترس داشت. در تصورش، ساختمان سفید رنگ غولی شده بود که هر لحظه امکان بلعیده شدنش می رفت. مادرش هر از گاهی دست او را می گرفت و از خیابان ها گذر می کردند. نگاهی به طرف چپ خود کرد. ناگهان ساختمان را با تابلوی آبی رنگ دید. دلهره ای وجودش را فرا گرفت گویی که آب سردی بر بدنش ریخته شد. قلبش به شدت می زد. لرزان، ولی تندتر از قبل به جلو می رفت تا هر چه سریع تر خود را از جلوی این ساختمان لعنتی فراری بدهد اما مثل اینکه مادرش قراری با این ساختمان نگذاشته بود، زیرا بی توجه از کنارش گذشتند.
با خود اندیشید: شاید درش بسته بود؟
با ترس، ولی به آرامی و از روی کنجکاوی نگاهی به پشت سر خود انداخت. اتفاقاً درش باز بود و چند نفر هم وارد آن می شدند. نفس عمیقی کشید و چهرۀ کودکانه اش شاد شد. چشمانش از خوشحالی برق می زد.
نمی دانم!
محمد کرم پور
از دور می دیدم هجوم آدمها را با لباسهای نیمه عریان که با صورت هایی سیاه به طرف من می آمدند و در دست هر یک قفسی بود آهنی با قفلهای بزرگ. به من نزدیک شدند. فاصله ای با آنها نداشتم. یک آن ترس در وجودم آشیانه کرد.
با خود فکر می کردم این قفس ها برای چیست؟ فاصله من با آنها کمتر از یک قدم بود. دست هایم را گرفتند و با طنابی خشن بستند. نگاه آنها گویای حادثه ای است که نمی دانم چیست؟! خدایا این آدم ها از من چه می خواهند؟ همه با هم با صدای بلند قهقهه می زدند و می گفتند: این همان آدم است. در یکی از بزرگترین قفس ها اسیر شدم. بغض در گلویم پیچیده بود و مجالی برای راحتی به من نمی داد.
پرده ای سیاه تر از رنگ شب بر روی قفس انداختند و من هنوز نمی دانم ماجرا چیست!
صدای قدم های آنها را می شنیدم که از من دور می شدند. دیگر صدایی نمی آمد. من بودم و این قفس و این اسیری، راه نجاتی نداشتم. آرام چشمهایم را بستم و زمزمه کنان به خدا پناه بردم. صدای گنجشک ها را می شنیدم. چشمهایم را باز کردم. آری راه نجات من این پرنده های همیشه زیبا است. پرده را با نوکهای کوچکشان کنار زدند و من بار دیگر حس آزادی را تجربه می کردم. تعجب می کردم که این همان پرنده هایی است که من همیشه نسبت به آنها بی تفاوت بودم. از آنجا دور شدم. در راه بار دیگر آن آدمها را دیدم. که این بار با پرده ای سفید به سوی قفس خالی می رفتند. هنوز نمی دانم ماجرا چیست و این نمی دانم شد جواب سؤالهای بی جوابم.
راه و روش نویسنده نبودن!
سیما غفوری
من یک نویسنده ام/ اما انجمن حمایت از بیکاران مرا عضو خودشان کرده اند/ من یک نویسنده ام/ اما هر روز پدرم برایم نیازمندی روزنامه می خرد با یک خودکار قرمز/ و مادرم هر وقت که می خواهد پیاز داغ درست کند/ لوبیا پاک کند/ سبزی خرد کند/ جیب لباس چرکها را نگاه کند/ قبل از آن که توی ماشین لباسشوئی بیندازد/ یاد من می افتد که مثل بقیه خواهر و برادرهایم سرکار نمی روم/
من یک نویسنده ام/ اما زن همسایه هر وقت مرا ببیند/ ابروهای تاتو شده اش را بالا می اندازد و می گوید/ الهی بمیرم/ برادر زاده من هم مثل تو بیکار است/
من یک نویسنده ام/ اما دوستم همان طور که هفت روز هفته را کار می کند به من می گوید: یک کار خوب برایت سراغ دارم.
و خاله ام تمام پسرهای آشنا و ناآشنا را می فرستد خانه مان خواستگاری و می گوید: خاله جان! شوهر کردن از بیکاری بهتر است.
من یک نویسنده ام/ داستان های زیادی هست که باید بنویسم/ کتابهای زیادی هست که باید چاپ کنم/ جایزه های زیادی هست/ که باید برنده شوم و آنها را به دست آورم/
اگر پدرم نیازمندی روزنامه برایم نیاورد/ مادرم درست کردن پیاز داغ را به من نسپرد/ برادر زادۀ زن همسایه ام کار پیدا کند/ دوستم کاری به کار من نداشته باشد/ پسرهای آشنا و ناآشنا ازدواج کنند/ من یک نویسنده می شوم.
آیینه عبرت
ابوالقاسم حالت
عروس گل چهره گشا می شود
چمن از او بزم صفا می شود
تازه نفس سبزه بپا می جهد
باز پی نشو و نما می شود
می شکفد خاطر ما از خوشی
همچو یکی غنچه که وا می شود
قطرۀ باران که به گل جان دهد
بهر چمن آب بقا می شود
لالۀ نوخاسته سر می کشد
سبزۀ نورسته بپا می شود
مرغ چمن زمزمه سر می دهد
زمزمه اش هوش ربا می شود
رفته دی و آمده اردیبهشت
باغ چها بود و چها می شود
باغ که ناکام و تهیدست بود
بار دگر کامروا می شود
رفته و آینده باغ و چمن
آینه عبرت ما می شود
درد تو یک روز ندارد دوا
لیک دگر روز دوا می شود
جهانیان در مورد «گُل» چه ضرب المثل هایی دارند
گردآوری: دکتر سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
* اگر گل سالم باشد میوه اش سالم خواهد بود- چینی
* انسان سخت تر از سنگ و لطیف تر از گل است- ترکی
* بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت- فارسی
* به خاطر یک گل سرخ، باغبان نوکر هزار خار می شود- ترکی
* بنفشه ها و زنبق ها همیشه گل نمی دهند- چکی
* برای آدم خوشحال هر گیاه هرزه گلی است و برای آدم مصیبت دیده هر گل، گیاه هرزه ای – فنلاندی
* گل نیلوفر از گل و لای سر در می آورد- چینی
* گل سرخ پرورش دهید تا زمین شما به گلستان مبدل شود، خار نکارید که در پایتان فرو خواهد رفت- فارسی
* گل سرخ فقط برای افرادی خار دارد که در صدد برمی آیند آن را بچینند- چینی
* گلی که بامداد می شکفد، ظهر پژمرده می شود- ژاپنی
* گل سرخی که آن را زیاد بو کنند عطر خود را از دست می دهد- اسپانیولی
* گل های زیبا زیاد در کنار جاده نمی مانند- سوئدی
* گل سرخ آمد و بنفشه را پنهان کرد- آلبانی
* گل سرخ خاری پشت سر گذاشته و خار گل سرخی- مصری
* گل سرخ پژمرده می شود ولی خارش می ماند- آلبانی
جن و حمام
ع. آیدین
مرد جوان داخل رختخواب می غلتید و برای چندمین بار به گونه وسواس آمیزی قصه قدیمی جن های داخل حمام را مرور
می کرد. نه خوابش می برد و نه می توانست از این افکار مغشوش خود را راحت کند: [در زمان های قدیم مردی که هرگاه به حمام عمومی می رفت و نوبتش نمی شد، تصمیم گرفت صبح بسیار زود به آنجا برود. او پس از پیمودن کوچه پس کوچه های تاریک به آنجا رسید... خوشحال شد، چون انگار به جز مسئول حمام شخص دیگری آنجا نبود. سلام کرده و وارد شد. در گوشه و کنار حمام پیه سوزهایی گذاشته بودند که بیش از آن که باعث روشنایی شود سوسو می زدند و با سایه هایشان بر در و دیوارها، منظره های رعب آوری ایجاد
می کردند. روی هم رفته حمام شبیه خانه های ارواح بود.
مرد با خیال راحت مشغول شستشو و مالیدن بدن خود شد، به گونه ای که متوجه نشد یکی دو نفر دیگر کی وارد حمام شدند. بدش نیامد که هم صحبتی پیدا کرده است و همچنین
می تواند از آنها بخواهد پشت و کمرش را کیسه بکشند.در آن مکان نیمه تاریک تشخیص چهره افراد کاملاً ممکن نبود. مرد رو به یکی از آنها که به او نزدیکتر بود کرد و از او کمک خواست.
آن شخص بدون کوچکترین صحبتی از جای خود برخاست و پشت سر او قرار گرفت. ابتدا با کاسه ای آب به سرش ریخت تا کف سدر و صابون از سر و بدنش پاک شود و بعد هم با قدرت تمام شروع کرد به مشت و مال دادنش. مرد در تمام مدت عمرش چنین مشت و مال جانانه ای ندیده بود. ناگهان در حالی که روی دو پایش نشسته بود از زیر پا متوجه پای سم دار طرف گردید.
با ترس و وحشت بلند شد، لباسش را با عجله پوشید و به طرف در ورودی حمام شتافت. اجرت حمامی را پرداخت کرد و حالا که کمی خود را باز یافته و گویی از خطر جسته بود رو به او کرد و گفت: آقا! این چه مشتری هایی است که شما دارید؟!
-چطور مگر؟!
بدنشان پر از مو است و سم دارند!
حمامی از پشت پیشخوان بلند شد و پایش را به طرف او بلند کرد: ببینم پایشان این طوری بود؟!
مرد متوجه شد که پای حمامی هم دارای سم است. مرد بی آن که حرف دیگری بزند از ترس پا به فرار گذاشت...]
احتمالاً دوستش هم حالت او را داشت...
با ترس و لرز بی آن که کلامی با هم
رد و بدل کنند از هم جدا شده، به خانه های خود رفته و در تاریکی شب به رختخواب خود خزیدند.
* * *
وقتی بچه بودند از جن ها بسیار شنیده و با چشمانی از ترس گرد شده به زیر پتو پناه برده بودند. بعدها فهمیدند که این ها فقط قصه و توهماتی است که بزرگترها با شیطنت و مخصوصاً برای ترساندن آنها شب هنگام، نقل می کنند. اما حالا به عینه چندتایی را با چشمان خود در تاریکی حمام
دیده بودند. حمامی که خان برای رعیت هایش
ساخته بود نه مسئولی به آن معنا داشت و نه پولی از کسی دریافت می کرد. تنها خان مقرر کرده بود روزها نوبت زنان که اغلب در خانه هستند باشد و شبها ویژه مردان که معمولاً سرکار هستند...
اگر یکی از آنها به تنهایی به حمام رفته بود می شد گفت خیالاتی شده، اما وقتی دو نفر
با هم چیزی را مشاهده می کنند، دیگر لااقل برای خودشان شک بی معناست. تازه با جیغ و داد دنبالشان کردند و آنها هم از ترس گریختند...در حمامی که از شمع یا پیه سوز
خبری نبود چرا که لازم ندیده بودند با خود ببرند.
فردای آن روز وقتی در املاک خان مشغول کار بودند، یکی از جوان ها متوجه صحبت تعدادی زن و دختر که پا به پای مردها مشغول کار بودند شد که با خنده برای هم تعریف
می کردند. یکی از آنها می گفت: دیشب که فکر می کردیم به خاطر وسط هفته بودن مردی به حمام مراجعه نکند، جهت استحمام رفتیم، در آن تاریکی شب دو مرد که متوجه حضور ما نبودند وارد شده و ما با جیغ و داد آنها را فراری دادیم.
مرد جوان که تازه به واقعیت پی برده بود رو به آنها کرد و گفت: آن دو نفر من و دوستم بودیم و راستش فکر کردیم جن باشید و بسیار ترسیدیم.
صدای شلیک خنده زن و دخترها بیش از پیش بلند شد.
جهانیان چه ضرب المثل هایی در مورد «پول» ساخته اند
گردآوری: سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
* پول نمی تواند اشیایی را که فروشی نیست بخرد- چینی
* پول مانند کبک است، یک لحظه اینجاست، لحظه دیگر معلوم نیست کجاست- چاوتنک
* پول پول را پیدا می کند- هندی
* پول زشتی ها را می پوشاند- چینی
* پول خودت گل است و پول دیگران خس و خاشاک- عبری
* پول حرام در راه حرام خرج می شود- آذربایجانی
* پول صد پا دارد- چینی
* پول گوش ندارد ولی می شنود- ژاپنی
* پول کم به زحمت و پول زیاد به سهولت خرج
می گردد- شرقی
* پول خرج کردن مانند فرو شدن در شنزار است- چینی
* پولی که از کلاهبرداری به دست می آید خرج کلاه سر کچل می شود- آلمانی
* پول بازار را به وجود می آورد نه مردم را- سوئیسی
* پولدار فکر آتیه را می کند و فقیر فکر حال را- چینی
* پول برادر پول است- ایتالیایی
امید
راضیه جوینده
فردا همه چیز معلوم می شود، یا من برای همیشه بینایی ام را از دست می دهم یا نه، دوباره می توانم ببینم. دکترها امید زیادی نداشتند. خودم را برای هر حادثه ای آماده کرده بودم. باورم نمی شد در یک تصادف زمینی بینایی ام را از دست بدهم. فکر به فردا وحشتناک است. نتیجه عمل جراحی چشم بعد از روزها انتظار...
ستاره وارد اتاقم شد و گفت: امید! بیا شام بخور.
روی تخت دراز کشیدم و گفتم: میل ندارم.
ستاره کنار تخت نشست و گفت: یعنی چی؟ تو نهار درست و حسابی هم نخوردی، نکن امید، خودت را نابود نکن.
پتو را روی سرم کشیدم و گفتم: ستاره دست از سرم بردار،
حوصله ندارم.
ولی امید...
وسط حرفش پریدم و گفتم: برو بیرون، حرف نزن، حوصله ات را ندارم.
او از اتاق بیرون رفت. خوب می فهمیدم در این مدت همه سعی ستاره آرامش بخشیدن به من بود. ولی یک آدم تا چه حد توان دارد که در مقابل بدیهای دیگران سکوت کند. ستاره تا کی مرا تحمل خواهد کرد؟ اگر کور می شدم، اگر ستاره تنهایم می گذاشت، اگر آسمان را نمی دیدم، اگر... خدای من، کمکم کن. چه قدر دلم
می خواست به ستاره بگویم از همراهیت متشکرم، ولی نگفتم. خوابم نمی برد. به طرف در حیاط رفتم. ستاره به طرفم آمد و گفت: کاپشن بپوش، هوا سرده.
با عصبانیت گفتم: کورم، نفهم که نیستم ستاره، دست از سرم بردار. خودم می فهمم سردِ یا گرمه و ستاره باز هم چیزی نگفت. به حیاط رفتم. روی صندلی گوشه باغچه نشستم. سرم را بالا کردم. دلم می خواست آسمان را
می دیدم. ستاره کنارم آمد و گفت: اجازه می دهید کاپیتان؟
-چیه؟ باز نگرانم شدی؟
ستاره کنارم نشست و گفت: خوش به حالتان ستاره های
آسمان که همدم بداخلاق ترین خلبان روی زمین هستید، ما که قابل نیستیم.
گفتم: ستاره فردا...
گفت: فردا یه روز قشنگ خداست.
- ستاره تو چه کار می کنی، اگر من تا ابد نابینا باشم، اگر نتوانم پرواز کنم؟!
با لحن جدی تری گفت: من امید دارم، ناامیدی به درگاه خدا بزرگترین گناه است.
- ولی ستاره می خواهم بدانم...
- امید چه قدر هوا سرده! ستاره های آسمان! شما را با بداخلاق ترین خلبان تنها می گذارم.
ستاره بلند شد و به داخل خانه رفت. گفتم ستاره! فردا...
-فردا یه روز خوب خدا، شاید هم بهترین روز خدا! شب به خیر امید.
خط صاف
نیلوفر احمدی
قلب دخترک می تپید. نمی دونست که بزرگا دارن چکار می کنن. همه ناراحت و گریان بودند. پدر گریه
می کرد و از پشت شیشه اون اتاق بزرگ به تلویزیونی که به مادرش وصل بود نگاه می کرد. هر لحظه خطش صاف و صاف تر می شد. یاد اون موقع هایی افتاد که مادرش سالم بود و وقتی در دفتر نقاشی اش خط های کج
می کشید، پدرش دعوایش می کرد و می گفت: دخترم خط کج بده، همیشه خط صاف بکش و بعد رفت و از باباش پرسید: «بابا مگه خودت اون قبل ها نمی گفتی که خط کج خوب نیست و همیشه باید خط صاف بکشیم؟ پس چرا حالا که اون تلویزیونه که به مامان وصله، داره خط صاف می کشه، تو داری گریه می کنی؟» بابا گفت: نه این دفعه فقط باید اون خط صاف، کج بشه.
دوباره نگاهی به تلویزیونی که به مادرش وصل بود کرد و گفت: خوب حالا چی میشه اگه اون خط صاف باشه؟
پدرش با گریه گفت: دیگر مادرت را نمی بینی!
دخترک گفت: اون خط ها رو کی داره برای مامان میکشه؟
پدرش گفت: اون خط ها رو خدا داره برای مامان میکشه! حالا برو دعا کن که اون خط ها زودتر کج بشه.
دخترک بغض در گلویش جمع شد و با همان صدای بچه گانه اش گفت: خدایا من از کار آنها سر در
نمی آورم، ولی خواهش می کنم که اون خط حسابی
کج بشه، خواهش می کنم...
یه دفعه صدایی آمد: بیا این هم هدیه تولد تو، یک خط کج. دخترک سریع به اتاق مادر رفت. دید تلویزیونی که به مادر وصل است پر از خط های کج شده! حسابی خوشحال شد و رفت و به پدرش خبر داد.
مادرش را فردای آن روز مرخص کردند و برای روز تولدش یک کیک پر از خط های کج سفارش دادند.
عيد آمد
اخوان ثالث
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
ماننده افسون زدگان، ره به حقيقت
بستيم، و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
کليد طلايي ارتباط با جوان
مخاطب شناسي در گفتگو با جوان نکته اي است که نمي توان آن را ناديده گرفت و متأسفانه بسياري از مشکلاتي که در نحوه ارتباط گيري با جوان وجود دارد از آن سرچشمه مي گيرد. بنابراين لازم است براي پرداختن به موضوع مخاطب شناسي در ابتدا تعريفي از «ارتباط» و «جوان» داشته باشيم. در هر «ارتباط» 4 جزء وجود دارد که عبارتند از: پيام، پيام رسان، پيام گير
و واکنش. به نظر مي رسد در بين اين اجزاء،
«پيام رسان» از اهميت ويژه اي برخوردار است و يکي از وظايف و مسئوليتهاي سنگين آن، شناخت روحيات و ويژگيهاي «پيام گير» يا «جوان» است. در نحوه و نوع ارتباط با جوان معمولاً دو مشکل عمده وجود دارد: عدم شناخت کافي و لازم از جوان و فاصله گرفتن از او به بهانه تفاوت بسيار زيادي که اين نسل با نسل قبلي خود دارد.
* استاد مطهري در اين زمينه مي گويد: «ما اول بايد درد اين نسل را بشناسيم. درد عقلي و فکري، دردي که نشانه بيداري است، يعني آن چيزي را که احساس مي کند و نسل گذشته احساس نمي کرد...»
جواني دوران تربيت پذيري است و فرصتي که در آن عقيده و اخلاق ريشه دار شده و فضايل و ملکات انساني در جوان تثبيت مي گردد.
در زیر به برخي از ويژگيهاي اين دوران اشاره مي گردد:
1 - مهمترين تعبيري که براي اين مرحله به کار مي رود تعبير «شباب» است. شباب در لغت به معناي برافروختگي و زبانه کشيدن است و همه حالات و رفتار جوانان حکايت از برافروختگي و هيجان دارد. جسم، روان، عواطف، احساسات و افکار جوان در کمال رشد و برافروختگي است که البته اين ويژگيها در صورت عدم نظارت،
مي تواند خطرآفرين باشد.اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در روايتي اين دوران را به «سکرالشباب» تعبير فرموده اند. دوران بلندپروازي، اميد و آرزوهاي دور و دراز، آرمان خواهي، حقيقت جويي و
همت هاي بلند.
2 - کنجاوي طبيعي در اين دوران به چراجويي مبدل گشته و جوان را به سوي منطقي روشن و استدلالي قانع کننده مي کشاند.
* ايجاد شادي معقول و منطقي در اين افراد مانع از افسردگي و انواع ناهنجاريهاي اجتماعي مي گردد و در نتيجه باعث افزايش کارآيي مي گردد.
3 - «جوان» رقيق القلب و فردي پيشتاز است. شور، شوق، عشق و شيدايي او در مرحله اي از توان و رشد است که براي اقدام در دشوارترين امور حاضر به سرمايه گذاري است.
4 - جواني مرحله اي است که فطرت انسان بيدار است و مي تواند بسنجد و راه و رسم انسانيت و اخلاق را در پيش گيرد.
آنچه در بالا بدانها اشاره شد، تنها بخشي از ويژگي هاي دوران جواني است که براي برقراري يک ارتباط موفق با جوان بايد مدنظر قرار گيرد.
حال با توجه به اين خصوصيات، نحوه برقراري يک ارتباط موفق با جوان به چه صورت است؟
به نظر انديشمندان، بي تفاوتي و سهل انگاري والدين همانقدر آرامش جوان را بر هم مي زند که دخالتها و امر و نهي هاي بيش از اندازه و نابجا. اگر کسي بخواهد جوان را از راه تربيت صحيح و آگاهانه به آزادي، تفکر، استقلال رأي و احساس مسئوليت فردي و اجتماعي هدايت کند، لازم است در نهايت متانت، بدون دخالت مستقيم و احياناً تحميل، او را در راه ناهمواري که در پيش رو دارد همراهي کند. نگراني از آينده سبب يأس و نااميدي در جوانان مي شود و احساس ناامني اجتماعي و رواني بوجود مي آورد و به اين ترتيب ممکن است جوان دچار افسردگي شود. فرد افسرده جامعه پذير نيست و گرايش به آسيب هاي اجتماعي دارد، بنابراين ايجاد شادي معقول و منطقي در اين افراد مانع از افسردگي و انواع ناهنجاريهاي اجتماعي مي گردد و در نتيجه باعث افزايش کارآيي مي گردد.
* «گوش دادن رمز ارتباط است» و خوب گوش دادن را از يکديگر دريغ مي کنيم.
بسياري از جوانها در زندگي خود هدف مشخصي ندارند، بايد به آنان کمک شود که هدفهاي خود را انتخاب و براي آن کوشش نمايند و در اين راه آموزش مهارتهاي زندگي سبب مي شود تا بهتر بتوانند با مشکلات و معضلات زندگي هاي عصر ماشيني مقابله کنند. به نظر مي رسد آشنايي جوانها با ارزشها به نحوي که خدا، رسول خدا و انبياء و علماي جامعه راه را نشان داده اند به خوبي فکرش را به سوي درست انديشيدن هدايت خواهد کرد. در پايان اينکه، متأسفانه در اغلب اوقات نه تنها در نحوه ارتباط با جوان بلکه در ساير ارتباطات اجتماعي نيز فراموش مي کنيم که «گوش دادن رمز ارتباط است» و خوب گوش دادن را از يکديگر دريغ مي کنيم. شايد کليد طلايي موفقيت در ارتباط با جوان اين است که بدانيم «تفاوت نسيم و توفان در نوع برخورد است.»
جهانیان در مورد «پول»
چه ضرب المثل هایی ساخته اند
گردآوری: سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
* اگر پول داشته باشی اژدها هستی و اگر پول نداشته باشی کرم- چینی
* اعم از اینکه بر حق باشی یا نباشی اهمیتی ندارد. اگر پول نداشته باشی خطاکار به شمار خواهی رفت- چینی
* اگر نمی توانی پولدار شوی، همسایه مرد پولدار شو- ارمنی
* آدم پول را پیدا می کند نه پول آدم را- فارسی
* تاوان اشتباه چشم را کیف پول می پردازد- ایتالیایی
* اگر ما برادر هستیم کیف پول ما خواهر هم نیستند- مونته نگرو
* آنکه در 20 سالگی هنری یاد نمی گیرد و تا 30 سالگی پول پس انداز نمی کند، سربار مردم خواهد شد- یوگسلاوی
* از کیف پولت بپرس چه باید بخری- اسکاتلندی
* آنکه موقع خرید چشمانش را باز نمی کند باید موقع پرداخت کیف پولش را بگشاید- دانمارکی
* آب به طرف ساحل می رود و پول به طرف مرد ثروتمند- دانمارکی
* اگر کسی بر اثر کار زیاد پولدار می شد، الاغ می بایست بار طلا بر پشتش داشته باشد- فرانسوی
* از کلمات مانند پول استفاده کن- آلمانی
* اگر می خواهی از شر دوستت خلاص شوی به او مبلغی پول قرض بده- اسلواکی
* اگر پول داشته باشی دوست هم خواهی داشت- مونته نگرو
* با پول می توانی حتی خدایان را به حرکت
در آوری، بدون پول نمی توانی انسانی را از جا تکان بدهی- چینی
* بینوا غذا می طلبد و پولدار اشتها- هندی
* با پول، تو نمی توانی خودت را بشناسی، بدون پول هیچ کس قادر به شناختن تو نخواهد بود- اسپانیولی
* برخی افراد ارباب پولند و بعضی دیگر برده آن- روسی
* با ثروت نمی توان سلامتی را خرید ولی
می توان آن را از بین برد- بلغارستانی
رعنا
نسرین دوستدار
اون روز توی کلاس همه بچه ها منتظر بودند تا ببینند معلم انشاء چه موضوعی را برای هفته آینده تعیین می کند.
از همه بچه ها مشتاق تر سپیده و رعنا بودند که با کنجکاوی به معلم نگاه می کردند. آخه اونها نویسنده های خوبی بودند. معلم بعد از چند دقیقه روی تخته سیاه نوشت: موضوع انشاء هفته آینده «مادر» است. همه بچه ها از خوشحالی شروع به سروصدا کردند. هر کس یه چیزی
می گفت. سپیده گفت: عالیه! موضوع از این بهتر نمی شد، ولی رعنا حرفی نزد و به فکر فرو رفت. زنگ خانه به صدا در آمد و همه بچه ها به طرف خانه هایشان روان شدند و در راه رعنا فقط به موضوع انشاء فکر می کرد. نمی دانست از کجا یا بهتر از چه بنویسد. وقتی به خانه رسید وضو گرفت و شروع به خواندن نماز کرد و در آخر از خدا کمک خواست و شروع به نوشتن کرد.
خلاصه آن هفته با دلهره بسیار برای رعنا و دوستانش سپری شد. هفته آینده سر کلاس انشاء همه بچه ها درباره موضوعی که نوشته بودند حرف می زدند، ولی رعنا ساکت بود. وقتی معلم وارد کلاس شد، بعد از سلام و احوالپرسی به اسامی دانش آموزان نگاه کرد و اولین اسمی را که صدا زد رعنا بود. رعنا با دلهره بسیار به طرف تخته سیاه رفت و این گونه شروع به خواندن انشاء خود کرد:
به نام یگانه آفریننده هستی
مادر، ای ستاره تابناک، مادر ای فروغ ابدیت
مادر ای چشمه جاویدان، مادر ای نور هدایت
مادر مانند گوهری می ماند که همیشه از خود نورافشانی می کند و چون ستاره روشن در تاریکی ها می درخشد و راه را نشانمان می دهد. نور دل مادر چون خورشیدی بر قلب ما می تابد و با گرمای خود قلب ما را پر از مهر و محبت می کند و روح ما را روشنی می بخشد. مادر همان کسی است که وقتی خسته هستیم، سر بر شانه های
او می گذاریم و به آرامش می رسیم. مادر همان فرشته ای
است که همیشه با گرمای قلب خویش خانه را گرم می کند و آرامش را به ما هدیه می دهد. مادر همان کسی است که در هنگام خطر خود حاضر به جانفشانی است ولی حاضر نمی شود خاری به پای فرزندش وارد شود. مادر مانند صدفی می ماند که مرواریدهای زندگی خویش را پیوسته در پناه خود دارد و از ورود کوچکترین توفان به زندگی آنها جلوگیری می کند. داشتن مادر یعنی افتخار، یعنی سربلندی. هر کس که مادر دارد دیگر هیچ در این دنیا کم ندارد و این نور گرمای قلب مادر است که بر تیرگی قلب ما غلبه می کند. بغض گلوی رعنا را
می فشارد و می گوید: چگونه باید تو را وصف کنم مادر؟ در این هنگام دیگر طاقت از کف می دهد و اشک از چشمان پاک او جاری می شود.
معلم رو به او می گوید: آفرین! عالی مادرت را توصیف کردی. خوشا به حال مادرت که دختری همچون تو دارد. در این هنگام سپیده از ته کلاس بلند می شود و می گوید: اجازه خانم معلم! رعنا که مادر ندارد و در این هنگام اشک از دیدگان معلم فرو می چکد.
دلهره
معصومه حق شناس
کلاه آهنی روی سرش را جابجا کرد و دستی به صورتش کشید. پیشانیش پر عرق و ترسی غریب با تمام وجودش عجین شده بود. هر بار که می دید زنی نقاب زده از کنارش می گذرد از ترس قالب تهی می کرد. چرا آن روز با آن زن...
چه قدر از خیابان های بغداد نفرت داشت. کاش هرگز به ارتش ملحق نشده بود.
حاضر بود تمام آنچه از عمرش باقی مانده بدهد و یکبار دیگر به نیویورک بازگردد. انگار روزها را در این شهر پایانی نبود. دوست داشت یکبار دیگر در خیابانهای شلوغ و دود اندود نیویورک قدم بزند و داخل فروشگاه ها
وقت تلف کند و در پارک با دوستانش به تقلید از مسابقات کشتی کج تا سرحد مرگ زد و خورد کند. دوباره با خودش اندیشید کاش به ارتش ملحق نشده بود. ناگهان صدای ضجه های زن در گوشش پیچید. انگار او دوباره روبرویش ایستاده است. سرش داشت از درد می ترکید. دوست داشت هر چه زودتر به پایگاه برگردد، موادی گیر بیاورد و یا اینکه مشروبی بخورد بلکه حال و هوایش عوض شود. دوباره یاد آن روز افتاد که چطور شوهر و بچه های
آن زن را جلو چشم هایش کشته بود و چگونه با لگد به جانش افتاده بود. کاش او را نیز کشته بود! احساس می کرد هر زن عراقی را که می بیند در صدد انتقام از اوست، کاش آن قدر مشروب نخورده بود و...
فکر می کرد چیزی در گلویش پیچیده و قصد دارد او را خفه کند. خیال می کرد بوی مشمئز کننده ای از پیکرش برخاسته است. دلش می خواست تفنگش را برمی داشت
و تمام مردم را به گلوله می بست. کاش اینجا هیچ زنی روبند نمی زد. آرام به درختی که زیر آن ایستاده بود تکیه داد. تفنگش را روی دوشش انداخت. جعبه سیگاری از جیبش بیرون آورد. سیگاری را بین لبهایش گذاشت و روشن کرد.
از دیشب حال و احوال درستی نداشت. کاش همان شب آن زن را کشته بود. از خودش بدش می آمد. از این که از یک زن عرب می ترسید حالش بهم می خورد. اصلاً امروز باید به شهر دیگری می رفت و به هر نحوی که بود خودش را از بغداد نجات می داد. تمام زنان عراقی را مثل اشباحی می دید که در اطرافش در رفت و آمد بودند. دلش می خواست چشمانش را می بست و بعد که باز می کرد می دید که از رؤیایی وحشتناک بیدار شده است، ولی همه چیز در اطرافش به طرز اسفناکی واقعی بود. به هیچ وجه حال ایستادن نداشت. انگار پاهایش هم حالی برای حمل بدنش نداشتند. احساس کرد کسی به طرفش می آید.
سرباز پک محکمی به سیگارش زد. زن کمی دیگر به او نزدیک شد. بالاخره توانست چشمانش را ببیند. آتش انتقام در آن زبانه می کشید. خواست اسلحه اش را بردارد ولی دیر شده بود. زن دو نارنجک را از زیر چادرش بیرون آورد. احساس کرد بدنش بی حس شده. ناگهان صدای انفجار مهیبی بلند شد و دود سیاهی همه جا را فرا گرفت.
سرباز عاشق
چند کلمه
از آنجایی که رشد استعدادهای فردی وقتی مؤثر و مفید خواهد بود که در زمینه های مختلف حادث گردد، در راستای این مطلب در مرکز تیزهوشان ملاصدرای ناحیه 3 شیراز از ابتدای سال جاری با هماهنگی های لازم نسبت به شناسایی و هدایت دانش آموزان مستعد ادبی اقداماتی را انجام دادم. در ابتدا با تصور اینکه در اینگونه مراکز بچه ها بی روح بوده و با عدم استقبال از فعالیت های ادبی و هنری روبه رو می باشند و فقط به دنبال نمره هستند، مواجه بودم، اما با پیگیری و تماس مستقیم با دانش آموزان و استقبال خوبشان متوجه شدم که این دانش آموزان نه که کمتر بلکه بیشتر از دانش آموزان مدارس عادی ذوق و استعداد هنری و نویسندگی دارند و چه بسا که با کمی راهنمایی و پشتکار، نویسندگان خوب آینده باشند.
تعداد زیاد داستان و قصه و حکایت و شعر آنها باعث تعجب گردید و به این ترتیب انجمن ادبی این مرکز شروع به فعالیت نمود.
نکته جالب برایم این بود که دانش آموزان در میان دل نوشته هایشان به مسائل اجتماعی، فرهنگی، مذهبی و... مثل احترام به بزرگترها، ماه محرم، نیایش، فقر و .... توجه داشته اند. این نوشته ها شامل طرح داستانی، خاطره، قطعه ادبی و شعر می باشد.
هر چند که باید توجه کرد این نوشته ها معمولاً اولین نوشته رسمی و جدی این دانش آموزان هستند و به عنوان تجربه و با توجه به سنشان باید ارزیابی گردند و بدیهی است که بسیاری از هدف های رفتاری مثبت در روانشناسی تربیتی را می توان با داستان و هنر انتقال داد و همچنین جنبه های مثبت روانشناختی این نوشته ها در روحیه دانش آموزان قابل تأمل و توجه می باشد؛ چرا که تا حدی با فرایند نوشتن، احساسات، هیجانات، اضطراب ها و نگرانی های افراد می تواند به نوشته منتقل شود و فرد راحت تر می تواند تصمیم عاقلانه ای بگیرد و این مرکز جهت تشویق دانش آموزان هنرمند تصمیم به انتشار یک نشریه داخلی دانش آموزی برای انعکاس آثار و دیدگاههای دانش آموزان دارد.
باشد که در مدارس دیگر نیز این گونه انجمن های ادبی یا علمی مورد توجه قرار گیرند و به شناسایی استعدادهای دانش آموزان و پرورش آن منجر گردد.
در پایان از آن روزنامه محترم و مسئول صفحه جوان و نوجوان که فرصتی را برای ارائه آثار دانش آموزان فراهم آورده اند کمال تشکر را دارم.
محمدمهدی طالقانی
***
سرباز عاشق
محمدباقر گورکانی*
«من مرخصی می خواهم»، این صدای سربازی بود که در یک مکان نظامی خدمت می کرد و در حالی که شیشه تیزی روی شاهرگ دستش گذاشته بود، گفت: اگه بهم مرخصی ندید خودم رو می کشم.
فرمانده که دیدن این موارد برایش عادی شده بود به ظاهر اهمیت نداد. افرادی که صدای بلند مشاجره را از بیرون می شنیدند، از پشت پنجره به داخل نگاه کردند. فرمانده با ایماء و اشاره به آنان فهماند که از پشت سرباز را بگیرند و مانع کارش شوند.
دو کماندو با دقت وارد شدند. در همین حال بادی وزید و در را تکان داد. سرباز سرش را برگرداند. متوجه ورود آنها شد و گفت:
جلو نیایید، میگم جلو نیایید وگرنه رگمو می زنم. آنان اهمیت ندادند و جلو آمدند. ناگهان خون همه جا را گرفت و کف اتاق ریخت. سرباز روی زمین افتاد و از هوش رفت. او را به بیمارستان رساندند و با تلاش پزشکان بعد از چند روز بهبود یافت.
روز بعد فرمانده به ملاقات سرباز رفت و از او پرسید: این کارت برای چی بود؟ سرباز که از خجالت گونه هایش گل انداخته بود، گفت: عاشق یه دختر توی روستای خودمونم که براش خواستگار اومده. حالا نگرانم که به یکی از خواستگاراش بله بگه و ما هنوز به خواستگاریش نرفتیم. فرمانده با دیدن قیافه خجالت زده سرباز دلش برای او سوخت و گفت: خوب از اول داستانت را درست تعریف می کردی حتماً بهت کمک می کردیم و بعد فرمانده با مرخصی او موافقت کرد تا به روستا برود.
* اول دبیرستان
***
گفتگو با خدا
احسان ارمکان*
دیشب خدا را در خواب دیدم. گفتم: خدایا وقت داری که با هم صحبتی کنیم؟ فرمود: من ازلی و ابدی هستم. من همیشه وقت دارم. این تو هستی که وقت کم داری. گفتم: خدایا چه چیز در مورد انسانها موجب تعجب است؟ فرمود: این که وقتی کوچکند آرزو دارند زودتر بزرگ شوند و وقتی بزرگ شدند آرزو می کنند ای کاش به دوران کودکی برمی گشتند. این که همیشه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خود را از دست می دهند و دیگر این که همه عمر و زندگانی خود را صرف می کنند تا پول به دست آورند و سپس حاضرند تمام پول خود را بدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. گفتم: خدایا می خواهی به انسانها چه بگویم؟ فرمود: به آنها بگو نمی توانند کسی را مجبور کنند که عاشقشان باشد بلکه خود باید چنان باشند که دیگران دوستشان داشته باشند. چرا در چند لحظه چنان زخمی به دل دوستان خود می زنند که پس از سالیان دراز نیز التیام نمی یابد و چرا همواره خود را با دیگران مقایسه می کنند و قدر نعمتهای خویش را نمی دانند. گفتم: خدایا دیگر چه می خواهی به آنها بگویم؟ فرمود بگو که بدانند من همیشه هستم.
*اول دبیرستان
***
احضار ولی در اتوبوس
میلاد جوان رأی*
دوستم رو به من کرد و عصبانی گفت:
-«یواش چه خبرته! کتابمو پاره کردی! نمی میری اگه یواش تر ورق بزنی...»
من که «احضار ولی» شده بودم و خیلی اعصابم خرد بود، گفتم: «دلم می خواد! به تو هیچ ربطی نداره، امروز احضار ولی شدم، خیلی اعصابم خرده سر به سرم نذار وگرنه تو اتوبوس دعوامون میشه ها...».
بیچاره علی از رو رفت. یه کم آروم شد و گفت: خُب شرمنده! حالا بگو ببینم چی شده؟
-«حالا شد! هیچی امروز امتحان فیزیک داشتیم دیشبم هیچی نخوندم. به خدا امروز که به مدرسه اومدم فهمیدم که امتحان داریم. زنگ اول هم امتحان بود. با سلام و صلوات رفتم سر جلسه. سؤالها رو که آوردن، دیدم هیچ کدومش رو بلد نیستم. نه نه فقط سؤال 3 رو بلد بودم، بقیه رو هم نصفه نیمه نوشتم. زنگ آخر که جواب ها اومد دیدم از 10 شدم 5/5. هیچی دیگه خیلی ناراحتم احضار ولی شدم...»
همین جور که داشتم تعریف می کردم دیدم یهو علی زد زیر خنده تا اومدم بگم واسه چی می خندی دیدم از قسمت زنانه یکی زد پشت شونه ام... نگاه کردم دیدم مادرم که با چهره ای ناراحت پشت سرم ایستاده بود و گفت: خُب گفتی فیزیک چند شدی میلاد؟
*اول دبیرستان
***
کولی و افکارش
نوید کیفرگیر*
داشت روی قبرها راه می رفت و زیر لب چیزی می گفت. قبری را دید. به آن احساس خاصی داشت. جلوتر رفت. خانواده ای مرفه و داغدار را دید. وقتی به آنها نزدیک شد از قیافه اش تعجب کردند و کمی ترسیدند. اول با او پرخاش کردند بعد او گفت که آیا می خواهید راجع به مرده تان برای شما بگویم؟
آنها کنجکاو شده بودند، همه در فکر فرو رفتند.
کولی نیز مانند آنها در فکر فرو رفته بود.
ناگاه احساس بدی پیدا کرد. پیش خود اندیشید که اگر چیزی نگوید بهتر است.
او به تجربه هایش رجوع کرد. چیزی در ذهنش برق زد. انگار این مرد مرده نزول خوری بیش نبوده است.
دوگانگی در ذهنش پدید آمد. خود را کنار کشید. چیزی نباید می گفت. آنها با چشمانی گرد شده به او نگاه می کردند.
با صدایی لرزان گفت که:«نه...نه... من چیزی نمی دانم!»
سرش را به زیر انداخت و به راه افتاد. همانطور که روی قبرها راه می رفت پیش خود می گفت که این مردم چه سرنوشتی دارند و چرا نمی تواند درباره آنها به مردم چیزی بگوید؟! زمزمۀ بار اول خود را فراموش کرد.
شاید به این حقیقت رسیده بود که اسرار زندگی مردگان و حکمت اتفاقات زندگی آنان را نمی داند، راه می رفت و به چیزهای جدیدتری فکر می کرد
*دوم ریاضی
***
اتوبوس مرگ
امیر خنیا*
شما ممکنه هر روز سوار اتوبوس شده، با افراد زیادی روبرو شوید و دوستی کوتاهی با دیگران داشته باشید. حتی اگر ندانید که او از کجا آمده و به کجا می رود.
دنیا مثل یک اتوبوس می مونه. شما سر ایستگاه ها سوار می شوید. بعضی ها زودتر پیاده می شوند و بعضی تا ایستگاه های بیشتری می مانند ولی آخر همه پیاده می شوند. در این اتوبوس حوادث زیادی برای شما اتفاق می افتد که باید با آنها کنار بیایید.
در ضمن یادمان باشد، رانندۀ این اتوبوس عزرائیل
است...!!!
*اول دبیرستان
مارتین پار
برنده جایزه اصلی عکاسی اسپانیا
مارتین پار، عکاس انگلیسی، که آثارش حاوی نگاه طنز آمیزبه جامعه نوین است، جایزه اصلی در فتواسپانا (PhotoEspana) بزرگترین جشنواره عکاسی اسپانیا را دریافت کرد. به گزارش خبرگزاری فرانسه رئیس جشنواره، خانم کلود بوساک، گفت: " آثار پار که تصویرگر زندگی طبقه متوسط در آمریکا و اروپا در دهه های 1970 و 1980 است، "نشان خود را بر جای گذاشته و نسل های آینده عکاسان را تحت تأثیر قرار داده است."
او افزود: "نگاه غیرعادی و طنزآمیز او و به همراه پروژه های فیلم و کتابش، او را به یکی از موفق ترین عکاسان نیمه دوم قرن بیستم بدل کرد."
فتواسپانا علاوه بر این جایزه، معادل 12000 یورو از آثار پار را خرید.
پار گفت: "با وجودی که خودم را عکاسی سنتی به حساب می آورم، از زبان بازاریابی و آگهی ها که پر از رنگ و چشم اندازهای غریب است، برای پرداختن به موضوعاتی مانند آمریکایی شدن یا جهانی شدن استفاده می کنم."
پار که در سال 1952 در شهر سوری در انگلیس به دنیا آمد، عکاسی را در پلی تکنیک منچستر تحصیل کرد. او بیش از 30 کتاب از آثارش را که اغلب از رنگ های پرزرق و برق برای پرداختن به موضوعاتی مانند مصرف گرایی، خانواده، روابط و غذا بهره می برند، به چاپ رسانده است. مضمون فتواسپانای امسال فضای فیزیکی است که فعالیت های انسانی را احاطه می کند. در میان 70 نمایشگاه این جشنواره از جمله مروری بر آثار یوجین اسمیت، عکاس آمریکایی و بیل برانت، عکاس انگلیسی به چشم می خورد. این رویداد از 4 ژوئن (15 خرداد) آغاز شده است و تا 27 جولای (6 مرداد) ادامه دارد. فتواسپانا از هنگام اولین بار برگزاریش در سال 1998 به یکی از بزرگترین نمایشگاه های عکاسی جهان بدل شده است. نمایشگاه سال گذشته 600000 بازدیدکننده داشت و جایزه اصلی خود را به عکاس آمریکایی، رابرت فرانک اهدا کرد
من و مادر
پویا آل ابراهیم- استهبان
در هوای دل انگیز بهاری پرندگان می خوانند. نم نم باران بر طبیعت اطراف می پاشد و هوای پاک و بوی خوش شکوفه های بهاری را به عمق وجودمان سرازیر می کند.
من هستم و مادرم. مادری که دست مرا گرفته و آرام آرام به این محیط زیبا آورده تا برایم سرود بخواند و یادم بدهد که چگونه با او همنوا شوم. در گرمای تابستان این دستان مادرم است که بر چشمانم سایه می افکند تا نور خورشید، چشمانم را نسوزاند و یادم می دهد که چگونه خورشید را سپاس گویم از برای نورش، وجودش و حضور گرمابخشش در آسمان آبی بی کران تابستان.
و در آن باد سرد پاییزی، این مادرم است که نگران گرم کردن و مهیا نمودن وسایل آسایش من است. مادری که شب و روزش را با من آغاز و با من به پایان می رساند. پیش از آن که لقمه نانی بخورد بارها به دهان من نزدیک می کند تا شاید باز اگر گرسنه باشم و بخواهم بتوانم مقداری از آن نان را بخورم.
در زمستان برف و باران و تگرگ می بارد. اما من غمی ندارم چرا که مطمئن هستم در آغوش گرم مادرم سردم نخواهد شد.
من به محبت مادری در شب هنگام که برایم قصه می گفت تا بخوابم پی بردم. کنارم می نشست. دستان قشنگش را بر موهایم می کشید و نوازشم می کرد. لبهایش را می دیدم که باز و بسته می شد و آغاز داستانی تازه را برایم بازگو می کرد و در آخر این لالایی دلنشین مادر بود که مرا با ترنم زیبایش به سرزمین خواب های رؤیایی فرو می برد.
تاريخچه انتگرال
به يادت مي افتم
فرزانه اعتمادي
کولی پولدار
محمدصادق کرمی*
چه ماشین قشنگیه فکر کنم از اونور آب آورده باشنش. یعنی مال کیه ؟ مال مغازه دار ها که نیست حتماً مال یکی از مشتریهاس. خوش به حالش چه قدر پول داره شاید از من هم یه خریدی بکنه!
تا قیافش رو دیدم به خودم گفتم: این که همون کولی هست که دیروز تو دارالرحمه فال می گرفت، اون اینجا چه کار میکنه؟ حتماً دارم اشتباه میکنم اون نیست اون گدا بود این خیلی پولداره.
داره میاد این طرف بهتره خودم رو آماده کنم تا از طرز برخوردم خوشش بیاد و ازم خرید کنه.
به دم در مغازه رسید.
نه این همون کولی دیروزه چشما و صورتش که همونه!! نکنه این ماشین رو دزدیده باشه. تااومدم این رو به یکی از دوستام بگم دیدم اومد تو مغازه و گفت: سلام خسته نباشید قیمت این مانتو چقدره؟
از صداش دیگه مطمئن شدم خودشه ولی این زن کولی که دیروز برای یه سکه ناقابل دنبال مردم افتاده بود والتماس می کرد، حالا داره قیمت این مانتو هشتاد هزار تومانی رو از من سوال می کنه!!
من هم گفتم: این مانتو قابل شمارو نداره قیمتش صد تومنه ولی برای شما نودوپنج تومن.
قیمت خوبی بهش گفتم چون حتماً چونه می زنه و مجبور میشم همون هشتاد تومن و بهش بدم.
اما دیدم چهل و هشت تا اسکناس تا نخورده در آورد و روی میز گذاشت و بعد هم گفت: بقیش هم برای خودت چون ماشینم جلوی مغازته.
از تفاوت طرز حرف زدن در جمله اول و دوم اون پولدار کولی نما متوجه شدم که اون هم منو شناخته.
پول هارو گرفتم و مانتو روبسته بندی کردم و بهش دادم.
گفت: ممنون. بعد از مغازه رفت بیرون و به مغازه های دیگه سر زد.
با چشم تعقیبش می کردم دیدم تو چند تا مغازه دیگه هم رفت و یه مقدار خرت وپرت مثل یه جفت کفش و یه عطر گرون قیمت خرید.
وقتی که داشت از پاساژ بیرون می اومد به من یه نگاه پر معنایی کرد و یه چشمک زد بعد پاساژ رو ترک کرد و سوار ماشین گرون قیمتش شد و رفت.
از این کارش خیلی عصبی شدم، اما دیگه کاری نمی شد کرد.
برگشتم دیدم یه کولی جلوی در مغازمه و میگه: بهم کمک کن دعات می کنم. بی اختیار جارویی رو که کنار دستم بود برداشتم و با سر وصدا به دنبال اون کولی افتادم.
کولی که راه رفتنش هم به زور بود با سرعت خیلی زیاد فرار کرد، اما وسایلش رو جا گذاشت.
رفتم بالای سر وسایلش و کیفش رو باز کردم و دیدم بله ایشون هم یه گدای پولداره. هنوز از اونجا دور نشده بود می دیدمش اون هم منو می دید.
بلند داد زدم اگه پشت گوشت رو ببینی این پولا رو هم می بینی
با کمال رضایت گفت: بردار برای خودت درآمد یه روزم بود. بعد هم سوار خط واحد شد و رفت.
من هم پول ها رو به نگهبان پاساژ دادم و گفتم: بدش به یه کو... نه بندازش تو صندوق صدقه.
* دوم تجربی انجمن ادبی مرکز استعدادهای درخشان ملاصدرا، ناحیه سه شیراز
کاش زودتر
محمدامین حبیبی*
پارسال دهه محرم در میانه زمستان بود. شب سرد و سوزناکی بود. می دانستیم که اگر تا ساعت 10 به حسینیه نرسیم، درها بسته می شوند. به هر زحمتی بود خود را تا قبل از ساعت 10 به حسینیه رساندیم. مادر و خواهرم را تا جلوی حسینیه همراهی کردیم، سپس من و پدرم به دنبال جای پارک برای ماشین، آواره کوچه های اطراف شدیم. پس از حدوداً 15 دقیقه ای پدرم ناامید شد و یک آن به خیابان اصلی رفت. معلوم بود مقصد خاصی پیش رو دارد. از او پرسیدم که کجا می رویم؟ او در جواب فقط گفت: خانه مادر بزرگ.
پس از مدت کمی به خانه مادربزرگ رسیدیم. مادر بزرگ پیرم به همراه عمه کرو لالم سالهاست که پیش هم زندگی می کنند. در را با کلید باز کردیم. فقط صدای تیک تیک ساعت بود که نمی گذاشت سکوت یکسره به همه جا حاکم شود. تلویزیون هم روشن بود اما صدایی نداشت، زیرا عمه ام که ناشنوا بود و مادربزرگم هم به این وضعیت عادت کرده بود.
مثل همیشه از ما به گرمی استقبال کردند. در شبی که همه مردم در مکانی مشغول عزاداری بودند، آن دو بدون هیچگونه صدایی با دلی پر از اندوه و حسرت در تک اتاق گرم خانه به تماشای تلویزیون مشغول بودند. خیلی دلمان برای آندو سوخت؛ اما مجالی نبود. بالاخره دل از آنجا کندیم. به پدرم گفتم حتماً تا کنون درها بسته شده اند، اما او گفت که فکر می کنم ارزش این کار خیلی بیشتر از این حرف ها باشد. با خود پیمان بستیم که از این به بعد هر شب محرم به آندو سری بزنیم، اما نمی دانستیم که عمر مادربزرگ تا محرم بعدی نمی پاید و چه بهتر بود همیشه به فکر صله رحم باشیم. ای کاش زودتر به این فکر افتاده بودیم!
* اول دبیرستان انجمن ادبی – مرکز استعدادهای درخشان ملاصدرا ناحیه 3 شیراز
میان تماشاگران برق
احمد حقیقت*
دیدار تیم های استقلال – برق بود من هم که از مدرسه اومده بودم می خواستم به ورزشگاه برم. موقع بلیت گرفتن عاصی شدم بالاخره با پرچم و هدبند آبی وارد ورزشگاه شدم اما همه چیز مطابق میل من نبود، چرا که جایی برای نشستن نبود و کلی گشتم تا یک جا پیدا کردم تازه آن هم میان تماشاگران برق! حالا من هم استقلالی دوآتیشه!
تو دقیقه 90 استقلال که گل زد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و داد زدم: گل! اما خدا اون روز و نیاره که هرچی سنگ و بطری بود خالی شد رو سرم و با سر و کله خونی رفتم خونه. این هم عاقبت میان تماشاگران برق نشستن!
* دوم راهنمایی
حکایت قطره آب و....
مجتبی زنده علی*
قطره سوار بر موج عشقش راه می پیمود. از خشم چراغ زندگی خود را ناپدید ساخت و تا بالاترین نقطه اوج رفت و سوار بر تاکسی گنبد آبی به مقصد خود رسید. مقام و برتری اش به پایان رسیده بود، وقت نزول و رنج بود. هرچه راه می پیمود رنگش تیره تر می شد. چشم هایش را بسته بود تا درد سکوت کمتر در او اثر کند. به سوی دریا خودش را رها کرد. سختی ها به پایان رسیده بود و وقت دیدن یار بود، اما حیف که این ملاقات دیری نپایید. قطره در چرخه زندگیش برای دیدن یار عذاب ها تحمل می کند تا لحظاتی در کنار یار باشد. گاهی بعضی از قطره ها پس از جدایی از عشق خود دیگر به او دست نمی یابند و در راه سختی که برای رسیدن به یار است، شکست می خورند. این سرنوشت است، آنها که کوشش بیشتری می کنند به دریا می رسند.
* اول دبیرستان انجمن ادبی مرکز استعدادهای درخشان ملاصدرا ناحیه 3 شیراز
فرهنگ و بی فرهنگ
مجتبی روستا*
جوان: آقا یواش، هل نده دیگه.
- تند برو، عمراً اگه یه جلسه دیگه بیام کلاس زبان.
- آقا ملت دارن خفه میشن شما داری بلوتوث بازی می کنی؟!!
- پسرجون. پاشو من بشینم. ما پیرمردیم شما که جوونید و بنیه دارید.
اینا حرف هایی بودن که مردم تو اتوبوس به هم می گفتند.
- بچه جون طوری می زنمت که با برف سال دیگه بیای پایین ها! خودت رو بکش کنار.
- خودت تنهایی؟ یا مامان جونت رو هم آوردی؟!! آخر من کجات بزنم تو نمیری؟ ها؟!!
و پسر با یه مشت آبدار زد توی سینه طرف.
یه نفر به من و دوستم گفت: ببین ملت چه بی فرهنگن! انگار شعور ندارن، دعواشون رو آوردن تو اتوبوس.
پسره هم یهو وسط دعوا گفت : چی گفتی مرتیکه. بی شعور جد و آبادته. انگار تو هم از این مشت ها می خوای.
- کی؟ تو می خوای مشت بزنی به من. بزنمت میگن بچه رو زد، نزنمت هم میگن نتونست بچه رو بزنه. چیکارت کنم؟ کوچولو...
با خودم گفتم: این همونی بود که می گفت اونایی که دعوا می کنن بی فرهنگن!
دوستم بهم گفت: بابا دلت خوشه، ملت سنگ خودشون رو به سینه میزنن. فرهنگ کیلویی چنده.
* اول دبیرستان انجمن ادبی تیزهوشان ملاصدرا، ناحیه 3
متن با لهجه صابوناتی(استهبانی)
محمدمهدی صمیمی*
از عروسی اومدیم، ما خواسم بخوابم ولی هنو درسم نخونده بودم، صبا امتحان فارسی داشتیم. دوشنبه بود تاساعت یک ونیم نشسم برنامی نود نگا کردم. بدش ماخواسم فارسی بوخونم. تاساعت دو هم فارسی خوندم. همیجوری داشتم میخوندم که ننم گفت بیگیر بکپ کله خور. دیدم ول نمیکنه منم گرفتم کپیدم.
صبا صب ساعت هشت رسیدم مدرسه. هرچی التماس میکردم سرجلسه رام نمیدادن. بلاخره با هزار تا بدبختی برگو دادنم. امتاحان ریاضی بود. گفتم آخی که بوام سوخت. اقد گریدم که چیشام قرمز شد. همو روزی برگو تصی کردن با پنج نمره ارفاق شدم هفت وهفتادو پنج.
* اول راهنمایی انجمن ادبی مرکز تیزهوشان، ناحیه 3 شیراز
خاطره:شاگرد راننده!!
مهدی غیاثی*
اتوبوس کمی جلوتر ایستاد، همه هجوم بردند، قسمت زنانه از مردانه شلوغ تر بود، در ردیف دوم که خالی بود نشستم. نگاه کردم ببینم پیرمردی ایستاده است یا نه، که دیدم پیرزنی رنجور به علت شلوغ بودن در عقب از در مردانه بالا آمد و خواست به وسط اتوبوس برود که پیرمردی جلوی او را گرفت و شروع کرد به داد زدن که نباید از این در بیایی برو عقب این طرف مال مردهاست.
سرنشینان اتوبوس از رفتار او متعجب بودند ولی چند پیرمرد دیگری که در اتوبوس بودند از او دفاع کردند. شاگرد راننده که جوان کم سن و سالی بود، پیرزن را در جای کمک راننده نشاند و خودش میان مسافران ایستاد تا به همه درس احترام به بزرگتر ها را یاد بدهد.
* اول دبیرستان- انجمن ادبی- تیزهوشان ملاصدرا ناحیه 3 شیراز
اتوبوس
رضا دوراندیشان*
از باشگاه می آمدم. از باشگاه بسکتبال. سوار خط 154 شدم تا از صنایع به نمازی بیایم. خسته بودم. روی صندلی نشستم. کم کم همه صندلی ها پر شد. در یکی از ایستگاه ها پیرمردی حدوداً 80 ساله سوار شد. به سختی و به کمک عصای چوبی قدیمی اش خود را به قسمت میانی اتوبوس رساند. نگاهی به ساکنان اتوبوس کرد، نگاهی توأم با حسرت. نگاهی که فریاد می زد: چرا کسی جای خود را به من نمی دهد؟!!
ناگهان از میان مسافران، پیرمردی از جا برخاست و پیرمرد مسن تر را بر صندلی خود نشاند.
آن صحنه مرا تکان داد. حس کردم که چقدر مردانگی کمیاب شده است. بیشتر از خود برای آنانی متأثر شدم که از دیدن آن اتفاق حتی متأثر هم نشدند.
* اول دبیرستان انجمن ادبی تیزهوشان ملاصدرا، ناحیه 3 شیراز
پیرمرد تنها یا یک داستان غم انگیز
پیرمرد تک و تنها در خانه منتظر آمدن دخترش است. دخترش هر روز به سر کارمی رود و بعدازظهر خسته و کوفته به خانه می آید. خانه جایی برای استراحت او نیست بلکه شروع کار اوست. تشک پدر را تمیز می کند به پدر دارو می دهد. بعد به فکر شام است. راستی هنوز خرید نکرده.ناهارش را تند و تند می خورد، در حالیکه سرد و از دهان افتاده است. ظرف ناهار پدر را که از صبح برایش آماده گذاشته همراه با ظرف ناهار خود می شوید. پیرمرد با چشمهایش با او حرف می زند.
-تازه اومدی. کجا می خوای بری؟! چرا کنارم نمی شینی؟! بعد اینها را به زبان می آورد. دختر به او می گوید:
-باید برای خرید بیرون برم کاری با من نداری؟
-برو به سلامت.
پیرمرد به یاد همسر خود می افتد که سالها پیش فوت کرد و او را تنها گذاشت. خاطرات سالهای گذشته برایش تداعی می شوند. صبح هانرگس را به مدرسه می برد و دستانش را در دست می گرفت. دستان او می لرزید. روز اول مدرسه بود. دستان کوچکش را گرفت و به او امید داد. هنوز درس مدرسه را فرا نگرفته بود که به او درس عشق را آموخت. با آموختن درس عشق توانست به مدرسه برود و درس مدرسه را بیاموزد. او به مدرسه رفت. به خانه آمد. خنده کرد. از مدرسه گفت. دیگر دستهایش را در دست پدر نمی نهاد. چند قدم جلوتر می رفت تا زودتر به مدرسه برسد. پدر برای نرگس املاء می گفت. انشاهایش را می خواند. چه زود گذشت. روزها، هفته ها، ماهها، سالها... نرگس بزرگ و عصای دست پدر شد. از عالم رؤیا بیرون می آید. سکوت را حس می کند. ناگهان صدای در بلند شد. نرگس است.
-سلام پدر.
-سلام دخترم آمدی؟! نگرانت بودم.
-پدر موقع خوردن داروست.
پدری که در طی سالها هرگز دارو نخورده بود حالا می بایست هر چند ساعت یکبار دارو بخورد.
نرگس شام را آماده کرد. جلوی پدر گذاشت.
-پدر غذا را در همان کاسه ریخته ام.
صبح شده باید به سرکار برود. در اداره هیاهوی کار حال و هوای خانه را از او می گیرد. موقع تلاش اداری است. تند و تند به طرف خانه به راه می افتد. آخر عصر شده و باید به خانه برود. خیابانها شلوغ هستند.
-سلام پدر
-سلام دخترم خوش اومدی.
-پدر باید پیش دکتر برویم امروز وقت دکتر داری.
پدر آهی می کشد. بعد از کلی معطلی پدر آماده می شود. آنجا شلوغ است. مریض های دیگری در انتظار نشسته اند. پدر بر روی صندلی نشسته و نرگس در میان شلوغی جمعیت گم
می شود. شب شده که به خانه می آیند.هر دو خسته هستند. دارو را نگرفته اند می گذارند فردا بگیرند این را دختر می گوید.
عصر فردا نرگس برای خرید از خانه خارج می شود.
خیابانها شلوغ هستند. دارو را به زحمت فراوان میخرد. هنوز چند خرید دیگر مانده. خستگی امانش را بریده. شب شده به غیر از کیسه دارو دو کیسه دیگر نیز در دست دارد. سنگین هستند. نفس نفس می زند. راه زیادی باید برود. از عرض خیابان عبور می کند. صدای ترمز اتومبیل و بوق آن ناگهان به گوش می رسد. دل هر انسانی را می آزارد. نرگس بر روی زمین می افتد. وسایلش بر روی آسفالت پخش شده اند. عده ای دور و بر او جمع می شوند. هر کس چیزی می گوید تنها نرگس ساکت و آرام است که بر روی آسفالت افتاده. نگاه پدر به پنجره است.
-نرگس نیامد.
تاریکی همه جا را فرا گرفته صدای نرگس به گوشش می خورد. دارد او را صدا می کند.
-چی میگی نرگس بیا داخل.
مردم اورژانس را خبر می کنند. او را به بیمارستان می برند. آرام و ساکت روی تخت دراز کشیده. پرستار صدایش می کند ولی جوابی نمی شنود. دو کیسه خریدش کنار تخت گذاشته شده. پدر دل نگران است تک و تنهاست. پدر صدا می زند: نرگس، نرگس کجایی؟! شاید نرگس جواب پدر را بدهد. پدر در حالی که کنار پنجره نشسته و اشکش بر روی گونه اش یخ زده هنوز نرگس را صدا می کند.
1386شعري از برتولت برشت-ترجمه
احمد شاملو
راستي را...
راستى را كه به دورانى سخت ظلمانى عمر مىگذاريم
كلمات بىگناه
نابخردانه مىنمايد
پيشانى صاف
نشان بيعارىست
آنكه مىخندد
هنوز خبر هولناك را
نشنيده است
چه دورانى!
كه سخن از درختان گفتن
كم و بيش
جنايتىست. -
چرا كه از اينگونه سخن پرداختن
در برابر وحشتهاى بىشمار
خموشى گزيدن است!
***
شعری از بانو پان
ترجمه عليرضا آبيز
هديهاي از معشوقهي تازهي امپراتور
تکهاي از پارچهي کمياب برگرفتم
ابريشم سفيد که چون ژاله روي برف مي درخشيد
برايت بادبزني ساختم از هماهنگي و شادماني
گرد و بي نقص چون ماه تمام.
با خود به هر جا مي روي ببر، در آستين ات
آشيان اش ده
آن را بجنبان و نسيم خنکي خواهد وزيد.
هنگام که پائيز بازميگردد
و باد شمال گرما را مي تاراند
اميد دارم آن را
مابين هداياي کهنه
دور نيافکني و از ياد نبري
بسيار پيش تر از آن که کهنه شود.
عشق کولی
مریم مقصودی (رؤیا)- انجمن ادبی کانون حضرت زینب ناحیه 3
پشت پنجره اتاق ایستاده ام. صدای گربۀ همسایه دوباره به یادم آورد وقت ناهار است. اما من ایستادم در انتظار دقیقه ای که تو را ببینم. چشمم به گلهای روی میز افتاد... و به تو فکر کردم... تویی که نمی دانم؟
صدای زنگ بلند شد. بدون مکث تمام پله ها را دو تا یکی پایین آمدم. باز کسی پیدا نبود. چند شاخه گل و یک کاغذ که نوشته بود:
«من کولی کجا و تو کجا؟!»
* * *
دزد کیف؟
کریم غضنفری- اول دبیرستان انجمن ادبی کانون شهید کامفیروزی ناحیه 3
از بانک که بیرون آمدم جلو فروشگاه که رسیدم یک موتوری دو پشته از کنارم سریع رد شد. کیفم را کشید و رفت. فریاد کشیدم: دزد دزد و شروع کردم به دویدن. نگهبان فروشگاه دلش سوخت و با موتورش که جلو فروشگاه بود دنبال دزدها رفت. مدتی چشم به راه ماندم خبری نشد.دو ساعت بعد نگهبان فروشگاه با کیف من آمد و روبرویم ایستاد و گفت: شما برای یه کیف خالی این همه فریاد کشیدید.یخ کردم. تازه یادم آمد که پول هایم را چند ساعت قبل توی حساب بانکی ام گذاشته ام.
از آب گذشته ها
حمید شاد
1 - به تازگی هیچ فکری بدون جواز عبور از مغزم نمی گذرد.
2 - بیشتر و اهم دانستنیهایم را مدیون روزنامه فروش محله مان هستم.
3 - از وقتی که از خوشحالی پر در آورده ام «شوق پرواز» یکدم رهایم نمی کند.
4 - هر وقت اشتهایم تحریک می شود نصیحتش می کنم.
5 - به عقلم قد نداد، اما به فکرم رسید.
6 - هر وقت «شیر» می شوم، می غرم.
7 - تیری که در تاریکی شلیک می شود دست کم دل سیاهی را خواهد شکافت.
8 - چون منظور بخصوصی ندارم حتماً منظور می شوم.
9 - مو را از ماست می گیرم تا آلوده نشود.
10 - هر وقت می خواهم چرت پاره شده ام را بدوزم، خوابم می برد.
11 - خوشبختانه با سیلی که هنگام تولد نوش جان کرده ام، صورتم سرخ مانده است.
12 - برای اینکه تیرم به سنگ نخورد، هوایی شلیک می کنم.
13 - شرط را بردم، گذاشتم توی گاو صندوق.
14 - زندگیم از عمرم کوتاه تر است.
15 - چون فریادم را فریادرسی نیست، تصمیم دارم جیغ بکشم.
آشنايي با آراي هانس گئورگ گادامر
ترجمه: ميثم بهروش
داستان تأثیر مثبت و سازنده ای بر انسانها دارد به خصوص بر کودکان و نوجوانان. تأثیر مثبت و سازنده ای که قصه ها و داستانها بر روح و روان کودکان و نوجوانان دارند، این است که آنان را با تجربه های حقیقی زندگی آشنا می سازد. این تجربیات طیف گسترده ای از مقوله هایی مثل غم و شادی، ناکامی و موفقیت، یأس و امیدواری، محرومیت و کامیابی، ظلم و مهربانی و... را شامل می شوند که همه اینها تجاربی هستند که کودک در مطالعۀ داستانها می آموزد.
از قدیمی ترین و زیباترین هنرهایی که در تاریخ ادبیات جهان وجود داشته است، قصه پردازی و داستان سرایی و نقل حکایات و ذکر وقایعی که اتفاق افتاده است بوده که بیش از اکثر شاخه های هنر در پرورش فکری و روانی کودک و انتقال ماوقع زندگی آباء و اجدادی به فرزندان مؤثر بوده است، زیرا در زمان های قدیم بزرگترها عادت داشتند که فرهنگ و آداب و رسوم زندگیشان را با نقل قصه ها و افسانه های شیرین برای کوچکترها بازگو کنند و آنان را با فرهنگ پیشینیان و اسلاف خود آشنا نمایند. از میان قهرمانی ها و رشادتهای پهلوانانشان بذر شجاعت در دل کوچکشان می افشاندند و علاقه به سمبل های ملی- میهنی و فداکاری و از خودگذشتگی در راه مرز و بوم را در ایشان تقویت می کردند. این مسئله داستان گویی و شنیدن آن ابزاری بود که بزرگ و کوچک را در یک مکان دور هم جمع می کرد و روابط میان جوامع کوچک و بزرگ را تحکیم و مودت می بخشید و علاوه بر اینکه بر اطلاعات و دانسته هایشان افزوده می گشت، لذت و شادی عمیقی از شنیدن قصه ها در وجودشان احساس می شد که بر رشد و تکامل ذهن و اندیشه هاشان می افزود. این داستانها از قوم و قبیله ای به جوامع دیگر و از مکانی به مکان دیگر دهان به دهان می گشت و از نسلی به نسل دیگر به ارث می رسید. به طوری که هم اکنون مجموعه نفیسی از این قبیل داستانها در بین ما ایرانیان وجود دارد که نحوه زیست آباء و اجدادمان را بازگو می کند.
در یونان قدیم والدین و بزرگترها کودکان خود را وادار می کردند که افسانه های جاودانی «ایلیاد و ادیسه و هومر» را از حفظ نمایند. افلاطون که به ارزش و اهمیت داستان و قصه در تعلیم و تربیت کودکان وقوف یافته بود، در فصلی از کتاب مشهور «جمهوریت» خود اشاره خاصی به این بحث داشته و می گوید: «پس باید پرستاران و مادران را وادار کنیم که فقط حکایاتی را که پذیرفته ایم،
برای کودکان نقل کنند و متوجه باشند پرورشی که روح اطفال به وسیله حکایات حاصل می کند به مراتب بیش از تربیتی است که جسم آنها به وسیله ورزش پیدا می کند».
به طور خلاصه در تمام اعصار گذشته، داستان به عنوان ابزاری برای تخلیه نیازهای روحی و روانی همه افراد به خصوص کودکان به شمار می رفته است. قصه به کودک این امکان را می دهد که از مکنونات قلبی و خواسته های ضمیر ناخودآگاه خود آگاه شود و پیرامون خود را بهتر بشناسد که مقوله ذکر شده از برجسته ترین
اهداف آموزش و پرورش جدید است. داستان علاوه بر اینکه مناسب ترین ابزار برای سرگرمی و پرورش حس تخیل کودکان است باعث می گردد که بدون احساس ترس و ناراحتی، با حیوانات دوست شده و با گرایش به جنبه های مثبت زندگی، از بدی ها و ناپاکی ها دوری گزیند.
قصه ها چون حاوی مطالب خشک و رسمی و جدی کتابهای درسی نیستند، اطلاعات مورد نیاز کودکان را ساده تر و بهتر در اختیارشان قرار می دهند و احساس یادگیری واقعی را در آنان برمی انگیزند.
در مجموع اگر داستان به درستی و دقت برگزیده و بازگو شود بیشتر از سایر ابزار تربیتی، در تعلیم رفتار کودکان مناسب است. بر طبق موارد فوق مسلم می گردد که آدمی در تمام طول زندگی خود نیاز روحی به شنیدن داستان دارد. فقط نوع داستان در سنین مختلف عمر فرق می کند و همین طور که بیان شد گذشتگان ما از داستان به عنوان ابزاری در تعلیم ضروریاتی که واجب می دانستند به کودکان بیاموزند، استفاده می کردند؛ چرا که داستانها جزیی از نظام زندگیشان بوده و مناسب ترین روش درک ظواهر طبیعی به شمار می رفته اند. امروزه نیز کارشناسان و متخصصان امر تعلیم و تربیت پی به تأثیرات مثبت و سازنده داستان در شکل گیری شخصیت کودک برده اند و کتابهای بسیاری در این زمینه نوشته شده است. «فروبل Frobel» آلمانی و مؤسس کودکستان، اولین محقق و متفکری بود که در قرون اخیر به اهمیت تربیتی داستان ارج نهاد و اساس کار تعلیم و تربیت و پرورش را در کودکستان ها بر مبنای داستان قرار داد. پس از وی دیگران هم کم کم به ارزش داستان در این باب، پی بردند و امروزه کارشناسان تعلیم و تربیت کودک، قصه پردازی را مانند پلی می دانند که دنیای پر از تخیل و افسانه های کودکان را به دنیای واقعی بزرگسالان مرتبط می سازد و هدایتگر انسانها به ارزشهای اخلاقی نیز است.
قصه بهترین وسیله برای بیدار نگه داشتن وجدان پاک و تکامل خصائص ارزنده انسانی در کودک است. هر چند این قصه ها درجه نفوذ بیشتری در روح کودک داشته باشند و به اعماق قلب وی رسوخ نمایند، تأثیر صفات حمیده در نهاد کودک پایدارتر باقی می ماند.
شنیدن قصه ها، کودک را به دقت و تأمل و تسلط بر افکار خود وامی دارد. به نیرو بخشیدن به تخیل و حافظه او کمک می کند. علاوه بر این جنبه های آموزنده و اخلاقی در قصه های کودکانه خیلی بیشتر از جنبه های دیگر آن است و به طور مستقیم و غیرمستقیم کودک را به طرف رفتار و اعمال پسندیدۀ اخلاقی سوق می دهد. کودکان همراه با شنیدن قصه و اگر بزرگتر باشند با خواندن کتابهای داستان با کلمات و جملات زیبا و قشنگ آشنا می شوند و از این نظر بهترین روش برای آموزش روخوانی است و در ضمن عبارات جذاب قصه ها کودکان را به مطالعه تشویق می کند. عموماً کودک از سه تا چهار سالگی به بعد می تواند به قصه های کوتاه و دلچسب کودکانه گوش بدهد و این اوقات قصه شنیدن از ساعات خوش او به حساب می آید و با علاقه فراوانی از بزرگترها به خصوص پدربزرگ ها و مادربزرگ هایشان می خواهند تا برایشان قصه تعریف کنند. از طریق قصه، می توان واقعیات بیشماری را از جنبه های مختلف زندگی مثل طبیعت، جانوران، تاریخ، جغرافیا و همچنین فضایل اخلاقی به کودکان آموخت و چون مضمون هر قصه ای از نظر جزئیات و روند داستان با دیگری تفاوت دارد، همین تنوع داستانها به فراگیری همه جانبه تکوین شخصیت کودک، کمک قابل توجهی نموده و طراوت استفاده از داستان را در امور تربیتی کودکان ضروری می نماید. بیان قصه ها و داستان های کودکان و نوجوانان به طرق گوناگونی انجام
می شود مثل خواندن کتاب قصه، شعر، مجلات و نشریات مخصوص کودکان، گوش دادن و تماشای رادیو، تلویزیون و به طور کلی با استفاده از وسایل ارتباط جمعی، تماشای فیلم های سینمایی و یا انیمیشن ویدئویی و...
* کارشناسی ارشد علوم تربیتی
آن چیز دیگر: زیبایی
دکتر علی محمد حق شناس
حقیقت شعرست
محبت شعرست
پول شعر نیست
زور شعر نیست
زور واقعیت دارد
قفل بر درها می زند
پول واقعیت دارد
کلید قفل درهاست
حقیقت شعرست
قفل ها را دور می ریزد
محبت شعر است
کلیدها را دور می ریزد
من این گوشه نشسته ام
نه حقیقتم
نه محبتم
نه پولم
نه زورم
همین گوشه نشسته ام
چشم انتظار آن چیز دیگرم
که می گویند
درها را دور می ریزد
فقط درها را
من این گوشه نشسته ام
چه می گویی؟
خواهد آمد آیا
آن چیز دیگر
گلدوزي
عمران صلاحي
گوشه پارچه اي برفي رنگ
شاخه ها سبز شدند
روي هر شاخه گلي مي رويد
مادرم مثل بهار
گوشه پارچه گل مي سازد
غنچه مي روياند
و نخ گلدوزي
شيره خام گياهي است كه در ساقه گل ها جاري است
خواهرم توي حياط
دوست دارد كه گل از شاخه بچيند، اما گنجشكي روي
درخت
خواب گل مي بيند
ذهن گنجشك پر از عطر گل است
روي ديوار حياط
گربه اي آمد و گل پرپر شد
مادرم مثل بهار
گوشه پارچه گل مي سازد
نخ گلدوزي او كوتاه است
مادرم مي ترسد
غنچه ها وا نشوند!
سه مرگ
خدای ما از سلطان محمود بالاتر است
امید
نوازش خار
این بچه ها!