صفحه 11--26 اذر 88
لطیفه های بدقواره
حسین اسدی
خانمی روز چهلم شوهرش دسته گلی خرید و به گورستان رفت. ولی هر چه گشت قبر شوهرش را پیدا نکرد. ناگهان دسته گل را به زمین کوبید و با عصبانیت گفت: خدا بیامرز نه تو این دنیا در دسترس بود نه آن دنیا.
* * *
مراحل زندگی
مرحله یک= دوران ماه عسل، هر دو حرف می زنند و هر دو گوش می دهند.
مرحله دو= تشکیل خانواده، زن حرف می زند مرد گوش می دهد.
مرحله سه= دوران سالمندی، هر دو حرف می زنند همسایگان گوش می دهند.
شکایت دارم
بهرام غلامی «آب دانی یو»
بنده از کاسب بازار شکایت دارم
جنس بنجل شده بسیار شکایت دارم
بنده هرگز ز پی دکتر و دارو نروم
چونکه از دست پرستار شکایت دارم
شاعری گونی شعرش به پشیزی داده
فدوی زین همه اشعار شکایت دارم
بد بریده کت و شلوار مرا خیاطم
بنده از تنگی شلوار شکایت دارم
ازدحامی که در این معرکه برپا گشته
من ز آژان و ز سرکار شکایت دارم
کم کمک کم شده جمعیت وافوری ها
من ز قلیان و ز سیگار شکایت دارم
مردم از گردش ایام شکایت دارند
من هم از این همه بیکار شکایت دارم
این نی مولوی از کندن نی می نالد
من ز نادیدن گیتار شکایت دارم
خوب شد خسرو و مجنون و همایون مردند
به که گویم که من از یار شکایت دارم
بله گفتن عروس خانم ها
زهرا کامکار
1 -عروس عادی، با اجازه پدر و مادرم بله (این گروه تحصیلکرده و مهربان هستند، مثل بچه آدم بله را می گویند و قال قضیه را می کنند).
2 -عروس یکی یه دونه، به تعبیر من خل و دیوونه (این گروه خواهر و برادری نداشته اند که با آنها کل کل کنند و کاملاً از اعتماد به نفس پایینی برخوردارند توجه کنید: با اجازه پدرم، مادرم، نوه عمه شکوه، خدا بیامرز بقال سر کوچه، پسر دایی کوچیکه، مامان بزرگم... نه نمی خواهم ازدواج کنم سرم هوو بیاره والله...
در نتیجه چند سال دیگه می مانند و رسیده تر می شوند.
3 - عروس پولدار، چون آقا داماد به خاطر پول عروس خانم بوده که به نان و نوایی رسیده پس باید هر چه عروس خانم گفت جیک هم نزند (به کوری چشم خواهر شوهرم، جاریم، مادر شوهرم این را آهسته می گوید و همه فک و فامیل این... اشاره به آقا داماد) بله.
4 - عروس هنرمند، این دسته چون خیلی ریلکس و احساساتی هستند تا آقا داماد را دق ندهند بله نمی گویند، توجه کنید: (با اجازه اساتیدم، قصاب هنرمند محله، مرحوم گرجی، خدابیامرز شکسپیر، شادروان سپهری آری قبول می کنم چون شمع، آتش بر سر در خانواده این بسوزم و روز شماری کنم تا فرشته مرگ بر بالینم بیاید و مرا از شر این خانواده نجات بخشد. در آن لحظه همه خانم ها آمین می گویند).
5 - عروس زبان دراز، این گروه کسی حریف زبان آنها نمی شود. یعنی چه که ما باید بله بگوییم؟ چرا همه اش از ما سؤال می کنند، یک بار هم از این مجسمه که نیشش تا بناگوش بازه سؤال کنید. این گروه جنبه ندارند باید به زور آنها را سر سفره عقد نشاند.
خواب های تازه
هوشنگ شاهنده
خانمم دیده برایم باز خواب تازه ای
می دهد هر روز و شب، ما را عذاب تازه ای
پیش هر بزاز و خرازی که رفته، بیحساب
باز کرده است او برای من، حساب تازه ای
ترسم آخر این طلبکاران پررو و سمج
ناگهان سازند هر یک ماجرای تازه ای
از برای شمسی و شهلا و سهراب و فرید
هی خریده کفش و رخت و رختخواب تازه ای
چند تا نقاش آورده است خانم تازگی
تا دهد دیوار و در را، رنگ و آب تازه ای
یک دوجین انبر خریده چند، خاک انداز خوب
چند منقل، یک سری سیخ کباب تازه ای
رفته پیش نقره چی، از او خریده روز پیش
بهر عکس مادرش از نقره، قاب تازه ای
تا ببندد این شب عیدی زبان بنده را
باز کرده از برایم سر کتاب تازه ای
هر چه گویم وضع چاکر خیط و پیطه جان تو
می دهد غرغرکنان، بر من جواب تازه ای
بر طلبکاران رند ولا کتاب این حقیر
هر زمان افزوده گردد لاکتاب تازه ای
گفتند؛ گفتم
ابراهیم به گزین
گفتند راه پیشگیری از موارد زیر چیست
1 - طلاق
2 - تصادفات
3 - کلاهبرداری
4 - گرانی
گفتم:
1 - ازدواج نکردن
2 - عدم استفاده از وسایل نقلیه
3 - عدم تولید کلاه
4 - خرید نکردن
دو مطلب از محمدرضا آل ابراهیم – استهبان
نامه به خدا
راوی: جواد زبرجدی
شخصی که دچار بی پولی و بی نوایی شده بود، تنها راه علاجش را این می داند که نامه ای به پیشگاه خداوند تبارک و تعالی بنویسد و از وی درخواست 1000تومان پول بنماید.
نامه نوشته شده را در یک پاکت می گذارد و به صندوق پست می اندازد. هنگام تقسیم نامه ها به این پاکت برخورد می کنند که هیچ آدرسی ندارد جز این که گیرنده اش خداوند است. مأموران پست پس از چه کنیم و چه نکنیم، سر پاکت را باز می کنند. می بینند بنده خدایی خطاب به خالقش نامه ای نوشته است و خواستار 1000 تومان پول است.
کارمندان پست به این نتیجه می رسند که بیایید تا به اتفاق هم پولی را فراهم کنیم و در پاکت بگذاریم و به در خانه این شخص با همان آدرسی که داده است ببریم.
از این بگیر و از آن بگیر و جمع و جور کن. مبلغ نتوانست از 500 تومان بالاتر رود. پیش خود گفتند: خدا کریم است؛ حالا همین مقدار پول را برایش می فرستیم تا گرهی از مشکلش باز شود تا برسیم به مرحله بعدی.
500 تومان جمع شده را در پاکتی می گذارند و سرش را می بندند و به همان آدرس به دست شخص مورد نظر می رسانند.
مدتی طول می کشد. نامه ای دیگر همان شخص خطاب به خداوند به صندوق پست می اندازد. همان کارمندان نامه را باز می کنند تا دوباره برایش فکری بکنند.
در نامه نوشته بود: ای خداوند متعال از لطف شما ممنونم که برایم 500 تومان فرستادی ولی اگر خواستی برای من پول بفرستی به این پستی ها نده که نصفش را برمی دارند.
* * *
اسمش را نیار و بده رُوم
در گذشته ای نه چندان دور که از وسایل ارتباطی و امکانات ماشینی برخوردار نبودیم یکی از خان های استهبان با اسبش به «خیر» می رود. در حال سرکشی از زمین های زراعتی اش بود که دست اسبش در سوراخی فرو می رود و می شکند. خان که یکه و تنها در وسط بیابان مانده بود راه چاره ای نمی بیند جز این که به کپر یکی از رعایایش برود. رعیت با کمال افتخار در حد توان خود به پذیرایی از خان برمی آید. شب می شود. رعیت که وسیله نقلیه ای نداشت و خان هم که توان و حوصله راهپیمایی نداشته ناچار در همان جا بیتوته می کند. پاسی از شب که می گذرد قصد خوابیدن می کند. به رعیتش می گوید: فلانی! یک دشک و لحافی بیار تا بخوابیم.
رعیت با شرمندگی می گوید: آقا! خدا سر شاهده که در همان خانه خودمان هم لحاف و دشک نداریم تا چه برسد به این جا!
خان می پرسد: پس تو در این جا با چه می خوابی؟
رعیت می گوید: آقا! جسارت نشه یک جل خر دارم که شبها در آن می خوابم. اگر قابل می دانید که همین را برای شما بیاورم. خان با تغیر و عتاب می گوید: پدر سوخته! می دانی چه می گویی؟! حرف دهانت را بفهم!
رعیت بیچاره دم فرو می بندد و در شرمندگی سر به زیر می افکند.
خان که چشمانش سنگین شده و خواب او را می رباید همان طور که نشسته بوده دراز می کشد. نیمه های شب از سرما بیدار می شود. رعیتش را صدا می زند و می گوید: همان که سر شب گفتی، اسمش را نیار و بده روم.
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
شکایت یک مرده از مراسم پس از مرگش
داریوش منوچهری
از تمام کسانی که در مراسم تشییع، سوم و هفته اینجانب که دستم از دنیا کوتاه شده شرکت کردند، کمال تشکر را دارم. اما، اما باید به عرض آن راحت طلبان که در عرض این یک هفته خوردند و خوابیدند و ریخت و پاش کردند برسونم که بس است دیگر، نکنه می خواین همین طور تا چهلم این مادر مرده کنگر بخورید و لنگر بندازید، چقدر این وارثان باید بخرن و بپزن و جلوی شما شکم گنده ها بذارن. تازه حالا می گیم یک فاتحه نه پنج تا فاتحه هم خوندین در ازای اون فاتحه ها بنا نیست که مدام خراب شین و بلومبونین، هر چیزی حدی داره. رو که نیست. تا بیشتر از این جوش نَیووردم و سنگ قبر میلیونی که پیش خرید کرده بودم ترک برنداشته، هر چه زودتر برین خونه های خودتون پاشین، پاشین.
در ضمن شبوی جمعه یادتون نره اونو بشورین و گل روش بزارین.
«مرده باانصاف و رُک»
سه مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
جویای کار
قاضی: شغل شما چیه؟
متهم: بیکار
قاضی: آخرین کاری که کردی کجا بود؟
متهم: پنج سال زندان با کار
* * *
دروغگو
اولی: من همه جای دنیا را گشته ام
دومی: شما جغرافی بلدی؟
اولی: آره دو روز هم اونجا بودم.
* * *
قاضی: شما متهم هستی ساعت طلای این آقا را برداشتی.
متهم: اول اینکه من برنداشتم دوم اینکه طلا نبود.
بهنام زارع دهقانانی
گفت: بازی «رئال« و «بارسلونا» بیست ساله که مساوی نشده!
گفتم: خب، بیان ورزشگاه آزادی خودمون بازی کنن تا بیست سال پشت سر هم مساوی بشن!
من زدم بر سیم آخر تو نگو اینکاره ای
کمال سام (پشت هم انداز)
روز خود را شب کنم هر دم به فکر چاره ای
می روم آنجا که بندد راه من بیکاره ای
در به در هر کوچه و گاهی خیابان می روم
هر کجا باشد چو من از هر طرف آواره ای
من به سرگردانی خود خو گرفتم بی گمان
راه هموار است در پیشم چو یک دیواره ای
قار و قور این شکم آشفته می سازد مرا
تا که سیرش می کنم چسبد به هم یکباره ای
این زمان بازیگر خوبی است چون قر می دهد
گربه رقصانی کند تا در کند خمپاره ای
شرم کی از ما کند غول گرانی ای رفیق
چانه کمتر زن که این دیو است در هر قاره ای
هر چه آوردم زبان از بابت آشوب دل
من زدم بر سیم آخر تو نگو اینکاره ای
این همه ناله چه باشد روز و شب ای هوشیار
مشکلی اینجا نباشد در خوشی همواره ای
آنکه در رفته ست زهوارش نباشد کاره ای
جای آن باشد چو کودک رفته در گهواره ای
چون که داری کفشی از آهن «کمال» آسوده باش
پوستی چون چرم باشد تا ترا انگاره ای
طنزهای بیچاره
عنایت ا... احمدی؛ خوش مرام
سه چند ساله که طنزپرداز هستم
و با این رشته من دم ساز هستم
نویسم طنز نابی تا بخندی
فراموشت شود گر دردمندی
سر شب تا سحر از خواب نازم
بگیرم تا که یک طنزی بسازم
بدون اینکه گیرم دست، مزدی
و یا دست مزد و شست مزدی بگیرم
دهم روزنامه تا آن چاپ گردد
میان طنزها آن تاپ گردد
پس از رنج و بسی هم دردسرها
گذر کرده چنان هم از نظرها
بچاپانند و خوانند و بخندند
که مردم در به روی غم ببندند
ولی از بخت بد روزنامه ها را
که «چاپیدند» در آن طنز ما را
شود بی ارزش و بی چون و بی چند
در آنها سبزی و کاهو بپیچند
شما گویید انصافست این کار
که زحمتهای ما را کرده اند خوار؟
مگر ارزش ندارد جوهر ما
که بی مقدار کرده گوهر ما
عزیزان کار ما را کم نگیرید
الهی درد و رنج و غم نگیرید
(بخوان طنز و غم دنیا رها کن
کرم بنما گهی ما را دعا کن)
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی