صفحه 10--20 تیر 89
آب شیراز
حبیب حسین پور «مترسک»
شخصی به مغازه ای وارد شد و گفت: چایی داری؟ نسکافه داری؟ شیر موز داری؟
مغازه دار گفت: بله اینها را به شما بدم؟
مشتری گفت: نه
مغازه دار گفت: چرا؟
مشتری گفت: اگه اینها را از شما بخرم، مریض میشم و به بیمارستان میرم.
مغازه دار گفت: چرا؟
مشتری گفت: چون آب شیراز گچ داره!
چیستان
حسین اسدی (بدقواره)
به سال 178 هجری قمری متولد شد. او هشتمین فرزند هارون الرشید بود که در تمام دوران زندگی خود با عدد 8 رابطه تنگاتنگی داشت. مدت 8 سال و 8 ماه و 8 روز خلافت کرد و در زمان او 8 فقره جنگ اتفاق افتاد. در هشتم ربیع الاول در سن 48 سالگی وفات یافت. بعد از وفاتش 8 پسر، 8 دختر و 8 هزار درهم از خود بر جای گذاشت. به همین جهت بود که اعراب او را خلیفه الثمن نام نهادند. نام آن شخص چیست؟
جواب: المعتصم بالله، هشتمین خلیفه عباسی
بتول فرشادیان
با جراید!
دارایی
جراید: لایحه فهرست اموال و دارایی مدیران در دستور کار مجلس!
- بنابراین این روزها کار در مجلس هم بالا میگیره
* * *
دزدی کیف
جراید: رئیس پلیس اطلاعات و امنیت عمومی: براساس خواست عمومی اجرای طرح امنیت اجتماعی سریع
می شود.
-پس خانمها مجبور نیستند از ترس کیف قاپها دو دستی کیف خود را بچسبند.
* * *
سیاهپوستان
جراید: استاندار فارس از سفرا و کارداران 17 کشور آفریقایی در پارک سرمایه گذاری استقبال کرد.
- بنابراین در آینده ای نزدیک شاهد هجوم سیاه پوستان به شیراز خواهیم بود!
ضرب المثل های امروزی
حاج محمد دبیری
-چیزی که چاخان است چه حاجت به بیان است.
-گربه دستش به گوشت نمی رسید می گفت کاش اردشیر دراز دست بودم.
-آش که شور بشه احتمالاً خانم خونه به بیماری آلزایمر مبتلا شده.
-هر بینی زشت تره هزینه جراحیش بیشتره.
-هر که آمد عمارتی نو ساخت ده برابر ز قیمتش دریافت.
-به شتر گفتند چرا لبت آویزونه گفت جراحی پلاستیک کردم.
لطیفه ها
گردآورنده: فردوس پور کاظم
سوسک حریص
سوسکی وارد سطل آشغالی شد، در حالی که دو لپی می خورد و کیف می کرد، شاخک هایش را به علامت تعجب تکان می داد و زیر لب می گفت:
تعجب می کنم آدمها این غذاهای خوشمزه را برای چه دور می ریزند؟!
* * *
نقد و نسیه
بقال سر کوچه از مشتری خود پرسید: آقا ببخشید شغل شما چیه؟
مشتری گفت: تو روزنومه نقد می نویسم.
بقال گفت: اگه نقد می نویسی، پس چرا همیشه نسیه خرید می کنی؟!
* * *
داماد و مادرزن
داماد بعد از مدتها به مادرزنش تلفن کرد و حال او را پرسید. مادر زن گفت: چه حالی؟ چه احوالی؟ من دارم می میرم.
داماد با خوشحالی گفت: پس ببخشید مزاحم شدم!
* * *
اجازه همسر
شخصی خطاب به دوستش می گوید: تو چرا زن نمی گیری؟
طرف میگه: می خوام ازدواج کنم ولی زنم اجازه نمیده!
می خوام خر بخرم
عنایت اله احمدی (خوش مرام)
روزنومه نوشته بود غصه ی بنزین نخورین
قیمتش طوری میشه که دیگه ته چین نخورین
آخرش بنزینو رو یی روزی ارزون میکنن
مثل هر چیوی دیگه یا قیمت نون میکنن
ماشینم فروختمش تا یی چی بهتر بخرم
ای بخوی خوب بدونی میخوام که یی خر بخرم
خر دیگه مثل ماشین روغن و بنزین نمیخواد
پولی و تسمه و شمع یا که پلاتین نمی خواد
نمیخواد پلاکش و امروزه ملی بکنی
سندش به نام بشه یا که سجلی بکنی
خیلی حسنا داره که هزار تا ماشین نداره
سال به سال هزینه و تعمیر انجین نداره
خر دیگه مثل ماشین یکدفه خاموش نمیشه
وقتی که گرمه هوا رادیاتش جوش نمیشه
خر خودش هم شوفر هم که مسافر می بره
گاهی هم هنر داره از رو دس انداز می پره
اگه خواب رفتی خودش عاقله مقصد میرسه
تو همین خواب و خیال سرعتشم صد میرسه
خر دیگه مثل ماشین قبض جریمه نداره
سندش محضری و کارتی و بیمه نداره
سرعتش طوریه که رو جاده دوربین نمی خواد
مدلش هر چه باشه لاستیک و آذین نمی خواد
خر دیگه دردسر ماشینهای شیک نداره
حسن خر در اینه که دیگه ترافیک نداره
گوش کنین تا من بگم ماشین فقط دردسره
چاره کار شما خرید یک رأس خره
خر خوش رکابی رو خرید کنین به جای ماشین
دو مطلب از: ابراهیم به گزین (بی ادعا)
رباعی
شیرین خبری رسیده از قند و شکر
وارد شده ارزان ز بلادی دیگر
رندی به کنایه گفت خوشحال مباش
در وقت فروش قیمتش را بنگر
آنها- اینها
آنها از ما بهترانند، بر خر مراد سوارانند، بی خبر از حال گرسنگانند. معنی عسر و حرج را نمی دانند. همایش گزارانند و سخن رانند، پرده حرمت دگران درانند، هر اَنگی به دیگران چسبانند، مصلحت اندیشند و از حقیقت گریزانند، صاحب جاه هانند، دارای شغل های فراوانند که فنون آنها را ندانند، راه و رسم چاپلوسی را نیک دانند، کسی را از ستم نرهانند، به فکر منافع خود و خویشانند.
اما اینها: بیچارگان بی امان، در پیشانی آنها جای پای زمان در گوشه مذلت نهان، سگ دو زنان برای تحصیل نان، از خرید اجناس ضروری ناتوان، رأی دهنده بی مزد و نان، سیر آمده از دور زمان، گرفتار دردهای بی درمان، نه سرپناهی دارند و نه سامان، از کم درآمدی هراسان، از فکر و غصه
سر در گریبان، ایلان و ویلان و سرگردان.
زن غرغرو
الهه خدام محمدی
زن طبق معمول رو به مرد شروع به غر زدن کرد و گفت: از این زندگی نکبتی خسته شدم، دلم میخواد خودمو دار بزنم
مرد گفت: عزیزم اصل اینه که من عاشقتم، چه چیزی از این بهتر
زن گفت: عشق واسه من ماشین و آپارتمانی که سندش به نام خودم باشه نمیشه، شیرفهم شد؟
مرد که از غر زدن زن خسته وکلافه شده بود، گفت: خیلی خب، پس هر وقت که خواستی خودتو دار بزنی یه ندایی به من بده تا سر موقع برسم و کنارت باشم.
زن گفت: واسه چی؟ می خوای نذاری خودمو بکشم؟
مرد گفت: نه... می خوام کمکت چهارپایه زیر پاتو بِکشم.
کاریکلماتور
رجبعلی محبی
-خانم هایی که غلیظ آرایش می کنند، نقاشی خدا را خط خطی می کنند!
-خوابگاه، هتل بی ستاره است!
-ازدواج، مجازات عشق است!
-هیچ شکی نمی تواند نماز عشق را باطل کند!
-بعضی ها ناز هستند، اما نیاز نه!
-آرشیو قلب بعضی ها خیلی وسیع است!
-چون لنز می گذاشت؛ نگاهش خرده شیشه داشت!
-اذانِ باریدن چشم را قلب می گوید!
-باران مصنوعی فرزند نامشروع ابر است!
-فقر، فرق آدمهاست!
-تصادف حاصل نافرمانی فرمان اتومبیل است!
-سیل خبر می کند، اما بعد از رفتن!
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
لطیفه ها
گردآورنده: نوری علیزاده
دعایی برای مادر
دختر خانم جوان فرانسوی در حالی که کنار تخت خود زانو زده بود، آهسته آهسته با خودش دعا می کرد یا مریم مقدس کنیز تو هیچ چیزی برای خودش نمی خواد اما خواهش می کنم کاری کن که مادرم به زودی صاحب یک داماد بشود.
* * *
قرض
طلبکار: داداش پس این پول ما چی شد نمیخوای بدی؟
بدهکار: آخه می خواستی قبل از اومدنت تلفن بزنی
طلبکار: اگر تلفن می کردم پول را آماده می کردی؟
بدهکار: نه بابا فرار می کردم
* * *
دکتر و بیمار
دکتر بعد از معاینه رو به بیمار کرد و گفت: خیلی متأسفم آقا شما دیسک کمر دارید. بیمار در حالی که از جا بلند می شد گفت: خدا را چه دیدی شاید یک جفت صفحه کلاچ هم پیدا کردیم.
* * *
ارزانتر
مردی که زنش در یک زایمان دو قلوی پسری به دنیا آورده بود، پیش دکتر رفت و مبلغ پرداختی را سؤال کرد. دکتر گفت لطفاً 40 هزار تومان به صندوق بپردازید. مرد گفت جناب دکتر ارزانتر حساب کنید جفتشان را ببرم.
* * *
در رستوران
مشتری با عصبانیت به خدمتکار گفت: مطمئن هستید این گوشت، گوشت گوسفنده.
خدمتکار با خونسردی جواب داد بله قربان... بیچاره تا
نیم ساعت پیش واق واق می کرد.
دو مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
پاداش
شخصی پولدار که تا 70 سالگی ازدواج نکرده بود، مُرد. در وصیت نامه اش نوشته بود: برای فلان زن که در 20 سالگی خواستگار او بودم و راضی به ازدواج با من نشد و منو از مشقت پنجاه سال عیالواری آسوده نمود، این مبلغ را برای تشکر به او بخشیدم.
* * *
تذکر
شخصی به عیادت مریضی رفت. صاحب خانه موقع خداحافظی اونو تا دم در بدرقه کرد. مهمان موقع خداحافظی گفت: این دفعه مثل دفعه قبل نشه که فلانی مرد و منو خبر نکردی.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی