آينده از نگاه تو

نوجوانى دوران شكوفايى اميال نهفته در وجود انسان است و بايد اين اميال در مسير صحيح هدايت و تربيت شوند، بر اين اساس اولاً اولياء تعليم و تربيت لازم است نقش هدايتگرى خود را بيشتر از گذشته اعمال نمايند و ثانياً متوليان اوقات فراغت به نياز هاى نوجوانان در ايام تحصيل و بويژه در فصل تابستان توجه داشته باشند و از همه مهمتر خود نوجوانان لازم است به اهميت اين دوره پى برده و بدانند كه داشتن آينده اى سرشار از موفقيت در گرو برنامه ريزى دقيق و استفاده از گوهر ارزشمند زمان مى باشد.
اوقات فراغت، زماني براي گذران وقت و صرفا تفريح و خوشگذراني نيست بلکه فرصتي است براي رسيدن به علايق هدفدار و کسب معارفي که در زمان ديگر مجالي براي پيگيري آنها وجود ندارد. حضرت رسول(ص): پنج چيز را پيش از پنج چيز غنيمت شمار : زندگي را پيش از مرگ، صحت را پيش از بيماري، فراغت را پيش از اشتغال، جواني را پيش از پيري و ثروت را پيش از نيازمندي.
اهميت دوره نوجوانى از منظر دينى
در آیه 54 سوره روم آمده است: «خدا همان كسى است كه شما را آفريد درحالى كه ضعيف بوديد، سپس بعد از ناتوانى، قوت بخشيد و باز بعد از قوت، ضعف و پيرى قرار داد .او هرچه بخواهد مى آفريند و دانا و تواناست.»
 خداوند در اين آيه از سه دوره مهم زندگى به عنوان سه مشخصه ضعف، قوت و ضعف ثانويه ياد مى كند. از بررسى تفاسير و روايات وارده به اين آيه كريمه بر مى آيد كه ضعف همان دوره كودكى و قوت مرحله بعد از كودكى و ضعف دوم پيرى را شامل مى شود.
به نظر مى رسد قرآن واقعيت خارجى را بيان مى كند كه به صورت نسبى نه مطلق سه مرحله در دوره عمر انسان را شامل مى شود يعنى ضعف در كودكى و در پيرى اتفاق مى افتد و در اين بيان مرحله اى از عمر انسان هست كه قوت نام دارد، چه اين قوت بعد از كودكى باشد يعنى اوايل جوانى (نوجوانى) و چه پايان جوانى. همچنين بر طبق آيات قرآن، رشد و بلوغ لازم و ملزوم يکديگر هستند.
آيه ديگرى كه مورد توجه بعضى مفسرين قرار گرفته و از آن دوران نوجوانى و يا حتى جوانى استنباط شده، آيه 37 سوره فاطر است: آيا شما را به اندازه اى كه اهل تذكر در آن متذكر مى شوند عمر نداديم». صاحب تفسير برهان- سيد هاشم بحرانى- روايتى را از امام صادق(ع) در ذيل آيه فوق آورده است كه فرمود: «اين آيه ملامت و سرزنش جوانان غافلى است كه به سن هجده سالگى رسيده اند و از فرصت نوجوانى خود استفاده نمى كنند.»
با توجه به آيات و روايات فوق اهميت دوران جواني که گاه از آن به بهار عمر ياد مي شود بر هيچ کس پوشيده نيست. اين مرحله از رشد دوره اي است که انرژي، هوش، و قدرت بدني به حد اکثر خود مي رسد و اگر جوان براي حال و آينده خود برنامه و هدف نداشته باشد کسب موفقيت تقريباً نا ممکن و شايد بسيار مشکل است.
جوان در اين دوره با استفاده از قوه تفکر و البته تجارب افراد بزرگتر و با تجربه، بايد به طرح اهداف و چگونگي رسيدن به آنها بپردازد. با خويشتنداري به بلوغ خود کمک کند. داده ها و اطلاعات ومهارت خود را افزايش دهد و با تکيه به حکمت و قدرت ازلي به سوي موفقيت و شکوفايي به پيش رود. شما به عنوان جواني آگاه و معتقد چه برنامه اي براي خود در نظر داريد؟ آيا اهداف خود را با طرحي منظم دنبال مي کنيد؟

ساختمانِ لعنتی
ماندانا آل ابراهیم – استهبان

چشمان پر از ترس خود را به مادرش دوخته بود و التماسی در آن دو حدقۀ به گود نشستۀ کوچکش دیده می شد. به یاد روزهای پیش می افتاد که با صدای بلند مادرش، رشتۀ افکار کودک در هم ریخت:
-زود باش منتظرت هستیم!
کودک با صدای لرزان و آرام خود جواب داد:
-آمدم.
کفشهای صورتی بنددارش را به پا کرد و درِ کوچه را پشت سر خود بست. با شلوار طوسی رنگ و لباس راه راه زرد و نارنجی به دنبال خواهر و مادرش خیابان را پیمود. ولی کسی از ذهن پر التهاب او خبر نداشت که: «به دنبال ساختمان سفید رنگی می گشت که با بالا رفتن از چند پله و رسیدن به انتهای پله ها و رو به رو شدن با دری که شیشه های بزرگ داشت، دلش کنده می شد».
ولی کودک کوچک بود و از کم و کیف خیابان ها و ساختمان هایش آگاهی درستی نداشت. فقط به یاد زمانی افتاد که مادرش به بهانۀ خرید شکلات و بستنی او را به خارج از خانه برده بود و بی خبر از هرجا به سراغ دندانپزشکی رفته بودند که گریه والتماس های او در دل سنگ دکتر راه پیدا نکرده و اشک های سرازیرش راه نجاتی برایش نشده بود.
و یا به یاد می آورد روزهایی که به او یک آمپول تقدیم می شد.
همیشه از بیرون رفتن با مادرش می ترسید. مبادا که او را دوباره به آن ساختمان همراهی کند.
هیچگاه این روزهایی را که در آنها احساس ترس داشت را  فراموش نخواهد کرد.
در این خیالات به سر می برد که مادرش دست او را محکم گرفت و به آن طرف بولوار کشید. سپس به خیابان جدید رسیدند. این خیابان برای او آشنا بود. سینما را در طرف راست خود می دید. نمی دانست به کجا می روند، ولی از آن ساختمان سفید که تابلوی آبی رنگی بر سر در او نصب شده بود ترس داشت. در تصورش، ساختمان سفید رنگ غولی شده بود که هر لحظه امکان بلعیده شدنش می رفت. مادرش هر از گاهی دست او را می گرفت و از خیابان ها گذر می کردند. نگاهی به طرف چپ خود کرد. ناگهان ساختمان را با تابلوی آبی رنگ دید. دلهره ای وجودش را فرا گرفت گویی که آب سردی بر بدنش ریخته شد. قلبش به شدت می زد. لرزان، ولی تندتر از قبل به جلو می رفت تا هر چه سریع تر خود را از جلوی این ساختمان لعنتی فراری بدهد اما مثل اینکه مادرش قراری با این ساختمان نگذاشته بود، زیرا بی توجه از کنارش گذشتند.
با خود اندیشید: شاید درش بسته بود؟
با ترس، ولی به آرامی و از روی کنجکاوی نگاهی به پشت سر خود انداخت. اتفاقاً درش باز بود و چند نفر هم وارد آن می شدند. نفس عمیقی کشید و چهرۀ کودکانه اش شاد شد. چشمانش از خوشحالی برق می زد.

نمی دانم!
محمد کرم پور
از دور می دیدم هجوم آدمها را با لباسهای نیمه عریان که با صورت هایی سیاه به طرف من می آمدند و در دست هر یک قفسی بود آهنی با قفلهای بزرگ.  به من نزدیک شدند. فاصله ای با آنها نداشتم. یک آن ترس در وجودم آشیانه کرد.
با خود فکر می کردم این قفس ها برای چیست؟ فاصله من با آنها کمتر از یک قدم بود. دست هایم را گرفتند و با طنابی خشن بستند. نگاه آنها گویای حادثه ای است که نمی دانم چیست؟! خدایا این آدم ها از من چه می خواهند؟ همه با هم با صدای بلند قهقهه می زدند و می گفتند: این همان آدم است. در یکی از بزرگترین قفس ها اسیر شدم. بغض در گلویم پیچیده بود و مجالی برای راحتی به من نمی داد.
پرده ای سیاه تر از رنگ شب بر روی قفس انداختند و من هنوز نمی دانم ماجرا چیست!
صدای قدم های آنها را می شنیدم که از من دور می شدند. دیگر صدایی نمی آمد. من بودم و این قفس و این اسیری، راه نجاتی نداشتم. آرام چشمهایم را بستم و زمزمه کنان به خدا پناه بردم. صدای گنجشک ها را می شنیدم. چشمهایم را باز کردم. آری راه نجات من این پرنده های همیشه زیبا است. پرده را با نوکهای کوچکشان کنار زدند و من بار دیگر حس آزادی را تجربه می کردم. تعجب می کردم که این همان پرنده هایی است که من همیشه نسبت به آنها بی تفاوت بودم. از آنجا دور شدم. در راه بار دیگر آن آدمها را دیدم. که این بار با پرده ای سفید به سوی قفس خالی می رفتند. هنوز نمی دانم ماجرا چیست و این نمی دانم شد جواب سؤالهای بی جوابم.

 راه و روش نویسنده نبودن!
سیما غفوری
من یک نویسنده ام/ اما انجمن حمایت از بیکاران مرا عضو خودشان کرده اند/ من یک نویسنده ام/ اما هر روز پدرم برایم نیازمندی روزنامه می خرد با یک خودکار قرمز/ و مادرم هر وقت که می خواهد پیاز داغ درست کند/ لوبیا پاک کند/ سبزی خرد کند/ جیب لباس چرکها را نگاه کند/ قبل از آن که توی ماشین لباسشوئی بیندازد/ یاد من می افتد که مثل بقیه خواهر و برادرهایم سرکار نمی روم/
من یک نویسنده ام/ اما زن همسایه هر وقت مرا ببیند/ ابروهای  تاتو شده اش را بالا می اندازد و  می گوید/ الهی بمیرم/ برادر زاده من هم مثل تو بیکار است/
من یک نویسنده ام/ اما دوستم همان طور که هفت روز هفته را کار می کند به من می گوید: یک کار خوب برایت سراغ دارم.
و خاله ام تمام پسرهای آشنا و ناآشنا را می فرستد خانه مان خواستگاری و می گوید: خاله جان! شوهر کردن از بیکاری بهتر است.
من یک نویسنده ام/ داستان های زیادی هست که باید بنویسم/ کتابهای زیادی هست که باید چاپ کنم/ جایزه های زیادی هست/ که باید برنده شوم و آنها را به دست آورم/
اگر پدرم نیازمندی روزنامه برایم نیاورد/ مادرم درست کردن پیاز داغ را به من نسپرد/ برادر زادۀ زن همسایه ام کار پیدا کند/ دوستم کاری به کار من نداشته باشد/ پسرهای آشنا و ناآشنا ازدواج کنند/ من یک نویسنده می شوم.

 

آیینه عبرت
ابوالقاسم حالت
عروس گل چهره گشا می شود
چمن از او بزم صفا می شود
تازه نفس سبزه بپا می جهد
باز پی نشو و نما می شود
می شکفد خاطر ما از خوشی
همچو یکی غنچه که وا می شود
قطرۀ باران که به گل جان دهد
بهر چمن آب بقا می شود
لالۀ نوخاسته سر می کشد
سبزۀ نورسته بپا می شود
مرغ چمن زمزمه سر می دهد
زمزمه اش هوش ربا می شود
رفته دی و آمده اردیبهشت
باغ چها بود و چها می شود
باغ که ناکام و تهیدست بود
بار دگر کامروا می شود
رفته و آینده باغ و چمن
آینه عبرت ما می شود
درد تو یک روز ندارد دوا
لیک دگر روز دوا می شود

جهانیان در مورد «گُل» چه ضرب المثل هایی دارند
گردآوری: دکتر سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی 
* اگر گل سالم باشد میوه اش سالم خواهد بود- چینی
* انسان سخت تر از سنگ و لطیف تر از گل است- ترکی
* بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت- فارسی
* به خاطر یک گل سرخ، باغبان نوکر هزار خار می شود- ترکی
* بنفشه ها و زنبق ها همیشه گل نمی دهند- چکی
* برای آدم خوشحال هر گیاه هرزه گلی است و برای  آدم مصیبت دیده هر گل، گیاه هرزه ای – فنلاندی
* گل نیلوفر از گل و لای سر در می آورد- چینی
* گل سرخ پرورش دهید تا زمین شما به گلستان مبدل شود، خار نکارید که در پایتان فرو خواهد رفت- فارسی
* گل سرخ فقط برای افرادی خار دارد که در صدد برمی آیند آن را بچینند- چینی
* گلی که بامداد می شکفد، ظهر پژمرده می شود- ژاپنی
* گل سرخی که آن را زیاد بو کنند عطر خود را از دست می دهد- اسپانیولی
* گل های زیبا زیاد در کنار جاده نمی مانند- سوئدی
* گل سرخ آمد و بنفشه را پنهان کرد- آلبانی
* گل سرخ خاری پشت سر گذاشته و خار گل سرخی- مصری
* گل سرخ پژمرده می شود ولی خارش می ماند- آلبانی