صفحه 11--28 مرداد88
طنزخوانی «غمین»
در همایش انجمن خبرنگاران استهبان
چهارمین همایش انجمن خبرنگاران استهبان، با همت فرمانداری استهبان، اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استهبان و انجمن خبرنگاران استهبان در عصر روز شنبه، هفده مرداد برگزار شد.
در آن همایش برنامه های متنوع و پر جاذبه ای اجرا شد که عبارت بودند از تلاوت آیاتی از کلام ا... مجید، اجرای سرود جمهوری اسلامی، سخنرانی فرماندار محترم استهبان، سخنرانی سرپرست محترم اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استهبان، ارائه گزارش و ایراد سخنرانی سرکار خانم فاطمه پنجعلی (دبیر محترم انجمن خبرنگاران استهبان)، اجرای موسیقی، سرود و تئاتر، همچنین طنزخوانی بنده و شعر خوانی آقای علی حکمت شاعر گرامی استهبان و تجلیل از خبرنگاران و نویسندگان استهبان. در این همایش، استاد محمدرضا آل ابراهیم نویسنده و پژوهشگر محترم استهبان و آل آقای آل ابراهیم هم حضور داشتند!
مدیر اجرایی همایش فوق، سرکار خانم فاطمه پنجعلی بودند.
و اما از بنده هم به منظور طنزخوانی در آن همایش دعوت به عمل آمده بود که مطالب زیر را در آن مراسم به سمع حضار محترم رساندم.
علی اصغر کمالدار «غمین»
طنزهای علی اصغر کمالدار«غمین»
همکارم گفت: اسم پدر ادیسون چیه؟
گفتم: نمی دونم، چه کار پدر ادیسون داری؟
گفت: دارم جدول حل می کنم، همه جوابا در اومدن، فقط پدر ادیسون در نیومده.
گفتم: خب اینکه کاری نداره، ادیسون رو بفرست دانشگاه آزاد پدرش در میاد!
* * *
گفت: یه اسکناس جعلی بهم قالب کردن، چه کارش کنم؟
گفتم: هیچی، بندازش دور.
پرسید: به درد نمی خوره؟
گفتم: نه اسکناس جعلی به درد چی می خوره؟ اگه مدرک جعلی بود شاید می شد باهاش وزیری، چیزی شد اما اسکناس جعلی نه، به درد نمی خوره!
* * *
گفت: گاهی آرزویی کردی که برآورده شده باشه؟
گفتم: بله! جوون که بودم عاشق یه دختر خانم شدم. دختره خیلی باحجاب بود. من آرزو داشتم یه نخ موشو ببینم.
آرزوم برآورده شد، حالا هر وقت می خوایم غذا بخوریم یکی دو تا از موهاشو تو غذا می بینم!
* * *
گفت: هر جا می گردیم خونه خالی پیدا نمیشه اجاره کنیم. خیلی بد شده، اصلاً یه جا که خالی باشه نیست.
گفتم: این حرفها کدومه؟ چطور یه جا که خالی باشه نیست؟
با تعجب پرسید: هست؟! سراغ داری؟
گفتم: البته که سراغ دارم یه جا هست که خالیه؟
گفت: راست میگی؟ کجا؟
گفتم: صندوق ذخیره ارزی!!
شعر تر
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
تا این همه مشکل هست اوضاع همین باشد
دارد کسی گر پول و هم دارد اگر پارتی
با شادی و خوشبختی پیوسته قرین باشد
آن سارق نالوطی پولش چو فراوانست
آزاد و رها بوده، کی توی اوین باشد
بگرفته جوان لیسانس، پیدا چو نشد شغلی
چون بی بی بی چادر، پس خانه نشین باشد
خواهی نشوی الاف، تحصیل رها بنما
اندرز مرا بشنو، خیر تو در این باشد
جیب پر و ناداری هر یک به کسی دادند
در کشور جابلقا اوضاع چنین باشد
گفتمان
گفت: شهر ما حتی یک بیمارستان هم ندارد.
گفتم: چه بد! پس بیماراتون کجا می میرن؟!
* * *
گفت: هفت شهر عشق را عطار گشت.
گفتم: مگه عطار چند تا کارت سوخت داشته!
* * *
گفت: در زلزله چین یک پیرزن بعد از هشت روز، زنده از زیر آوار بیرون اومد.
گفتم: جنس هم جنسهای قدیم!
* * *
گفت: حاج آقا هم که از عربستان اومده، خب سوغات چی آورده؟
گفتم: هیچی، آنفلوآنزای خوکی!
* * *
گفت: 96 درصد معتادان مرد هستند.
گفتم: ماشاءالله چقدر مرد!
* * *
گفت: یک اردک حرف زدن را از مردم آموخت.
گفتم: چه خوب! عمل کردن هم از مسئولین می آموزه!
* * *
گفت: پرندگان نرِ مجرد، قدرت مغزی خود را از دست می دهند.
گفتم: نه بابا، این هم شایعه ای است که پرندگان ماده دم بخت درست کرده اند!
* * *
گفت: با تغییراتی دوچرخه به موتورسیکلت تبدیل می شود.
گفتم: با ثروتهای بادآورده هم موتور گازی به ماکسیما تبدیل میشه!
* * *
گفت: برق دختر 37ساله را گرفت.
گفتم: دختر خانم نگفتم ناامید نباش، بالاخره یکی می گیرتد!
* * *
گفت: این بنده خدا تصادف کرده که هم پاش شکسته هم کمرش؟
گفتم: نه پاش شکسته بود، بردنش به بیمارستان، هزینه سنگین بیمارستان کمرش را هم شکست!
* * *
گفت: رئیس سازمان نظام پزشکی گفته: 6 هزار پزشک بیکار در کشور داریم.
گفتم: نه آقا، خیلی هاشون مجوز تاکسیرانی گرفتن، دارن مسافرکشی می کنن!
* * *
گفت: گوشت را چگونه به فرزندانتان می دهید؟
گفتم: ما حقوق بگیرها با قطره چکان.
پنج دوبیتی
چه بهتر آدمی «پر رو» نباشد
سخن گوید ولی «پر گو» نباشد
درون کله باید عقل باشد
چه غم گر کله ای «پر مو» نباشد
* * *
ز تحصیلات فعلی داد و فریاد
دهد هستی بابا چونکه بر باد
پسر گر رفت دانشگاه آزاد
پدر باید رود در عادل آباد
* * *
میان آسمان بنده ماهی
تو محبوب منی خواهی نخواهی
ندارد هیچ ایرادی عزیزم
اگر که مثل «اوباما» سیاهی
* * *
اگر چه رفتی یار یقه هفتی
ولی از یاد من هرگز نرفتی
نمی آیی چرا در خانه من
تو که دلسوزتر از پول نفتی
* * *
نبینم داری اندوه و ملالت
نکش دیگر ز ناداری خجالت
چرا که می رسد هم پول نفت و
هم آن یارانه هم سهم عدالت
* * *
پنج رباعی
ای دوست بیا شربت نابی بخوریم
در باغ اگر مایلی، تابی بخوریم
گر داری عزیزم هوس گوشت الاغ
با هم توی رستوران کبابی بخوریم
* * *
خاکی شو و این ما و منی دور بریز
گر هم به زبان خوش نشد زور بریز
لیسانسه ای اما پی امرار معاش
یک ظرف کن آماده خیار شور بریز
* * *
بر زلف سیه شرابی یا بور زنی
از رنگ و کرم به چهره صد جور زنی
این صد قلم آرایش از آن است که تو
مردی خل و چل اگر شود تور زنی
* * *
غیر از دل نازک چو گل یاس ندارم
جز این دل بی کین پر احساس ندارم
با سنگ جفا این دل نازک مشکن که
در سینه خود، من دل زاپاس ندارم
* * *
گفتم که به عمر مرد اخلاص شوم
با سعی و تلاش بنده خاص شوم
از بسکه به ساز این و اون می رقصم
ترسم ولی آخرش یه رقاص شوم
زبان حال همسر یک فالگیر
فاطمه خدام محمدی (الهه)
شوهری دارم که نامش طاهر است
وی همینک فالگیری ماهر است
مشتریهایش تماماً با کلاس
دختران لوس و طناز و پلاس
پولشان همچون علف بی ارزش است
خانه ما آمدن یک ورزش است
شوهرم با گفتگوهای جَفَنگ
می کند خر دختران گیج و منگ
می دمد وردی به سوی رختشان
تا گشاید مشکلات و بختشان
طفلکیها زود بر این باورند
انتظار خواستگار و یاورند
در کنار خود کنار شوی خویش
توی ماشین پژو در شهر کیش
راضی اند از محفل آرامشان
زندگی شیرین بود بر کامشان
ناگهان خارج شوند از فکر کال
می پرد از مغزشان آن عشق و حال
تا نباشد ابلهی در این جهان
تا دهد بر مفلسان پول کلان
فالگیران جمله مثل طاهرند
حقه باز و چاپلوسی ماهرند
لطیفه و کاریکلماتور
اسداله مکوندی
- بالاخره نگفتی جعفر کجا رفت؟
- رفت تو کما، حالا حالا هم در نمیاد.
***
افسوس که برنج کامفیروز دانه بلند نیست.
***
دندانهایش طلا بود برای همین می گفتند نفست طلا.
***
توی ده راهش نمی دادند، اما خانه کدخدا را بلد بود.
***
پولش از پارو بالا می رود نه از جارو.
هدف
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اگر پای یک فیل را در بچگی با زنجیر به درخت ببندند، چون در فکر بچه فیل درخت خیلی قوی و محکم است در نتیجه خود را تسلیم بزرگی درخت می کند. زمانی که فیل به سن رشد رسید کافیه فقط پای فیل را با یک نخ نازک به یک شاخه درخت ببندند در مغز فیل شاخه همان درخت است و نخ همان زنجیر. اگر ما خودمان را به قید زمان ببندیم، هرگز روی آزادی را نخواهیم دید، فقط کافیه یک حرکت کوچک داشته باشیم.
آقا پسرها این کارهارو کنن که ترشیده نشن
زهرا کامکار
1 - اگه خواستید دختری رو زیر نظر بگیرید (که بیخود کردی) اصلاً بابا بیا همین اول کاری از شرش بگذر تو اگه عرضه داشتی تا حالا زن گرفته بودی!
2 - به هر دختری رسیدی سلام کن، ولی مواظب لنگه کفشش باش که اگه خورد تو سرت تا عمر داری عشق و عاشقی از یادت میره، اینطوری ناکام از دنیا میری، حیفته!
3 - اگه خواستگاری یه دختر پولدار رفتید و جواب رد شنیدید ناامید نشین دوباره به خواستگاری برید. «مگه جریان سنگ پای قزوین یادت رفته؟»
4 - تا می تونین سن ازدواجتون رو بالا ببرید، چون ممکنه دختر خانم احساساتی بشه ولی نه این یکی خطرش خیلی بالاست ممکنه دیگه محل بهتون نذاره. آخه ترشی هم تاریخ انقضا داره تا یه حدی می شه تحملش کرد!
نکته: در این مورد اگه موفق نشدید حتماً یه کوزه آماده کنین، حتماً می پرسی واسه چی؟ واسه ترشی دیگه (چقدر دوزاریت کجه!)
5 - اینقدر خیابونا رو متر نکن که شاید شتر بخت، تو یکی از اینها باشه اینجوری ممکنه شتر بخت با شتر مرگ با هم درگیر بشن، اون وقت دیگه فاتحه مع الصلوات
6 - اگر قیافه نداری، ماشین که داری، چی؟! ماشین هم نداری؟ خوب کار که داری؟ وای کار هم نداری؟! در این صورت به درد لای جرز می خوری!
7 - و آخرین نکته: اگه قیافه نداری نرو موهاتو فشن بزن و لباس جومونگ بپوش اینها که نمی شن نون. اگه می خوای مثل جومونگ باشی، اونوقت باید بری کره، اونجا هم تا جومونگ است سوسانو زن تو نمی شه!
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 5/17 تا 5/19 با حضور تنی چند از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
کاریکلماتورهای کشکی
کمال سام(پشت هم انداز)
* از بس به او گفتند برو کشکت رو بساب، یک کار کشکی پیدا کرد.
* چون کشک گران بود، می گفت گرانی کشک است!
* چون خیلی کشک می خورد، به او می گفتند اجرت به کشک!
* وقتی کشکک زانویش شکست، به جای آن یک کشک گذاشت!
* چون آش کشک خاله را خورد، همه اندامش کشکی شد!
چند شعر از داریوش جاویدتاش
تو با ناز و ادا بعد از تصادف
دلم بردی به صدگونه تعارف
رضایت را گرفتی رفتی پرگاز
نمودم واگذارت با توپولف
***
رفتم به دکان شوخ مورد نظری
از قیمت هرجنس گرفتم خبری
گفتا به نظر جمله خری، گفتم نه
من مفلسم و تویی که خروار خری
***
تو چه آداب دانی بی تکلف
به هرجا شد کنی خواب و خروپف
صدای دلربای عطسه ات هم
بود جالبتر از کوکتل مولوتف
***
چرا از دست بیکاری چروکی
مهیا کن بساط پشم و دوکی
ترقی کن مثال آنفلوآنزا
که مرغی بوده اکنون گشته خوکی
چند دو بیتی
احمد خوش مرام
میشم گربه اگر موشم تو باشی
عقابم گر که خرگوشم تو باشی
سر و جونم فدایت می کنم من
اگر در تشنگی نوشم تو باشی
***
اگر عاشق کشی من تن ندارم
تنی از سنگ و یا آهن ندارم
بزن یک ضربه ای کارم تموم کن
که دیگه حال جون کندن ندارم
***
قسم خوردم که مجنونت نگردم
ازین پس زار و دلخونت نگردم
برو لیلی که من بیزارم از تو
دگر در دشت و هامونت نگردم
***
بسازم تیشه ای از جنس فولاد
به دست گیرم مثاله شیر فرهاد
ستون بیستون دیگری را
بسازم بهر شیرینی ز بنیاد
پارسیان
هادی تفضلی
روزی 3 مرد پارسی از روزگاران گذشته آمده بودند، هر کدام از وجناتشان معلوم بود که در زمانه خویش یا بزرگی یا پادشاهی بوده اند. از اولین پرسیدند کیستی؟ گفت: من یکی از پادشاهان عادل گذشته ام این عمارتست برای ما گذاشته اند دیگر یک ستون سالم ندارد هرچه داشت کندند و بردند حتی نمی گذارند در گورمان آسوده و راحت باشیم. یکبار می گویند قبرش را خراب می کنیم یکبار می گویند روی گورش سد می زنیم این هم انصاف است من بیچاره زمان خود این همه انصاف و عدالت داشتم جواب آن همه عدالت این است؟! رفته ام برای خویش نانی بخرم، گفتند پولت کم است. گفتم من پادشاه گذشتگانم و آنان گفتند: هرکه می خواهی باش به ما چه تو کی هستی پول بده تا نانت بدهیم. این گفت و چهره ای ناراحت به خویش گرفت. به دیومین گفتند: تو کیستی؟ گفت: من یکی از شاعران پیشینم، این انصاف است که من بیچاره سال های سال به هر بدبختی که بود کتابی را با کلمات فارسی سراییدم تا پارسی را پاس بدارم، بعد شماها هرچه خواستید عربی، انگلیسی و فرانسوی قاطی نظم و نثرتون کردید و می نامید فارسی، این انصافه من با این همه زحمت این همه تلاش اسمم شاعر باشد، این ها که امروز چهار تا کلمه رو پشت سر هم می آورند چه با قافیه چه بی قافیه هم اسمشون گذاشتند شاعر، نه خداییش این انصافه این گفت و چهره اش بدجوری درهم شد.
به سیومین گفتند تو کیستی؟ گفت: من یکی از پزشکان پیشین، این پزشکان امروز پزشکند من هم پزشک بودم نه، این انصافه! اینها همه کار می کنند اینها دیگر که هستند همه کار می کنند جز پزشکی، تاجرند یا پزشک، ساختمان سازی می کنند، تجارت می کنند این را بگفت و قیافه ای محزون به خود گرفت و هر سه آنها در پارس امروز ماندند. آن پادشاه گذشته پارسیان یک زمین خوار بزرگ گشت، آن شاعر بزرگ، یک ترانه سرای درپیت گشت و آن پزشک نیز همان کرد که پزشکان امروز کنند، ساختمان سازی و تجارت. این بود شرح حال پارس امروز.
یک مرده
داریوش منوچهری
افتاده بود
روی پله، مرده بود
یک مرده ترسناک
دخترم جنازه را که دید، جیغ زد!
من سراسیمه خودم را به محل رساندم
باز غش کرده بود، دخترم!
این سوسک ها هم آسایش را از ما گرفته اند
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی