صفحه 11--4 اذر 88
زن نامه
محمد جاوید
جنگیدن با زنان هنر می خواهد
مقدار سه کیلویی جگر می خواهد
البته به جز دو مورد بالایی
اعصاب قوی و گوش کر می خواهد
* * *
قربان زنم که خیلی خیلی نازه
با بود و نبود بنده هم می سازه
البته اگر هم که بگیره ایراد
یک گوش کنم در و یکی دروازه
* * *
ای زن حرکات ویژه را کمتر کن
کمتر سخنان مادرت از بر کن
ای من به فدای تو و مادر جونت
یک بار بیا دروغمو باور کن
* * *
از دست اوامرات هر روزه زن
من مانده ام و گوشه زندان خفن
البته به من علاقه دارد طفلی
آید به ملاقات و دهد موز به من
* * *
گفتی که بلاست زن، بگو نازل شه
هم خونه و یار من در این منزل شه
البته جوونمو خودش می فهمه
حیفه که شناسنامه ام باطل شه
توصیه
حسین اسدی «شاعر بدقواره»
آب لیوان را بنوش اما دو لب را تر نکن
هر کلاهی را که از کله گشاده سر نکن
هر چه می خواهی بگو در نزد استادان ولی
پیش هر سازنده بمبی، ترقه در نکن
موقع رانندگی با ضبط ماشینت چنان
گوشهای عابران را در خیابان کر نکن
هر شعاری را که مسئولین ما سر می دهند
از دل و جان بشنو اما ذره ای باور نکن
طنزهای شاعران را جمله از ریز و درشت
گر ز بنده بشنوی از حفظ و یا از بر نکن
در کتابی خوانده بودم بدقواره گفته بود
جان هر چه لوطیه اینگونه ما را خر نکن
بیکار و بی عار
فاطمه خدام محمدی «الهه»
ابی یک آدم چلغوز و بیکار
جوانی لاابالی و گرفتار
همیشه خواب باشد تا دم ظهر
بود خُرُپَفش چون زنگ اخبار
درون پارتی و سور شبانه
به همراه رفیقان مست و بیعار
خورد نوشابه و هی اکس اعلا
کشد وافور و بنگ و گاه سیگار
نتیجه برگرفت از کیف و حالش
شده یک وحشی مجنون بیمار
بود بیماریاش اچ آی وی یا ایدز
شده در چشم مردم انگل و خوار
درون خانه میگیرد بهانه
بگیرد پاچه مانند سگ هار
تمام بستگانش توی خانه
از این ولگرد میباشند بیزار
نمانده کس برایش جز رفیقان
فضای محفل آنان بود غار
درون غار با هم گرد آتش
به دور یکدگر مشغول گفتار
یکی جُک گوید و آنان بخندند
همه همدرد و همدل، مونس و یار
یکی می رقصد و می خواند آواز
یکی تمبک زند آن دیگری تار
اسی خرپول، بهر آن رفیقان
چو یابو میکشد بر دوش خود بار
درون کولهبار خود خوراکی
برای همدلان، آن قوم تاتار
رفیقان حملهور بر کوله بارش
همه با چنگ و دندان همچو کفتار
به واقع این بلای خانمانسوز
به روی این جوانان همچو آوار
بود یک واقعیت شعر خدام
برای دوستان یک زنگ هشدار
ز درگاه خدا خواهم که اینان
شوند از خواب غفلت زود بیدار
هوشنگ شاهنده
فرزند دهم می رسد امسال به فینال
«یارانه» اگر دَر رَوَد امسال «کل اسمال»
80 نفر غمزده گردند و تو، خوشحال
ما را که بپا «کفش» و به تن «رخت» نباشد
فرقی نبود بین «رجب» یا مه «شوال»
بچه نچپان این همه «آشغال» به معده
ترسم که سراغ تو بیاید تب و «اسهال»
از خرد و کلان آمده بودند به منزل
خوردند همه، کیوی و نارنگی «توچال»
شد میز پذیرایی ما، پاک ز میوه
از حمله «چنگیزی» ابناء «کل اسمال»
دیدم «ننه»ی مشدی «غضنفر» سر میزی
یک دم نگذارد به زمین «قاشق و چنگال»
در بین «عیال» «من» و «نه» دختر وراج
فرزند دهم، میرسد امسال به فینال
قرضم شده «صد» پله مضاعف ز گرانی
کردست مخارج «الف» قامت من «دال»
از بس که شده «الگوی مصرف» سر و کارم
کسریده ز وزنم دو سه کیلو و سه «مثقال»
گفتند به «شاهنده» چه خواهی ز خداوند
گفتا که دگر نسیه نگیریم ز «بقال»
دیگر ز خودش خواستهام آخر عمری
یک «خانه» و یک «باغچه» و دلبر «خوش خال»
...با من!
بهرام غلامی «آب دانی یو»
الهی پول بسیاری بده، خرجیدنش با من
کرامت کن کباب بره ای، بلعیدنش با من
خدایا صد جریب از باغ رضوان را عنایت کن
نهال مریم و رز بر نشان، گل چیدنش با من
الهی اسب رهواری بده چون مرکب رستم
زمین از لوث ظالم پاک کن، چرخیدنش با من
الهی هر که بد کرده است از روی زمین بردار
قصاصش را همین دنیا بده، خندیدنش با من
الهی قصر زیبایی بده با طاق آیینه
به سقفش چلچراغی می نشان، رقصیدنش با من
الهی یک زن لالی عطا فرما و گوشش کر
خوش اندامی پری پیکر، سخن نشنیدنش با من
الهی برج و ویلائی بده بالای شهر ما
مقاوم بودنش با تو به نو کوشیدنش با من
خدایا یک الگانسی، تویوتایی نصیبم کن
عطا فرمودنش با تو، جهان گردیدنش با من
خدایا این گرانی غول بی شاخ و دمی گشته
دو بازوی توانایی بده، جنگیدنش با من
شب وصال
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
برات جانم بگه از خواب و ماجرای دیشب، عروسیم بود و داماد بودم و شاد شاد. در و دیوار چراغان و زینت بسته بودند از هر طرف بوی گل و عطر شکوفهها فضای خانه را پر کرده بود. مردم و فامیلها همه دور تا دور نشسته بودند، انگار باغ باصفای بخت ما بیدار و زمان به کام ما میچرخید، شنگول بودم و از بخت و اقبال راضی. لباس دامادی تنم کردند، گل و شیرینی و سکه سرم ریختند، از هر طرف اسپند برام دود میکردند، جوانان سرخوش و شنگول، رفیقا لول، لول، مش رضا مطرب هم تارشو گوش مالی میداد و به مجلس حال میداد، اول شب هر کس میرقصید رو سرش شاباش میریختند. سفره از هر طرف انداخته میشد و مرغ و مسما خورده میشد، دل واماندهام که شور میزد و هی ساز ناجور میزد که امشب عروس به خانهام میاد، آنهم عروسی که ندیده بودمش، سکینه خانم برام پیداش کرده، دل بیچاره ام و شیداش کرده، سکینه خانم که ختم روزگاره از اون دلالای کهنه کاره، میگفت دختر نجیب و باخانوادهاس، سنگین و رنگین و بی افادس، بوی بد نمیده جان اصغر، از گل خوشبوتر الله اکبر، سکینه هی میگفت و دهنم آب افتاد، دل واماندهام به تاپ تاپ افتاد، قیامت کردن اهل محله، مش رضا هی تار می زد، مرتب نغمههای شاد میزد، برامان حجله دایر کرده بودند، همه جا را چراغان کرده بودند، غریبهها همه رفتن و من ماندم و عروس نازم، آوردم دادم رو نما رو بهش و گفتم: عزیز قابل نداره، پیچه رو پس زد دیدم وای عجوزس، از آن عتیقههای باب موزهاس، از آن ترشیدههای عهد بوقه، از اون هر چی که گفته بودند دروغه، چنان دو بَمبه زدم به کلهام که هولی از خواب پریدم جان عمهام.
خر مراد
کمال سام (پشت هم انداز)
ما که امروز نداریم به تن بار کسی
نتوان گفت که باشیم هوادار کسی
سر خود را همه جا برده به لاک عشرت
که مبادا بشوم یک قدمی یار کسی
صاف و بی پوست بگویم که ز خودخواهی خویش
دور و بر را همه پایم، نزنم جار کسی
سودجویی من از تازه رسیدن باشد
نیش آماده کنم تا که شوم مار کسی
تب سوداست چه رایج که رقابت ورزم
موش ها را بدوانم همه در کار کسی
همه را ریز ببینم که درشتم خود و بس
من نخواهم که بدانم ره دشوار کسی
چند روزی که به ما دولت و مال ارزان است
خوشی ماست چه غم گر که شود زار کسی
گرگ باش از بچگی تا نخورندت به زمان
گر به ظاهر بشوی مونس و غمخوار کسی
تا توانم بکشم خوب دماغم بالا
پیف بسیار کنم بر تن بیمار کسی
این زمان از خر خود خوب سواری بکشم
تا توانم ببرم توشه و انبار کسی
چه کلاهی به سرم رفت از این پرگویی
که همه فکر کنند بنده شدم خار کسی
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
صدا و سیما
ناصر زارعی
- تو بیشتر صدا رو دوست داری یا سیما؟
- سیما
- چرا؟ به خاطر سریالهاش؟
- نه بابا به خاطر اینکه زنمه.
* * *
سکته
زن اولی: چرا شوهرت سکته کرد؟
زن دومی: آخه یک هفتهای اونو تنها گذاشتم.
زن اولی: یعنی دق کرد؟
زن دومی: نه بابا فکر کنم از خوشحالی سکته کرد.
سه مطلب گردآوری شده از خانم نوری علیزاده
به یک مرد میگن آرزوت چیه؟ میگه کاش زن را مثل اسکناس میشد خُردش کرد، مثلاً یک 40 ساله بدهیم دو تا 20 ساله بگیریم!
* * *
یه نفر میره مغازه با لهجه میگه: آقا ربع دارین؟ فروشنده میگه داریم ولی نه به این غلیظی!
* * *
به یه نفر میگن خاصیت نوشابه را بگو؟ میگه آب دارد گاز هم دارد ولی متأسفانه برق و تلفن ندارد.
صرفه جویی
زهرا کامکار
روزی به خیابان پسری بود زرنگ
سوسول و مثال سرو می بود قشنگ
صد جور ژل و روغن مو مالیده
از عزت نفس بر خودش بالیده
شلواری به پا داشت چه گویم از آن
با پاچه کوتاه و به شدت چسبان
تی شرت بدون آستین بر تن داشت
من در عجبم چه چیز کم از زن داشت
آهسته به او بگفتم ای یار عزیز
ای خواهر، نه برادر خوب و تمیز
این چیست به تن نموده ای، ای مو بور؟
با مُد که نمی شوی برادر، مشهور
دو مطلب از محمد دبیری
گشایش
رئیس دادگاه: همسر شما مدعی است که سه سال پیش او را عقد کرده اید و هنوز به خانه نبرده اید؟
متهم: تقصیر من چیه قربان راه ها بنده، قسم می خورم به محض اینکه گشایشی در وضع ترافیک پیدا بشه ببرمش خونه.
* * *
عذر بدتر از گناه
پلیس: چرا تریاکها را گذاشتی لای سفره.
تریاکی: واثه اینکه از نون شب واژبتره.
سه شعرک از داریوش جاویدتاش «دارداری»
یارانه دلم برای تو تنگ شده
آوازه نام تو پر آهنگ شده
من لنگ توأم که سالها می لنگم
اما دل تو برای من سنگ شده
* * *
هم آنانی که مال جمله بردند
و وارث های آنها شاد و لردند
شنیدم خورده اند حلوای آنان
ولی حلوای خود را خود نخوردند
* * *
نفس کش خواهم و پروا ندارم
که در میدان خود همتا ندارم
بیا هر جا که هستی آی نفس کش
که خواهم بوسمت دعوا ندارم
کلیشه ناب
علی اصغر نجفی «اغو»
من از تب و تاب می نویسم
از رنج و عذاب می نویسم
گر گفته من کلیشه ای بود
از سوژه ناب می نویسم
هر طنز به ذهن من خطورید
در حد کتاب می نویسم
در حلقه آدمان ناباب
از آدم باب می نویسم
تکذیب گناه می نمایم
تحسین صواب می نویسم
آبادی شهر، چون ندیدم
از وضع خراب می نویسم
در مورد هوشیاری مردم
از لذت خواب می نویسم
در نزد گرسنگان عالم
از نان و کباب می نویسم
هر ایده و آرزو که داری
از نقش برآب می نویسم
حالا که «اغو» زبان دراز است
از دار و طناب می نویسم
دو کارت
سیدعلی قصر فخری
-تو جیبم دو تا کارت دارم، یکی عابر بانکه، یکی دیگش کارت منزلته!
البته هر وقت دومی را می بینمش، منزلتم بهم یادآوری میشه؟!
هر روز که میگذره از موجودی عابر بانکم کم میشه، ولی دیگری از منزلت من حفظ و حراست می کنه؟!
-اوایل می گفتن کارت منزلت مزایای بسیاری داره، از جمله میشه از آن به جای بلیت اتوبوس و مترو استفاده کرد؟! آخه شما بگین: حیف نیست از منزلتت برای سوارشدن به اتوبوس خرج کنی؟!
-گاهی بی هوا، عوضی به جای عابر زدم تو دستگاه، قبول نکرده دقت کردم دیدم منزلتمه، که بدرد عابربانک نمی خوره؟!
-گاهی به جای کارت تلفن رفته توی دستگاه، میزنه کارت معتبر نیست؟!
-ولی من کاری کردم کارسون: مثل قهرمانهای صاحب نام کارت کوچیکم را با زیراکس بزرگ کردمو قاب گرفتمو گذاشتم توی طاقچه؟!
به بچه ها سپردهام بعد از 120 سال بچسبونن روی تاج گل موقع تشییع که همه ببینن یک آدم صاحب منزلت، دار فانی را وداع کرده، دلشون از کمبود با منزلتها بسوزه و دعای خیری بکنن بلکه در آخرت به منزلتی برسم؟! خیرپیش
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی