صفحه 11--27 خرداد88
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
این چه وضع کاسبیست
عنایت الله احمدی «احمد خوش مرام»
صبحگاهی بود و روز روشنی
آفتاب تابیده بر هر گلشنی
بنده از بهر خرید رفتم برون
تا بگیرم قند و چای و زعفرون
هر مغازه رفته بودم بسته بود
گوئیا صاحب مغازه خسته بود
جای دیگر رفتم و دوری زدم
گشتم و یک در بس فوری زدم
ساعتی بگذشت ولی کارم نشد
هیچ کس در سرگمی یارم نشد
بسکه راه رفتم دو پایم خسته بود
الغرض رگهای پایم بسته بود
مانده بودم من بسی اندر عجب
یادم آمد از دکان مش رجب
رفتم و رفتم رجب هم بسته بود
پرس و جو کردم رجب هم خسته بود
هر کجا رفتم من از بهر خرید
بسته بودند و شدم بس ناامید
ناامید رفتم سراغ مش رحیم
بسته بود رفتم سراغ مش کریم
این دو تا هم بسته بود از بخت بد
کس نبود تا اینکه فریادم رسد
خسته و وارسته گشتم بی قرار
پشت دکانی نشستم انتظار
شد اذان ظهر و کم کم آمدند
کرکره ها را چنان بالا زدند
گفتم ای داد این چه وضع کاسبیست
بلکه خواب روز، کار واجبیست
کاسبی در شهر ما آوازه بود
چهره ها کی خسته پر خمیازه بود
راشد انصاری «خالو راشد»
دلم از دست این دنیا کباب است
چرا که بخت من دائم به خواب است
به هر کس بسته ام دل! روز بعدش
مشخص می شود حالش خراب است
* * *
یک شب که عیال، مادرش اینجا بود
در خانۀ ما غلغله ای برپا بود
آن شب به حقیر مثل یک سال گذشت
گفتم نکند که شب، شب یلدا بود
* * *
یه بار گفتم بگم بازم دوباره؟
نویسنده شدن کاری نداره!
فقط یه عیب کوچک داره این کار
یه وقت دیدی سرت بالای داره!
* * *
کی گفته مثل گل خوشبو شدی، ناز؟
نگفتم تازگی پر رو شدی ناز!
تو با اون پالتو و شال و کلاهت
خداییش عین «اسکیمو» شدی ناز!
* * *
عیال بنده که نامش «شهین» است
عزیز و مهربان و نازنین است
اگر چیزی بگویم غیر از اینها
حسابم با کرام الکاتبین است
* * *
خودت آن شب، عزیزم ناز کردی
نوای بی وفایی ساز کردی
«سمند» ما که تقصیری ندارد
چرا قالپاق آن را باز کردی؟!
* * *
کسی که ساکن اون بالا، بالاست
همه ش میگه طرفدار جووناست
واسه این که نبینه ریخت اونها
میگه جای جوونا رو سر ماست!
باید
بهرام غلامی (آب دانی یو)
باید که هنرور هنری داشته باشد
یا شاعر ما شعر تری داشته باشد
خیاط که شلوار ترا تازه بریده
باید که به جیبت نظری داشته باشد
قناد که در حرفه اش استاد تمام است
یک منشی همچون قمری داشته باشد
مال من و تو خورده و برده ست به خارج
آنکس که کلان سیم و زری داشته باشد
آن کس که تبر هم نزند گردن او را
باید به اروپا سفری داشته باشد
آن سیر که از گشنه خبر هیچ ندارد
باید که ز بن گوش کری داشته باشد
از آدم چاق و چلۀ بشکه نخواهید
شبها حرکات کمری داشته باشد
طرحی که شود جاری و از جانب دولت
مشکل که به حالم اثری داشته باشد
هر موش که از لانه خود آمده بیرون
باید بادی گارد و سپری داشته باشد
این زندگی و مسکن و دلدار و دو فرزند
باید که به گنجینه دری داشته باشد
یک آدم مستضعف بیچارۀ مفلوک
باید پدر در به دری داشته باشد
بیچاره غلامی که همه در تب و تاب است
روز ناله و شب چشم تری داشته باشد
یاد جوانی
بلبل گویا
یاد ایامی که من حال و هوایی داشتم
بلبلی بودم که شوری و نوایی داشتم
کار من هر لحظه بر هر دستگاهی می فتاد
یا رفیق و دوستی یا آشنایی داشتم
مشکلی گر پیش می آمد برایم هر کجا
لااقل در جیب خود مشکل گشایی داشتم
شعر خوبی گر نمی گفتم که تشویقم کنند
گاهگاهی بر لبم پرت و پلایی داشتم
گر چه بودم بی ریا، اما ز لطف کردگار
باز هم در کلبه خود بوریایی داشتم
هر بلایی بر سرم می ریخت بودم شادمان
چون نظر گه گاه بر بالا بلایی داشتم
گر امیری در گرفتاری هوایم را نداشت
در ده دوری رفیق کدخدایی داشتم
دزدی ار یک روز می دزدید اموال مرا
دست کم از دزد ناکس ردپایی داشتم
داشت بی مهری اگر با من جهان بی وفا
دوستان مهربان باوفایی داشتم
شرم دارم «بلبل گویا» بخوانم خویش را
یاد ایامی که شوری و نوایی داشتم
سخن کشکی
زنده یاد حسین حقایق جهرمی
دیگر، ز گرانی سخنی بر لب ما نیست
هرگز، ز گرانی گله و شکوه روا نیست
از باب تورم نه من آشفته و گیجم
یک تن که نیفتاده در این دام بلا نیست
جز محتکر و مختلس و راشی زیرک
زین وضع قاراشمیش، کسی شاد و رضا نیست
این طرفه موبایلی که به اقساط خریدیم
آنتن ندهد هرگز و دارای صدا نیست
لکن چو رسد قبض ز سر می بردم هوش
پرداخت آن در ید و در قدرت ما نیست
وضع تلفن گر که کسی گفت خراب است
کشکی بود این حرف و یقیناً که به جا نیست
از سفرۀ ما مرغ پریده است، دریغا
کاین مائده با ما به سر صلح و صفا نیست
از ماهی و از گوشت، شده قطع امیدم
زیرا که نصیب من بی برگ و نوا نیست
روز زن
زهرا کامکار
خانم گفت: اگه روز زن برام هدیه نخری دیگه منو نمی بینی؟
مرد گفت: چطوری؟
خانم گفت: چشماتو در می آرم.
* * *
زن گفت: برا روز زن برام چی خریدی؟
مرد گفت: دوربین.
زن گفت: چرا دوربین
مرد گفت: تا اگه لحظه ای ساکت شدی ازت عکس بگیرم.
* * *
اولی: روز زن برا خانمت چی گرفتی؟
دومی: یه ماشین ظرف شویی.
اولی: چرا؟
دومی: تا یه کم از کار و بارم کمتر بشه.
در انتظار لبخند
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
توی یکی از این روزنامه ها نوشته شده بود: خنده عمر را زیاد و پوست صورت را خوشگل می کنه. خبرنگاری که از طرف همان روزنامه در اتوبوس بود هی می گفت بخندید، می خواهم عکس بگیرم اما خنده روی لب کسی جاری نمی شد، قیافه های عبوس و درهم مردم رو فراموش نمی کنم، با خودم گفتم راستی مردم چرا این قدر بی ذوق هستند، روزنامه کلی خرج کرده و خبرنگار در سطح شهر فرستاده. حرفهای حکیمانه که در همان روزنامه نوشته شده بود و به اطراف اتوبوس نصب گردیده بود «استقامت در برابر ناملایمات نشانۀ بی باکی است» نگاهی به جماعت نشسته و ایستاده انداختم به قدرت الهی سگرمه ها در هم و قیافه ها همه اخمو، هیچکس نه تنها نمی خندید، حتی کوچکترین اثری از یک لبخند در عمق چشم هیچکدام از مسافران محترم دیده نمی شد، به خودم نهیب زدم گفتم با صدای بلند بخندم، دیدم افتضاح میشه، مثل اینکه در یک مجلس ختم یکی آواز بخونه و بشکن بزنه، در همین افکار بودم که به خونه رسیدم، گفتم تمام خنده ها رو توی خونۀ خودمون داشته باشم در حیاط رو که باز کردم تا زانو توی آب فاضلاب فرو رفتم، صاحب خونه پشت سرم سبز شد گفت: یا تخلیه یا کرایه زیاد. از مدرسه پیغام گذاشته اند برای بنده زاده کمک مردمی جهت تعمیر مدرسه، قبض آب، برق، گاز، تلفن مزید بر علت یاد قیافه مسافرهای اتوبوس افتادم که چرا...
ایرج میرزا
ایرج میرزای قاجار، فرزند غلامحسین میرزای قاجار (صدرالشعراء بهجت) به سال 1291 ه.ق (1874 شمسی) در تبریز دیده به دنیا گشود. پدرش غلامحسین میرزا نوادۀ فتحعلی خان قاجار و شاعر رسمی دربار مظفرالدین میرزای ولی عهد بود و درباریان پس از فوت او سمت شاعری دربار را به ایرج میرزا وانهادند تا از این طریق خود و خاندانش را اعاشه نماید. ایرج میرزا نیز تا وقوع مشروطه وظیفه شاعری رسمی را در ایام عید و سلام و مراسم رسمی دربار انجام داد. در نوجوانی به مدرسه دارالفنون تبریز رفت و در آنجا زبان فرانسه را فرا گرفت. بخشی از علوم قدیم از جمله منطق، معانی و بیان را نیز در مدرسه آشتیانی های تبریز آموخت. در چهارده سالگی با پسر امیر نظام حسن علی خان گروسی که مردی صاحب ذوق و ادیب بود هم درس شد و هم او (امیر نظام) بود که با پرورش قریحۀ شاعری ایرج و تشویش های پی در پی، او را بیش از پیش به سرودن شعر تهییج و ترغیب کرد. پس از گشایش مدرسۀ مظفری تبریز، به معاونت آن مدرسه رسید. بعد از درگذشت ناصرالدین شاه و با به سلطنت رسیدن مظفرالدین شاه، امین الدوله پیشکار آذربایجان شد و ایرج را به منشی گری خویش برگزید. با عزیمت امین الدوله به تهران، ایرج نیز به تهران آمد.چندی به همراه قوام السلطنه که برای معالجه به اروپا رفته بود در آن جا به سر برد و در نهایت پس از چند بار رفت و آمد به تهران و آذربایجان، به ریاست صندوق و گمرک کردستان منصوب شد. ایرج تا وقوع انقلاب مشروطه در کردستان به سر برد. بعد از انقلاب مشروطه نیز مدتی به تبریز رفت و پس از بازگشت به تهران، ریاست کابینۀ محاکمات مالیه را به او دادند. بعد از آن به خراسان رفت و چند سالی رئیس مالیۀ حدود خراسان شد و از مصاحبت ادبا و فضلای آن سامان بهره ها برد. در همین ایام بود که مثنوی بلند «عارف نامه» را در حمایت از کلنل محمدتقی خان پسیان و در هجو عارف قزوینی سرود و از همین رو پس از سقوط کلنل پسیان، تا پای تبعید از خراسان نیز پیش رفت تا اینکه در نهایت از ریاست منفصل شد و به مسئولیت تفتیش ادارۀ مالیه منصوب گشت. بعد از چند سال از این سمت نیز برکنار شد و به تهران آمد. سالهای زندگی ایرج در تهران بسیار نبود. ایرج میرزا در سال 1343 قمری (1304 شمسی) بر اثر سکتۀ قلبی دیده از جهان فرو بست و در جوار قبر ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
اشعار ایرج میرزا همانند سیر زندگی اش دارای دو بخش مجزا هستند. ایرج در دورۀ نخست شاعری اش، شاعری رسمی و درباری بود که وظیفه داشت در اعیاد و مراسم رسمی و در مدح زندگان و مرثیۀ مردگان خاندان قاجار (که البته خود او نیز از همین خاندان بود) شعر بسازد و قرائت کند. اما پس از وقوع مشروطه و جدا شدن از شغل شاعری و کار در مراکز دولتی، فصلی تازه در شاعری ایرج پدید آمد. در این دوران ایرج علاوه بر توجه به مضامین واقعی و اجتماعی، زبانی نزدیک به زبان طنز برگزید و از سوی دیگر نیز طنزی ظریف را که البته همواره به هزل و هجو نیز آمیخته بود، دستمایه گرفت.
مهمترین ویژگی اشعار طنز ایرج میرزا سهل و ممتنع بودن آنهاست به طوری که بسیاری از ناقدین در این زمینه ایرج را پس از سعدی برترین می دانند و اکنون این شما و این هم شعری از زنده یاد ایرج میرزا:
«رَم می کنند»
یارب این عادت چه می باشد که اهل ملک ما
گاهِ بیرون رفتن از مجلس، ز در رم می کنند
جمله بنشینند با هم خوب و برخیزند خوش
چون به پیش در رسند از همدگر رم می کنند
همچنان در موقع وارد شدن در مجلسی
گه ز پیش رو گهی از پشت سر رم می کنند
در دم در این یکی بر چپ، رود آن یک به راست
از دو جانب، دوخته بر در نظر رم می کنند
بر زبان آرند بسم الله، بسم الله را
گوئیا جن دیده یا از جانور رم می کنند
اینکه وقت رفت و آمد بود، اما این گروه
در نشستن نیز یک نوع دگر رم می کنند
این یکی چون می نشیند، دیگری ور می جهد
تا دو نوبت گاه کم، گه بیشتر رم می کنند
فرضاً اندر مجلسی گر، ده نفر بنشسته بود
چون یکی وارد شود، هر ده نفر رم می کنند
گویی اندر صحنۀ مجلس فنر بنشانده اند
چون یکی پا می نهد، روی فنر رم می کنند
نام این رم را چو نادانان ادب بنهاده اند
بیشتر از صاحبان سیم و زر رم می کنند
از برای رنجبر رم مطلقاً معمول نیست
تا توانند از برای گنجور رم می کنند
گر وزیری از در آید رم مفصل می شود
دیگر آن جا اهل مجلس معتبر رم می کنند
هیچ حیوانی ز جنس خود ندارد احتراز
این بشرها از هیولای بشر رم می کنند
هم چون آن اسبی که بر من داده میر کامگار
بی خبر رم می کنند و باخبر رم می کنند
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی