طنز
آب شیراز
چیستان
بتول فرشادیان
با جراید!
ضرب المثل های امروزی
لطیفه ها
گردآورنده: فردوس پور کاظم
می خوام خر بخرم
دو مطلب از: ابراهیم به گزین (بی ادعا)
زن غرغرو
الهه خدام محمدی
کاریکلماتور
رجبعلی محبی
لطیفه ها
گردآورنده: نوری علیزاده
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
لطیفه ها
گردآوری: نوری علیزاده
سخه
عنایت اله احمدی (خوش مرام)
تضمین غزل حافظ
محمد منّانی «منان» از اصفهان
سه شعر از الهه خدام محمدی
چند مطلب از ناصر زارعی
اجاره نشین
آگهی «گمشده»
نزول خور
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
شوخی با شاعران
ناصر زارعی
تولد غمین
داریوش منوچهری
لطیفه ها
گردآورنده: نوری علیزاده
برای غمین
احمد مضطرزاده
تفاوت
خبربر
دروازه دل
یارانه
هم بالاتو دیدم
هم پایینتو
عنایت اله احمدی (خوش مرام)
غمین
تولدت مبارک
یدالله محمودی «واله»
کمربند
مریم فتحی دولت آبادی
تولد غمین
هوشنگ شاهنده
دیدی که چطو شد؟
بهرام غلامی (آب دانی یو)
نام ابراهیم
شهرت به گزین
اهل شیرازم
عزیز نازنین!
چند شعر از خدیجه بهاری
برادر غمین
تولدت مبارک
الهه خدام محمدی
به مناسبت سالگرد
تولد «غمین»
مهدی مباشر
دیود
آخرین کار
گفتگو
دو چیستان از حسین اسدی «بدقواره»
لطیفه ها
گردآورنده نوری علیزاده
توصیه
فردوس پورکاظم
تولد غمین
محمد جاوید
مرغ توفان!
احمد مضطرزاده
تقدیم به دوست عزیز و ارجمندم به مناسبت...
سالروز میلاد «غمین»
علی اصغر نجفی «اغو»
سه رباعی ازمهدی مباشر
تولد غمین
کمال سام
چهار دوبيتي
لطيفه ها
جهيزيه
لطيفه ها
اجاره
در پي آزار مَن اِس
دوبيتي هاي اشغرانه
سروده هايي از زنده ياد عمران صلاحي
پاکسازي
کاريکلماتور
پرويز شاپور
کاريکلماتور
روح الله کرهاني شيرازي
وعدههای خوش
هوشنگ شاهنده
من آشنای مردم
والا نشان شدم
خریدار ساعت
حبیب حسین پور «مترسک»
تجدیدفراش
محمد جاوید
کنگر خوردن و
لنگر انداختن
رقص
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
خواب خوش
پارتی
درد دندان
زهرا کامکار
...گفتم زرشک
حسین اسدی «بدقواره»
او را دوست میدارم
علی اصغر نجفی «اغو»
از آن حرفها
محبوبه رحیمی
خبر چی میگه؟
من چی میگم؟
چهار مطلب از ناصر زارعی
مکافات سیسمونی
سه مطلب از بتول فرشادیان
اضافه کاری
استوره تولید
چند مطلب از اصغر آبرومندی(کل اصغر)
اشعاری از بهنام زارع دهقانانی
غذای به یاد ماندنی
کم پیدایید رفیق
چهار مطلب از فردوس پورکاظم
کاریکلماتور
حرفهای تنهایی
گردآورنده: فردوس پورکاظم
نامه سرگشادهای برای سازمان به اصطلاح ملل
اسم پدر
کاشی حافظ
سوغاتی
نظم هنگ
سهم من
آرزومند
چند رباعی از عنایت الله احمدی «احمد خوش مرام»
از دنیاست
تلویزیون غضنفر
دو مطلب از اصغر آبرومندی( کل اصغر)
دو حالت داره
هوای آلوده
سه شعر از زهرا کامکار
طنزهای کودکانه
مؤسسه فرهنگی هنری انجمن طنز فارس برگزار میکند
اولین جشنواره طنز نیش و نوش
بتول فرشادیان
از آن حرفها
عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
چند مطلب از نوری علیزاده
چند شعر از داریوش جاویدتاش «دارداری»
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
چند شعر از مهدی مباشر
دوبیتیها
کمال سام(پشت هم انداز)
دو مطلب از زهرا کامکار
فاطمه خدام محمدی(الهه)
بازار چینی
محمد دبیری (آکاکو)
محبوبه رحیمی
کاریکلماتور
برآوردن حاجت
داروی کم حرفی
سه مطلب گردآوری شده از نوری علیزاده
طرح تنظیم بازار
دو مطلب از فاطمه خدام محمدی (الهه)
چند مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دو مطلب از بتول فرشادیان
فرهنگ لغات
علاقه به همسر
چاخان
دو مطلب از کمال سام (پشت هم انداز)
فارسی را
پاس بداریم
طنز و طنزپردازی
به کوشش علی اصغر کمالدار «غمین»
چند رباعی و دوبیتی
دو شعر از داریوش جاوید تاش
دو مطلب از فاطمه خدام محمدی(الهه)
چند مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
چند مطلب گردآوری شده از نوری علیزاده
بخاری
کمال سام (پشت هم انداز)
لب خونی
راننده تاکسی
مهدی برزگر
جاعل ادبی!
پا تو کفش
چند مطلب از ناصر زارعی
کاکل زری چهل ساله
فاطمه خدام محمدی (الهه)
گفتگو
2 رباعی از بهرام غلامی(آب دانی یو)
چند مطلب از نوری علیزاده
شهر گل و بلبل
چهار مطلب از بتول فرشادیان
خبرهای ورزشی دیروز
شایعه های امروز
از کنار زمین چمن
فرهنگ لغات
سه مطلب گردآوری شده بتول فرشادیان
دو مطلب از اسداله مکوندی
یک جین زنگوله
یا شب می میره یا روز
دست اجل
ورزش
آب درمانی
آگهی ازدواج مشروط
شوهری خواهم
عاشق و معشوق
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
یارانه
تأخیر دارد
دو مطلب از نوری علیزاده
چند مطلب از بتول فرشادیان
«شتر در خواب بیند
پنبه دانه»
چشم انتظاری
عید آمد
آمیزه ای از هنر و تفسیر طنزآمیز سیاسی
مختصری در باب ماهیت و کارکرد کاریکاتور سیاسی
چند دوبیتی از علی اصغر نجفی «اغو»
چند مطلب ازاصغر آبرومندی (کل اصغر)
قاه قاه
اندوسکپی
بهنام زارع دهقانی
دو مطلب از نوری علیزاده
دو مطلب ازاصغر آبرومندی (کل اصغر)
خریدار کله پاچه
فرق
سال نو
دو شعر نقلی
اشعاری از داریوش جاوید تاش«دارداری»
نامه غضنفر
آشنایی با شاعر و طنزپرداز و معرفی کتاب او
نیازمندیها
دو بیتی های بدقواره
حسین اسدی (بدقواره)
یماری فقرا
سؤال و جواب سربالا
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
کاری کلماتور
یک پیشنهاد
چیش هم چیشی
پیامکها
فرهنگ لغات
حاج محمد دبیری (سرخلوتیان)
سیگار وینستون
مسکن
به شرط تملیک
عید
کوپن قند و شکر
میز پر از میوه کجاست؟
گردآورنده: نوری علیزاده
لطیفه ها
توصیه....
چراغ قرمز
قیافه های دیدنی
ای اتوبوس خسته ام
بلوز یقه هفت
بلوز یقه هفت
اقتصاد
اگر می خواهید طنزپردازی موفق باشید
کچل مویی بسر دارد
دیروز – امروز
کت و شلوار
لطیفه ها
تله
دو مطلب از سید علی قصر فخری
شاعر و شعر پربار
عزیز دل من
پسرکی در کوچه
چند دوبیتی ازبهنام زارع دهقانانی
با کلاس
اگر می خواهید طنزپردازی موفق باشید
طنز غم
کاهش ترافیک
بستنی بستنی
تجدید فراش
چند مطلب از نوری علی زاده
کاریکلماتور
مرخصی
آگهی
رباعی خوشه ای
ضرب المثل های موبایلی
رباعیات بدقواره
یک کلاغ و چل کلاغ
دوست و دوستی
می گویم، می گویند
راه ناهموار
خوشه بندی
دکتر
پیرزن و مملی
راه رسیدن
دایره المعارف
جلب توجه
جیغ گرانقیمت
دلیل پولدار شدن
لامپ اضافی
مدیر یک روزه
چند شعرک
لطیفه ها
از این حرفها
فرهنگ لغات
کمال سام (پشت هم انداز)
عنایت اله احمدی «خوش مرام»
دوبیتی
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
جان من باور کنید
دو مطلب از داریوش منوچهری
متشکر از....
گیر دادن
واردات
لاف
داریوش جاوید تاش
سروناز
دو مطلب از زهرا کامکار
برج میلاد*
کاریکلماتور
لطایف
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دو مطلب از بتول فرشادیان
هوشنگ شاهنده
کمال سام (پشت هم انداز)
رباعی
دوبیتی ها
پا توی کفش سیگاری ها
چیستان
انگولک به اشعار
لطیفه ها
دوبیتی
لقمه نان
قهر نکن نازنین
...با من
3 عدد دوبیتی
جبران خدمت
رباعی
چهار شعر نقلی
دلیل های قانع کننده
شرط
رباعی
مادر شوهر
طنز بی رمق
بهنام زارع دهقانانی
امروز و فردا می کنم
گلاب بخور
طلاق
کشتی گرفتن با گراز
سارق لباس
دوبیتی ها
چهار مطلب از بتول فرشادیان
شوفری
سه مطلب از اسداله مکوندی
در مهمانی
دوبیتی
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
لطیفه های بدقواره
مراحل زندگی
شکایت دارم
بله گفتن عروس خانم ها
خواب های تازه
گفتند؛ گفتم
دو مطلب از محمدرضا آل ابراهیم – استهبان
شکایت یک مرده از مراسم پس از مرگش
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
بهنام زارع دهقانانی
من زدم بر سیم آخر تو نگو اینکاره ای
طنزهای بیچاره
پارازیت
نیستی
در ژنتیک
اخبار
عاقبت سرقت میگو
سوسک تروریست جیغ هیلاری را در آورد
عنایت ا... احمدی(احمدخوش مرام)
دانشگاه ما
علی اکبر دهخدا
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
چند رباعی
خُرد و خمیرم
باشگاه لاغری
معرفی یک شاعر و طنزپرداز
چه کرده ام؟
متخصصین
دارو
اتفاق
ساعت
کاریکلماتور
زن نامه
توصیه
بیکار و بی عار
هوشنگ شاهنده
فرزند دهم می رسد امسال به فینال
...با من!
شب وصال
خر مراد
صدا و سیما
سکته
سه مطلب گردآوری شده از خانم نوری علیزاده
صرفه جویی
دو مطلب از محمد دبیری
سه شعرک از داریوش جاویدتاش «دارداری»
کلیشه ناب
دو کارت
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
چند مطلب از اعظم چراغعلی
گزارش ایلنا از گروه اقتصادی دولت دهم و سناریوی اقتصادی دولت نهم
(دیروزهای عدالت و امروزهای سرمایه داری)
کمال سام (پشت هم انداز): امروزهای کسالت و فرداهای بیکاری!
مد روز
مژده
حسنک کجایی
عنایت الله احمدی «خوش مرام»
از هر دری سخنی
«می خوام کاندید بشم اسپانسرم باش»
دوستی پولی
برنامه هفتگی تربیت بدنی سازمان شهرداری اعلام شد
تخت جمشید
بیمه حوادث
نجوم
اشعار بادی، ببخشید گازی
در فراز کنید
چند مطلب از عنایت اله احمدی «خوش مرام»
مطالبی از اعظم چراغعلی
شوخی با جراید
شوخی با تیترهای عصرمردم
تورۀ سابُناتی* و تورۀ نی ریزی
دو مطلب از اصغر آبرومندی
(کل اصغر)
طرز صحبت کردن
انواع و اقسام تقلبها در امتحان
موعظه
دوبیتی ها
سلام و صبح بخیر
فرهنگ لغات
چند مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
برگزاری نمایشگاه طنز نوشتاری
قوز بالاقوز
کاریکلماتور
ایران خودرو
مترو
عزرائیل
بانگ شیطان
اِسکِن
با لب خندان
دو مطلب از احمد خوش مرام
رباعی ها
مامانم گفته
دو مطلب از خوش مرام
شکوائیه نی نی کوچولو
مهریه
غضنفر و خرش «گوش دراز»
برگزاری نمایشگاه طنز نوشتاری
دو مطلب از ناصر زارعی
نفرین فرهاد
ازدواج و طلاق امروزی
بدون اجازه
کتاب دوم راهنمایی
دولت فرزانه
مغرور معترف
نیازمندیها
همسر نمونه!
فرزند بنده
به نام حضرت دوست که هر چه داریم از اوست
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
شَرِ شَب تا به شَحَر
دو مطلب از ناصر زارعی
مطالبی چند از بهنام زارع دهقانانی
دوگانه سوز
چه کسی چه فیلمی می بیند؟
شوخ طبعی
چند مطلب از محمدرضا آل ابراهیم - استهبان
مزاحمت خیابانی
چند مطلب از ناصر زارعی
دو مطلب از کمال سام
احمد خوش مرام
دو مطلب از داریوش منوچهری
...می ترسم
این آسمان
رفاه
کار
دو مطلب از اصغر آبرومندی(کل اصغر)
دل و منطق
خنده
انگولک به شعر شعرا!
پایان نامه آقا پسرها
مطالبی چند از اعظم چراغعلی
دو مطلب از عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
دو مطلب از محمد دبیری«سرخلوتیان»
یاد ایامی
چه کسی از چه سازی خوشش می آید
شرح حال
آرزو
دستور پزشک
عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
«رباعی»
مطالبی چند از اعظم چراغعلی
پذیرایی
دوبیتی
کاریکلماتور
لطیفه
خانم و آقا
توپولف
فهمیدن
رباعی ها
اخبار رسیده از ماهواره ی....
وقتی که دکتری وارد جهنم میشه
«به به که شمایلت چه نیکوست»
صد رنگ
بوق اتومبیل
...افتاده ایم
درد دل ورشکسته
تشییع جنازه
دو مطلب از عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
بوی پول
«تبریک»
عشق های کشککی
دو مطلب از محمد دبیری (سرخلوتیان)
شق القمر
دو مطلب از داریوش منوچهری
چند مطلب از بهنام زارع دهقانانی
رزرو خانۀ آخرت
چند مطلب از ناصر زارعی
حکایت
چند مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
تک بیتی ها
گزارش فوتبال
دو مطلب از عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
دو مطلب از اسداله مکوندی
قطعه
اصغر سبیل
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اسکلت
دو مطلب از محمد دبیری (سرخلوتیان)
سه مطلب از بهنام زارع دهقانانی
برس اکنون به دادم ای خدایم
جواب پیرمرد
مشابه
ضرب المثلهای بانکی
معرفی یک طنزپرداز
قلب دخترا و پسرا مثل چیه؟
طرز پخت خواننده موفق
مهمان رحمته یا زحمت
از آن حرفها
عنایت ا... احمدی«احمد خوش مرام»
دزدگیر
زن ذلیل
طنزخوانی «غمین»
در همایش انجمن خبرنگاران استهبان
شعر تر
گفتمان
پنج رباعی
زبان حال همسر یک فالگیر
لطیفه و کاریکلماتور
هدف
آقا پسرها این کارهارو کنن که ترشیده نشن
کاریکلماتورهای کشکی
چند شعر از داریوش جاویدتاش
چند دو بیتی
پارسیان
یک مرده
پنج دوبیتی
در هواپیما
مسافر: خانم میهماندار! اگه ممکنه جعبه سیاه هواپیما را بدید به من بگیرم توی بغلم.
میهماندار: چرا؟
مسافر: اگر خدای نکرده هواپیما سقوط کرد دنبال جعبه سیاه که می گردند جنازه منو هم پیدا کنند.
* * *
مسافرت
-می خوای بری مسافرت؟
-آره از کجا فهمیدی؟
-از چادری که پشت کولت انداختی.
-اینکه چادر نیست چتر نجاته، آخه قراره با هواپیما برم مسافرت.
* * *
تلویزیون
-آقا یک تلویزیون می خوام که لامپ تصویر نداشته باشه، ولی صدای خیلی خوبی داشته باشه.
-واسه چی؟
-برای پدربزرگم می خوام آخه بینائیش رو از دست داده، ولی حس شنوائیش خیلی خوبه.
* * *
عینک
- وقتی عینک می زنم برنامه های تلویزیون رو نمی تونم درست ببینم.
- میشه عینکت رو به من قرض بدی.
* * *
بچه مدرسه ای
-به سلامتی عازم خارج هستید؟
-نه! چطور مگه؟
-آخه می بینم دارید لوازم منزلتان را می فروشید.
-آخه امسال بچه مدرسه ای داریم می خوام برای کمک های مردمی، کمک های مدرسه و لوازم التحریر خرج کنم.
* * *
کاریکلماتورهای دائی ناصر
-معده ام از سوراخ نافم سفره را نگاه می کند.
-در حیاتم رو به قبرستان باز می شود.
-خیاط کار کشته از بیکاری مرد.
-کوپن مرغم را خروس همسایه برد.
غم مخور
عنایت احمدی (احمد خوش مرام)
گوشت و ماهی می شود آینده ارزان غم مخور
گوسفند و گاو فربه، دمبه لرزان غم مخور
گر نداری سرپناه و منزلی، بی خانمان
کلبۀ ارزان شود آخر فراوان غم مخور
چند سالی هست که خزان سالی شده
بار دیگر سبز گردد شالیزاران غم مخور
تشنه ای گر فصل گرما آب هم در کوزه نیست
می رسد فصل زمستان برف و بارن غم مخور
یونجه و جو گر گرانست بهر گاو و هم الاغ
می شود هر جا چمن یا سبزه زاران غم مخور
هر سه ماه کوپین روغن بهر ما اعلام شد
می شود روغن فراوان نزد یاران غم مخور
نرخ برق و آب و گاز آینده ارزان می شود
آب مجانی خوریم از چشمه ساران غم مخور
هر کسی حق ضعیفی خورد و آب هم کرده روش
کارش آخر می شود نالان و زاران غم مخور
دشمن کین گر نهد پا از گلیم خود برون
له شود او زیر سُم این سواران غم مخور
هر کسی چون سکه می گردد امروزه دو رو
سر بزیر او می شود چون سرسپاران غم مخور
گر نداری یار دلسوزی درین دنیای دون
می رسند از راه دگر بار غمگساران غم مخور
گر زیادی گو تو باشی کمتر از بال پشه
می روی آنجا عرب در نی سه زاران غم مخور
زندگی صد سال اول را تحمل بایدت
بگذرد این روزگار زهر ماران غم مخور
آشنایی با یک طنزپرداز
این جوان که شمایل مبارکش صاف آمده و این بالا نزول اجلال فرموده، یک دانه خانم معصومه سفیدی نژاد است. شاعر، نویسنده و طنزپردازی جوان و صاحب ذوق که با صفحه طنز عصر همکاری دارد و از اعضای انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس می باشد. اصلاً بهتر است ما خود را کنار کشیده، بگذاریم ایشان که خود نویسنده ای توانمند و شوخ طبع می باشند، آنگونه که تمایل دارند خودشان را به شما خوبان معرفی کنند. این شما و این خود ایشان، بفرمایید.
به نام یگانه هستی بخش عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت شما همراهانِ پر و پا قرص طنز عصر. عرض کنم به حضور شما من معصومه هستم، یک وقت فکر نکنید من معصومه نیستم، بله معصومه هستم با نام خانوادگی سفیدی نژاد. البته من بالفطره با تبعیض نژادی میانه ای ندارم. نژاد سیاه و سفید و سرخ و... همه خوبند. راستش نه اینکه من آن وقت ها تشریف نداشتم چشم مرا دور دیدند و این نام خانوادگی را انتخاب کردند! بعد که متولد شدم تازه فهمیدم سفیدی نژادم. اما از آنجا که در مرام جامعه نسوان نیست که سن خود را دقیق رو کنند به عرضتان می رسانم که من متولد سال هزار و سیصد و خرده ای هستم و از قبل از میلاد مسیح تا الان دانشجو تشریف دارم.
دیگر اینکه شش ساله بودم که با ورود به دبستان و نوشتن آب، آب، بابا آب، قدم به عرصه نویسندگی گذاشتم، مشق هایی که می نوشتم آثار ارزشمندی است که تألیف کرده ام.
اما از 15 سالگی به جای نوشتن مشق به شعر سرایی روی آوردم، چرا؟! چون هر چه مشق می نوشتم معلم گرامی از گرد راه می رسید و عوض آنکه آنها را ببرد قاب بگیرد، رویشان خط می کشید. این بود که انگیزه نویسندگی من، پاک از دست رفت و من شاعر شدم و شعر می سرودم، این هوا! اشعاری یک سر و گردن از شعرهای حافظ و سعدی بالاتر! ولی عمراً فکر فرار مغزها، به سر، راه ندادم. البته من خوش ندارم از خودم بتعریفم اگر عمری باقی بود یک دانه از اشعارم را در همین صفحه «قرائت می فرمایم» تا حسابی حظ کنید و نه یک بار بلکه دو دفعه بگویید: ای ول! ای ول! و پشت بند آن بیافزایید: بابا تو دیگه کی هستی! فقط در این رهگذر، خدا کند ذلیل شده هایی که نخبگان فرهنگ و ادب را می دزدند، زیستگاه مرا کشف نکنند! آمین.
و اما در ادامه، خدمت با سعادت شما عزیزان چیز فهم معروض بدارم که من در سال 85 با روزنامه خوب عصرمردم آشنا شدم. نوشته های آقای کمالدار را که می خواندم به اضافه طبع شوخی که خود داشتم هر دو مرا به طنز نویسی علاقمند کردند و از آن تاریخ قلم و کاغذ پیش کشیده، به طنزآفرینی پرداختم. در حال حاضر هم با یک دست چند هندوانه برداشته علاوه بر نویسندگی، شاعری و طنزپردازی، هنر فیلمنامه نویسی و کشیدن کاریکاتور را هم در دستور کار خود قرار داده ام. الان دقیقاً نمی دانم از هر انگشتم چند تا هنر می بارد حسابش از دستم در شده، راستش یکی دو تا که نیستند! به تخته زدید؟!
خب نه اینکه در دیار ما کارهای فرهنگی، هنری پر درآمد است و متولیان امور، زیادی به آنها بهاء می دهند آدم دست خودش نیست، بی اختیار به سمت و سوی این گونه هنرها کشیده می شود.
بهتر است در راستای معرفی خود همین دو تا کلمه بیشتر نگویم که آقایان، ما خانم ها را به پر حرفی متهم می کنند پس زیاده عرضی نیست. شما را به خدا می سپارم و برای دست اندرکاران شریف و زحمتکش روزنامه وزین عصرمردم، از مدیر مسئول محترم گرفته تا بیاید پایین برای همه آن عزیزان آرزوی شادابی، بهروزی و تندرستی می کنم یک خسته نباشید هم رویش.
کیا چه جوریند
معصومه سفیدی نژاد
کارکنان بعضی مشاغل: این رباط های گوشتی در حال فرسایش بسته زبونی هستند که هر روز یک قطعه شون خراب میشه و اصلش دیگه گیر نمی یاد. خدا قوت.
بعضی خانم ها: تشکیل شدن از بیش از چند نوع کالای خانگی برقی و غیر برقی مثل لباس شویی و جاروبرقی و... که تازه محبت هم می کنند و گاهی یه کوچولو غر هم می زنند. خسته نباشید.
مقدار کثیری از آقایان: بچه های سبیل دار یا سبیل نداری که زیاد رشد کردن فقط وگرنه اخلاق قدیم هاشون رو حفظ کردن خوب.
بعضی از بچه ها: دور از جونتون عجل های معصوم کوچولو که متخصص چشم و اعصاب هستند یعنی چشم در آوردن و رو اعصاب قدم زدن با کفش.
95 درصد باباهای مهربون: بانک های شبانه روزی که اکثراً در دسترس هستند و شعبه خانوادگی تشریف دارند. نکته خوبش اینه که از کارمزد و صف خبری نیست ولی آخر ماه موجودی ته میکشه، آخه به بانک مرکزی وصل نیست که وقتی میگه ندارم حرف گوش کنی.
بعضی از جوون های... دستشون از پاشون درازتره. دست و پا چلفتی هستن. دستشون به دهنشون نمی رسه. دستشون به مسکن و شغل و... نمی رسه میگن پیف پیف. دست به خاک بزنن نابود میشه. دست از پا خطا میکنن بد. دست رو دست میذارن منتظر معجزه. البته تقصیر خودشون نیست مشکلات عدیده اند 2 الی 3 تا از جوون ها شانسکی: سری تو سرها دارن، سرشون به تنشون می ارزه یه سر و گردن از بقیه بالاترن. سرشون به کار خودشونه. سر و گوششون نمی جنبه. جوجه رو آخر پاییز می شمرن (کم آوردم)
100 درصد دختر خانم ها: همشون خوبن چیزی اصلاً به ذهنم نمی یاد بگم.
99 درصد آقا پسرها: هو وووو اینقدر یه جورین از کجا بگم (از اون 1 درصد معذرت)
زهرا کامکار
چند وقت پیش یکی از بچه سوسولهای فامیل برای رفتن به سربازی اقدام کرد. با اینکه خیلی هم راضی به رفتن سربازی نبود، ولی به اصرار خانواده مجبور شده بره. بعد از اینکه کاراشو انجام داد رفت پیش افسر نظام وظیفه.
افسر نظام وظیفه یه نگاهی به سر و وضع اون انداخت البته به گفته پزشک یه نگاهی به اون کرد و گفت: به خاطر تک پسر بودن و ضعف بدنی که داری از سربازی معاف شدی. اونم اخماشو کرد تو هم و گفت: چه بد شد می خواستم برم سربازی مرد بشم ولی انگار که نشد پس می روم زن می گیرم. افسر نظام وظیفه که دل خوشی از زنش نداشت رو به پسره کرد و گفت: همچنین ضعف عقلانی.
از آن حرفها
مکوندی
1 - امان از کتلت لیلی گوشتش کم بود پیازش خیلی.
2 - سگ که گربه را دنبال کرد گربه شروع به سگ دو زدن کرد.
3 - دمار روزگار را در آورد، اما نمی دانست با آن چه کار کند؟!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
انجمن طنز محفل رندان
انجمن طنز «محفل رندان» حوزه هنری فارس با دبیری علی اصغر کمالدار در تاریخ هشتم مرداد 1384 با استعانت به پروردگار بی همتا شکل گرفت. اولین نشست هفتگی آن را کمالدار و چهار تن از طنزپردازان منجمله سرکار خانم شهرزاد حسین دوست، آقای ناصر زارعی، آقای علیرضا کامل جهرمی و روح ا... کرهانی تشکیل دادند.
محل برگزاری جلسات هفتگی انجمن طنز در ساختمان دوم حوزه هنری فارس واقع در بولوار مطهری (زرگری سابق) جنب بیمارستان دکتر خدادوست بود.
هدف از تشکیل این انجمن نیز ارتقاء سطح کیفی طنز استان و رساندن آن به جایگاهی که در خور و شایسته پایتخت فرهنگی کشور است، بود.
رویکرد انجمن احترام گذاشتن به پیش کسوتان طنز و استفاده از تجارب ارزشمند آنها و بها دادن به جوانان عزیز و مستعد بوده و هست.
در این انجمن شناخت مفاهیم طنز، مرزبندی بین طنز، هجو، هزل و فکاهه و همچنین معرفی چهره های برجسته طنزپرداز ایران و جهان و آشنا شدن با آثار آنها و نیز قرائت مطالب اعضاء محترم انجمن و نقد و بررسی آنها صورت می گیرد.
انجمن طنز حوزه هنری فارس بر ارائه طنز با رعایت موازین اخلاقی تأکید دارد.
این انجمن در حال حاضر هر هفته روزهای شنبه ساعت 5/17 تا 5/19 در ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، چهارراه خیرات برگزار می شود.
غم مخور
هوشنگ شاهنده
قیمت مسکن شود روزی هم ارزان، غم مخور
میوه جاتم می شود فت و فراوان، غم مخور
گر که خواهی کارتل نفتی آفریقا شوی
هی بخر کوه و در و دشت و بیابان، غم مخور
خانه اهل رجال ماست، دور از هر خطر
خانه ات را گر برد سیلی شتابان، غم مخور
گر که صاحبخانه لنگت را گرفت و پرت کرد
بانک ها گیرند جانت را چه آسان، غم مخور
هی هواپیما اگر بیهوده با دُم می رود
جای بالا، رو به پایین خیابان، غم مخور
گر هواپیمای دیگر، جان صدها را گرفت
می دهد مجلس غرامت های ایشان، غم مخور
گر که سکته کردی و رستی ز درد و رنج و غم
یا که در رفتی ز جمع طنزگویان، غم مخور
اسیر دل شدم
عبدالمحمد صفازاده (الکی خوش)
روزگاری هم جوان بودیم ما
در پی این دل روان بودیم ما
هر کجا زیبا بتی رخ می نمود
این دل من چتر خود را می گشود
قدرت بازوی من چون کوه بود
موی مشکی روی سر انبوه بود
دست من چون گیره ای بود از حدید
از صدایم رعد می آمد پدید
حالیا افسوس پیری آمده
لقمه ای ناخورده سیری آمده
بچه هایم رفته اند از پیش من
مانده ام در خانه با یک پیرزن
صبح تا شب غر زند بر جان من
کرده آجر او پنیر و نان من
زین سبب من عضو این محفل شدم
باز در پیری اسیر دل شدم
ᙡچند مطلب از بهنام زارع دهقانانی
وحشت
شبی «رستم» به مامانش بگفتا
نمی خواهم دگر پاسپورت و ویزا
که وحشت کرده ام در خاک ایران
هم از «طیاره» هم از آنفلوآنزا
* * *
خالی بندی
دختر تو چرا برای من کردی ناز
«دَنس» آمده ام برای تو با هر ساز
من پشت قباله ات کنم گر آیی
این «مجتمع خلیج فارس» شیراز
* * *
اهل شعور
دوبیتی گفتم و گفتن نزن وِر
کنار قصر ما هم کم بخور پِر
میگن «دهلی» همه اهل شعورن
بیا با هم بریم «هند» آی شاعر
* * *
جایزه
جایزۀ مسابقات قایقرانی دختران مدارس کشور اهدا شد.
نفر اول: پنجاه کیلو قرقروت بدون هسته، نفر دوم:
سی و شش کارتن لواشک خوبو، نفر سوم: چهارده کارتن چیپس سرکه نمکی و پیاز جعفری.
* * *
بکن بنداز دور
دندانپزشک به فقیر گفت: هم عصب کشی می خواد هم روکش، جمعاً میشه صد و هشتاد هزار تومن.
فقیر هم گفت: بکن بنداز دور.
دندانپزشک: چرا عزیزم؟
فقیر: آخه آقای دکتر من خودم صد و هشتاد هزار تومن
می ارزم؟!
چرا؟
هوشنگ شاهنده
فصلِ گل چیدن چنین، از ما کناریدن چرا؟
موقعِ رقصیدن است، اینسان خماریدن چرا؟
این هوایِ سالم و سوغاتیِ خاک از عراق
گوشه ای لم دادن و غم اختیاریدن چرا؟
تا که داری آسمانی این چنین صاف و لطیف
توی خانه، با عیالاتت ناهاریدن چرا؟
فرصتی تا هست برخیز و ز شادی خنده کن
چون قطار زندگی پیوسته غاریدن چرا؟
بارش باران و ارزانی اجناس و غذا
چون که داری این چنین افغان و زاریدن چرا؟
لحظه ای بنشین چو «شاهنده» کنار جوی آب
دلخوریدن، غصه بلعیدن، فشاریدن چرا؟
مختلس
بهرام غلامی (آب دانی یو)
صدای هر تماسم رفته بالا
ز وقتی اسکناسم رفته بالا
تشرها می زنم بر زیر دستان
برای اینکه پاسم رفته بالا
همه در بندیان محتاج پولند
چرا که اختلاسم رفته بالا
چه جای راحت و دنجی است محبس
تشکر یا سپاسم رفته بالا
برای هر جریده آشنایم
خلایق انعکاسم رفته بالا
شما حتماً که ما را می شناسید
اگر بال لباسم رفته بالا
پی دیوار ما را کج نهادند
که دیوار قناسم رفته بالا
چنان مشهور هستم مثل ابلیس
از این بابت کلاسم رفته بالا
کنون کز آب زندان نوش کردم
همه هوش و حواسم رفته بالا
قمار زندگی را باختم من
ز هنگامی که آسم رفته بالا
بهنام زارع دهقانانی
امید: هر بار خواستم خودکشی کنم موفق نشدم.
داوود: چرا؟
امید: آخه دور نخست، سریال «یانگم» داشت. به خودم گفتم وقتی تموم شد خودکشی می کنم. هنوز «یانگم» تموم نشده بود سریال «جومونگ» شروع شد. چند مدت پیش هم که خواستم کلک خودمو بکنم یادم اومد هنوز «جومونگ» تموم نشده.
داوود: خوشبختانه تو دیگه خودت رو نمی کشی.
امید: واسه چی؟
داوود: آخه قراره بعد از سریال «جومونگ» بلافاصله سریال «خُلونگ» بذارن.
در سایه سار تحول
معصومه سفیدی نژاد
سالها قبل: خانم خانه دار، آقا شاغل
چند سال بعد: خانم شاغل، آقا شاغل
چند سال بعدتر: خانم شاغل، آقا خانه دار
چند سال بعد بعدتر: خانم و آقا هر دو خانه دار
چند سال بعد بعد بعدتر: خانم و آقا هر دو در به در (در عین تفاهم)
و در مرحله آخر: خانم مرحومه و آقا مرحوم.
داریوش جاویدتاش
نه بیکاری در این شهر و دیار است
نه کس را شکوه ای از روزگار است
نه معتادی، نه چرتی و نه بنگی
نه دیگر گوشه گوشه یک خمار است
نه دزدی و شرور و زورگیری
نه در دست جوانانش سیگار است
نه غم، نه غصه باشد نه دلی خون
نه سرگردان کسی جویای کار است
نه پارتی و نه رشوه باشد اینجا
چو معیار تفاهم برقرار است
تو در هر گوشه دنجی نبینی
که جفتی عاشقانه رازدار است
جوانم ازدواج اش گشته آسان
از اینکه کار و مسکن بی شکار است
بیا در شهر ما میکن سکونت
نگو که زنده ماندن ابتکار است
کسی را با کسی کاری نباشد
به خوبی هر کسی سرگرم کار است
گرانی نیست اینجا جان بابا
و مأمور نظارت بیشمار است
همه خوبند و اصلاً بد نداریم
همین مورد برایم افتخار است
من از آن ناکجاآباد گفتم
اگر چه چرت و پرتم مایه دار است
دل «دارداری» از شادی گرفته
اگر آید صدائی از فشار است
ز من بشنو حقیقت ای برادر
دوای بس مرضها کار و بار است
چو اینسان وضع باشد، هر فسادی
ز ناچاری به هر کس سازگار است
سه مطلب از اسداله مکوندی
«به مناسبت دوم مرداد روز فیزیوتراپی»
ز دست دکتر فیزیوتراپی
تمام جسم من شد قاطی پاتی
ز بسکه دست و پایم برق داده
به منزل می روم من تاتی تاتی
***
از این گرد و غبار وارداتی
سرودم قطعه شعری صادراتی
خدایا حل کن این آلودگی را
که می ترسم کنم یکباره قاطی
* * *
یکی عینک مه شکن لازم است
که تا بگذرم زین همه گرد و خاک
کمی هوش می خواهد و کمی ابتکار
وگرنه کنم سینه را چاک، چاک
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
دو مطلب از داریوش منوچهری
آستین کوتاه
پسر بچه ای همراه با مادرش در خیابان در حال عبور بودند که آقایی که پیرهن آستین کوتاه پوشیده بود از کنار آنها رد شد.
پسر بچه رو کرد به مادرش و گفت: مامان این آقاهه که آستین کوتاه پوشیده چطوری دماغش رو پاک می کنه؟!
* * *
زبون مادر شوهر
اولی: مادر شوهر من به سه زبون زنده دنیا حرف می زنه!
دومی: واه! مادر شوهر من به همین یک زبون خودمون حرف می زنه کلافه می شم، وای به حال تو!
ماهی حلوا سفید
گردآورنده: محمد دبیری
صاف و خوشرنگ و قشنگی تو چه ماهی، ماهی
بکن از سفره ما یاد تو گاهی، ماهی
نرسد هیچ مرا ناله به گوش تو چرا
لامروت تو مگر در ته چاهی، ماهی
با همه روی سفیدی که تو داری ماتم
که چرا صاحب بازار سیاهی، ماهی
آشپزخانه ما را به قدم روشن کن
صید کن خانه ما را به نگاهی، ماهی
گوسفند و بز و گاو و بره و مرغ و خروس
همه گردند فدای تو الهی، ماهی
تا که پنهان شوی از دیده نامحرم و خلق
گاه دودی گهی شور و سه گاهی، ماهی
من که از روز ازل کشته روی تو شدم
بیش از اینها دگر از بنده چه خواهی، ماهی
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
بد قدم
اولی: قرار بود مرخصی رو بری دریا، خوش گذشت؟
دومی: نه رفتیم روستا منزل یکی از فامیل های خانمم.
اولی: خوب بعدش چطور شد؟
دومی: خیلی خوش گذشت. هفته اول اسبش مرد یک هفته کباب خوردیم، هفته دوم گاوش مرد کباب نابی خوردیم، هفته سوم مرغ و خروس هاش مرد و خوردیم، هفته چهارم پدر بزرگش مریض شد از ترسمان فرار کردیم نکنه یک هفته گوشت مرده بخوریم.
* * *
هدیه
خانمی وارد یک فروشگاه بزرگ شد و از فروشنده پرسید: می خواهم برای شوهرم به مناسبت روز تولدش هدیه بخرم، به نظر شما چی بهتره؟ فروشنده گفت: چند ساله که ازدواج کردید؟
خانم جواب داد: 20 سال.
فروشنده گفت: لطفاً به قسمت حراجی های فروشگاه مراجعه بفرمایید.
شباهت
ناصر زارعی
«با اجازه عبید زاکانی»
پسری کرد سؤال از بابا
هر کسی مُرد کجا دارد جا؟
پدرش گفت: عزیزم فرزند!
به همانجا که نباشد لبخند
خانه ای تنگ و نمور و تاریک
راهرو کوچک و خیلی باریک
از غذا نیست در آن خانه اثر
سقف آن خانه گلی هست پسر
پسرک گفت پدر جان بابا!
می برندش نکند خانۀ ما
***
خنده کن
ناصرالشعرا
شادمانی مدتی از ما جداست
فکر می کردم که او همراه ماست
از گرانی خنده هم گشته گران
سینه ما مخزن این خنده هاست
مشکلات زندگی را بی خیال
بی خیالی این زمانه کیمیاست
گر نخندی، غصه می گردد فزون
خنده کن جانا که خنده پربهاست
مشکل ما حل نمی گردد سریع
حل مشکل در زمانه بی صداست
ره گشای اغنیا گردیده پول
ره گشای ما فقیران هم خداست
خنده کن حتی اگر شد زورکی
«خنده بر هر درد بی درمان دواست»
گزارشی از انجمن طنز محفل رندان
مهدی برزگر
از انجمن محفل رندان با یک گزارش در خدمت شما هستیم. در این گزارش می خواهیم اتفاقاتی که هر هفته روزهای شنبه در این انجمن رخ میدهد را بررسی کنیم.
«غمین» دبیر انجمن، اسامی اعضا را جابجا می نویسه، معلوم نیست حواسش کجاست؟! شاید همچنان در شوک اون صد هزار تومنی که در «حلقه رندان 3» از جیب داد و دیگه به جیبش برنگشت، باشه.
«اسدی» شاعر بدقواره، این شاعر و طنزپرداز همیشه با دلهره طنز می نویسه، چرا که دائم احساس می کنه مادر زنش بالای سر او ایستاده است!
«مکوندی» هیچ وقت مطلب از خودش نداره جز اینکه خلافش ثابت بشه، گر چه جدیداً چشمه های طنز او جوشان شده.
«غلامی» با حرکت به سمت تابلو گویا باز هم می خواد شعری برای نقد بنویسه. کلاً رباعی های غلامی بیشتر وقتها بازار مشترکه. او یه مصراع میگه، بعد «جاوید» وزنش رو درست میکنه و «مباشر» هم کاملش میکنه، در آخر هم «غلامی» از کار خودش پشیمون میشه و قهر می کنه!
راستی اسم «جاوید» رو آوردیم، او مدام از وبلاگ نویسی های شب قبلش تعریف کرده و جدیدترین خبرها رو ارائه می کنه.
«صفازاده» مدت هاست که گیر ساخت و ساز شده و دیگه به انجمن نمیاد، اگر او بخواد اینجوری پیش بره من می ترسم 99 سال دیگه خونه های نود و نه ساله آماده بشه و صفازاده هنوز دنبال گرفتن مجوز باشه.
در این لحظه از گزارش، «شاهنده» وارد میشه. او طبق معمول از زیاد بودن پله ها و نبودن یک آسانسور گله داره. او اگرچه چاق نیست با این حال تصمیم گرفته مقداری از وزن خود را کم کنه به خاطر همین بخشی از سبیلش رو زد تا سبک بشه و راحت تر بتونه از پله ها بالا بیاد!
«بهنام زارعی» هم طبق معمول دنبال پیدا کردن اشکال وزنی در شعر دیگرونه.
چه می کنه این «نجفی» با شعرهای بلند، کلاً نجفی هر چه قافیه به پستش بخوره رو تو شعر جا میده. او همیشه در انجمن فریاد می زنه قافیه بیار، غزل ببر!
«زهرا کامکار» همچنان در خواندن مطلب اعتصاب کرده. او ادعا می کنه دیگران با طنز خواندش مشکل دارن.
«به گزین» چند هفته ای میشه که به انجمن نمیاد، او بعد از اینکه در حلقۀ رندان 3، شعر ریتمیک خوند، نظر خیلی از کمپانی های موسیقی رو به خودش جلب کرد. مایکل جکسون بعد از شنیدن این موضوع از شدت حسادت دق کرد و مرد. به احتمال زیاد به گزین رفته با یکی از این کمپانی ها قرارداد ببنده.
راستی «عنایت ا... احمدی» رو نگفتم. احمدی بعد از اون شعرش که آرزو کرده بود یانگوم روزی طبیب اونم بشه خیلی برای برآورده شدن آرزوش تلاش کرد به گونه ای که چهار بار خودش رو به تیغ جراحان سپرد، اما خبری از یانگوم نشد!!
«دبیری» برای پیدا کردن جواب این سؤال که چرا به شب طنز دعوت نشد! به این معادله رسید که کسانی که حضور کمتری در انجمن دارن، بخت بیشتری برای حضور در شب طنز دارند، او نمی خواد اشتباه قبلش رو تکرار کنه.
«پیمان» یه هفته میاد، ده هفته نمیاد، اعضای انجمن آرزو به دل موندن که یه بار پیمان دو هفته پشت سر هم بیاد!
«آبرومندی» هم طبق معمول مشغول پاک نویس کردن مطالبش است.
«خانم سفیدی نژاد» که تازگی حضورش را در انجمن طنز محفل رندان به ثبت رسونده، اومده که مردها جرأت نکنن علیه خانم ها طنز بخونن!
«منوچهری» هم هر روز داره به اوج نزدیکتر میشه، او باید آثارشو دو دستی بچسبه که یه وقت مورد حمله هکرهای اینترنتی قرار نگیره!!
«جاوید تاش» همچنان مشغول سرودن شعرهای عشقولانه است.
ناصر زارعی، «دایی ناصر» با تمام قد ایستاده و بی امان بر مواضع شیر پاستوریزه می تازه، او می خواد به جهانیان حالی کنه نسل دایناسور منقرض نشده.
داریم به دقیقه نود نزدیک میشیم کم کم باید شاهد حضور «سام» در انجمن باشیم.
«مباشر» هر هفته از هفته قبل تأخیرش بیشتر، او معمولاً در وقت اضافی وارد صحنه میشه و اگر بخواد این جوری پیش بره باید ساعت انجمن را از 5 تا 7 به 5 تا پاسی از شب به صرف شعر خواندن مباشر تغییر بدهیم.
و اما برزگر آرزو می کنه یک «هزار پا» بود آخه او برای اینکه پا تو کفش این و اون کنه، پا کم میاره، به هر روی او اکنون بد جور استرس داره، احساس می کنه دنده هاش دارن می خارن و در این لحظه جز به فرار به چیز دیگه ای نمی اندیشه. چه می کنه این زبون سرخ!
چند نوع خودکشی مخفی
معصومه سفیدی نژاد
خودکشی باکلاس: به نزدیکترین آژانس هواپیمایی بروید و یک بلیت توپولوف تهیه بفرمایید.
خودکشی فجیع: به ترمینال رفته و سوار اتوبوسی شوید که به مکافات حرکت می کند و ترمز می گیرد.
خودکشی نمایشی: در اسرع وقت یه موتورسیکلت بخرید و در خیابان ها به رفتن ویراژ، تک چرخ زدن و... اقدام کنید.
خودکشی عجولانه: فکر کنم یه پراید بخرید کارِتون بشه به شرطی که با سرعت کمتر از 180 کیلومتر در ساعت رضایت ندید.
خودکشی مفتکی: در این نوع خودکشی، فقط کافیست کسی که می خواهد به انتحار اقدام کند به طناب مفت برسد و با آن کار خود را بسازد.
خودکشی خوش دلانه: چنانچه کسی بخواهد با این نوع خودکشی کلک خود را بکند، قطعاً باید خوشی زیر دلش زده باشد وگرنه کارش نمی شود.
خودکشی زایمان: همان طور که مرخصی زایمان موجود است، خودکشی زایمان هم وجود دارد. افراد کم حوصله که از زیاد زائیدن زیر فشار زندگی به تنگ آمده اند، تصمیم می گیرند زائیدنهای اینچنینی را خاتمه بدهند پس به خودکشی زایمان متوسل می شوند.
از آن حرفها
بهنام زارع دهقانانی
-گل خنده هایش، بوی خدا می دهد.
-بال های ذوقم را چیدند.
-نخودی پیدا کرد، خود را گم.
-خودش را می گیرد، آنکه رهایش کرده اند.
-چون چشم مرا نداشت، چشم مرا نداشت.
-برای اینکه مشهور شود، حاضر است کور شود.
-خودش هم از حرفهای خودش خسته شده است.
-وقتی که خرش از پل گذشت، آن را تخریب کرد.
-سیگار که میهمان انگشتان شد، خودکار آتش گرفت.
-آمد حالم را بگیرد نه احوالم بپرسد.
-اصلش زیر پای اسبش له شده است.
-نگهبانان گوشت «کمبود پروتئین» دارند.
-«موبایل» در آستینش می پروراند.
-سیرت خشکش به صورت چربش گفت: هزار تومن چارراه تحویلی.
-در جبهۀ زندگی فرمان «خفه فنگ» دادند.
-در جبهۀ زندگی فرمان «سگ دو» دادند.
-بر پشت من ضرب گرفت و گفت: تَپ تَپو، اندر تَپو، میخ یا سه پایه، یا پتو؟
آخ آخ کنان گفتم: باتوم.
***
خاویار
از خزر خیزد دمادم خاویار
خورده اما تا تهش را آن دیار
قوطی خالی آن را مِستِرا!
تا ببویم با خودت اینجا بیار
* * *
مُو از روز ازل بختُم چَپُو شد
دلُم هم زیر هر پایی ولو شد
مثال گربه تا، قوتی بگیرُم
خوراکُم روز و شو، میو میو شد
عادت
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دو تا خانم درباره اخلاق زنها صحبت می کردند. اولی گفت: من تا به حال ندیدم که زنی از شوهرش تعریف کنه.
دومی گفت: چرا من یک مرتبه شاهد این قضیه بودم زنی را دیدم که پیش شوهر دومش از شوهر اولش تعریف کرد.
* * *
عذرخواهی
جوانکی وقتی که به نامزدش رسید، گفت: موقعی که پدرت برای اولین مرتبه به خانه ما آمد منو با نوکرمان اشتباهی گرفت و بعد که متوجه شد عذرخواهی کرد.
نامزد: از تو؟
جوان: نه از نوکرمان.
* * *
نکته
ثروت و منفعت مثل صندلیه. اگه اونو روی سرت بذاری تو رو خوار می کنه و اگه زیر پات بذاری تو رو عزیز می کنه!
* * *
کلفت فهمیده
خانم: آهای اقدس، موش را که توی دیگ آش افتاده بود دیدی؟
کلفت: بله خانم یک خرده مرگ موش توی دیگ ریختم که کشته بشه.
بنده میرم پَس پَسکی
هوشنگ شاهنده
رئیس پرچونۀ ما، پرُگو و لوس و خودسره
توُ اداره بند نمیشه، همش به فکر دَدَره
حقوقا رو کم می کنه، زگفتمان مُکدره
با رفقا صُب تا پَسین، مشغول جرّ و منجره
مثالِ کله گنده ها، تموم حرفاش الکی
وعده ها شَم شده همه، تکراری و خوش خوشکی
وقتی می خواد حرف بزنه، بنده میرم پَس پَسکی
هر کی میگه کَلومِ حق، میگه چقدر بی نمکی
ما پی کار و بار خود، او پی تقلید صداس
نه فکر این اداره و نه فکر بچه های ماس
به جون هر چی باقلاس، یار و مثال جاهلاس
این آقازادۀ خِپِل هم دیوونس هم ناقلاس
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
مطالبی از عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
ایرج تو بگو ببینم، این کدام حیوان است که اسم مستعار دارد؟
ایرج: آقا اجازه الاغ که اسم مستعارش می شود خر تازه تخلص هم دارد که می شود درازگوش.
***
معلم تاریخ: آرش بگو ببینم تخت جمشید در چه تاریخی ساخته شد؟
آرش: آقا اجازه جمشید همسایه ما در بهار تختش را ساخت تا در تابستان بیرون از اتاق و در حیاط بخوابد.
***
معلم جغرافیا: پسر جان بگو ببینم اقیانوس آرام در کدام قاره است؟
شاگرد: آقا اجازه اقیانوس آرام نداریم، چون دزدان دریایی آنجا را هم ناآرام کردند.
***
معلم ریاضی به احمد گفت: بگو ببینم سر جمع چهارسه تا (3×4) چند تا میشه؟
احمد به چهار نیمکت کلاس که هر نیمکت سه نفر روی آنها بود نگاهی کرد و گفت: آقا اجازه می شود 11 تا.
معلم ریاضی گفت: چطور میشه یازده تا؟
احمد جواب داد: آخه خودم ایستاده بودم.
بهرام غلامی (آب دانی یو)
رئیس من که یک گردن کلفته
همیشه عاشق گفت و شنفته
تو اظهارات امروزش ندیدم
نکات مثبتی، حرفاش مفته
* * *
اگر خاک از عراق پاک برخاست
همین گرد و غبارش بر سر ماست
ولی زیر زمینش نفت جوشان
برای دولت باراک اوباماست
دو مطلب از محمد دبیری
جرثقیل
- استاد چند می گیری این دیوار را بالا ببری؟
- بنا: ارباب! بالا بردن کار جرثقیل است ما بنّائیم.
* * *
زن زرنگ
زن: هوشنگ جون من دارم میرم خونه فروغ خانم وقتی ظرفها را شستی، هال رو جارو کشیدی و گردگیری کردی ترتیب شام را هم بده.
آب درمانی
ناصر زارعی
-دارم خودم را با آب درمانی معالجه می کنم.
-چه خوب! حالا چی می خوری؟
-شیر پاستوریزه.
***
فرزند کمتر...
فرزند کمتر، روشنایی بیشتر
«وزارت نیرو»
فرزند کمتر، زندگی شیرین تر
«اتحادیه صنف قنادان»
فرزند کمتر، صرفه جویی بیشتر در آب
«سازمان آب»
فرزند کمتر، درآمد و رفاه بیشتر
«وزارت کار و امور اجتماعی»
فرزند کمتر، دعوای کمتر
«دادگاه حمایت از خانواده»
***
قرص
-مادربزرگ چرا داری روی قرص ها آهنربا می کشی؟
-آخه می خوام ببینم قرص آهنم کدومشه؟
دو مطلب از داریوش منوچهری
تیکه
تا حالا دیدین یه آدم بین دو تیکه پلاستیک گیر کرده باشه و له شده باشه؟
اگر ندیدی می تونی یه نگاهی به گواهینامه و کارت شناسائیت بکنی!
* * *
خوشگذرانی داماد
داماد، از ماه عسل برمی گرده، ازش می پرسن: خوش گذشت؟ میگه آره! خیلی خوب بود. میگن: پس چرا زنت نق می زنه و گریه می کنه؟ میگه: آخه اونو یادم رفته بود بِبَرَم!
گفتمان تن به تن
یک سو «غمین» یک سوحسین اسدی برگزیده طنز مکتوب در هفتمین جشن فرهنگ فارس
آقای اسدی لطفاً به طور کامل و بدون سانسور بگویید متولد چه سالی هستید؟ شغلتان چیست؟ در چه سالی ازدواج کرده اید؟ و چند فرزند دارید؟
متولد 1320 هستم بازنشسته نیروهای مسلح در سال 1345 ازدواج کرده ام دارای یک دختر و دو پسر هستم.
با توجه به اینکه کاملاً روی فرم هستید چرا تخلص خود را بدقواره انتخاب کردید؟
طنزی به نام آدم بدقواره سرودم که روزنامه خبر آن را چاپانید.
اغلب دوستانم که طنزهایم را مي خوانند به من لقب آدم بدقواره داده اند که به همین نام تخلص مي کنم.
با کدام یک از روزنامه ها همکاری دارید؟
روزنامه عصرمردم، خبر، تحلیل روز، افسانه، نیم نگاه، سبحان، مجله تلاش کانون نیروهای مسلح تهران و روزنامه ندای هرمزگان بندرعباس.
در چه زمینه هایی کار مي کنید؟
ابتدا در زمین های بایر و شوره زار کار مي کردم، الان هم در زمین کشاورزی.
از چه زمانی طنزنویس شدید؟
از دوران شیرخوارگی، چون تولدم مصادف بود با جنگ جهانی دوم که شیر خشک کوپنی بود آن طور که باید نتوانستم رشد کنم تا اینکه در کلاس ششم ابتدایی طنزی سرودم که مورد توجه اولیاء مدرسه و شاگردان قرار گرفت، تشویقم کردند من هم ادامه دادم.
از چه زمانی وارد انجمن طنز شدید؟
در بیست و دوم مرداد ماه 1379 اولین جلسه انجمن طنز به طور رسمي در دفترکار زنده یاد استاد حسین حقایقی جهرمي با تعداد هفت نفر اعضاء تشکیل شد که جنابعالی هم در راه اندازی و ساماندهی آن نقش مؤثری داشتید و بعد از آن به طور مستمر در خانه مطبوعات جلسات هفتگی داشتیم و حالا هم در حوزه هنری در خدمت شما هستیم.
تأثیر طنز در جامعه چیست؟
طنز مثل چاشنی غذاست و اگر طنز نباشد جامعه بی روح است.
نگاه شما به طنز چگونه است؟
به نظر من طنز به طور کامل در جامعه جا نیفتاده است و بایستی به این مقوله با دید وسیع تر نگاه کرد و به آن بهاء بیشتری داده شود. محدودیت ها را باید کم کنند تا طنزنویسان بتوانند مشکلات جامعه را با زبان خاص خودشان بیان کنند.
از بین طنزهایی که تاکنون سروده اید کدام یک برای خودت دلچسب بوده؟
اولین طنزی که درباره مادر زنم سروده ام.
صبحت دیگری دارید؟
من به نمایندگی و به عنوان عضو کوچک این انجمن از طرف همه اعضاء از زحمات جنابعالی، دبیر انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس و دبیر سرویس طنز روزنامه وزین عصرمردم صمیمانه تشکر مي کنم و برای مدیر مسئول، سردبیر و تمامي کارکنان زحمتکش روزنامه محترم عصرمردم آرزوی موفقیت بیشتر دارم.
ما هم در اینجا برای شما شاعر و طنزپرداز خوب استان، آرزوی شادابی، سلامتی و توفیق روزافزون را داریم.
نگو نه
حسین اسدی (شاعر بدقواره)
تو هوای ما رو نداری عامو هی رو نگو نه
چرو هی دبه میاری عامو هی رو نگو نه
بوگوشوی خودم شنفتم تو کوچا تو پس کوچا
واسمون صفحه میذاری عامو هی رو نگو نه
تو که رودار مي شینی بو هر کی پچ پچ مي کنی
گمونم خیلی بیکاری عامو هی رو نگو نه
مث که با همه اتم اتومت همیطو
تُرِ قیلون و سیگاری عامو هی رو نگو نه
پریشو تو مهمونی و سورچرونی دیدمت
با همون رختوی وباری عامو هی رو نگو نه
بعد یه عمری حالو تازگیها شناختمت
که تو ختم روزگاری عامو هی رو نگو نه
نمچرو بیشتر وقتا که میشه راس راسکی
هنوز هم شیله پیله داری عامو هی رو نگو نه
بعد عمری که همش مي پلکیدم دور و برت
چرو از من گله داری عامو هی رو نگو نه
پریشو مادر زنم مي گف بو طعنو پولیکک
تو ز مرگ من بی زاری عامو هی رو نگو نه
مار و ول کردی و رفتی تُرِ یه نفر دیگه
باکی نیس بسکه بی عاری عامو هی رو نگو نه
خانم خانه دار من
نغمه و ناز مي کند خانم خانه دار من
خنده دراز مي کند خانم خانه دار من
وقت فراغتش کمي پنجه ای نرم با دفُ
تنبک و ساز مي کند خانم خانه دار من
چین و چروک صورتش را همه روزه ظاهراً
صاف و تراز مي کند خانم خانه دار من
مشکل مالی مرا گر بتواند همچنان
رفع نیاز مي کند خانم خانه دار من
جای مواد چربی و فلفل هندی در غذا
سیر و پیاز مي کند خانم خانه دار من
موقع طبخ مرغ و یا ماهی و میگو یادی از
اردک و غاز مي کند خانم خانه دار من
طنز و سروده مرا چونکه بخواند او یقین
مشتم را باز مي کند خانم خانه دار من
طنز دود
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
آنکه وافوری عَلَم کرد و ذغال
چند قَلَم تریاک دود کرد و پامال
گویدت بشی ژدم همچون ماشک
چونکه افتادم دیشب من از تشک
اژ کمر درد تا به شبح نالیده ام
شَد لَقَم چَلبی به خود مالیده ام
شد همین یک بشِ تِل یاک چاله شاژ
بشکه خوابیدم قژاشد آن نماژ
پشت منقل رستم هستند یا که گیل
بگذرند از روی آب رود نیل
تا که گرز در دست رستم مي شوند
آنچنان بودم چه هستم مي شوند
صد چنان را چین و همچون مي کنند
مرد مي دانند و افسون مي کنند
همچو بلبل چهچه با لب مي زنند
چون ستاره چشمکی شب مي زنند
در هوا پروازشان همچون عقاب
چون سواران نبردند با نقاب
قول هر کاری دهند با آب و تاب
راست و ریستش مي کنند با صد شتاب
لاجرم آندم که مي گردند خمار
زهری و زخمي شوند مانند مار
داد و فریاد از گلو بر مي کشند
کوزه زهری بگو سر مي کشند
پشت منقل شیر و بعد موش مي شوند
از زبان بازی چه خاموش مي شوند
آنچنان را این چنانی کی کنند
چون عقاب آسمانی کی کنند
آن سوار پیلتن با چون نقاب
بر زمین افتاده است بی آب و تاب
بر زمین افتاده پَل پَل مي کند
بر سر خود خاک و هم گل مي کند
رستم دیروز و گرز نازنین
هردو بشکسته شده نقش زمین
بر سر خود گاهی برپا مي زنند
درد پا دارند که درجا مي زنند
ای جوان این دام صیاد را ببین
درد بی درمان و فریاد را ببین
پس مکن خود را گرفتار بلا
آنکه بر باد رفته بنیاد را ببین
سرفراز آن است که در این روزگار
مي کند دوری ز دود و از سیگار
از عنایت دل مگیرید، طنز دود
هرکه دودی نیست هزارانش درود
سه مطلب از داریوش منوچهری
صف زنانه
پسری برای خرید شیر به سوپری محل مي رود، مي بیند صف مردانه خیلی شلوغ است، مي رود در صف زنانه و مي گوید: آقا مادرم سلام رسوند و گفت دوتا شیر بدین!
***
یک ساعت
مریض: آقای دکتر من صبح ها وقتی از خواب بیدار مي شوم تا چند ساعتی سرم گیج مي رود و منگ منگم.
دکتر: خب اینکه مسئله ای نیست جانم اصلاً از خواب بیدار نشو!
***
گوشت تازه
خانمي که چند ساعت قبل از قصابی محل گوشت گرفته بود، دوباره به قصابی مراجعه کرد و گفت: این گوشتی که به من دادید، اصلاً تازه نبود؟
قصاب در جواب گفت: اتفاقاً تازه تازه بود چون تا دیشب داشت عرعر مي کرد!
دو مطلب از کمال سام (پشت هم انداز)
در مطب روانپزشک
روانپزشک به بیمار جوان گفت: خُب دخترم لیسانستو گرفتی در آینده مي خوای چکاره بشی؟
بیمار: مي خوام ادامه بدم روانپزشک بشم!
دکتر: خوبه! فقط وقتی با بیمار جدید روبرو شدی، شروع مي کنی به گریه کردن، اونوقت بیمار تو را دلداری مي ده!!
مسابقه دو سرعت
دو نفر با هم مسابقه مي دادند که مسیری را بدوند، مسافتی از راه را که دویدند یکی از آنها ایستاد. دونده دیگر صدا زد: چت شد؟ چرا وایسادی؟ دونده اولی جواب داد: خواستم نفسی تازه کنم تا بتونم از تو ببرم.
جام جم
محمد جاوید
سالها دل طلب جام جم از ما مي کرد
نوع ال سی دی سامسونگ تمنا مي کرد
داشتم گرچه یکی تی وی بیست و دو سه اینچ
دل ولی یکصد و ده اینچ تقاضا مي کرد
هرچه مي گفتمش این تلویزیون مالی نیست
عصبانی شده از بنده و دعوا مي کرد
گرچه برنامه تی وی همه تکراری بود
چار چشمي همه را خوب تماشا مي کرد
بابت دیدن یک لحظه فیلم کره ای
بی خود از خود شده، بدجور تقلا مي کرد
زن من هم شده همدستش و با عشوه و ناز
وسط معرکه خود را به دلم جا مي کرد
بعد با خواستن مانتو و سرویس طلا
پیش من راز دل خویش هویدا مي کرد
دخترم هم که پدر سوخته بابا بود
هرچه مي خواست بلافاصله پیدا مي کرد
با چاخان کردن و لوس بازی بسیار مرا
خر نموده دو سه تا لیست مهیا مي کرد
و در آتش زدن پول زبان بسته من
پیروی از صنم و ساغر و مینا مي کرد
پسرم نیز که بیکاره ولی دکتر بود
روز و شب پول مرا خرج عطینا مي کرد
بر نمي خواست از او بو و بخاری، اما
نور دیده طلب پاترول و مزدا مي کرد
دست لامصب من یاور آنها شد و هی
بی محل سفته و چک یکسره امضاء مي کرد
تا به خود آمده دیدم که طلبکار زبل
از برایم در زندان اوین وا مي کرد
از تبانی دل و دست و عیالات عزیز
روز و شب دیده روان اشک چون دریا مي کرد
داخل بند شب و روز دل بیچاره
یاد جام جم و ال سی دی و اینها مي کرد
بود «جاوید» در آن بند و برای دل من
کارگردان شده و معرکه برپا مي کرد
چون سلحشور شده گاهی و با خواندن ورد
رفع عیب از رخ پر چین زلیخا مي کرد
گاه طناز تر از ده نمکی ها مي شد
سوزوکی را به شبی شاهد و شیدا مي کرد
یا که مهران مدیری شده با صد چهره
مفسدان را بنوازیده و رسوا مي کرد
چارسالی شد و القصه پس از آزادی
باز هم دل طلب جام جم از ما مي کرد
دیده را بسته و سرکوب نمودم دل خویش
تا نبینم ستم و زحمت زندان چون پیش
کاریکلماتور
اسداله مکوندی
1 - آمدم چَت کنم، چپ کردم.
2 - آموزش رزمي و دفاع شخصی توسط گربه صاحب کمربند بین المللی
دان ارغوانی
3 - موش به ستوه آمده، مي گفت: همه را برق مي گیره ما را گربه
مش حسن.
4 - مشاوره و راهنمای خانواده برای موش ها، توسط استاد روان شناسی بالینی؛ گربه مهربان!
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
مقصر
صدای کل اصغر، همسایه دیوار به دیوار ما هر شب بلند است و تا صبح خواب از چشم همسایه ها مي گیرد. اغلب فریاد مي زند: خودم کردم که لعنت بر خودم باد و این برای من معما شده بود. از او پرسیدم: چرا هی مي گی خودم کردم که لعنت بر خودم باد؟
کل اصغر گفت: زنم هی با کفش مي زنه تو ملاجم، من شغلم کفاشیه، کفش خودم براش ساختم!
گریه
یکی از اشخاص پولدار مُرد و داشتند اونو در مقبره خانوادگی دفن مي کردند. همه در سکوت بودند. تازه واردی که ظاهری جالب نداشت با صدای بلند گریه مي کرد. یکی گفت: ساکت، تو که از این خانواده سرشناس نیستی گریه مي کنی؟ گفت: من هم از همین بابت گریه مي کنم!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
مایکل جکسون و شهرت
مهدی مباشر
ای بسا یک نام جنجالی که جایی قهرمان
جای دیگر نابکار و مفسد و جُرثومه است
کس نمي داند که مایکل جکسون شهرت طلب
بعد مرگش در لغت مرحوم یا مرحومه است!
***
هر مطاعی را در عالم، طالبش باید مطیع
لاجرم مطلوب را ناز است و طالب را نیاز
گر قلم در دست من بود از برای نام ها
نام زن را در بدایت مي نهادم گنج راز
***
تجربت گوید برای مردهای زن ذلیل
زن به لفظ عام خود را بیشتر لوس مي کند!
با بیان ساده چون زن طاقچه بالا مي نهد
مرد در دنبال او چون گربه موس موس مي کند
***
این چنین باشد که مایکل جکسون شهرت طلب
از برای زن شدن تن را به جراحی سپرد
درگذشت از خیر مردی تا شود مطلوب غرب
از همه مردان یانکی کوی سبقت برد و مرد
دو مطلب از داریوش جاوید تاش (دارداری)
از آن روزی که شد اس.ام.اس آزاد
مرا باد شعارت داده بر باد
دوباره مي رود بیچاره در قیف
تو که اینگونه از او میکنی یاد
***
همان لحظه که شد اس ام اس آزاد
مبارک گفتمش، پندی به من داد
بیا بگذر تو از این حاجی فیروز
دگر از این سیه بازی نکن یاد
***
از آن روزی که اس.ام.اس شد آزاد
دوباره لوس شدی ای خانه آباد
پیامک میدهی مضحک پیاپی
مگر کردن تُوقیفش، برده ای از یاد
***
شنیدم چونکه شد اس.ام.اس آزاد
سه تا بچه بزاد از خوردن باد
پسند نام هر یک را چنین کرد
یکی داد و دگر بیداد و فریاد
روز پدر
پسر: پدرجان، چه پدربزرگ مهربانی داریم. کاش سالی دوبار روز پدر بود که ایشان را دو دفعه مي دیدم.
پدر: غصه نخور عزیزم تا چشم به هم بزنی سال دیگه مي رسد.
پسر: پدر شما کی پدربزرگ مي شوید؟
پدر: وقتی تو بزرگ شدی، ازدواج کردی و پدر شدی.
پسر: آخ جون، اگر مثل پدربزرگ مهربان باشید سالی دوبار به دیدنتان مي آیم!
دو مطلب از مهدی مباشر
مفت خورهای مدرن
مفتخور هر چیز بیند بی محابا می خورد
بی تعارف مال غیر و آشنا را می خورد
هست نام کوچکش کلّاش، فامیلش پَله
هر کسی در هر کجا می بیندش جا می خورد
چون شنیده لقمه الصبح است مسمار البدن
گاو را با شاخ در یک لقمه ناشتا می خورد
هر سه سالی چون به حمام عمومی می رود
نوره را در نوره خانه جای حلوا می خورد
تا که دندانش بماند تیز بهر خوردنی
گاه می بلعد، زمانی با مدارا می خورد
تا مواد گوشتی و قندی بهم توأم شود
ظهر سگ هایی و شب ها موش خرما می خورد
گر برای رأی دادن پای صندوقی رود
دفتر و صندوق را با جمله آرا می خورد
مفت باشد، هر چه می خواهد که باشد فرق نیست
مال من، مال شما، مال خدا را می خورد
در عروسی یا عزا هر جا که باشد می رود
نیست پروایش اگر صد مشت و تیپا می خورد
* * *
بشنوید از مفت خورهای مدرن باکلاس
نفت مال آسیا سودش اروپا می خورد
آنچه در دنیا فساد و فتنه و آشوب هست
دیده بگشا بین که آب از ینگ دنیا می خورد
بی سبب نامش نمی باشد جهانخوار زمان
هر چه خواهد زیر اسم با مسما می خورد
اوباما هم در حقیقت راه او با ما نبود
در سیاست باز، نان از سفره ما می خورد
هست مفهوم عدالت در لب خشک کویر
حق این مظلوم را توفنده دریا می خورد
وای اگر روزی سیاست پیشه ای شاعر شود
وزن را با قافیه چون متن و معنا می خورد
امتیاز دیپلمات این است کاین عالیجناب
اتهام و فحشهای سطح بالا می خورد
* * *
مایکل جکسون
جراید: مایکل جکسون خواننده جنجال ساز ینگه دنیا در سن 50 سالگی درگذشت.
ای بسا یک فرد جنجالی که جایی قهرمان
جای دیگر مفسد فی الارض یا جُرثومه است
کس نمی داند که مایکل جکسون ذوالجنستین
بعد مرگش در لغت مرحوم یا مرحومه است
«هِلپ مای مستر»
هوشنگ شاهنده
روزگاری کنار رودی من
زیر سنگی ستبر و سخت و کهن
که نسیم از سر نیاز بناز
شانه می زد به زلف یاس و چمن
ناگهان ناله ای به گوش رسید
از دل رودخانه از یک زن
داد می زد «هلپ مای مستر»
بود بیچاره غرق جان کندن
کم کمک ناپدید شد غرقید
در دل موجهای سنگ شکن
ساعتی بعد روی آب آمد
باد کرده چو مشک مشدی حسن
فوجی امدادگر هم آمد و دید
دخترک را بدون جُم خوردن
داد زد، چرا نجنبیدی؟
که نجاتش دهی ز غرق شدن
گفتمش با خلوص و یکرنگی
انگلیسی بلد نبودم من
خندیدیم
اسدالله مکوندی
دست بر دلمان و بی هوا خندیدیم
با غصه و غم یک تنه می جنگیدیم
در محفل عشقت شب تا به سحر
دستان به کمر بندری می رقصیدیم
گزارش
مهدی برزگر
به نام خدا. از اتوبوس های چند صد نفری شرکت واحد با یک گزارش در خدمت شما هستیم. اتوبوس پر از مسافره. حتی جای سوزن انداختن هم نیست. جا داره از همین رسانه از شرکت واحد تشکر کنیم که چنین فضای شادی برای مسافران به وجود آورده است. گزارش را ادامه می دهیم. مسافران با فریادهای خودشون راننده عزیز رو مورد لطف قرار میدن. بله اون طرف یکی از مسافران با فریاد نگهدار، از راننده می خواد تا وایسه، اما راننده اعلام می کنه که نگهدار مرده و توجهی به او نمیکنه. واقعاً رانندگان باید بازی جوانمردانه رو رعایت کنند. در این لحظه با یه ترمز همه مسافران به اینور و اونور می افتند. معلوم نیست چه اتفاقی افتاده؟ بله بله مثل اینکه یه مسافر وسط خیابون برای ایستادن اتوبوس دست بالا برده بود و به خاطر او راننده زد رو ترمز. بله مثل اینکه نگهدار در این صحنه زنده شده بود. چه می کنه این راننده! بله اتوبوس های شرکت واحد همه جا می ایستن جز اینکه خلافش ثابت بشه. داریم به ایستگاه آخر نزدیک میشیم. در طول این مسیر چیزی که نظر منو به خودش جلب کرد چاله چوله های خیابون و دسته گل های عزیزانمان در سازمانهای قطار شهری بود. بله همچنان شور و نشاط در بین مسافران دیده میشه. الان جمعیت رو میشه چیزی حدود چند صد نفر تخمین زد.
رسیدیم به ایستگاه آخر، من یه کارت هایی رو تو دست مسافران می بینم، بله بله چه می کنه این فناوری به روز شرکت واحد! یه چیزی شبیه دستگاه عابر بانکه، تنها فرقش با دستگاه عابر بانک اینه که کار می کنه مطمئناً علت کارکردنش اینه که این دستگاه پول می گیره. همکاران اشاره می کنن دیگه وقت نداریم. خوشبختانه همه مسافران به سلامت رسیدن. فقط یه چند مورد شکستگی دست و پا داشتیم و چند مورد هم خفگی.
تا گزارش بعد خدا نگهدار.
طنزپرداز
طناز فارسی
اگر چه طنزپردازم ولی زین کار می خندم
زطنز و شوخی و طعنه، خودم بسیار می خندم
ندارم هیچ پروائی که طبعی طنزگون دارم
به هر تهدید و هشدار و به هر اخطار می خندم
گهی آرام و آهسته گهی پرشور و پر غوغا
گهی تک تیر و گاهی هم چنان رگبار می خندم
به شوخی می کنم پا را درون کفش مسئولین
گهی هم پابرهنه بین هر گفتار می خندم
بسی گویند کای «طناز» آخر می شوی بر دار
اگر این شد مرا قسمت سر آن دار می خندم
چند مطلب از بهرام غلامی (آب دانی یو)
سواری
سواری و تراکتور هدیه کردی
سر قبر جوانان گریه کردی
نمی پرسه نکیر و منکر از تو
برای قشر محرومان چه کردی
* * *
سلاح سرد
هر ماشین و تاکسی که در آن می نگری
از محتویاتش این زمان بی خبری
در لحظه هر تصادفی می بینی
انواع سلاح سرد و کلت کمری
* * *
اشک
در محفل تان به خنده کشک آوردیم
یک بار شتر دوغ به مشک آوردیم
دیدیم مناسبت ندارد خنده
رفتیم و به جای خنده اشک آوردیم
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
باید خورد!
کمال سام(پشت هم انداز)
هر چه ارزان تر از آن نیست یقین باید خورد
شکوه ها گر نکنی کمتر ازین باید خورد
هر چه خوردی بده پس، همچو بز ماده بچر!
تا به دانی که ز بالا به زمین باید خورد
نق زدن کار تو است از قِبَل جور زمان
هر چه هم چانه زنی غم ز غمین باید خورد
گر کتک هم بخوری هیچ غم و غصه نخور
ناز شستش که هم از دست مهین باید خورد!
تابش روی تو را تاب ندارم دیگر
آنچه ضربه است ز روی نمکین باید خورد
حرص مال است ز هر خوردنیات افزون تر
این چه باشد که نه کمتر ز دو جین باید خورد
یک زمین خوار چو دیدش که شده کار کساد
گفت پس جای زمین سنگ وزین باید خورد
«سام» چون رفته ز یاد از نظر بی هنران
هر چه تلخی است به آب شکرین باید خورد
تخفیف بهاره
ناصر زارعی
-ببخشید آقا روی در مغازه نوشتید تخفیف ویژه بهاره.
-بله آقا.
-ولی از بهار گذاشته؟!
-آخه خانمم تصمیم گرفته که جنسامو با تخفیف بفروشم.
-چه ربطی داره؟
-آخه اسم خانمم بهاره است.
احساس
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دو تا خانم در مورد شوهرانشان صحبت می کردند. اولی گفت: شوهر من هر وقت که به تماشای تئاتر می رویم از اول نمایش گریه می کنه تا آخرش. دومی گفت: شوهر من خیلی احساسی تر از شوهر شماست چون از جلو گیشه بلیت فروشی گریه می کنه.
* * *
سخت ترین جبهه
سرباز پس از پایان مرخصی به پادگان آمد. اثر زخم بزرگی روی صورت او خودنمایی می کرد. فرمانده با شوخی پرسید: ای سرباز شجاع در کدام جبهه این زخم هولناک روی صورتت افتاده؟ سرباز با سادگی گفت: قربان جبهه ازدواج.
آرزو
زهرا کامکار
یه بنده خدایی از کنار ساحل لاجوردی رد مي شد زیر لب زمزمه مي کرد خدایا چی میشد آرزوی من را هم برآورده کنی! یه دفعه ابرها کنار رفتند ندایی از آن آمد که ای بنده من، من در خدمت تو هستم که آرزوی تو را برآورده سازم بگو ببینم چی مي خوای؟ مرد گفت: خدایا من یه برج مي خوام که همین حالا جلو من ظاهر بشه.
خدا گفت: من مي توانم آرزوی تو را برآورده سازم ولی مي دانی چقدر آجر، سیمان، ماسه مي خواد تازه فکر اینو کردی مردم نسبت به تو چه فکری مي کنند؟ نمي گویند چطوری پولدار شدی؟ تو رو به جرم دزدی نمي گیرن؟
مرد کمي فکر کرد و گفت: پس خدایا مي خواهم از احساسات زنها سر در بیارم بدونم چه طوری این خانم ها در عرض یه دقیقه مي زنن زیر گریه یا برای یه مسئله کوچیک یه هفته قهر مي کنند یا چطوری مي تونند به این سرعت ده نفرو گول بزنند. خدا گفت ای بندۀ من این برجی که خواستی کدام نقطه از شهر باشه.
فرهنگ لغت
گردآورنده: محمد دبیری (آکاکو)
- آپارتمان یک مبله: ماشین قراضه
- باریکتر از مو: سبیل دو گلاسی جوانان (بعضی)
- اسراف: مردی با ریش بلند و موی آشفته که کراوات بزند
- حرف آب نکشیده: فحش رکیک
- رنگارنگ: صورت بعضی خانم ها
- خمره: شکم منتظرالوکاله ها
- بریان: جگر آقایانی که دو زن دارند
- پیاده رو: خیابانی که با سواره رو رقابت مي کند
- قند: طلای سفید برای بیچارگان
- از موزه در رفته: آدم فرتوت و ضعیف و لاغر
- بزک دوزک: آرایش کردن
غول بی شاخ و دُم
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
قوی گشته غول گرانی یقین
بیفکنده سایه برین سرزمین
کجاست پهلوانی چو سینه سترگ
بیفتد به جانش چو شیران و گرگ
بکشتن دهد غول بی شاخ و دم
بخاکش نشاند زهر دیده گم
دگر از گرانی چنان خسته ایم
تو گوئی که چون مرغ پر بسته ایم
همه مردمان دل پر از غم شدند
چنان از گرانی کمر خم شدند
کنون زندگانی چه مشکل شده
گرانی چنان داغ هر دل شده
شب و روز بکوشیم ز بهر معاش
که شاید خوریم لقمه ای نان و آش
درآمد کمست و مخارج زیاد
ندیدم به عمرم ندارم به یاد
بادمجان سیاه هم شده نیک بخت
نشسته چو شاهان به بالای تخت
که از قند و روغن گرانتر شده
غنی از خریدش چه مضطر شده
دگر صحبت از گوشت و ماهی مکن
دهان بسته پیکر تباهی مکن
برنج قیمتش چند برابر شده
گمانم خریدش به آخر شده
الهی هر آنکس کند احتکار
برآور ز جان و تن او دمار
که از ما دماری برآورده اند
دگر جان ما را سر آورده اند
معرفی یک طنزپرداز
عکسی که این بالا جا خوش کرده، تمثال مبارک طنزپردازی است به نام زهرا کامکار، یک وقت فکر نکنید نامزد انتخاباتی است، حالا اگر اجازه بدهید این نویسنده و طنزپرداز جوان که عضو انجمن طنز محفل رندان است و با صفحه طنز عصر همکاری دارد خودش را معرفی کند تا ایشان را بهتر و بیشتر بشناسیم.
نامم زهرا است و فامیلم کامکار.
3 شهریور 68 در سرزمینی به نام دامول به دنیا آمدم بنابراین تا آخر عمر عقدۀ جشن تولد بر دلم خواهد ماند انشاءالله.
تخلصی ندارم ولی دنبال تخلصی توپ نه ببخشید خوب هستم. استعداد من را معلم ادبیاتم (خانم حکمت) کشف کرد. چند بار در دوران مدرسه لوح تقدیر گرفتم، یه دوره خبرنگاری گذراندم ولی بس که پر درآمد بود ولش کردم با هر جان کندنی بود نیمي از زبان را گذراندم و الان حدود چهار سال و چهل و چهار ساعت و چهارصد و چهل و چهار ثانیه میشه در رشتۀ آشپزی نه ببخشید در رشته طنز، شعر جد، داستانک، لطیفه و جوک و موک کار مي کنم. دیپلمه هستم و پشت کنکوری. قراره بعد از اینکه لیسانس گرفتم برم سر کار. کار هم از همین حالا آماده است از صبح تا شب باید بگردم دنبال کار. اینم خودش کار دیگه. چون عاشق نویسندگی هستم هر حرف زوری رو باید قبول کنم. آخر کوتاهترین دیوار دیوار زنان است. حق دارند زورشون به صاحبان زر و زور نمي رسه به زنها که میرسه. بیشتر از این سرتون رو درد نمي یارم در پایان از دبیر انجمن طنز محفل رندان آقای کمالدار و مسئولین محترم روزنامه عصرمردم کمال تشکر را دارم.
چهره های دوست داشتنی و...
کمال سام (پشت هم انداز)
* چهره مردی که حقوق ماهانه اش را دو دستی تقدیم زنش مي کند!
* چهره رئیس بانکی که به دور و بری های خود وعده وام کم بهره مي دهد.
* چهرۀ شوهری که به جای خانمش پوشک بچه عوض مي کند!
* چهرۀ بچه ای که از باباش بیشتر از یک دوچرخه و کامپیوتر نمي خواد!
* چهرۀ زنی که مهریه را به صورت اقساط از شوهر مي گیرد.
* * *
چهره های دوست نداشتنی
* چهرۀ خشک کارمندی که از ارباب رجوع زیر میزی قبول نمي کند.
* چهرۀ رئیس اداره ای که مو به مو به مقررات اداری عمل مي کند.
* چهرۀ فروشنده ای که نسیه نمي دهد.
* چهرۀ شخصی که کمتر حرف مي زند و نمي خندد.
* چهرۀ مردی که خود شخصاً مخارج خانه را به عهده مي گیرد!
* چهرۀ معلمي که با جدیت از شاگردان درس سؤال مي کند!
بازی بازی، با کلمات هم بازی
از کتاب حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته، اثر ابوالقاسم فقیری
* زن و مردی که آبشان با هم توی یک جوی نمي رفت، مجبور شدند وسط جوی را تیغه کنند!
* هیچ وقت پولی برای خرید کفش نمي پرداخت چون هر ساعت پایش را در کفش یکی مي کرد!
* معروف ترین شخصیت محله او بود چون به همه بدهکار بود!
* از طرفداران خودکشی به سبک «همینگوی» نویسنده نامدار آمریکایی بود، ولی پول خرید تفنگش را نداشت.
* آدم مرده پرستی نبود ولی تا روزنامه ای به دستش مي افتاد، به سراغ آگهی های تسلیت آن مي رفت!
* آدم خودبینی بود، به همین خاطر هر که به او مي رسید نشانی یک چشم پزشک حاذق را به او مي داد!
* مرد دل باخته ای را مي شناسم که مدتهاست دنبال یک دل درست و حسابی مي گردد ولی پیدا نمي کند.
* او همه جا ادعا مي کرد شناگر قابلی است ولی روزی که خواست ببیند واقعاً چند مرده حلاج است، جانش را به حوض کوچک خانه شان بخشید.
* زنها بیش از آنکه به خود مردهایشان فکر کنند به برآمدگی جیب هایشان فکر مي کنند!
* مي گویند: زن خوب بهشت روی زمین است و زن بد هم جهنم روی زمین... بدبخت مردانی که دومي نصیب شان شده باشد!
* مي گویند: زن خوب عمری است دوباره، ولی کیست که عمری دوباره داشته باشد!
* مردی که به دنبال شادی مطلق مي گشت روزی بدان دست یافت که وعده ملاقات با عزرائیل داشت.
* دندانی را که درد گرفت مي کشند و دور مي اندازند، با سری که درد گرفت چه باید کرد؟!
* مردی که حلال مشکلات لقبش داده بودند روزی که کارش به بن بست رسید مجبور شد به سراغ حلال مشکلات برود.
2 لطیفه از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دزدی
آمیز عبدالکریم که مریدانی داشت و روی حرف او قسم مي خوردند از خانه همسایه دزدی کرد و به خانه آورد، صاحب خانه متوجه شد بنای داد و فریاد گذاشت. آمیز عبدالکریم قسم یاد کرد که اگر من مال تو را برده باشم دود شود و به آسمان برود.
مریدان گفتند: آمیرزا قسم خوردی آنهم به دروغ، آمیز عبدالکریم گفت: هم الساعه مي روم بازار توتون و تنباکو مي خرم آهسته آهسته دودش را به هوا مي فرستم.
مریدان که چنین دیدند یکصدا گفتند: آمیرزا، نعوذ بالله
* * *
همکاری
رئیس اداره جنگل بانی خطاب به مردم گفت: ما باید در حفظ و نگهداری جنگل با هم همکاری داشته باشیم ولی متأسفانه شما همکاری نمي کنید، یکی از آخر جمعیت با صدای خفه ای گفت: چرا من یه دفعه دارکوبی را با تیر زدم.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
چراغ رنگی
بهرام غلامي (آب دانی یو)
برای سور چراغ رنگی خوبه
گلوله هم سی روز جنگی خوبه
نمي پرسند که سیری یا گرسنه
همین قدری که خیلی منگی خوبه
* * *
نرمش
به مو گفتن که ورزش کن، نکردم
به صبح و شام نرمش کن، نکردم
تن بیمار ما را دکتری گفت:
ز پول نفت خرجش کن، نکردم
بی خوابی
داریوش منوچهری
بیماری شبها خوابش نمي برد. پیش دکتر رفت و گفت: دکتر چکار کنم شبها خوابم ببرد.
دکتر گفت: شبها از شماره 1 شروع کنید به شمردن تا خوابتان ببرد.
فردا بیمار نزد دکتر رفت و گفت: تا شماره 102999 شمردم.
دکتر با خوشحالی گفت: خوب بعد از آن خوب خوابیدید؟
بیمار هم گفت: دیگه صبح شده بود بلند شدم رفتم سر کار!
بهنام زارع دهقانانی
از عقل نگو که از ازل کم دارند
آلودگی و گریه و ماتم دارند
بزهای زیادی ست درون آغل
اما همگی چهرۀ آدم دارند
* * *
طناز انار و موز و آلو نخورد
از کنجه و کوبیده به جز «بو» نخورد
ظلم است هر آنکس که دلش دریائیست
در زندگی اش ماهی و میگو نخورد
* * *
عیال بنده دارد صورت ماه
ولی از دست ایشان مي کشم آه
اگر گویم «چرا منزل کثیف است»
بریزد مثل باران «اشک تمساح»
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
این چه وضع کاسبیست
عنایت الله احمدی «احمد خوش مرام»
صبحگاهی بود و روز روشنی
آفتاب تابیده بر هر گلشنی
بنده از بهر خرید رفتم برون
تا بگیرم قند و چای و زعفرون
هر مغازه رفته بودم بسته بود
گوئیا صاحب مغازه خسته بود
جای دیگر رفتم و دوری زدم
گشتم و یک در بس فوری زدم
ساعتی بگذشت ولی کارم نشد
هیچ کس در سرگمی یارم نشد
بسکه راه رفتم دو پایم خسته بود
الغرض رگهای پایم بسته بود
مانده بودم من بسی اندر عجب
یادم آمد از دکان مش رجب
رفتم و رفتم رجب هم بسته بود
پرس و جو کردم رجب هم خسته بود
هر کجا رفتم من از بهر خرید
بسته بودند و شدم بس ناامید
ناامید رفتم سراغ مش رحیم
بسته بود رفتم سراغ مش کریم
این دو تا هم بسته بود از بخت بد
کس نبود تا اینکه فریادم رسد
خسته و وارسته گشتم بی قرار
پشت دکانی نشستم انتظار
شد اذان ظهر و کم کم آمدند
کرکره ها را چنان بالا زدند
گفتم ای داد این چه وضع کاسبیست
بلکه خواب روز، کار واجبیست
کاسبی در شهر ما آوازه بود
چهره ها کی خسته پر خمیازه بود
راشد انصاری «خالو راشد»
دلم از دست این دنیا کباب است
چرا که بخت من دائم به خواب است
به هر کس بسته ام دل! روز بعدش
مشخص می شود حالش خراب است
* * *
یک شب که عیال، مادرش اینجا بود
در خانۀ ما غلغله ای برپا بود
آن شب به حقیر مثل یک سال گذشت
گفتم نکند که شب، شب یلدا بود
* * *
یه بار گفتم بگم بازم دوباره؟
نویسنده شدن کاری نداره!
فقط یه عیب کوچک داره این کار
یه وقت دیدی سرت بالای داره!
* * *
کی گفته مثل گل خوشبو شدی، ناز؟
نگفتم تازگی پر رو شدی ناز!
تو با اون پالتو و شال و کلاهت
خداییش عین «اسکیمو» شدی ناز!
* * *
عیال بنده که نامش «شهین» است
عزیز و مهربان و نازنین است
اگر چیزی بگویم غیر از اینها
حسابم با کرام الکاتبین است
* * *
خودت آن شب، عزیزم ناز کردی
نوای بی وفایی ساز کردی
«سمند» ما که تقصیری ندارد
چرا قالپاق آن را باز کردی؟!
* * *
کسی که ساکن اون بالا، بالاست
همه ش میگه طرفدار جووناست
واسه این که نبینه ریخت اونها
میگه جای جوونا رو سر ماست!
باید
بهرام غلامی (آب دانی یو)
باید که هنرور هنری داشته باشد
یا شاعر ما شعر تری داشته باشد
خیاط که شلوار ترا تازه بریده
باید که به جیبت نظری داشته باشد
قناد که در حرفه اش استاد تمام است
یک منشی همچون قمری داشته باشد
مال من و تو خورده و برده ست به خارج
آنکس که کلان سیم و زری داشته باشد
آن کس که تبر هم نزند گردن او را
باید به اروپا سفری داشته باشد
آن سیر که از گشنه خبر هیچ ندارد
باید که ز بن گوش کری داشته باشد
از آدم چاق و چلۀ بشکه نخواهید
شبها حرکات کمری داشته باشد
طرحی که شود جاری و از جانب دولت
مشکل که به حالم اثری داشته باشد
هر موش که از لانه خود آمده بیرون
باید بادی گارد و سپری داشته باشد
این زندگی و مسکن و دلدار و دو فرزند
باید که به گنجینه دری داشته باشد
یک آدم مستضعف بیچارۀ مفلوک
باید پدر در به دری داشته باشد
بیچاره غلامی که همه در تب و تاب است
روز ناله و شب چشم تری داشته باشد
یاد جوانی
بلبل گویا
یاد ایامی که من حال و هوایی داشتم
بلبلی بودم که شوری و نوایی داشتم
کار من هر لحظه بر هر دستگاهی می فتاد
یا رفیق و دوستی یا آشنایی داشتم
مشکلی گر پیش می آمد برایم هر کجا
لااقل در جیب خود مشکل گشایی داشتم
شعر خوبی گر نمی گفتم که تشویقم کنند
گاهگاهی بر لبم پرت و پلایی داشتم
گر چه بودم بی ریا، اما ز لطف کردگار
باز هم در کلبه خود بوریایی داشتم
هر بلایی بر سرم می ریخت بودم شادمان
چون نظر گه گاه بر بالا بلایی داشتم
گر امیری در گرفتاری هوایم را نداشت
در ده دوری رفیق کدخدایی داشتم
دزدی ار یک روز می دزدید اموال مرا
دست کم از دزد ناکس ردپایی داشتم
داشت بی مهری اگر با من جهان بی وفا
دوستان مهربان باوفایی داشتم
شرم دارم «بلبل گویا» بخوانم خویش را
یاد ایامی که شوری و نوایی داشتم
سخن کشکی
زنده یاد حسین حقایق جهرمی
دیگر، ز گرانی سخنی بر لب ما نیست
هرگز، ز گرانی گله و شکوه روا نیست
از باب تورم نه من آشفته و گیجم
یک تن که نیفتاده در این دام بلا نیست
جز محتکر و مختلس و راشی زیرک
زین وضع قاراشمیش، کسی شاد و رضا نیست
این طرفه موبایلی که به اقساط خریدیم
آنتن ندهد هرگز و دارای صدا نیست
لکن چو رسد قبض ز سر می بردم هوش
پرداخت آن در ید و در قدرت ما نیست
وضع تلفن گر که کسی گفت خراب است
کشکی بود این حرف و یقیناً که به جا نیست
از سفرۀ ما مرغ پریده است، دریغا
کاین مائده با ما به سر صلح و صفا نیست
از ماهی و از گوشت، شده قطع امیدم
زیرا که نصیب من بی برگ و نوا نیست
روز زن
زهرا کامکار
خانم گفت: اگه روز زن برام هدیه نخری دیگه منو نمی بینی؟
مرد گفت: چطوری؟
خانم گفت: چشماتو در می آرم.
* * *
زن گفت: برا روز زن برام چی خریدی؟
مرد گفت: دوربین.
زن گفت: چرا دوربین
مرد گفت: تا اگه لحظه ای ساکت شدی ازت عکس بگیرم.
* * *
اولی: روز زن برا خانمت چی گرفتی؟
دومی: یه ماشین ظرف شویی.
اولی: چرا؟
دومی: تا یه کم از کار و بارم کمتر بشه.
در انتظار لبخند
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
توی یکی از این روزنامه ها نوشته شده بود: خنده عمر را زیاد و پوست صورت را خوشگل می کنه. خبرنگاری که از طرف همان روزنامه در اتوبوس بود هی می گفت بخندید، می خواهم عکس بگیرم اما خنده روی لب کسی جاری نمی شد، قیافه های عبوس و درهم مردم رو فراموش نمی کنم، با خودم گفتم راستی مردم چرا این قدر بی ذوق هستند، روزنامه کلی خرج کرده و خبرنگار در سطح شهر فرستاده. حرفهای حکیمانه که در همان روزنامه نوشته شده بود و به اطراف اتوبوس نصب گردیده بود «استقامت در برابر ناملایمات نشانۀ بی باکی است» نگاهی به جماعت نشسته و ایستاده انداختم به قدرت الهی سگرمه ها در هم و قیافه ها همه اخمو، هیچکس نه تنها نمی خندید، حتی کوچکترین اثری از یک لبخند در عمق چشم هیچکدام از مسافران محترم دیده نمی شد، به خودم نهیب زدم گفتم با صدای بلند بخندم، دیدم افتضاح میشه، مثل اینکه در یک مجلس ختم یکی آواز بخونه و بشکن بزنه، در همین افکار بودم که به خونه رسیدم، گفتم تمام خنده ها رو توی خونۀ خودمون داشته باشم در حیاط رو که باز کردم تا زانو توی آب فاضلاب فرو رفتم، صاحب خونه پشت سرم سبز شد گفت: یا تخلیه یا کرایه زیاد. از مدرسه پیغام گذاشته اند برای بنده زاده کمک مردمی جهت تعمیر مدرسه، قبض آب، برق، گاز، تلفن مزید بر علت یاد قیافه مسافرهای اتوبوس افتادم که چرا...
ایرج میرزا
ایرج میرزای قاجار، فرزند غلامحسین میرزای قاجار (صدرالشعراء بهجت) به سال 1291 ه.ق (1874 شمسی) در تبریز دیده به دنیا گشود. پدرش غلامحسین میرزا نوادۀ فتحعلی خان قاجار و شاعر رسمی دربار مظفرالدین میرزای ولی عهد بود و درباریان پس از فوت او سمت شاعری دربار را به ایرج میرزا وانهادند تا از این طریق خود و خاندانش را اعاشه نماید. ایرج میرزا نیز تا وقوع مشروطه وظیفه شاعری رسمی را در ایام عید و سلام و مراسم رسمی دربار انجام داد. در نوجوانی به مدرسه دارالفنون تبریز رفت و در آنجا زبان فرانسه را فرا گرفت. بخشی از علوم قدیم از جمله منطق، معانی و بیان را نیز در مدرسه آشتیانی های تبریز آموخت. در چهارده سالگی با پسر امیر نظام حسن علی خان گروسی که مردی صاحب ذوق و ادیب بود هم درس شد و هم او (امیر نظام) بود که با پرورش قریحۀ شاعری ایرج و تشویش های پی در پی، او را بیش از پیش به سرودن شعر تهییج و ترغیب کرد. پس از گشایش مدرسۀ مظفری تبریز، به معاونت آن مدرسه رسید. بعد از درگذشت ناصرالدین شاه و با به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه، امین الدوله پیشکار آذربایجان شد و ایرج را به منشی گری خویش برگزید. با عزیمت امین الدوله به تهران، ایرج نیز به تهران آمد.چندی به همراه قوام السلطنه که برای معالجه به اروپا رفته بود در آن جا به سر برد و در نهایت پس از چند بار رفت و آمد به تهران و آذربایجان، به ریاست صندوق و گمرک کردستان منصوب شد. ایرج تا وقوع انقلاب مشروطه در کردستان به سر برد. بعد از انقلاب مشروطه نیز مدتی به تبریز رفت و پس از بازگشت به تهران، ریاست کابینۀ محاکمات مالیه را به او دادند. بعد از آن به خراسان رفت و چند سالی رئیس مالیۀ حدود خراسان شد و از مصاحبت ادبا و فضلای آن سامان بهره ها برد. در همین ایام بود که مثنوی بلند «عارف نامه» را در حمایت از کلنل محمدتقی خان پسیان و در هجو عارف قزوینی سرود و از همین رو پس از سقوط کلنل پسیان، تا پای تبعید از خراسان نیز پیش رفت تا اینکه در نهایت از ریاست منفصل شد و به مسئولیت تفتیش ادارۀ مالیه منصوب گشت. بعد از چند سال از این سمت نیز برکنار شد و به تهران آمد. سالهای زندگی ایرج در تهران بسیار نبود. ایرج میرزا در سال 1343 قمری (1304 شمسی) بر اثر سکتۀ قلبی دیده از جهان فرو بست و در جوار قبر ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
اشعار ایرج میرزا همانند سیر زندگی اش دارای دو بخش مجزا هستند. ایرج در دورۀ نخست شاعری اش، شاعری رسمی و درباری بود که وظیفه داشت در اعیاد و مراسم رسمی و در مدح زندگان و مرثیۀ مردگان خاندان قاجار (که البته خود او نیز از همین خاندان بود) شعر بسازد و قرائت کند. اما پس از وقوع مشروطه و جدا شدن از شغل شاعری و کار در مراکز دولتی، فصلی تازه در شاعری ایرج پدید آمد. در این دوران ایرج علاوه بر توجه به مضامین واقعی و اجتماعی، زبانی نزدیک به زبان طنز برگزید و از سوی دیگر نیز طنزی ظریف را که البته همواره به هزل و هجو نیز آمیخته بود، دستمایه گرفت.
مهمترین ویژگی اشعار طنز ایرج میرزا سهل و ممتنع بودن آنهاست به طوری که بسیاری از ناقدین در این زمینه ایرج را پس از سعدی برترین می دانند و اکنون این شما و این هم شعری از زنده یاد ایرج میرزا:
«رَم می کنند»
یارب این عادت چه می باشد که اهل ملک ما
گاهِ بیرون رفتن از مجلس، ز در رم می کنند
جمله بنشینند با هم خوب و برخیزند خوش
چون به پیش در رسند از همدگر رم می کنند
همچنان در موقع وارد شدن در مجلسی
گه ز پیش رو گهی از پشت سر رم می کنند
در دم در این یکی بر چپ، رود آن یک به راست
از دو جانب، دوخته بر در نظر رم می کنند
بر زبان آرند بسم الله، بسم الله را
گوئیا جن دیده یا از جانور رم می کنند
اینکه وقت رفت و آمد بود، اما این گروه
در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند
این یکی چون می نشیند، دیگری ور می جهد
تا دو نوبت گاه کم، گه بیشتر رم می کنند
فرضاً اندر مجلسی گر، ده نفر بنشسته بود
چون یکی وارد شود، هر ده نفر رم می کنند
گویی اندر صحنۀ مجلس فنر بنشانده اند
چون یکی پا می نهد، روی فنر رم می کنند
نام این رم را چو نادانان ادب بنهاده اند
بیشتر از صاحبان سیم و زر رم می کنند
از برای رنجبر رم مطلقاً معمول نیست
تا توانند از برای گنجور رم می کنند
گر وزیری از در آید رم مفصل می شود
دیگر آن جا اهل مجلس معتبر رم می کنند
هیچ حیوانی ز جنس خود ندارد احتراز
این بشرها از هیولای بشر رم می کنند
هم چون آن اسبی که بر من داده میر کامگار
بی خبر رم می کنند و باخبر رم می کنند
شعری در قالب نیمائی
ارزش وقت
ابراهیم به گزین
سخت کاویدم و
واکاویدم
انتقاد از همه چیز و
همه کس،
روبراه است،
ولی
وقت دانی
برتر
تک دقیقه،
ثانیه
کوچکترک
پر بها!
بالاترک،
در همایش ها
زمان،
اعجازگر،
وقت دانی
اِند خوبی
مش صفر!
مدت تأخیر
بهمان و فلان
امتیازی هست
بیرون از حساب
لاکتاب
ای لاکتاب
ای لاکتاب
آی آق ابرام!!!
یک کمی جدی ترک!
چشم جانم!
بیت حافظ
سرتر و بالاترک!
قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند
پس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
جن
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اولی: کل اصغر چرا می لرزی؟ چرا وحشت داری؟
کل اصغر: والله از خدا پنهان نیست، از تو چه پنهان، از مسافرت آمدم گفتم برم حموم، دلاک آمد آب بریزه سرم دیدم سُم داره، با وحشت آمدم بیرون به اوسای حموم گفتم: دلاک شما سُم داره، پاچه شلوارشو زد بالا و گفت: از اینا، دیدم اونم سُم داره، از حموم فرار کردم بیرون. به پاسبان محل گفتم آقا جان افراد این حموم همه شان سُم دارن. پاچه شلوارشو بالا زد و گفت: از اینا. خدایا پاسبان هم سُم داشت! خودم رو به داروغه رساندم با وحشت گفتم: آقا جان کمکم کن اینجا به هر کس برخوردم همه سُم دارن، اونم پاچه شلوارشو بالا زد و گفت: از اینا خدایا چی می دیدم، داروغه هم سُم داشت.
اولی: با خنده پاچه شلوارشو بالا زد و گفت: از اینا؟
کل اصغر با تعجب به اولی گفت: پس تو هم بعله؟ اولی هم به کل اصغر گفت: پاهای خودتو نگاه کن کل اصغر.
نکته هایی چند در مورد زنان و مردان
زهرا کامکار
*اگر یه آقا بخواهد در مسابقه 20 سؤالی مجری بشه به نظر شما شرکت کنندگان چقدر احتمال برنده شدن دارند؟
توجه کنید:
شرکت کننده اولی: شی کوچیکیه؟
شرکت کنندۀ دومی: خوردنی، تو جیب جا میشه
و حالا راهنمایی مجری: خوردنی، تو جیب جا میشه ولی اگر بریزی تو جیب ماستی میشه.
*اگه خانم یه روز خونه نباشه، آقا استراحت می کنه ولی اگه خانم خونه باشه استقامت می کنه همراه با غر زدن.
و حالا نکته هایی مردانه
دنیا را بدون خانم ها تصور کنید:
بازارها خلوت، پول اضافه، آقایون گشنه، رستوران ها شلوغ، موبایل بی استفاده تا جایی که یه شارژ ایرانسل بخری یه گوشی اشانتیون داره، مخابرات ورشکسته، مد، جراحی پلاستیک و دانشگاه آزاد همه تعطیل.
انتخاب
بهرام غلامی آب دانی یو
کسی را که من می کنم انتخاب
شریف است و خوبست و عالیجناب
دو تا زانویش قرص و محکم بود
دو پایش چنان رخش رستم بود
دو بازوی او چون یل سیستان
دو چشمش چو سیمرغ آن داستان
برای جوانان چو اسکان دهد
به نوزاد گهواره هم نان دهد
بکوبد سر رشوه خواران به سنگ
بگیرد ز گردنکشان هم تفنگ
نهد بر سر کار بیکار را
دهد دست نجار ابزار را
مواد خوراکی به انسان دهد
دهاتی و شهری به یکسان دهد
همین پول نفتی که آید به دست
دهد بر فقیر و غنی هر چه هست
کسانی که میتینگی آراستند
ز روشنگری رأی ما خواستند
اگر این خصائص نمایان بود
یقین دان که رأیم به ایشان بود
چنان رأی مردم به دست آورد
دل دشمنان را به خست آورد
شوخی با ضرب المثل ها
داریوش منوچهری
* موش تو سوراخ نمی رفت گفت برای مسکن مهر ثبت نام کردم که یه خونۀ بزرگتر به من بده.
* مار از پونه بدش میاد، پونه میگه من صادراتیم.
* آسته برو، آسته بیا که مجبور نشی ولخرجی کنی.
* قاشق چنگال هفت دست، مهمونای گشنه هم سی، چهل نفر.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
معرفی کتاب
استاد عبدالرحیم بخشایش کرم، معرف حضورتان است. سال قبل این شاعر و طنزپرداز معزز را در همین صفحه خدمتتان معرفی کردیم. این فرهیخته گرامی به تازگی یک دانه کتاب شعر، بیرون داده به نام «طریقت عشق» که مجموعه ای از اشعار ایشان می باشد و استاد بخشایش اشعار طنز و فکاهه خود را در مجموعه ای مجزا گردآوری و چاپ خواهند کرد. فقط طنزدوستان، هم باید اقبال داشته باشند و هم صبر تا آن کتاب چاپ شود.
و اما کتاب «طریقت عشق» صد و چهل صفحه است و قیمت آن دو هزار تومان می باشد یعنی پول یک کیلو زردآلو. در ضمن انتشاراتی کوشامهر هم زحمت چاپ این کتاب را کشیده، خب دستش هم درد نکنه که با چاپ این اثر ارزشمند خدمت بزرگی به جامعه ادب دوست کره زمین کرده است.
پشت جلد این کتاب یک بیت شعر جاخوش کرده که آقای بخشایش در واقع با آن بیت آب پاکی روی دست وارثان خود ریخته و آن این است:
بهترین سود من از داد و ستد در همه عمر
این متاعی است که از عشق تو اندوخته ام
بنده تهیه و مطالعه این اثر را به شما عاشقان شعر و ادب توصیه اکید می کنم.
در دل این کتاب غزلهای ناب، پرمعنا و جذابی نهفته است که بیا و ببین. بدانید که دیوان حافظ، کلیات سعدی، شاهنامه فردوسی، کلیات شمس، رباعیات خیام و... امروزه روز در کتابخانه شما، از اینکه «طریقت عشق» در کنارشان نیست، اندوهگین هستند. ها بعله، به هر شکل ممکن این کتاب را پیدا کرده به کتابخانه خود اضافه کنید و کتابهای دیوان حافظ، کلیات سعدی و... را از نگرانی برهانید. پس در خرید طریقت عشق بشتابید، دیر بجنبید تمام می شود و تا چاپ مجدد، باید بدون آن روزگار بگذرانید. از ما گفتن! و اما در اینجا برای استاد بخشایش سلامتی، شادابی، موفقیت روزافزون و قلمی پربار آرزو می کنم.
زت زیاد «غمین»
از هر دری سخنی
اسداله مکوندی
1 - به علت تعمیرات اساسی تا اطلاع ثانوی دلم خالی است لطفاً تماس نگیرید.
2 - تا اطلاعیه بعدی «کوچه دلبخواه» دلم یکطرفه است از حیاط همسایه وارد شوید.
3 - محتکر دلهای آنچنانی دستگیر شد. از شهروندان عزیز و محترم تقاضا می شود در یکی از روزهای تعطیل هفته برای دریافت دلهای مفقود شده خود به نزدیکترین پارک محل سکونت خود مراجعه کنند. توصیه می شود منتظر اطلاعیه های بعدی ما باشید.
4 - با «چت» دل بدهید و قلوه بگیرید!
5 - تعداد محدودی دل ریش ریش، کاردی، خونین، فریب خورده، شکسته و سرد برای عرضه موجود است. به نمایشگاه دل بعد از امتحانات و تعطیلی مدارس مراجعه کنید.
حرفوی زنونه
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
دو تا خانُم مشغول صحبت بودن
مشغول گفتگو و غیبت بودن
غیبت همسایۀ اوبَر می کردن
که هر ساله قصد سفر می کردن
اولی گفت دومی یَم گوش می داد
دومی یم همیش میزد بوش می داد
نَم ای پولا از کُجو دَر می یارن
وقتی میان اِنگاری سر می یارن
گِمون کُنم مردو خلافکار باشه
صبح تو پسین دنبال ای کار باشه
میگن که از کرمون و لار میاره
خودُم دیدم خیلی دُلار میاره
زنش دیدی که خیلی ظاهر داره؟
انگاری که خیلی جواهر داره
دور خودش زنگوله بسه ضیفه
اِنگو چی چی گُمپوله بسه ضیفه
آقو پسرش ماشینِ سواری داره
دومادِشَم کامیونِ باری داره
کاکوی زنش از کُجو پول اُورده؟
گمون کنم از رو نزول آورده
یی زن باوقاری از راه رسید
حرف اینا دو تا رو انگار شنید
گفت بهشون اینا قباحت داره
غیبت همسایه کراهت داره
بسه تونه هم دیگه رو ول کنین
همین جو حرفا رو زیر گل کنین
هر کسی غیبت بکنه لال میشه
تن بدنش کرم می زنه گال میشه
پسرم بچه نمی خواد
آب دانی یو
پسرم بچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
گل من غنچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
یک سگی داره و نامش فی فی جونه عزیزم
دیگه بازیچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
خودش استاد توکار زد و بند و خالی بندی
آخه او نوچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
تو سیاه کاری و رندی دست شیطون رو می بنده
ادوات و چه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
اپنه کوکینگ شون با لامپهای قشنگ قشنگ
خونه شون طاقچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
کسی که کتاب عمرش داره پرپر می کنه
فصل و دیباچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
چشم و همچشمی اونم با مردم بالای شهر
فرش و قالیچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
روی هر چی دست میذاری همه آزاده کاکا
دیگه دفترچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
شیر خشک و پوشک از بس که گرونه واقعاً
پسرم بچه نمی خواد مگه زوره کاکوجون
صداهای شنیدنی
کمال سام (پشت هم انداز)
* صدای بوق کشدار و گوشخراش ماشینهای آنچنانی
* صدای سگ و گربه در گوشی های تلفن همراه!
* صدای پارس سگ نگهبان انبار محتکرین
* صدای عرعر خر از زور خوشی!
* شدای اشغر بعد اژ کیفور شدن
* صدای پخش شش بانده ماشین آقا فری سوسول!
* صدای میوه فروش های دوره گرد خیابانی برای تبلیغ ارزانی
* صدای جیغ زن شارلاتانی که همسایه ها از او حساب می برند!
چهار شعر از بهرام غلامی (مجنون)
همین برقی که شو دیدم به خوابش
سحر اومد برام صورت حسابش
صدور برقمون شایسته کی بی
«گل از مو دیگری گیره گلابش»
* * *
جوانی طی شده با نامرادی
شدم پیر و ندیدم روی شادی
ضعیف و زرد و بی جونم چو سیگار
در این محنت سرای اقتصادی
* * *
«بندر»
بندر همه جا و همه چیزش خوبست
خرما، رطب، انگور و مویزش خوبست
هنگام غروب به ساحل ار بنشینی
سمبوسه بخور که تند و تیزش خوبست
* * *
سانسور
بر پیرهنم وصلۀ ناجور زدند
بر چهرۀ سیب رنگ انگور زدند
از لطف و محبت فلان ابن فلان
بر شعر حقیر تیغ سانسور زدند
شهردار
احمد خوش مرام
از شهرداری سؤال کردند که اصلاح الگوی مصرف را توضیح دهید؟
جواب داد: یعنی اینکه اگر ما یک قواره زمین 50 متری را مجوز M5 بدهیم، در این صورت 50 متر زمین تبدیل به 250 متر می شود از طرفی هم عوارض و مالیات را پنج برابر از مردم دریافت می کنیم.
قیافه تماشایی
محمد دبیری (آکاکو)
قیافه پیر پسری که به خاطر فراهم کردن خانه، اتومبیل و غیره چند سال دیرتر به خواستگاری می رود و مادر عروس خانم آینده می پرسد پس چرا آقازاده را نیاورده اید.
* * *
زرنگی
جوانی جایش را به خانم جوانی تعارف می کند ولی یک پیرزن زرنگ فوراً سر جایش می نشیند.
شوهر
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دختر خانمی که مدتی از سنش برای شوهر کردن گذشته بود با اصرار می خواستند که شوهرش بدهند. اما او گفت من شوهر نمی خواهم، در عوض یک طوطی، یک سگ و یک گربه دارم. گفتند که حیوان جای شوهر را نمی گیره، دختر خانم گفت برعکس طوطی از صبح تا شب نق می زنه، سگ به پر و پام می پیچه و گربه هم به محض اینکه آفتاب غروب کرد میره دنبال عشق خودش.
خودپرداز
معصومه سفیدی نژاد
یه روز اتفاقی گذرم افتاد به یکی از اون منطقه هایی که بهش میگن بالاشهر.
همین طور داشتم می رفتم که دیدم چن نفر وایسادن مقابل یه جعبۀ آهنی، یکی یکی میرن جلو، پناه بر خدا، روبرو اون جعبه وایمیسن، جعبه بهشون پول میده، اونا هم پولو می گیرن و میرن!
تو دلم گفتم: سی کن، ها من از صب تا پسین باید جون بکنم تا ده تومن پول بهم بدن، اما اینا به همی راحتی، این جعبه بهشون پول داد. منهم وقتی همشون رفتن این ور و اون ورم نگاه کردم کسی دور و برم نبود رفتم جلو دیدم روش نوشته خودپرداز بانک فلون.
یه نگاه مهربونش کردم و گفتم: سلام جناب خودپرداز چطوری؟ خوبی؟ به به! ماشاا... چقدر قشنگی! چه شکلی! چه رنگی! عجب هیبتی! میگم: قربون جونت از اون پولایی بود که به اونا دادی ها، یه خرده هم بده به ما تا بریم که هزار و یه کار و بدبختی داریم. اما جعبه محلم نذوشت، انگار با او نبودم، با خود گفتم بذار باهاش خودمونی تر بشم، شاید دلش رحم اومد. گفتم: نگاه خودپرداز عزیز، گمپ گلم، پول صاحب خونه هس، قسط وام هس، یه عالمه قرض و قوله دارم، خوراک و پوشاک و هزار تا کوفت و زهر مار دیگه هم هس، کلی وخت وایسادم و از مفلوکیم و فلک زدگیم بهش گفتم اما باز هیچ اعتنایی بهم نکرد. اعصابم خرد شد بهش گفتم مگه من از اونا که بهشون پول دادی رفتن چی چیم کمتره، ها؟!
مثلاً اون مردو، همو که یه عینک سیاه رو چیشش بود، یه کیف مهندسی هم دستش بود، کت و شلوارشم برق می زد همو کچلو رو میگم، خب منم کچلم، تازه عینکم ته استکانی هم هست، کت دومادیم هم هنوز دارمش، قهوه ای راه راهه، یا مثلاً او پسرو که موهاش سیخ سیخی بود، شلوارش پاره پوره بود، همو که سوار یه ماشین لوکس شد و رفت. خب منم شلوارم پاره پورس، تازه کوتاهم شده، ماشین لوکس ندارم اما یه موتور گازی دارم که سه نسل ما ازش استفاده کردن، بله پس چی فکر کردی؟ یا همون زنو که تی تیش بود، یه سگ هم داشت من که از او قشنگ تر و تی تیش ترم به جای سگ هم مرغ و خروس و جوجه دارم، خونه هسن. دیدی از اونا کمتر نیسم. ولی باز محلم نذاشت. اوقاتم تلخ شد بهش گفتم: تو مث ایکه زبون خوش حالیت نیس. من الان کار دارم باید برم فردا خروس خون اینجام با بچه هام میام که اگه بهمون پول ندادی از جا درت بیارن و حالیت کنن نباید بین شهروندا فرق بذاری و پارتی بازی کنی یا فقط به اقوامت پول بدی خداحافظ!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
اشعاری از داریوش جاویدتاش
بردی دل و من به جای آن می خواهم
وز معرفتت شفای جان می خواهم
سر منشأ نیمه های بیت ام بنویس
هر چیز که شد ادای آن می خواهم
* * *
صدای جِنگِ تیلفونت دلم برد
قرار دیدنت باشد سر یورد
همان لحظه که چشمم بر تو افتاد
خدا مرگت بده حالم بهم خورد
* * *
ای دوست چرا تلاش نان دیر کنی
با غصه خودت را الکی پیر کنی
با رمز موفقیت شیر تو شیر
باید سر شیر آب، در شیر، کنی
چند دوبیتی
کمال سام (پشت هم انداز)
اگر از نیش عقرب می هراسی
زبان خود بگیر از ناسپاسی
وگرنه می شوی آماج تهمت
که باید با کر و لالی بسازی
* * *
خیابانهای ما شد وصله وصله
شده چون آبکش کوی و محله
ولی باید عوارض را کنی اِخ!
برای اینکه شهرم اصل اصله
* * *
منم آشفته از بی بندوباری
نباشم روز و شب دنبال کاری
سرم هر جا خورد سنگ دمادم
ز بخت خفته و این بز بیاری!
* * *
بیا شوتش کنیم این بخت راکد
که رسوا گردد او با طنز یا جد
بیا تا بخت را جدی نگیریم
به زور خنده او را کرده وارد
دو شعر از اسداله مکوندی
ای کاش
ای کاش که من نور چراغت بودم
مانند شکوفه ای به باغت بودم
وقتی که کنی دماغ خود را تو عمل
ای کاش که چسب رو دماغت بودم
* * *
گل می زد
بر تاج عروس خویشتن گل می زد
یا کلۀ بی موی مرا شُل می زد
وقتی که طرف حوصله اش سر می رفت
ناچار به تیم خودمان گل می زد
اسپانسرم باش
محمد جاوید
می خوام کاندید بشم اسپانسرم باش*
برای چند روزی چاکرم باش
برام این بار سنگینه به مولا
بیا لوطی گری کن یاورم باش
ندارم ارثی از مرحوم بابا
دلم خوش کن و ارث (قادرم) باش
اگر اشکال داره باطن من
اقلاً فکر حفظ ظاهرم باش
ستادم را خودت یک جور علم کن
سخنگوی به خدمت حاضرم باش
کج و کولهس چون شکل و قیافم
مدل از بهر عکس و پوسترم باش
بپوشون گاف هایم را به خوبی
بیا هم رویه و هم آسترم باش
برای وعده های گنده دادن
خالی بند بزرگ و ماهرم باش
برای دادن نون خلایق
دو صد برنامه دارم، شاطرم باش
ادب می خوام کنم یک یا دو کشور
در این کشور گشایی نادرم باش
عوض کن قافیه رو جون عمت
کمک حال جناب شاعرم باش
تو پشتیبان من باش و هلم ده
و یا اینکه اقلاً هندلم باش
همه صندوق ها را پر کن از رأی
چو امدادات غیبی شاملم باش
به پوز شرقی و غربی دو تا مشت
بزن از جانبم، دست ولم باش
به استان ها سفر در پیش دارم
سوارم کن به پشتت، حاملم باش
می خوام رو حرف من حرفی نباشه
در این مورد مطیع کاملم باش
بشو یه مدتی هم قصه پرداز
مث اون عمه جان راحلم باش
مث بعضی بزن کفش مرا واکس
ولی البته کیس قابلم باش
در این بحر خروشان سیاست
می خوام پهلو بگیرم، ساحلم باش
تلاش من اگه روزی ثمر داد
تو سیلویی برای حاصلم باش
برم قربون هر چه مایه داره
بده اون مایه، تسکین دلم باش
خلاصه با مرامت مشتی «جاوید»
بیا روزی رسان منزلم باش
به پاس این همه لطف و کرامت
معاون اولم شو در نهایت
*این مصرع از آقای محمدرضا عالی پیام (آقای هالو) است.
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اولی: رفیق از تو متشکرم، دندانسازی که به من معرفی کردی خیلی باانصافه، امروز فقط بیست هزار تومن از من گرفت و یک دندان برام کاشت.
دومی: خوب چرا به خودم نگفتی؟ این همون دندونیه که دیروز از من کشید.
* * *
وکیل
مردی که در انتخابات نامزد شده بود فقط سه رأی آورد. با عصبانیت وارد خونه شد. خانمشو ناراحت دید. از او دلجویی کرد و گفت: عزیزم ناراحت نباش انشاءالله در انتخابات بعدی حتماً رأی میارم. خانمش با گریه گفت: اصلاً برای من مهم نیست که تو رأی بیاری یا نیاری، از مدت ها پیش می دانستم که زن دیگه ای با تو سر و سری داره و امروز وجود او صددرصد برام ثابت شد.
احمد خوش مرام
درد بی درمان دوایش خنده است
خنده بر لب ای بسا زیبنده است
هر کسی خنده ندارد بر دو لب
وندرین میدان بدان بازنده است
غنچۀ لب مثل گل وا می شود
بین غم با خنده دعوا می شود
می زند خنده چنان بر فرق غم
غم درینجا خوار و رسوا می شود
تا نیفتادی ز پا پس خنده کن
غصه را همچون خیاری رنده کن
پس نباشد عقده ای در سینه ات
ریشۀ غم را ز دل ور کنده کن
خنده بر هر پیکری جان می دهد
جان به خاک و سنگ بی جان می دهد
دم غنیمت دار که عمر بی وفا
تن به خاک سرد آسان می دهد
تا توانی مثل گلها خنده کن
غصه را با خنده ات شرمنده کن
شاد و خندان چهره چون گل می شود
بعد از این کارت دعا بر بنده کن
از آن حرفها
اسداله مکوندی
1 - وقتی اسب مراد بی سوار است خر شیطان خنده اش می گیرد.
2 - اسب مراد سال تا سال زینش را عوض نمی کند، اما خر شیطان جُلش مد روز است.
3 - خر شیطان ویرش می گیرد اسب مراد را لگد کند.
4 - سایت اینترنتی خر شیطان جهانی شد.
5 - شبکه جهانی خر شیطان به زودی فعال شده و عضو می پذیرد.
6 - کالا و خدمات خود را برای رسانیدن به مقصد به خر شیطان بسپارید.
7 - خر شیطان نمایندگی فعال می پذیرد، مژده به خران.
علی (ایمان) زارعی 13 ساله
بچه دایی ناسور
- مامان برام بستنی می خری؟
- تو که الان بستنی خوردی!
- آخه اون تو شکمم آب شد.
* * *
- چرا لباس برادرت رو پوشیدی؟
- آخه بابام می خواست کتکم بزنه می خوام نفهمه منم.
* * *
- چرا با دختر همسایه رفتی بازی؟
- آخه می خواستم بازیمون باشکوه بشه.
صعود
ابراهیم به گزین
بخودم می گویم!
نه به دیگر مردم
راه یابی به صعود:
راه و رسمی دارد،
زد و بندی باید،
نفی حسن دیگران،
تا که اثبات کنی،
نیکی و دانائی خود،
پاچه خار رؤسا
زیردستان به درک!!
وعده های آبکی
ریز و درشت
وعده فرمای
عمل را وِلِلِش!!
با همه گرم بگیر،
تا به مقصود رسی
جمع دوز و کلک و رنگ و ریا
راز توفیق ترا تضمین است
بعد توفیق چطور؟!
بی خیال همه چیز!!
راهکارم که به پایان آمد،
مصرع خواجه به یادم آمد:
«وای اگر از پس امروز بود فردائی»
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
جهنم برملا گردد
کمال سام «پشت هم انداز»
برای مردم آزاری، جهنم برملا گردد
بدون همدم و یاری، جهنم برملا گردد
ندانم کاری و گمگشتگی از ناسزا بهتر
چو ناهنجار شد کاری، جهنم برملا گردد
ز دود و دم نفس حبس و ز منگی کله ای بریان
ز چشمم اشکها جاری، جهنم برملا گردد
ز سگدوهای طولانی و آن صفهای ارزانی
که باشد مثل دیواری، جهنم برملا گردد
گرانی رفته تا ناهید* و جانها قیمت ارزن
ز قیمت های پرواری جهنم برملا گردد
نه تُنبانی به پا دارم، نه گیرد دست ما را کس
و از هر رنج و بیماری جهنم برملا گردد
ربا دادن، ربا خوردن و بار ناکسان بردن
زدلالان بازاری جهنم برملا گردد
طمع ورزی و ناکامی، به دنبال زر و زیور
نه بخت آید طرفداری، جهنم برملا گردد
جر و دعوا میان شوی و زن بالا رود هر دم
رود در آستین ماری، جهنم برملا گردد
جهنم در جهنم در همین عالم بیا بنگر
اگر قصد خطر داری، جهنم برملا گردد
نیاید در صدا از «سام» و بنویسد اراجیفی
که با هر نه بگه آری، جهنم برملا گردد
* ناهید= ستارۀ ناهید یا زهره
زهرا کامکار
-تنها پسرها می توانند وجدان پاکی داشته باشند چون هیچگاه از آن استفاده نمی کنند.
-تنها پسرها می توانند اتاق را عین باغ وحش کنند.
-تنها پسرها تا سیب زمینی ها جوانه نزنند نمی روند خرید کنند.
-تنها پسرها یه ماشین دو میلیونی می خرند، چهار میلیون ساختار صوتی رو ماشین نصب می کنند.
-تنها پسرها هستند که سر کلاس استاد می تونه اونا رو ضایع کنه.
-تنها پسرها می توانند پدرهای آینده بشن و بچه ها از آنها سواری بگیرند!
-تنها پسرها هنگام بیرون رفتن از خانه از اسمهای مستعار استفاده می کنند.
-تنها پسرها هستند که همیشه می خندند، چون آدم بی خیال همیشه خوشحاله.
-تنها پسرها هستند که شباهت با تبلغیات بانک دارند اونم اینه که یک کلمه از حرفهای آنها را نمیشه باور کرد.
-تنها دخترها می توانند چند ساعت جلو آینه آرایش کنند و بعد رضایت بدهند که خوشگلند.
-تنها دخترها می توانند با عمل بینی حقوق دکترا رو بدهند.
-تنها دخترها می توانند یه روز با همکلاسیهاشون باشند و بعد از آن چهار ساعت تلفنی صحبت کنند.
-تنها دخترها می توانند بعد از ازدواج مادر شوهرها رو دق بدهند.
اعتراض به قصاب
داریوش منوچهری
خانمی که چند ساعت قبل، از یک قصابی گوشت گرفته بود، دوباره به قصابی مراجعه کرده و به قصاب گفت: این گوشتی که به من داده اید چرا مثل گوشتهای قبل نیست؟
در این موقع شاگرد قصاب گفت: اتفاقاً از همان گوشتِ درازگوشهایی است که همیشه بهتون میدیم!
«مُردیم از بسکه نَمُردیم»
(برداشتی از کتاب طنز لاطائلات منطقی ع- کریمی)
هوشنگ شاهنده
کارگردان فیلم سینمایی «طعم گیلاس» از طعم زبان فیلسوفی به نام «سیوران» گفته بود: اگر امکان خودکشی نبود مدت ها پیش دست به خودکشی زده بودم.
و اندیشمندی دیگر گفته بود: کسی که آمادگی لازم را برای «مُردن» ندارد، ظرفیتِ ماندن را برای «زیستن» نخواهد داشت! و سهراب سپهری سروده بود:
«ریه های زندگی پر است از اکسیژن مرگ»
و من نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای از جرگۀ «حیلت ورزان مرگ پیشه» به سبک و سیاق زنده نمایان از «مرگ رسته» گفته بود:
آن کسی که همواره در حال مردن است می داند که زیستن چگونه است، و آن کس که بیشتر می میرد، بیشتر می زید و تو چه دانی که معنای این جمله چیست که:
اگر امکان مردن نبود، مدت ها پیش مرده بودیم.
«اتحادیه زنده شوران مرده به گور»
دو رگه
احمد خوش مرام
اولی: ببینم رفیق چرا پوست بدنت هم سیاه و هم سفید و موهای سرت نصفی صاف و نصفی فر و وزوزی است؟
دومی: آخه اشکال از پدر و مادرم است چون پدرم اهل بندرعباس و مادرم شمالی است.
* * *
جایزه
از رئیس بانکی سؤال کردند آیا شما می توانید یک دروغ بگویید؟
جواب داد با کمال میل عرض کنم که جوایز بانکها حقیقت دارد.
* * *
خلبان
از یک خلبان سؤال کردند که شما برای اصلاح الگوی مصرف چکار می کنید؟
جواب داد: سعی می کنم در سرازیری ها دنده را خلاصش کنم.
* * *
وام
یک نفر معتاد جهت گرفتن وام به یکی از بنگاه های زود بازده مراجعه و تقاضای وام می کند. مسئول امر به معتاد می گوید وام را در اختیار اشخاصی قرار می دهیم که کارهای تولیدی انجام دهند.
معتاد جواب می دهد، آخه خوش مرام من هم تولید کننده هشتم حالا توضیح می دهم. کار اشلی من اینه که تریاک می کشم شوخته تولید می کنم.
روز به روز بدتر از اینه
بهرام غلامی – (آب دانی یو)
پدرم مدتیه ساکته و گوشه نشینه
روز به روز بدتر از اینه
عوض ذکر و دعا با غم و با غصه قرینه
روز به روز بدتر از اینه
نه هوا خواه مامانه نه هوادار برادر
میگه این جوری چه بهتر
مرض افتاده تو جونش نه ز مغزه نه ز سینه
روز به روز بدتر از اینه
یکی با شهر فرنگه یکی با کشور چینه
روز به روز بدتر از اینه
پسرا هم همه افسرده و آزرده و مفتون
یکی عاقل یکی مجنون
پدرم فکر و خیالش پی مال است و دفینه
روز به روز بدتر از اینه
هر کسی جانب او دارد اگر قصد ملاقات
میدهد بر همه سوغات
نصف مالش توی بانکه نصف اون زیر زمینه
روز به روز بدتر از اینه
خوب بشه یا نشه بهتر با کرام الکاتبینه
وقتی که وی را ببینه
با تمام خوبیاش هم نه چنانه نه چنینه
روز به روز بدتر از اینه
«خوشا من»
صمد کریمی فام
خوشا من که افتاده در دام رنگ
نترسیده از پیچک نام ننگ
همان من که درگیر افکار پوچ
غرورش شکسته است و از خویش کوچ
هجوم سترگ ابر زنبوران
عسل را رها کرده و خون خوران
سه اسکادران از خرمگس ها به پیش
و هشتاد پشه مسلح به نیش
دو پنجاه فروند خفاش پیر
برای نبرد شبانه اجیر
زره پوش ها کرگدن در جلو
مجهز به تن پوشی از پوست نو
پیاده نظام از هزاران به در
من آنجا و تن های افتاده سر
سه گردان ببر درنده عقب
پلنگان خوش رزم عالی نسب
کلاهک به سر میکروبی سوسک ها
کثیفانه جنگی سلامت فنا
قمه بر کمر چند سلاخ گرد
همانان که دشمن شمارند خُرد
نگفتم چه کرده است افعی پیر
که جنگندگان کرده یکجا اسیر
پس و پیش دشمن پر از گرگ آز
صف پشت آنان هزاران گراز
به ناگه سرم خورد بر سنگ سخت
و هشدار می داد، چسبیده تخت!
شدی بردۀ پیر بازار شام
پدر خوانده را سر ببر، کام و نام
نه گرگ و نه ببر و نه شیران شب
تویی آن ستمدیدۀ بی خرد
و تصویرها درهم و گیج و منگ
دچار توهم شد از اکس و بنگ
دویی بلال
بهنام زارع دهقانانی
گشنه هستم، گشنه، قرصی نون بده
پاپتی ام، اُرسی و تنبون بده
تو محل مردم به من میگن «دوُیی»
هیچ پُخی نیستم، ولی فرمون بده
* * *
گفتگو
بیا لیلی لباسم را اُتو کن
دلم را هم توانستی رفو کن
اگر داری «تمدن» جان عمه ات
بیا بنشین و «با من» گفتگو کن
* * *
بستنی
به آقا کورش بقال گفتم: بستنی میهن دارید؟
دو قرنی سکوت کرد و گفت: میهن؟
گفتم: آره میهن.
در حالی که سرش را می خاراند، گفت: خیلی وقته تموم کردیم!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود. a
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
گوش چرکی
داریوش منوچهری
مردی به حمام رفت و به کیسه کش گفت: داخل گوشم را کیسه بکش!
کیسه کش گفت: داخل گوش رو که نمیشه کیسه کشید؟!
مرد گفت: آخه گوشم چرک کرده!
هی ایطواوطو دل منو او کردی و رفتی
داریوش جاویدتاش (دارداری)
با چیشوی سیات روزومو شو کِردی و رفتی
اِنگو راز نا دلومو چپو کِردی و رفتی
با ناز و ادا قبوی زری، وسمه و سرخاب
دنبال خودت منو تو وِلوُ کِردی و رفتی
از پشت سرت ورپریده نیگام می کردی
هی ای طو اوطو دل منو اوُ کِردی و رفتی
دائم سر کوچه انتظارت می کشیدم
از دور دیدمت که جَلدی روُ کِردی و رفتی
یه روز تو خودت یواشکی کِردی اشاره
وقتی اومدم بو دو بو دو کِردی و رفتی
گفتم تو بوگو میخوی منه گفتی، ها بله
یِه- وَدِ - سر هلال نو کِردی و رفتی
گفتم که میام به خواسه گاریت شو جومه
خندیدی و لرزیدی و تو کِردی و رفتی
ختنه سورونی بچه کاکات- یادته وال لو؟
دوریمو پر از کلم پولو کِردی و رفتی
یا او روزی که تو پی دری بله بورون بود
کلی تو بَرَم برو- بی یُو کِردی و رفتی
با اُرسی یه پاشنه قوندوریت روپام گذوشتی
جیغوم در اومد که پا به دو کِردی و رفتی
همروی- دخترا دای ره- زنا شادی می کردی
هی نیگات به من بود کِل و هو کِردی و رفتی
امروز چی شده طاقچه بالو برام میذاری
دنیا رو به پیشوم مِثِ شو کِردی و رفتی
دیدی که پاتیلت شدم مو کُرکُری خوندی
یه حرفی زدی دلومو الو کِردی و رفتی
گفتی که بووام، مث ننت تنو تو خونن
شرط عروسیتو گوو به گوو کِردی و رفتی
گفتم که همه ی قربون و صدقات الکی بود؟
لوُو ورچیدی یو بونتو خوُ کِردی و رفتی
تا راضی شدم به گوو به گوو تنگیدی فوری
با ماچ پیشونیمو خیس لو کردی و رفتی
یه تیر دو نشون تو خال زدی خوشال و شنگول
دَوَت به فسنجون و چلو کردی و رفتی
(دار داری) و شرم و گربه و دیزی سر واز
از شوق حلیم تو دیگ شنو کردی و رفتی!
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
مستخدم در اتاق رئیس رو باز کرد و گفت: قربان یک نفر با شما کار داره، اجازه می فرمایید بیاد تو؟
رئیس با عصبانیت گفت: مرتیکه مگه صد دفعه نگفتم هر کسی سراغ منو گرفت بگو نیست.
مستخدم گفت: بله قربان فرمودید ولی من گمان نمی کردم که شما به گدای محل هم بدهکار باشید.
دفاع
ابراهیم به گزین
قاضی به دزد گفت:
برخیز و کن دفاع
از خویشتن
به جد
سارق جواد داد
از من گرفت کارد
هنگام وارسی
مأمور بازرس!!
زهرا کامکار
همین برقی که شو دیدم به خوابش
سحر اومد برام صورت حسابش
صدور برقمون شایسته کی بی
«گل از مو دیگری گیره گلابش»
* * *
جوانی طی شده با نامرادی
شدم پیر و ندیدم روی شادی
ضعیف و زرد و بی جونم چو سیگار
در این محنت سرای اقتصادی
* * *
«بندر»
بندر همه جا و همه چیزش خوبست
خرما، رطب، انگور و مویزش خوبست
هنگام غروب به ساحل ار بنشینی
سمبوسه بخور که تند و تیزش خوبست
وام
صمد کریمی فام
رفتم سراغ بانکی، وامی بگیرم آنجا
فارغ شوم و آزاد، از درد و رنج و غم ها
پنجاه متر خانه در کنج «دلی آباد»
با آب و برق و ریشمیز*، نه کاخ شیک و ویلا
در برج کاخ شکلی، نوبت گرفتم و بعد
گفتند اعتبارات، رفته اتاق بالا
هشتاد و هشت پله، کوبیدم و رسیدم
دیدم رئیس آنجا، شیک است و چاق و آقا
آقای باسخاوت، با بهرۀ نجومی
کلی عنایت فرمود، صد تا واو واویلا
یک سال و چند ماهی، گشتم برای ضامن
تا این که مرد نیکی، حل کرد این معما
ایشان دبیر بوده، سی ساله وانشسته
پنجاه ساله مردی، اما جوان و کوشا
آورد حکم خود را، با چند برگ سفته
امضاء و نام و فامیل، با خط خوب و خوانا
گفتند وانشسته، ضامن نمی تواند
رفتم به نارضایی، دوباره پیش یحیی
یحیی است باجناقم، ده ساله قهر بودیم
اما به حالگیری، حل کرد مشکلم را
سی ساله شد پرونده، آن خانه هم کلنگی
مقدار وام ثابت، قیمت کشید بالا
یاران بانکدارم، به جای وام خواندند
برای مرگ بنده، یک حمد و قل هوا...
*موریانه
غم مخور
اصغر عابدینی، رونیز
ای هستی زار و نالان غم مخور
هستی از بیکاری گریان غم مخور
دیپلمه هستی، پس کنکوری هم
ای بلا تکلیف حیران غم مخور
گر نشد ممکن به دانشگه روی
رو به سربازی پسرجان غم مخور
گر که از بیکاری هستی ای جوان
زار و حیران در خیابان غم مخور
یا بکش خط روی هر کار خلاف
یا اگر افتادی زندان غم مخور
گر نخواهی شد مهندس یا پزشک
می شوی یک دانه دربان غم مخور
این هم از بختت اگر ممکن نشد
می شوی کاسب تو الان غم مخور
می فروشی چسب زخمی یا آدامس
یا سیگار و بند تنبان غم مخور
یک موتور سیکلت بخر قسطی ولی
از تصادف گشتی داغان غم مخور
نرخ دارو و ویزیت دکتران
هست گر بالا بکن جان غم مخور
از برایت نیست امکانات اگر
هست بهر اهل تهران غم مخور
گر نداری پول و مولی در بساط
هست اما جنس ارزان غم مخور
زن گرفتن، گر نشد ممکن ولی
توی پیری دارد امکان غم مخور
اگه آب اقیانوسها تموم بشه...!
اصغر آبرومندی، «کل اصغر»
اگه یه وقت به طرز معجزه آسایی، ناگهانی آب اقیانوسها تموم بشه، چی می شه؟ خب معلومه، اول اینکه میلیونها تن ماهی به دست میاد، خوراک چندین سال ما، ارزان تأمین می شه، دوم اینکه خاویارهای سیاه و سفید که ما رنگشان را هم نمی بینیم، عاید ما هم می شن و دیگه دم گاو و قلم بدون گوشت رو برای ناهار و شاممون نمی پزیم و بخوریم. سوم همه پولدار می شیم، تموم کشتی های پر از طلا و نقره که غرق شده و در قعر دریاها افتاده اند، به چنگ ما می افتن و دیگه نیازی نیست گورهای تاریخی را نبش قبر کنیم که اشیاء قیمتی و عتیقه جاتی که سرمایه های ملی هستند را استخراج کرده به منازل از ما بهترون سرازیر کنیم و...
البته در این میان، زیانهایی هم داره، مثلاً دیگه کشتی رانی نمیشه، خب نشه، به چه درد ما می خوره؟ ما که دزد دریایی نیستیم که بخوایم کشتی بدزدیم. اقیانوسها آب ندارند، خب نداشته باشن، ما آب لوله کشی می خوریم. آب اقیانوس که نمی خوریم! به هر حال چیزی عوض نمی شه، ولی در عوض....!
خدایا شکرت
محمد جاوید
شادی و عید کیانی است خدایا شکرت
موسم سورچرانی است خدایا شکرت
دوش دیدم که ملائک همه جا جار زدند
باز امسال گرانی است خدایا شکرت
خرج لامصب من با رقم دخل حقیر
باز مشغول تبانی است خدایا شکرت
قیمت پسته و آجیل در این اول سال
برتر از برد یمانی است خدایا شکرت
با دو تا حمله گاز انبری مهمانان
صاحب خانه روانی است خدایا شکرت
از فشار زن و فرزند و خرید شب عید
قد من همچو کمانی است خدایا شکرت
دستمزدم بدهد دولت فرخنده، ولی
ظرف سی ثانیه فانی است خدایا شکرت
از گرانی و تورم چو بگویی، گویند
این مقولات جهانی است خدایا شکرت
قیمت نفت که یک روز به آن نازیدیم
کمتر از قیمت رانی است خدایا شکرت
عید و گشت و ددر و لطف جناب سارق
حاصلش خانه تکانی است خدایا شکرت
زین همه نعمت بی حد که نصیب بعضی است
سهم ما باد وزانی است خدایا شکرت
موش توی تله افتاده و در سال جدید
نوبت گاوچرانی است خدایا شکرت
موش هرچند که رفته ولی این گاو امسال
در پی موش دوانی است خدایا شکرت
مشتی «جاوید» هم از گفتن این شعر بلند
مقصدش مزه پرانی است خدایا شکرت
لحظه های ناب
کمال سام
کوره راه زندگی هر جا امان از ما گرفت
ساکت سرد و مورب رفته ام در دام غم
گوی سبقت چون گرفت از ما زمان تیزپا
لحظه های ناب همراه است با شام عَدَم
از اوایل تا اواخر خواستگاری
زهرا کامکار
بار اولی که حوا رفت خواستگاری آدم، آدم بلافاصله جواب بله داد آخه می دونست اگه به حوا جواب بله نده فرد دیگه ای نیست بیاد خواستگاری و در مجموع ترشیده می شد رو دست مامان جون،
نه باباجون، نه نمی دونم کی باد می کرد.
چند قرن بعد: پسره یه دسته کاکتوس می چینه میره خواستگاری دختره داخل غار. پدر دختره میگه از خودت غار داری؟ دایناسور آخرین مدل داری؟ می تونی کروکودیل شکار کنی؟ پسره گفت: بله. پدر دختر گفت: مهریه دخترم باید یه دایناسور آخرین مدل باشه. دختر با یه دامن
چین چین خالدار که شبیه دامن باباش بود با یه ظرف که از پوسته نارگیل که داخل همون ظرف آب نارگیل بود وارد و از دیدن پسره خوشحال شد. بالا پایین پرید. متأسفانه سرش خورد بالای غار مُرد. این قرار بود آخرش خوب تمام بشه ولی حادثه هیچگاه خبر نمی کنه.
چند قرن بعدتر: پسره وقتی داره تو مزرعه شخم می زنه متوجه دختری میشه که با یه کوزه رو سرش داره از آنجا عبور می کنه و اینجوری تصمیم می گیره بره خواستگاری. پدره دختر میگه چند متر
زمین داری؟ چند تا خر، گاو و گوسفند داری؟ پسره که هیچ کدام از اینها رو نداشت برای اینکه ابراز علاقه خود را به پدر دختره نشون بده کوزه ای که داخلش چای بود شالاپ می زنه تو سر خودش بعد با هم ازدواج می کنند و ماه عسل میرن ده پایینی اینجوری قاطی مرغها میشه.
چند قرن بعدتر بعدتر: پسره با خانواده اش یه دسته گل از بولوار خونشون می چینه میره خواستگاری دختره بعد مادر پسره میگه خوب حالا بریم سر اصل مطلب. پدر دختره چه کارست؟ ماشین داره؟ می تونه چند متر زمین پشت قوالۀ دخترش بندازه؟ پدر دختره سکوت می کنه. خانواده داماد هم میرن دیگه پشت سرشون رو هم نگاه نمی کنند.
و الان به دلیل پیشرفت فناوری پسره راحت میره تو سایت یاهو اسامی رو نگاه می کنه بهترین و زیباترین دخترو انتخاب می کنه. تاریخ تولد خودشو و عروس خانمو با هم جمع می کنه میشه مهریه عروس خانم بعد از چند سال به دلیل نداشتن تفاهم دختره طلاق میگیره پسره هم می ره زندان آب خنک می خوره. حقش بود.
چند مطلب از اعظم چراغعلی
زن: جناب قاضی شوهر من اصلاً دوست نداره من توی این دنیا باشم.
قاضی: پس چرا نگهت داشته؟
زن: خوب برای اینکه می خواد تو اون دنیا باشم.
* * *
-خانم شما با این سن و سال لباسها و کفشهای مدل جدیدی می پوشید که مناسب سن شما نیست.
-چکار کنم دخترم ماهی یک دست لباس و کفش می خرد و یک ماه بیشتر آنها را نمی پوشد، مجبورم که من بپوشم.
* * *
به یک آتش نشان می گویند چرا به موقع آتش را خاموش نکردی؟ می گوید: آخه ناهار نخورده بودم چند تا سیب زمینی انداخته بودم توی آتش تا بپزد.
* * *
گفت: کاش من سیاهپوست بودم.
گفتند: چرا؟
گفت: برای اینکه دستم رو نمی شد.
گفتند: چطوری؟
گفت: خوب موقع ترس رنگم عوض نمی شد.
* * *
-از بس با گذشت بود، درگذشت!
* * *
دکتر جراح به پیرزنی که می خواست چشمش را عمل کند، گفت: مادر چروکهای دور چشمتون هم عمل می کنم.
پسر پیرزن گفت: نه دکتر لازم نیست.
پیرزن گفت: پسرم تو می دانی این کار لازم است یا نیست، یا دکتر؟!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
فرق
بهرام غلامی (مجنون)
فرقی که داره امسال با سال پارسالی
مشکل شده دو چندان با وعده های عالی
گفتند می نشانیم گل در چمن، چمن کو؟
ما رنگ گل ندیدیم جز نقش گل به قالی
گفتیم کلۀ ما یک دانه مو ندارد
گفتند زلف و مو هم دارند بار مالی
گفتیم این خیابان آسفالت و جو ندارد
گفتند بی خیالش، طی کن به بی خیالی
گفتیم دختران را شوهر دهید آسان
گفتند این زمانه کو شوهر باحالی
کمبود میوه را ما عنوان نموده گفتیم
گفتند بار میوه می آید از سومالی
پوند و دلار و یورو کردند تا حواله
کشتی میوه آمد از چین و مصر و مالی
در سال قبل می شد از نرخ میوه پرسید
امسال کی دهد دست بر دامنش وصالی
ارباب ما به محفل یک روز این چنین گفت:
آزاده هر جوابی ممنوعه هر سؤالی
گفتیم جیب ماها از پول و مول خالیست
گفتا خموش «مجنون» از مبحث ریالی
بهنام زارع دهقانانی
قطار شهری
خوشا اینجا و صافیِ زمینش
خوشا آب زلال و بهترینش
خوشا، خوش خوش خوشا، خیلی خوشا،
بر قطارِ شهری، نه! دیوار چینش
* * *
صرفه جویی
نمی ترسی مگر از روز محشر
که چشم و چار من را کرده ای تر
برای صرفه جویی در انرژی
بیا کمتر بکن وراجی اصغر
* * *
سیر و سلوک
چرا ای محتکر جان کله پوکی؟
به راه «پول» در سیر و سلوکی
الهی که بگیری آنفلوآنزا
نه انسانی، نه مرغی بلکه خوکی
* * *
ضربه خوردم
در این بازیِ بی جان، جان سپردم
ولی یک «سِت» هم ای داور نبردم
برای گرمی سرها، همیشه
شدم توپ و هزاران ضربه خوردم
* * *
گفتم: خدایا مُردم از بی هم زبونی.
یک فروند آدم وراج همکارم شد یکی هم همسایه ام!
* * *
دل شکستمو، هیچ شکسته بندی گچ نگرفت!
مهمترین تفاوت خانم ها با آقایان
زهرا کامکار
خانمها: قبل از بیرون آمدن از خانه بنزین را بررسی می کنند، ترمزدستی را می کشند، با سرعت زیاد حرکت نمی کنند، پشت چراغ قرمز می ایستند و به عابر پیاده احترام می گذارند.
آقایان: وسط راه بنزین تمام می کنند، کارت سوخت را فراموش می کنند، وقتی دود از لاستیک بلند شد متوجه می شوند ترمز دستی را نکشیده اند، چراغ قرمز را مهمترین اتلاف وقت می دانند و در آخر هنگام خرید ماشین اول از همه بوقش را امتحان می کنند.
خانمها: در میهمانی ها آبروداری می کنند، سنجیده و آرام صحبت می کنند، هنگام تعارف میوه حرص نمی زنند.
آقایان: تا جایی که بشقاب جا دارد میوه برمی دارند، جیب هایشان را پر از آجیل می کنند، بلند صحبت می کنند، انگار در کودکی به جای بیسکویت مادر بلندگو قورت داده اند.
خانمها: سر غذا دسر می خورند ولی بعد از تمام شدن دسر متوجه می شوند هیچ چیز درون میز نیست. با نوک انگشت آرام قاشق را نگه می دارند، اندازه دهانشان لقمه می گیرند، به خاطر تناسب اندام کم غذا می خورند.
آقایان: تا جایی که بشقاب جا دارد غذا می کشند، به سرعت غذا را می بلعند، در حالی که قاشق را تا دسته در دهان فرو می کنند و بعد از چهار بار پر و خالی کردن بشقاب بالاخره کمی سیر می شوند.
خانمها: بعد از خوردن شام آشپزخانه را تمیز می کنند، غذای فردا را در یخچال نگهداری می کنند، کمی مطالعه می کنند و بعد می خوابند.
آقایان: بعد از اینکه شام خوردند شروع می کنند به غُر زدن و ایراد گرفتن از غذا، با چشمهای خواب آلود چای می خورند. بدون اجازه خانم یه بار دیگه سیر غذا می خورند، آن قدر تند می خورند که انگار هیچ وقت صبح نخواهد شد و بالاخره روی مبل خوابشان می برد.
خانمها: برای رفتن به میهمانی لباس نو می خرند، حمام می روند، به دقت خود را آرایش می کنند و بهترین عطرها را به خود می زنند و بالاخره رضایت می دهند که خوشگلند.
آقایان: برای رفتن به میهمانی از یک ساعت قبل حاضرند و با بی توجهی از سر و وضع خود روی مبل خوابشان برده و چند بار خواب غذاهای میهمانی را می بینند.
نیکوتین
ابراهیم به گزین
1 - «ن» اول گام خودآزاریه
زانکه در وی مستتر بیماریه!
2 - «ی» یقیناً دام هر خرد و کلان
او نمی گوید گرفتارم کیه!!
3 - «ک» آن کانون انواع مرض
می کُشد پروا ندارد از دیه!!
4 - «واو» وایلاست حرف دیگرش
تلخ و بدبو دشمن نای و ریه!
5 - «ت» توانت را بگیرد، زود زود
مصرف آن مثل زخم کاریه!
6 - «ی» بدان یغماگر است و پر زیان
در نهایت چَنته از پُر خالیه!!
7 - «ن» نفی است آخرین حرفش، عزیز!
الفرار از آن که بدکرداریه
8 - هفت حرفش چون بپیوندد به هم
نیکوتین این سم زهر ماریه
9 - گاهگاهی می کشم یک نخ، دو نخ!
این شعار مردم سیگاریه!!
چیستان
حسین اسدی (بدقواره)
چه ماهی از دوازده ماه کمتر
که زن غُر میزند در پیش شوهر
جوابش را اگر کامل بگویی
به آسانی کنی این گفته باور
فوتبال
محمد جاوید
عجب حال و هوایی داره فوتبال
زمین باصفایی داره فوتبال
و جالبناک این که در سیاست
همیشه رد پایی داره فوتبال
تماشاچیش خیلی باشعوره
نمک داره ماشاءالله شوره شوره
و گاهی مثل لات چاله میدون
طرفدار چماق و حرف زوره
یکی با مهربونی و آ داور
حواله میده صد شیر سماور
یکی هم شعرهای بند تنبون
واسه تیم حریفش داره از بر
یکی شون چون چمن می بینه با ناز
لگد میندازه و می خونه آواز
و چون جوگیر شد با نعره ای تند
می گیره از بغل دستی خود گاز
همه بازیکنان شیر نر هستن
ز برزیلی و آلمانی سر هستن
ولی هنگام (فول) و کارت اخطار
به فکر مشت و مال داور هستن
یکی هد (hed) می زنه تو هند (hand) هافبک
یکی لگ (leg) می زنه تو چونه بک
یکی با مشت های مهربونش
به نرمی می کنه فوروارد را دک
سبدهای پر از گل را رقیبا
کنن تقدیم تیم ملی ما
ولی بی معرفتها در جوابش
نمیدن شاخه ای گل دست آنها
بنازم سر مربی های پرشور
که هر روزی یکیشون میشه مأمور
سر شب حکم ژنرال میشه امضاء
سحر جاشو میدن به امپراتور
می ترسم در چنین اوضاع و احوال
که هر کاری شده باری به هر حال
بشه «جاوید» روزی سرمربی
بخونه فاتحه بر هر چه فوتبال
وای اگر
عطیه عماد
گاوهای وطن پر شدند از شیر
رحم بر حال و بالمان نکنند
شیر خشک آورند از هر سوی
گوش بر قیل و قالمان نکنند
با چنین وضع زار شیر تو شیر
که نگاهی به حالمان نکنند
وای اگر چین و هند و پاکستان
شیرشان را حلالمان نکنند
بهبود کسب
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
از شخصی که تازگی فروشگاهی دایر کرده بود پرسیدند، کاسبی چطوره؟ گفت: بد نیست دیروز هیچی فروش نکردم، ولی شکر خدا امروز دو برابر دیروز فروختم.
* * *
بهشت
آموزگار بعد از اینکه درباره محسنات و سرسبزی بهشت صحبت کرد رو به شاگردان کرد و گفت: حالا کی می خواد بره بهشت؟ همه دست بلند کردند به غیر از یکی.
معلم گفت: پسرم تو نمی خواهی بری بهشت. دانش آموز گفت: آخه من کفش ندارم.
* * *
سخنران
یکی سخنرانی می کرد متوجه شد فردی داره حرف می زنه با ناراحتی گفت: یکی داره عرعر می کنه، هر وقت او تمام کرد، من شروع می کنم.
سعادت و خیرخواهی
داریوش منوچهری
دو دوست با هم صحبت می کردند. اولی گفت:
من دو گزینه برای ازدواج سراغ دارم، یکی دختری زیبا مثل فرشته های آسمانی که هم من او را دوست دارم و هم او مرا دوست دارد ولی آه در بساط ندارد، دیگری بیوه زنی است، زیبا هم نیست ولی در عوض ثروتمند است و به من هم علاقه زیادی دارد، حالا به نظر تو با آن دختر زیبا و ندار ازدواج کنم یا با اون بیوه زن ثروتمند؟
دوستش در جواب گفت: البته برای سعادت شما، همان دختر زیبا بهتر است چون صمیمانه شما را دوست دارد و تو هم او را می پرستی پس حتماً با آن ازدواج کن، فقط نام و نشانی آن بیوه زن را هم به من بده!
دو شعر از اسداله مکوندی
عزیز من که قدری سر بزیری
برام کی نوبت دکتر میگیری؟
چنانچه حال تو عادی نگردد
الهی زود آلزایمر بگیری
***
عزیزم سفره عشقم شلوغه
خوراکم نون و آب و کشک و دوغه
به آن دوغی که خوردیم پار و پیرار
به جان تو، قسم هایم دروغه
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
دائی زاده ام
هوشنگ شاهنده
آنکه دائم پیش تو، از من شکایت می کند
گر چه او بد می کند، اما عنایت می کند
در اداره پشت میزی، تا که چرتی می زنم
با دو تا پس گردنی، ما را هدایت می کند
آبرویم را چو آب دستشویی می برد
یا که از اخلاق نحس من حکایت می کند
می دهد وامم ز بیت المال، بی چون و چرا
دارد افکار بدش در من سرایت می کند
تا که می گردم کمی، شنگول و منگ دودها
کله می جنباند اظهار رضایت می کند
هست دائی زاده ام سلطان دریای جنوب
زین سبب از بنده او دائم حمایت می کند
گرچه دارد برجها، در شهر تهران و نطنز
باز هم از این و آن دائم سعایت می کند
کپی باباطاهر
بهرام غلامی (آب دانی یو)
گهی پنهان و گاهی ظاهر هستم
مو در فن دو بیتی ماهر هستم
اگر عریونم اینجوری نخندین
کپی از اصل باباطاهر هستم
* * *
نان خشکه
عید آمده یک فکر دگر باید کرد
این جامۀ کهنه را به در باید کرد
با گشنگیم عاشقی از یادم رفت
منبعد به نان خشکه سر باید کرد
* * *
زن هم زن قدیم
عید آمده و باد و نسیمش خوبست
در طرف چمن عطر و شمیمش خوبست
امروزه زنان به رنگ و مد زیبایند
من معتقدم که زن قدیمش خوبست
* * *
سفر
اگر قصد سفر داری سفر کن
به بوسه زیر قرآنی گذر کن
ترا جون کسی که دوست داری
شتابت را کمی آهسته تر کن
چرا؟
«آب دانی یو»
چرا هر چی که نامش رنج و درده
گرفتاری و اشک و آه سرده
سراغ آدم ظالم نمیره
برای پیرزن یا پیرمرده
* * *
زمین خوار
زمین خواری که در فکر زمینه
حسابش روز و شب سودآفرینه
کمی هم آن طرفتر کارمندی
تو صف مسکن مستضعفینه
* * *
نزدیک و دور
خوشا آنان که با هم جور باشند
چو شمع روشن پر نور باشند
نمی گویم که نزدیکی چه خوبه
به قدر خط آهن دور باشند
بهنام زارع دهقانانی
کجا داری دل تنگی جنازه؟
نداری بچۀ بنگی جنازه
تو از من بهتری چون توی گورت
نداری ساعت زنگی جنازه
* * *
موجود دو پا که نام او شد انسان
می گرید و می خندد و دارد تنبان
با عرض آی اَم ساری به دانکی و بز
منهای «خِرَد» مساوی است با حیوان
* * *
بوی خوش بی حساب داریم امروز
در سفره هوا و آب داریم امروز
همسایه اگر کباب دارد غم نیست
ما هم «جگر کباب» داریم امروز
شوخی با مطبوعات
ناصر زارعی
- مردودی از راهنمایی حذف شد.
دایی ناصر: کاش جریمه هم از راهنمایی و رانندگی حذف می شد.
* * *
- حداکثر پرداختی به اهداکنندگان کلیه همچنان 5 میلیون تومان است.
دایی ناصر: پس ما ده میلیون می ارزیم.
* * *
- گازرسانی به شهر خشت از آرزوهای دیرینه مردم
دایی ناصر: خدا کنه خشت نباشه.
* * *
- استفاده از آب درمانی در رفع خستگی ورزشکاران
دایی ناصر: استفاده از نان درمانی در رفع خستگی مربیان.
بیچاره زنها
زهرا کامکار
شنبه: مرد: عزیزم ناهار چی داریم؟
زن: امروز نمی دونم آخه قراره با مهری جون بریم فال بگیریم. میگن فالش خیلی راسته. خواهر شوهر مهری جون رفته بهش گفته بود همین روزا ازدواج می کنی. حالا هفته دیگه عروسیش، خیلی جالب نه!
یکشنبه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببین امروز قراره با مهری جون برم کلاس یوگا ثبت نام کنم آخه واسه تمرکز حواس خیلی عالیه. سر راه یه چیزی بگیر بیار.
دوشنبه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن: امروز قراره با مامانم بریم بیرون آخه قراره واسه عروسی مهری جون لباس بخره خودت که می دونی چقدر به لباس اهمیت میده. در ضمن سوییچ ماشینو هم بذار و برو. سر راه هم یه چیزی بگیر بیار.
سه شنبه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن: امروز قراره با نوۀ پسرخاله مامانم یه سر به جواهرفروشی بزنیم. ممکنه طول بکشه نتونم ناهار آماده کنم سر راه یه چیزی بگیر بیار.
چهارشنبه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن: هر چی بخوای امروز داریم؟
مرد: خبریه؟ آره قراره مهری جون و شوهرش بیان اینجا. در ضمن فهرست خرید رو میز بردار یادت باشه آبروریزی نکنی.
پنجشنبه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟ زن: امروز قراره با دوستای مهری جون مجردی بریم بیرون. خسته شدم از بس تو خونه نشستم سر راه به چیز واسه خودت بگیر بیار.
جمعه: مرد: عزیزم امروز ناهار چی داریم؟
زن: ببینم تو خجالت نمی کشی هر روز از من می پرسی ناهار چی داریم من یه روز تعطیل حق استراحت ندارم چی میشه یه روز خودت غذا آماده کنی آسمون که به زمین نمی رسه هفته ای یه دفعه با هم بریم بیرون واقعاً که همیشه باید حسرت زندگی مهری جون و شوهرشو بخورم. خسته شدم از دستت. من رفتم خونۀ مامانم اینا. ناهار واسه خودت یه چیز درست کن بخور. خداحافظ.
یک درد سر و این همه دردسر
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اگه یه روز سر من درد بگیره دکترها چی نظر میدن؟
1 - تریاکی= یک بس درستش می کنه
2 - سیگاری= یک پک کارشو می کنه
3 - همسر= مقدمات جنونه
4 - دوستان= دو تا عناب و گل گاوزبان کافیه
5 - مادربزرگ= بوی سرخ کردنی توی کله اش رفته
6 - پدربزرگ= ماست و دوغ را تجویز می کنه
7 - دکتر= پنی سیلین میده
8 - دکتر جراح= میگه مغزشو باید جراحی کرد
9 - دکتر سنتی= جوشانده توصیه می کنه
10 - داروخانه= میگه این دوا رو نداریم
11 - مرده شوی= میگه مرگش فرا رسیده
12 - مدیر روزنامه= میگه این مزخرفات چیه سرهم کردی؟
13 - بنده هم میگم= حق با شماست این مطلب به دردسرش نمی ارزه.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
پیاز
ناصر زارعی (ناصرالشعرا)
کی شود بینم تو را یک خرده ارزان ای پیاز
فی المثل نرخت شود یکسان دو تومان ای پیاز
این دل دیوانه را دیوانه تر کردی بیا
تا فدا سازم ز دیدار رخت جان ای پیاز
سابقاً وصل تو اشک از دیده جاری می نمود
این زمان از هجر تو گریم چو باران ای پیاز
بوی تندت خوش بود اندر دهانم بعد از این
می دهم با بوی تو پز من به یاران ای پیاز
می شوی در خانه ام گاهی هویدا ای عزیز
نعمتی چون کفش کهنه در بیابان ای پیاز
گر شوی ارزان دهم آب اشکنه در خانه ام
می خوریمت، پای سفره با دل و جان ای پیاز
احمد خوش مرام
خنده ما را شاد و شنگول می کند
غنچۀ لب را چنان گل می کند
پس بخند و شاد باش ای با خرد
چهچه زن، کاری که بلبل می کند
* * *
تا توانی همچو گلها خنده کن
غصه را با خنده ات شرمنده کن
شاد و خندان چهره چون گل می شود
بعد از این کارت دعا بر بنده کن
درد خروس
بهنام زارع دهقانانی
خروسی با زنش گفت: ای سحرناز
دگر در سر ندارم شوق آواز
عیالش علتش پرسید و او گفت:
ز درد «قبض» و تیم «برق شیراز»
* * *
تلخ و شیرین
بیا «ستار زارع» هی بخندیم
دگر عهد و وفا با کس نبندیم
مکن باور چاخان و حرف دنیا
که دنیا تلخ و «ماها» مثل قندیم
* * *
کلام مش غلام
ندارد تیم برقت حال و جانی
مرا هم کرده قرصی و روانی
گمانم که دل تیمت بخواهد
کلام مش «غلام پیروانی»
* * *
کارت قرمز
در این فوتبال سخت زندگانی
زدم سگ دو بگیرم قرص نانی
نصیبم شد ولی یک کارت قرمز
بگردی روز و شب جایم ندانی
* * *
اگر داری مریضی و علیلی
خوراکت هم شده آب قلیلی
بزن بشکن که مثل بنده هرگز
نداری درد سخت «زن ذلیلی»
خسته
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
آقا از دست عیالم خسته شدم تا می خوام از قبوض تلفن، برق، آب، گاز، مالیات، شهرداری، آبونمان، یا گرانی و تورم حرف بزنم مادر بچه ها حرفم رو قطع می کنه و میگه تو هم از آن جناحی شدی! اما وقتی خودش چیزی می خواد بگه، یا دوپهلو حرف می زنه یا جناح همسایه ها رو به رخ می کشه. بیایید به تمام همسایه های سمت چپ و سمت راست و بالا و پایین بگیم، اختلاف رو کنار بذاریم و ثبات سیاسی داشته باشیم.
سیزده بدر، کی چی گره می زنه
شهره بدیعی
حقوق بگیران دولت: اول ماه را به آخر ماه.
فروشندگان بی انصاف: پول مردم و جیب خودشان را.
رانندگان ناشی: ترافیک شهری را.
کنکوری ها: کلاس های کنکور را با شهریه های آنچنانی.
مرتاض ها: میخ های تختشان را.
محتکران: درب انبارهایشان را.
دختران و پسران مجرد با سن بالا: از سبزه گذشته دیگر شاخه ها را.
تعبیر خواب، قبل از عید
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
-اگر کسی خواب مورچه ببیند، تعبیرش مهمانان نوروزی است.
-اگر کسی صدای حیوانات مخصوصاً کلاغ شنید، تبعیرش تلفن جدید است.
-اگر در خواب ببیند حشرات به خانه او هجوم آوردند، قبوض آب، برق، تلفن، گاز، قسط، مالیات و کمک مردمی مدرسه به خانه او سرازیر می شوند.
-اگر بیل و کلنگ در خواب ببیند، طلبکاران دمار از روزگارش در میارن.
-اگر برف و سرما و یخ ببیند سروکارش با نوشته های انجمن طنز می افتد.
* * *
افسر پلیس به خبرنگار گفت: وضع جاده ها را چگونه گزارش می کنی؟
خبرنگار جواب داد: شما که افسر پلیس هستی چطور؟
افسر پلیس جواب داد: موبایل، آقا مبایل.
بحر طویل
حسین اسدی (بدقواره)
ایها الناس: در شهری پر آوازه و جنجال و کهن بود یکی تاجر پولدار با ثروتی بسیار.
او روزی به اجبار ناخواسته و ناچار، یک پادویی آورد به در حجره خود داخل بازار. روزی ارباب به آن پادو بی هنر و بی ثمر و لوس و جلمبور بگفتش به تغیر:
که باید تو برپا بکنی جشنی مصفا. با بزمی دل آرا. که خانه بشود پر، از خانم و آقا.
بعد از آن هم بروی در پی آذوقه و آبی. به هر سو بشتابی. ارزاق و خوراکی را آماده نمائی.
پادو ناچار روان شد سوی بازار. تا که بخرد جمله اجناس به یکبار. او رفت و شبانگاه که برگشت به خانه، ارباب بگفتش بی عذر و بهانه.
بگو امروز چه خریدی و چه دادی تو بیانه. پادو گفت فردا بروم
در پی ارزاق و زنم هی چک و چانه.
گفتش ارباب به صد آب، به صد تاب که هر موقع روی جانب بازار، به یکباره همه کار خودت را سروسامان بده تا خسته نسازی تن و جان و سروپا را.
پادو گفته ارباب به ذهنش بسپارید. از زخم زبان او دلخور شد و نالید.
بعد چندی که ارباب بشد ناخوش و بی تاب، پادو بی خردش را فرستاد به بازار که طبیب آرد و او را ندهد ناخوشی آزار.
پادو آمد و ارباب نگاه کرد. به دنبال سرش بود طبیبی و کفن دوزی و مرده کشی و قبر کن و قاری و جمعیتی از اهل محل آمده اند جمله به دیدار.
ارباب از این واقعه بسیار برآشفت. این گونه به او گفت: مگر مسخره کردی در این معرکه ما را.
پادو گفت: خودت گفتی که هر موقع روم جانب بازار به یکباره کنم کار. چون که دیدم شده ای ناخوش و بیمار، گفتم سروسامان بدهم من همه کار شما را. تا تو نگذاری توی مخمصه ما را.
«خواستگاری»
عنایت الله احمدی (احمد خوش مرام)
هوس کردم که روزی زن بگیرم
که مونس بهر جان و تن بگیرم
برفتم از برای خواستگاری
خیال کردم قدیما هست و گاری
تا گفتم بِه، بمن گفتند کو ماشین
نپرسیدند ز من از دین و آیین
بگفتند دکتر هستی یا مهندس
بگو از دفترت یکدانه آدرس
بگُفتم که مَطب داری نَکردم
به ِعُمرم نقشه برداری نکردم
نگفتند اهل دودی یا که بستی
فقط گفتند بگو از مال و هستی
بگفتم من ندارم ثروت و مال
ندارم باغ و منزلها و اموال
بگفتند حرف تو ناسازگارست
چه حرفیست این نه رسم روزگارست
بگفتم من جوانی سر براهم
به نامحرم نخورده این نگاهم
بگفتند این که تو فرهنگ نداری
تو آوازی و ساز و چنگ نداری
بگفتم داد و بی داد این چه کاریست
عجب دورانی و چه روزگاریست
نه زن خواستم نه رفتم خواستگاری
به قربان همان دوران گاری
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
به نظر شما آدم باید چه جوری باشه که یه جورایی نباشه!
زهرا کامکار
به این نکات توجه فرمایید:
-اگر سر به زیر، متفکر و توی خودش باشه میگن: افسردگی داره، روانیه و سیماش قاطیه!
-اگه اهل بگو بخند و شاد و شنگول باشه میگن: جلف، دلقک و مسخره است.
-اگه چاق باشه اضافه وزن داشته باشه میگن: شکمو هست، پر خوره، فقط بلده بخوره، نون مفت همین چیزها رو هم داره.
-اگه لاغر، جم و جور و میزون باشه میگن: چیزی گیرش نمی یاد بخوره، نخورده است، فقط می تونه پول جمع کنه.
-اگه از حقش دفاع کنه زیر بار حرف زور نره میگن: با همه دعوا داره مثل خروس جنگی می مونه.
-اگه در مهمانی ها کم حرف باشه میگن: کمرو، با خودش هم درگیری داره، مریض و عقده ای.
-اگه پرحرف باشه میگن: زبون درازه معلوم نیست رو کی رفته.
-اگه از حقش بگذره گذشت کنه میگن: بی عرضه است، دست پا چلفتیه، حیف نون.
حالا شما قضاوت کنید آدم باید چه جوری باشه که یه جورایی نباشه.
برای ادیسون
عطیه عماد
«ادیسون» این چه کاری بود کردی؟
«ز برق ات» عالمی را دود کردی
چه بهتر تیره میماندی شعاعش
نمی کردی بدینسان اختراعش
بشر را شعله ای از شمع بس بود
مه و خورشید را این جمع بس بود
چراغ خلق را بالا کشاندی
بشر را تا به این جاها کشاندی
به ظاهر صحنه را روشن نمودی
محبت ها به ما و من نمودی
عجب! کاری بزرگ و خوب کردی
به واقع خدمتی مطلوب کردی
ولی، زین اختراع سعد و میمون
فقط تعداد جمعیت شد افزون
چو پیش پاش روشن تر شد این غول
حسابی ول شد و زد زیر بامبول
به نوعی با خودش بیگانه گردید
اسیر و بنده «رایانه» گردید
نه شب خواب و نه روز آرام دارد
نه بیم از ننگ و ترس از نام دارد
شب و روزش علی الظاهر یکی شد
تمام کارهایش آبکی شد
دقیقاً مردمی ها گور و گم گشت
رواج بمب و بازار اتم گشت
نکرده هیچ کاری در خور مزد
بیامد با چراغ این بار این دزد
به هر سوراخ و سنبه سرکشی کرد
هزاران بار، بیش آدمکشی کرد
به واقع می گراید بی «کج و کوج»
قریباً، قصه یأجوج و مأجوج
* * *
اگر خواهی ز تو دلشاد باشیم
و از این دردسر آزاد باشیم
توانستی اگر ای مرد دانا
تُکِ پایی بیا از نو به دنیا
خودت کردی، خودت هم چاره اش کن
بسوزان، شقه اش کن، پاره اش کن
نصیحت پذیر
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
سیاحی برای تحقیق به سکونتگاه یکی از قبایل وحشی رفت، قبیله ای را دید که بتی را سجده می کنند. به رئیس قبیله گفت: این بت را که خودتان از چوب ساختید، چرا سجده می کنید خیلی ساده هستید. رئیس قبیله گفت: این آقا درست میگه، یک دیگ بزرگ آوردند و سیاح رو داخل دیگ انداختند و بت ها رو زیر دیگ آتش زدند.
***
فقیری از جلو مدرسه ای گذشت. از پنجره معلم را دید که به دانش آموزان درس میده، گفت: آقا ممکنه از آنچه درس میدی کمی هم به من یاد بدهی.
معلم گفت: از در مدرسه بیا تو تا نیم ساعت به تو درس یاد بدهم.
فقیر گفت: پس کاسبی ام رو چکار کنم؟
* * *
بازپرس به متهم گفت: تعجب می کنم چطور تونستی ساعت آقا را که به جیبش دوخته شده بود بدزدی؟
متهم گفت: قربان من شگرد کارم رو به کسی یاد نمیدم.
چه کار باید کرد؟
هوشنگ شاهنده
مرا به دل غم کارِ، چه کار باید کرد؟
دلم به فکر دولارِ چه کار باید کرد؟
غمی که هست مرا در، دل از دو جیب تهی
بزرگتر ز هزارِ، چه کار باید کرد؟
عیالوار ضعیفی که از گرانی جنس
به درد معده دچارِ چه کار باید کرد؟
مسافری که علف گشته زیر پایش سبز
غریب و زار و نزارِ، چه کار باید کرد؟
یکی ز ساختن برجها شده قارون
یکی فقیر و فگارِ، چه کار باید کرد؟
عوام و دیپلمه ای را که پول کافی نیست
برون ز حد و شمارِ، چه کار باید کرد؟
یکی سوار جت است و یکی به کشتی عشق
یکی غریق قمارِ، چه کار باید کرد؟
همان کسی که پس انداز کرده پول حرام
همیشه مست و خمارِ، چه کار باید کرد؟
یکی به صرفِ کباب است و شیشلیک و پلو
یکی به فکر خیارِ، چه کار باید کرد؟
یکی ز پر خوری چون کدوی گندیده
یکی به زیر فشارِ، چه کار باید کرد؟
«خر شیطان» و «اسب مراد»
اسداله مکوندی
1 - از «خر شیطان» پیاده نشده «اسب مراد» رم کرد!
2 - «اسب مراد» تا مرا دید یورتمه رفت!
3 - خودمانیم «خر شیطان» هم از آن «خر» هاست!
4 - یارو با قیافه حق به جانب می گفت: عجب «خریه»!! از «خر شیطان» پیاده نمی شود!
قالب نیمایی
ابراهیم به گزین
کیستم من؟
این وری یا
آن وری؟
گاه هستم این وری و
گاهگاهی آن وری
هر طرف بادش بیاید
بنده هستم آن وری
چونکه هستم
سرسری
سرسری
سرسری
نونِ من در روغن و
آبم بود بی آبرو
نیستم بر یک قرار و
یک مدار
هُرهُریم
هُرهُریم
هُرهُری
با تمام خلق هستم
صد زبان و همنشین
رنگ و نیرنگم ببین
در حضورت چاکر و مخلص
ولی در پشت سر
رنگ و وارنگم
نگاهم تیزبین
کاه از توبره
ولی جو را
ز آخور می خورم
گاه سنگک
یک زمان هم نانهای بربری
در تقلب اوستادم،
فوت و فنّش را
ببین
دَمدَمیم
دَمدَمیم
دَمدَمی
الغرض،
گفتند:
این ضرب المثل پیشینیان
بهتر از این شعر لوچ
بی سر و ته
یک بری
«شریک دزد و رفیق قافله»
پنجره
بهرام غلامی «آب دانی یو»
چرا هی پنجره وامی گذاری
یه شاخه گل تو موها می گذاری
نمی دانی که گربه هیز و لوسه
برایش جاده اینجا می گذاری
* * *
مهرۀ مار
کسی که این همه اشعار داره
یقیناً با جراید کار داره
حسودی زیر لب آهسته می گفت:
طرف شاید که مهرۀ مار داره
* * *
دروغه
همه آمار بیکاری دروغه
جوانی و ولنگاری دروغه
جوانان عاشق پیتزا و قلیان
دگر معتاد و سیگاری دروغه
بکش افیون و دودش را هوا کن
که استنشاق اجباری دروغه
کجا دل می برد آن خال و ابرو
کمان ابرو و طراری دروغه
نصیحت کی پذیرد شخص گشنه
که روبه را ستمکاری دروغه
فقیران جملگی سرمایه دارند
معیشت با اسفباری دروغه
فقیران برج سازی پیشه کردند
دگر این فن معماری دروغه
چنان بهداشت بالا رفته امروز
که درمانگاه و بهداری دروغه
شبی بر تخت بیماران نظر کن
عیادت یا پرستاری دروغه
کسی که داره ده شب ساز و آواز
از آنان مردم آزاری دروغه
تقلب در فروش حاشا و کلا
ز اصناف و ز بازاری دروغه
چنان مردم رفاه ویژه دارند
که صحبت از بدهکاری دروغه
پس از سهمی که داده دولت ما
دگر اظهار ناداری دروغه
من از خط های قرمز کی گذشتم؟!
به زیر فقر هم آری دروغه
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
شادروان ابوالقاسم حالت
شنیدم دکتری در جهل کامل
زمانی ساخت حبی از گچ و گِل
سپس با هر مریضی شد، مقابل
چه سردرد و چه اسهال و چه رودل
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا که من مردی نزارم
کنون چندی است بر نقرس دچارم
زپا درد است بر گردون هوارم
به درمان صرف شد دارو ندارم
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
مریضی پیشش آمد زار و محزون
بگفتا چشم دردم گشته افزون
دو چشمم گشته همچون کاسه خون
علاجی کن که باشم از تو ممنون
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
مریض دیگری نالید از سل
که با هر سرفه کآید از ته دل
پرد خون از دهانم در مقابل
دگر زین زندگی بهرم چه حاصل؟
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
زنی طفل عزیزش داشت سالک
جوانی مبتلا گشته به کورک
گرفته دختری شش ساله سرخک
بدون فرق آن دکتر به هر یک
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا که من سرسام دارم
همیشه بر دوار سر دچارم
میان راه ناگه روزگارم
شود تاریک پیش چشم تارم
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
ز دارایی یکی مأمور معذور
به پیش دکتر آمد از رهی دور
که گیرد مالیات از او به صد شور
ولی او بی خبر از اصل منظور
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی بهر حساب برق خانه
به درمانگاه دکتر شد روانه
ولی دکتر به وضعی ناشیانه
به پیش آورد زآن حَب چند دانه
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا به دکتر با دلی ریش
که از حب تو شد دل درد من بیش
ولی دکتر بدون هیچ تشویش
بدو داد از همان حب ها چنان پیش
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
(1328/11/23)
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
به تو چه؟
هوشنگ شاهنده
محتکر، اوضاع اگر خیلی خرابه، به تو چه
جگر بعضی اگر، خون و کبابه به تو چه
تو همش بخور و جولون بده، کارت نباشه
همسایت گشنه اگر شبا می خوابه، به تو چه
تو بِبَر نرخها رو، هی بالا و بازم بالاتر
حالا کارمندی اگر توی عذابه، به تو چه
تو که ناخوش نمیشی، چونکه غذات مرتبه
اونکه چیزی نداره، تو تب و تابه، به تو چه
تو روی تخت می خوابی، بالش قو زیر سرت
اونکه شب روی زمین تر می خوابه، به تو چه
تو باید داشته باشی، هشتا ویلا و باغ گل
حالا اوُن بچه اگر بی نون و آبه به تو چه
تو که غرق نعمتی، شرابُ زهر مار بکن
اونکه خون جگرش براش شرابه، به تو چه
احمد خوش مرام
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
می خوریم ما جای خرما زنجبیل
حال اگر این بخت ما یاری کند
می خریم آخر دو دستگاه جرثقیل
* * *
بگذار عکس ما را در پای ظرف قندان
تا کودکان بترسند از خوردن دو چندان
چون عکس بی قواره کاری جز این ندارد
گر بنگری به عکسم انگار که سمندان
خونۀ کلنگی
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
هر کی سیگاری بشه بنگی میشه
وافوری و سیخی و سنگی میشه
حال نداره چند قدمی راه بره
زرد و ملول، سیاه زنگی میشه
قامت سروش چو کمان خم شده
قیافه اش تابلو رنگی میشه
گشاد میشه از تن او لباسش
لاغر و باریک و مفنگی میشه
حرف حسابی تو گوشش نمیره
مغزش و از دست میده خنگی میشه
اگر مواد دیر برسه خماره
خمار باشه لنگ و والنگی میشه
وای به زمانی که مواد نداره
مثال هم گرگ و پلنگی میشه
وقتی که از خماری بیرون بیاد
نعشه باشه شخص زرنگی میشه
از سایۀ خودش فرار می کنه
خطر باشه خیلی فشنگی میشه
با قوم و خویش و دوست و هر رفیقی
دروغ میگه شخص دورنگی میشه
وقتی که شاد و شنگول و فول باشه
جُک میگه و شخص جفنگی میشه
قول و قراری پای منقل میده
یادش میره دنگ و وادنگی میشه
پیر یا جوون هر کسی که ترک کنه
تو اجتماع آدم قشنگی میشه
اگر که غافل باشه از کار خود
عاقبتش وصله ننگی میشه
آخِر کارِ آدَموی اِیجوری
منزل و یا خونۀ کلنگی میشه
فرق حادثه با بدبختی
داریوش منوچهری
پسر بچه ای از پدرش پرسید: بابا جون فرق حادثه با بدبختی در چیست؟
پدر جواب داد: پسرم فرقش اینه که مثلاً اگر مادرت در چاه بیفتد این را حادثه می گویند و اگر احیاناً کسی او را نجات داد آن را بدبختی می گویند!
* * *
ادعای دزد
قاضی: شما متهم هستید که دیشب دوچرخه این آقا را دزدیده اید، چه جوابی داری بدهی؟
متهم: دروغ می گوید جناب قاضی! من دیشب در حال باز کردن صندوق بانک بودم!
زیر و بم
کمال سام (پشت هم انداز)
در دایره دلم هوایی خفن است
بیهوده دَوَم تا که رسم بر جایی
خاموشی این سر پر آوازم بین
رد می شود از خط دلم غوغایی
* * *
هر روز شود چو کار من نیمه تمام
با خود بکنم جدال بی وقفه همی
انگار که عمر من به بازی گذرد
در بی خبری هر نفس یا که دمی
* * *
بر خویش چه خنده ها کنم از ته دل
این کار نه اجری و سپاسی دارد
در رفته چو زهوار من از بیخ و ز بن
این روحیه پیداست قناسی دارد
* * *
بی مهری یار از خودم بی خود کرد
آسایش ما فدای او شد باری
از بس که مرا به قصه اش دلخوش کرد
رسوا شده ام بر سر هر بازاری
عیدانه
عبدالمحمد صفازاده (صفا)
دوستان نوروزتان پیروز باد
چهره تان خندان تر از دیروز باد
جیبتان پر پول تر از سال پیش
طنزتان بادا همیشه شاد شاد
سنتان یکسال گر بالا پرید
دل جوان دارید با افکارتان
زندگی صد سال اول سخت باد
غم مخور زیرا کند بیمارتان
گوش خود را با نوای ساز و ضرب
هر زمان آرامشی دیگر دهید
از هزاران غصه و رنج و بلا
با کمی لبخند حتماً می رمید
فکر ماشین و دلار و زرق و برق
پیر می سازد وجود نازتان
کوک کن آن تار پر راز و نیاز
تا صفا بخشد به ما آن سازتان
من که می بینی چنین ماندم جوان
چون ندارم در خیالم آرزو
صبح و ظهر و شام بشکن می زنم
آخر شب می خورم نان و کدو
ادب
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
مرد به محض اینکه به خونه اومد به زنش گفت: عزیزم، مثل اینکه امروز قراره مادرت بیاد اینجا. زن گفت: چطور مگه؟ مرد میگه: تلفن کرده بود. زن میگه: باهاش مؤدبانه رفتار کردی؟
مرد هم جواب میده: آره چه جور هم، بهش گفتم چون امروز زنم غذا رو سوزونده حاضرم سهمیه ناهارمو در اختیارش بذارم.
* * *
دستور دکتر
دکتر گوشی رو برداشت و به مریض گفت: بیماری شما چندان مهم نیست. فقط یه عارضه مختصر روانی، ولی اگه به دستورهای من عمل نکنی حالت بدتر میشه. دستور اینه که مدتی از رفتن به سینما، گوش کردن به موسیقی، سیگار کشیدن، خوردن غذاهای غیرآبکی، مشروبات الکلی و غیرالکلی، معاشرت با جنس مخالف و رقص خودداری کنی ولی در عوض تا می تونی خوش بگذرونی.
***
بازپرس: شما متهم هستی که یک ساعت طلا از این آقا دزدیدی.
متهم: خیر آقا شما اشتباه می کنید اول اینکه من ندزدیدم، دوم اینکه ساعت طلا نبود.
* * *
-چون قبرش بزرگ و جادار بود، همه آرزوهایش را به گور برد.
* * *
-قند و چربی در خونش بود، به جرم احتکار جریمه شد.
* * *
-روحش در آسمان پرواز کرد، کرکس ها دنبالش کردند.
* * *
-در حال جان کندن بود، روحش را زندانی کردند.
خاکشیریسم*
ابراهیم به گزین
همه با من جورند
با همه جور ترم
نه به کس درگیرم
نه کسی با من لج
زندگی هست به کام
دلم از رنج تهی
وضع مالی توپ است
کار و بارم خوب است
رمز را بگشایم:
خاکشیرم
خاکشیرم
خاکشیر
* خاکشیریسم= مکتب از هر طرف باد بیاید.
ماهواره عاشق
محمد جاوید
به حلقم گوییا تیزاب کردند
ز وحشت زهره ام را آب کردند
به امید خداوند تبارک
من بیچاره را پرتاب کردند
* * *
پر و بالم سریعاً باز کردم
به سوی کهکشان پرواز کردم
رصد کردم یکایک دختران را
برای بعضی هاشان ناز کردم
* * *
و چون بنده کمی خوش تیپ بودم
به قدر و قیمت خود می فزودم
در آن جا چون که خارج بودم از جو
شدم جوگیر و هی دل می ربودم
* * *
از او البته اول شرم کردم
ولی کم کم سرش را گرم کردم
و با ارسال موج عشقولانه
به هر جوری دلش را نرم کردم
* * *
از او هر لحظه رنگ و بو گرفتم
به عشق او شدیداً خو گرفتم
سپس در محضر عقد «عطارد»
بله را عاقبت از او گرفتم
* * *
و در سرمای یک روز زمستان
که می غرید هر سو رعد و توفان
زنم شد عاقبت سیاره «ناهید»
شهود عقدمان «بهرام» و «کیوان»
* * *
اگرچه کار من کاوشگری بود
راپورت از «ماه» و «مارس» و «مشتری» بود
ولیکن عاشقی کار مرا ساخت
«آخه» ناهید چیز دیگری بود
* * *
بگو از قول من ای مشتی «جاوید»
شده «امید» خاطرخواه «ناهید»
بگردد دور او هر روز و هر شب
گواه عشقشان هم ماه و خورشید
حمیدرضا شریفی 13 ساله
آموزگار: حمید تو شاگرد تنبل درس تاریخ هستی، لااقل از حملات مغول به ایران بگو؟
حمید: آقا اجازه، یکی از نتایج بد حملات مغول همین که منو به دردسر انداخته.
* * *
معلم: حمید یه موجود را نام ببر؟
حمید: آقا اجازه بستنی.
معلم: بستنی که موجود نیست.
حمید: چرا آقا خودم دیدم پشت شیشه مغازه نوشته بود: بستنی موجود است.
بهنام زارع دهقانانی
غضنفر به مش قلی گفت: چی شد که مادرت به رحمت خدا رفت؟
مش قلی: والله پارسال همین موقع ها بود که گفت: می خوام برم خونه ننه باقر، سبزی پاک کنم که هر دو تاشون آتیش گرفتن و مادر من عمرشو داد به شما.
غضنفر: خوب سبزی پاک کردن چه ربطی به آتیش گرفتن داره؟
مش قلی: آخه نشسته بودن و «ترقه اکلیلی» درست می کردن!
ترقه مادر پیر مرا کشت
گرفت از مادر باقر هم انگشت
برادر سنت بی بند و باری
نه قرآن گفته نه آیین زرتشت
به به چه بهاری
بهرام غلامی – (آب دانی یو)
گل آمده و فصل زمستان شده آری
به به چه بهاری!
هر جا نگرم گل شده همسایه خاری
به به چه بهاری!
فروردین ما هم که ز ماههای بهشته
کی میگه که زشته
اصلاً نمی خواد پنکه و کولر نه بخاری
به به چه بهاری!
بلبل ز گلستان شده ای دوست فراری
در فصل گل آری
زیرا که نمانده ست نه سروی نه چناری
به به چه بهاری!
گردشگری ای خواجه به کل قسمت ما نیست
سهم فقرا نیست
در گوشه بولواری اگر گشت و گذاری
به به چه بهاری!
ما را چه به گلگشت و مصفای ربیعی
با رادیو جیبی
بهتر که بود گوشه دنجی و نواری
به به چه بهاری!
برنامه تعطیلی ما هم که چه بسیار
با این همه بیکار
تا پرسه زنم در چمن و گوشه کناری
به به چه بهاری!
هر میوه که فکرش بکنی توی مغازه
هم خوشگل و تازه
از کیوی و نارنگی و هم موز و خیاری
به به چه بهاری!
از کشور همسایه و از هند و سومالی
یا کشور مالی
وارد شده هر میوه به صد کشتی باری
به به چه بهاری!
معتاد و گدا شکر خدا هیچ نداریم
آمادۀ کاریم
کم کم شده کم سایۀ بنگی و خماری
به به چه بهاری!
دانشجو و بازاری و شهری و دهاتی!
از هر طبقاتی!
پایانه واحد شده از دود و دم عاری
به به چه بهاری!
انبوه اُتل توی خیابان شده پیدا
با رنگای زیبا
از کامیون و وانت و ماشین سواری
به به چه بهاری!
رانندۀ تاکسی شده است توی خیابان
درمانده و ویلان
کاسۀ چکنم در کف هر شخص اداری
به به چه بهاری!
روزی که کله از سر مردم بربایند
با حیله و ترفند
ای وای اگر بنده روم شب سر کاری
به به چه بهاری!
هنگام گزینش شد و دورِ انتخابات
تبلیغ مقامات
هر دسته علم کرده بپا ذکر و شعاری
به به چه بهاری!
مستضعف درمانده و مأمور خیابان
هر گوشه شتابان
با کارگر بنّا به صف نان چو قطاری
به به چه بهاری!
«آب دانی یو» از دور فلک توی چه فکری؟
یا توی چه ذکری؟
در باغ و چمن مانده نه گلبن نه هزاری
به به چه بهاری!
تعطیلات
ناصر زارعی
-امسال تعطیلات خونه ای؟
-نه داریم میریم مسافرت.
-با تور؟
-نه با توران
-توران دیگه کیه؟
-مادر زنم
* * *
تشابه
-مگه نگفته بودند که در مورد مادرزن طنز ننویسید؟
-چرا
-چرا تو نوشتی؟
-آخه در مورد مادرزن باجناقم دارم می نویسم.
* * *
کشو
اولی: اون گرفتاری اداریت حل شد؟
دومی: نه بابا میز طرف رو عوض کردند.
اولی: خودش را که عوض نکردند میزش رو عوض کردند.
دومی: آخه میز جدیدش کشو نداره.
* * *
عجیب
-چیز عجیبیه؟
-چی؟
-خانمم فکش رو عمل کرده سردرد من خوب شده.
* * *
گوشت
-الو!
-بفرمایید
-ببخشید من یکی دو ساعت پیش الاغم را گم کردم شما اونو ندیدید؟
-معذرت می خوام شما کجا رو گرفتید؟
-انجمن حمایت از حیوانات
-نه جانم اشتباه گرفتید اینجا مجتمع گوشته.
* * *
سؤال
-مامان چرا گندم سبز نمی کنی؟
-آخه گندممون تموم شده.
-برم از یوزارسیف بگیرم.
* * *
آگهی مناقصه
شهرداری منطقه 5 به مناسبت فرا رسیدن سال نو جهت سبز نمودن کوزه های میدان کوزه گری آنها را به مناقصه می گذارد. افراد واجد شرایط می توانند همه روزه جهت دریافت برگ شرکت در مناقصه به شهرداری منطقه 5 مراجعه کنند. به نفرات اول تا پنجم هر یک، یک قطعه چک به مبلغ یک میلیون تومان داده می شود که بالای همان کوزه بگذارند و آبش را بخورند.
اشتباه چاپی
داریوش منوچهری
مادر:پسرم از کیکی که پختم و خوردی خوشت آمد، آخه آن را از کتاب شیرینی پزی درست کردم؟
پسر: بله خیلی خوشم اومد اما مثل اینکه در کتاب شیرینی پزی چند اشتباه چاپی وجود داشته وگرنه مزه ته چین نمی داد!
* * *
دست پخت
زن: در این دو سال دستپخت من بهتر شده؟
مرد: خیلی فرق کرده، قبلاً بد مزه بود ولی حالا بی مزه شده!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
وضع اقتصاد
هوشنگ شاهنده
شد ز کار مردمی بهبود وضع اقتصاد
کز چنین خوابی، نداری ای برادر هیچ یاد
هر گدا و کم حقوقی، غرق در نعمت شده
پشت غبغب های هر بیچاره ای افتاده باد
سنگ پا آید ز سیلان، سرسره از سنغزه
دیزی از دانمارک می آید بلم از بلگراد
زردک از زیمباوه، زنبیل خوب از زرد کوه
کفش نایلونی ز کنگو، بقچه هم از تایباد
شلغم از شیلی و آش کارده ز ناف روسیه
تیشه از تانزانیا و گوشتکوب از سندباد
فیلم هندی از کتس بس، تخم غاز از ترکیه
فندک از فنلاند و فلفل هم ز چاد
سوزن از سومالی و کش های تنبان از کره
جغجغه از جرجیا و جوجه از ملک قباد
راضیند هم عارف و عامی ز وضع اقتصاد
هست پر رونق دکان حاج حسن خان و جواد
احمد خوش مرام
اولی: ببخشید آقا شنیدم شما زمین فروشی دارید، قواره ای چند؟
دومی: اگر برای قواره خودت می خوای می کنه جمعاً 2 متر به عبارتی 40 میلیون تومان آدرس اونهم دارالرحمه است.
* * *
اولی: ببخشید آقا قطار راه آهن شیراز- بوشهر کی حرکت می کنه؟
دومی: اگر زنده ماندی فکر می کنم مثل راه آهن شیراز- مشهد حدوداً 10 سال دیگه.
کاریکلماتور
کمال سام (پشت هم انداز)
*وقتی گذشته سرعت گرفت، آینده را قال گذاشت.
*زمان، عمر را بازداشت کرد.
*خواب، چرت را ربود.
*وقتی دست راست و چپش را شناخت پاهایش را فراموش کرد.
*وقتی کلیه اش را فروخت، قلبش نفس راحتی کشید.
آثار هنری
حاج محمد دبیری
از بس بعضی پزشکان با دیدن دفترچه های بیمه اهل خانه اخمهایشان را توی هم می کنند، چند روز پیش مامان بچه ها هر چه دفترچه بیمه خدمات درمانی داشتیم داد دست بچه ها نقاشی کردند که آثار هنریشان تماماً موجود است.
با این حال و احوال آدم باید مرض داشته باشد که مریض بشود.
راستی دفترچه را هم گذاشتیم در کوزه، آثار هنری را هم فرستادیم برای موزه.
سواد
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
صاحب مؤسسه: سواد داری؟
بیکار: لیسانس ادبیات و فلسفه دارم.
صاحب مؤسسه: با اینها کار ندارم، فقط بگو می تونی بخونی و بنویسی؟
* * *
دکتر: نمی دونی، من توی این دنیا چه قدر دشمن دارم.
رفیق: خبر نداری، ده برابر هم توی اون دنیا داری.
* * *
اولی: دو ماه میشه که پیش دکتر میرم و هنوز تبم قطع نشده.
دومی: چشمت کور، می خواستی روز اول به او کنترات بدی تا دو روزه
خوب بشی.
* * *
مردی وارد مطب دکتر شد و گفت: آقای دکتر مگه شما نگفتی دندانهای عاریه که برام ساختی عیناً مثل دندانهای خودم میشه.
دکتر: چرا گفتم.
مرد: پس چرا این دندانهای عاریه اینقدر اذیتم می کنه؟
دکتر: خوب دندانهای طبیعی خودت هم اذیتت می کرد، کشیدیشون.
لطایف
اعظم چراغعلی
دکتر: خانم چند سالتونه، باید دارویی که می خوام به شما بدم متناسب با سن و سالتون باشه؟
خانم: راستش از شوهرم بپرسین، من سختمه، نمی تونم بگم!
* * *
شوهر: تو یخچال و فریزر چی داریم؟
زن: تو یخچال آب، تو فریزر هم نون!
* * *
به شخصی که تصادف کرده بود می گویند، چرا تصادف کردی؟ گفت: با کامپیوتر که بازی می کردم با سرعت می رفتم. خیال کردم تو جاده هم میشه با اتومبیل بازی کرد!
* * *
گدایی زنگ در خانه ای را می زند، ده دقیقه دم در معطل می شود و از صاحبخانه خبری نمی شود. در آیفون به صاحبخانه میگه: بجنب، مگه نمی دونی وقت طلاست؟!
* * *
رستورانی که می خواست آشپز استخدام کند نوشته بود: به دلیل رعایت بهداشت حق تقدم با افراد بی مو و کچل است!
* * *
مرد میگه: می خوام همسرم شاغل باشه ازش می پرسند: برای چی؟
مرد میگه: برای اینکه کم توی خونه باشه!
* * *
یه نفر هر کاری کرد نتونست با یه نفر دیگه دوست بشه. به خاطر همین، دشمنش شد!
* * *
از یکی پرسیدند چرا شما گل می زنید و بعد فرار می کنید؟ جواب داد: آخه می ترسم بچه های تیم بریزند رو سرم!
* * *
قاضی: شما بعد از این همه سال همسرتونو نشناختین؟
همسر: چرا قربان هر چه بیشتر شناختم، ناامیدتر شدم!
سید مصطفی کشفی
کرسی و خاکه ذغال!
شلغم و پول حلال
دو سه تا، خانه ی همسایه ببر، سهم جلال!
چه بخاری! که از آن دیگ لبو می آید!
و عروس یلدا، بی خبر! می زاید!
پنجه پا، که زکرسی، زده بیرون، گاهی!
سرفه ای، گاه کُند همراهی!
چیک و چیک تخمه!
شاهدانه، آجیل!
هندوانه، شده مجلس آرا!
سادگی، بزم محبت، آراست!
گرمی کرسی و دیدار بزرگان، جمع اند!
برق چشمان عزیزان، شمع اند!
برف، از پنجره، می بارد و سرما، سوزان
خوشه های قندیل،
از کَمَر، آویزان،
مانده تا، پرتو خورشید،
به آرامی یک صبح بهار،
گُل برویانَد و آبش بکنَد!
چله را،
پیشِ تو، قابَش بکُنَد!
بچه بیشتر کوپن بیشتر
محمد دبیری
قبلاً می گفتند بچه کمتر زندگی بهتر، ولی حالا می گویند بچه بیشتر، کوپن زیادتر، مواد غذایی بیشتر. اما دیگر فکر نمی کنند اگر بچه زیاد شود با صاحبخانه های گرامی چکار می کنند. به مستأجرین عزیز گوشزد کنید اگر این فکر رواج پیدا کند دیگر حتی دیوانه ها هم حاضر نخواهند شد بالا خانه خود را اجاره بدهند.
سه مطلب از اصغر آبرومندی «کل اصغر»
کارمند دلخون
مردی، همسری داشت بداخلاق، غرغرو، پرتوقع و بخصوص ولخرج.
این مرد که حقوق کارمندی کفاف خرج خونه و کرایه منزلش رو نمی داد، با ماشین خود اقدام به مسافرکشی می نمود و شب ها هم توی یک مؤسسه نگهبانی می داد بلکه بتواند چرخ زندگیش را بگرداند. او روزی به همکار خود گفت: دلم از دست زنم خونه، خون! از بس بداخلاق، پرتوقع و ولخرجه! همکارش گفت: خب طلاقش بده.
دلخون گفت: والله وقت نمی کنم.
* * *
اعتراف
شخصی به دعانویسی مراجعه کرد و گفت: ببخشید آقا من گناهکارم.
دعانویس وردی خواند و گفت: گناه تو بخشیده شد، هر وقت مرتکب گناه شدی به من مراجعه کن!
آن شخص گفت: پس دیگه کی به کار و زندگیم برسم؟!
* * *
ماه عسل
زن و شوهر جوان با پژو 206 خود به ماه عسل می رفتند که از بد حادثه، 206 نامردی کرد و با سرعت زیاد از جاده رفت بیرون و حرکات موزون او تبدیل به پشتک وارو زدن شد و مچاله شده توی دره افتاد و آتش گرفت. از دو سرنشین جوان آن، یک نفر افتاده بود بیرون و مجروح شده، اما دیگری هنگام سوختن پژو 206 را همراهی کرد و با آن سوخت
و دار فانی را وداع گفت. همسرش که زنده مانده، اما مجروح بود شدیداً داشت بیتابی می کرد. شخصی به او گفت: سخته، واقعاً سخته خدا صبرتون بده.
داغدار مجروح و بی جفت شده گفت: آخ بیچاره شدم، پژو 206 به این نازی و مرتبی دیگه کی می تونم بخرم؟!
... یا نه؟
علی اصغر نجفی «اغو»
دارم سؤالی مشکل و تردید دارم
کآیا بپرسم عاقبت از یار، یا نه؟
حرفی که صدها راز در متنش نهفته
آیا کند حل بر من این اسرار، یا نه؟
تردید دارم اینکه طرح مشکلم را
بی پرده با ایشان کنم اظهار، یا نه؟
در حیرتم این مسئله، وقتی که گویم
با من به آرامی کند رفتار، یا نه؟
یا نه؟ نمی دانم بریزد وقت پاسخ
مانند قرتی ها، قر و اطوار، یا نه؟
در ترس و لرزم کآبرویم را چو روغن
می ریزد او یکباره در انظار، یا نه؟
یا داد و شیون راه می اندازد ایشان
چون کولیان در کوچه و بازار، یا نه؟
یا اینکه غیر از اخم و تخم و جار و جنجال
ایضاً، بود فحش و کتک در کار، یا نه؟
یا بدتر از اینها که می گیرد به ناگاه
او پاچه ام را چون سگان هار، یا نه؟
ایکاش سوگندی کنم پیوست پرسش
تا بلکه بینم او کند اقرار، یا نه؟
خب هر چه باداباد، می پرسم از ایشان
ای دوست، جان این «اغو» حالت چطوره؟!
خوش رکاب
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
بقربون اولاغ خوش رکابم
به مقصد می رساند گرچه خوابم
اگر فرمان اویی تکه بندست
برای من که بهتر از سمندست
اولاغ خوش رکابم زنده باشی
صد و بیست ساله و پاینده باشی
از اول هم دوگانه سوز بودی
بفرمانم شب و هم روز بودی
خوراک تو جو و کاه هست و یونجه
محل پارک تو یی گوشه دنجه
نه قبض و کارت می خواهی نه بنزین
جل و یک گاله می خواهی و خورجین
تو که از کاه و جو سیری نداری
خوشم زیرا که تعمیری نداری
نه کارت... فنی می خواهی نه بیمه
نه استعلام داری، نه جریمه
نداری جرم سنگین و خلافی
خوشحال هستم که از اینها معافی
اگر آید همان روز جدایی
که افتادم به روز بی نوایی
تو را بیرون محضر می فروشم
هزار تا سکه زر می فروشم
چرا که خوش رکاب و با دوامی
از این حرفا گشته خوش مرامی
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
گفت با مجنون...
داریوش جاوید تاش
گفت با مجنون شبی لیلی به ناز
جان جانانم بگردان کوک ساز
توی صحرا عشق و ناکامی بس است
این پریشانی و بدنامی بس است
توی صحرا اشتر است و خار و باد
شهر باشد پر گل و ماشین زیاد
نیمه شب از دشت و از تل ها رویم
سوی شیراز گل و بلبل رویم
پارک و بولوار و چمن در هر کجا
عاشق و شیدا فراوان مثل ما
جمله با هم گوشه دنجی خوشند
ناز هم را بی محابا می کشند
می رویم آنجا و شهری می شویم
گوی سبقت را ز شهری می بریم
می کنی با ژل تومویت سیخ سیخ
می نهم ابرو تاتو طرح مونیخ
گفت مجنون مشکلم سامان بود
گفت، لیلی جستن اش آسان بود
گفت مجنون مشکلات کار و نان
هم زپول مسکن و خرج گران
گفت لیلی با تو گویم بی غرض
وضع دوران گشته از بیخ اش عوض
غم مخور از مسکن و از کار و نان
کار، حاضر باشد و آپارتمان
می دهیم اول تقاضائی به پست
از اداره کار، کار ما درست
بعد از آن از بهر مسکن ضربتی
ثبت نامی می کنیم اینترنتی
ما برنده می شویم آپارتمان
می کنیم آنجا سکونت شادمان
با تشکر دست بوسی می کنیم
بعد از آن با هم عروسی می کنیم
گفت مجنون گیرم اینها شد روا
آورم خرج عروسی از کجا
: گر گران باشد، پرایدی می خریم
جمعه ها تفریح و گردش می رویم
گفت مجنون باشد امالت بعید
نقد سیلی بهتر از شهد و عید
چونکه هر دو حاضریم و روبرو
نقد را محکم بگیر ای خوب رو
موی سیخکی
ابراهیم به گزین
رفیقی داشتم با جان برابر
روایت کرد روزی آن نکوفر
«نشستم توی سلمانی زمانی»
«شده واقع در آنجا داستانی»
«به وقت کار آن استاد ذی فن»
«دمادم ذکر بود از مادرِ زن»
به او گفتم که علت را بگوید
چرائی راز افکارم بشوید
بیان فرمود موی سیخ، ای جان!
کند آسان عمل، تی جانِ قربان*!
لذا با ذکرِ نام مادرِ زن
شود مویت مثال سیخ ایضاً
*تی جانِ قربان= به لهجه شمالی قربان تو بشوم
یک نفر یا هزار نفر
داریوش منوچهری
اولی: برای من دعوا با یک نفر یا هزار نفر هیچ فرقی نمی کند.
دومی: چرا؟
اولی: چون در هر دو صورت فرار می کنم!
پیدایش کوپن
محمد دبیری (آکاکو)
درباره رونق و رواج کوپن ارزاق عمومی در بازار آزاد که تازگی ندارد و از قدیم الایام یعنی 400 سال قبل از میلاد فراوان بوده است، افلاتون نظریه سلمبه قلمبه ای دارد که فروشندگان کوپن این کوپن ها را در کوچه و خیابان پیدا می کردند و چون نمی دانستند چکارش کنند، می آوردند در بازار آزاد می فروختند. علتش هم این بود چون مردم احتیاج زیادی به کوپن نداشتند و روی دستشان می ماند و باد می کرد آنها را می ریختند در کوچه و خیابان هر چه باداباد.
اما ارستو شاگرد افلاتون عقیده داشت که نخیر فروشندگان کوپن از کسانی که کوپن می فروشند، می خرند و از راه دلسوزی به کسانی که احتیاج دارند می دهند. برای اینکه کار مردم را راه بیندازند.
البته ما کاری به نظریه افلاتون مفلاتون و ارستو پرستو نداریم و فرقی نمی کند.
اجناس
آب دانی یو
مو که اجناسم از کابل گذشته
یقین هم دارم از زابل گذشته
چکار مردم این ملک دارم
زمانی که خرم از پل گذشته
خیلی حال میده
عبدالمحمد صفارزاده (الکی خوش)
میگن آدم هر چی رو از ته دل و رو صداقت از خدا بخواد، خدا بهش میده. ما هم از بچگی دلمون می خواست به جز زبون مادری یه زبون دیگه هم یاد بگیریم. یه شب که خوابیدم همین رو از خدا خواستم که خدا چی میشه صبح که از خواب بلند میشم یه زبان دیگه بلد باشم؟ جون شما نباشه جون خودم صبح که از خواب بلند شدم دو تا صدا را شنیدم که تاکنون نشنیده بودم. کنجکاو شدم یهو دیدم دو تا موش زیر تخت دارن با هم حرف می زنن. دیدم وای خدای من زبان موشی یاد گرفتم خیلی از خدا تشکر کردم کلی هم خندم گرفته بود آخه خیلی قشنگ حرف می زدن.
موش اولی: ببینم تپلی این روزا دم کلفتو ندیدی؟ تپلی گفت: اتفاقاً همین دیروز تو خیابون زند لابلای چمنها دیدمش داشت برای خودش بازی می کرد و انگار می خواست از این طرف بره اون طرف خیابون. ماشاءاله چقدر چاق و چله شده بود.
موش اولی: خوب چی می گفت.
تپلی گفت: هیچی خیلی شاد و شنگول بود ازش پرسیدم دم کلفت هنوز پایین شهر زندگی می کنی؟ با خنده گفت نه جونی مگه ما مثل آدما هستیم که پایین شهر دنیا میان همونجا هم میمیرن راستش مدتیه رفتم بالای شهر توی پارک زندگی می کنم شب هم تو یه پیتزافروشی کنار پارک می خوابم نمی دونی همه چیز توش گیر میاد. بهش گفتم شنیدم چند روز پیش با چند نفر از دوستات نزدیک بوده بمیری درسته؟ گفت نه بابا راستش بعد از چند سال کارگرهای شهرداری اومده بودن مثلاً جویها را سم پاشی کنن یه خورده پودر سفید که گمونم آرد بود با آب قاطی کردن و ریختن توی جویها. ما اولش ترسیدیم و پا به فرار گذاشتیم ولی بعد دیدیم اصلاً خبری نیست و انگار نه انگار، ولی نمی دونم شایعه مردن موشها را کی درست کرده بود گمونم کار خودشون بود که به مردم بگن آره ما سم پاشی می کنیم. تازه جونم واست بگه چند تا از موشها که مردنی بودن با همین سمها چقدر حالشون خوب شد انگار دوپینگ کرده بودن.
خلاصه عزیزان نمی دونین زبون موشی چقدر شیرین و دوست داشتنیه. از زبون اونا یه چیزایی مطلع میشی که تو هیچ کتاب و روزنامه ای نمی خوانی و از هیچ رسانه ای نمی شنوی و نمی بینی. از زندگی تو سیلوها، توی ساندویچی ها و تو انبار آردی تازه بعضی وقت ها از زیر میزای کنفرانس بعضی ها، یه چیزهایی میشنون و برای هم تعریف می کنن که سرت سوت میکشه. آره زبون موشی خیلی امنه. حالا درصدد هستم اگه بشه با موشای اون ور آب هم رابطه برقرار کنم خیلی حال میده!
چگونه طنز بگویم
محمد جاوید
ناصحی گفت بگو طنز ولی البته
از مضرات زن و مادر و آبجیش بگو
درصد نرخ تورم اگه بالا رفته
به تو چه، از اثرات بد یک دیش بگو
از سیاست که ندارد پدر و مادر و جد
ابداً هیچ نگو، از سفر کیش بگو
تورو اصلاً سننه مسئله سفره و نفت
برو از منظره های پل تجریش بگو
تیم ملی اگه سه کرد ولش، هیچ نگو
در عوض از هنر قرمز و آبیش بگو
هی نده گیر به مسئول فلان قسمت شهر
ولی از شعله سوزندۀ آتیش بگو
به تو مربوطه مگه درصد بیکاری و جرم
تو برو از ستم گرگ به یک میش بگو
شیشه و اکس فراوان شده اما به تو چه
پس تو از خاصیت موز و گرمیش بگو
* * *
ول کن این قافیه سخت و برو پردۀ بعد
از فداکاری دهقان فداکار بگو
بکش آن زیپ دهان پرت و پلا هیچ نگو
از خطرهای زیان آور سیگار بگو
هی نگو خانه نداره پسر بیکارم
از مزایای قوانین «خش»* کار بگو
شهر ما خانه ما هست ولیکن ننویس
در عوض از مدل پاچه شلوار بگو
اگه رانتی بشود میل، گوارای وجود
ولی تو از تپق مجری اخبار بگو
جنگ و دعوای چپ و راست اصولاً به تو چه
جوکی از مسئله سرقت اشعار بگو
خارج از گود نشین و نگو هی لنگش کن
داخل گود برو از گچ دیوار بگو
مشتی «جاوید» به تو لُب کلامم اینه
ول کن این طنز و فقط یکسره لیچار بگو
*خش: خوش
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
سه مطلب از بهنام زارع دهقانانی
یکی گرمه سرش با سیخ و پیک نیک
یکی هم با موبایل و لعبت شیک
منِ رانندۀ پر استرس هم
سرم گرمه به بنزین و ترافیک
* * *
شبی شد ناامید و خسته لک لک
دلش از شیر جنگل بود پُر «شک»
برای خودکشی رفت توی جاده
که شاید رد شود از روی او «تک»
پلنگ صورتی دیدش به او گفت:
الا ای آنکه دل زد بهر تو «لک»
برای خودکشی راه زیادیست
مگر دارد تن زیبای تو «کک»
مثال دختر زرافه خانم
بخور نوشابه و چیپس و لواشک
* * *
سه جوان در پارک نشسته بودند و طبق معمول قلیان میوه ای می کشیدند که گزارشگری آمد و پس از گفتن خسته نباشید از یکی از آنها پرسید: چه طور می تونیم فرهنگ استفاده از «پل هوایی» رو در جامعه گسترش بدیم؟
جوان لبخندی زد و گفت: به نظر من باید اطراف نرده هایی که در زیر پل قرار دارن رو سیم خاردار کشیده و «مین ضد نفر» هم بکارید!
از جوان دوم که پرسید جواب داد: به نظر من باید به نرده ها برق دویست و بیست ولت وصل کنن!
سومی گفت: به نظر من باید خندق عریض و عمیقی، اطراف نرده ها بکنن و داخلش رو هم «سیخ» قرار بِدن، مطمئن باشید دیگه گربه هم نمی تونه از نرده ها رد بشه چه برسه به آدم!
* * *
دختر خوش ذوق
چند ماه پیش به خواستگاری دختری که مادرم او را نشان کرده بود رفتیم. البته برای اینکه فرصت «بتونه کاری» را از ایشان بگیریم، سرزده رفتیم. همانطور که نشسته بودم و چای می نوشیدم روی دیوار غزلی را دیدم که با خط خوش نوشته و در قاب خاتم زیبایی هم گذاشته شده بود. آن را خواندم و گفتم: به سلامتی به شعر هم که علاقه دارید؟
مادر دختر گفت: از سروده های دخترمه.
رو به دخترخانم کردم و پرسیدم: این غزل رو کی سرودین؟ گفت: اینو تو یه شب زمستونی، کنار شومینه نشسته بودم و سرودم.
گفتم: این غزل، بسیار زیباست معلومه که شما وسعت آگاهی، شناخت عمیق و گسترده از ادبیات و ذوق و قریحۀ سرشاری دارید.
دختر خانم پر و بال نداشت وگرنه همانجا پرواز می کرد.
باز ادامه دادم: با این همه زیبایی، این غزل دو تا عیب داره. با تعجب گفت: چه عیبی؟ گفتم اول اینکه تو یه شب زمستونی سروده نشده بلکه تو یه روز بهاری سروده شده، دوم اینکه باید نام شریفتون رو از زیر اون پاک کنی و اسم چاکرت رو بنویسی!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
شاعرک
ابراهیم به گزین
شاعری نامجوی و افسونکار
راضی از خویش و دائماً سرِ کار
که منم چند وجه و تو در تو!
در اصولِ ادب چنانکه نگو!!
روزی از روی کبر و خودرأیی
رفت پیش ادیب دانائی
عرضه فرمود آنچه بافته بود
شعر نه بلکه آنچه ساخته بود
به امیدی که آفرین شنود
کارتهای صد آفرین درود
آن ادیب عزیز و راهنما
گفت ده سال بعد از این بازآ
شاعرک گفت: ظهر یا پس از آن،
برسم خدمت شما قربان!!
بهنام زارع دهقانانی
خوشا این شهر و «بنگ» بی مثالش
پسرهای مامانی و باحالش
کُند «میک آپو» ابرو تیز و نازک
چو پشتِ جوجه تیغی زلف و یالش
خوشا رفتن میان کوچه باغی
کلاغ پر طلا و قیل و قالش
کلاغی که خودش خواهد بگیری
نوک سرخ و کمی هم دست و بالش
گدای خرمن بابابزرگم
که اینک پز دهد با جاه و مالش
خوشا امنیت و گلهای این شهر
«آدم برفی» سرد و پوز و شالش
ندارم چیز دیگر، جز که گویم
«خداوندا نگهدار از زوالش»
سبد کالا
محمد دبیری (آکاکو)
چندی پیش یک قطعه سبد کالا برای کارمندان اعلام شد که بن شماره 17 برای گوشت مرغ بود که بعداً از تحویل آن خودداری کردند و حذف شد. (شاید از راه دلسوزی) چون ثابت شده مصرف گوشت مرغ در ازدیاد اسید اوریک معده مؤثر است و احتمالاً زخم معده را به دنبال خواهد داشت. لابد نگاه کردن به مرغ هم اگر به طور دائم باشد این مشکلات را به دنبال خواهد داشت. شاعر می فرماید گربه دستش به گوشت مرغ نمی رسید می گفت اسید معده را زیاد می کند.
مناظره
کمال سام (پشت هم انداز)
گفتگویی شد به پا بین زنی و شوهری
اندکی دقت کنی بهر تو نقاشی کنم
زن به شوهر گفت: جیبت را بگردم بعد از این
چون ببینم پول پس جیب ترا خالی کنم
شوهره گفتش: مگر من بانک باشم پیش تو
گر بدزدی پول من دانی چه جنجالی کنم؟
گفت زن این پولها باشد همه از آن من
من ندارم تن که توی خانه حمالی کنم
ترس آن دارم که فکر یک زن دیگر کنی
جور دیگر باید اینجا من ترا حالی کنم
روی دیگر
علی اصغر نجفی «اغو»
گاهی پرستو بوده و ییلاق کردیم
گهگاه هم کوچیده و قشلاق کردیم
با آنکه ظاهربین و سطحی فکر بودیم
اما نظر بر کار، در اعماق کردیم
از بسکه گازاندیم، خود را پاک مثل
ماشین «مشتی مندلی» اوراق کردیم
یک عمر با سفت و زمختی های همدم
سوزیده و سازیده و ارفاق کردیم
خیری ندیدیم از عیال و جفت بودن
زن را طلاقیدیم و خود را طاق کردیم
از بسکه ما را بی جهت کردند نفرین
عادت به درد نقرس و حناق کردیم
هر چند بی رحمانه بر ما بخل کردند
ما هم سخاوت کرده و انفاق کردیم
چون سنگ فندک هم نزد دیگر جرقه
پس رو به سوی سنگ چون چخماق کردیم
از لطف کج بختی و یمن بز بیاری
شاخ کج بز را به خود مصداق کردیم
دنیا پر است از مفتخور، آری، ولی ما
نه با غذا، با، باد خود را چاق کردیم
با دوستان، افسوس در باب رفاقت
بد عهد و پیمان بسته و میثاق کردیم
لی لی به لالای بسی یاران هلیدیم
در مدح و تمجید کسان اغراق کردیم
هر چند که پرونده شان، قدری کدر بود
صد برگه نیکو بر آن الصاق کردیم
اما چه سود از اعتماد بی ضمانت!
این حق چرا بر دوستان احقاق کردیم؟
چون «قاف» جای «غین» در قافیه آمد
پس حال، بر هم خورد و استفراق! کردیم
لطیفه ها
اعظم چراغعلی
-موهام بر اثر غصه و اضطراب همه اش ریخته.
غصه و اضطراب به خاطر چی داشتی؟!
از اینکه نکنه یه روز من هم مثل بعضی ها کچل بشم!
* * *
-به دختری میگن دوست داری همسر آینده ات چه جور مردی باشه؟
میگه: مردی که در رانندگی احتیاط کنه و با تصادف به کشتنم نده یا ناقصم نکنه!
* * *
-می خواستیم خونه بخریم پدر گفت: اول مستأجر بشین بعد خونه بخرین تا هم قدر خونتونو بدونین هم از تذکرهایی که صاحب خونه ها میدن، نگهداری از خونه را هم بلد بشین!
* * *
-لاغر شدی، رژیم گرفتی؟
-نه دندون مصنوعی گذاشتم، آخه با دندون مصنوعی نمیشه چیزی خورد!
* * *
-می خوام تو داروخانه کار کنم.
-بسیار خوب، دوره خط میخی دیدین؟ چون اگه ندیده باشی، نسخه هایی که دکترها می نویسن رو نمی تونی بخونی!
* * *
--چرا این جور لاغر شدی؟
شما هم مثل من اگه یه بچه بیش فعال داشتین که باید دائم دنبالش می دویدین، لاغر می شدین!
* * *
-به یه گدا میگن چرا به بچه ات قرص خواب آور میدی؟
میگه: آخه وقتی خوابه هی نمیگه اینو میخوام، اونو میخوام!
* * *
-خانم چرا ناهار درست نکردی؟
چون داشتم برنامه آشپزی تلویزیونو نگاه می کردم!
* * *
-چه گلی دوست داری؟
گل کلم!
«انتقاد» و «تشکر»
داریوش منوچهری
اولی: ما مردم، واقعاً قدر نشناسیم.
دومی: چطور؟
اولی: چون به جای تشکر از شرکت واحد انتقاد هم می کنیم در حالی که شرکت واحد نه تنها ما را از یک جا به جای دیگر می رساند بلکه یک حمام سونای مجانی همراه با یک مُشت مال حسابی هم ما را مهمان می کند.
اسداله مکوندی
اولی: راستی از اهواز تا تهران با راه آهن رفتی؟
دومی: نه بابا، با قطار رفتم!
* * *
درد دل در مزمت سیگار کشیدن
بعضی ها این دوره و زمانه همه چی میکشن الا خجالت!
* * *
شعار آدم منصف!!
مال خودُم، مال خودُم
مال مردُم هم مال خودُم
مال خودُم دست نزنم
مال مردُم تش بزنم
... و من نه
هالو
آدمی، می شناسم کز دوزخ
خوف و تشویش دارد و من نه
بسکه می ترسد از عذاب خدا
هول از آتیش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان به او الهام
دو سه تا دیش دارد و من نه
برنگشته ز انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه
یک پاساژ با مغازه های دو نبش
توی تجریش دارد و من نه
شانزده تا عیال صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه
گرچه با گرگها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه
میکروفن را بگیر از «هالو»
سخنش نیش دارد و من نه
گفت و گفتم
منوچهر بنان ماه
گفت: آلودگی هوا مورد بررسی قرار گرفت!
گفتم: مگر هوا آلوده است؟
گفت: سالانه یک تریلیون ریال برای تولید جدول خیابانها هزینه می شود.
گفتم: اول فکر تهیه آبش باشند بعد جدول کشی بکنند!
گفت: قرص عاشقی هم ساخته شد!
گفتم: جزو داروهای قراردادی بیمه هم هست؟
گفت: سرنگ مجانی در اختیار معتادان قرار می گیرد.
گفتم: یارو طناب مفت دید خودش را دار زد.
گفت: مرده ها هم می توانند پیامک بفرستند.
گفتم: توی قبر راهش نمی دهند پیامک هم می فرسته!
گفت: تیم اطلاعاتی امنیتی اوباما معرفی شد!
گفتم: مگر رنگین پوست ها در آمریکا امنیت ندارند؟
گفت: 110 کارخانه بسته بندی آب در کشور احداث می شود!
گفتم: غیر از کارخانه های بسته بندی شیر پاستوریزه!
جیب بر
اصغر آبرومندی
یک نفر با ماشین تصادف کرد. موقعی که مردم اونو به پیاده رو می بردند راننده از فرصت استفاده کرده و فرار کرد. یکی گفت: حیف شد شماره ماشین رو برنداشتیم. مصدوم گفت: کیف و گواهینامه اش رو زدم.
هتل و حیاط زندان
داریوش منوچهری
مادر عروس: دلم می خواهد عروسی دخترم را در یک هتل خیلی بزرگ و شیک برگزار کنی چطور است؟
داماد: خوب است ولی این گونه که شما دارید نقشه می کشید و پیش می روید ماه عسل را هم باید در حیاط زندان بگذرانیم!
* * *
تکرار عمل
قاضی: چطور و چگونه صورت این مرد را این گونه آش و لاش کردی؟ می توانی نشان دهی؟
متهم: با مشت قربان، صورتتان را بیاورید جلو تا همچی نشانتان بدهم که بدانید چگونه اینکار را کردم.
توصیه
غلامعلی صالحی «کچل خان»
گفتم ای جانم بخوانی درس، بس کاری بجاست
گر نخوانی درس، نصف زندگانی تان خطاست
گفت رندی صحبتی دارم عزیزم گوش کن
گر ندانی پاچه خاری، کل عمرت بر فناست
چند مطلب از بهنام زارع دهقانانی
در مراسم «بله برون» دختر به پسر گفت: مهریه من باید «سکه» باشه تعداد سکه ها هم باید به سال تولدم باشه.
جوان خواستگار که آدم مقتصدی بود گفت: حالا نمیشه به خاطر احترام به بزرگترها به تاریخ تولد مادربزرگت باشه؟
* * *
از آن حرفها
-در تاریکی می رفتم که منتقد، چراغی آورد!
-به شهر حقوق بگیرها که رسیدم، همه را اجاره نشین دیدم!
-به شهر عشاق که رسیدم همه شون را دربه در دیدم!
-وقتی در فکر «فرو» می روم، پدرم «در» می آید!
-بار غم عشقت را هیچ خری نمیکشه جز من!
* * *
مرهم دلها
خانواده خواستگار و خانواده دختر، در سالن نشسته و منتظر بودند ببینند دختر و پسر که به حیاط رفته اند، به تفاهم می رسند یا نه که ناگهان صدای جیغی از حیاط آمد. همه از سر جایشان بلند شدند که دختر خانم وحشت زده وارد سالن شد و رو به مادر خواستگار کرد و گفت: حاجی خانم چرا شما نگفتین اسم پسرتون خداداده.
* * *
آریا گریه کنان وارد آشپزخانه شد. مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: چرا گریه می کنی عزیزم؟
آریا جواب داد: بابایی بهم سیلی زد.
مادر گفت: واسه چی؟
آریا جواب داد: بابایی گفت سرمشق تو کیه؟ من هم گفتم «خداداد».
دوبیتی های ورزشی
کمال سام (پشت هم انداز)
الا ای یاور مانند چوبم
به ورزش رو کن ای همکار خوبم
نشاط و خرمی از ورزش آید
بیاور سنگ تا غم را بکوبم
* * *
به زور و بازوی خود گشته مغرور
ندارد غصه و غم مرد پر زور
چو پر خوردی غذا در عصر کمبود
مروت نیست این بی قیدی و شور
* * *
خوش است نیروی تن لیکن غذا کو؟
شکم بی توشه شد باد هوا کو؟!
به ورزشکاری و زور آزمودن
تن لاغر نباشد ناشتا کو؟
* * *
نه ورزش با گرانی جور آید
نه ورزشکار بی خورد و خور آید
غذای خوب با ورزش عجین است
تناول کن غذا تا زور آید!
سه مطلب از داریوش منوچهری
تعریف و تمجید از دزد
در دادگاه دزد معروفی را محاکمه می کردند. شخصی هم مشغول قرائت کیفرخواست بود بعد رو به هیئت منصفه کرد و گفت: بله آقایان این مرد، این دزد، در کمال زیرکی و مهارت و با نهایت دقت و استادی و تردستی بی نظیر دست به چنین سرقتی زده است.
در این موقع دزد از جا برخاست و تعظیمی کرد و گفت: اختیار دارین قربان بنده را این قدر خجالت ندین آخه من قابل این همه تعریف و تمجید جنابعالی نیستم!
* * *
موز
اولی: چرا به گاوت موز میدی؟
دومی: آخه می خوام شیرش شیرموز بشه!
* * *
خواستگار و شغل پردرآمد
جوانی به خواستگاری دختری رفت. پدر دختر که خواستگاران بسیاری را رد کرده بود، از جوان پرسید: شغلتان چیست؟
خواستگار جواب داد: به خرید و فروش کوپن مشغولم!
پدر دختر پرسید: کوپن 243 را چند می خری؟
خواستگار پرسید: چند نفره است؟!
پدر دختر جواب داد: پنج نفره
خواستگار گفت: پانصد تومان
پدر دختر پرسید: همین کوپن پنج نفره را در بازار چند می فروشی؟
خواستگار گفت: دو هزار تومان!
پدر دختر گفت: احسن شغلی از این بهتر نمی شود، پس مبارک است انشاءالله.
مشتی قدرت
محمد جاوید
کاشکی با تو رفاقت داشتم
یا کمی عقل و شهامت داشتم
کاش بودم با تو اصلاً قوم و خویش
تا که می شد وضع من بهتر ز پیش
کاشکی با تو پسر دایی شوم
سوی یک پست مهم راهی شوم
کاش بودم با عمویت آشنا
یا که با (بابات) می رفتم شنا
مشتی«قدرت» پاچه خارت می شوم
تا قیامت جان نثارت می شوم
مشتی قدرت دست من را بند کن
روی لب هایم پر از لبخند کن
جان نثارت را به خود پیوند ده
بر دهانم حبه های قند نه
مشتی قدرت رانت خوارم می کنی؟
بر خر بختی سوارم می کنی؟
یا بگو آیا وزیرم می کنی؟
در کمند خود اسیرم می کنی؟
یا کمی احساس من را حس بکن
چاکرت را راهی مجلس بکن
یا سفیرم کن اقلاً با وفا
تا کنم در خارج از کشور صفا
من که عمری زنده اجباری ام
مرده یک منصب نان داری ام
نان خشکم را از این پس چرب کن
ثروتم را در نهایت ضرب کن
الغرض من چاکر دم پایی ات
نوکر عمه، عمو و دایی ات
جان این «جاوید» ما را وصل کن
راضی از کردار خود یک نسل کن
لطایف
اعظم چراغعلی
اولی: پسرم را سال به سال نمی بینم.
دومی: چه بد! منکه پسرم رو مرتب می بینم.
اولی: چه خوب! حتماً پسرتون خیلی مهربونه، زیاد بهتون سر میزنه.
دومی: نه بابا، اخبارگوی تلویزیونه!
* * *
آقا: خانم ناخنت خیلی بلنده، کوتاهش کن.
خانم: پس با چی کتلت و مرغی را که دارم سرخ می کنم
این ور و اون ور کنم؟!
* * *
مشتری: یه کم ارزون تر حساب کن همشهری.
فروشنده: مگه شما همشهری من هستین؟!
مشتری: بله همشهری همۀ فروشنده ها هستم!
* * *
مشتری: شلوار بزرگتر ندارید؟
فروشنده: نه، نداریم.
مشتری: خب اگه آب رفت چی؟
فروشنده: عیبی نداره، کوتاه شد، میگن مُده!
* * *
مادر: پسرم چرا زن نمی گیری؟
پسر: می خوام موهام همه اش بریزن قیافۀ واقعیم را پیدا کنم
نمی خوام کسی را گول بزنم.
* * *
شهری: وضعیت روستای شما چطوره؟
روستایی: خیلی خوبه، نه آب داره، نه برق، نه بیمارستان!
* * *
خبرنگار: ببینید، مربی عزیز تیم فوتبال ما، چرا شکست خوردید هواداراتون ناراحت شدند!
مربی: خب، یه لطیفه براشون تعریف کنین تا خوشحال بشن و بخندند!
* * *
اولی: چرا افراد خسیس سالم ترند؟
دومی: چون دلشون نمیاد زیاد غذا بخورند!
سه لطیفه از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
کارمند: آقای مدیر، شما فکر می کنید من کم کار و بی سواد و کم عقلم که می خواهید منو از کار برکنار کنید؟
مدیر: نه جانم تو از اینها که گفتی خیلی بالاتری.
* * *
تشکر
معلم: اگه من 100 هزار تومن داشته باشم و یک سوم آن را بتو بدم برای خودم چی باقی می مونه؟
شاگرد: تشکر صمیمانه من.
* * *
احتمال
مریض: آقای دکتر، شما فکر می کنید من خوب میشم؟
دکتر: آقا، این مرض که تو داری، از هر صد نفر یکی زنده می مونه.
مریض: یعنی منم؟
دکتر: نه جانم، پول ویزیت رو بپردازید قبل از شما 99 نفر مردند.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
کاش
آب دانی یو
کاش می شد میوه را با پوست خورد
یا که شلغم را برای دوست برد
زندگی ای کاشکی، آخی نداشت
این جهان گنده هم کاخی نداشت
زندگی ای کاش برگ سبز بود
عاری از صورت حساب و قبض بود
کاش آدم از ازل آدم نبود
قتل و خونریزی در این عالم نبود
کاش این دنیای ما مریخ بود
عاری از هرگونه سنگ و سیخ بود
کاش هیچ آمپول در جایی نبود
یا اصولاً جنگ و دعوایی نبود
کاش ماهی داخل دریا نبود
یا سفر با این هواپیما نبود
کاش می شد پول را چید از درخت
کاشکی خوشبخت بود هر تیره بخت
کاش می شد با دو، ید، پرواز کرد
آن ور دنیا حیات آغاز کرد
کاش می شد طنزگو هر صبح و شام
شعر خواند طنز گوید والسلام
گردآورنده: غلامعلی صالحی
مثلی طنزگونه
بعضی اشعار به دلیل مصداق داشتن فراوان به صورت قول مشهور مردم در می آیند و مَثَل نامیده می شوند و اگر این اشعار بار طنز هم داشته باشند جذابیتشان دوچندان می شود. شعر زیر نمونه ای از این نوع مثل است.
سبو بشکست، دل بشکست و جام باده هم بشکست
خدایا در سرای من چه بشکن بشکن است امشب
دروغ دو طرفه
در کتاب «تاریخ طنز در ادبیات» آمده است: قطعه، از چند جهت برای طنز مناسب است اول اینکه می تواند فوق العاده موجز و مؤثر باشد و حتی در دو بیت بیان شود دوم اینکه می توان آن را طولانی و در داستان گفت. مثال نوع اول را از کمال الدین اسماعیل بیان نموده که در حق یکی از معاصران خود گفته است:
گر خواجه ز بهر ما بدی گفت
ما چهره ز غم نمی خراشیم
ما نیکی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
علی اصغر نجفی «اغو»
(برای دوست طنزنویسمان «شاهنده» که بر اثر هل دادن ماشین مصدوم شد!)
گرچه، ای شاهنده، فوق العاده ای
لیک قدری هم گمانم ساده ای
من که می سوزد دلم بر حال تو
کاینچنین در جای خود افتاده ای
بنده می دانم شما در کار خیر
هر زمانی حاضر و آماده ای
آنچه می دانم ز تو در طول عمر
در ره نیکی قدم بنهاده ای
نیست شکی بین آدمها، شما
فابریکاً خوب و خیّر زاده ای
جرثقیل آسا و بوکسلوار، تو
در خیابانی و توی جاده ای
گرچه هل دادن، کمی دارد صواب
تو ولی بد، ظاهراً هل داده ای
هل ده هان، گرچه فداکارند، لیک
تو در این اقدام بد وا داده ای
حالیا، امید آنکه هر چه زود
بینمت بر پای خود استاده ای
درد دل
حسين اسدي «بدقواره»
سمعک
اصغر آبرومندي (کل اصغر)
نوشابه اي براي خود
محمد جاويد
درد دل
کمال سام (پشت هم انداز)
ببخشيد
علي اصغر نجفي «اغو»
لاغر
ناصر زارعي
جواب عجيب سونوگرافي
کچل خان
صليب
حميدرضا شريفي 13 ساله
فرهنگ لغات
محمد دبيري (آکاکو)
يک جفت آخر
داريوش منوچهري
چند شعر از آب داني يو
نفرین به محتکر
علی اصغر نجفی «اغو»
محتکر جسمِ ترا در زیر گل باید نهاد
پیکر گندِ تو در کافور و هِل باید نهاد
لاشه ات را در کفن هرگز نمی باید هِلید(1)
بلکه جسمت در یکی کهنه شِنِل باید نهاد
پیکرت را توی دارُالعنه می بایست بُرد
مُهر فوتی بهر تو روی سِجل باید نهاد
همسرت شیون کنان بر سینه کوبد هم به سر
مادرت داغ ترا اینک به دل باید نهاد
محتکر پروندۀ اعمال خود، با خود ببر
دفتر و اوراق عمرت زیر چِل(2) باید نهاد
اصفهانی گفت با آن لهجۀ شیرین خود
«آ دادا دَسّی تو در دَسّی اِجل باید نهاد»
درد بی درمان بگیری درد ما درمان نشد
اسم نحست ای مرض، طاعون و سل باید نهاد
گو تو پر رویی و اسمت سنگِِ پا باید گذاشت
یا که کمرویی و نامت را خجل باید نهاد؟
آنکه او تن پرور است و مفت خور در جامعه
ای عجب بر او چرا نام زِبل باید نهاد؟
دور ثروتمند و گرد محتکر باید نرفت
بلکه آنها را به حال خویش ول باید نهاد
ای «اغو» آن محتکر چون مُرد با قدِّ خِپِل(3)
روی قبرش نیز یک سنگ خِپِل باید نهاد
پی نویس:
1 - هِلید= هِشت، نهاد، گذاشت
2 - چِل= بغل
3 - خِپِل= کوتاه
در احوال خر
کمال سام (پشت هم انداز)
می بری بار گران، کس به تو انعام نداد
شد نصیبت همه محنت که ترا کام نداد
جو خوراک تو و آنهم ز تو دارند دریغ
وای از ارباب خسیست که ترا وام نداد
زورگویی و درشتی همه از صاحب تو
بی زبانی و زبونی به تو آرام نداد
دم تکان میدهی و خیل مگسها رانی
محنت و بار کشی کس چو تو انجام نداد
گر چه قانون خرد گوش شما نشنیده
هیچ موجود دوپایی به تو پیغام نداد
لااقل صاحب خود را به زمین زن ای خر!
تا بداند که ترا جز خر بی نام نداد
همه جا ورد زبانی و نداری قدری!
شهرت نام تو را نشریه اعلام نداد
نیست جز نام تو در طنز و فکاهه خرکم
مژده ای بهتر از این قاصدک «سام» نداد
معرفی نویسنده، شاعر و طنزپرداز
راشد انصاری، شاعر، نویسنده، روزنامه نگار و طنزپرداز (آخ نفسم بند آمد!) متولد 1350 در روستای دیده بان از روستاهای لارستان فارس، ساکن بندرعباس. وزن 112 کیلوگرم بدون استخوان! (نامبرده یکی از دلایل قحطی گوشت در مملکت است!) سابقه دار، جرم: نوشتن! نزدیک به دو دهه است که مستمراً مرتکب نوشتن می شود! با نشریاتی همچون: اطلاعات هفتگی، جوانان امروز، وطن، پسران و دختران، طنز پارسی، دنیای طنز، خورجین، گل آقا، صبح ساحل، صدف دریا، عصر مردم و... همکاری داشته و با توجه به این که می داند نوشتن در این سامان سودی ندارد! باز هم از رو نرفته و کماکان می نویسد!
اسامی مستعارش فیل عینکی، کوسه جنوب، خالوراشد، ادیب بندری، شکاک، بچه دیده بان، دل آقا و... می باشد. نامبرده 4 فرزند دارد با نام های: دغدغه های بی خیالی، این مرد مشکوک، لطفا میخ نشوید، پشت پرده و اخیراً نیز انتظار کوچولوی دیگری دارد با نام «طنزینه= طنزاینه» که امروز فردا به جمع خانواده اش اضافه خواهد شد. خالوراشد، چند سالی نایب رئیس شورای مرکزی خانه مطبوعات هرمزگان بوده و همچنین بنیان گذار انجمن طنز و در حال حاضر نیز مسئول انجمن طنز حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی این استان می باشد. انصاری، در روزنامه ندای هرمزگان به عنوان خبرنگار، ویراستار، دبیرگروه ادبیات و مسئول صفحه طنز «بادم جان» مشغول انجام فعالیت است که نزدیک به 10 سال هر هفته در گرما و شرجی بندر آن را در می آورد. (منظور صفحه طنز می باشد!) خالوراشد، در سال 80 و در نخستین جشنواره سراسری جوان جزو نفرات برتر کشور در رشته طنز مکتوب و در سال 82 نامزد دریافت جایزه در نخستین جشنواره بین المللی طنز گردید. در سال 83 نفر دوم جشنواره مطبوعات جنوب در بخش طنز و باز هم در سال 83 نامزد دریافت جایزه در جشنواره سراسری مطبوعات کشور شد. سال 84 نفر برتر کشور در جشنواره سراسری طنز تهران در بخش شعر طنز.
در سال های 85 ، 86 و 87 نیز جزو ده نفر برتر کشور کاندیدای دریافت جایزه شده است.
سال 86 همچنین در جایگاه نفر سوم جشنواره سراسری طنز«کشکستانی» در کرمان قرار گرفت و همچنین در سال 86 نفر اول نخستین جشنواره مطبوعات خلیج فارس با حضور 7 استان شد! ببخشید که این طوری شد آخه از قدیم گفتن حرف حرف میاره!
مشکلات اقتصادی خانواده ها با عاشق بودن حل می شود؛ جراید
عاشقی کن
محمد جاوید
عاشقی کن جان من تا مشکلت آسان شود
درد بی درمان تو با عاشقی درمان شود
با یکی «آی لاو» گفتن می شود کارت درست
از برای «گشنه» هر یک «لاو» قرصی نان شود
گر که عاشق باشی و در کار خود ثابت قدم
دشت بی آب و علف در پیش تو بستان شود
دیو زشت فقر تا بیند دو تا عاشق، رود
پشت کوه قاف و از چشم همه پنهان شود
یا همین غول تورم لعنت الله علیه
با صدای مرغ عشقی ناگهان بی جان شود
آی عاشق مژده بادا چون که حتما خانه ات
در خیابان ظفر یا جردن تهران شود
بابت ماشین خیالت تخت باشد همچنین
چون نصیبت خودرویی بالاتر از پیکان شود
شغل خوبی هم به دست آری و این را هم بدان
مزد تو با خرج خانه کاملاً میزان شود
گر که بقالی بفهمد عاشقی، با خنده ای
جنس را مفتی دهد دستت، دلت شادان شود
گر نداری فرش، با معجون عشق و عاشقی
زیر پایت چند تخته قالی کرمان شود؟
هی نگو چیزی نمی ماسد ز عشق و عاشقی
یا نگو کی بهر [یارو]1 عاشقی تنبان شود؟
من یقین دارم که (مجنون) هم مرفه بوده است
پس چرا چیز عیانی مثل این کتمان شود؟
دوش با من گفت (وامق) با کمال دلخوشی
آن طرف هم2 هرچه عاشق خواست حتماً آن شود
گفت با «جاوید» رندی گر تو هم عاشق شوی
از قبال طنز جیبت پر، لبت خندان شود
پی نویس:
1 - «یارو» کاربرد روزنامه است
2 - آن طرف هم= ظاهراً مراد آن دنیا می باشد.
مطالبی از بهنام زارع دهقانانی
در دفاع از «خر»
ای کاش لبانت نشوند با هم جفت
تا پشت سر خر نزنی حرفی مفت
وا می شد اگر زبان «خر» بی پروا
می گفت هر آنچه را نباید می گفت
* * *
مژده
دختران و پسران عزیز، اگر می خواهید در پیری هم جوانی تان را داشته باشید از کرمهای سفید کنندۀ «علم و دانش» و عطر «معرفت» استفاده کنید!
«شرکت داروسازی اندیشه»
شراکتی
ناصر زارعی
-اصغر آقا چکار می کنه؟
-با پدرش شراکتی کار می کنند.
-چه کاری؟
-اصغر آقا ماشین های تصادفی رو می خره.
-حتماً پدرش هم صافکار و نقاشه؟
- نه بابا، او مرده شوره
طلایاب
آب دانی یو
تاجی خانم حال شما چطوره
حال مامان و بچه ها چطوره
شوهرتون بر سر کاره یا نه
توله سگت شبا بیداره یا نه
فی فی جون امروزم تو خونه مونده
حالش خوبه سلامتون رسونده
حرفی زنم میگن که بی حسابه
بی معنی، بی حساب و بی کتابه
شوهر من کارش طلایابیه
اما شبا دچار بی خوابیه
به جای شب تو وقت روز می خوابه
صب تا پسین آقا تو رختخوابه
از کار و بارشم نپرس که حقه اس
ابزار کارشم چراغ قوه س
سی تا کلید داره که شاه کلیده
دزد سر گردنه هم ندیده
شوهر من وقتی نقاب می زنه
پول و طلا و با شتاب می زنه
تینا خانم شوی شما چه جوره؟
توی اداره س یا که راه دوره
جونم برات بگه که پشت میزه
میز بزرگی که براش عزیزه
ارباب رجوع روزی هزار تا داره
آخه همه کاره اس توی اداره
تو پوشه هر کی داره پولی چیزی
محترمانه میده زیر میزی
درآمدش ماشاءاله توپ توپه
خوراکشم بوقلمون و سوپه
باید برم که دیگو بار گذاشتم
یتیمچه ای برای نهار گذاشتم
تاجی خانم خوشم ز دیدارتون
تا روز بعد خدا نگهدارتون
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
مطالبی از عنایت ا... احمدی «خوش مرام»
تا توانی مثل گلها خنده کن
غصه را با خنده ات شرمنده کن
شاد و خندان چهره چون گل می شود
چون شدی خندان دعا بر بنده کن
* * *
اولی: شنیدم در هر ماه 8 هزار تومان بابت طرح اقتصادی پول می گیری دیگه از این به بعد وضع روشنی داری.
دومی: بله... لااقل می تونم تا دهم هر ماه روزی یک پفک بخرم و بخورم.
* * *
اولی: میگم که تو حقوق بگیری اینهمه میوه و شیرینی گران قیمتو از کجا میاری؟ برای من خیلی عجیب است.
دومی: اگر دوست داری بدونی از این هفته تو هم پنجشنبه ها با من بیا دارالرحمه تا بفهمی جونم.
روز خوش
رئیس اداره به کارمند جوانش که می خواست ازدواج کنه گفت: امروز را به خاطر بسپار و قدر لحظه لحظه هایش را بدان.
کارمند گفت: قربان فردا عروسی منه، نه امروز!
رئیس گفت: خب من هم به همین خاطر می گویم قدر امروز را بدان!
* * *
پیشنهاد
اگر شخصی مزاحمتان میشه و مرتب وقت شما را می گیره، پیشنهاد می کنم با او سر ساعت 8-5/7 صبح قرار ملاقات بذارید، چون این ساعت وقت اداری کارمندان خوب و با صفا، دانش آموزان آرام، کاسبین بامرام و خوش رو و بازاریان منصف است خلاصه در این وضعیت شیر تو شیر جیبشو که خالی می کنن هیچ، خودشو هم له می کنن دستش از دنیا کوتاه میشه و شما هم از شر مزاحمتهاش خلاص میشین!
دو مطلب از زهرا کامکار
ضد حال یعنی...
- دوستتون را که پاش شکسته، به فوتبال دعوت کنید!
- یه سؤال را صد مرتبه از یه نفر بپرسید!
- توی بیمارستان بلند بلند با گوشی حرف بزنید!
- پیامک های دوستتان را دوباره برای خودش ارسال کنید!
- رازهای دوستان را فاش کنید!
- شعرهای دیگران را به اسم خودتون چاپ کنید!
- کاریکاتور معلمتون رو پای تخته بکشید و بعد بگین منظوری نداشتین!
- جلو مهمان یه کارد کند بذارین تا موقع پوست گرفتن میوه، آب شر شر از دستش بریزه!
- لباسهای اتو کرده دوستتون رو چروک کنید!
- اسباب بازی بچه ها رو خراب کنید!
- بچه جیغ جیغوتون رو به سینما ببرید!
* * *
قیافه های تماشایی
- قیافۀ دختر خانمی که مادرش خونه نیست، تیپ می کنه بره بیرون که مامانه سر و کله اش پیدا میشه!
- قیافۀ دانش آموزی که آخرین کلمه تقلبی رو که می خواد بنویسه، یهو معلم بالای سرش ظاهر بشه!
- قیافۀ دانش آموزی که درسش را نخوانده 5 دقیقه دیگه مونده باشه به زنگ معلم صداش کنه واس درس!
- قیافۀ دختر خانمی که وقتی براش خواستگار اومده، یه جوش بزرگ رو دماغش زده باشه!
- قیافۀ جوان خواستگاری که شیک و اتو کشیده و با دسته گل می خواد بره خواستگاری که یه اتومبیل با سرعت از کنارش رد میشه و کلی آب و گل روی او می ریزد!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
راز و رمز دنیا
علی اصغر نجفی «اغو»
روزی که در خیالم غم را دگر ولیدم
از درد غم، دوباره بر خویش پِلپِلیدم(1)
چون سرسری گرفتم این راز و رمز دنیا
دیدم که وای بر من خود را چه غافلیدم
مسرور مي دویدم در راه زندگانی
از سرعت زیادی خوردم زمین گِلیدم
در خود مرا گرفته این بختک زمانه
در دستهای بختک له گشتم و چلیدم
در نزد نارفیقان کاری نبردم از پیش
هر چند سحر دشمن خنثی و باطلیدم
تا کس به من نگوید فردی کثیف و زشتی
خود را به عطر و شانه خوشبو و خوشگلیدم
اما ز خوبرویی، اشکم نگشت لبخند
مانند توپ فوتبال پا خوردم و غلیدم
تا برطرف نمایم ظنم به فرد دیگر
زآنرو خودم به جای فرد دگر هلیدم(2)
دیدم که پشت پرده، عدلی دگر نهفته
پس خویش را به یمن آن عدل، عادلیدم
گویی عطای ایزد مشمول ما نمي شد
پس با فشار خود را اینگونه شاملیدم
اما به این سهولت کامم نگشت کامل
پس کام خود به تلخ و با شور کاملیدم
و آنقدر بازی ام داد خانه خرابی من
تا آن که آخرالامر در قبر، منزلیدم
پی نویس:
1 - پِل پِل یا پِلپِل= به خود پیچیدن
(پِل پِلیدم)= به خود پیچیدم
2 - هِلیدم= هِشتم، گذاشتم، نهادم
کلاس خط
ناصر زارعی
-کجا داری میری؟
-کلاس خط
-میخ کش رو کجا مي بری؟
-آخه امروز تمرین خط میخی داریم.
* * *
خواب
- پسرم موقع خواب بالش را زیر سر مي گذارند نه زیر پا.
-آخه پاهام خواب رفته.
* * *
کار
-مادرت توی خونه چکار مي کنه؟
-ظرف مي شوره و جارو مي کنه.
-پدرت چکار مي کنه؟
-چون این کارها رو نمي کرد مامانم از خونه بیرونش کرد.
* * *
اختراع
-شنیدم برای صرفه جویی در مصرف بنزین یه ماشین اختراع کردی که بدون سوخت کار میکنه؟
-آره
-چه طوری؟
-خودم مي شینم پشتشش زن و بچه ام هلش میدن.
* * *
اورژانس
مسافر: سیصد تومن بیمارستان چمران
راننده: صرف نمي کنه پونصد بده اورژانسی مي برمت
نیم ساعت بعد اورژانس راننده و مسافر را به بیمارستان انتقال داد.
* * *
واژه
معلم: واژه سیل رو تعریف کن؟
شاگرد: آقا تعریف کردنی نیست تخریب کردنیه.
* * *
طلایاب
-آقا طلایاب دارید؟
-بله برای چی مي خواید؟
-آخه مادر زنم گم شده مي خوام پیداش کنم.
-چه ربطی داره؟
-آخه اسمش طلاست.
* * *
سؤال
-میدونی چه عاملی جانوران عظیم الجثه عصر یخبندان را منقرض کرده؟
-آره، رستوران های بین راهی.
آینده
دانی که چرا رفته از این لب خنده
لرزان شده دست و دل و پای بنده
وقت است که فریاد زنم دردم را
ترسم کمي ای دوست من از آینده
* * *
شدی ارژون و شد دل اژ تو خوشحال
ژِ خوشحالی در آوردم پر و بال
بده ژودی جوابم قبل مشرف
مگه یارانه ای هشتی «کریشتال»
سه رباعی
زهرا کامکار
درسی است برای عبرت بعضی ها
هیهات ز عیش و عشرت بعضی ها!
اما خودمانیم، چه کیفی دارد
بالا بکشی تو ثروت بعضی ها!
* * *
شاعرم من، شعرها در طول دوران گفته ام
از گذشته تاکنون از این و از آن گفته ام
بس که خوردم شیر با آب فراوانی که داشت
شعرهای آبکی فت و فراوان گفته ام!
* * *
آن روز که بیکار تو بودی و ولو
مي آمدی از بابت صد قرض، جلو
حالا که خرت گذشت از پل، ناجنس
گفتم که بیایم و تو گفتی که برو!
زبان حال
محمد دبیری
کارمند: با این حقوق کم نتوان کرد زندگی
پوند و ین و دلار فراوانم آرزوست
بازنشسته: معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
شکمو: لذت شام به مرغ است و به ماهی و کباب
هر که این هر سه ندارد نرود گشنه به خواب
خوش خیال: دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
آنهم پیاله ای که پر از آش خاله بود
عاشق: هر چه تعمیر کنم دل کندش عشق خراب
خود بفرما دگر آباد کنم یا نکنم
الکی خوش: از چهره های تیره و اخمو دلم گرفت
روی گشاده و لب خندانم آرزوست
مستأجر: پول مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را
از موجرم بپرسید احوال سنگ پا را
کوچۀ بن بست
اسدالله فهندژ سعدی (بلبل شیرازی)
کوچۀ ما کوچۀ زنها شده
مرد در این کوچه ناپیدا شده
کار مردان و زنان وارونه است
وضع ناجوری عجب اینجا شده
توی خانه جای مشدی ناصر و
نادر و فرشید و یا سینا شده
یا که بیرون جای عفت خانم و
لادن و فرزانه و شهلا شده
صبحها هر زن به سوی کار و بار
مي رود از در برون تا پا شده
هر زنی با بیل و ابزاری دگر
سوی کار از خانه در صحرا شده
بسته هر مردی کلاهش را به سر
خانه داری کار هر بابا شده
مش رجب در خانه داری چیره دست
جای کدبانو چه کدآقا شده
جای زن هر گونه کاری مي کند
این وسط تنها فقط نازا شده
بچه را آسوده پوشک مي کند
تازه گی در کار خود اوستا شده
مي چپاند در دهانش شیر خشک
تا که نیش شیرخوارش وا شده
روز و شب در فکرم و گویم به خویش
ای خدا مردی چرا تنها شده
کوچه بن بست است ورنه نام شهر
شل بجنبی شهرک زنها شده
«چشم ها را باید شست»
محمد جاوید
طرح خوبی دارم
تا که از دیدن هر منظره ای
خوش خوشانت بشود
و به بالا نرود از تو فشار
و شود باعث تسکین عصب
طرح خوبم این است:
«چشم ها را باید شست»
جور دیگر باید دید
عینکی باید زد فوق مدرن
تا ببینی گاهی
چیزها را نقلی
یا زمانی دیگر
گنده بینی هر چیز
مثلاً این جوری:
بهرۀ بانکی و میزان تورم را ریز
رقم برق و تلفن هم نیز
در عوض فیش حقوق و پاداش
رقم سهم عدالت را هم
گنده تر از یک بانک
یا که نقلی بینی
قیمت مسکن و نرخ ارزاق
از عدس تا به سماق
وام میلیونی را
عددی ده رقمي انگاری
مبلغش تا به قیامت تقسیط
چشم را چون شستی
پاک بینی همه زشتی ها را
قاتلان را مظلوم
فاسدان را صالح
رانت خواران را بینی
غصه دار مردم
همه محتاج به نان شب خود
عینک فوق مدرنت گاهی
خوش به حالت بکند
چون که بینی با آن
صحنه هایی جالب
کارت بنزین همه پر از بنزین
به حساب همه واریز شده یارانه
سال یک بار نه، که ماهانه
و صد البته همه با مدد رایانه
«هیچکس تنها نیست»
همه همراهی دارند بدون بلوتوث
که نبیند هرگز
فیلمهای خفن آن جوری
دختران خانۀ بخت
پسران بر سر کار
در در دانشگاه
پدری مي بینی خنده کنان
مي زند بشکن و مي فرماید
شکرت، رایگان شد تحصیل
و کمي آن ورتر
داخل انجمن طنز نشسته «جاوید»
شاد و شنگول و بدون تردید
مي نویسد طنزی
با خطوط قرمز
و چه جالب ناک است
صفحۀ اول یک نشریه
طنز را مي چاپد
ࠀدو مطلب از داریوش منوچهری
بقیه اش مال خودت
مردی که سوار تاکسی شده بود، هنگام پیاده شدن یک ده تومانی به راننده مي دهد و مي رود، راننده فریاد مي زند بقیه اش؟!
مرد جواب مي دهد: بقیه اش مال خودت!
* * *
اسکناس دو هزار تومانی
اولی: داداش بهمن، پول خرد تو جیبت داری؟ آخه مي خوام با اتوبوس برم مدرسه.
دومی: به جون خودت فقط یه اسکناس دو هزاری دارم.
اولی: باشه عیبی نداره با تاکسی تلفنی مي رم!
آمشتی
کمال سام «پشت هم انداز»
«آمشتی» که داری میری پریشون
خدای نکرده نری تو هُلفدون
تهرونیا به ریش تو مي خندن
با گریه مي دوی تا ناف شمرون
بس که پیاده چریدی تو این شهر
کلاتو باد برده موهات پریشون
سادگی و صفای تو «آمشتی»
گم میشه تو شهر ریا و افسون
تو ده کشاورزی و کار و زحمت
تو شهر کلک زدن سر این و اون
پول در آوردن توی شهر آسونه
حلال حروم کی مي کنن حریصون
حقه و نیرنگ و کلک کارشون
ببین سرت رفته کلاه چه آسون!
نون و پیاز توی ده صد شرف
داره که اینجا بخوری فسنجون
خلاصه مشتی جون هر چی مرده
ببند فلنگو، برو زودی بیرون
«پشت هم انداز» که غرض نداره
خیر تو رو مي خواد سلام برسون
دو مطلب از اصغر آبرومندی «کل اصغر»
خواستگاری
کل اکبر: چرا دمقی؟
کل اصغر: رفته ام خواستگاری.
کل اکبر: جواب رد داد؟
کل اصغر: بله بهم گفت: «زن جوان را اگر تیری به پهلو نشیند به که پیری»!
کل اکبر: آیا نباید این طور مي گفت؟
کل اصغر: نه ناحق گفت، مگه من 67 سالم بیشتره؟!
کل اکبر: خب خانم چند سالش بود؟
کل اصغر: هیجده سالش!
* * *
آن جناحی
کل اکبر: نکنه تغییر جناح دادی؟ مي بینم روزنامه های آن جناحی جمع مي کنی؟
کل اصغر: نه از حالا برای چهارشنبه سوری مواد سوختی جمع مي کنم!
آمشتی
کمال سام «پشت هم انداز»
«آمشتی» که داری میری پریشون
خدای نکرده نری تو هُلفدون
تهرونیا به ریش تو مي خندن
با گریه مي دوی تا ناف شمرون
بس که پیاده چریدی تو این شهر
کلاتو باد برده موهات پریشون
سادگی و صفای تو «آمشتی»
گم میشه تو شهر ریا و افسون
تو ده کشاورزی و کار و زحمت
تو شهر کلک زدن سر این و اون
پول در آوردن توی شهر آسونه
حلال حروم کی مي کنن حریصون
حقه و نیرنگ و کلک کارشون
ببین سرت رفته کلاه چه آسون!
نون و پیاز توی ده صد شرف
داره که اینجا بخوری فسنجون
خلاصه مشتی جون هر چی مرده
ببند فلنگو، برو زودی بیرون
«پشت هم انداز» که غرض نداره
خیر تو رو مي خواد سلام برسون
تفأل مي زنم
آب دانی یو
من برای غصه خوردن هم تفأل مي زنم
از برای وقت مردن هم تفأل مي زنم
لعبتی را گر ببینم در خیابان شوخ و شنگ
از برای دل سپردن هم تفأل مي زنم
در قمار زندگی من دائماً بازنده ام
گر شود یکبار بردن هم تفأل مي زنم
* * *
گر خری دیدم به زیر بار له له مي زند
بهر یک عمری دویدن هم تفأل مي زنم
از برای دسته و حزب و جناح و این قبیل
تا به سر منزل رسیدن هم تفأل مي زنم
گر برای حاجتی از خانه بیرون مي روم
بر صلاحی در خریدن هم تفأل مي زنم
در کنار سوپری گر آمپرم بالا رود
جامه را بر تن دریدن هم تفأل مي زنم
گر که مي خواهم سوار یک هواپیما شوم
لاجرم قبل از پریدن هم تفأل مي زنم
شب به بستر تا ببینم خواب پول و نان و آب
من برای خواب دیدن هم تفأل مي زنم
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
یار من
محمد جاوید
شکر ایزد یار بنده با حیاست
نه قرشمال است و نه ظالم بلاست
طفلی اصلاً آدمی ولخرج نیست
نزد او دو ضربدر دو چارتاست
اسم سرویس طلا نشنیده است
گرچه اسم نازنین او طلاست
اهل پارتی یا که کافی شاپ نیست
راه دیسکو را نمی داند کجاست
نه به فکر تاتو(1) و میکاپ(2) لب
نه به فکر بینی رو به هواست
با مش و های لایت(3) هم بیگانه است
رنگ موی او فقط سدر و حناست
فیلم اکشن(4) را نمی بیند ولی
عاشق برنامۀ راز بقاست
فست فود(5) هرگز نخورده تا به حال
طفلکی تنها خوراکش شورباست
او نمی داند فَشن(6) کیلویی چند
بهترین مد پیش او شال و قباست
الغرض هر چه بخواهی عاقل است
پخته و البته خیلی باخداست
گرچه که قرنی زعمرش رفته است
لیک صاف و ساده مثل بچه هاست
تا شنید این نکته را «جاوید» گفت
این چنین یاری یقیناً کیمیاست
یار یک صد ساله تسکین دل است
موجب آرامش هر منزل است
پی نویس:
1 - Tatoo : خال کوبی
Make up - 2 : آرایش کردن
High-Light -3 : رنگ مو
4 - Action : در اینجا فیلم هیجانی
5 - Fast-Food : خوراک آماده
6 - Fashion : مُد
شغل جدید
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
مردی رفت ادارۀ کاریابی، مسئول مربوطه از او پرسید: چقدر سواد داری؟
گفت: بلدم تا ده بشمارم.
مسئول به او گفت در این صورت فقط برو داور مسابقه بکس بشو!
دو شعر از بهنام زارع دهقانانی
جراید: منتظرالزیدی با لنگه کفش، بوش را بدرقه کرد.
اگر در زندگی چیزی ندارم
شده سگ دو زدن پیوسته کارم
ولی شنگولم از این که، زمانه
نکرده لنگه کفشی را نثارم
* * *
اگه زیدی به بوش می زد چه می شد
تو فرق و چشم و گوش می زد چه می شد
میومد سوی شهر ما اگر او
با «اُرسیش» صد تا موش می زد چه می شد
فرهنگ لغات
محمد دبیری (آکاکو)
درازدست: نوعی اردشیر
کلاه بردار: پیشخدمت در اتاق رئیس
بازی: کاری که هر روز می بینم: کاغذ بازی، سیاه بازی، باندبازی، فوتبال بازی، بازی بازی، عروسک بازی، مامان بازی
جیب خالی کن: دلالهای دوره گرد، کوپن فروشها، دلار فروشها، فال گیرها، قمارباز خیابانی
آش خاله: آشی که در هر حال باید خورد
یخچال: محل انجمن طنز
فنر: پیشخدمت در رستورانها
کارد: وسیله اعلام نظرات، از این وسیله به عنوان خلال دندان، پیچ گوشتی، در بازکن، میخ کش، پاشنه کش، کلید، قیچی و چکش هم استفاده می کنند.
روش تشخیص
علی اصغر نجفی «اغو»
سن خرها از صف دندان مشخص می شود
تیپشان هم از جل و پالان مشخص می شود
صنعت نعل خران در دست آهنگر بود
پتک را چون کوفت بر سندان مشخص می شود
بگذریم از خر، بگوییم از مثالات دگر
چیزهایی که به هر عنوان مشخص می شود
گیر پا فرضاً، که کارش هست گیر انداختن
اعتراف جرم، در زندان مشخص می شود
یا که رنگ تیره را کز رنگ شب وامیده اند
جغد هم، شومی اش از ویران مشخص می شود
استرس از چهرۀ غمگین بگردد آشکار
دلخوشی هم از لب خندان مشخص می شود
خوش خوشک در آدمی پیدا شود از نیش باز
قلب خون از دیدۀ گریان مشخص می شود
ضعف در پوند و دلار و لیره و ین با یورو
پیش قرب و ارزش تومان! مشخص می شود
ذوق و شوق خانۀ نوساز بی سقفت نکن
سستی این خانه در باران مشخص می شود
ادعای دست و دلبازی و بخشش های تو
در حضور حضرت مهمان مشخص می شود
پاچه خاری فلان آقا به درگاه رئیس
با بله قربان بله قربان مشخص می شود
دعوت برای صرف ناهار
داریوش منوچهری
اولی: راستی امروز ظهر بیکاری؟
دومی: آره بیکارم.
اولی: فردا ظهر چی؟
دومی: آره بیکارم
اولی: پس فردا ظهر چی؟ بیکاری؟!
دومی: نه... پس فردا ظهر خیلی کار دارم.
اولی: خیلی بد شد.
دومی: چرا؟
اولی: چون می خواستم تو رو واسه پس فردا ظهر برای صرف ناهار دعوت کنم!
قصه
«آب دانی یو»
صبح سحر وقتی که من خواب بودم
تو رؤیاهام بی تب و بی تاب بودم
خواب می دیدم تو شهر مکه هستم
سجاده و مهر نماز به دستم
با گوشای خودم اذون شنیدم
از تو مغازه مردمون رو دیدم
دوان دوان برای نماز می رفتیم
سوی خدا برای نیاز می رفتیم
وقت نماز دوکون رو ول می کنن
رو به سوی کعبه دل می کنن
همیشه هم نمیشه زندگی کرد
به عشق هو بایستی بندگی کرد
صدق و صفا مسلمونی میاره
دروغه که بی ایمونی میاره
قراول اصلاً نمی خواد دوکونا
کم نمیشه ذره ای از رو اونا
اینجا همه کار صواب می کنن
کی دیدی تو شیرشون آب می کنن
هر که بدزده جنسی از مغازه
قطع می کنن دستای دست درازه
یهو برادران ز خواب پریدم
دور خودم صف نماز ندیدم
صبحانه را خورده و راهی شدم
پیاده تا نبش سه راهی شدم
دور مغازه ام همه خسته بودند
بعضی به پا بعضی نشسته بودند
حاجی مگر مغازه را نه بسته؟
ویترین و شیشه ها همه شکسته
حاجی چی شد حاجی بگو چطور شد؟
انگشترا و سکه ها چپو شد
دار و ندارت همه جارو کردند
بی خردا طلا رو پارو کردند
حاجی یهو روی زمین ولو شد
سرتاپاشم آتیش گرفت الو شد
خبر دادند اورژانس اومد و بردش
گمان کنم به عزرائیل سپردش
قصه ما غصه ما همین بود
آری برادران که این چنین بود
یکی بود یکی نبود
هالو
یکی بود، یکی نبود
نمی دونم کدوم یکی بود
کدوم یکی نبود!
ولی مسلمه، وقتی این یکی بود
اون یکی نبود
یا وقتی اون یکی بود
این یکی نبود
بعد پنجاه سال
نفهمیدم کی بود، کی نبود
یکی نبود، یکی بود
ولی مسلمه هر چه بود
اون وقتا هر کی، هر کی نبود
چون
یکی بود، یکی نبود
شما می دونید، کی به کی بود؟!
کلاس خط
ناصر زارعی
-کجا داری میری؟
-کلاس خط
-میخ کش رو کجا می بری؟
-آخه امروز تمرین خط میخی داریم.
* * *
خواب
- پسرم موقع خواب بالش را زیر سر می گذارند نه زیر پا.
-آخه پاهام خواب رفته.
* * *
کار
-مادرت توی خونه چکار می کنه؟
-ظرف می شوره و جارو می کنه.
-پدرت چکار می کنه؟
-چون این کارها رو نمی کرد مامانم از خونه بیرونش کرد.
* * *
اختراع
-شنیدم برای صرفه جویی در مصرف بنزین یه ماشین اختراع کردی که بدون سوخت کار میکنه؟
-آره
-چه طوری؟
-خودم می شینم پشتشش زن و بچه ام هلش میدن.
* * *
اورژانس
مسافر: سیصد تومن بیمارستان چمران
راننده: صرف نمی کنه پونصد بده اورژانسی می برمت
نیم ساعت بعد اورژانس راننده و مسافر را به بیمارستان انتقال داد.
* * *
واژه
معلم: واژه سیل رو تعریف کن؟
شاگرد: آقا تعریف کردنی نیست تخریب کردنیه.
* * *
طلایاب
-آقا طلایاب دارید؟
-بله برای چی می خواید؟
-آخه مادر زنم گم شده می خوام پیداش کنم.
-چه ربطی داره؟
-آخه اسمش طلاست.
* * *
سؤال
-میدونی چه عاملی جانوران عظیم الجثه عصر یخبندان را منقرض کرده؟
-آره، رستوران های بین راهی.
چند مطلب از اعظم چراغعلی
-من و شوهرم با هم تفاهم خوبی داشتیم ولی نمی دانم چرا سروکارمان به طلاق کشید.
قاضی: در چه مواردی با هم تفاهم داشتید؟
-هر دو حسادت داشتیم، هر دو خودخواه بودیم، هر دو مادی و پرتوقع بودیم، هر دو لجوج بودیم، هر دو بی گذشت بودیم، هر دو پرحرف بودیم، هر دو عصبانی و پرخاشگر بودیم، هر دو بدبین بودیم، هر دو...
* * *
چرا خیرین فقط مدرسه می سازند، ما که فقط مدرسه نمی خواهیم، اول باید توی خانه باشیم و بعد پدرمان شغل داشته باشد تا بتوانیم به مدرسه بریم، پس خانه و شغل مهم است!
* * *
زن اولی: چرا شما می خواهید از شوهرتون طلاق بگیرید؟
زن دومی: چون شوهرم به من به جای سرویس طلا بدل داده.
زن اولی: اینکه چیزی نیست، شوهر من بدل فروشی داشته به من گفته طلافروشی دارم!
* * *
اولی: چرا دختر شما MS گرفته؟
دومی: چون زیاد SMS زده!
* * *
چرا شما از هم طلاق گرفتید؟
چون معیار ما زیبایی و ثروت بود و بعد از 20 سال هر دو آنها از بین رفتند.
* * *
چی شد که شما دونده شدید؟
چون همیشه می خواستم از دست پدرم فرار کنم، آخه او زیادی به من فشار می آورد، هم در درس خواندن هم در کنترل کردن من.
* * *
شما مگر تصمیم نداشتید لاغر شوید؟
نه چون برادرم لاغر شده.
چه ربطی به شما داره؟
آخه می خواهم لباسهای او را که برایش گشاد شده بپوشم.
* * *
پدر: دخترم کی می خواهی از قهر دست بکشی و به خانه ات بروی؟
دختر: پدر جان سر برج که شوهرم حقوق گرفت!
* * *
هدف شما از ازدواج چی بود؟
هیچی، آرامش بود که متأسفانه اشتباه شد و به جنگ تبدیل شد!
خط کشی سیخی چن
عبدالمحمد صفازاده
با اینکه من در بچگی خیلی دست و پا چلفتی و خنگ بودم، نمیدونم پسرم به کی رفته اینقدر کنجکاوی می کنه و گاهی سؤالاتی ازم می پرسه که توش می مونم چی بگم.
چند روز پیش گفت: بابا شهر هرت یعنی چه؟ اصلاً شهر هرت کجاست؟ گفتم: بابا این یک اصطلاحه زیاد تو نخش نرو. گفت: جون بابا بهم بگو اصلاً ببر نشونم بده. من که حوصله چند روز مسافرت و هزینه رفتن به شهر هرت را نداشتم، گفتم:
بچه جون دست بردار شهر هرت که نشون دادنی نیست. خلاصه از ما طفره رفتن و از او اصرار مجبور شدم یه جوری بهش بگم. گفتم: پسرم شهر هرت شهریست که قانون به کلی توش تعطیله البته تعطیل که چه عرض کنم میشه گاهی با پول تعطیلش کرد، توی این شهر همه چیز هست به جز صداقت و رحم و انصاف و عدالت. البته تو شعارها که روی در و دیوار می نویسن خیلی هست. آدم های این شهر از صبح تا شب بهم محترمانه دروغ میگن و سر هم کلاه می گذارن، توی این شهر جرأت نداری از این ور خیابون بری اون طرف اگه رفتی مطمئن باش لت و پار میشی بعد مردم میان پول خرد می ریزن روت. چی خط کشی، خط کشی سیخی چن.
پسرم خیابانهای این شهر پر از دست اندازهای جور واجور هست وقتی به یکی از آنها میرسی و مجبور میشی ترمز کنی ماشین عقبی چنان میکوبه به پشتت که سرت می خوره به طاق ماشین. ولی جات خالی همسایه های شهر هرت همیشه خوش به حالشون میشه آخه هر چه چیزهای خوب خوبه بار میشه میره برای اونا و بدبخت آدم های این شهر جرأت ندارن بگن پس ما چی؟
خلاصه این شهر شهریست ایده آل برای اونا که توی شهرهای خودشون خوشی زیر دلشون زده و دوست دارن برای تنوع یه کم سختی تحمل کنن تا قدر شهر خودشونو بدونن.
حرفام که به اینجا رسید پسرم که با دستهای زیر چونه داشت خوابش می برد یه آهی کشید و گفت: خدا را شکر بابا که ما توی این شهر نیستیم. بیچاره مردم شهر هرت!!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
طلب
اسدالله فهندژ سعدی (بلبل شیرازی)
شدم بیمار و جسم بنده تب داشت
چنین تب را تنم از نصف شب داشت
به آه و ناله رفتم سوی درمان
در آنجایی که یک دکتر مطب داشت
ز منشی لاجرم نوبت گرفتم
از آن دختر که قدری خط لب داشت
به او گفتم شود کی نوبتم گفت
که باید اندکی صبر و تعب داشت
یکی بی نوبت آمد رفت داخل
گمانم با طرف قدری نسب داشت
زنی بوسیده منشی را، جلو زد
کنارش یک پسر جنس عزب داشت
دهان وا کردم و تا بد بگویم
ولی گفتم به خود باید ادب داشت
یکی بشکن زنان داخل شد آنجا
که اندامش کمی رقص و طرب داشت
به منشی گفتم این بیمار از کی
در اینجا نوبتی در جیب خود داشت
جوابم داد این دیوانه ای بود
که ترسیدم از او درد عصب داشت
یکی دیگر سرش را مثل یک بز
به زیر انداخت داخل شد غضب داشت
به منشی گفتم این دیگر چه کس بود
بگفتا نوبتی از ما طلب داشت
یکی هم رفت داخل لنگ لنگان
به دستش روغنی در یک حلب داشت
به منشی گفتم این بابا چرا رفت
بگفتش وی ثوابی مستحب داشت
خلاصه مشتریهایش ویزیت شد
ز هر چه ترک و تاجیک و عرب داشت
همین که نوبتم شد رفت دکتر
به بیرون از مطب، جنسی جلب داشت
به منشی گفتمش دکتر کجا؟ گفت:
ببالین کسی کو چون تو تب داشت
غیرقانونی
علی اصغر نجفی «اغو»
قدم نگذار ای عابر به راه غیر قانونی
که بی تردید می افتی به چاه غیرقانونی
خیابان گرچه می باشد پر از جنس لطیف، اما
بکن درویش چشمت از نگاه غیرقانونی
به خود می بالی از زیدت که عین ماه، زیبا هست
دلت را خوش نکن بی خود به ماه غیر قانونی
حراست کن تو از مرز و حریم آنچه اخلاق است
که نفست مستقر کرده سپاه غیرقانونی
به جای گریه و شیون، بکن نق نق سر خصمت
که نق نق بهتر است از اشک و آه غیر قانونی
اگر شاهی شود خود سر، بدان البته آن کشور
بگردد زیر و رو یکسر ز شاه غیر قانونی
تمام مشکلات کس، تقاص کفر او باشد
که کرده پیش از اینها اشتباه غیرقانونی
کو اصالت؟
کچل خان
دو تا دُوّر اَده رَهتن ریا شهر
یکی شی که غلو یکیش غضنفر
یکی نومِش گلی اِیسو آزیتا
یکی هم نُفتِشه کِرده ریا سر
* * *
دو تا دختر از ده رفتند به طرف شهر
یکی از آنها شوهر کرد به غلو یکی هم به غضنفر
یکی از آنها اسمش گلی بود حالا شده آزیتا
یکی هم دماغش را سر بالا کرده
* * *
دو تا کُر رَهتِنِه وی ده ریا شهر
یکی نومش غلو یکیش غضنفر
یکی دیم یک اَهَر کَه ایگو مرسی
یکی هم چُولَه وابیده مِلِ سر
* * *
دو تا پسر از این ده رفتند به طرف شهر
یکی از آنها اسمش غلو بود یکی هم غضنفر
یکی از آنها پشت سر هم به هر کس می گفت مرسی
یکی هم موی سرش شده است مانند جوجه تیغی
آشنایی با یک شاعر و طنزپرداز
اسدالله فهندژ سعدی هستم. در سال 1339 در کنار آرامگاه سعدی به دنیا آمدم. از روز تولد تا چند سالی مریض بودم، اجل از یک طرف می کشید و دنیا از طرفی دیگر، بالاخره با خوردن گوشت گنجشک اجل ول کرد و زنده ماندم. از دوازده سالگی شعر نوشتم. در نوزده سالگی قهرمان پرورش اندام فارس شدم و ثابت کردم آن بچه ای که روزی از ضعیفی کله او مثل کاریکاتور بزرگ شده بود، می تواند قوی باشد. سال 1359 با شروع جنگ در بیست سالگی به سربازی رفتم و خدمت وظیفه را تمام کردم.
در حین سربازی به سرودن اشعار طنز و فکاهی در کنار اشعار جدی پرداختم. مدتی که تهران بودم با معرفی پادگان مربوطه در یک شب شعر بزرگ شرکت کردم و با بزرگانی همچون استاد شهریار، مهرداد اوستا، حمید سبزواری و استادانی دیگر از نزدیک آشنا شدم. سال 1364 ازدواج کردم و حاصل آن یک پسر به نام محمد قاسم و دو دختر به نامهای فاطمه و فائزه می باشند و از سال 1379 اشعار طنزم در مطبوعات به چاپ رسید که تاکنون نزدیک به 400 اثر در روزنامه های محلی و مجله اطلاعات هفتگی تهران به چاپ رسیده. اسامی مستعارم از این قرارند: بلبل شیرازی، بچه سعدی، عقرب، اسد سبیل و گربه دوپا سعی دارم اشعاری بنویسم ماندگار و همیشه خود را نسبت به مذهب و کشور و فرهنگ و مقدسات متعهد می دانم و معتقدم که با طنزپردازی هم می شود به عرفان رسید. ضمناً از نظر شغلی هم جزو مشاورین املاک هستم. در آخر امیدوارم همیشه بخندید که خندیدن معجزه می کند.
از این شاخه به آن شاخه پریدن
ابراهیم به گزین
بیاغازید پرگو داستانی
بشرحم تا در آن حیران بمانی
سخن از رستم و ژول ورن و مایکل
زحسنِ پول شوئی از گرانی
ز وصف وعده های بی سرانجام
از ارزانی جنس آن زمانی
دهان شیرین ولی با حلوا حلوا
چه حلوائی؟ زنوع تنتنانی
تورم در جهان لامروت
به ویژه توی ملک باستانی
از این آنتن به آن یک رفت و آمد
که یابد رمز اسرار نهانی
از ایام تجرد گفتمان کرد
زمان عشقهای آنچنانی
بیانیدم زمان ارتباطات
تخصص لازم است و کاردانی
از این شاخه به آن شاخه پریدن
شلم شوربا شود آن سان که دانی!
فال میوه
زهرا کامکار
انار؛ اگر انار میوه محبوب شماست، پس شما آدم خوب و شجاعی هستید و آشغالها را اما دم در نمی گذارید. با این بهانه که از سوسک و گربه و اینگونه موجودات می ترسی و این کار از شخص گنده ای مثل شما بعید است!
هندوانه؛ شما که به هندوانه علاقه زیادی دارید، آدم عجیب و غریبی به نظر می رسید، کسی از درون شما سر در نمی آورد. تا هندوانه زیر بغلتان نگذارند راه نمی افتی. بیشتر وقتها می خواهی با یک دست سه تا هندوانه برداری! شما وقتی هندوانه می خوری پای لرزش می نشینی، فکر می کنی خربزه خورده ای. از اینکه کسی با مشت توی سرتان بکوبد می ترسید، چرا که آن موقع معلوم می شود شما چقدر عصبانی هستید. با این حال توانایی های قابلی دارید، ناامید نشوید ادامه تحصیل بدهید. سرانجام یک روز مدرک دکترای مکانیک یا شاید بچه داری خواهید گرفت. مواظب باش مدرک جعلی به شما ندهند!
خربزه؛ شما که خربزه دوست داری، آ دم گنده ای هستی، چند تا خیار قلمی بخور، بیچاره زن شما خجالت می کشد همراهت راه بیاید. شما در مواجه با مادرزنتان شروع می کنید به لرزیدن و این لرزش ناگهانی را به خوردن خربزه ربط می دهید، مواظب باش شصت پایت در چشم مبارکت نرود! زیاد خربزه نخور کله ات شده عین خربزه!
سیب؛ سیب را به سایر میوه ها ترجیح می دهی، خب بده، به ما چه؟! پیداست عاشق حیوانات هستید پیشنهاد می کنم برای خودتان یک فیل بگیرید و آن را بدون اجازه صاحب خانه ببرید و شبها آن را زیر پتوی خود بخوابانید. شما به فیل احترام می گذارید چرا که فکر می کنی از دماغ او افتاده ای! از روی میوه مورد علاقه شما می شود حدس زد که شما می توانید دامپزشک یا مدیر سیرک شوید.
گلابی؛ کسی که میوه مورد علاقه اش گلابی است شخصی امیدوار، با اراده، منظم، راستگو، وفادار، باشعور، مهربان، با کلاس، خوش خط، طنزپرداز... بابا تو دیگه کی هستی؟! خونسرد باشید و حوصله به خرج دهید تا شخص عاشق این میوه را به شما معرفی کنم. جوگیر نشوید گلابی میوه مورد علاقه خودم است، ها بعله!
پودر لباسشویی
داریوش جاویدتاش
مشتری: آقا لطفاً سه قوطی پودر دستی 500 گرمی بدهید.
مغازه دار: بفرمایید اینهم سه قوطی پودر، می شود 2000 تومان.
مشتری که با تعجب قوطی های پودر را ورانداز می کرد، گفت: آقا اینکه نوشته شده قیمت 185 تومان و دیگری قیمت 215 تومان نوشته است.
مغازه دار: ای بابا اون قیمت آخر سال 85 و اول سال 86 است.
مشتری: اینهم که 240 بوده خط خورده شده 500 تومان.
مغازه دار: آنهم قیمت آخر 86 و اول 87 است.
مشتری: اگر هر قوطی 500 تومان هم باشد که 2000 تومان نمی شود.
مغازه دار: آقا جان مگر بار اولتان است که خرید می کنید سه تا 600 تومان با یک کیسه پلاستیک می شود 2000 تومان.
شاگرد مغازه دار گفت: آقا بخر تا قیمت 500 تومان خط نخورده و قیمت جدید به جایش نوشته نشده!
مشتری که دستش روی دلش بود و قاه قاه می خندید و از خنده بند تنبانش پاره شده بود، یک اسکناس هزار تومانی داد و گفت لطفاً یک قوطی پودر و بقیه را کش تنبان بدهید.
واسونک های شیرازی
بهنام زارع دهقانانی
«جینگ و جینگِ ساز میاد و از بالای شیراز میاد»
مش غضنفر غم مخور که بوی نفت و گاز میاد
* * *
«اوباما» جون روی تخت و مشتی «مک کین» پای تخت
خیر نبینن هر دوتاشون، زندگی شد سختِ سخت
* * *
«اوباما» از دور میاد و پیش چشمم نور میاد
گیتارش انداخته و با تنبک و سنتور میاد
* * *
در کاخ «جُرج واشینگتن» آب رکنی رد میشه
سنگ بیارین پل ببندین «اوباما» جون رد بشه
فرهنگ لغات
محمد دبیری (سرخلوتیان)
آدامس: تنها چیزی که توی دهان خانمها بند می شود
سنجاق قفلی: تنها قفلی که بدون کلید باز می شود.
گمرکی: پولی که دولت از راه دلسوزی از مسافران می گیرد تا اضافه وزن پیدا نکنند.
تخفیف: کاهش قیمت از راه التماس و قسم دروغ.
رباعی
هوشنگ شاهنده
با شوق و نشاط و خنده و جوش و خروش
رفتم به سراغ قاسم میوه فروش
پرسیدم از او قیمت یک کیلو سیب
تا داد جواب، بنده رفتم از هوش
مِدَه
«آب دانی یو»
ای سازمان کتاب و دفتر مِدَه
عقد مُکنه مفتی و همسر مِدَه
دومادای مجرب و جوون رَه
جذب مُکُنه جهاز به دختر مِدَه
دخترای ثبتی سازمان رَه
رختخواب و فرش و سماور مِدَه
ای سازمان بَره تازه عروسا
یَک خِنِه شیک و محقر مِدَه
جشن مفصل مِگِرَه بَرَه شون
میوه و شام تو کاخ مرمر مِدَه
سربازایه شریف پادگان رَه
زن مِدَه و یک بنز خاور مِدَه
دانشجوای عزیز و مهربون رَه
بَره عروسی سکه زر مِدَه
اَلبِتن ایرَه با گوشم شنفتم
پیرزنای بیوه رَه شوهر مِدَه
واسۀ غضنفر که گوشاش سنگِنه
یک زن غرغروی شَر خَر مِدَه
راسیِ مُگُم به پیرای لغ لغو
عصا و سمعک مِده دلبر مِدَه
فکر نِکنِن هر چی مُگم دروغه
کار مِدَه مسکن مِدَه تندر مِدَه
ای سازمان بره همۀ جوونا
به هر نفر دو میلیونم سر مِدَه
* * *
واژه ها:
مِدَه= می دهد
خِنه= خانه
سَنگنه= سنگین است
مُکنه= می کند
مِگِره = می گیرد
مُگُم= می گویم
رَه= را
اَلبِتن= البته
نِکنِن= نکنید
بره= برای
شنفتم= شنیدم
راسی= راستی
کارتن خواب
پروفسور پیراشکی
یکی از مسئولین: دیگر معتاد کارتن خواب نداریم.
اولی: اشغری راشت میگن دیگه معتادا توی کارتن نمی خوابن؟
دومی: آره بابا جون راشت میگن خوبم راشت میگن.
اولی: شه جالب! اژ کی تا حالا این طوری شده؟
دومی: اژ وقتی که اجاره نشینا نمی ژارن ما کارتن گیرمون بیاد!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
گفت، گفتم
زهرا کامکار
گفت: می دونی چرا گالیله از اینکه سیب خورد تو سرش تعجب کرد؟
گفتم: برای اینکه زیر درخت گلابی بود!
گفت: می دونی اگه برق نبود، چی می شد؟
گفتم: مجبور بودیم در تاریکی تلویزیون نگاه کنیم!
گفت: می دونی معلمها چرا اینقدر به تخته می زنند؟
گفتم: می خوان بچه ها یه وقت چشمشون نزنند!
گفت: می دونی همکاری یعنی چه؟
گفتم: یعنی من غذای تو رو بخورم و تو هم لباسهای منو بشوری!
گفت: می دونی چرا خانمها دو برابر آقایون حرف می زنند؟
گفتم: آره چون مجبورند هر حرفی را صد بار برای آقایون تکرار کنند تا اونها بفهمند!
گفت: چرا هوا آلوده است؟
گفتم: برای اینکه عاشقان می سوزند، هوا آلوده میشه، البته حالا قراره گازسوزشون کنند!
گفت: از اینکه خانمت یه خواهر کوچولو دیگه هم گیرش اومده، باجناق دار هم خواهی شد، چه احساسی داری؟
گفتم: اصلاً احساس خوبی ندارم چون یه نفر دیگه هم واسه گرفتن مال و میراث پدرزنم اضافه شد!
دو بیتی
یخ شکن
کمال سام (پشت هم انداز)
اگر چه طنزهایم گریه دارد
غمین می خندد و گلها بکارد
درون انجمن یخ آب کردم
الهی ابر غم شادی ببارد
چند رباعی
خانه بدوش
از خانه بدوشی دل ما بریان شد
چشمان فلک به حال ما گریان شد
خوشحال دل حریص بی وجدان شد
دلال نگر یگانۀ دوران شد
ننگ و رنگ
دارایی ما نیست به جز یک خر لنگ
از فقر و فلاکت است دلها همه تنگ
چون بوقلمون شدیم یکسر همه رنگ
نه نام اثر نمود بر ما و نه ننگ
محتکر و ارزانی
ای محتکر از چه رو چو من حیرانی
یادی نکنی ز دورۀ ارزانی
انبار بکن جنس در این دشت فراخ
خوش چابکی و یکه زن میدانی
اهل دانشگاهم
زینب غریبی
اهل دانشگاهم
رشته ام علافی ست
جیب هایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک شب خواب
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
خوب می فهمم من
سهم آینده من بیکاری است
من نمی دانم که چرا می گویند
مرد تاجر خوب است
و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفرۀ ما مدرک نیست
چشمهامان خشتی ست
باید از آدم دانا بگریخت
باید از قیمت دانش ترسید
و به آنها فهماند
که من اینجا فهم را دزدیدم!
باز هم قاطی پاتی
علی اصغر نجفی «اغو»
هر چند که حرفت همه جا زور بود
نیشت بتر از ضربت ساطور بود
با این همه، نفرین به تو اینگونه کنم
ای یار بلا، از تو بلا دور بود
* * *
من ترا در زیر پایم پایمالت می کنم
ترکه برمی دارم و محکم بلالت می کنم
بی تعارف، گر که می خارد تنت، در خدمتم
تا دهی فرمان، حسابی مشت و مالت می کنم
* * *
میان بنده با او کشمکش بود
کش اش آنگونه که، مانند کش بود
و من کش را کشیدم پاره کردم
که دیدم زیر کش، پر از شپش بود
* * *
دنیا، آدماش رنگاوارنگه
قلبا، یکی نرم و یکی سنگه
نامردی بنده اگه زشته
نامردی تو خیلی قشنگه!
* * *
یک عمر در کار شما ما هم نظر می داده ایم
سودی نبود ار بر شما، حتماً خبر می داده ایم
و از حالت انبار تو بر گوش مسئولین امر
هر چیز پنهان بوده، شرحی مختصر می داده ایم!
* * *
در خانه خود به رفتگر یاری کن
از کوچه و شهر خود نگهداری کن
یعنی که به وقت میوه خوردن در پارک
از ریختن زباله، خودداری کن
* * *
از آن روزی که از ما قهر کردی
به ما این زندگی را زهر کردی
چه سخت از روستا دل کندی ای دوست
و آسان رو به سوی شهر کردی
* * *
درون خانه، مردی ساده هستم
به فرمان عیال آماده هستم
و زاییدم به زیر بار منزل
تو گویی جای نر، یک ماده هستم!
داریوش جاویدتاش (دارداری)
عشق چهار فصلی
اول که بهاری و گُلِسون گشتی
در صحبت عشق، چون تُوِسون گشتی
دیدی که ماشین ندارم و یخ کردی
پاییز نیامده زمسون گشتی
* * *
SMS
به اس ام اس خرابم کرده یارم
زعشق خود کبابم کرده یارم
نمی دانم شمالم یا گلستان
و یا که در «سرابم» کرده یارم
مسلسل وار اس ام اس فرستی
گهی مثل طلا گه مس فرستی
مرض داری مگر ای شوخ طناز
که عشقولانه بی آدرس فرستی
چند اثر از بهنام زارع دهقانانی
از آن حرفها
گفت: آهن کهنه، روی کهنه، مس کهنه، سماور کهنه می خریم.
گفتم: غرور شکسته، دل سوخته و پوز کش اومده نمی خری؟
* * *
محتکر گفت: شما شاعرا زیادی دلتون نازکه. گفتم: شما هم پوست تون کلفته!
* * *
به اتاق سیاست که رسیدم، روی درش نوشته بود: «قلبتان را بگذارید دم در وارد شوید!»
* * *
به حسین رضا زاده گفتند: از کی بیشتر از همه می ترسی؟
با ترس و لرز گفت: بعد از خدا از «خداداد».
* * *
کدخدا، گفتی که شلوارتو «اوتو» بکشم
گلدونا رو آب بدم، خونتو «جارو» بکشم
بذارین وقتی دارین ماهی و میگو می خورین
لااقل مثال گربه ها کمی «بو» بکشم
* * *
گرونی داده رنج و درد و ماتم
به جای گوشت و میوه خورده ام غم
ولی ارزونه اینجا تا بخواهی
کریستال و حشیش و جون آدم
زنها چه موقع دلخور می شوند
محمد دبیری (آکاکو)
- زمانی که با زنی خوشگل تر از خودشان روبرو می شوند.
- زمانی که صحبت از سن و سال و تاریخ تولد در میان باشد.
- زمانی که با قیافه بدون آرایش به آینه نگاه می کنند.
- موقعی که شوهر برای گرفتن حقوق دست از پا درازتر به خانه برگردد.
- موقعی که بهانه ای برای ایراد گرفتن از شوهر نداشته باشند.
- موقعی که خانواده شوهر برای مدت چند روز در خانه آنها لنگر انداخته باشند.
- موقعی که شوهر با زن همسایه بغلی درد دل کند.
- زمانی که بدون آرایش او را مجبور کنند همه پاساژها و مغازه ها را سر بزند.
- زمانی که خانم خشکیده و لاغری بفهمد شوهرش زن چاق و تپل دوست دارد.
دو مطلب از حمیدرضا شریفی – 12 ساله
معنی یک لغت
دیوانه؛ کسی که همۀ مردم به کار او می خندند در صورتی که حرکات بعضی از ما چنان است که دیوانه باید به آنها بخندد.
* * *
تخم مرغ روز
مشتری: آقا، تخم مرغ های شما تازه است، تخم مرغ روزه؟
فروشنده: بله مطمئن باشید.
مشتری: از کجا بدانم؟
فروشنده: از آنجا که هیچ مرغی شب تخم نمیذاره.
گزارش
مهدی برزگر
با گزارش هفته هفدهم لیگ برتر در خدمت شما هستیم. ابتدا به وسیله امواج نوشتاری به ورزشگاه آزادی میریم و به گزارش بازی استقلال و پیام خراسان می پردازیم. بله خبرنگاران شانس آوردن، خبری از خداداد عزیزی در ورزشگاه نیست. واقعاً شباهت زیاد خداداد با جکی جان آخر کار دست او داد. اگر این اتفاق قبل از المپیک رخ می داد ما می توانستیم در بخش رزمی مدال های بیشتری بگیریم. حالا هم دیر نشده میشه خداداد را تا المپیک لندن همین طور آماده نگه داشت. من اجازه می خواهم یه سری هم به بازی ذوب آهن و فولاد بزنیم، ذوبی ها آمدند که فولاد را ذوب کنند اما مثل اینکه فراموش کردن تخصص آنها فقط ذوب کردن آهن است نه فولاد. بله سایپا در لیگ به هیچ تیمی نه نیمگه، صبا و سایپا باید دوستانه تر رفتار کنند چون سایپا بدون باطری نمی تونه حرکت کنه. واقعاً در لیگ بسیار برتر ما همه چیز مثل زنجیر به هم پیوسته اند. بله یه سری هم به بازی پرسپولیس و راه آهن بزنیم، من هر چی رو نیمکت پیروزی نگاه می کنم خبری از افشین قطبی نیست. از قدیم گفتن قطبهای همنام همدیگر را دفع می کنند. بله از قبل هم معلوم بود دو تا افشین نام، کنار هم نمی تونن دوام بیارن. البته یه افشین دیگه روی نیمکت دیده میشه. آخر پرش های بلند افشین قطبی کار دست مسئولان پیروزی داد. اگر اون ها میدونستن پرش های بلند او باعث فرود اومدنش تو امارات میشه بالهاشو قیچی می کردن. بگذریم، واقعاً جای خالی دیکارمو، در ترکیب پیروزی احساس میشه، مطمئن باشید هیچ بازیکنی نمی تونه جای خالی اونو پر کنه، قطعاً اگر او به آث میلان بره دیگه کاکا، جایی در اون تیم نداره، بله پیروزی از طریق راه آهن تا رده چهارم بالا آمد. همکاران به من میگن اگر خداحافظی نکنی مجبوریم از راه خداداد وارد عمل بشیم.
هفت رنگ
کچل خان
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
هفت برج شهر را دلال ساخت
ما هنوزم در پی یک خانه ایم
هفت مرغ چاق را پولدار خورد
ما هنوز دنبال ران جوجه ایم
هفت شهر غرب گشته، محتکر
ما هنوز در جستجوی گوشه ایم
هفت ماشین را زمین خواری خرید
ما هنوز قربان پیکان رفته ایم
چند مطلب از
اصغر آبرومندی «کل اصغر»
اشغری: ژلیل مرده، شِرا داداشتو، ژدی؟
:آخه به من گفت: الاغ!
اشغری: تو خجالت نمیکشی، من اینجا هشم، به داداشت میگی الاغ؟!
* * *
شعر زیبا
زن: سیما خانم، با اینکه نامزدش زیباترین شعرها رو می گفت، نامزدیشو با او بهم زد!
شوهر: خب حالا با کی ازدواج کرده؟
زن: با کسی که زیباترین چک ها رو براش می نویسه!
* * *
همکاری
روانپزشک به زندانی گفت: حالا که به سلامتی داری آزاد میشی، چه کاری از دستم برمیاد؟ بگو تا کمکت کنم.
زندانی گفت: شما از پیدا کردن رمز گاوصندوق هم اطلاعی دارید؟!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
آدمیزاده
آب دانی یو
آدمیزاده چرا غصه عالم بخوره؟
یا جای خنده به دنیا بشینه غم بخوره؟
شنیدم میوه فروشِ سر بازاری می گفت:
هر خریداری باید میوه را درهم بخوره
چه قدر خوبه که آدم کمی اندیشه کنه
مال مفتی که به دستش می رسه کم بخوره
اون زمین داری که عادت به زمین خواری داره
ترسم اینه که زمین ول کنه آدم بخوره
کسی که کباب بازار می بینه بو میکشه
به کنار خانوار یه ظرف شلغم بخوره
مال دنیا که بها یک سر سوزن نداره
بهتره نزول خور هم ریال و درهم بخوره
عمریه که من و تو کار می کنیم جون می کنیم
پول بی زبون ما میرزا قشمشم بخوره
آدمی که خنده رو باشه و خندان لب و شاد
بهتره یه لقمه نون با دل خرم بخوره
این همه خوردنی در سفرۀ این عالم هست
حیفه آدم بره داروخونه و سم بخوره
موضوع انشاء
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
معلم به شاگردان کلاس گفت: زود بنویسید توی جیبتان چی دارید؟ همه نوشتند اشیاء مختلف، یکی از شاگردان نوشت، چند تا سوراخ.
* * *
عتیقه
در یکی از شهرها خانمی نمایشگاهی از عتیقه ها دائر کرده بود، یک روز برای خرید رفت بیرون. جهانگردی برای بازدید آمد مستخدمه گفت: متأسفم چون عتیقه اصلی خارج از نمایشگاهه.
* * *
در عالم پزشکان
پزشکی به یکی از دوستانش گفت: من امروز می خوام در تشییع جنازه یکی از بیمارانم شرکت کنم، البته من عادت ندارم در تشییع جنازه بیمارانم شرکت کنم. دوستش گفت: درسته، چون دیگه به هیچ کاری نمیرسی!
دو مطلب از عنایت ا... احمدی (خوش مرام)
اولی: ببینم روزنومۀ امروز خوندی که یکی از بانکها 25 میلیارد اختلاس کرده؟
دومی: ای بابا ما دیگه از ای چیا گوشمون پره فکر می کنی ای کارو تازگی داره آخه مرد حسابی هر هفته تِرَق یکیشون در میره اینا همیشه مسابقۀ اختلاس دارن.
* * *
در یک کلاس درس
شاگرد: آقا اجازه میشه در رابطه با اختلاس کمی توضیح بدهید؟
معلم: حالا چرا کلمه اختلاس را انتخاب کردی؟ باهاش چکار داری پسرجان؟
شاگرد: آقا اجازه آخه من تصمیم دارم در آینده کارمند جایی که توش اختلاس می کنند بشم.
مثل منزل خودتون
داریوش منوچهری
مدیر هتل: شما از هر جهت مطمئن باشید، هتل ما درست مثل منزل خودتونه.
مسافر: اگر این طوریه، همین الان برمی گردم، چون من اومدم هتل چند روزی استراحت کنم نه اینکه باز بخوام کارهای خونه رو بکنم و غرغر بشنوم!
دو زن
داریوش جاویدتاش
کاش، آسان شود گرفت، زنی
بی چک و چونه بی مراسم و کِل
که یکی می گرفتم و دگری
جایزه داشت مثل ایرانسل
* * *
می بینمت هفته گاه ماهی
در پیش من از نگاه ماهی
آکواریوم دلم خوش است که
دارد چو تو یک سیاه ماهی
ضرب المثل های امروزی
محمد دبیری (سرخلوتیان)
- قطره قطره جمع گردد وانگهی ویلا شود.
- هر کی زشت تره خرج جراحی پلاستیکش بیشتره.
- هر که آمد عمارتی نو ساخت/ ده برابر عوارضش پرداخت
- نو که آمد به بازار کهنه را حراج می کنند.
- سنگ کوچک علامت زدنه.
- موش تو سوراخ نمی رفت می گفت این هیکل خوشکل هم برای ما دردسری شده.
- به کچل گفتند چرا زلف نمی گذاری؟ گفت کی حوصله سشوار گرفتن داره.
- هر کی به فکر خویشه زنبوره فکر نیشه.
ازدواج
مهدی مباشر
جراید: پانزده میلیون جوان در صف ازدواج هستند.
نگارنده با تجربه ای که از روند صف دارد، متوجه شده با این حساب افراد آخر این صف به سنینی می رسند که بایستی عقب گرد کرده و در صف دارالرحمه قرار گیرند! به همین مناسبت چند رباعی به «در صف ماندگان» تقدیم می شود.
خوشبخت کسانی که مجرد مردند
الحق که قمار زندگی را بردند
می گفت مجردی که چندین زنه ها
افزون طلبانه سهم ما را خوردند
* * *
می گفت مجردی به مرد دو زنی
بایست به عقل خویش گنگو بزنی
کار تو دورو نویس از یک متن است
یا چون لغت مشورت و رایزنی
* * *
سی ساله زنی گفت چنین با شوهر
این خانه چو گنج باشد و من گوهر
گفتش که بهل تا زن دیگر گیرم
در گنج گهر هر چه فزونتر بهتر!
* * *
آن دسته ز مردان که مجرد هستند
در عقل قبول و در جنون رد هستند!
بسیار ز دختران حوا حورند
صد حیف که تک ماندۀ مفرد هستند!
مسئله ریاضی
محمدعلی پیشاهنگ
به نظر شما مسئله ریاضی همیشه درست از آب در می آید؟
در اصول ریاضی گاهی بعضی چیزها درست از آب در نمی آیند. یا دست کم در دو مورد یک معنی نمی دهند. مثل اینکه یک دقیقه در همۀ گیتی از لحاظ زمانی عبارت است از شصت ثانیه اما خدایی، هنگامی که یک آقا که یک ساعته لباسش را پوشیده و منتظر عیال ایستاده، زوجه می گوید یک دقیقه صبر کن الان حاضر می شوم باز هم این یک دقیقه معنی همان شصت ثانیه را می دهد. یا اینکه در تناسب مستقیم و تناسب معکوس، اگر خاطر مبارک و شریفتان باشد معنی اش آن بود که اگر یک کارگر، کاری را در ده روز انجام می دهد ده کارگر همان کار را در یک روز انجام می دهند. این هم این روزها درست از آب در نمی آید، زیرا اگر یک فضانورد فاصله ای را در ده روز طی کند ده فضانورد نمی توانند همین فاصله را در یک روز طی کنند! حالا که سخن از نسبت و تناسب در ریاضی است بد نیست بدانید و آگاه باشید که تعداد قوم و خویش های هر کس با وضع مالی آن شخص تناسبی و نسبتی را به وجود می آورد که کاملاً محسوس و معلوم است. به این معنی که اگر شخصی همیشه بدهکار و دنبال قرض و قوله باشد هر چه بیشتر بدهکار باشد قوم و خویش هایش کمترند و اگر همین جناب مستطاب وضع مالی اش خوب بشود و خوب باشد و به همه وام بدهد و کمک کند به همان نسبت قوم و خویش هایش و دوستانش خیلی بیشتر و بیشتر می شوند.
وصف دل
زهرا کامکار
وصف دل، شعر چرندی شده است
این خودش نیز، روندی شده است
عاشقان در صف عشقند عجب!
عشق هم سهمیه بندی شده است
چند مطلب از بهنام زارع دهقانانی
این خیابونا
گفتند: بز کوهی بابات مرده
او هم بز مرده رو به صحرا برده
گفتم که: چرا مرده؟ ننۀ قدرت گفت:
پاهاش توی این خیابونا پیچ خورده
* * *
وقتی منوچهر از اداره به خانه برگشت دید که همسرش بیهوش کف آشپزخانه افتاده است. خلاصه او را به هوش آورد و آب قندش داد و پرسید: چه اتفاقی افتاده پری، چی شده؟
پری گفت: وقتی که از خرید برگشتم رفتم تو آشپزخونه که یهو اون کثافت مثل عقاب پرید روم.
-اسلحه هم داشت؟
-مگه سوسک هم اسلحه داره؟
* * *
«اکبر کشکی» و «حجت آلو» قرار گذاشته بودند که به سینما بروند ولی اکبر کشکی سر قرار حاضر نشد. فردای آن روز که آنها یکدیگر را دیدند حجت آلو فوراً گفت: شرمنده
اکبر کشکی که فهمید حجت هم سر قرار حاضر نبوده یک پس گردنی آبدار به او زد و گفت: احمق دیروز زیر پام علف سبز شد!
* * *
یک زن آمریکایی به شوهرش گفت: عزیزم به «اوباما» رأی میدی یا «مک کین»؟
شوهر گفت من از بچگی به «پینوکیو» رأی دادم حالا هم به او رأی می دم.
-چرا پینوکیو؟
-چون دماغ باوجدانی داره!
* * *
قاضی: خانم چرا شما می خواهید از شوهرتون طلاق بگیرید؟
زن: آخه آقای قاضی، این دیوونه تموم موهای تنشو (یا دست و پاشو) با کتیرا سیخ سیخی می کنه، وقتی هم میگم چرا؟ میگه مُده!
زندگی از دید مشاغل مختلف
ناصر زارعی
- زندگی یعنی امروز برو فردا بیا
«کارمند اداره دولتی»
- زندگی یعنی تیک تاک، تیک تاک
«اتحادیه ساعت فروشان»
- برای اینکه در جاده لغزنده زندگی دچار حادثه نشوید خود را بیمه نمایید.
«سازمان تأمین اجتماعی»
- با پرداخت عوارض زندگی با مرگ مقابله کنید.
«روابط عمومی شهرداری»
- ماشین زندگی را هرگز دوبله پارک نفرمایید.
«اداره راهنمایی و رانندگی»
چند مطلب از عنایت الله احمدی (احمد خوش مرام)
در عهد قاجار می خواستند یک قاچاقچی را محاکمه کنند قاضی گفت: این قاچاقچی کم فروش را اعدام کنین.
منشی: قربان این قاچاقچی است، کم فروش نیست.
قاضی: چی داری میگی؟ من خودم همیشه ازش جنس می خرم از حالش خبر دارم!
* * *
اگر...(1)
منم یک گربه گر موشم تو باشی
عقابم گر که خرگوشم تو باشی
رود وقتی که برقم، کاش شمع
توی شبهای خاموشم تو باشی
* * *
اگر...(2)
اگر عاشق کُشی من تن ندارم
تنی از سنگ و یا آهن ندارم
بزن یک ضربه کن زودی خلاصم
که دیگر حال جان کندن ندارم
خواستگاری اصفهانی از شیرازی
علی اصغر نجفی «اغو»
اومِدیم از اصفهون شهری شوما، شهری شیراز
آ، برا یه اَمری خیری همچی با سرعِت و گاز
پیروی تماسی قبلی و قرار مدارامون
بعدی اون همه پایین بالا و اون شیب و فراز
که شومام، بالاخره بنده رو قابل دونسین
آُ به ما هم برا خدمت رسیدن دادین جواز
با یه خرمن آرزو و با یه خروار امید
با، بابام جَخ اومِدیم خواسگاری تو سروی ناز
ننهِ مم چن سالی مُرده س، خدا رحمتش کونِد
عمرشو داد به شوما، اونم کوجا؟ سری جانماز
آ حالا من با، بابام که هردومون مجردیم
اُ دو تا دل داریم و اونم پر از سوز و گداز
اومدیم خونه شوما، پابوستون، خدمتتون
تا اوکی بدین برا وصلتی شرعی و مجاز
آدما؟ خب، نیمی شِد با هر کی وصلِت بوکوند
با کسونی که وجودشون همش حرصِس و آز
چندی پیش، یی زنی دیدیم که دور از جونی شوما
خودشون جنگلی و طایفه شون خرس و گراز
من می خَم زن بگیرم، یی زنی پاک و باکلاس
یه زنی فهیم و دانا، یه زنی خوب و بساز
خانمی شاکر و قانع، خانمی با حوصله
خانمی مثلی شوما، مهربون و محرمی راز
اُدُرُسِس که شوما پولدار و لُردین، ولی من
نه چیشام دنبالی اِرثِس و نه دنبالی جهاز
آ، راسی، این بابامم یه خواهش اِز شوما دارِه
که اونم به حکمی قافیه، واسه ش کونید لحاظ
یعنی از وقتی که فهمید مامانت بی شوهرس
تو دلش قنجی زدس و می کوند راز و نیاز
طفلکی بابام دلش خوشس به تجدیدی فراش
سوروساتشم فراهم شده از سیر تا پیاز
خب دیگه، وقتی جوابس، خانمای محترم
که بییَم سویی شوما دوتایی با آغوشی باز
آخلاصه، چشمی امیدی ما، در دستی شوماست
دستی مام، عینی گدا پیشی شوما شَُدِس دراز
* * *
اِه! بابا؟ خنده شونو! انگاری هر دو راضین!
پَ پاشو تا مام بریم به دنبالی تنبِک و ساز
کُرّه خرِ ساختگی
هوشنگ شاهنده
ای که هستی به جهان منکر هر ساختگی
در سپاهان تو ببین جانور ساختگی
سالها پیش پژوهشکده ای در ایران
ساخت هم بره و هم گاو نر ساختگی
آدم ساختگی آید و چون عقد شوند
مادر ساختگی یا پدر ساختگی
لاجرم زان ثمر ساختگی باز آید
دختر ساختگی با پسر ساختگی
کم کَمَک ساختگی می شود از نوع خران
آید از فوج خران، کُرّه خر ساختگی
گر اَبَر قدرتکی محو کند پیشه وران
غم مخور چونکه رسد پیشه ور ساختگی
گر زنیروی اتم شد کُره خاک خراب
کند آباد ز نو، کارگر ساختگی
در زمین برزگر ساختگی غرس کند
جای اشجار طبیعی، شجر ساختگی
لیک با این همه اعجاز و خطرها هیچ است
پیش اخطار طبیعی، خطر ساختگی
لذت میوۀ شیرین و گران را هرگز
نکند درک کسی، در ثمر ساختگی
چند مطلب از اعظم چراغعلی
از دید کودک، آدم نابینا داره قایم موشک بازی می کنه، کسی که فوت کرده چقدر می خوابه، کسی که تو آب خفه شده، رو آبی شنا می کنه!
* * *
دختر و پسری با هم قرار ازدواج گذاشتند، قرارشون 20 سال بعد بود، چون تازه بیست سال بعد شاید از نظر اقتصادی با هم ازدواج کنند!
* * *
قاضی: شما یک سال وقت داشتید در دوران نامزدی همدیگه رو بشناسید.
مرد: قربان همسر من تو دوران نامزدی اصلاً حرف نمی زد!
* * *
مرد: چرا صورتت سوخته؟
زن: آمدم غذا درست کنم برای اینکه غذا سریعتر بپزه توی زودپز گذاشتم، موقع باز کردن در زودپز عجله کردم. بخار زودپز صورتم رو سوزاند همیشه غذا می سوخت این دفعه صورت من!
* * *
مادر: پسرم چرا اخم کردی؟
پسر: وقتی معلم سر کلاس درس می داد من می خندیدم، معلم اخم می کرد، او به من درس
اخم کردن داد!
* * *
مردی با بلندگو صدا می زد نان خشکی و در ادامه می گفت: یخچال کهنه، فریزر کهنه می خریم.
خانمی از او پرسید: چرا این چیزها را می خری؟
مرد گفت: به خاطر خشکسالی
خانم گفت: خب این چه ربطی به خشکسالی داره؟
مرد: برای اینکه گاوهام از گرسنگی نمیرن بهشون نون خشک می دم. وقتی خشکسالی است مردم چیزی ندارن که تو یخچال و فریزر بذارن پس بهتره اونا رو بفروشند!
* * *
از سالمندی پرسیدند: چرا تو سن پیری شروع کردی به نقاشی کشیدن؟
گفت: از خورشید یاد گرفتم دم دمای غروب وقت رفتن، چه منظره زیبایی در ذهنها از خود بجا میذاره!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
کاریکلماتور
سهراب گل هاشم «مشهد»
- از تنفر، متنفرم!
- با آشتی که آشتی کردی، حتماً از جدایی جدا خواهی شد!
- بعضی دست و دلشان باز است و بعضی مشت هایشان گره کرده!
- بعضی از آدمها در ظلمات اندیشه خود غرق می شوند!
- برای فراموش کردن گذشته تلخش مغزش را فرمت کرد!
- چشم عسلی ها، اشک هایشان شیرین است!
- بعضی ها یکی به نعل می زنند و یکی به میخ، ولی آخر میخشان را می کوبند!
- وقتی چیزی جز زیبایی ندیدی حتماً بهار است!
- اگر زندگیتان خوب می چرخد، مواظب باشید سرتان گیج نرود!
- شاید انتهای هر حرف ابتدای عمل باشد!
- وقتی تاریخ مصرف عشق به پایان رسید، زندگی اش مسموم شد!
- بهشت زیر پای مادران است، شاید هم روی دوش پدران!
- گاهی اوقات طمع را در کیسه ای بزرگ پنهان می کرد!
- آهنگ رشد فقر همچنان محزون نواخته می شود!
- بعضی ها تاریکی را دوست دارند و مخالف باز شدن پنجره ها هستند!
- برای فرار از ترافیک زندگی وارد کوچه علی چپ شد.
- بعضی از تحلیلهای بورسی، مثل طالع بینی مجلات است!
- چوب کبریت سرش را خاراند، آتش گرفت!
- زنبور عسل نیش تلخی دارد!
- بعضی ها مثل آگهی بازرگانی هستند، حتی یک کلمه از حرفهایشان را نمی شود باور کرد.
- در میلیون ها سلول تنم، تنها یک زندانی وجود دارد.
- از فرمول زندگی، بعضی ها سر در می آورند برخی دم و عده ای شاخ!
- تیری که به تاریکی انداخت گم شد.
- خیلی از کَسها، رفته رفته ناکس شدند!
تحقیق بانکی
داریوش منوچهری
جوانی به خواستگاری دختری رفت.
پدر دختر گفت: چه چیز باعث شد به خواستگاری دختر من بیایید. آیا درباره دختر من تحقیق کرده اید؟
جوان گفت: درباره دختر شما خیر ولی درباره حساب بانکی شما بله تحقیقات لازم را کرده ام.
***
علت کچلی
اولی: چی باعث شد که یکدفعه موهای شما ریخت و کچل شدید؟
دومی: آب رودخانه
اولی: چرا آب رودخانه؟
دومی: آخه داشتم در رودخانه شنا می کردم که آب رودخانه کلاه گیسم را با خودش برد.
پارازیت
سهراب گل هاشم
- هنگام بیماری، خیلی از خاطره ها به عیادتم می آید.
- گاهی سایه عاشق، سایه به سایه معشوق می رود.
- جنگل همیشه سبز، بهار را در خود احتکار کرده است.
- از پاهایم به خاطر تحمل وزنم تشکر کردم.
- وقتی نوشته هایش را نقد کردم، چک کشید.
- شهرداری همۀ پس اندازش را خرج دست انداز کرد.
- وقتی گفت: نسیه ممنوع، نوشته هایش را نقد کردم.
- هیچگاه دریا در افکارش غرق نمی شود.
- کوه عصبانی عاقبت، آتشفشان شد.
- در مسابقه عشق، بازنده همان دلباخته بود.
- برای شستن قالی کمی به گل هایش آب داد.
- بعضی ها برای رسیدن به داد مجبورند بیداد کنند.
- گاهی پرنده خیالم تا دوردستها پرواز می کند.
- اقتصاد فلج با ویلچر حرکت می کند.
- مواقعی که خیلی خوشحالم، سلولهای تنم بشکن می زنند.
- وقتی آب جیره بندی شد به عطش آموخت که صبوری کند.
- به علت کمبود و گرانی پودرهای شوینده دیگر پول شویی انجام نمی شود.
- صاحب مغازه جنسش خورده شیشه داشت.
- بعضی ها مروارید اشکهایشان را با اندک ناراحتی به حراج می گذارند.
- هنگام بغض آسمان، گلهای باغچه از شادی لبخند زدند.
- بعضی ها جرقه می زنند تا دیگران شعله ور شوند.
- بعضی ها مثل توپ فوتبال هر چه محکمتر زمین می خورند، بیشتر اوج می گیرند.
- سعادت، زاییده جسارت و ریسک است.
- آنقدر با دلم بازی کرد تا از دستش افتاد و شکست.
- چون گوش شنوایی نمی یافت، حرفهایش را می نوشت.
- به واژه ای که در حال خروج از ذهنم بود پشت پا زدم.
- بوش وقتی پوتین می پوشد مدعی است که تمام روسیه در زیر پایش است.
- طنازترین آدم ها، طنزنویس ها هستند.
- نژادپرستان مدعی شدند که سیاه پوستان به جای روزنامه، شبنامه چاپ می کنند.
- بعضی ها مانند گاز اشک آور فقط اشک دیگران را در می آورند.
- روزی که بخشیدن را یاد گرفت، زندگی را آموخت.
فرهنگ رستم
گردآورنده: تحفه رونیز
آبشار: شیر آب رستم
آسیای بادی: پنکه رستم
اتوبوس دو طبقه: تاکسی رستم
اقیانوس: وان رستم
انبر: موچین زن رستم
برج ایفل: کاردستی رستم
بشکه: کپسول دوای رستم
بلندگو: سمعک رستم
بیل: قاشق رستم
پارک شهر: باغچه رستم
پارو: قاشق چای خوری رستم
پالتو: عرق گیر رستم
پتو: حوله رستم
تغار: فنجان رستم
تمساح: مارمولک رستم
تیرآهن: خط کش رستم
تیر چراغ برق: عصای رستم
جهنم: بخاری رستم
چراغ راهنمایی: چراغ قوه رستم
چمدان: کیف بغلی رستم
چهارراه: به علاوه رستم
خربزه: چغاله بادام رستم
دانشگاه: کودکستان رستم
دریای سیاه: دوات رستم
دسته بیل: خلال دندان رستم
دودکش: چوب سیگار رستم
دیلم: میخ رستم
ساعت شمس العماره: ساعت بغلی رستم
ساطور: تیغ جیلت رستم
سوسک: مورچه رستم
سه ماه تعطیلی: زنگ تفریح رستم
سینما: تلویزیون رستم
سیمرغ: پستچی رستم
شاهنامه: دفتر خاطرات رستم
شیر: بچه گربه رستم
طشت: زیر سیگاری رستم
طناب: نخ قرقره رستم
عقاب: مگس رستم
کرۀ ماه: توپ پینگ پنگ رستم
مقوا: کاغذ پست هوایی رستم
نهنگ: ماهی حوض خانه رستم
معرفی شاعر و طنزپرداز
واژه بیوگرافی بر وزن سونوگرافی هدیه از ما بهترون یا به تعبیری از ما کهترون است، برای ما فارسی زبانها که خودمان بهترینش را مانند زندگینامه و آزمایش داریم.
باری به هر جهت تفاوت این دو آن است که سونوگرافی نشان می دهد در اندرون آدمها در حال حاضر چه می گذرد مثلاً در بطن خانم پسری کاکل زری هست یا دختری چون حور پری، ولی بیوگرافی حکایت از این می کند که فلان نویسنده یا شاعر در دوران زندگی زایمان هنریش چه بوده است. این مقدمه برای این است که از حقیر سراپا تقصیر خواسته شده است یک بیوگرافی یا به زبان خودمانی زندگینامه ای برای چاپ در نشریه وزین عصر بنویسم. یکی از موارد زندگینامه سن و سال افراد می باشد که معمولاً در بین خانمها جز اسرار است ولی بنده در نهایت شجاعت به عرض می رسانم که:
این بنده که در خدمتتان استادم
اینک سر پیچ کوچه هشتادم
از نوجوانی کلماتی را به نام شعر پرداخته و در صفحات بعضی از مجلات و کتب انداخته ام، اینک برای خالی نبودن عریضه چند خطی از مجموعه «قطره» چاپ سال 82 را در اینجا می آورم:
در ششم آبانماه هزار و سیصد و هفت [پدر و مادرم] خوشحال از این که خداوند یک پسر کاکل زری نه ببخشید کاکل سیاه فرفری به ایشان عطا نمود و اسمش را گذاشتند مهدی که نام خانوادگی او هم مباشر بود.
ضمناً کتاب مستقلی به نام قطره در سال 82 از او چاپ شده و کتاب دیگری به نام حافظ و حرف آخر رفته وسط قیچی سانسور.
شعر نو
بهنام زارع دهقانانی
نونی نداره ولی من شاعرم
همه میگن تو شاعری ماهرم
گل میگم و فلانی میگه به به!
گوش می کنه قناری میگه چهچه
یه شب به من دختر خواهرم گفت
چه جوری دایی می زنی حرف مفت؟
میشه منم مثل تو شاعر بشم؟
شاعری پرمایه و قادر بشم؟
گفتم عزیز طبع روونی می خواد
یه قلب صاف و آسمونی می خواد
وزن و ردیف و قافیه می دونی
شعرای نغز شُعرا می خونی؟
گفت آره اما ردیف و قافیه
سخته و هم باعث علافیه
گفتم اگه بگم یه راه آسون
نمی پری یهو توی آسمون؟
گفت نه و گفتم به او یه انشا
برات میشه به خوبی مشکل گشا
با پاکُنت میونشو کن درو
میشه همون انشای تو شعر نو
آثار گرانی
مجید رحمانی صانع
خم گشته دگر قامتم از بار گرانی
ای کاش رها گردم از آزار گرانی
زنگی بزن ای دوست هلال احمر و امداد
چون ریخته روی سرم آوار گرانی
هرگز نرسد دست من زار به اجناس
از بس که بلند آمده دیوار گرانی
هر کس که چو من مفلس و آسیب پذیر است
سر برده به تعظیم، به دربار گرانی
از بنده که سهل است که با لشکر جن هم
هرگز نتوان رفت به پیکار گرانی
مرهم نکند هیچ اثر، فاتحه ای خوان
تانیش به جیب تو زند مار گرانی
تا نرخ طلا گشت فزون با همه گفتم
شد سکه از این واقعه بازار گرانی
دانی ز چه رو گوشت گرانتر شده از قبل
قصاب محل چون شده همکار گرانی
پرسید که این دولتیان چاره نمودند؟
البته، کشیدند نمودار گرانی
افسوس که از دست توانمند مدیران
در رفته عزیزان دگر افسار گرانی
یاران همه گفتند که دیوانه شدم من
این هم بود ای دوست ز آثار گرانی
متخصص
ناصر زارعی
- خانمت شاغله؟
- نه بابا خونه داره.
- مگه نگفتی متخصصه پوسته؟!
- چرا؟
- یعنی توی خونه کار می کنه؟
- نه بابا از بس پوست منو می کنه متخصص پوست شده.
* * *
گوشت
- شما بیشتر از گوشت سفید استفاده می کنید یا گوشت قرمز؟
- گوشت سبز
- گوشت سبز دیگه چیه؟
- یعنی به علت گران شدن گوشت، بادمجان، سبزی، کاهو و کدو می خوریم.
یخیده
«ماه»
اشیا به هر کوچه و بازار یخیده
در دست منم کاغذ و خودکار یخیده
می گفت در انبار فلان مردک کاسب
کیوی و گلابی دو سه خروار یخیده
در ساختمان دیده شد آقای مهندس
با کارگر و حضرت معمار یخیده
هم رنده و هم اره و هم چکش و هم میخ
در دست همان مردک نجار یخیده
اندر پی داروی گیاهی شده، دیدم
در پشت پاچال حاجی عطار یخیده
دکتر به مطب هیچ دگر پا نگذارد
بیمار یخیدست و پرستار یخیده
از گفته بنده منما هیچ تعجب
حتی بدن آدم تبدار یخیده
رفتم به گلستان که گلی چینم و دیدم
گلها همه در گلشن و گلزار یخیده
گفتم که بگیرم من از عشاق خبر لیک
گفتند که دلداده و دلدار یخیده
با حسرت و افسوس چنین گفت طلبکار:
در آن طرف آب بدهکار یخیده
دیگر به چک و سفته مده مال خودت را
چک ها همه در دست طلبکار یخیده
در قسمتی از موزه و در کاخ گلستان
تاج سر شاهنشه قاجار یخیده
از بوش ندیده است جهان غیر شرارت
رحم و شرف بوش تبهکار یخیده
گفتا خنک و سرد بود شعر تو ای «ماه»
گفتم که بلی می کنم اقرار یخیده
«ماه» هم به جوانیِ خود ار طبع روان داشت
آن طبع روان با همه اشعار یخیده
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
فرهنگ لغات
گردآورنده: غمین
1 - سرمه: واکس مژه
2 - سفید: رنگ خوش اخلاق
3 - سقا: کسی که از مشک خود نان می خورد
4 - سکسکه: گلایه شکم
5 - سمعک: پستانک گوش
6 - سمنو: حلیم آفریقایی
7 - سنجاق: بخیه کاغذ
8 - سندان: فلز تو سری خور
9 - سنگ پا: سنگ آبله رو
10 - سنگ قبر: پلاک مرده
11 - سوپ: آش زوار در رفته
12 - سوژه: غذای مطبوعات
13 - سه پایه: صندلی دیزی
14 - سیاست: بازی کله گنده ها
15 - سیاهرگ: فاضلاب رگها
16 - سیل: آب انقلابی
17 - سیلو: معده شهر
18 - سیم خاردار: سیم اصلاح نکرده
19 - سی و سه پل: پل عیالوار
20 - شاخ: آنتن حیوانات
21 - شبنم: عرق زمین
22 - شست: مدیرکل انگشت ها
23 - شعله: کاکل فتیله
24 - شوره: نمک سر
26 - شوهر: نوکر سفارشی
27 - شیطان: تبلیغات چی جهنم
27 - شیهه: بوق اسب
28 - صدف: اتاق خواب مروارید
29 - صندوق پست: جیب خیابان
30 - طلاق: چتر نجات، مجلس ختم ازدواج
31 - طناب: پدر نخ
32 - طیاره: کلاغ آهنی
33 - عدس پلو: چلوی آبله رو
34 - عزرائیل: آخرین طلبکار
35 - عسل: مالیات بر درآمد زنبور
36 - عشق: پیش درآمد ازدواج
37 - عصا: پای یدکی
38 - عصبانیت: دیوانگی
39 - عطسه: پارازیت ریه
40 - عقل: نخست وزیر بدن
41 - عکس: انسان کتبی
42 - عنکبوت: تارزان حشرات
43 - عینک: سنگر چشم، سوارکار بینی
44 - غذا: مسافر قاشق
45 - فتیله: کراوات چراغ
46 - فریاد: بوق گلو
47 - فکر: آچار مشکلات
48 - فلاسک: بچه یخچال
49 - فندق: بچه گردو
50 - فندک: هووی کبریت
51 - قاب: زندان عکس
52 - قاشق: برانکارد غذا
53 - قاطر: چهارپای پیوندی
نصیحت
علی اصغر نجفی «اغو»
نرو بیراهه جان من که توی چاه می افتی
و یا حداقل گیر پلیس راه می افتی
نشو دمخور به آنانکه ریاکارند و نامیزان
که در دام ریا، یاگاه یا بی گاه می افتی
نکن شادی فردی را مبدل به غم و غصه
که خود هم عاقبت در رنج و اشک و آه می افتی
نکن ناشکری نعمت، که چون از گشنگی، روزی
بلا نسبت مثال خر، به جان کاه می افتی
فرهنگ لغات
گردآورنده: طناز عصر
1 - کفش: تایر انسان
2 - کفشدوز: فولکس واگن حشرات
3 - کفن: اونیفورم اموات
4 - کلاغ: کبوتر آفریقایی
5 - کلاه: ستارالعیوب کچل ها، مشترک المنافع کلاه بردار و کلاه گذار، آنچه برداشتن و گذاشتنش هر دو جرم است
6 - کلاه گیس: زلف سیار
7 - کلم: کاهوی باردار
8 - کمربند: خط استوای بدن
9 - کمیسیون: نشستند و خوردند و برخاستند
10 - کنتور: قپان برق
11 - کوپن: چک بی محل
12 - کود: چلوکباب نباتات
13 - کوسه: بخار دریایی
14 - کوه آتشفشان: اگزوز زمین
15 - کیسه حمام: قشو آدم، سمباده بدن
16 - گاو: خری که از تعجب شاخ در آورده
17 - گاوصندوق: قلک اعیان و اشراف
18 - گدا: طلبکار بی مدرک
تلفن همراه
زهرا کامکار
این تلفن همراه که می بایست منشا خدمات دهی و اسباب راحتی باشد به دلیل اینکه بعضی ها فرهنگ استفاده از آن را ندارند گاهی وقتها به شیئی مضر، مزاحم و مایه دردسر مبدل می شود.
آقا از سرکار که می آمد، همدمش تلفن همراه بود تا شب موقع خواب.
بیچاره زنش چایی می آورد، حرف می زد، اخم می کرد، می خندید اما آقا نه می دید و نه می شنید. چرا؟ چون همه چیزش همان تلفن همراه بود.
اما این التفات داشتن زیاد شوهر به موبایل و بی اعتنایی به خانم سروکار آنها را به طلاق کشاند. خانم در دادگاه مطرح کرد: دلم خوش بود شوهرم سر به راهه، نمی دونستم این تلفن همراه میشه هووی من، خسته شده ام از کاراش، مثل ندید بدیدها وقتی همراهش زنگ می خوره، دیر جواب میده، بعد هم فش فش می خنده و یا پیامک های تکراری را تا آخرش می خونه! می خوام ازش طلاق بگیرم. آقا برام هوو آورده! هوویی به نام تلفن همراه...!
اسباب کشی
ناصر زارعی
- شنیدم باجناقت اسباب کشی کرده؟
- آره ولی من دیر شنیدم.
- یعنی اگه زودتر شنیده بودی می رفتی کمکش؟
- نه بابا فرار را بر قرار ترجیح می دادم.
* * *
مشکل
- ببینم اون مشکل اداری که داشتی حل شد؟
- آره بابا
- چطوری حلش کردی؟
- آخه اون کسی که روی پرونده ام کار می کرد خودش مشکل داشت و کار منو عقب می انداخت.
- چه مشکلی؟
- مشکل مالی.
- مشکلش حل شد؟
- آره من مشکل اونو حل کردم اونم مشکل منو.
* * *
بو
- بوی ماهی دودی میاد؟
- نه بابا داریم از داخل زیر گذر زند رد می شیم.
* * *
کوپن
- تا حالا چیزی رو از بازار آزاد خریدی؟
- آره
- چی؟
- کوپن ارزاق عمومی
بچۀ حق و حساب دان!
گردآورنده: کاکل زری
حسن آقا خطیبی مشهور هر هفته شبهای جمعه در مجلسی که عده ای از معاریف و رجال شرکت داشتند سخنرانی می کرد. او از اینکه صاحب خانه همیشه موقع سخنرانی اش می خوابید و با صدای بلند خُرخُر می کرد ناراحت بود.
سرانجام فکری به خاطرش رسید. به پسر کوچک خودش گفت: اگر نگذاری صاحبخانه موقع سخنرانی من بخوابد ده تومان به تو می دهم.
بدبختانه آن هفته هم صاحبخانه خوابید و بیشتر از همیشه خُرخُر کرد!
در آخر مجلس حسن آقا سراغ پسرش رفت و گفت: مگر قرار نبود نگذاری صاحبخانه بخوابد و ده تومان از من بگیری؟
پسرش جواب داد: چرا اما او بیست تومان به من داد که بگذارم راحت بخوابد!
دو مطلب از اصغر آبرومندی «کل اصغر»
* * *
دختر دم بخت گفت: مادر چه کار کنم که وقتی ازدواج کردم خوشبخت بشم؟
مادر گفت: از پدرت بپرس که با انتخاب فرشته ای مثل من خوشبخت شده، از من که بدبخت شده ام می پرسی؟
* * *
با جراید
جراید: یکی از مسئولان وزارت نفت: در تابستان گذشته قطعی گاز نداشتیم.
احمد خوش مرام: قول می دهم زمستان جبران شود!
عمر دائم
ابراهیم به گزین
به همسر گفت مردی با فضیلت
پس از فوتم به جای آر این وصیت
ز سنتهای بی جا باش بیزار
ز روی هر خرافه پرده بردار
جوابش داد آن فرزانه همسر
نمک بر زخم من مگذار دیگر
به وقت زندگی بودی سبکبار
ز دنگ و فنگها بودی تو بیزار
امیدم بود بعد از فوت سرکار
فراهم سازم آیینهای بسیار
ولی با این وصیت نیست امید
هر آنچه رشته بودم پنبه گردید
لذا خواهم بمانی شاد و شنگول
برایم آوری خروارها پول
کنون او در مثل خضر زمان است
ولی حرف زنش باری گران است
عادل فردوسی پور
به نام خدا با برنامه نود در خدمت شما هستیم حوادث زیادی در اتوبوس های شرکت واحد رخ داده، که به طور مفصل در مورد آن صحبت خواهیم کرد مسابقۀ SMS را ببینیم بعدش مهمان عزیزی به جمع ما اضافه خواهد شد.
مسابقۀ SMS: اگر قرار باشد صندلی های اتوبوس های واحد برداشته شود شما کدام روش را پیشنهاد می کنید؟
1 - در اتوبوس سکوهای سیمانی ساخته شود؟
2 - فرش پهن شود.
3 - هر کس یه صندلی از خانه اش بیاورد.
عدد مربوط را به شماره حساب برنامه واریز نمایید.
عادل: یه توضیح کوتاه عرض کنم، ما هم به شش نفر از طرف شرکت روم به دیوار نمایندگی محصولات بنجل، یک خاور سیم کارت تلفن همراه اهدا می کنیم به گونه ای که با برقراری اولین ارتباط می توانید به اندازه یک هواپیما باربری سیم کارت تلفن همراه جایزه ببرید، خیلی خوشحالم که در این برنامه در خدمت یک کارشناس برجسته هستیم ضمناً چند صحنۀ مشکوک داوری هم داریم که درباره آن صحبت خواهیم کرد.
کارشناس: سلام عرض می کنم خدمت شنوندگان عزیز، سؤالت را بپرس کار دارم می خوام برم.
عادل: آقای کارشناس برای سوار شدن در اتوبوس چه فاکتورهایی لازم است؟
کارشناس: اها! سؤال خوبی پرسیدی اولین شرط لازم وزن و جثه مسافرین عزیزه.
عادل: چه ربطی داره؟
کارشناس: طی بررسی های شبانه روزی و طی جلساتی که با رانندگان عزیز شرکت واحد داشتیم به این موضوع پی بردیم که اگر مسافرانی با حداکثر وزن 45 کیلو که جثۀ ریزی داشته باشند سوار کنیم همزمان شصت نفر را می توانیم جابه جا کرده و یک فضای شادی برای مسافران عزیز ایجاد کنیم.
عادل: اگر یه نفر وزنش بالای 45 کیلو باشه نمی تونه سوار بشه؟
کارشناس: چرا کاکو می تونه سوار بشه ما میایم مسافران را می شماریم مثلاً اگر تعدادشون پانصد نفر باشه می فهمیم که چند نفر اضافه وزن دارن بعدش یکی یکی می بریم رو باسکول به ازای هر یه کیلو پنجاه تومن کرایه شو اضافه می کنیم.
عادل: اگر سوار تاکسی بشن که بهتره.
کارشناس: خوب، اون فضای شادی که در اتوبوس هست در تاکسی نیست.
عادل: فاکتورهای دیگر سوار اتوبوس شدن چیه؟
کارشناس: ها! یه فاکتور دیگه پرش از ارتفاع است.
عادل: چرا؟
کارشناس: این فاکتور برای زمانیه که اتوبوس خیلی شلوغه مسافر نمی دونه چه کار کنه باید بتونه خودشو از پنجره بندازه پایین.
فاکتور دیگه بالا رفتن از میله های اتوبوسه.
چهارمین فاکتور اینه که مسافر بتونه توی این شلوغی اتوبوس کمتر از یک ثانیه از ته اتوبوس پرت بشه به جلوی در.
عادل: یه انتقاد که از رانندگان شرکت واحد میشه اینه که آنها برای پیاده شدن مسافران خیلی عجله می کنند یعنی هنوز تو ایستگاه واینسادن می خوان حرکت کنند و میگن وقت نداریم زود باشید اما برای سوار کردن مسافر خوب وقت دارن حتی وسط خیابون ترمز می زنند و مسافر سوار می کنن.
کارشناس: الان علتشو میگم، ببینین خودت هم داری میگی ایستگاه یعنی جایی که مسافران برای سوار شدن ایستادن، نه اینکه بخوان پیاده بشن، اگه اینجور بود که اسمشو می ذاشتن پیاده گاه. مسافر عزیز باید قبل از اینکه اتوبوس برسه به ایستگاه؛ پیاده بشه اما در مورد چرا هر جا برسه مسافر سوار می کنه،آخه راننده های ما آدم های دلسوزی هستند می بینند مسافر تو گرما، سرما و یا زیر بارون ایستاده دلشون می سوزه سوارش می کنند.
حالا ما یه کار پیشرفته ای که می خواهیم بکنیم اینه که به هر شاگرد اتوبوس شرکت واحد یه دوربین بدیم که کامل همه را زیر نظر داشته باشه که حتی یه مسافر هم از اتوبوس جا نمونده باشه مثلاً اگر ما سر فلکه ستاد باشیم شاگرد ما ببینه یه مسافر سر چهارراه زند از اتوبوس جا مانده صبر می کنیم تا بیاد برسه حتی اگر شده دنده عقب می ریم تا چهارراه زند.
عادل: برنامه های شرکت واحد برای آینده چیه؟
کارشناس: ما می خوایم برای آینده تمام صندلی های اتوبوس ها را در بیاریم، برای قسمت آقایون دو تا دروازه فوتبال بذاریم بعدش مسافرین عزیز را واداریم به فوتبال. اما قسمت خانم ها هم یه قالی دوازده متری پهن می کنیم تا اگر سبزی داشته باشند پاک کنند و یا اگر می خوان چیزی پوست بگیرن دور هم بشینند و انجام بدن. چند تا تاب و سرسره هم برای بچه ها در نظر گرفتیم. جالب اینکه می خوایم برای مسافت های دور و پر ترافیک چند تا اجاق گاز قرار بدیم که اگر غذایی داشته باشند بپزند و دور هم بخورند. تازه لحظه جذاب زمانیه که راننده ترمز بزنه همه چی تو هم بشه!
عادل: چند تا صحنه داوری داریم درباره آن توضیح بدهید.
آن صحنه ای که اتوبوس می خواد از ایستگاه بیرون بیاد، راننده بدون نگاه کردن به این ور و آن ور میاد بیرون.
کارشناس: یه چی از قدیم گفتند که باید به بزرگتر احترام گذاشت.
پس همشهریان عزیز توجه کنند حق تقدم با اتوبوس های شرکت واحده.
عادل: این صحنه ای است که مسافر داره از اتوبوس پیاده می شه اتوبوس حرکت می کنه.
کارشناس: در ماده پنج قوانین اتوبوس رانی آمده، راننده هر وقت دلش بخواد می تونه حرکت کنه، حالا این مسافری که یه پاش تو اتوبوسه یه پاش بیرونه باید صبر کنه تا برسه ایستگاه بعد.
عادل: با تشکر از شنوندگان عزیز خدا نگهدار
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
سفید و سیاه
عبدالمحمد صفازاده «الکی خوش»
کاخ سفید اینک دارد سیاه در خویش
زین بعد کس نبیند از ظالمان بسی نیش
مشتی «حسین اوباما» در کاخ خود نشیند
با ابتکار و قدرت هر معظلی ببیند
سربازها بخواند از جبهه های خون ریز
دنیا بگیرد آرام هر کس رسد به هر چیز
بهتر بود اگر رایس بازم وزیر ماند
زیرا که رمز دنیا کس به از او نداند
اوضاع ملت ما بهتر شود صفاجان
بیرون شده عمو بوش، باراک شده جهان بان
رمز بقای انسان عشق است و صلح و مهر است
هر کس که این نداند دائم اسیر سحر است!
لطیفه های ناصر زارعی، «دایی ناصر»
ذلیل
- به من بیچاره ذلیل کمک کنید.
- ولی تو که از من سالم تر و سرحال تری کجات ذلیله؟
- آخه من بیچاره زن ذلیلم.
* * *
- به نظرت با اومدن اوباما وضع آمریکا چطوری میشه؟
- تیره تر
* * *
- چرا مجسمه کریم خان زند رو داخل زیر گذر نصب نمي کنند؟
- واسه اینکه چند روز بعد مردم فکر مي کنند که مجسمه اوباماست.
* * *
زهرمار
- شنیدی که زهرمار جهت بیماریهای گوارشی تجویز شده؟
- جدی میگی؟!
- آره
- پس برم فوری خونه.
- مي خوای این خبر رو به زنت بدی؟
- نه بابا زهر مار ریختم توی غذاش بگم نخوره مي ترسم اشتهاش باز بشه.
* * *
کار مثبت
- کجا کار مي کنی؟
- تو آزمایشگاه بیمارستان.
- تا حالا کار مثبتی هم انجام دادی؟
- آره جواب های منفی را مثبت زدم.
هاج و واج
بهنام زارع دهقانانی
عیال من برای من زواله
همیشه غُر مي زنه و مي ناله
اگه بگم پول و پله ندارم
بهم میگه: باباتو در میارم
میگم باید با شوهرت بسازی
میگه: به کلۀ کچلت مي نازی
نه پول داری، نه هیکل و نه خونه
نه موی پر پشت و نه تافت و شونه
دلی داری تو سینه پُر گناهه
مثال پیرهن رضا (صادقی) سیاهه
رنگ و روت هم مثال برگ زرده
بدون بابات کار خوبی نکرده
کاش روزی که زایید تو رو مادرت
نمي دونست و مي نشست رو سرت
یا که «ماما» به جای قطع نافت
مي زد با قیچیش توی فرق صافت
مرد بی پول همیشه هاج و واجه
بی ثمره، مثل درخت کاجه
دور و برش فقط کلاغ میشینه
روی سرش چیزهای خوب نبینه
خلاصه اون میگه منم خبردار
مثال مرد مردۀ سر دار
حالا تو خوانندۀ خوب و دانا
که هستی توی خونه تون توانا
خیال نکن، من آدمي علیل ام
یه کمي تا قسمتی «زن ذلیل ام»
یک رباعی
اسداله مکوندی
سفر رفتی مرا با خود نبردی
مرا هم جزو امواتت شمردی
پس از تو مردن و ماندن یکی شد
به دست مرده شویانم سپردی
* * *
پراکنده گویی!
1 - مارگیر بیمار (بی مار) در صحرا دنبال مار مي گشت!
2 - چون کسی او را دعوت نمي کرد به تماشای فیلم «دعوت» نشست!
3 - به اجبار باز خرید شد اما هیچ شرکتی او را نخرید!
4 - موش توی سوراخ نمي رفت نشست تا سوراخ بزرگتر شود!
خواب دیدن
حسین اسدی «بدقواره»
دیشب به خواب دیدم بانویی از در آمد
آشفته و هراسان تا پای بستر آمد
ایستاده بود اما در یک زمان کوتاه
ناگه تلوتلو رفت قدری جلوتر آمد
فکری نمود و آنگاه با اندکی تعلل
یکباره حمله کرد و با مشت بر سر آمد
لب تا گشود کردم بر صورتش تماشا
دیدم که وامصیبت مامان همسر آمد
«غمین»: خیر باشه خوش قواره!
جادۀ شیراز
هوشنگ شاهنده
من شوفرِ ماشینِ پراید مَلِک اَستم
در پیچ و خم جادۀ شیراز، تک اَستم
عمری است که میرانم و مي گریم از این درد
همواره به زیر غم دنیا، چو جک اَستم
بازیچۀ ارباب و زن و بچۀ اویم
زیرا که صمیمي و نه اهل کلک اَستم
چندیست که بار همه کس هست به دوشم
در نزد زن و مادر خود، بی نمک اَستم
از زور گرانی کمرم خم شده جانا
با اینکه میان رفقا یار تک اَستم
خونین جگرم از فلکِ ظالم و نامرد
از بخت بد و مادر گیتی، به شک اَستم
من عاشق و دیوانۀ آزادیم امروز
افسوس که در بند فلوس و بَزَک اَستم
بانک خودپرداز
بهرام غلامي
کردم گذری به بانک خودپردازی
دیدم دو زبانه بود: فارسی، تازی
گفتم نکند هجمۀ فرهنگی غرب
اینجا بکند دوباره دست اندازی
دو لطیفه از داریوش منوچهری
درد کمر
اولی: درد کمر کلافه ام کرده باید سیگار را ترک کنم!
دومی: درد کمر چه ربطی به سیگار داره!
اولی: آخه مجبورم روزی بیست، سی دفعه برای برداشتن ته سیگارای مردم از روی زمین دولا و راست بشم.
* * *
تهدید
اولی: من اومدم شما را بکشم!
دومی: عمراً اگه از رو جنازۀ من رد بشی!
جان کلام
مهدی مباشر
شبی به محفل رندان منتقدی پرسید
چه واژه ای به لغت نامه زشت و منفور است
جواب های عجیبی بر این سؤال غریب
قطار شد که پریشان و جور و واجور است
زنی بگفت جواب سؤالتان، مردیست
که سرد و فاقد احساس مثل کافور است
یکی بگفت زن غرغروی وراجی
که نِق نِقش به مثل ویز ویز زنبور است
خمار گوشه نشینی سرش میان دو پا
به حال چرت زدن گفت چوب وافور است
یکی به لفظ لری گفت (شیطون گیو)
که از چنین لقبی بهر خویش مغرور است
به تنگ آمده ای از فراخی اوضاع
کشید آهی و گفتا که زخم ناسور است
همان فرشته عدل قپان به دست کذا
که چشم را به ریا بسته باطناً کور است
محبتی که نه احساس و ذوق داشت نه عشق
بگفت نغمه و آواز و تار و تنبور است
کسی بگفت به توصیف خواجه شیراز
فریب دختر رَز خون قلب انگور است
همان مخدر ام الخبائث صوفی
که کنج میکده از ترس شحنه مستور است
جوانکی که سرش عین جوجه تیغی، گفت
کلاس مغز من از این جواب معذور است
به طنز و شوخی و جد هر کسی جوابی داد
که طرح جمله در اینجا نه خوش نه مقدور است
ظریف خوش سخنی گفت جمله پاسخ ها
ز پرسشی که در این باب شد بسی دور است
به باور همه آزادگان اهل قلم
وقیح و زشت ترین واژه تیغ سانسور است
ولی بدانکه فزرت تمام سانسوریان
به ناوک قلم تیز طنز قمصور است
هر آنکسی که بناحق نهان کند حق را
به روز واقعه دستش به زیر ساطور است
بیان آخر و جان کلام اینکه بشر
اسیر جهل و خرافات و ثروت و زور است
بی خبرم
کمال سام
مدتی هست که من از همه جا بی خبرم
در به در در پی شر و ز خدا بی خبرم
مي روم از ره باز آمده بی وجد و شعف
گم نمودم هدف و از سر و پا بی خبرم
بی صدا لال و زبان بسته به کنجی ویران
همچو نی ناله کنان از رفقا بی خبرم
بس که پا کوفته در راه معاش و غم نان
از فضای دل بی رنگ و ریا بی خبرم
رنج و حرمان و بلا کرده چنان غرق مرا
که ز انواع خسارات و بلا بی خبرم
همه جا راهگشا پول فراوان باشد
چون که پولی به کفم نیست چرا بی خبرم
یار رخ کرده فروزان و مرا طاقت نیست
شوق دلدار فزون و ز قضا بی خبرم
«سام» در لاک خودش رفته فرو یکباره
گوید ای دوست بیا من ز شما بی خبرم
چند مطلب از عنایت ا... احمدی «احمد خوش مرام»
اولی: وضع برق خونت چطوره
دومی: الهی که برای همیشه قطع بشه.
اولی: ای بابا این دیگه چه جورشه
دومی: بابا مادرزنم و میگم تا میرم خونه، برقش منو میگیره.
* * *
مجلس عقد
آقو خطاب به عروس: عروس خانم با این شرایطی که عرض کردم بنده وکیلم؟
اطرافیان عروس: عروس رفته نقشه بچینه.
آقو خطاب به عروس: عروس خانم برای مرتبه سوم عرض مي کنم آیا بنده وکیلم؟
عروس خانم: خیر آقو حالا وکیل لازم ندارم، از فردا من وکیل مي خوام که مهریه ام رو اجرا مي ذارم.
* * *
نزول
اولی: ببینم جایی رو سراغ داری 10 میلیون پول ازش نزول کنم.
دومی: بله... تا دلت بخواد گوش کن تا آدرس بدم هر بانکی که بری کار تو انجام میده.
شعرک
از آب دانی یو
کوپن
عجب بوی خوشی از گلبن آیه
زجیب بنده هم بوی بن آیه
پس از سی سال بعد از عمر کوپن
هنوز آواز کوپن کوپن آیه
زن سالار
علی اصغر نجفی «اغو»
دیر آمدی دلخون شدم از بسکه کردی فِس و فِس
در سینه دارم دلهره، در کله دارم استرس
وقت خرید دامن و کفش و طلا و رنگ مو
از بس دوانیدی مرا، افتاده ام بر خس و خس
گفتی بغل کن بچه را، کردم بغل نی نی، ولی
از خستگی کردم عرق، سر تا به پا گشتم نجس
من کار و بارم مال تو، دار و ندارم مال تو
گر دست و دلبازم ولی ما را تو مي گویی کِنِس
در منزل مامان خود، بعد از سه روز، ای مادمازل
گفتم بیا گفتید نو، گفتی برو، گفتیم یِس
فکر دَدَر داری به سر، هی مي روی دائم سفر
یک روز درویرجینیا، یک روز در لوس آنجلس
از این همه ایراد تو، از حجم فیس و باد تو
ما را نمانده حوصله، دیگر ندارم حال و حس
با سرنوشتی این چنین، همتا ندارم در زمین
با این عیال نازنین یارب به فریادم بِرِس
مناجات خانمها
زهرا کامکار
خدایا به من عشقی عطا کن تا همسرمو دوست داشته باشم!
صبری بده از صبر ایوب بیشتر تا بتونم خودشو، خونوادشو تحمل کنم!
ثروتی بده تا هی اونو تو سر شوهرم بکوبم!
به شوهرم ثروت نده که دوست ندارم شلوارش دو تا بشه!
ولی خدایا خواهش مي کنم به من قدرت ندی که مي زنم شوهرمو لِه مي کنم!
دو مطلب از اصغر آبرومندی «کل اصغر»
با سرعت کم
دو خانم مسن به خلبان هواپیما نزدیک شدند و گفتند: آقای خلبان ممکنه با سرعت کم حرکت کنید.
خلبان: چرا؟
آخه ما مي خواهیم با هم صحبت کنیم!
* * *
فخرفروش
مرد همیشه به همسرش فخر مي فروخت که من قوی هستم، مریض نمیشم، بنیه ام از تو بیشتره باید خیلی خوشحال باشی که شوهری مثل من داری.
زن که این حرفها را خیلی شنیده بود، گفت: درسته چون تو عقلتو به کار نمي بری!
کانال سوئز
حمیدرضا شریفی 13 ساله
معلم: بگو ببینم کانال سوئز کجاست؟
دانش آموز: آقا اجازه تلویزیون ما مثل اینکه درست تنظیم نیست، کانال سوئز رو نمیگیره! البته بقیه کانالا رو داره!
* * *
مریض
معلم: تو چرا اذیت مي کنی، مریضی؟
دانش آموز: آقا اجازه نه، یه هفته پیش مریض بودیم!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
دو مطلب از حمیدرضا شریفی 12 ساله
مرد شجاع
زن با ترس شوهرش را صدا زد و گفت: هی مرد، بیداری مثل اینکه دزد آمده.
مرد با صدای آهسته گفت: می بینی که خوابم.
* * *
فراری
پلیس یکی را بالای تیر چراغ برق دید و گفت: می خواهی بری دزدی؟ زود بیا پایین.
مرد که از تیمارستان فرار کرده بود قاه قاه خندید و گفت: چرا من بیام پایین، تو بیا بالا.
از بین بردن فقر
پروفسور پیراشکی
نامزد انتخاباتی گفت: مردم اگه به من رأی بدن و من انتخاب بشم، فقر را از بین می برم.
گفتند: شما فقر را چطوری از بین می بری؟
گفت: کاری می کنم که فقرا از گرسنگی بمیرن در اون صورت نه فقری می مونه نه فقیری!
دکتر باغبون
داریوش منوچهری
مریض: آقای دکتر، موهایم مثل برگهای درخت می ریزه.
گردنم مثل یک کنده درخت کلفت شده، انگشتهای دستام هم خشک خشکی شده، و پوست کف پام هم ریش ریشه ای شده میگین چکار کنم؟
دکتر: در این صورت باید به یک باغبون مراجعه کنید جانم!
اتهام
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
قاضی: شما متهم هستی که زنت را به شدت کتک زدی، از خودت دفاع کن.
متهم: بله من او را زدم!
قاضی: چرا؟
متهم: چون گفت جرأت داری بزن تا برم پیش آن قاضی کچل، شکم گنده بدقواره.
میوه داران
مجنون
تاجران میوه را بنگر که بشکن می زنند
خنده بر هر مشتری در کوی و برزن می زنند
قیمت هر میوه را چندین برابر کرده اند
وه چه آسان چانه با هر مرد و هر زن می زنند
شب اگر در گردنه یک کاروان را می برند
ناقلا این کاسبان در روز روشن می زنند
میوه اعلا و خوب را پشت پستو می برند
تاجران این حقه را با نحو احسن می زنند
پرتقال مصری از آنسوی دنیا می رسد
موز سومالی ببین بالای خرمن می زنند
این خوش اقبالان و خوشحالان نمی دانم چرا؟
طعنه بر وارد کن فولاد و آهن می زنند
قسمتی از پولشان در بانک خارج می نهند
قسمتی هم گویی در تولید مسکن می زنند
فقر، ویتامین تنم را رو به قبله کرده است
کاسبان میوه بر این فتنه دامن می زنند
این زبان سرخم آخر کاری دستم می دهد
گرچه «مجنونم» مرا یکباره گردن می زنند
طنزپردازی مجاز
علی اصغر نجفی «اغو»
طنزپردازی در این دوران، کم از مرثیه نیست
وآنکه این مرثیه هم چیزی به جز ارثیه نیست
شعر و شاعر هر دو دعوای جدایی می کنند
جزء لاینفک اگر چه قابل تجزیه نیست
شعرهای انتقادی و قوی و واقعی
ظاهراً باب پسند چاپ در نشریه نیست
لاجرم ما بعد از این با شعرهای آبکی
کز زلالی دور هست و آب آن تصفیه نیست
سوژه می سازیم از تکرار در تکرارها
آنچنان که در سیاست قابل تسویه نیست
بعد از این دور سیاست، جان تو خط می کشیم
همچو پرگاری که قید ضلع یا زاویه نیست
آش خود را می پزانم بعد از این بی طعم و رنگ
عین طباخی که دیگر در غم ادویه نیست
در مثل، از شیر می گوییم و آب توی آن
یا که می گوییم خوشمزه تر از بامیه نیست
یا که از بحث میان دختران دم می زنیم
یعنی از مرضیه، راضی خانم راضیه نیست
یا سخن از محتکر سر می دهیم و احتکار
وآنکه می گوییم قصد محتکر، مالیه نیست!
یا که می گوییم قدری از هوای پایتخت
بس شده آلوده، دیگر قابل تهویه نیست
آری از این دست موضوعات لوث و نخ نما
از کلیشاتی که غیر از جنبی و حاشیه نیست
می نویسیم از مدارس رایگان دولتی
از دبستانی که اصلاً در پی شهریه نیست!
یا نمی گوییم زن از مرد می گیرد طلاق
نیست کاسبکار و چشمش در پی مهریه نیست!
از کنار شیره و بنگ و حشیشش بگذریم
یا نمی گوییم کاینجا گشنه را تغذیه نیست
هر چه مشکل هست، بر ما قبل، ربطش می دهیم
وآنکه می گوییم اصلاً معضلی حالیه نیست
آنچه «واقع» هست، ما هستیم با آن روبرو
واقعیت چون تخیل نیست، پس فرضیه نیست
الغرض، از آنچه که نشریه می داند مجاز
باعث تحریک و خشم قوه قهریه نیست
می نویسیم و... ببخشید شعر ما، کشدار شد
این «اغو» هم جز اسیر لشکر قافیه نیست!
شوخی با شعرا
محمد دبیری «سرخلوتیان»
در این شب سیاهم، گم گشته راه مقصود
دیر آمدی تو ای برق، رفتی چرا ولی زود
* * *
ای پستۀ تو خنده زده بر حدیث قند
دانی که هست پسته کنون هر گرم به چند؟
* * *
منم که شهره شهرم به مهر ورزیدن
منم که پاره شده روده ام ز خندیدن
* * *
چنین گفت زالی به فرزند خویش
سروکارم افتاده با گاو و میش
* * *
دستم بگرفت و پا به پا برد
شیر خشک مرا یواشکی خورد
* * *
یکی در بیابان سگی تشنه یافت
کوکایی خرید و به سویش شتافت
* * *
به رستم چنین گفت اسفندیار
چو رفتی به منزل موبایلم بیار
* * *
اشعاری از داریوش جاویدتاش «دارداری»
در عشق خودت به پیچ و تابم کردی
با نقشه خود نقش برآبم کردی
گفتم که مریض عشق خود را دریاب
مرجوع به یک دکتر نابم کردی
* * *
تا مثل تو رشته ات زبان می باشد
توفیق کلاس تو عیان می باشد
در باب مهارتت تمامی گویند
استاد و سر آمد چاخان می باشد
طنز «عصر مردم»
غلامعلی صالحی
یَه روزنومه هِسی مِن شهرِ شیراز
وُداره صفحۀ طنزی پُرِ راز
که «عصرمردمِ» اُون نُومِ خوبش
جواهر اِیدرخشه مِن کلومش
بغیر از صفحۀ طنزی که داره
ستون تلخ و شیرینش باهاره
نداره هیچ روزنومه مِِنِ شَهر
اِیقد طنزی که اَیَه صَفحَه بیشتر
علی اصغر تخلصش «غمینه»
رئیس طنزلِ تلخ و شیرینه
«مباشر» مرشدی مِن محفلمون
نِمایه حَل همیشَه مشکلمون
«آب دانی یو» سی ما طَنزَل قشنگه
با ریتمَل اِیخونه شعر و آهنگه
«اغو» که ماهرِ در قافیۀ طنز
اِیچَسبه قافیش در جامِثِ پَنز
اِیگو سی ما ای «دای ناصر» همیشه
یَه طَنزَل روشنی مونند شیشه
ای «داش داری» همون جاویدِ موُنِه
نگو پیرهِ بِوِین طنزش جَوُنِه
«فضول باشی» اَ هر جا سَر دَر آرِه
یَه رو مِن شهر یَه روهم مِن اِداره
«پروفسور پیراشکی» در مسائِل
تو اِنگاری مِثِه فیلمِ مقابِل
وَ اِی اُستاد ما «شاهنده» دوُنه
وَچه طَنزَ بِگِه چِطَر بُخُونه
آیا «مکوندیِ» پیرِ وفادار
تو هم با ما بُخون طنزِ گُهربار
دو تا کودک وَ اِیچو طنز گویند
«شریفی» «زارعی» اَندرز گویند
آقای «بدقواره» با دلی پاک
نِشون اِیده ضَمیرِ شَخصِ غمناک
دوبیتی و رباعی طنز گونه
اَیَه دیدی «بهشت آیینِ» موُنه
بِگُف «بی ادعا» حَرفَل فراوون
هم اَ اِیسو هَم اَ دورۀ نَهامون
«آکاکو» شِعرَباش اِیکُنِه شوخی
اِیسازه قافیه با هر کلوخی
آقای «جاوید» مِنِ سایتِ همیشه
شِعرَل اِیِتر اِشه مِثِ تیشه
هنرمند خوش آواز «اصغر آقا»
به طنزِ نَثر نِویسِه حالِ ما را
«کمال سام» نِویسه رنگُ وارنگ
گهی نثر و گهی شعر ایِزنه چنگ
خدا رحمت کُنه مرحومِ «بنیاد»
که دائمِ ای نوشت حَرفَل همه شاد
کلیماتور «کُرهانی» قشنگه
نَه یَه نوع شایَدَم هفتاد رنگه
یکی مانند «فردوسی پور» در جا
گزارش اِِیکُنه هر هفته سی ما
بگو «بهنام زارع» شعر تازه
اَ او شِِعرَل که مِثلِ سروِنازه
مُنُم «لرو» یه رندِ دَسُ دل واز
که طنز با شعرِ حافظ کِردُم آغاز
زیباترین دروغ
استاد مهدی مباشر
محفلی هست در پاتوق بشر
گفتگو دارد از حقوق بشر
این همان سازمانک بشر است
یا به تعبیر من پاتوق شر
چون که این سازمانک عوضی
سایه افکنده بر وثوق بشر
قاف قافیه را نمایم غین
تا شوی مات از نبوغ بشر
راد رندان طنز، خامه به دست
تا مگر بشکنند یوغ بشر
گویم آنقدر تا که برگردد
آبهای هدر به جوق بشر
آدمی هر چه بر سرش آید
جملگی هست خود ز چوق بشر
همه عالم به تنگ آمده اند
از هیاهوی طاق و توق بشر
چونکه بعضی ز آدمکهایند
پی خاموشی فروغ بشر
خودپرستی، خرافه، جهل، فساد
انگلانند در عروق بشر
دسته ای آزمند چرکه به دست
از برای کره ز دوغ بشر
الغرض هر چه می دود آدم
که به دست آورد حقوق بشر
نیست مقدور چون که باید داشت
مدرکی زنده از بلوغ بشر
معنی شعر را اگر خواهی
هست زیباترین دروغ بشر
شبی مهتابی
هوشنگ شاهنده
گوشۀ بام شبی گرم، ولی مهتابی
کردم از نیش پشه تا به سحر بیتابی
قطعی برق مرا برد به بام خانه
تا ز زهرش نشوم منقلب و زردابی
لحظه ای خواب به چشمان من مسکین شد
غافل از حملۀ موران و خزوک آبی
خواب دیدم که رئیس الوزرا گفت چنین
که چرا قیمت اجناس شده قلابی؟
حکم فرمود به فوریت مجلس برود
تا مصوب شود و زود شود حق یابی
من در این فکر و خیالات که هاتف از غیب
گفت اینجاست که بایست مرا دریابی
شکم باره
کمال سام
روز خود را شب کنی با تنبلی
هر کجا باشی بجویی صندلی
باد کردی بس که خوردی ای رفیق
کاش می بخشیدی از نان خردلی
* * *
تاخت و تاز
در شتاب بی امان زندگی
پافشاری و همه یکدندگی
هر چه تازیدم ندیدم جز جفا
خالقا! آخر شد این هم بندگی؟
* * *
بخند
هر کجا دام بلا دیدی بخند
هر چه بر باد فنا دیدی بخند
هر که بر کار تو خندید و برفت
زشتی اش را برملا دیدی بخند
تفسیراللغات
گردآورنده: غمین
اسب آبی: تنها اسبی که تا حالا مزۀ شلاق را نچشیده!
الکل: مایعی که همه چیز را محفوظ نگه می دارد، مگر اسرار!
ایده آل: شوهری که بتواند با همسرش به همان دقت و ملایمتی که در مورد اتومبیل تازه اش دارد رفتار کند!
باد: چیزی که در غبغب اشخاص ازخودراضی به وفور یافت می شود!
بدبیار: کوهنوردی که از پلۀ دم اتاقش سقوط کند و در دم جان دهد!
پیراهن: رختی که اگر مال مرد زن دار باشد یک دکمه هم به آن نیست!
چوب: چیزی که در جنگل به آسانی آتش می گیرد ولی امان از وقتی که می خواهید زیر اجاق آن را روشن کنید!
خیس: کسی که وقتی خانه اش آتش می گیرد برای اینکه پول تلفن ندهد پیاده تا اداره آتش نشانی بدود!
خوشبخت: شخصی که با درآمد ماه گذشته زندگی می کند!
بدبخت: کسی که با درآمد ماه آینده زندگی می کند!
مرد خوشبین: مردی که تصور کند وقتی زنی پای تلفن خداحافظی می کند گوشی را خواهد گذاشت!
زن خوشبین: خانمی که شب ظرفهایش را نمی شوید به امید اینکه فردا صبح آنها را با علاقۀ بیشتری خواهد شست!
زمستان: فصلی که فقرا شانس خوابیدن کنار پیاده روها را هم از دست می دهند!
زن: راننده ای که با ماشین شخصی از خانه خارج می شود و با آمبولانس به منزل برمی گردد!
سنجاق قفلی: تنها قفلی که بدون کلید باز می شود!
دکتر: عزرائیلی که برای گرفتن جان شخص، پول هم می خواهد!
زوج ایده آل: شوهر کر و زن لال
نصیحت: سخنی که عاقلها به آن احتیاج ندارند و دیوانه ها هم قبولش نمی کنند!
هالو: شوهری که دستکش ظرفشویی را به جای اینکه اندازه دست خودش بخرد، اندازه دست زنش می خرد!
مشهور: کسی که یک عمر تلاش می کند تا او را بشناسند اما وقتی مشهور شد عینک دودی می زند تا او را نشناسند!
هنرمند: موجودی که اگر یک تلنگر به دماغش بزنی، ده سانت «گرد» در هوا پخش شود!
آب حوض کش: کسی که هر وقت شما به فکر خواب می افتید، او به فکر کار و کاسبی می افتد!
آدم خوار: انسان دوست افراطی!
آدم سر به هوا: موجودی که یا منجم است یا پا رکابی اتوبوس دو طبقه!
آدم مغرور: کسی که اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگوید: یک وجب بلندتر بزن!
داماد ناشی
بهنام زارع دهقانانی
به هنگام عسل خوردن عروس- داماد دامادی که انگشتش را در دماغ عروس خانم چپانده و همانجا گیر کرده بود به همراه عده ای از خویشاوندان وارد اتفاقات بیمارستان شدند. افرادی هم که در آنجا این وضع را مشاهده می کردند هر و هر می خندیدند.
وقتی که آنها وارد اتاق دکتر شدند آقای دکتر رو به داماد کرد و گفت: شازده داماد این کار ناشیانه چیه که کردی؟
داماد گفت: والله آقای دکتر، از بخت کجم چی بگم، سر انگشتم در کاسه عسل کردم به محض اینکه خواستم بذارم دهن عروس، برق رفت!
* * *
یک عده
یک عده ضعیف و عده ای پر زورند
یک عده سیاه و عده ای هم بورند
با این همه ذره بین و لنز و عینک
من در عجبم چرا خلایق کورند
آش یا آبگوشت
سیدمحمدعلی وکیلی – شهر بابک
دو پسربچۀ شیطان دو قابلمه نونوار پیدا کرده نمی دانستند با قابلمه ها چه بکنند؟
پس همان نزدیکی ها قابلمه به دست در خانه بنده خدایی ایستادند و با هم شروع کردند به جک تعریف کردن. همان موقع یک زن از کوچه رد می شد، بچۀ بغلش را گذاشت توی خانه و با عجله دو سه تا قابلمه آورد گذاشت و به پسر بچه ها سپرد که مواظب قابلمه هایش باشند و رفت.
چند نفر همسایه دیگر هم از کوچۀ بغلی در حالی که تند و تند راه می رفتند قابلمه هایشان را ردیف چیدند توی صف یکی گفت آش می دهند دیگری گفت: آبگوشت می دهند.
سومی گفت: چه آش بدهند چه آبگوشت به جای ناهار دلی از عزا در می آوریم.
یک نفر با پراید پر گاز می رفت، نگاهش به ته کوچه افتاد. زد روی ترمز دنده عقب برگشت. از بغل شیشۀ اتومبیل قابلمه ها را نگاه کرد و از ماشین پرید پایین. یک پیت خالی گذاشت توی صف و رفت.
یک نفر آن طرف خیابان داشت روزنامه می خواند نگاهش به ته کوچه که افتاد آمد داخل کوچه و یک حلبی گذاشت جای خودش و رفت.
یک زن نان از نانوایی گرفته بود و می برد خانه، قابلمه ها را که دید پرسید: آقا ببخشید آش می دهند یا آبگوشت؟
آقا گفت: به نظرم بوی آبگوشت می آید. خانم دوید و از خانه چند تا قابلمه آورد گذاشت کنار حلبی مرد و به زن همسایه سفارش کرد و رفت.
سه نفر آن طرف خیابان دعوا می کردند. نگاهشان به داخل کوچه که افتاد خشکشان زد. آمدند توی صف ایستادند و به فکر قابلمه افتادند. راننده اتوبوس نگاهش به داخل کوچه افتاد زد روی ترمز و یک پیت آب گذاشت جای خودش و رفت. اتومبیل پلیس با عجله رسید و مردم را جلو و عقب کرد و رفت. چند تا دختر و پسر از توی ایستگاه اتوبوس با موبایل زنگ زدند.
-باباجون دارند آش می دهند.
-مامان جون دارند آبگوشت می دهند.
-زود قابلمه بیارین.
-زود باشین آش تموم شد.
-زود باشین آبگوشت داره تموم میشه و سوار شدند و رفتند.
راننده پراید که برگشت پیت خالی اش جا به جا شده بود.
بعد از یک ساعت همۀ کسانی که ظرف گذاشته و رفته بودند برگشتند.
راننده اتوبوس با دو سه قابلمه برگشت.
خانم های خانه یکی یکی برگشتند.
پدر و مادر بچه هایی که توی ایستگاه اتوبوس زنگ زده بودند با قابلمه هایشان آمدند حتی راننده پراید هم دوباره برگشت.
صاحبخانه که سرک کشید کوچه غوغا بود از اینکه آش می دهند یا آبگوشت؟ صاحبخانه هم در حالی که به مردم ناسزا می گفت با عصبانیت با ماشینش دنده عقب گرفت و رفت.
مردم هم یکی یکی به خودشان و به صاحب خانه ناسزا گفتند و رفتند. مرد روزنامه خوان که با قابلمه اش برگشته بود خیال کرد که آش تمام شده است حلبی اش را برداشت و به خودش ناسزا گفت و رفت.
حقوق ششگانه
هوشنگ شاهنده
واجب آمد بر آدمی شش حق
اولش دوری از قمارِ وَرق
دومش در خرید از بازار
نشود پیچش از گرانی لَق
سومش اینکه او ز بی پولی
نَدَرد جامه اش به وقت شفق
چارمش رو کند برای نشاط
به پیاده روی و کله مَلَق
پنجمش اینکه او خوُرَد سوگند
که بخواند نماز بعدِ فَلَق
ششمین حق او در این دوران
که نگردد ز روزگار دَمَق
گفتگوی رجبعلی و کبری
منصورعلی مرادی – جیرفت
1
عدس و قند و نخود باز گران شد کبری
قسمت خانۀ ما آه و فغان شد کبری
نفت شد قسمت «حاجی صفر» و بوی بدش
سهم اولاد صغیر «رمضان» شد کبری
رشد نقدینگی کشور ما از دو طرف
به درازا و به پهنا سبلان شد کبری
قیمت یک پفک صد تومنی از دیروز
دو هزار و صد و پنجاه تومان شد کبری
قسط وام آمد و «صفدرقلی» از شهر رمید
دزد و اشرار به کوه های «رمان»(1) شد کبری
از سر [قدرت] قاچاقی بنزین، اصغر
صاحب شال و کلاه و چمدان شد کبری
راه «ساردو»(2) که پر از کامیون لیمو بود
گذر اصلی قاچاق «پتان»(3) شد کبری
مادر قاسم و کاظم که نود سالی داشت
با همین نسخۀ ماهواره جوان شد کبری
سال خشک آمد و «کلپورۀ مردوهکی» رفت
هفتمین خانم آقای «مدان»(4) شد کبری
«صابرو» خانه نشین بود که تریاکی گشت
«یاسر» آوارۀ لار و همدان شد کبری
چه کنم یک دفعه از تیر تورم قدّم
به سبیل پدرت عین کمان شد کبری
2
کشت شد خشک و سقط شد خرمان کبری جان
چه کنم با دو سه میش گرمان کبری جان
سهم الارث من و تو، گاو و خری بود که مرد
تف به گور پدر و مادرمان کبری جان
بغل دست من و تو همگی ترشیدند
مرو و زینبو و اختمران کبری جان
این مرادوی پدر سوخته هم ورمالید
آخر از دست «زرو» دخترمان کبری جان
اصغرو در پی قاچاق «پتان» زندان است
شده مثقال فروش، اکبرمان کبری جان
3
جان کبری به فدایت رجبعلی جانم!
شوهر محترمم، برگ گلم، ریحانم!
به سبیل تو قسم گر که بمیری روزی
من مجرد به سر عهد شما می مانم!
رفته بودم به کمیته که بگیرم شصتی
هشت روز است در این شهر که سرگردانم
نیست پولی که کرایه بدهم، برگردم
سر ایستگاه سه روز است رجب! حیرانم
بچه ها لندرو بی خاصیت و ول شده اند
اینقدر جوش نزن جان خودت می دانم
تو به فکر منی و عشق، رجب جان اما
من در اندوه برنج ده هزار تومانم
پی نویس:
1 - منطقه ای کوهستانی در شمال جیرفت
2 - منطقه ای ییلاقی در شمال جیرفت
3 - پتان: افغانی در اصطلاح مردم جنوب
4 - نامی برای مردان
دید تار
نسیم عرب امیری
چند وقتی است تار می بینم
همه را شکل مار می بینم
آب را ریشه دار در مهتاب
شیر را شیره دار می بینم
همه معضلات دنیا را
از گروه فشار می بینم
طعم آن چشم های گیرا را
در دلم زهر مار می بینم
همه حرفهای مردم را
روی کولم سوار می بینم
من نماد صداقتی هستم
که وفا را شعار می بینم
پسری را که عاشق من بود
لب «دریا کنار» می بینم
الغرض دید چشم من تار است
تار را هم سه تار می بینم
نسخه
زنده یاد ابوتراب جلی
دکتر پس از معاینه بنوشت نسخه ای
گفتا برای رفع کسالت دوا بخور
این قرص و شربتی که برایت نوشته ام
هر شب دو قاشق و سه عدد ناشتا بخور
اما اگر دوا نتوانی تهیه کرد
جای دوا، برو بنشین و غذا بخور
گفتم: برای من چه غذایی مناسب است؟
گفتا: هر آنچه می طلبد اشتها بخور
ماهی سفید و جوجه کباب و چلو خورش
هم آبگوشت با نخود و لوبیا بخور
گفتم: حقیر وارث قارون نی ام که تو
دستور می دهی که از این لقمه ها بخور
گفتا: اگر که نیست تو را ثروت کلان
بنشین کنار سفرۀ خالی هوا بخور
هرگز گمان مبر که هوا نیست خوردنی
آن را ز روی رغبت و میل و رضا بخور
زین گرد و خاک ها که فرو ریزد از هوا
زین دوده ها که پخش شود در فضا بخور
زین بوی گازوئیل که یک جا شده است جمع
زین دود اگزوزی که شود جا به جا بخور
یا آن که در صفوف دراز مسافران
جایی رزرو کن لگد و پشت پا بخور
یا با کوپن برو جلو یک فروشگاه
وز هر کنار سیلی و مشت از قفا بخور
گفتم: جناب دکتر! از این سفره گشاد
وین خوان نعمتی که تو گویی «بیا» بخور
چون راه و چاه را بلدی، خود از این خوراک
یک لقمه هم به جای من بینوا بخور!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
فرهنگ لغات
گردآورنده: تحفه رونیز
1 - قاطر: آسانسور کوهستان
2 - قایق: تاکسی آبکی
3 - قبر: منزل بی کرایه
4 - قبرستان: بایگانی آدم
5 - قر: موجودی کمر
6 - قطار شتر: ترن حیوانی
7 - قلب: ساعت بی کوک
8 - قلک: بانک فقرا
9 - قنادی: بهشت مگس
10 - قنداق: غلاف بچه
11 - قوری: آقا بالاسر سماور
12 - قوز: کوهان آدم!
13 - قیچی: گیوتین پارچه
14 - کارد: چاقوی گردن شق
15 - کارمند: منتظرالاضافات
16 - کاسه: پیشخدمت کوزه
17 - کاه و جو: چلوکباب الاغ
18 - کباب: چرم تقلبی
19 - کتک کاری: دسر ازدواج
20 - کته: کاریکاتور پلو
21 - کچل: سر لم یزرع
22 - کرکری: ترانه رجال
23 - کرم: بتونۀ صورت
24 - کشمش: انگور بازنشسته
25 - کفاشی: جایی که کفش قالب می کنند
یاری که مرا...
ابوالفضل زوریی نصرآباد
یاری که مرا هست به او حاجت مبرم
دوشینه درآمد ز درم خوش دل و خرم
از پیش و پس روسری آن زلف گره گیر
از قصد پی جلوه برون آمده یک کم
در خوشگلی آن بود که در عالم اوهام
زیباتر از آن را نتوان کرد مجسم
از آب لب و لوچۀ من می شده بی شک
با لوله کشی کرد سه استخر فراهم
گفتم که بیا بنشین ای دلبر و بگذار
بر زخم جگر سوز من دل شده مرهم
در کلبۀ ما رونق اگر نیست صفا هست
خاگینه و دم پختک و یخنی لوبیا هست
ور میل دسر داری ای لعبت شیرین
در دیگ سر گاز مهیا شده شلغم
بنشین که من اکنون بروم برقی و فی الفور
از سوپری گیرم دو سه تا پپسی و زمزم
تا صبح بنوشیم و بگوییم و بخندیم
همچون عرفا بی خبر از عالم و آدم
من یکسره صحبت کنم از وضع سیاست
تو یکسره غیبت کنی از اکرم و اعظم
گر میل جوک تازه کنی هست دو خروار
در چنته ام از هر رقمی قدر مسلم
صبح سحر از خانه به محضر برمت زود
تا عقد کند ما و تو را همسر و محرم
این خانۀ یک خواب اجاری، ته شاپور
بهتر بود از وسعت نه گنبد طارم
زین پردۀ زیبا دو سه تا رخت توان دوخت
گر زان که تو خیاط شوی کم کم و نم نم
بهر تو خرم گالش لاستیکی مرغوب
زآنها که لطیف است و جلو بسته و محکم
چون شکر خدا هست مرا مال و منالی
هر جمعه در این خانه توان کرد پلو دم
گزارش فوتبال
مهدی برزگر
از ورزشگاه آزادی با گزارش بازی تیم های استقلال و پیروزی در خدمت شما هستیم. ورزشگاه پر از تماشاگره. از همین جا از همۀ خوانندگان عزیز خواهش می کنم به ورزشگاه نیان چون ظرفیت تکمیله و از طریق روزنامه های مورد علاقه خود بازی را پیگیری کنند. تماشاگران دو تیم کاملاً دارند تو سر و کله هم می زنند و این عمل مهربانانه را با دقت انجام می دهند. خوشبختانه در بین این عزیزان، تماشاگرنما دیده نمی شود چه می کنه این رشد فرهنگی!
خب عزیزان صندلیهای ورزشگاه تماماً در هوا معلق هستند، چرا که این طوری می توانند با تسلط بیشتری بر زمین چمن مسابقه را بهتر ببینند. تو سروکله هم زدن تماشاگران کماکان ادامه دارد، این عزیزان اگر دستشان می رسید حتی سکوهای ورزشگاه را می کندند و از تکه های آن استفاده بهینه می کردند. واقعاً مسئولان ورزشگاه باید تعدادی کلنگ در اختیار این قشر از فوتبال دوستان قرار می دادند بلکه ورزشگاه را با سرعت بیشتری تخریب کنند!
ابتدا قرار بود داوران چینی بازی را قضاوت کنند ولی فدراسیون برای پیشگیری از شکسته شدن آنها تصمیم گرفت از داوران ملامین استفاده کند.
اونور زمین کبوتری با لباس کاملاً آبی دیده می شه اومده با قرار دادن خودش در مسیر توپ از بازیکنان غرامت بگیره. مهدی واعظی به او میگه: برو شر نشو کبوتر میگه: این حرفها تو کتم نمیره. بله اون نمی دونه شاگردان افشین قلب شیر دارند.
استقبال با ساختار سه – پنج – دو علی اصغری بازی میکنه و پیروزی با ساختار چهار – دو – سه- یک بین المللی!
چهار – دو – سه – یک، یعنی چهار مدافع که مدام سوتی داده، دو هافبک دفاعی که مدام توپ را از دست بدهند، سه هافبک تهاجمی که «بکش زیرش» بازی می کنند و یک مهاجم گل نزن. بله ساختار سه- پنج- دو، چون زیر خاکی و عتیقه است بنده نمی تونم اونرو تفسیر کنم. حالا یه حرکت سریع از آرش برهانی، بله او با مهدی واعظی تک به تک میشه و یه زیرگیری عالی از مهدی واعظی او را به زمین می زنه. داور به آرش برهانی کارت زرد نشان می دهد درسته او به دلیل فرار از فن، کارت گرفت. اونور زمین نیکبخت از اینکه نتوانسته از داور کارت بگیره عصبانیه.
حالا یه حرکت دیگه از برهانی، او خیلی تلاش میکنه توپ را به زمین بزنه، اما برخلاف میل او توپ وارد دروازه میشه. حالا اونور زمین علی کریمی هم یه گل میزنه. افشین قطبی چه پرشی میکنه. فکر کرده تو قطبه. باید هم اینقدر بپره. بله همه چیز مساوی تموم میشه. اونور زمین مربی استقلال دست به گردن بیژن کوشکی انداخته و او را نوازش میکنه. با ملایمت تمام بهش میگه: عزیزم مگه من به تو نگفتم با علی کریمی «من، تو، من» باش؟ یه حرفهای دیگه هم زده شده که بنده اجازه ندارم بگم.
رفتار کوشکی و مربی او با خبرنگاران بسیار صمیمی است. بله وقت بنده تموم شده واقعاً فکم درد گرفت تا گزارش بعدی خداحافظ.
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
راحتی خیال
پزشک اولی: چطور شد به مسافرت آمدی؟
پزشک دومی: خیلی وقت بود جایی نرفته بودم، اما خیلی نگرانم.
پزشک اولی: چرا نگرانی؟
پزشک دومی: به خاطر اینکه مریض ها خطری تهدیدشان نکنه.
پزشک اولی: خیالت راحت باشه، تا شما اینجا هستی همه شان سلامت هستند.
* * *
طلب آمرزش
مردی که زنش به رحمت خدا رفته بود به خواب شوهرش آمد و گفت: از خداوند بخواه گناه منو ببخشه و منو بیامرزه. از آن به بعد مرد همیشه بعد از دعا این جمله را می گفت: خدایا از گناهانی که زنم مرتکب شده و من می دانم در گذر. پس از مدتی زن به خواب شوهر آمد و با حال پریشان و آشفته تر به مرد گفت: دعای تو ناقصه از این به بعد بگو خدایا از گناهانی که زنم مرتکب شده و من خبر ندارم در گذر.
* * *
پشت صورت
مهمان متوجه شد که پسر کوچک صاحبخانه به او زل زده و لحظه ای از صورت او غافل نمیشه.
پس رو کرد به پسر و گفت: پسرم چرا این قدر به من نگاه می کنی؟
پسر جواب داد: می خوام اون طرف صورت شما رو ببینم آخه مامانم گفته شما آدم دورویی هستید.
طبیب درد
داریوش جاویدتاش (دارداری)
طبیب ماهر خوش ذوق و حالت
سه دارویش کند رفع کسالت
یکی آن طرح خوب اقتصادی
دگر یارانه و سهم عدالت
مکمل شد چو طرح اقتصادی
کلاه رحمتم بر سر نهادی
اگر روزی شود این طرح، اجرا
کنم شکر خدا را هر چه دادی
دگر یارانه باشد شربت قند
علاج زخم و نیش کل ترفند
که از یارانه شیرین می شود کام
به شرطی که نگردد نرخ، صد چند
چو کپسولم کند از درد آسود
مکمل تقویت را می کند زود
اگر یارانه شیرین دست گیرد
نیاید از دل فرهاد صد دود
طبیب حاذقم چون دید محزون
سه دارویش بود تجویز و معجون
اگر این هر سه دارو دستم آید
همی بشکن زنم با رقص، وای جون
دو مطلب ازکمال سام
ماهی و شلغم
شلغم: از بس همه منو خوردند باد کردند!
ماهی: در عوض هر چی منو نخریدند رو دست مغازه دار باد کردم!
* * *
در بزرگراه
سرنشین به راننده گفت: کسی که جلوت نیست واسه چی اینقده بوق می زنی؟!
راننده: آخه می خوام اونایی که نشنیدند بشنوند!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
از فرصت هایت استفاده بکن
زهرا کامکار
یک استخر آب سرد، یک وانت پر از هندوانه، یک کوه کتاب، تا نصف شب بیدار ماندن، تا لنگ ظهر خوابیدن، ساعت زنگدار بیکار...
مهمانی های هر روزه، پیاده روی ها، پول توجیبی گرفتن از بابا، همه اینها یعنی لحظات خوب مجرد بودن.
وقتی با لذت میوه های یخچال را خالی می کنی، وقتی نگرانی همسر و عوض کردن پوشک بچه را نداری، قدر تک تک لحظه هایت را بدان. شاید همان ساعت زنگدار بیکار سال دیگر دمپایی بشود و توی سرت بخورد.
تا می توانی آب خنک بخور، نفس عمیق بکش، از فرصت هایت استفاده کن و از مجرد بودنت لذت ببر.
تا می توانی کتاب بخوان و از پول توجیبی بابا استفاده کن. شاید سال دیگر به جای کلاسهای مختلف مجبور باشی کلاس بچه داری بروی و فوت و فن بچه داری بیاموزی.
پس از مجرد بودنت حسابی لذت ببر!
پیغام خوش
هوشنگ شاهنده
صبح شنبه که آفتاب دمید
ساعت رفتن اداره رسید
دل من در میان سینه تپید
ناگهان زنگ زد به بنده سعید
که ز یمن قدوم قطعی برق
داده پیغام خوش جناب رئیس
هم نوشته دو بار با تأکید
چون ز گرما، اتاقتان ترکید
شده تعطیل این اداره سه روز
می شود نو، نوار بی تردید
اشعار ما
مجنون
اشعار طنز ما همه، با گریه و با زاریه
سودی نمی بخشد به کس، چون واژه ها تکراریه
غرنده چون فیلیم ما، همراه زنبیلیم ما
با تیشه و بیلیم ما، این هم که استعماریه
با آه و افغانیم ما، پیوسته گریانیم ما
محتاج درمانیم ما، اینها یه زخم کاریه
دور از ترافیکیم ما، دنبال پیک نیکیم ما
چون بشکه و خیکیم ما، این منشأ بیماریه
در دوره بالندگی کمتر نما یک دندگی
شادی مجو از زندگی، این زندگی اجباریه
هر مرغ این باغ و چمن، افسرده می گوید سخن
مرثیه در این انجمن مانند نهری جاریه
آن راه زن در گردنه، بار شتر را می زنه
باور بفرما ای ننه، این خوی استکباریه
این شعر ما این طنز ما، این هم کلام نغز ما
هر کس ببینی هم زما، سرگرم شیرین کاریه
عاشق نبودی همچو من، بر شعر و طنز و انجمن
«مجنون» چنین گوید سخن، او ضد پاچه خاریه
درهم برهم
علی اصغر نجفی «اغو»
به رغم آنکه دادی گوشمالم
و با آنکه گرفتی سخت حالم
ولی با این همه ای یار موذی
اگر مُردم بکن لطفاً حلالم
* * *
در جهان، مائیم و گیر و بندها
زندگی و خیل چون و چندها
او ولی با حقه و ترفندها
می زند بر ریش ما لبخندها
* * *
مهاجم، توی هجده تک به تک شد
برای گل زدن وقت محک شد
مهاجم شوت کرد اما نشد گل
ولی دروازه بان زهره ترک شد
* * *
آنکه گوید تیم ما تنبل شده
در بخار بی بخاری حل شده
بدگمان کرده، چرا؟ چون تیم ما
خب از آخر رتبۀ اول شده
واژه نامه
محمد دبیری (سرخلوتیان)
شجاع: کسی که از صف اجناس کوپنی سالم بیرون بیاد
رئیس: ماشین امضاء
زنگ اخبار: مأمور بدون حقوق
روزنامه: دسر بعد از غذا
وعده: چاخان نوین
حلق: دروازه غار
برج زهرمار: ماه اسفند
قلیان: سیگار روده دراز
اجل: مهمان ناخوانده
آبپاش: دوش متحرک
فحش: پیش درآمد دعوا
در کودکی
بهنام زارع دهقانانی
در زمان کودکی ای بچه ها
می دویدم تند توی کوچه ها
تا کنم پیدا همان زیبا مکان
آنکه بی او هی شود زندان جهان
بسکه بودم سخت من زیر فشار
گفتم الان می دهد رخ انفجار
می پریدم در هوا بی اختیار
عین آن وحشی خر اسفندیار
یک نفر می گفت زنبورش زده
بعدی گفتا: مار بدجورش زده
درد این بچه ز نیش مار هست
کس نمی دانست از ادرار هست
شش خیابان و دوازده «چارراه»
رفتم و آخر ندیدم بنده چاه
کاش می خوردم در آن هنگامه زهر
تا نمی رفتم درون پارک شهر
یک توالت دیدم آنجا بین راه
گوئیا در آن نبوده سنگ و چاه
شیرجه رفتم به سوی یک درش
بود اما چشمه اش پر تا سرش
با عقب گردی پریدم در دگر
گرچه بود از اولی هم، آن بتر
لیک راحت کردم آنجا روح و جان
خنده ای شیرین بیامد بر لبان
ساعتی آنجا کشیدم انتظار
تا که آمد در رخ زردم قرار
آمدم بیرون من و راحت شدم
راحت و شنگول آن ساعت شدم
پیش چشمم گشت بس زیبا جهان
ناگهان دیدم که می گوید مامان
«گل پسر صبح است می گیری مرض
رو بکن شلوار خیست را عوض»
مسافر
پروفسور پیراشکی
شخصی بلیتی دست گرفته، توی خیابان می رفت و مرتب می گفت یکی بلیت منو بگیره! یکی بلیت منو بگیره!
یک نفر از او پرسید: چرا این کارو می کنی؟ مگه اینجا اتوبوسه؟
آن شخص گفت: نه بابا، همه ما توی این دنیا مسافریم!
* * *
6 سؤال با جایزه
مهدی مباشر
سؤال 1: آدم از حوا چگونه خواستگاری کرد؟
سؤال 2: مهریه حوا چند سکه بهار آزادی بود؟
سؤال 3: شرایط ضمن عقد چه چیزهایی بود؟
سؤال 4: خطبه عقد را چه کسی خواند؟
سؤال 5: جهیزیه حوا چه بود؟
سؤال 6 پس از جواب سؤالات فوق مطرح می شود.
* * *
جایزه برای پاسخهای درست
1 - یک آفرین
2 - دو مرحبا
3 - سه بارک ا...
4 - چهار احسنت
5 - پنج لب مریزاد
6 - بعداً اعلام می شود!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
یار غار
محمد جاوید
چون گذر کرد ریل از ده ما
من بی چیز بختیار شدم
شد زمینم کنار ریل قطار
صاحب فکر و ابتکار شدم
قطعه قطعه فروختم از دم
با طرف رفته یار غار شدم
تا در آوردمش به چنگ خودم
یک شبه صاحب اختیار شدم
من یک لاقبای بی تنبان
با وجودش چه نونوار شدم
زدم از روستای خود بیرون
آمدم شهر و ماندگار شدم
و به جای خر زبان بسته
رفته بر ماکسیما سوار شدم
اسم و رسمم عوض شد و ییهو
قنبرک بودم و یاشار شدم
قوم و خویشان بی کلاسم را
پس زدم از همه کنار شدم
مدرک دکترا به صد میلیون
جعل کرده و باوقار شدم
با همین دکترای میلیونی
بهترین جا سوار کار شدم
الغرض بین مردم آن شهر
صاحب اسم و اعتبار شدم
تند شد خلق و خوی من افسوس
مثل یک برج زهرمار شدم
شدم البته از خودم مغرور
خودمانیم خیلی هار شدم
گفت «جاوید» یار غار تو کیست؟
فاش کن چون که بی قرار شدم
گفتم آرام بیخ گوشش که
بنده با پول یار غار شدم
دنیای اینترنتی
مهدی مباشر
برتر از هر اختراع و اکتشافی در جهان
هست این دنیای حیرت آور اینترنتی
این همان جام جم اسطوره گیتی نماست
نام دیگر یافته در محور اینترنتی
چهره گیتی دگرگون است از این انقلاب
کرده غوغایی بپا شور و شر اینترنتی
فی المثل آقا پسر در بستر خود داده لم
خواستگاری می کند از دختر اینترنتی
آن طرف تر دختر باهوش از رایانه اش
هست در کار شکار شوهر اینترنتی
در پی زن بعد از این بر این در و آن در مزن
دکمه رایانه و صد همسر اینترنتی
هر کسی در دستگاه کوچک همراه خود
باشدش همراه صد رامشگر اینترنتی
تا که تبعیضی نباشد می نشیند بعد از این
پشت میزان عدالت داور اینترنتی
بهترین تعریف عشق و عقل را خواهی اگر
هست یار خانگی با دلبر اینترنتی
* * *
اشغری میگفت ما را شاعتی یک بش بش است
در کنار منقل خاکشتر اینترنتی
چرش و بنگ و شوخ و شنگ از بی کلاسی می شود
کیف دارد نشئگی با نشتر اینترنتی
* * *
گاه با جد و گهی با طنز دارم نکته ها
ذوقم اینک زد قدم در معبر اینترنتی
با همه احوال پردازی که دل ها می کنند
نیست تن ها را توان با صد پر اینترنتی
گر که از حکمت برویت قفل شد درها (عمر)
با کلید (زید) بگذر از در اینترنتی
((wc))
علی اصغر نجفی «اغو»
یکی گردشگری بی تاب در پارک
بدیدم خسته از اسکیت در پیست
و من هم چون از آنجا می گذشتم
به من گفتا نرو، قدری بکن ایست
به او گفتم که ای فرزانه مستر
پس از عرض هِلو، کارت به من چیست؟
و او با پیچش و درد شکم گفت:
که در ملک شما بد می توان زیست
سؤالی از تو دارم، گر جوابش
به من گویی، دهم من نمره ات بیست
چرا درب توالت ها شده قفل؟
نگهبان WC یتان کیست؟
تمام پارک های شهر گشتم
ندیدم یک توالت بهر توریست
من اکنون در کجا تخلیه سازم؟
به روی کلۀ هرکول و ماسیست؟
روم مثل شما در پشت دیوار؟
و یا تقلید سازم از مائوئیست؟
اگر طرز دموکراسی چنین است
که مرسی و براوو بر کمونیست
به او گفتم به دور از هر سیاست
که تا نامم نگردد ثبت در لیست
فقط یک جمله می گویم در آخر
که این یک جمله هم البته (کافیست)
صف تخلیه آنگونه شلوغ است
که نوبت بر کسانی چون شما نیست!
پیش بینی هایِ خوش
هوشنگ شاهنده
«گُل به گُل»
روزها مشکبار می بینم
همه را کامگار می بینم
اقتصاد عالی و همه راضی
دشمنان، شرمسار می بینم
در کویرِ قم و کویر طبس
گل به گل، کشتزار می بینم
بین شیراز و اصفهان و نطنز
اتوبوس و قطار می بینم
جنس ارزان درون هر دکان
همه جا بیشمار می بینم
ماهیان قباد و شیر و کپور
همه در اختیار می بینم
شهریه های هر دبستان را
رایگان در دیار می بینم
جای تحصیل هر جوان، عالی
هر کجا آشکار می بینم
همگان در رفاه و آسایش
خنده رو، بی هوار می بینم
هر جوانی که کرده است تمام
درس خود را، به کار می بینم
شده ارزان و مفت هر خانه
بینوا، نونوار می بینم
آنچه گفتم تمام بود چُخان
همه در خواب پار می بینم
طنز فارسی
غلامعلی صالحی
هر آن کس که در کیسه اش زر بود
کلامش متین است اگر خر بود
معرب
اوُلئکَ لَهُم قُنود کثیر
کلامهُم جَمیل اِذکونوا حَمیر
حرف آخر
علی اصغر کمالدار «غمین»
بی گمان مانند خیل مردگان
می روم یک وقت من هم از میان
وقتی عزرائیل جانم را گرفت
یک وصیت نامه دارم سخت و سفت
اهل خانه، آشنا، اهل محل
کرد بایستی به آن حتماً عمل
یادتان باشد که من در زندگی
سخت بودم دشمن افسردگی
داشتم نفرت که گویم تسلیت
کیف می کردم بگویم تهنیت
آرزویم بود اینکه سایرین
شاد و خوش باشند نه زار و حزین
وقتی مُردم پس عزیزانم شما
ره نیندازید بی زحمت عزا
چونکه من بعد از وفاتم همچنان
مایلم باشند خندان مردمان
من نمی خواهم شما زاری کنید
اشکها از چشم خود جاری کنید
جیغ، خانم پشت تابوتم مزن
هی نلرزان پیکر بی روح من
سوسک دیدی نازنینم یا که موش
می کشی جیغ و روی بعدش ز هوش
ای شما ای مردم برنامه ریز
یک کفن خواهم فقط شیک و تمیز
تا که پیش مردگان اهل فیس
کم نیارم، پوششم باشد نفیس
بعد هم یک گور خواهم با کلاس
مثل گور پادشاهان در قیاس
قبر زیبا و تمیز و فاخری
قبری که باشد مهندس ناظری
گور جاداری که باشد ایزوگام
تا چو قبر کورش والا مقام
مثل استخری نگردد پر ز آب
هی نسازد آب سد آن را خراب
یا نریزید ای شما، ای اهل صبر
صدمنی حلوا و میوه روی قبر
می شود سنگین حسابی سقف گور
این به من می آورد بسیار زور
قبر بنده خود به خود دارد فشار
پس فشار میوه کم رویش گذار
جای اینها خرده ای خرما دهید
تازه و بی هستۀ آن را دهید
هر که هسته زیر دندانش رود
او به جای فاتحه فحشم دهد
ای شما یاران لاغر یا تپل
دیگر اینکه بگذرید از تاج گل
پارچه ننویسید محض این حقیر
چونکه بنده نه وکیلم نه وزیر
پول آن با پولهای تاج گل
کاش می دادید ناداران به کل
نیست لازم کس کند مشکی به تن
شاد کی مشکی نماید روح من
می کنید اصلاح فوری «مو و ریش»
ای عزیزان، دوستان، ای قوم و خویش
هست چونکه اهل بیتم در عذاب
بر سر آنها نباید شد خراب
هر کدامش چونکه اکنون خون دل است
پس پذیرایی برایش مشکل است
پیکرم را شسته اید و پاک پاک
لطفها کرده سپردیدش به خاک
زین سبب در گور و در زیر لحد
بنده ممنون شمایم تا ابد
حال دارد هر که قصد ازدواج
کاش می دادید کارش را رواج
بعد اگر شد محفل انسی به پا
کاش می خواندید طنز بنده را
تا شود با این عمل از بنده یاد
فاتحه سازد روانم را چه شاد
سنگ قبرم نیز می باید نوشت
با خط زیبا، نه با یک خط زشت
* * *
در اینجا خفته یک طناز یاران
که چشمش بوده چون ابر بهاران
به حال بی بضاعتها شب و روز
ز ابر چشم او باریده باران
ندونم سرش کدومه تهش کدومه
گردآورنده: محمدعلی پیش آهنگ
هنگامی که ناصرالدین شاه قاجار (1313-1264 ه.ق) به فرنگ (فرانسه) جهت تفریح و تفرج و بازدید از پیشرفتهای فرنگ رفت، در غیاب او فردی از افراد قجر به تهران آمد و به حضور صدر اعظم (نخست وزیر) وقت رسید و ضمن معرفی خود گفت: من از خانواده ایل قجر و قوم و خویش ناصرالدین شاه قاجار هستم. صدر اعظم هم ضمن اظهار خوشحالی برای اینکه سمت و پستی به ایشان بدهد دستور داد، دفاتر مشاغل و حکام را آوردند تا سمتی و شغلی مناسب برای او پیدا کند. پس از مدتی جستجو و تفحص متوجه شد تمام شغل ها سرپرست دارند و سمتی باقی نمانده است. پس صدراعظم برای پیدا کردن شغل فکری کرد و به این نتیجه رسید «دو فیلی» که از کشور هندوستان برای ناصرالدین شاه هدیه آورده اند رئیس و سرپرستی ندارد. بنابراین با شوق و شعف زیاد آن شخص را احضار کرد و به او گفت از این ساعت به بعد شما سرپرست دو فیل هستید و لقب شما هم «فیل بان الدوله» می باشد. آن فرد هم سمت و شغل را پذیرفت، ولی برای نمونه یک بار هم به دیدن فیل ها نرفت. حقوقی از بیت المال و خزانه گرفت و خورد و خوابید و گشت تا اینکه به صدر اعظم اطلاع دادند که پادشاه از فرنگ حرکت کرده و می خواهد به ایران بیاید. نخست وزیر هم به تمام سران، بزرگان، امرای ارتش و وزرا از جمله «آقای فیل بان الدوله» دستور داد خود را برای پیشباز شاهنشاه قدر قدرت قاجار آماده کنند و در روز موعود همه با خیمه و خرگاه، ساز و برگ و تجهیزات لازم از تهران حرکت کردند و به سوی کرمانشاه رفتند و در آنجا خیمه و خرگاه را برپا و آماده پیشواز از پادشاه شدند. چون ناصرالدین شاه به فیل ها علاقه زیادی داشت صدر اعظم پیش بینی کرد که نخستین پرسش شاه از حال و احوال فیل ها است. بنابراین به «فیل بان الدوله» دستور داد که خودش را برای پاسخگویی آماده و مهیا کند.
سرانجام ناصرالدین شاه وارد ایران شد و به کرمانشاه آمد. صدراعظم پس از خوشامدگویی گزارشی از کارهای انجام شده مملکت را به عرض رسانید و افزود که یکی از اقوام و خویشاوندان شما به تهران آمد و خود را معرفی کرد. چون تمام مشاغل و پست های مملکتی به افراد وابسته به شما داده شده و شغل دیگری باقی نمانده بود بنابراین سمت و سرپرستی فیل ها را به ایشان دادیم و او را به «فیل بان الدوله» ملقب کردیم. طوری که صدر اعظم پیش بینی کرده بود ناصرالدین شاه نخست حال و احوال فیلها را پرسید. فیل بان الدوله که خود را باخته بود چون چند ماهی که در تهران بسر می برد برای نمونه حتی یک بار هم به سراغ فیل ها نرفته بود بنابراین مرتباً دور فیل ها می چرخید و دور می زد. ناصرالدین شاه با ناراحتی به او نهیب زد و گفت: چرا جواب نمی دهی؟ چرا پیرامون فیل ها می گردی؟ فیل بان الدوله با ترس و لرز گفت: قربان ندونم سرش کدومه تهش کدومه. پادشاه خنده اش گرفت و دست از سر او برداشت زیرا فیل بان الدوله نتوانسته بود تشخیص بدهد که خرطوم مربوط به سر فیل است. این مقاله در زمان محمدرضا شاه پهلوی در سالنامه نادر نگاشته و چاپ شده بود و در پایان نوشته شده بود: کارهای مملکت را به افرادی می دهند که نمی دانند سرش کدام است و تهش کدام است و همین امر باعث گردیده کشور به جای اینکه پیشرفت کند عقب بماند و در جا بزند.
ضد حال
زهرا کامکار
- عکسهای عروسی دوستتان را با دستهای چرب نگاه کنید!
- شمعهای کیک تولد دوستتان را فوت کنید!
- وقتی کسی خوابیده، کنار او نشسته بلند بلند حرف بزنید و با قهقهه بخندید!
- وقتی اعضای خانواده در حال تماشای سریال مورد علاقه خود هستند، شما هی کانال تلویزیون را عوض کنید!
- دوستتان که لباس جدید خریده، به او بگویید: چرا اینکه از مد افتاده را خریده ای، سرت کلاه گذاشته اند.
- عیبهای ظاهری دوستتان را به رخ او بکشید!
- روز بارانی با ویراژ رفتن در خیابان، هر چه آب هست روی دیگران بریزید!
- موقع انداختن عکسهای حساس و یادگاری دوستانتان برای آنها شاخ بگذارید!
- به کسی که دندان مصنوعی دارد، بلال تعارف کنید!
- پا بگذارید روی کفش دوستتان که تازه آن را واکس زده و برق انداخته!
درخواست ناچیز
داریوش منوچهری
بنّایی هنگام کار از طبقۀ دوم ساختمانی به پایین پرت می شود. بقیۀ کارگران ساختمان دورش جمع می شوند و برای او یک لیوان آب می آورند. بنا با دیدن لیوان آب رو می کنه به آنها و میگه من باید از طبقۀ چندم بیفتم تا شما یک لیوان شربت یا نوشابه برایم بیاورید؟!
* * *
پیاز
اولی: فهمیدی قیمت پیاز روز به روز گرون میشه؟
دومی: به من و تو چه ربطی داره، ما که نه سر پیازیم نه ته پیاز!
حسن دلدار
داریوش جاوید تاش
با خلق خوش نگارم آری
اقبال، به من نموده یاری
با نظم و هنرمند و دقیق است
خودجوش و اتوماتیک و کاری
خندان و گشاده رو و پرمهر
کمیاب بود چنین نگاری
دور است ز کبر و خودپرستی
وز غیبت و کینه هست، عاری
همواره چو یکدل است و یکرنگ
دارم به خودم امیدواری
ما هر دو بسان مرغ عشقیم
شادیم، بدون ضرب و تاری
دیگر به جهان مرا غمی نیست
با دلبر خوب سازگاری
اسفند برای او کنم دود
چون هست، گل بدون خاری
از همت بی حساب یارم
گویند، به من خروس لاری
افشای نکوی حسن دلدار
تا از لب بنده گشت جاری
دیدم که دماغ من دو متر است
گفتم چو پینوکیو به زاری
این بار خدا غلط نمودم
از گفتن کذب بیشماری
گردید دماغ من چو کوتاه
من ماندم و برج زهر ماری
دار داری دگر ز شهر شیراز
او بست، فلنگ و رفت ساری
پوست تخم مرغ
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اولی: کل اصغر، باز هم که تو فکری.
کل اصغر: فکر می کنم اگه تمام تخم مرغ هایی که در تمام ایران هر روز خورده میشه، دونه ای 150 تومان ظرف یک سال پوست آنها رو جمع کنند، مواد آهکی شان رو جدا کنند، می دونی چندین تن مواد آهکی به دست میاد. می دونی به جای سیمان کسیه ای 8 هزار تومن مثل قدیم ساروج کنند، می دونی چند صد تا استخر میشه باهاش ساخت. میدونی چقدر درآمد داره، مالیات، بیمه، پرسنل، می دونی.... می دونی...
اولی: هیس، هر مرغی یه تخم میذاره این همه قدقد می کنه، وای به این که بدونند تخم شون رو جمع می کنند و می کشند.
زندگی
غمین
زندگی یعنی صف
صف واحد، صف نان
صف اجناس گران
نه برای همگان
از برای من و تو
تودۀ مزد بگیر
قشر آسیب پذیر
هست این عین هدف
زندگی یعنی صف
غیر از این هر چه که هست
همه باشد باطل
پوچ و هم بی حاصل
و تو خود می دانی
نیستش جای درنگ
بود باید که زرنگ
کرد باید که شتاب
و نرفت، هی به هر سو و طرف
زندگی یعنی صف
روز چون شد آغاز
قبل از آنی که شود
در دکانی باز
بایدت برداری
کوپنی، پولی، زنبیلی
نگذاری بشود
وقت بیهوده تلف
زندگی یعنی صف
توی صف باید استاد
وردها باید خواند
آنقدر باید ماند
تا شود سبز
زیر پای تو علف
زندگی یعنی صف
گرچه در صف بشود
بدنت کوفته پایت له
جامه ات پاره
به جز این کو چاره؟
غیر از این راهی نیست
صبر می باید کرد
تا که آن کالا
آخر آورد به کف
زندگی یعنی صف
صف ما دارد بیخ
ریشه اش در تاریخ
پیش از سلسله قاجار
پیش از زندیه، قبل از افشار
بود، عهد صفوی
یعنی اینکه اخوی
صف همین سلسله آورد پدید
آری ای یار خلف
زندگی یعنی صف
زندگی یعنی صف
پراکنده
اسداله مکوندی
در کودکی مرا رو دست می گرفت، حالا که بزرگ شدم از همه رو دست می خورم.
چون شانه برای موهایش نداشت، برای گریه کردن شانه هایش را کم آوردم
عاشق خشخاش بود هر وقت برای خرید نان سنگک می رفت می گفت: آقا لطفاً دو تا نان خاش خاشی.
چون لال بود گل لاله را خیلی دوست داشت.
آنقدر چکمه می پوشم تا مه از آسمان چکه کند!
«از کرامات پیر ما این است
خرما را خورد و گفت! شیرین است»
چون می خواست همه پندهایش را گوش کنند، هیچ وقت رطب نمی خورد!
فیلسوف بود اما می گفتند مغز خر خورده است.
لکنت زبان داشت، او را بلبل صدا می کردند!
خر تنها حیوانی است که لقب محترمانه الاغ را یدک می کشد.
آنقدر کوتاه بود که به او می گفتند سروعلی
چون خوزستان درخت گیلاس نداشت، خوزستانی ها به لیوان می گفتند گیلاس!
آنقدر قاطی مرغ ها شد تا به او زن دادند.
فرهنگ لغات
گردآورنده: طناز عصر
1 - در دست اقدام: پرونده پشت گوش اندازی
2 - درشکه: گاری ژیگولو
3 - دزد: حمال وظیفه شناس
4 - دست: جرثقیل گوشتی، پاندول بدن
5 - دستکش: گاراژ انگشت
6 - دعوا: دسر شوخی
7 - دکتر: عزرائیل با حق ویزیت، روزی رسان مرده شوی
8 - دکمه: زگیل لباس
9 - دل: دست انداز شعرا
10 - دلمه: غذای حامله، پلوی قنداق شده
11 - دماغ: تصفیه خانۀ کله
12 - دندان: آسیاب دهن، ارۀ بدن
13 - دوات: پمپ بنزین قلم
14 - دودکش: پرچم آشپزخانه
15 - دوش: باران یک نفره
16 - دهن: اتاق خواب زبان
17 - دهن دره: اعلامیۀ خواب
18 - دیپلم: جواز بیکاری
19 - ذغال: گچ سیاه پوست
20 - رادیو: قارقارک برقی
21 - رختخواب: دلمه آدم
22 - رشوه: پارتی بی زبان
23 - رعد و برق: فلاش آسمان
24 - رفو: وصلۀ فرنگی
25 - رکاب: نردبان اسب
26 - رگ: سیم کشی بدن
27 - رمز: خط دکترها
28 - رو: سرمایه شخص پررو
29 - روباه: حیوان سرمایه دار
30 - روده: طناب گوشتی
31 - زالو: کرم استعمارچی
32 - زبان: وکیل مدافع بدن، مستأجر بدن
33 - زرافه: شتر اتوشده
34 - زرد: رنگ آجان دیده
35 - زلف: ریش کله
36 - زن بابا: ننۀ بدلی
37 - زنبور عسل: قناد حشرات
38 - زندان: منزل بی کرایه
39 - زنگوله: بوق الاغ
40 - ساربان: خلبان شتر
41 - ساطور: قلمتراش قصاب
42 - سبیل: ابروی دهان
43 - ستون فقرات: تیرآهن بدن
44 - سرفه: پارازیت بدن
45 - سرکه: آب بداخلاق
دو شعر از آب دانی یو
رو در روی من گرانفروش آماده است
مستأجری هم خانه به دوش استاده است
این هر دو نفر به عینه دیدم گفتم
عدل الکی به جنب و جوش افتاده است
* * *
زمین خواران زمین را جا نهادند
برای پابرهنه ها نهادند
هم از قهر خدا آسوده گشتند
همین که منتی بر ما نهادند
... می ترسم
علی اصغر نجفی (اغو)
من از ترفندهای آدم مکار می ترسم
همان جوری که از یاغی و از اشرار می ترسم
از آن یاری نمی بینم که قدری نق نقو باشد
از آن دشمن که نامش را نهاده یار، می ترسم
یکی ضرب المثل گوید که مار از پونه بیزار است
نباشم پونه چون که از جناب مار می ترسم
من از جدیت و توپ و تشر هرگز نمی باکم
که از ناز و ادا و عشوه و اطوار می ترسم
ندارم ترس از آنکه زپرتی یا که فرتوت است
از آدم های چاق و چله و پروار می ترسم
بدان دیوار دارد موش و پس هر موش دارد گوش
از این رو، بنده هم از هر در و دیوار می ترسم
بسی بردند «از ما بهتران» سهمیه ما را
از آن کس کو بود زین سهم برخوردار می ترسم
چنان دستم شده خالی ز دخل و خرج ناموزون
که سخت از جنس های کوچه و بازار می ترسم
به زیر بار مشکل ها به جان تو قدم خم شد
کت و کولم شکسته از فشار بار می ترسم
نمی دانم خبر داری ز وزن و حجم سختی ها
که یک خروار چیزی نیست، ز این مقدار می ترسم!
ز بس تحمیل بر ما شد هزاران حکم اجباری
که دیگر از حضور واژه اجبار می ترسم
اگر صدها سخن گویم، نه غیبت هست و نه تهمت
به غیر از حرف حق، حرفی کنم اظهار می ترسم
شهامت در سخن را از «اغو»ی ما بیاموزید
ولی من که خدایی از طناب دار می ترسم!
کفر نعمت
محمد جاوید*
یاد از آن روزی که استخر پر آبی داشتیم
مثل ماهی در درونش پیچ و تابی داشتیم
یا تلپ بودیم هر شب در جکوزی و سونا
مصرف آب زیاد و بی حسابی داشتیم
موقع حمام رفتن خواب می رفتیم، چون
وان ما پرآب، گویی جای خوابی داشتیم
با فشار آب می شستیم ماشین های خود
بعد ماشین تمیز خوش رکابی داشتیم
شد شیلنگ آب با جارو برابر پیش ما
چون که تنبل بوده و حال خرابی داشتیم
گرچه کار پر ثوابی بود انجام وضو
لیک با اسراف، کار ناصوابی داشتیم
قطره قطره گر که آب از شیرهامان می چکید
بی خیالش بوده چون شیر پرآبی داشتیم
موقع مسواک دندان جای یک لیوان آب
در درون چاه سیل فاضلابی داشتیم
در خصوص برق هم با نصب دهها چلچراغ
گوییا در شب به خانه آفتابی داشتیم
صرفه جویی واژه ای بیگانه در فرهنگ بود
چون برای کار خود گویا جوابی داشتیم:
آب پشت سد فراوان، چشمه جوشان، رود پر
باز هم امید باران از سحابی داشتیم
کفر نعمت از کف ما برد آب زندگی
گوییا با نعمتش جنگ و عتابی داشتیم
خشکسالی شد ردیف و قافیه تغییر کرد
ابرها رفتند و سد خشکید و باران دیر کرد
هر چه نیروگاه آبی بود آبش ته کشید
برق در تشریف فرمایی خود تأخیر کرد
جزء ایمان بود قبلاً ها نظافت واقعاً
لیک قطع آب ایمان را چنان اکسیر کرد
رفت بالا نرخ جان آدمی تا شیر مرغ
قطع آب و برق در یارانه هم تأثیر کرد
قیمت پیف پاف هم نسبت به نرخ سال پیش
بابت این خشکسالی کاملاً توفیر کرد
نرخ مرگ موش و شلغم قیمت شلتوک و چسب
همچنین نرخ بلیت سینما تغییر کرد
سازمان شیر هم بی آب ماند و لاجرم
جای آب شرب، آب شور را در شیر کرد
این وسط «سیما» کلافه تر ز قطع آب بود
چون که در تولید فیلم آبکی، بد گیر کرد
با دم خود محتکر گردو شکست و ناقلا
باز هم در کسب و کارش اندکی تزویر کرد
«مثنوی هفتاد من» شد الغرض این داستان
هر کسی آن را به نفع کار خود تفسیر کرد
خنده دار این است در این محشر کمبود آب
باز هم «جاوید» طنزی آبکی تحریر کرد
تا وزیر خبره نیرو شنید این طنز را
با یکی احسنت و یک ایول از او تقدیر کرد
*(برگزیده جشنواره طنز نیروزا (وزارت نیرو)
عنایت الله احمدی
یکی از مسئولین= در ماه مبارک رمضان گرانی اجناس به شدت کنترل می شود= تیتر بعدی همان صفحه روزنامه
مرغ از سفرۀ فقرا پرید ← مرغ هر کیلو 3400 تومان
* * *
وزیر نیرو: قول می دهیم که در زمستان قطعی برق نداشته باشیم.
بابا دس خوش یعنی باور کنیم.
دو مطلب از اصغر آبرومندی
«دکتر خواب آلود»
دکتر جوانی بعد از چند عمل جراحی و بازدید از مریض های بیمارستان های مختلف و مطب خصوصی، شب هنگام می خواست استراحت کند، اونو برای عیادت بیماری که مبتلا به
فشار خون بود خواستند، دکتر نبض مریض را در دست گرفت و گفت، آهسته بشمار.
مریض: یک، دو، سه، چهار، پنج، نزدیک صبح ناگهان دکتر متوجه شد که بیمار می گه 1900، 1901، 1902، 1903، هزار و....
* * *
«تربیت»
پدر بزرگ که روش خاصی برای تربیت نوه اش داشت یک روز به او گفت: پسرم می دونی چرا وقتی سرفه یا عطسه می کنم دستم رو جلو دهنم می گیرم.
نوه اش با خنده و شیطنت گفت: برای این که دندان های مصنوعی شما بیرون نپره
* * *
همدردی
مردی که همیشه از ناراحتی دیگران ناراحت می شد و از کمبودها ناله می کرد به یکی از مؤسسه های خیریه مراجعه کرد و گفت: آقای مدیرعامل خودت که می دانی چه قدر گرانی هست، من بینوا شش ماهه که گوشت نخوردم، چای نخوردم، میوه نخوردم، به علت
بی پولی برق خونه ام قطع شده، آب هم که مثل برق کمبود داریم، مستأجر هم هستم. آقای مدیرعامل کمکم کن.
مدیرعامل محترم که تحت تأثیر احساس انسانیت قرار گرفته بود، همچنانکه اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت: برایتان دعا می کنم.
مرد درمانده گفت: خیلی ممنون بی بی!
درد معده
حسین اسدی (بدقواره)
درد معده گرفته بود مرا
رفتم اندر پی مداوایش
توی آن ساختمان شیک و قشنگ
که نبوده و نیست همتایش
ویزیتور هم به فکر جدول خود
بلکه پیدا کند معمایش
دفتر بیمه ام گرفت و چنان
لحظه ای کرد زیر و بالایش
یک شماره نوشت و تند و سریع
تا زد و کرد همچنان لایش
ساعتی چون گذشت با عجله
بنشست و لمید بر جایش
با اشاره به من بگفت که برو
به اتاقی که بسته درهایش
تا که وارد شدم نگاه کردم
به سر و صورت و به موهایش
گفتم آیا شود که درد مرا
بکنی خوب تا سرا پایش
خنده ای کرد و با نگاهی چنان
سر تکان داد که بود معنایش
گر مداوا شوی تو بهتر هست
بکنی فکر حال و عقبایش
کمخوری هر که می کند تو بدان
سالم است او تمام اعضایش
الغرض نسخه ای نوشت و بگفت
درد تو رفت پیش بابایش
بدقواره هم آنچنان و چنین
کرده با طنز بی مسمایش
بی خونه
اسداله مکوندی
یارب مرا سامون بده
جیبی پُر و پیمون بده
مستأجر و بی خونه ام
یه خونه تو شمرون بده
برق نگاه
محمدجاوید - شیراز
«برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»*
کوچه روشن شد از آن تابش و نور سحری
غافل از آن که فضولی است در آن کوچه تنگ
که به هر حال از این واقعه سازد خبری
شد خبردار از این مسئله چون شرکت برق. کنتوری نصب نمودند درِ خانه او
تا که مصرف نکند بیشتر از حد لیلی
یا که مجنون نکشد برق ز کاشانه او
آخر ماه که قبض آمد و دادند به او
برق از فرق سر لیلی بیچاره پرید
گفت در منزل من هیچ کسی جز مجنون
برق چشمان مرا در شب تاریک ندید
پس چرا مصرف برقم شده این گونه زیاد؟
من مگر هیتر و یخچالم و یا این که اطو
گفت مأمور که با برق نگاه قوی ات
کرده ای عاشق دلخسته خود را جادو
لاجرم مصرفش از هیتر و یخچال سر است
و ز مجنون پدر مرده درآورده پدر
برق تولیدی چشمان سیاه تو کنون
مال دولت بُود و بحث نکن پس دیگر
تازه برق لب و هر ماده براقی
که شود ساطع از آن نور بود شامل آن
گر که براق شود کفش کسی هم ایضاً
می شود آخر هر ماه ز قبضش نگران
مات شد طفلی و برق نگهش شد خاموش
برقی از منزل لیلی ندرخشید دگر
داد پیغام به مجنون که نیا منزل من
نه به هنگام شب و نیمه شب و وقت سحر
گفت «جاوید» به لیلی بشنو پند مرا
«صرفه جویی هنر مردم دوراندیش است»
صرفه جویی کن و پولت نده از بابت برق
چون که جراحی بینی و لبت در پیش است
* مصرع تضمین از حافظ
غش الکی
غلامعلی صالحی «لرو»
رضا شافتکی، حسن جوجه، نادر قالپاق، صادق رنجر، تقی بلبل و فرهاد غشی همه القابی بودند که جعفر دیلماج به بچه های محل نسبت داده بود. جعفر به همین دلیل که برای هر کس لقب مناسبی انتخاب می کرد او را جعفر دیلماج نامیدند. من که تازه به این محل آمده بودم یک روز به جعفر گفتم برای هر یک از بچه ها که لقبی گذاشتی می توانم حدس بزنم دلیلش چیست جز این فرهاد غشی که نمی دانم چرا به او فرهاد غشی می گویید گفت این شازده در مصیبت ها زود غش می کند مخصوصاً اگر قوم و خویش و نزدیکانش بمیرند یعنی وقتی مرثیه می خوانند و مردم گریه می کنند او ضمن گریه و زاری به سر و صورت خود می زند و غش می کند و او را به دوش گرفته به فضای باز می برند آب به صورتش می زنند تا به هوش بیاید و به او آب قند و شربت می دهند. اتفاقاً روزی که همسایه اشان مرد همه بچه ها گفتند بچه ها فرهاد در مجلس سوگواری همسایه اش حتماً غش می کند من گفتم نقشه ای دارم اگر درست اجرا شود دستش را رو می کنم. بچه های محل همه در سوگواری همسایه فرهاد شرکت کردند طبق معمول وقتی مداح مرثیه خواند نزدیکان گریه کردند فرهاد هم بلند بلند گریه کرد ناگهان غش کرد و به حالت بیهوش خود را ولو کرد کف اتاق. بچه ها دورش را گرفتند من هم با سنجاقی که از قبل آماده کرده بودم به باسنش زدم یک آخ گفت و به سرعت بلند شد. بچه ها پوزخندی زدند و فرهاد فهمید دستش رو شده و بعد از آن واقعه دیگر غش نمی کند اما لقب غشی را هنوز یدک می کشد.
گفتگوی خودمانی
داریوش منوچهری
گفت: صاحبان سرمایه در هر نقطه کشور می توانند سرمایه گذاری کنند؟
گفتم: خوش به حال صاحبان سرمایه.
گفت: ظروف یک بار مصرف را باید پس از مصرف شکست و دور انداخت؟
گفتم: بعضی از آدم ها را هم باید مثل ظروف یک بار مصرف بعد از اولین آشنایی دور انداخت و آنها را فراموش کرد.
گفت: من از برنامه های تلویزیون گله دارم؟
گفتم: کی نداره.
گفت: مدتی است سهمیه اجناس کوپنی موجود نیست و کمتر اعلام می شود؟
گفتم: ولی تا دلت بخواد، در بازار آزاد موجوده
نیم دیگر
داریوش منوچهری
طلبکار: الان یک ساله که از موعد پرداخت بدهی ات گذشته و من از یک میلیون بدهی شما نیمی از آن را بر تو می بخشم، لااقل آن پانصد هزار تومان را به من بده؟
بدهکار در جواب گفت: خیلی ممنون، تو چقدر بزرگواری. پس اگر می شود یک سال دیگر هم صبر کن، تا آن نیم دیگر را هم به من ببخشی!
نجات حریق
بهنام زارع دهقانانی
مغازه اکبرآقا آتش گرفته بود. آقا نادر با شجاعت تمام، اکبر آقا را از آتش بیرون کشید. اهل محل نادر را روی سر گذاشته یک صدا فریاد می زدند: نادر دوسِت داریم، نادر دوسِت داریم. در این هنگام خبرنگاری با زحمت خود را به نادر رسانده از او پرسید: شما چرا جون خودتو به خطر انداختی و این پیرمرد رو از آتیش نجات دادی؟
نادر گفت: آخه قراره دو میلیون تومن به من قرض بده!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
شباهت
«پروفسور پیراشکی»
اولی: می دونی شباهت کارت سوخت با زیر شلواری چیه؟
دومی: نه، نمی دونم
اولی: با هر دوشون تا سر کوچه بیشتر نمیشه رفت!
آدمی یا مانکنی؟!
مهدی مباشر
دختر حوا بفرما آدمی یا مانکنی؟!
در چنین ژستی چلیپا آدمی یا مانکنی؟!
چون عروسک های کوکی خویش را پیچیده ای
در میان زرورق ها آدمی یا مانکنی؟!
خط چشم و خط لب هایت گواهی می دهند
هفت خطی دخت زیبا آدمی یا مانکنی؟!
مردمک هایت به لنزِ سبز و آبی می شوند
صبح صحرا، عصر دریا آدمی یا مانکنی؟!
گنبد قابوس یا برج ایفل داری به سر
آن سیه زلف دو تا را آدمی یا مانکنی؟!
یک زمانش، مِش زنی چون کاکل زرد ذرت
گه کنی آن را مطلا آدمی یا مانکنی؟!
ناخنت سر پنجه ببر است یا چنگ عقاب
یا چو خنجر تیز و بُرّا آدمی یا مانکنی؟!
بهتر از رنگ طبیعی نیست در عالم رُژی
ای لبت رنگ دلِ ما آدمی یا مانکنی؟!
چشمه، جنگل، سبزه، گل در سادگی زیباترند
ای اسیر چنگ مُدها آدمی یا مانکنی؟!
انحنای کفش هایت یک وجب افزون تر است
پاشنه ها تا پنجه پا آدمی یا مانکنی؟!
* * *
بعد دخترها، گروهی از پسرها را بگو
سرپرست خانه، آقا آدمی یا مانکنی؟!
بر سرت گلدان کاکتوس است، نخ نخ، شاخ شاخ
یا که خارستان صحرا آدمی یا مانکنی؟!
در بَزَک الحق که بستی دست زن ها را ز پشت
خاک به گورت «خواهر ای وا» آدمی یا مانکنی؟!
زیر ابرو را ز خانم گوی سبقت برده ای
همچنین خال لبت را آدمی یا مانکنی؟!
ای بسا آدم که در تصمیم گیری مانکن است
هان تو ای خواننده آیا آدمی یا مانکنی؟!
دو شعر از بهنام زارع دهقانانی
دو ابروی کج ات مانند شمشیر
نگاه نافذ و تیزت چنان تیر
فلانی خورده ای حق چه کس را؟
که داری یک شکم چون بشکۀ قیر
* * *
زبان تند و تیزت مثل شمشیر
دو چشمت می زند بر سینه ام تیر
نگفتم از گل سرخ لبانت
شده خوشبو گمانم خورده ای سیر
بیا و ببین
اسدالله مکوندی
یک وقت در یکی از پایانه های درون شهری، تحت فشار قرار گرفتم، آن فشار بالا، مرا وادار کرد تا سری به سرویس بهداشتی آنجا بزنم، ببینم همه چیز رو به راه است یا نه! و اگر بشود، در آن مکان دنج با استراحتی مقطعی به آرامش رسیده، راحتی را به خود عرضه کنم. اما از شما چه پنهان، وضعیت دستشویی خیلی خراب بود (کثیف و اسفناک) حالا خوب است که مراجعین محترم و تحت فشار، برای خودشویی از آب استفاده می کنند، اگر مثل کشورهای دیگر از دستمال کاغذی استفاده می کردند، باور بفرمایید بعد از مدتی چنان کوه عظیمی از دستمال کاغذی فضای توالت عمومی را فرا می گرفت که بیا و ببین. البته در آن بین، ذوق مداران اهل تفریح و خوش گذران، با دیدن آن کوه دستمال کاغذی پس از راحت شدن، به یاد برفهای دامنه دنا افتاده و هم با آن عکس یادگاری می انداختند و هم رویش غلت می خوردند و کلی حال می کردند!
شعرهای زن ذلیلی
محمد دبیری
دوش در ظلمت شب آب حیاتم دادند
همسری زشت ولی خوش حرکاتم دادند
* * *
گریه امان نمی دهد تا بتو من بیان کنم
جور جفای همسری خاصه به وقت ماه نو
* * *
زنم روزی که با من آشنا شد
به عشق روی پاترول مبتلا شد
* * *
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود
از دیدن مادرزنم گویی روانم می رود
* * *
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
بدل سازد عیال ما به زندان خانه ما را
طنزهایی از سعدی شیرازی
غلامعلی صالحی
سعدی در داستانی می گوید: شخص بد صدایی با صدای بلند قرآن می خواند صاحبدلی گفت: در ماه چقدر حقوق می گیری و قرآن می خوانی جواب داد از بهر خدا می خوانم گفت محض رضای خدا نخوان
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی
سعدی در داستانی دیگر می گوید: شخصی با صدایی زشت که خودش فکر می کرد خوش آواز است همیشه با صدای بلند در دهی خطبه می خواند مردم هم به دلیل جاه و منزلتی که داشت سختی صدای او را تحمل می کردند تا اینکه روزی یکی از همکارانش به او گفت: من درباره تو خوابی دیده ام امید است که خیر باشد گفت: چه خوابی دیده ای گفت: خواب دیدم که تو آواز خوشی داری و مردم از دست تو راحتند آن شخص لحظه ای فکر کرد و به عیب خود واقف گشت و گفت احسنت به تو که خواب خوب و مبارکی دیده ای و مرا از خواب غفلت و به عیبم آگاه نمودی من هم دیگر خطبه نمی خوانم مگر به آهستگی.
از صحبت دوستی برنجم
کاخلاق بدم حسن نماید
عیبم هنر و کمال بیند
خارم گل و یاسمن نماید
کو دشمن شوخ چشم ناپاک
تا عیب مرا به من نماید
سعدی در داستانی دیگر می گوید: شخصی با صدایی زشت در مسجد شهری به نام سنجار اذان می گفت. بانی مسجد که مردی نیک سیرت بود نمی خواست او را بیازارد، به او گفت: این مسجد مؤذنانی دارد که از قدیم پنج دینار برایشان مقرر کرده ام به تو ده دینار می دهم که جای دیگر بروی، آن شخص موافقت کرد و رفت بعد از مدتی در جایی یکدیگر را دیدند آن شخص به بانی مسجد گفت به من ستم کردی که ده دینارم دادی زیرا به مسجد دیگری رفتم که حاضرند بیست دینار به من بدهند تا جای دیگری بروم و من راضی نمی شوم بانی مسجد خندید و گفت: تا پنجاه دینار به تو ندهند راضی نشو!
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گِل
چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل
دو مطلب از اصغر آبرومندی «کل اصغر»
اعتراض
کل اصغر: جناب سردبیر چرا نوشته های منو تو سطل آشغال میریزی؟
سردبیر: چون اگه بریزم توی جوی کنار خیابون، محیط زیست آلوده میشه!
* * *
دکتر یا
دکتر با پرستار در حال صحبت کردن بودند. پسرکی شتابزده آمد و گفت: شاهین میگه اگه خودتو به من نرسونی می میرم.
دکتر به پرستار گفت: هر چه زودتر کیف و گوشی منو آماده کن. پرستار با خنده ای گفت: منظورش منم نه شما. شاهین خواستگارمه!
چه داری؟
آب دانی یو
ای آدم بیچاره بگو کار چه داری؟
دائم که سرکار، نه ای یار چه داری
زهوار تو در رفته و ژولیده و منگی
جز پیرهن کهنه و شلوار چه داری؟
امروز که در بستر بیماری فتادی
اسپانسر مالی و پرستار چه داری؟
ماه رمضان آمد و شد موسم امساک
امسال تو در سفرۀ افطار چه داری؟
بازار پر از حیله گر و دزد و دغل باز
در چنته بگو درهم و دینار چه داری؟
آن شخص که میداد به تو وعدۀ بسیار
بر گو خبر از وعدۀ بسیار چه داری؟
آن شب که شبیخون زده بودند به منزل
اکنون خبر از دزد تبهکار چه داری؟
رندان جفاپیشه ربودند خرت را
حالا به جز از آن جل و افسار چه داری؟
هر چند که از علم سیاست به کناری
بر گو خبر از لندن و برلن تو چه داری؟
آقای غلامی پا تو کفش همه کردی
کاری تو به جز گفتن اشعار چه داری؟
کار تولیدی چندان هم سخت نیست
روح الله کرهانی شیرازی
گفت: کار تولیدی زمین می خواد، ابزار تولید و سرمایه می خواد، کار تولیدی هزار تا دنگ و فنگ داره. گفتم: بدون اینها هم میشه تولید کرد. فقط باید همت کنیم و از خودمون مایه بذاریم. همون کاری که پدربزرگ برای این که سرمشق جوون ها باشه کرد و امروز یک تولیدکننده و صادرکنندۀ بزرگه. می پرسی چطور؟ توضیح میدم: پدربزرگ از خودش مایه گذاشت، از سرمایه های درونی خودش استفاده کرد. او «بزاق» دهانش را به روش «بزیفیکاسیون» تجزیه می کنه، «بز» و «آق»* تولید می کنه. بزها رو پروار و به جاهایی که عاشق بز بیاری، ببخشید بزخواری هستن صادر می کنه. از «آق» هم مایع سفید کننده تولید می کنه!
مادربزرگ هم برای اینکه از پدربزرگ عقب نمونه و ثابت کنه که زن ها هم چیزی از مردها کم ندارن و می تونن در تولید هم نقش داشته باشن، از تارهای سفید موهاش نخ دندون تولید می کنه! حالا بازم میگی که کار تولیدی سخته؟!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
مزیت تورم و گرانی
داریوش جاوید تاش – دارداری
بی تورم زندگی غم گشته است
هم گرانی سایه اش کم گشته است
بسکه نالیدم ز هجر این دو یار
آن صدای زیر من بم گشته است
* * *
دلی دارم که مفتون گرانی است
تورم در کنارم یار جانی است
چو معجون گرانی و تورم
مرا حلوای خوب تنتنانی است
* * *
فشار خون و غلظت گرچه بالاست
علاجش سهل و در بازار اعلاست
گرانی غول و افعی چون تورم
حجامت می کنندی از چپ و راست
* * *
اجی مجی
با گفت و شعار خود مرا پچ کردی
ترفند اجی مجی و نَچ نَچ کردی
تا بسته مکتبت شدم دیدم که
در کله پوک من فقط گچ کردی
* * *
سینه پهلو
از این نالم که خیلی بلغمی تو
ز عشقت تب نمودم بی غمی تو
گرفتم سینه پهلو بسکه سردی
علاجم کن که مثل شلغمی تو
...شاید
علی اصغر نجفی «اغو»
این درد، که بر دلم نشسته
مافوقِ همه بلاست شاید
خُب، نوع بلا ندانم، اما
طاعون و سِل و وباست شاید
پاشند نمک بروی زخمم
توجیه، که این دواست شاید
من نیز درونِ باورِ خود
پنداشته ام شفاست شاید
سوزیدن و سازیدن بنده
خود، گونه ای از بقاست شاید!
بسکه دلِ خویش کرده ام خون
دل در پی خونبهاست شاید
رازی که به عُمر، بوده پنهان
در جامعه، برمَلاست شاید
گوشَت شود از سکوتِ من کَر
چون نعرۀ بی صداست شاید
ای دوست، اگر که بی خیالی
اوضاع تو روبه راست شاید
اما چو مَنی چرا ننالم؟
این نالۀ جانفزاست شاید
القصه، پیامِ طنزِ مُخلص
پُرمعنی و محتواست شاید
و آنکس که نمی پسندد این طنز
قدری نظرش خطاست شاید
مانند «اغو»ی بَد سلیقه
کز محفلِ ما جداست شاید
جواهری در قصر
عنایت ا... احمدی
اگر یانگوم طَبیبُم بید چی می شد
سه چند سالی حَبیبُم بید چی می شد
عجب دیدم که دست او شفا بید
زِ معجونش نصیبُم بید چی می شد
جواهر دیده بیدم نه ایطوری
بپاش اُفتیده بیدم نه ایطوری
مثال غنچۀ گل بید یانگوم
گل از باغ چیده بیدم نه ایطوری
قد و بالای یانگوم دیدنی بید
گل از گلزار یانگوم چیدنی بید
طبیبی را ندیدم مثل یانگوم
دوا از دست یانگوم خوردنی بید
دلم می خواس که یانگوم دلبرم بید
همیشه پیش رویا در برم بید
اگر که مو مریض بیدُم زمونی
طبیب حاذقِ ای پیکرم بید
نَمی دونم نشون اَکی بگیرم
نشون خونشون اَکی بگیرم
میگن روی کُرّه یه کرّه دیگه س
نشون کره شون اَکی بگیرم
گزارش
مهدی برزگر
از ورزشگاه شهر ریاض با گزارش بازی تیم های ایران و عربستان در خدمت شما هستیم. بازی بسیار حساسی است. بچه های ما در یک بازی دوستانه موفق شدند تیم ملی آذربایجان را با یک گل شکست بدهند البته چون آذر با یک جان به ایران آمده بود. بچه ها یک گل به این تیم زدند مطمئن باشید اگر آذر با چند جان به ایران می آمد چند گل به این تیم می زدیم. بگذریم، داور این بازی از کشور استرالیاست چون این داور در مصاحبه هایش قبل از بازی گفته بود املت خیلی دوست داره به همین دلیل تماشاگران با گوجه از او استقبال کردند. بله بدون اجازه شما بازیکنان عربستان را معرفی می کنم:
1 - امرالفندی چرا نمی خندی
2 - عبدالغنی سلیمانی چرا اینقدر داغانی؟
3 - خالد موالی چرا ایقد بی حالی؟
4 - قاسم الشعبانی تا کی عربستان می مانی
5 - یاسر الفطانی چیزی از فوتبال می دانی؟
حالا بازی شروع میشه عبدالغنی سلیمانی توپ را در اختیار داره این بازیکن در تعداد بازی ملی به بعضی ها گفته برو دارمت، البته اون بعضی ها دیگه فوتبال بازی نمی کنند بله در حالی که سی دقیقه از بازی را پشت سر می گذاریم هنوز بچه ها نفهمیدند دروازه ما کدام طرفه، خط دفاع ما به هیچ توپی نه نمیگه، اون ور زمین مسعود شجاعی وسط چهار بازیکن گرفتار شده، علی دایی تقاضای ورود جرثقیل می کنه تا او را از وسط چهار بازیکن بیرون بیاره. بله گفته میشه که ناصر الجوهری برای اینکه بازیکنان عربستان از نظر بدنی کم نیارند اونها را در جوهر خوابانده، اسم جوهر آوردم، جوهر خودکارم تمام شد پس باید خداحافظی کنم.
از چیست این گرانی؟
هوشنگ شاهنده
«دل می رود ز دستم، صاحبدلان خدا را»
باز هم دویست درصد، اجناس رفته بالا
دیدم چو این گرانی، با ترس و لرز گفتم
«دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا»
رفتم به سوی مجلس، یک لاقبا و مفلس
«باشد که باز بینم، دیدارِ آشنا را»
دیدم وکیل خود را، با آب و تاب گفتم
«روزی تفقدی کن، درویش بینوا را»
من می پسندم ار تو، ارزانی آوری باز
«گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را»
برگو خطیب مجلس از چیست این گرانی؟
«تا بر تو عرضه دارد، احوال ملک دارا»
بر مخلصان نظر کن، از مفسدان حذر کن
«با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
این گفته را شنیدم، ارزان شود گرانی
«ساقی بشارتی ده، رندان پارسا را»
گر آنچه گفتم هرگز، در خواب هم نیامد
خواننده گرامی، معذور دار ما را
فقط به خاطر ورشکست نشدن
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
روزی یکی از مقامات بلندپایه آلمان برای بازدید کارخانه چینی سازی وارد آن شد. مدیرعامل، یک کاسه چینی زیبا به عنوان نمونه ای از تولیدات کارخانه به او داد. آن مقام کاسه را گرفت و پس از بررسی آن گفت: کاسه ظریف و زیبایی است، کاسه را به زمین انداخت که پس از چند مرتبه بالا و پایین پریدن، سالم در گوشه ای قرار گرفت. همراهان حاضر با ابراز احساسات مدیرکارخانه را تشویق کردند اما مقام مسئول با نارضایتی گفت: کاسه باید بشکند. اگر قرارباشد هر کاسه هرگز نشکند و همیشه سالم بماند، تولیدات کارخانه دیگر مصرفی نخواهد داشت و ورشکست می شود. کاسه باید بشکند و مشتری برای جایگزین کردن آن بخرد تا چرخه تولید کارخانه تعطیل نشود و چرخ اقتصاد نیز بگردد.
نتیجه؛ اگه لوله های فاضلاب هی ترک برمی دارند و کوچه و خیابان را آب می گیرد، اگر آبگرمکن منازل مرتب سوراخ می شوند، اگر تلویزیون، یخچال و دیگر وسایل برقی هی می سوزند یا خراب می شوند، اگر لاستیک های زیر ماشین ها می ترکند و باعث معلق زدن ماشین می شوند، اگر آسفالت خیابان هی مثل جگر زلیخا تکه تکه می شوند، اگر فلان ماشین در حین رفتن خود به خود آتش می گیرد و چند نفر آدم بیگناه جزغاله می شوند، اینها همه اش به خاطر این است که، کارخانه سازنده شان یک وقت ورشکست نشوند.
رباعی دیروزی
غلامعلی صالحی «لرو»
گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولیست خلاف، دل بر آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
* * *
رباعی امروزی
گویند هماهنگ نظام آید دست
قولیست خلاف، دل بر آن نتوان بست
گر سفرۀ وا نشسته را بگشایی
بینی که تهی باشد همچون کف دست
مطالبی از بهنام زارع دهقانانی
زنی دیدم کریه الوجه و اخمو
بیامرزد خدا بابای لولو
به او گفتم: هنر هم داری یا نه؟
تکانی داد دست پر النگو
* * *
علی آقا: آقا رضا، اول مرغ بوده یا تخم مرغ؟
آقا رضا: والله نمی دونم، ولی می دونم به این گرونی نبوده!
چی داریم، چی نداریم
اسدالله مکوندی
- کولر آبی داریم، کولر قرمز نداریم.
- شربت داریم، خیربت نداریم.
- کفتر داریم، کف خشک نداریم.
- دلدار داریم، قلوه دار نداریم.
- مادر داریم، شمادر نداریم.
- گلدان داریم، خاردان نداریم.
- خرچنگ داریم، گاوچنگ نداریم.
- آب رنگ داریم، نان رنگ نداریم.
- پایه داریم، دست یه نداریم.
- زنبور داریم، مرد بور نداریم.
* * *
مثل میگ
تند و تیزم عین میگ
سفت و سختم مثل ریگ
لاکن از هول حلیم
با سر افتادم تو دیگ
دام دوم
علی اصغر نجفی «اغو»
به اسب زندگی بودم سواره
که افتادم به دامی پر شراره
پس از جنگ و جدل با دام و داور
سر پا ایستادم با شماره
دوباره دل زدم رفتم به دریا
که دریا شد مرا دامی دوباره
چه دامی، سخت تر از دام اول
به چنگ کوسه ای بد آرواره
ندانستم که دریا پر خطر هست
نه یک تحقیق و نه یک استخاره
نه دشمن داد هشداری به مخلص
نه یاری کرد ایما و اشاره
چه بی تدبیر گشتم غرق دریا
ندانستم چه باشد راه چاره
زبان عجز بر کوسه گشودم
گلویم هم شد از فریاد، پاره
به خود گفتم خدای کهکشانها
ندارد آسمانم یک ستاره
زدام اولم تا دام دوم
نفهمیدم کنون هستم چکاره
تو گویی قسمت من این چنین بود
که گردم صفر، اندر این هزاره
نه کاری از کسی بر من برآمد
نه رحمی داشت کوسۀ بدقواره
به کندی هی شنا کردم ولیکن
تنم را کرد کوسه، پاره پاره
فقط این نکته فهمیدم در آخر
که گویی عمر من بوده اجاره
چند مطلب
اعظم چراغعلی
برنج
- چرا به این دانه های سفید و کشیده که باهاش پلو درست می کنند، میگن برنج؟
- چون با رنج کاشته میشه، با رنج برداشت میشه و با رنج باید خریده شود!
* * *
ظروف چینی
- فروش ظروف چینی چطوره، خوبه؟
- مغازه دار، بله تا وقتی که زن و شوهرها همدیگر رو عصبانی می کنن، فروش ما خیلی خوبه!
* * *
ارثیه
- از پدر مرحومتون چیزی هم ارث به شما رسیده؟
- بله، فشار خون، چربی خون، دیسک کمر و کچلی...!
* * *
خط بد
- دکتر گفت: ببخشید، نسخه را بد خط نوشتم.
- بیمار گفت: عیبی نداره خط همه دکترها همینه!
* * *
شاغل
- خانم شما از کی شاغل شدین؟
- از وقتی شوهرم بازنشست شده!
* * *
مهریه
- پدر دختر: مهریه خوشبختی نمیاره.
- جوان خواستگار: خیلی خوشحالم که پدر همسر آینده ام این قدر خوب فکر می کنن.
- پدر دختر: در عوض زمین، خونه و ملک به نامش کنین!
* * *
دعوا سر ارث
- قاضی: چرا شما سر ارثیه با هم دعوا می کنین؟
- ما اهل کار کردن که نیستیم، تنبلیم، توی ارثیه گرفتن هم زرنگ نباشیم؟!
* * *
عمل بینی
- شما چرا بینی تان را عمل کرده اید؟
- آخه بدبینی داشتم، می خواستم خوشبینی پیدا کنم.
بی برقی ها
کمال سام
شده توپم پر از تاریکی شهر
ز بی برقی شدم با زندگی قهر
اگر برق آید و خاموش گردد
ز تاریکی شود شیرینی ام زهر
* * *
زتاریکی پکر شد خاطر من
هم از گرما گریزم سوی مأمن
چرا این برق بر ما می کند ناز
ندارد او توی این خانه مسکن
* * *
به تاریکی کنم عادت دوباره
ز بی برقی ندارم راه و چاره
بسوزد کولر و یخچال در، دم
الهی برق گردد تکه پاره!
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه انجمن طنز.
داریوش جاویدتاش (داش داری – دارداری)
گرانی توی بازار و تو پاساژ
بریده ترمز و هی میره ویراژ
به فریادم رس ای یارانه خوب
بده این قلب لرزانم تو ماساژ
* * *
بهانه گیر و بدقولی همیشه
کلنگ عشق تو خورده به ریشه
به بانک خون نمودم واگذارت
که خونم کرده ای هردم تو شیشه
* * *
گرانی کرده غوغا توی بازار
دهد قلب مرا پیوسته آزار
کجایی طرح خوب اقتصادی
امیدی هست؟! یا هستم سرکار
* * *
تا عقده دل گشایم از فرط نیاز
هر جا که شدم دری نشد رویم باز
نازم به گرانی و تورم که شده
پیوسته درش به روی محرومان باز
* * *
آنسان که عیال بنده میکرد خروش
چون شیر شدم به درگه شیرفروش
امید من آن بود که گیرم یک شیر
از قیمت شیر ناگهان، گشتم موش
گزارش فوتبال
مهدی برزگر
با گزارش هفته چهارم مسابقات لیگ برتر در خدمت شما هستیم. ابتدا به ورزشگاه آزادی میریم و به گزارش بازی تیم های پیروزی و ذوب آهن می پردازیم. ذوب آهنی ها آمده اند که پیروزی را ذوب کنند، اما همین طور که شما خوانندگان عزیز می دانید بازیکن های پیروزی قلب شیر دارند و قلب شیر ذوب شدنی نیست. حالا بازی شروع میشه. یک ارسال بلند روی دروازه پیروزی و چه میکنه این دروازه بان انگار که می خواهد کفتر بگیرد واقعاً خروج های او فوق العاده است. حالا یک صحنه مشکوک در محوطه جریمه دیده شد داور خطایی اعلام نکرد، درسته خطایی که بازیکن ذوب آهن انجام داد شاخ و دم نداشت و همان طور که می دانید خطا باید حتماً شاخ و دم داشته باشد و در واقع همان طور که از اسم داور مشخصه او آدم بخشنده و مهمان نوازی است. بله در اون طرف زمین باز هم نیکبخت بعد از سوت داور به توپ ضربه زد به نظر من فیفا باید توپ های هوشمندی طراحی کند که بعد از سوت داور حتی تانک هم تکونش نده چه برسه به نیکبخت. همکاران به من میگن باید بریم کرمان. بله پشت محوطه جریمه یک خطا برای تیم استقلال اعلام شده علی علی زاده میاد که ضربۀ خطا را با دست بزند، همان طور که می دانید قوانین داوری در مورد علی زاده با هر فوتبالیست دیگه فرق می کنه در مورد او باید از قوانین هندوال استفاده کرد. حالا مهاجمان گلزن استقلال در محوطه جریمه جا گرفته اند و هر کدام به این فکر می کنند که این توپ را چطور بیرون بزنند واقعاً مهاجمان استقلال در گل زدن رقابت عجیبی با هم دارند. همکاران به من اشاره می کنند که اکبر میثاقیان اعلام کرده اگر تیمم جزء پنج تیم بالای جدول نشود خودم را می اندازم توی رودخانه کارون، البته اگر این رودخانه تا آن موقع خشک نشده باشد واقعاً فدراسیون باید فکر یک رودخانه برای این مربی باشد.
مثل اینکه بنده باز هم بیش از کوپنم حرف زدم. با اجازۀ بزرگترها.
خدا نگهدار
آسیب شناسی فک و فامیل
شهره بدیعی
که شامل عمه خانوم، خاله جان، خان دایی و عمو جان می شود
خاله جان:
معنای لغوی: خواهر مادر
معنای استعاره ای: زنی که با مادر رابطه گرم و صمیمی داشته باشد.
نقش سمبولیک: خانمی مهربان که خیلی شبیه مادر است.
غذای مورد علاقه: آش کشک
ضرب المثل: وقت خوردن، مثلاً می گویند آش کشک خالته بخوری پاته نخوری پاته.
مشاغل کاذب: خاله زنک بازی، خاله خانباجی
چهره های معروف داستانی: خاله خرسه، خاله سوسکه.
* * *
عمه خانم:
معنای لغوی: خواهر پدر
معنای استعاره ای: زنی که معمولاً پدر را خیلی دوست دارد ولی مادر چشم دیدنش را ندارد.
نقش سمبولیک: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد زیر:
1 - جواب همه فحش هایی که می دهید مثل عمته.
2 - جواب همه محبت هایی که می کنید مثل به درد عمه ات می خوره.
3 - رفتارهای نامناسب دختر خانمها مثل به عمه ات رفتی.
* * *
خان دایی:
معنای لغوی: برادر مادر
معنای استعاره ای: مردی که با مادر رابطه گرم و صمیمی داشته و از حق او در مقابل شوهرخواهر دفاع می کند.
نقش سمبولیک: مردی که همیشه حرفهایتان را می فهمد.
ضرب المثل: بچه حلال زاده به داییش میره. یا عروس را که مادرش تعریف کند برای آقا داییش خوبه.
چهره های معروف: دایی جان ناپلئون، علی دایی
* * *
عموجان:
معنای لغوی: برادر پدر
معنای استعاره ای: مردی که با پدر رابطه گرم و صمیمی دارد البته دور از چشم علیامخدره.
نقش سمبولیک:مردی که دزدکی (البته بعضی وقتها) به پدر تلفن می زند یا به خانه اش سر می زند.
ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمانها بستند.
چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عموپورنگ و عمو قناد.
چیستان
بدقواره
چه باشد آن ضعیف هشت پایی
که دارد عالمی، در بی صدایی
ز دست او و پاهای درازش
مگس را نیست یارای رهایی
جواب: عنکبوت
چهره های تماشایی
محمد دبیری (آکاکو)
چهرۀ شوهری که نصف شب از تخت پایین می آید و پس از چند بار نگاه کردن توی صورت خانمش با دلهره پاورچین پاورچین راه آشپزخانه و یخچال را پیش می گیرد.
* * *
چهرۀ شخصی که می خواهد خودی نشان بدهد و به اصطلاح لطیفه دست اول بگوید ولی هنوز نیمه راه نرسیده دوستانش می گویند ای بابا اینو که صد بار گفتی.
* * *
چهرۀ بازنشسته ای که به عشق دادن صدی ده اضافه حقوق هر روز چشم به تلویزیون و روزنامه و گوش به رادیو که خبر آن کام دلش را شیرین کند.
عنایت الله احمدی
تا توانی با لبانت خنده کن
غصه را با خنده ات شرمنده کن
شاد و خندان چهره چون گل می شود
بعد از این کارت دعا بر بنده کن
هر کسی خنده ندارد بر دو لب
روزگارش تار می گردد چو شب
گر نخواهی غصه همراهت شود
پس بخند و از خدا روزی طلب
* * *
اولی- عجب خشکسالی شده حال ما رو گرفته.
دومی- خشک حالی رو ندیدی که بدتر از خشک سالیه.
اولی- خشک حالی دیگه چه صیغه ای؟!
دومی- خوش به حالت اگر مادر زن داشتی می فهمیدی.
* * *
اولی- شنیدم باغ خریدی دیگه ما هر هفته افتادیم مگه نه؟!
دومی- قصد دارم بفروشمش چون میترسم بیفتی و ضربه مغزی بشی.
* * *
مرد زن ذلیلی عده ای میهمان رودروایسی دار وارد منزلش شده و توی پذیرایی مستقر می شوند.
مرد زن ذلیل ژستی می گیرد و صدا می زند، خانم پس این چای چی شد؟
زن جواب می دهد: مگر تو مُردی که صدای من می زنی.
* * *
اولی- ببینم اهل جنس آب کردن هستی؟
دومی- نه جونم ما آب و جنس می کنیم.
اولی- یعنی چطوری شما آب و جنس می کنید؟
دومی- آره بابا ما تو کارخانه یخ سازی کار می کنیم.
* * *
خانم اولی: جهیزیه عروس خانم که وسایل اصلاح داماد نداره مثل شانه و سشوار و غیره.
خانم دومی: میدونم بابا لازم نیست چون داماد من کچل کچله.
* * *
پلیس خطاب به راننده: آقا شما سرعت غیرمجاز داشتید.
راننده: جناب سروان شما هم اگر جای من بودید همین کار رو می کردید چون مادر زنم دنبالم می کرد.
* * *
اولی- ببینم وقتی که برق میره شما چکار می کنید؟
دومی- اول این که برق ما نمیره دوم این که سه فاز هم هست.
اولی- مگه میشه برق نره و سه فاز هم باشه؟
دومی- بله چند ساله که اومده و نرفته، بابا مادر زنم و میگم.
* * *
اولی- مبارک باشه شنیدم خانم توی اتاق عمل بیمارستان وضع حمل کردن.
دومی- آره ایشون توی اتاق عمل ولی من بدبخت توی حسابداری بیمارستان.
* * *
اولی- شنیدم به سلامتی زمین خریدی کی شروع به ساختن می کنی؟
دومی- انشاءالله وقتی که مُردم.
اولی- بابا خدا نکنه بلا دوره.
دومی- این دنیا که نشد اون دنیا رو میگم قبرسون.
بوق
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
عمو رضا می گفت اگه دست بعضی از گویندگان رو ببندی دیگه نمی تونن حرف بزنند؛ بوق بعضی ماشین ها رو ببندی نمی تونن رانندگی کنند، کل اصغر گل گلاب خودمون رو میگم؛ بد عادتی داره با بوق سلام میکنه با بوق خداحافظی میکنه، با بوق تشکر میکنه، ناسزا میگه، عروس میبره، عزا میگیره، خلاصه جونش به عادت و بوقش بستگی داره.
* * *
عادت
بعضی عادت دارند، اگه دروغ نگن نمی تونن کاسبی کنند، اگه شیر آب را ببندند کارخونه شیر پاستوریزه ورشکسته میشه، اگه ربا برداشته بشه بعضی از مؤسسات ورشکسته میشن، اگه از دانشگاه ها شهریه و پول برداشته بشه مدرک نمی تونن بگیرن، بعضی از عادات لازمِ اما نه عادت...
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه انجمن طنز.
مهدی برزگر
به نام خدا با مجموعه خبری نیمه شب و 30 دقیقه در خدمت شما هستیم. اگر دلتون خواست به اولین خبر توجه کنید.
کاروان گردشگری ایران پس از موفقیت در مسابقات المپیک پکن ساعاتی قبل وارد ایران شد. گفتنی است به دلیل زیاد بودن تعداد مدالهای گردشگران، کمیته ملی گردشگری از آوردن مدال ها به کشور خودداری کرده است.
اما به خبر بعد توجه کنید.
هادی ساعی پس از اینکه نتوانست مانند سایر ورزشکاران ایرانی در مسابقات المپیک نقش یک گردشگر واقعی را ایفا کند از مردم ایران عذرخواهی کرد.
و اما به خبری که هم اکنون به دستم رسید توجه کنید.
علت نرفتن وزنه بردار فوق السنگین اردبیلستانی به مسابقات المپیک پکن فاش شد، گفتنی است ناتوانی کمیته المپیک در فراهم ساختن مواد غذایی برای وی و نبودن نان بربری در چین علت نرفتن او بوده است.
و اما سازمان برق کشور اعلام کرد برقا دیگه نمی رود فقط بعضی وقتها می آید.
با تشکر خدا نگهدار
طنز تلخ
علی اصغر نجفی «اغو»
مرد بی زن بعدِ عمری رفت و آخر زن گرفت
لیک از بختش زنی همزاد اهریمن گرفت
طاق بود و خانه اش همچون بهشت باصفا
جفت گشت و در جهنم بهر خود مسکن گرفت
تا مجرد بود می پنداشت کاو عریان بُوَد
زین جهت بر هیکلش یک زشت پیراهن گرفت
در تجرد فکر می کرد از زمان باشد عقب
با تأهل گوشه ای را از زمان دامن گرفت
پیش پایش این مصیبت راه یک ده کوره بود
در خیالش این تصور کاو ره لندن گرفت
در تجرد پاک و سالم بود مانند طلا
آن طلا را در تأهل داد پس، آهن گرفت
پیرها گویند زن پیراهن مرد است لیک
من که گفتم، رفت عجب پیراهنی بر تن گرفت!
مرد در حق زنش جز خدمت و مردی نکرد
وه چه دانی چه جوابی مرد از آن نازن گرفت
روی سهل انگاری و خوش باوری همسر گزید
تو نپنداری که او این تحفه را عمداً گرفت
مرد هی می گفت خود کردم که لعنت بر خودم
وآنکه سهل انگاری خود هم خودش گردن گرفت
مرد نجوا کرد هی آهسته در گوش «اغو»
کای پسر بدبخت شد آنکو که زن چون من گرفت
شبه وبا
«آب دانی یو»
عمریست که ما ساخته با هر چه وبائیم
در خانه اسیر زن و فرزند و بابائیم
یک روز خوش از قافله عمر ندیدیم
رنجور و مریضیم و همه فکر شفائیم
یک روز گرفتار زمین لرزه و لرزیم
یک چند مصیبت زدۀ سیل و بلائیم
با تنگِ نفس ما همه آلودۀ دودیم
دفترچه به کف نیز به دنبال دوائیم
از دولت ما هر چه که در دامنم افتاد
چون گرگ گرسنه همه را خورده گداییم
این قوم نجوشند نه در شهر و نه خانه
ما هم دلمان خوش که ز اقوام شمائیم
در پیش شما نوکر و فرمانبر و چاکر
در پشت سر از جرگۀ سالوس و ریائیم
ما را تو نترسان ز وبا و تبعاتش
از جان شما دور که ما شبه وبائیم
سه شعر از بهنام زارع دهقانانی
دنیای بی وفا
چرا دنیا میگه سگ زشت و هاره
هزاران درد و بیماری میاره
شرف داره ولی سگ پیش دنیا
که سگ داره وفا، دنیا نداره
* * *
حق خور
چرا خوردی «قلی خان» حق «بهنام»
بشه کوفت تو، ای ملعون بدنام
ننه پیرم کنه نفرین همیشه:
الهی گور به گورشی مثل صدام
* * *
توصیه لیلی به مجنون
به مجنون گفت لیلی: مثل شیری
ولی حیفش که بی پولی، فقیری
نه شغلی داری نه مسکن نه که ماشین
تو این دور و زمون باید بمیری
* * *
قلعه دختر
معلم تاریخ: آرش جان بگو ببینم «قلعه دختر» در کدام منطقه قرار داره؟
آرش: اجازه آقا، خیابون ملاصدرا!
عیادت
پروفسور پیراشکی
یه نفر دوستش رو دید که با عجله داره راه میره. ازش پرسید دوست عزیز کجا داری میری؟
دوست گفت: پدربزرگم آلزایمر گرفته دارم میرن خونه اش.
یارو گفت: می خوای ببریش دکتر؟
دوست پاسخ داد: نه بابا دارم میرم پول ازش قرض کنم!!
* * *
اختراع
معلم: زود بگو ببینم آب و برق و گاز و تلفن کی اختراع شد؟
دانش آموز: وقتی که کوچه ما آسفالت شد!
فرهنگ لغات
گردآورنده: فلفل سبز
باد: کولر فقرا!
بادمجان: خیار عزادار
باران: آب از سفر برگشته
بازپرس: نکیر و منکر دنیایی
باستان شناس: قبرکن تحصیل کرده
باتری: صندوق پس انداز برق
بالش: آقا بالاسر رختخواب، دلمه پنبه
بانک: آسایشگاه اسکناس
بایگانی: قبرستان نامه ها
بچه: چغاله آدم
بخاری: تنور مدرن
بدن: مجسمه طبیعی
بربری: نان وحشی
برف: باران ریش سفید
برق ما: اسباب خجالت ادیسون
برگ توت: چلوکباب کرم ابریشم
بز: پروفسور احشام
بند تنبان: خط استوای بدن
بی سیم: جن برقی
بیکاری: جریمه تحصیل
بینی: لوله اگزوز بدن
پارازیت: سینه درد رادیو
پرده: دربان بی مواجب
پروانه: حشره شاعر پیشه
پوشه: زندان انفرادی پرونده
پونز: نوه میخ طویله
پیاز: گاز اشک آور
ࠀفرهنگ لغات
پینه دوز: دکتر کفش
تاریخ: دروغ رسمی
تانکر: ماشین شکمو
تپه: بچه کوه
تخم مرغ: کنسرو طبیعی
ترازو: الاکلنگ اجناس
ترازو: قاضی دکان
ترمز: آفت چرت
تعظیم: تعارف چرب و چیلی
تقویم: کیلومتر شمار عمر
تلویزیون: هووی رادیو
تله موش: گربه مصنوعی
توبره: ساک اسب
تونل: دهان کوه
تیپا: استارت حرکت
تیرچوبی: درخت بازنشسته
تیک تاک: سکسکه ساعت
تیمارستان: اخوی بیمارستان
جراح: اوراقچی آدم
جزیره: کودک دریا
جشن ازدواج: مجلس ترحیم آزادی مردها
جغد: پرنده باستانشناس
جفتک: تعارف خرکی، عشوه خرانه
جنگل مصنوعی: کلاه گیس زمین
جو: بنزین خر، آجیل الاغ
جواز دفن: گذرنامه مرده
جوجه تیغی: متکای مرتاض
جوراب: تیوپ کفش
جیره بندی: اعلام «ریاضت عمومی»
چاقو: اره بی دندان
چاقوکش: جراح بی سواد
چراغ الکلی: چراغ دائم الخمر
چرتکه: یه قل دوقل حاج آقا
چک: سیلی کاغذی
چنگال: همکلاسی قاشق
چوب کبریت: گُزِ پشه
چهار پایه: صندلی عقب افتاده
حلقه نامزدی: طوق لعنت
خرابه: آپارتمان جغد
خربزه: اتحادیه خر و بز
خرطوم: خودنویس فیل
خرگوش: رستم موشها
خرما: ساندویچ هسته
خروس: فتحعلیشاه مرغها
خشت: موزائیک بدبخت
خط استوا: بندتنبان کره زمین
خودنویس: مداد بنزینی
خورجین: داشبورد الاغ
خیاط: قصاب پارچه
دارکوب: نجار پرندگان
داس: چاقوی گوژ پشت، چاقوی پیر
دامپزشک: عزرائیل حیوانات
دخانیات: اداره دود
در: زیپ اتاق
«اخبار»
مهدی برزگر
بنده اخبارگو به اتفاق یک مشت آدم بیکار با بخش خبری بیست و نیم در خدمت شما هستیم. به اولین خبر توجه فرمایید:
انفجار شدیدی ساعاتی قبل جنوب کابل را لرزانید. شاهدان عینی علت انفجار را ترکیدن یک گاو در اثر خوردن زیاد اعلام کرده اند هنوز شخص یا گروه خاصی مسئولیت این انفجار را بر عهده نگرفته اند، یکی از حاضران یه چیزهایی گفت که به ما ربطی ندارد.
و اما خبر بعد....
عده ای از کودکان شیرخوار با تجمع در جلو بانک مرکزی خواستار چاپ اسکناس های بیست هزار تومانی شده اند، آنها می گفتند دیگه حاضر نیستند پنج هزار تومانی عیدی بگیرند. در نهایت این تجمع باعث شکسته شدن چندین شیشه پستونک شد.
و اما اخبار ورزشی
پس از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در مقابل فلسطین، موجی از شادی ایران را فرا گرفت. خبرنگاران ما خبر دادند مردم از شدت شادی به خیابانها ریخته و به جشن و پایکوبی پرداخته اند. گفتنی است علت شادی مردم بیشتر به خاطر این بوده که فدراسیون توانسته یک بازی تدارکاتی برای تیم ملی فراهم کند.
و اما کارشناس برق شناسی، وضعیت برق کشور را طی 24 ساعت آینده اعلام می کند. تصاویر دریافتی از ماهواره نشان دهنده خروج جریانات پر فشار از کشور است که طی آن انتظار می رود، سامانه ای از بی برقی، کشور را فرا گیرد.
پس طی 24 ساعت آینده تمام نقاط کشور با پدیده بی برقی مواجه خواهند بود که این بی برقی در نقاط گرمسیر به صورت گرمازدگی می باشد. با تشکر، خدانگهدار
خنده درمانی
گردآورنده: مختار نعیم پاک
«حافظ استاد»
روزی آلبرت انیشتین به داروخانه ای رفت و از دارو فروش پرسید: قرص آسیدموناستیک و آسید سالسیلیک دارید، یک دانه به من بدهید؟
دارو فروش فکری کرد و گفت: تصور می کنم مقصودتان قرص آسپرین باشد؟ اینطور نیست؟
- چرا... چرا، چون اسم سختی است من همیشه آن را فراموش می کنم.
«دیر آمدن»
رئیس: برای چه صبح اینقدر دیر به اداره اومدی؟
کارمند: قربان، دیشب دیر خوابیدم. صبح نتونستم زود از خواب بیدار شم.
رئیس: عجب! مگه شما غیر از اداره تو خونه هم می خوابی؟!
«هذیان بیمار»
پزشک: بیمار شما تبش شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟
پرستار: بلی، مخصوصاً چند دقیقه پیش از اینکه شما تشریف بیارید می گفت: الان عزرائیل میاد!
«زود رسیدن»
اولی:چه کنم که زودتر به بیمارستان برسم؟
دومی: تو راه یه اتومبیل که با سرعت میاد بایست فوراً به بیمارستان می رسی!
«معنی ورشکستگی»
بچه تاجر: بابا جون ورشکستگی یعنی چه؟
بابا: یعنی انسان هرچه پول دارد بگذارد توی جیب شلوارش، بعد کت خود را به طلبکارها نشان بدهد و بگوید چیزی ندارم!
ࠀغضنفر هم به دانشگاه می رود
«م. دروغگو»
غضنفر هم به دانشگاه میره و آخرین بیکار، الاف و بیسواد کشورمون به جرگه بقیه بیکاران، الاف و باسوادها می پیونده و یه مدرک گل منگلی خوشگل هم از یه مؤسسه آموزش عالی غیر انتفاعی می گیره. بعدش هم ظرفیت های تحصیلات تکمیلی که ده برابر میشه دست آخر مدرک دکتری رو هم با هر بدبختی و زد و بندی که باشه میگیره و برای خود میشه یه دانشور تمام. اصلاً مهم نیست که آخرش چی میشه. مهم اینه که یه چند سالی غضنفر مشغول باشه درس بخونه درگیر نمره و درس و استاد و این حرفها باشه تا چند سال بعدش هم که باید قسط وامهایی رو که به خاطر شهریه گرفته پس بده. برای بعدش هم بالاخره یکی یه فکری به حالش می کنه دیگه. شاید هم خودش یه کار آفرینی چیزی راه انداخت مشکل خودش رو حل کرد. اصلاً این غضنفر باید یاد بگیره که خودش مشکلات خودش رو حل کنه و مرد بار بیاد. نباید وابسته به دولت و یارانه و حقوق شهروندی و این حرفها باشه. باید مثل یه مرد با مشکلات روبرو بشه و یاد بگیره که چطوری روی پای خودش بایسته.
خلاصه غضنفر جان، قبولی تو در آزمون ورودی به دانشگاه از همین الان که هنوز نتایج نیامده رو بهت تبریک میگم. چون می دونم که ظرفیت ها چند برابر شده و خودت هم بخوای نخوای، به زور به یه دانشگاهی می فرستندت.
فقط سعی کن دانشجو که شدی برای حرف مردم هم که شده یه کم درس بخونی و چهار تا حرف قلمبه و اصطلاح خارجی یاد بگیری که جلوی در و همسایه و دوست و آشنا کم نیاری!
آب خوش
غلامعلی صالحی
وقتی عروس و داماد می خواستند به خانه خودشان بروند، پدر داماد به فرزندش گفت: پسرم این لیوان آب را بگیر و با آرامش بنوش.
داماد گفت: پدر این چه آبی است؟!
پدر گفت: فرزندم این آخرین آب خوشی است که از گلویت پایین می رود، بنوش!
ࠀخوشبختم
بهرام غلامی، آب دانی یو
بنده از دیدن روی فقرا خوشبختم
با شما بودن و در کوی شما خوشبختم
گرچه جمعیت محروم و گدا بسیار است
بنده از دیدن محروم و گدا خوشبختم
سایه لطف شما از سر من کم نشود
به همین مختصر از لطف و عطا خوشبختم
من به دستان دعاگوی شما محتاجم
به زبانهای پر از مهر و وفا خوشبختم
ای کسانی که به دل حسرت مسکن دارید
بنده از بابت ویلا و بنا خوشبختم
ای جوانی که به سر شوق پریدن داری
من ز پرواز و پریدن به کجا خوشبختم
روزگار تو اگر با غم و سختی گذرد
من ز وضعیت خود ای رفقا خوشبختم
پول و سرمایه و دارایی وافر دارم
من ز بازار خوش فقر و غنا خوشبختم
صرفه جویی
دکتر مجتبی هوشمند «از مشهد»
مردم از بس که صرفه گشتم
در پی حفظ آبرو گشتم
گاز و برق است و آب و بنزین که
روز و شب من به جستجو گشتم
در زمستان که گاه گاز نبود
در دل برف چون لبو گشتم
فصل گرما چو آب قطع بگشت
در پی قطره در سبو گشتم
گر که برق از مدار خارج شد
با دل شمع کورسو گشتم
گر که بنزین تمام شد کوپنش
در مینی بوس تندخو گشتم
چونکه دستم زگوشت شد کوتاه
با سویا بنده روبرو گشتم
گر که دیزی بدون گوشت بماند
با نخود لوبیا عدو گشتم
گر که بانکی نداد وام به من
غرق در قرض تا گلو گشتم
پودر شوینده تا نشد پیدا
فکر چوبک کنار جو گشتم
از غم دوری برنج اما
روسیاه و سپید مو گشتم
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه انجمن طنز.
گر چشم من بینا بدی!!!
محمد جواد شکوری
انجمن اپتومتری: معاینه رایگان چشم در همه کشور انجام می شود؛ جراید
این چشم بیرون جسته ام، هر دو بگفتا خسته ام
نورش ضعیف و تیره شد، نه را ببیند گه سه تا
دریاب و خوبش کن دگر، رؤیت نمی خواهی مگر؟
گفتم کمی آهسته تر، رأیی متین دارم خفا
از چشم سالم جز ضرر، جز فتنه و شور و شرر
ظاهر نشد چیز دگر، ثابت کنم این ادعا
گر چشم من بینا بدی در دقتش کارا بدی
یک ساعتش سالی بدی، باور بکن این حرف را
ای چشم خون پیمای من، تو آگهی از فوت و فن
درمان ندارد درد تو، هرچند باشد توتیا
نه لیزر و نه عینکی، لنزش شبیه سمعکی
در گوش سوتی می زند، در چشم تاری بی نما
از تنبلی ای چشم من! با هیچ کس حرفی نزن
تنبل در این دوران بود بهتر زهر صاحب نوا
یک من تره نهصد تومن، گوشت بره حرفش نزن
ماکارونی هم تازگی شانه به شانه با طلا
یک کفتر نامه رسان در بردن نام و نشان
برتر زفیبر نوری و بهتر ز خط تالیا
از نرخ اجناس گران خالی شود جیب شهان
امثال من دیگر ولش، رستم شود بی دست و پا
در پشت دارو و زمین، غول گرانی در کمین
با گردنی افراشته انگار خواهد خون بها
از چاله های جاده ها، اندوسکپی روده ها
نرخ برنج و لوبیا، سرسام می گیرم خدا
دولت! حقوق بنده شد ترمیم در حد نخود
میزان این بخشندگی، جایی نگیرد در سما
پنجم همیشه در گرو از بهر شش باشد، برو
فیثاغورث را کن خبر، تا راه جوید بهر ما
اسب خیال شعر من رم کرده در دشت و دمن
تا باز یابد مرتعی، آرام و دور از هر صدا
درباره نیوتن
ماجرای کشف نیروی جاذبه
یکی از جالب ترین دانشمندان دنیا نیوتن انگلیسی بود که کشفیات خوشمزه ای دارد، از جمله اینکه با افتادن سیبی از درخت متوجه جاذبه زمین شد، چرا که مردم آن زمان فکر می کردند اگر چیزی را به هوا پرت کنند دیگر بر نمی گردد. فی المثل ایرانی ها عادت داشتند که بچه هایشان را برای تفریح بالا بیندازند، بی آنکه منتظر بمانند تا بچه هایشان را بگیرند، یا وقتی فوتبال بازی می کردند و یکی از بازیکنان شوت می زد و توپ به هوا می رفت بازی تمام می شد چرا که فکر نمی کردند توپ برگردد.
نیوتن هم چون در چنین محیطی بزرگ شده بود همین باورها را داشت تا اینکه یک اتفاق ساده پرده از جلوی چشمانش به کناری زد. نیوتن از ترس بیماری فراگیری به باغی در خارج شهر پناه برد. از بی کاری حوصله اش سر رفته بود که به زیر درخت سیبی رفت. همانجا نشسته بود که ناگهان چیزی محکم به وسط جمجمه اش خورد. نیوتن فوراً از جا پرید. قل خوردن سیب را شاهد بود. به دور و بر و پشت درخت نگاه کرد، اما کسی نبود. فریاد زد: کی هستی. خودت را نشان بده، اما کسی در باغ نبود. نیوتن به بالای سرش نگاه کرد. بالای درخت هم کسی نبود، ولی متوجه شد شاخه ای از درخت تکان می خورد، شاخه ای که درست بالای سرش بود. با تعجب از خود پرسید: آیا ممکن است سیب از این شاخه جدا شده باشد.
نیوتن باورش نمی شد. همان طور گیج و حیران دوباره زیر درخت نشست و از خود یک سؤال اساسی کرد که تا آن روز کسی از خود نپرسیده بود: چرا اساساً سیب نباید پایین بیاید...
سؤالی که شاید امروزه خنده دار باشد، نطفه یک کشف بزرگ را در خود داشت و بدین ترتیب بود که جاذبه زمین کشف شد و همه فهمیدند که هر چه بالا بیندازند دوباره بر می گردد. یک قل دو قل رایج شد و بازی فوتبال را نود دقیقه اعلام کردند و دیگر با یک شوت هوایی به طور ناگهانی بازی خاتمه پیدا نمی کرد و...
یکی از مخالفان نیوتن که نمی توانست جاذبه زمین را بپذیرد گفت: همه اینها از بیکاری است، اگر نیوتن بیکار نبود زیر درخت سیب تلپ نبود.
یکی دیگر گفت: همه این حرفها از شکم سیری است، اگر گرسنه بود به جای این حرفها فوراً سیب را می خورد.
یکی دیگر ضمن تأیید نظر بالا گفت: اصلاً اگر گرسنه بود، آن زیر نمی نشست، خودش از درخت بالا می رفت.
یکی دیگر گفت: سیب بزرگی بود، مغز نیوتن بیچاره را تکان داد.
یکی دیگر که خیرخواه تر بود گفت: کاش حداقل یک سیب قندی به سرش می خورد. اما طرفداران نیوتن هم بیکار ننشستند. یکی از قاطع ترین آنها در حمایت از نیوتن گفت: نه فقط مخ نیوتن تکان نخورده، بلکه وی یکی از باهوش ترین آدمهای این قرن است وگرنه آدمهایی هستند که اگر یک کامیون سیب هم به ملاجشان بخورد چیزی کشف نمی کنند.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود. در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید. شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه انجمن طنز.