لطیفه ها
گردآوری: نوری علیزاده

غذای حلال

قاضی به متهم گفت: تو دو نفر شاکی داری. این آقا میگه در رستورانش غذا خوردی و پول غذا را ندادی و اون آقا می گه دخل مغازه اش را زدی. آیا برای این اتهامات جوابی داری؟
دزد گفت جناب قاضی غذایی که آدم بخوره و صاحبش راضی نباشه حرومه من گرسنه بودم و در رستوران این آقا غذا خوردم اما پول نداشتم که به او بدم به همین دلیل دخل اون آقا رو زدم که بتونم پول غذای این آقا رو بدم که غذای حروم نخورده باشم.

***
قصد خودکشی

بزازی چند عدد نان و یک کاسه عسل خرید و به مغازه آورد او می بایست برای چند ساعت به جایی برود اما اندیشید که ممکن است شاگردش نان و عسل را بخورد به همین دلیل به شاگردش گفت مواظب باش در این کاسه زهر است اگر به آن انگشت بزنی فوری
 می میری من باید چند ساعتی به جایی بروم پس از رفتن بزاز شاگرد که سخت گرسنه بود و پولی نداشت نان استاد را برداشت و به جان عسل افتاد و آن را تا ته خورد. بزاز برگشت و سراغ نان و عسل را گرفت شاگرد گفت من از زندگی سیر شدم و مدتی بود که می خواستم خودم را بکشم وقتی شما گفتید آن کاسه
پر از زهر است من وقت را غنیمت شمردم و آن کاسه زهر را خوردم تا بمیرم و الان منتظرم که عمرم را به شما بدهم و از دست این دنیا راحت شوم.

***
شغل

اولی: یک شغل نون و آب دار سراغ نداری؟
دومی: چرا برو یک شرکت شیر پاستوریزه باز کن، نونش رو خودت بخور آبش را بده مردم.

***

دیوانه زرنگ

دو نفر وارد یک مغازه شدند و یک جوراب 500 تومانی خریدند یکی از آنها فوراً یک اسکناس دوهزار تومانی روی میز گذاشت و دو تایی فرار کردند. دیگری در بین راه گفت خنگ خدا چرا اسکناس دو هزار تومانی دادی؟
جواب داد: صداشو در نیار یکی از صفرهایش رو خط زده بودم.

***
خانه دار

- ببینم عروس شما شاغله یاخانه دار؟
- عروسمون شاغله ولی پسرمون خونه داره.

***
پیش بینی

منجمی پیش بینی کرده بود که ماه آینده حتماً باران می بارد و اگر نبارد حتماً همسرمّ می میرد. چون ماه آینده شد باران نیامد منجم زن خود را خفه کرد تا پیش بینی اش غلط نباشد.

 


سخه
عنایت اله احمدی (خوش مرام)


نسخه دکترا چقدر گرونه
قرص و دوا قیمت زعفرونه
تازه می گردی تا که پیداش کنی
نسخه پیچ دارو رو شیداش کنی
چاخان کنی قربون و صدقش بری
بپاش بیفتی و کمی هم غش بری
بهت میگه ئی نسخه رو نداریم
فردا بیا بلکه برات بیاریم
میگذری از نسخه پی کار میری
فردا که شد سراغ عطار میری
عطاریم طاقچه بالو میزاره
تا که گفتی آخ بابات و در میاره
مشتی علف رو هم دیگه می ریزه
می کوبتش اون رو برت می بیزه
می پرسی آقو ئی دوام چن میشه
شفا، داره راحتی تن میشه؟
بهت میگه قابلی هم نداره
عجب دوایی شد چیزی کم نداره
عطاریا هم همه یاد گرفتن
علف دادن پول زیاد گرفتن
دوات میده بلکه تو آروم بشی
ترس از اینه نکنه که ناکوم بشی
یا که تنت باد کنه خارش کنه
غسل و کفن برات سفارش کنه
گوش بده خوش مرام نصیحت کنه
فال بزنه برای تو نیت کنه
حافظ شیراز تو اشاره بکن
مشکل ما رو به فالی چاره کن
جواب اینه از حالو تصمیم بگیر
میوه بخور، بستنی کیم بگیر
نه قرص و دارو شیمیائیش خوبه
نه اون علفهای گیاهیش خوبه


تضمین غزل حافظ

محمد منّانی «منان» از اصفهان

رامت شود به مولا با یُخده کشک و قارا
«دلبر که در کف او موم است سنگ خارا»
من عاشقم به نان و دوغ و کباب بره
«گر تو نمی پسندی، تغییر ده قضا را»
............................
...........................
...........................
تن پروری و مستی، با پول و قرض دستی
«این کیمیای هستی، قارون کند گدا را»
حور و شراب کوثر، ما را به وجد آرد
«ساقی بشارتی ده، رندان پارسا را»
..........................
یک مرغ را تمامی، زیر پلو نهفتی
«دردا که راز پنهان، خواهد شد آشکارا»
گارسن! دوباره آور یک پرس جوجه بریان
«باشد که باز بینیم دیدار آشنا را»
چون می روی به پیک نیک، هرچیز را چپو کن
«نیکی به جای یاران، فرصت شمار یارا»
چای و نبات و قلیان، با نان و جوجه بریان
«اشهی لنا و احلی، من قبله العذارا»
در سالن غذا گفت: «منّان» ز بوی کوکو
«دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را»

 

طـــنزپرداز شــریف و نــازنین         صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق           می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر          می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ           می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو          آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود          هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو           چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.

سه شعر از الهه خدام محمدی

یکی معتاد داغون و مچاله
شنا می کرد در سطل زباله
پس از قدری شنا کردن بگفتا
عجب آبش ولرم و هم ژلاله
* * *
در این گرمای تابستان من زار
ز بد شانسی شدم یکباره بیکار
بکوبم آب در هاون هم اکنون
از این بیهودگی خود را زنم دار
* * *
یکی بی خانمان ژنده  پوشی
به حسرت گفت، با یک گنده موشی
به حالت می خورم غبطه تپل جان
چرا که در رفاه و عیش و نوشی!


چند مطلب از ناصر زارعی

زن ذلیل

-توی خونه لباس های شما رو کی
 می شوره؟
-خانمم
-ظرف ها رو چی؟
-خانمم
-اتاق ها رو کی جارو می زنه؟
-خانمم
-پس تو خودت چکار می کنی؟
-ادای خانمم رو در میارم.
* * *
دیدار

-کی خونه هستی یه سری بهت بزنم؟
-از بعد از ناهار تا قبل از شام.

 

اجاره نشین
محمدرضا عالی پیام «هالو»
دوش صاحب خانه در کوچه گریبانم گرفت
گفتمش ای دوست این پیراهن است افسار نیست
گفت پس افتاده چندین ماه اجاره خانه ات
گفتم آهی در بساط آدم بیکار نیست
گفت می بینم که تو شلوار نو کردی به پا
گفتمش تقدیم، ما را حاجت شلوار نیست
گفت اثاث خانه خود را بزن چوب حراج
گفتم این دیگ و سه پایه لایق سمسار نیست
گفت فرش زیر پایت را گروگان می برم
گفتمش پوسیده جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت می ریزم اثاثت را برون، گفتم عجب
جنگل این شهر را قانون مگر در کار نیست؟
گفت حکم تخلیه دارم ز قاضی، گفتمش
باش ساکت حاصلی از این همه اصرار نیست
گفت رو جای دگر، ملک دگر، شهر دگر
گفتمش سرگشته را جایی در این پرگار نیست
گفت برخیز و برو در کوه و صحرای خدا
از چه رو در شهر ماندی گر تو را دینار نیست؟
گفتم از آن رو که می گفتند هجده سال پیش
جمله را خانه دهیم و غصه ای در کار نیست!

 

آگهی «گمشده»
داریوش منوچهری
مدتی است که این حقیر مادر زنم را گم کرده ام.
 از کسانی که اطلاعی از مادر زن بنده دارند، خواهشمندم، استدعا دارم اصلاً به روی خودتان نیاورید، انگار نه انگار که او را دیده اید و آگهی را خوانده اید بگذارید همین طور گم و گور باقی بماند.
با تشکر فراوان «داماد خوشبخت»

***

نزول خور

نقل کنم قصه رندی چموش
قلدر و بیدادگر و پر خروش
باطن او چون عملش نادرست
راه کجی رفت ز روز نخست
پول کلان را چو ز راه ربا
برد و همی خورد چو باد هوا
در ره خیر، او قدمی برنداشت
جز کلک و دزدی توی سر نداشت
آخر عمری خل و دیوانه شد
با همه کس دشمن و بیگانه شد