صفحه 11--28 بهمن 88
اگر می خواهید طنزپردازی موفق باشید
کاری از علی اصغر کمالدار «غمین» قسمت دوم
31 -حتی المقدور طنز کوتاه و پرمحتوا، تولید و منتشر کنید، مفید و مختصر. زمانه دیگر مطالب کشدار و پردامنه را برنمی تابد.
32 - برای طنزنویسی، قلم شما باید سالم باشد و برای اینکه قلمتان خرد نشود (نشکند)، حتماً به خودسانسوری عنایت داشته باشید. مضافاً که خودسانسوری باعث طولانی تر شدن عمر گرانمایه اهل قلم نیز شده و می شود، ها بعله!
33 - فروتنی و متانت، زیبنده هر انسان فرهیخته و هنرمند است، اما خودباوری هم به جهت پیشرفت کار، تأثیر به سزایی دارد، ضمن اینکه شکسته نفسی را در دستور کار خود قرار می دهید، حتماً به خود باوری هم برسید! خودباوری آری خودخواهی هرگز!
34 - برای آنکه به حال بشریت، به ویژه جامعه خود سودمند و اثرگذار باشید، بتلاشید تا زبان گویای زبون بسته های بی زبونی باشید که انسانند، همنوعند، فریادشان از جنس سکوت می باشد و گیرنده ها برای گرفتن صدای آنها تنظیم نشده اند!
35 - فراموش نفرمایید که عنصر اصلی طنز، انتقاد سازنده، اصلاحی و بدون غرض است و طنزپرداز را با مدح و تمجید و پاچه خواری هیچ نسبتی نیست.
36 - طنز شما مأنوس باشد، شمار بسیاری مخاطب بتواند با آن ارتباط برقرار کند و برای انتقال معانی به مخاطب، نیازی نباشد که جهت توضیح دهی، شخصاً اثرتان را همراهی کنید!
37 - آفریده طنزی شما، چه شعر باشد چه نثر، ترجیحاً رگه های مزاح و شوخ طبعی در سرتاسر آن دیده شود، اصل پیام اگر چه در بخش پایانی آن متجلی می شود، اما به لحاظ نگارشی مطلب باید با مدد از واژه های طنزآمیز، از حالت خشکی و عبوسی خارج شده با مطلب جدی توفیر اساسی داشته باشد.
وجودتان سبز و بهاری، طنزهایتان پرمایه، قلمتان پرجوهر و پویا
کچل مویی بسر دارد
عنایت الله احمدی(خوش مرام)
کچل مویی بسر دارد، ندارد؟!
زِ هر زلفی خبر دارد، ندارد؟!
سرش مانند شغلم صاف و صوفست
دو زلفونی کپر دارد، ندارد؟!
میان باد و توفان های بسیار
پریشان موی سر دارد، ندارد؟!
بزیر پرتو خورشید سوزان
سرش مویی به بر دارد، ندارد؟!
اگر شوره زند این کله او
در این شورش ظفر دارد، ندارد؟!
زمانی که غضبناک و عجولست
مثال مین خطر دارد، ندارد؟!
ندارد خنده بر لبهای غنچه
لبی مثل شکر دارد، ندارد؟!
کچل دائم به فکر تار موییست
شب تارش سحر دارد، ندارد؟!
اگر چه او ندارد تار مویی
بموی کس نظر دارد، ندارد؟!
غم و غصه خورد از بهر مویی
به جز چشمان تر دارد، ندارد؟!
هزاران شامپوی رنگی بازار
به فرق او اثر دارد، ندارد؟!
تمام سال حتی عید نوروز
بسلمانی گذر دارد، ندارد؟!
نمی داند که سلمانی کجا هست
دو گیسو چون فنر دارد، ندارد؟!
دیروز – امروز
کمال سام (پشت هم انداز)
* دیروز: وا مصیبت بود، همه پشت دستشان را داغ
می کردند. دریغ از حتی یک بچه.
* امروز: به به و چهچه از تولید مثل و ازدیاد جمعیت!
* دیروز: همه با تنبان و بیل به دست مشغول زراعت.
* امروز: شهرها سوزن انداز، روستاها خالی
* دیروز: کارها تعطیل، استخدام یُخ مَسَن! بیکار فت و فراوون
* امروز همه سر کار، اقتصاد شکوفا
* دیروز: همه در آرزوی یک لقمه نان، شکم چسبیده چون نی قلیان
* امروز شکم ها برآمده، غذاها متنوع، بریز و بپاش تا دلت بخواد
* دیروز کمبود روغن نباتی و خرید روغن حیوانی به قیمت خون بابا!
* امروز روغن نباتی از هر مارکی فراوان، آزاد و کوپنی و نسل موش ها منقرض!
* دیروز از شلوغی خیابان ها و ترافیک ای داد! ای هوار!
* امروز از خلوتی و سکوت خیابان ها و ترافیک روان همه شاد و شنگول
ترافیک را روان کردن این سان
که خوش باشند در میدان رقیبان
دلت می خواد برقصی و بخوانی
اگر افتد گذارت در خیابان
کت و شلوار
سید محسن طباطبایی
در خواب شنیدم سخنی از کت و شلوار
با من سخن از قبل همی گفت چه بسیار
یاد آری از آن روز که من را تو خریدی؟
بودی تو، همی عاشق دلباخته یار
من را تو بپوشیدی و با ناز و تکبر
با والده خویش برفتی پی دلدار
آن روز که سر مست جوانی بُدی و شور
می خواندی تو آواز، اگر چه بُدی بیکار
صد قول نهان دادی و صد وعده بی جا
افسوس نکردی عمل اما تو، به یک بار
و آن روز به یارت چو رسیدی بشکفتی
می گفتی که من، عاشق دلخسته ام و زار
حالا کت و شلوار تو از یک شده افزون
از نو تو بخواهی بشوی عاشق بیمار
خواهم به تو پندی بدهم چشم، تو بگشا
هر چند که گوش تو به آن نیست بدهکار
از نو تو بپوشی کت و شلوار قدیمی
تا راه بیابی تو همی بر همه اسرار
لطیفه ها
درمان بی خوابی
دکتر از بیمار خود پرسید خوب بی خوابیتان چطور است؟ دستورات مرا اجرا کردید؟ پیش از خوابیدن اعداد را می شماری؟ بیمار جواب داد بلکه دکتر همین دیشب تا 134357 شمردم و از رختخواب بیرون آمدم. دکتر پرسید چرا از رختخواب بیرون آمدید؟ بیمار جواب داد چون صبح شده بود و باید سر کار می رفتم.
***
دیوانه ها
دو دیوانه در تیمارستان در حال قدم زدن بودند ناگهان یکی از آنها با صدای بلند فریاد زد بگیرش که در رفت. دیوانه دومی گفت چی رو بگیرم. دیوانه اولی گفت کش شلوارم را.
***
دزد جوان
قاضی رو به دزد جوان کرد و گفت در آن لحظه که برای دزدی وارد آپارتمان شدی هیچ به فکر آبروی پدر و مادرت بودی.
دزد: بله آقای قاضی ولی در آنجا چیزی که به درد آنها بخورد پیدا نکردم.
تله
حسین اسدی (بدقواره)
دوستان با صبر و یا با حوصله
گوشتان با من، کمی دارم گله
بی رودربایستی مطلب های ما
آبکی و بی رمق هست و شله
عده ای هم تا بخواهی طنزشان
تند و داغ و آتشین چون فلفله
طنز گفتن ساده می باشد ولی
چاپ آن در نشریه بس مشکله
آن کسی طناز خوب و حرفه ایست
که نمیده دُم به آسانی تله
آنکه توی کار هجو و طنز نیست
راحت و آسوده هست و عاقله
هر که طناز است تا پایان عمر
آدمی هم عاطل و هم باطله
بدقواره از قدیم و از ندیم
کارش از پایه خراب است و وله
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
دو مطلب از سید علی قصر فخری
سرباز به فرمانده: قربان این بمب، به بمب های قبلی صد شرف داره!؟
فرمانده: چرا؟
سرباز: قربان این یکی گلوله هایش سه
خوشه ایه!؟
***
مشتری به میوه فروش: دَمِت گرم، انگور خوبی آورده ای!؟
میوه فروش: پیش کش چند کیلو بکشم؟
مشتری: یکی دو خوشه کافیه.
میوه فروش: می بخشید کمتر از سه خوشه
نمی شه!؟
شاعر و شعر پربار
اصغر آبرومندی(کل اصغر)
شخصی که خود را شاعر می پنداشت در گوشه نیم تاریک قهوه خانه و دور از غوغای جمعیت نشسته، انگشت سبابه دست چپ را بر پیشانی گذاشته بود. جلو او دفتری باز بود. قلم را با انگشت بالا و پائین می کرد. چشم هایش به نقطه ای نامعلوم خیره بود. دود سیگار و قلیان داخل قهوه خانه مانند امواج دریا در هوا می غلتید و به سمت پنجره نیمه باز می رفت و در آنجا همراه نسیمی ملایم خارج می شد.
شاعر در افکار خویش غرق بود و صدای بهم خوردن استکان و ظروف، هیچ کدام قادر نبودند افکار شاعر را مخدوش کنند.
ثانیه ها، دقیقه ها و ساعت ها گذشته، شاعر متفکر همچنان در یک نقطه ثابت خیره می نگریست و الساعه بود که سروده ای پرمایه، جذاب و ماندگار را بیافریند. ناگهان برق شادی در چشمان او درخشیدن گرفت.
در دفتر نوشت: سمنو آی سمنو، بشقاب انجیر دمرو؟
عزیز دل من
داریوش منوچهری
من
همچنان
سراسیمه
به دنبال تو می گردم
که به دستت بیاورم
می دانم، می دانم که گره گشای هر مشکل تویی
عزیز دل من
دوریت قابل تحمل نیست
مرحم دل من
دل از محتکرها بکن و
نظری به من مفلس نما
«ای اسکناس»
پسرکی در کوچه
محمدرضا آل ابراهیم- استهبان
آقای فلسفی خیلی وقت پیشتر، سال 1356،در یکی از سخنرانی هایش در رادیو می گفت:
روزی از کوچه ای می گذشتم، پسربچه ای را دیدم که در کنار دیواری ادرار می کند.
به او گفتم: پسر جان! مگه ادب نداری؟ گفت: نه، ندارم.
گفتم: مگه پدر نداری؟ گفت: نه، ندارم.
گفتم: مگه مادر نداری؟ گفت: نه، ندارم.
گفتم: مگه خانه و کاشانه نداری؟ گفت: نه، ندارم.
گفتم: مگه کار و زندگی نداری؟ گفت: نه، ندارم.
گفتم: پس تو چی داری؟
گفت: جیش دارم!
چند دوبیتی ازبهنام زارع دهقانانی
چنین گفت رستم به اسفندیار:
شدی گر که مسئول در این دیار
کمی کم نمایی صفِ پمپِ گاز
به از بستن صف به وقت نماز
***
مرا آورد در دنیای پر دام
سپس بگذاشت بر من نام بهنام
همین فردا روم در ثبت احوال
کنم نام خودم «دیوید ناکام»
***
از ناله تو را چه بوده حاصل ای دل
آرام بگیر و دست غم را کن ول
با کسب اجازه از شما، از امروز
تصمیم گرفته ام نباشم عاقل
با کلاس
بهرام غلامی(آب دانی یو)
عجب همسایه ما باکلاسه
تراول یا دلار و می شناسه
سفر هر ماهه میره ینگه دنیا
رفیق باوفایش هندوراسه
خدا خیرش دهد این شخص خیر
که فکر مردمان آس و پاسه
هنوز از ازبکستان برنگشته
به پای پلکان گرم تماسه
همین همسایه دائم مسافر
کمی البته اندامش قناسه
فقط سامسونتی دارد به همراه
که عطرش دافع هوش و حواسه
چنین مردی به عمر خود ندیدم
که دارای دو گونی اسکناسه
ز شاخ افریقا تا قلب کنگو
خلایق از عطایش در سپاسه
به این فکرم که این انسان خیر
خدایا از عوامه یا خواصه
ببخشیدم اگر در بیت بالا
که سین را صاد گفتن بی قیاسه
بگیرید از غلامی این قلم را
نوشتارش تماماً بی اساسه
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی