عنایت الله احمدی
یکی از مسئولین= در ماه مبارک رمضان گرانی اجناس به شدت کنترل می شود= تیتر بعدی همان صفحه روزنامه
مرغ از سفرۀ فقرا پرید ← مرغ هر کیلو 3400 تومان

* * *

وزیر نیرو: قول می دهیم که در زمستان قطعی برق نداشته باشیم.
بابا دس خوش یعنی باور کنیم.

 

دو مطلب از اصغر آبرومندی
«دکتر خواب آلود»
دکتر جوانی بعد از چند عمل جراحی و بازدید از مریض های بیمارستان های مختلف و مطب خصوصی، شب هنگام می خواست استراحت کند، اونو برای عیادت بیماری که مبتلا به
فشار خون بود خواستند، دکتر نبض مریض را در دست گرفت و گفت، آهسته بشمار.
مریض: یک، دو، سه، چهار، پنج، نزدیک صبح ناگهان دکتر متوجه شد که بیمار می گه 1900، 1901، 1902، 1903، هزار و....
* * *
«تربیت»
پدر بزرگ که روش خاصی برای تربیت نوه اش داشت یک روز به او گفت: پسرم می دونی چرا وقتی سرفه یا عطسه می کنم دستم رو جلو دهنم می گیرم.
نوه اش با خنده و شیطنت گفت: برای این که دندان های مصنوعی شما بیرون نپره
* * *
همدردی
مردی که همیشه از ناراحتی دیگران ناراحت می شد و از کمبودها ناله می کرد به یکی از مؤسسه های خیریه مراجعه کرد و گفت: آقای مدیرعامل خودت که می دانی چه قدر گرانی هست، من بینوا شش ماهه که گوشت نخوردم، چای نخوردم، میوه نخوردم، به علت
بی پولی برق خونه ام قطع شده، آب هم که مثل برق کمبود داریم، مستأجر هم هستم. آقای مدیرعامل کمکم کن.
مدیرعامل محترم که تحت تأثیر احساس انسانیت قرار گرفته بود، همچنانکه اشک در چشمانش جمع شده بود، گفت: برایتان دعا می کنم.
مرد درمانده گفت: خیلی ممنون بی بی!

 


درد معده
حسین اسدی (بدقواره)
درد معده گرفته بود مرا
رفتم اندر پی مداوایش
توی آن ساختمان شیک و قشنگ
که نبوده و نیست همتایش
ویزیتور هم به فکر جدول خود
بلکه پیدا کند معمایش
دفتر بیمه ام گرفت و چنان
لحظه ای کرد زیر و بالایش
یک شماره نوشت و تند و سریع
تا زد و کرد همچنان لایش
ساعتی چون گذشت با عجله
بنشست و لمید بر جایش
با اشاره به من بگفت که برو
به اتاقی که بسته درهایش
تا که وارد شدم نگاه کردم
به سر و صورت و به موهایش
گفتم آیا شود که درد مرا
بکنی خوب تا سرا پایش
خنده ای کرد و با نگاهی چنان
سر تکان داد که بود معنایش
گر مداوا شوی تو بهتر هست
بکنی فکر حال و عقبایش
کمخوری هر که می کند تو بدان
سالم است او تمام اعضایش
الغرض نسخه ای نوشت و بگفت
درد تو رفت پیش بابایش
بدقواره هم آنچنان و چنین
کرده با طنز بی مسمایش

بی خونه
اسداله مکوندی
یارب مرا سامون بده
جیبی پُر و پیمون بده
مستأجر و بی خونه ام
یه خونه تو شمرون بده

 


برق نگاه
محمدجاوید - شیراز
«برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»*
کوچه روشن شد از آن تابش و نور سحری
غافل از آن که فضولی است در آن کوچه تنگ
که به هر حال از این واقعه سازد خبری
شد خبردار از این مسئله چون شرکت برق. کنتوری نصب نمودند درِ خانه او
تا که مصرف نکند بیشتر از حد لیلی
یا که مجنون نکشد برق ز کاشانه او
آخر ماه که قبض آمد و دادند به او
برق از فرق سر لیلی بیچاره پرید
گفت در منزل من هیچ کسی جز مجنون
برق چشمان مرا در شب تاریک ندید
پس چرا مصرف برقم شده این گونه زیاد؟
من مگر هیتر و یخچالم و یا این که اطو
گفت مأمور که با برق نگاه قوی ات
کرده ای عاشق دلخسته خود را جادو
لاجرم مصرفش از هیتر و یخچال سر است
و ز مجنون پدر مرده درآورده پدر
برق تولیدی چشمان سیاه تو کنون
مال دولت بُود و بحث نکن پس دیگر
تازه برق لب و هر ماده براقی
که شود ساطع از آن نور بود شامل آن
گر که براق شود کفش کسی هم ایضاً
می شود آخر هر ماه ز قبضش نگران
مات شد طفلی و برق نگهش شد خاموش
برقی از منزل لیلی ندرخشید دگر
داد پیغام به مجنون که نیا منزل من
نه به هنگام شب و نیمه شب و وقت سحر
گفت «جاوید» به لیلی بشنو پند مرا
«صرفه جویی هنر مردم دوراندیش است»
صرفه جویی کن و پولت نده از بابت برق
چون که جراحی بینی و لبت در پیش است
* مصرع تضمین از حافظ

 

غش الکی
غلامعلی صالحی «لرو»
رضا شافتکی، حسن جوجه، نادر قالپاق، صادق رنجر، تقی بلبل و فرهاد غشی همه القابی بودند که جعفر دیلماج به بچه های محل نسبت داده بود. جعفر به همین دلیل که برای هر کس لقب مناسبی انتخاب می کرد او را جعفر دیلماج نامیدند. من که تازه به این محل آمده بودم یک روز به جعفر گفتم برای هر یک از بچه ها که لقبی گذاشتی می توانم حدس بزنم دلیلش چیست جز این فرهاد غشی که نمی دانم چرا به او فرهاد غشی می گویید گفت این شازده در مصیبت ها زود غش می کند مخصوصاً اگر قوم و خویش و نزدیکانش بمیرند یعنی وقتی مرثیه می خوانند و مردم گریه می کنند او ضمن گریه و زاری به سر و صورت خود می زند و غش می کند و او را به دوش گرفته به فضای باز می برند آب به صورتش می زنند تا به هوش بیاید و به او آب قند و شربت می دهند. اتفاقاً روزی که همسایه اشان مرد همه بچه ها گفتند بچه ها فرهاد در مجلس سوگواری همسایه اش حتماً غش می کند من گفتم نقشه ای دارم اگر درست اجرا شود دستش را رو می کنم. بچه های محل همه در سوگواری همسایه فرهاد شرکت کردند طبق معمول وقتی مداح مرثیه خواند نزدیکان گریه کردند فرهاد هم بلند بلند گریه کرد ناگهان غش کرد و به حالت بیهوش خود را ولو کرد کف اتاق. بچه ها دورش را گرفتند من هم با سنجاقی که از قبل آماده کرده بودم به باسنش زدم یک آخ گفت و به سرعت بلند شد. بچه ها پوزخندی زدند و فرهاد فهمید دستش رو شده و بعد از آن واقعه دیگر غش نمی کند اما لقب غشی را هنوز یدک می کشد.

 


گفتگوی خودمانی
داریوش منوچهری
گفت: صاحبان سرمایه در هر نقطه کشور می توانند سرمایه گذاری کنند؟
گفتم: خوش به حال صاحبان سرمایه.

گفت: ظروف یک بار مصرف را باید پس از  مصرف شکست و دور انداخت؟
گفتم: بعضی از آدم ها را هم باید مثل ظروف یک بار مصرف بعد از اولین آشنایی دور انداخت و آنها را فراموش کرد.

گفت: من از برنامه های تلویزیون گله دارم؟
گفتم: کی نداره.

گفت: مدتی است سهمیه اجناس کوپنی موجود نیست و کمتر اعلام می شود؟
گفتم: ولی تا دلت بخواد، در بازار آزاد موجوده

 

نیم دیگر
داریوش منوچهری
طلبکار: الان یک ساله که از موعد پرداخت بدهی ات گذشته و من از یک میلیون بدهی شما نیمی از آن را بر تو می بخشم، لااقل آن پانصد هزار تومان را به من بده؟
بدهکار در جواب گفت: خیلی ممنون، تو چقدر بزرگواری. پس اگر می شود یک سال دیگر هم صبر کن، تا آن نیم دیگر را هم به من ببخشی!

 

نجات حریق
بهنام زارع دهقانانی
مغازه اکبرآقا آتش گرفته بود. آقا نادر با شجاعت تمام، اکبر آقا را از آتش بیرون کشید. اهل محل نادر را روی سر گذاشته یک صدا فریاد می زدند: نادر دوسِت داریم، نادر دوسِت داریم. در این هنگام خبرنگاری با زحمت خود را به نادر رسانده از او پرسید: شما چرا جون خودتو به خطر انداختی و این پیرمرد رو از آتیش نجات دادی؟
نادر گفت: آخه قراره دو میلیون تومن به من قرض بده!

 

به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
                 در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17 تا 19 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.

 

شباهت
«پروفسور پیراشکی»
اولی: می دونی شباهت کارت سوخت با زیر شلواری چیه؟
دومی: نه، نمی دونم
اولی: با هر دوشون تا سر کوچه بیشتر نمیشه رفت!

آدمی یا مانکنی؟!
مهدی مباشر
دختر حوا بفرما آدمی یا مانکنی؟!
در چنین ژستی چلیپا آدمی یا مانکنی؟!
چون عروسک های کوکی خویش را پیچیده ای
در میان زرورق ها آدمی یا مانکنی؟!
خط چشم و خط لب هایت گواهی می دهند
هفت خطی دخت زیبا آدمی یا مانکنی؟!
مردمک هایت به لنزِ سبز و آبی می شوند
صبح صحرا، عصر دریا آدمی یا مانکنی؟!
گنبد قابوس یا برج ایفل داری به سر
آن سیه زلف دو تا را آدمی یا مانکنی؟!
یک زمانش، مِش زنی چون کاکل زرد ذرت
گه کنی آن را مطلا آدمی یا مانکنی؟!
ناخنت سر پنجه ببر است یا چنگ عقاب
یا چو خنجر تیز و بُرّا آدمی یا مانکنی؟!
بهتر از رنگ طبیعی نیست در عالم رُژی
ای لبت رنگ دلِ ما آدمی یا مانکنی؟!
چشمه، جنگل، سبزه، گل در سادگی زیباترند
ای اسیر چنگ مُدها آدمی یا مانکنی؟!
انحنای کفش هایت یک وجب افزون تر است
پاشنه ها تا پنجه پا آدمی یا مانکنی؟!
* * *
بعد دخترها، گروهی از پسرها را بگو
سرپرست خانه، آقا آدمی یا مانکنی؟!
بر سرت گلدان کاکتوس است، نخ نخ، شاخ شاخ
یا که خارستان صحرا آدمی یا مانکنی؟!
در بَزَک الحق که بستی دست زن ها را ز پشت
خاک به گورت «خواهر ای وا» آدمی یا مانکنی؟!
زیر ابرو را ز خانم گوی سبقت برده ای
همچنین خال لبت را آدمی یا مانکنی؟!
ای بسا آدم که در تصمیم گیری مانکن است
هان تو ای خواننده آیا آدمی یا مانکنی؟!