فرهنگ لغات
گردآورنده: فلفل سبز
باد: کولر فقرا!
بادمجان: خیار عزادار
باران: آب از سفر برگشته
بازپرس: نکیر و منکر دنیایی
باستان شناس: قبرکن تحصیل کرده
باتری: صندوق پس انداز برق
بالش: آقا بالاسر رختخواب، دلمه پنبه
بانک: آسایشگاه اسکناس
بایگانی: قبرستان نامه ها
بچه: چغاله آدم
بخاری: تنور مدرن
بدن: مجسمه طبیعی
بربری: نان وحشی
برف: باران ریش سفید
برق ما: اسباب خجالت ادیسون
برگ توت: چلوکباب کرم ابریشم
بز: پروفسور احشام
بند تنبان: خط استوای بدن
بی سیم: جن برقی
بیکاری: جریمه تحصیل
بینی: لوله اگزوز بدن
پارازیت: سینه درد رادیو
پرده: دربان بی مواجب
پروانه: حشره شاعر پیشه
پوشه: زندان انفرادی پرونده
پونز: نوه میخ طویله
پیاز: گاز اشک آور

ࠀفرهنگ لغات
پینه دوز: دکتر کفش
تاریخ: دروغ رسمی
تانکر: ماشین شکمو
تپه: بچه کوه
تخم مرغ: کنسرو طبیعی
ترازو: الاکلنگ اجناس
ترازو: قاضی دکان
ترمز: آفت چرت
تعظیم: تعارف چرب و چیلی
تقویم: کیلومتر شمار عمر
تلویزیون: هووی رادیو
تله موش: گربه مصنوعی
توبره: ساک اسب
تونل: دهان کوه
تیپا: استارت حرکت
تیرچوبی: درخت بازنشسته
تیک تاک: سکسکه ساعت
تیمارستان: اخوی بیمارستان
جراح: اوراقچی آدم
جزیره: کودک دریا
جشن ازدواج: مجلس ترحیم آزادی مردها
جغد: پرنده باستانشناس
جفتک: تعارف خرکی، عشوه خرانه
جنگل مصنوعی: کلاه گیس زمین
جو: بنزین خر، آجیل الاغ
جواز دفن: گذرنامه مرده
جوجه تیغی: متکای مرتاض
جوراب: تیوپ کفش
جیره بندی: اعلام «ریاضت عمومی»
چاقو: اره بی دندان
چاقوکش: جراح بی سواد
چراغ الکلی: چراغ دائم الخمر
چرتکه: یه قل دوقل حاج آقا
چک: سیلی کاغذی
چنگال: همکلاسی قاشق
چوب کبریت: گُزِ پشه
چهار پایه: صندلی عقب افتاده
حلقه نامزدی: طوق لعنت
خرابه: آپارتمان جغد
خربزه: اتحادیه خر و بز
خرطوم: خودنویس فیل
خرگوش: رستم موشها
خرما: ساندویچ هسته
خروس: فتحعلیشاه مرغها
خشت: موزائیک بدبخت
خط استوا: بندتنبان کره زمین
خودنویس: مداد بنزینی
خورجین: داشبورد الاغ
خیاط: قصاب پارچه
دارکوب: نجار پرندگان
داس: چاقوی گوژ پشت، چاقوی پیر
دامپزشک: عزرائیل حیوانات
دخانیات: اداره دود
در: زیپ اتاق

«اخبار»
مهدی برزگر
بنده اخبارگو به اتفاق یک مشت آدم بیکار با بخش خبری بیست و نیم در خدمت شما هستیم. به اولین خبر توجه فرمایید:
انفجار شدیدی ساعاتی قبل جنوب کابل را لرزانید. شاهدان عینی علت انفجار را ترکیدن یک گاو در اثر خوردن زیاد اعلام کرده اند هنوز شخص یا گروه خاصی مسئولیت این انفجار را بر عهده نگرفته اند، یکی از حاضران یه چیزهایی گفت که به ما ربطی ندارد.
و اما خبر بعد....
عده ای از کودکان شیرخوار با تجمع در جلو بانک مرکزی خواستار چاپ اسکناس های بیست هزار تومانی شده اند، آنها می گفتند دیگه حاضر نیستند پنج هزار تومانی عیدی بگیرند. در نهایت این تجمع باعث شکسته شدن چندین شیشه پستونک شد.
و اما اخبار ورزشی
پس از پیروزی تیم ملی فوتبال ایران در مقابل فلسطین، موجی از شادی ایران را فرا گرفت. خبرنگاران ما خبر دادند مردم از شدت شادی به خیابانها ریخته و به جشن و پایکوبی پرداخته اند. گفتنی است علت شادی مردم بیشتر به خاطر این بوده که فدراسیون توانسته یک بازی تدارکاتی برای تیم ملی فراهم کند.
و اما کارشناس برق شناسی، وضعیت برق کشور را طی 24 ساعت آینده اعلام می کند. تصاویر دریافتی از ماهواره نشان دهنده خروج جریانات پر فشار از کشور است که طی آن انتظار می رود، سامانه ای از بی برقی، کشور را فرا گیرد.
پس طی 24 ساعت آینده تمام نقاط کشور با پدیده بی برقی مواجه خواهند بود که این بی برقی در نقاط گرمسیر به صورت گرمازدگی می باشد. با تشکر، خدانگهدار

خنده درمانی
گردآورنده: مختار نعیم پاک

«حافظ استاد»
روزی آلبرت انیشتین به داروخانه ای رفت و از دارو فروش پرسید: قرص آسیدموناستیک و آسید سالسیلیک دارید، یک دانه به من بدهید؟
دارو فروش فکری کرد و گفت: تصور می کنم مقصودتان قرص آسپرین باشد؟ اینطور نیست؟
- چرا... چرا، چون اسم سختی است من همیشه آن را فراموش می کنم.

«دیر آمدن»
رئیس: برای چه صبح اینقدر دیر به اداره اومدی؟
کارمند: قربان، دیشب دیر خوابیدم. صبح نتونستم زود از خواب بیدار شم.
رئیس: عجب! مگه شما غیر از اداره تو خونه هم می خوابی؟!

«هذیان بیمار»
پزشک: بیمار شما تبش شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟
پرستار: بلی، مخصوصاً چند دقیقه پیش از اینکه شما تشریف بیارید می گفت: الان عزرائیل میاد!

«زود رسیدن»
اولی:چه کنم که زودتر به بیمارستان برسم؟
دومی: تو راه یه اتومبیل که با سرعت میاد بایست فوراً به بیمارستان می رسی!

«معنی ورشکستگی»
بچه تاجر: بابا جون ورشکستگی یعنی چه؟
بابا: یعنی انسان هرچه پول دارد بگذارد توی جیب شلوارش، بعد کت خود را به طلبکارها نشان بدهد و بگوید چیزی ندارم!

غضنفر هم به دانشگاه می رود
«م. دروغگو»
غضنفر هم به دانشگاه میره و آخرین بیکار، الاف و بیسواد کشورمون به جرگه بقیه بیکاران، الاف و باسوادها می پیونده و یه مدرک گل منگلی خوشگل هم از یه مؤسسه آموزش عالی غیر انتفاعی می گیره. بعدش هم ظرفیت های تحصیلات تکمیلی که ده برابر میشه دست آخر مدرک دکتری رو هم با هر بدبختی و زد و بندی که باشه میگیره  و برای خود میشه یه دانشور تمام. اصلاً مهم نیست که آخرش چی میشه. مهم اینه که یه چند سالی غضنفر مشغول باشه درس بخونه درگیر نمره و درس و استاد و این حرفها باشه تا چند سال بعدش هم که باید قسط وامهایی رو که به خاطر شهریه گرفته پس بده. برای بعدش هم بالاخره یکی یه فکری به حالش می کنه دیگه. شاید هم خودش یه کار آفرینی چیزی راه انداخت مشکل خودش رو حل کرد. اصلاً این غضنفر باید یاد بگیره که خودش مشکلات خودش رو حل کنه و مرد بار بیاد. نباید وابسته به دولت و یارانه و حقوق شهروندی و این حرفها باشه. باید مثل یه مرد با مشکلات روبرو بشه و یاد بگیره که چطوری روی پای خودش بایسته.
خلاصه غضنفر جان، قبولی تو در آزمون ورودی به دانشگاه از همین الان که هنوز نتایج نیامده رو بهت تبریک میگم. چون می دونم که ظرفیت ها چند برابر شده و خودت هم بخوای نخوای، به زور به یه دانشگاهی می فرستندت.
فقط سعی کن دانشجو که شدی برای حرف مردم هم که شده یه کم درس بخونی و چهار تا حرف قلمبه و اصطلاح خارجی یاد بگیری که جلوی در و همسایه و دوست و آشنا کم نیاری!

آب خوش
غلامعلی صالحی
وقتی عروس و داماد می خواستند به خانه خودشان بروند، پدر داماد به فرزندش گفت: پسرم این لیوان آب را بگیر و با آرامش بنوش.
داماد گفت: پدر این چه آبی است؟!
پدر گفت: فرزندم این آخرین آب خوشی است که از گلویت پایین می رود، بنوش!

ࠀخوشبختم
بهرام غلامی، آب دانی یو
بنده از دیدن روی فقرا خوشبختم
با شما بودن و در کوی شما خوشبختم
گرچه جمعیت محروم و گدا بسیار است
بنده از دیدن محروم و گدا خوشبختم
سایه لطف شما از سر من کم نشود
به همین مختصر از لطف و عطا خوشبختم
من به دستان دعاگوی شما محتاجم
به زبانهای پر از مهر و وفا خوشبختم
ای کسانی که به دل حسرت مسکن دارید
بنده از بابت ویلا و بنا خوشبختم
ای جوانی که به سر شوق پریدن داری
من ز پرواز و پریدن به کجا خوشبختم
روزگار تو اگر با غم و سختی گذرد
من ز وضعیت خود ای رفقا خوشبختم
پول و سرمایه و دارایی وافر دارم
من ز بازار خوش فقر و غنا خوشبختم

صرفه جویی
دکتر مجتبی هوشمند «از مشهد»
مردم از بس که صرفه گشتم
در پی حفظ آبرو گشتم
گاز و برق است و آب و بنزین که
روز و شب من به جستجو گشتم
در زمستان که گاه گاز نبود
در دل برف چون لبو گشتم
فصل گرما چو آب قطع بگشت
در پی قطره در سبو گشتم
گر که برق از مدار خارج شد
با دل شمع کورسو گشتم
گر که بنزین تمام شد کوپنش
در مینی بوس تندخو گشتم
چونکه دستم زگوشت شد کوتاه
با سویا بنده روبرو گشتم
گر که دیزی بدون گوشت بماند
با نخود لوبیا عدو گشتم
گر که بانکی نداد وام به من
غرق در قرض تا گلو گشتم
پودر شوینده تا نشد پیدا
فکر چوبک کنار جو گشتم
از غم دوری برنج اما
روسیاه و سپید مو گشتم


 

به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
                 در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه انجمن طنز.

گر چشم من بینا بدی!!!
محمد جواد شکوری
انجمن اپتومتری: معاینه رایگان چشم در همه کشور انجام می شود؛ جراید
این چشم بیرون جسته ام، هر دو بگفتا خسته ام
نورش ضعیف و تیره شد، نه را ببیند گه سه تا
دریاب و خوبش کن دگر، رؤیت نمی خواهی مگر؟
گفتم کمی آهسته تر، رأیی متین دارم خفا
از چشم سالم جز ضرر، جز فتنه و شور و شرر
ظاهر نشد چیز دگر، ثابت کنم این ادعا
گر چشم من بینا بدی در دقتش کارا بدی
یک ساعتش سالی بدی، باور بکن این حرف را
ای چشم خون پیمای من، تو آگهی از فوت و فن
درمان ندارد درد تو، هرچند باشد توتیا
نه لیزر و نه عینکی، لنزش شبیه سمعکی
در گوش سوتی می زند، در چشم تاری بی نما
از تنبلی ای چشم من! با هیچ کس حرفی نزن
تنبل در این دوران بود بهتر زهر صاحب نوا
یک من تره نهصد تومن، گوشت بره حرفش نزن
ماکارونی هم تازگی شانه به شانه با طلا
یک کفتر نامه رسان در بردن نام و نشان
برتر زفیبر نوری و بهتر ز خط تالیا
از نرخ اجناس گران خالی شود جیب شهان
امثال من دیگر ولش، رستم شود بی دست و پا
در پشت دارو و زمین، غول گرانی در کمین
با گردنی افراشته انگار خواهد خون بها
از چاله های جاده ها، اندوسکپی روده ها
نرخ برنج و لوبیا، سرسام می گیرم خدا
دولت! حقوق بنده شد ترمیم در حد نخود
میزان این بخشندگی، جایی نگیرد در سما
پنجم همیشه در گرو از بهر شش باشد، برو
فیثاغورث را کن خبر، تا راه جوید بهر ما
اسب خیال شعر من رم کرده در دشت و دمن
تا باز یابد مرتعی، آرام و دور از هر صدا

درباره نیوتن
ماجرای کشف نیروی جاذبه
یکی از جالب ترین دانشمندان دنیا نیوتن انگلیسی بود که کشفیات خوشمزه ای دارد، از جمله اینکه با افتادن سیبی از درخت متوجه جاذبه زمین شد، چرا که مردم آن زمان فکر می کردند اگر چیزی را به هوا پرت کنند دیگر بر نمی گردد. فی المثل ایرانی ها عادت داشتند که بچه هایشان را برای تفریح بالا بیندازند، بی آنکه منتظر بمانند تا بچه هایشان را بگیرند، یا وقتی فوتبال بازی می کردند و یکی از بازیکنان شوت می زد و توپ به هوا می رفت بازی تمام می شد چرا که فکر نمی کردند توپ برگردد.
نیوتن هم چون در چنین محیطی بزرگ شده بود همین باورها را داشت تا اینکه یک اتفاق ساده پرده از جلوی چشمانش به کناری زد. نیوتن از ترس بیماری فراگیری به باغی در خارج شهر پناه برد. از بی کاری حوصله اش سر رفته بود که به زیر درخت سیبی رفت. همانجا نشسته بود که ناگهان چیزی محکم به وسط جمجمه اش خورد. نیوتن فوراً از جا پرید. قل خوردن سیب را شاهد بود. به دور و بر و پشت درخت نگاه کرد، اما کسی نبود. فریاد زد: کی هستی. خودت را نشان بده، اما کسی در باغ نبود. نیوتن به بالای سرش نگاه کرد. بالای درخت هم کسی نبود، ولی متوجه شد شاخه ای از درخت تکان می خورد، شاخه ای که درست بالای سرش بود. با تعجب از خود پرسید: آیا ممکن است سیب از این شاخه جدا شده باشد.
نیوتن باورش نمی شد. همان طور گیج و حیران دوباره زیر درخت نشست و از خود یک سؤال اساسی کرد که تا آن روز کسی از خود نپرسیده بود: چرا اساساً سیب نباید پایین بیاید...
سؤالی که شاید امروزه خنده دار باشد، نطفه یک کشف بزرگ را در خود داشت و بدین ترتیب بود که جاذبه زمین کشف شد و همه فهمیدند که هر چه بالا بیندازند دوباره بر می گردد. یک قل دو قل رایج شد و بازی فوتبال را نود دقیقه اعلام کردند و دیگر با یک شوت هوایی به طور ناگهانی بازی خاتمه پیدا نمی کرد و...
یکی از مخالفان نیوتن که نمی توانست جاذبه زمین را بپذیرد گفت: همه اینها از بیکاری است، اگر نیوتن بیکار نبود زیر درخت سیب تلپ نبود.
یکی دیگر گفت: همه این حرفها از شکم سیری است، اگر گرسنه بود به جای این حرفها فوراً سیب را می خورد.
یکی دیگر ضمن تأیید نظر بالا گفت: اصلاً اگر گرسنه بود، آن زیر نمی نشست، خودش از درخت بالا می رفت.
یکی دیگر گفت: سیب بزرگی بود، مغز نیوتن بیچاره را تکان داد.
یکی دیگر که خیرخواه تر بود گفت: کاش حداقل یک سیب قندی به سرش می خورد. اما طرفداران نیوتن هم بیکار ننشستند. یکی از قاطع ترین آنها در حمایت از نیوتن گفت: نه فقط مخ نیوتن تکان نخورده، بلکه وی یکی از باهوش ترین آدمهای این قرن است وگرنه آدمهایی هستند که اگر یک کامیون سیب هم به ملاجشان بخورد چیزی کشف نمی کنند.