صفحه 11--14 بهمن 88
دوست و دوستی
علی اصغر نجفی «اغو»
ای سخاوتمند، در وقت سخاوت کردنت
آن رفیق مستمندت را طمع خامش نکن
ادعای دوستی و دوست بودن می کنی
پس رفیقت را سبک نشمار و ناکامش نکن
پایه هستی یا رفیق نیمه راهی، همسفر؟
از همان اول همو را خسته از گامش نکن
تور می پهنی برای پیروان خود، بپهن
ساده قلبی را ولی این جور در دامش نکن
دوستت آش دهن سوزی اگر دیدی نبود
در ردیف هیتلر و چنگیز و صدامش نکن
مُهر ناپاکی به روی دامن پاکش نزن
با کج اندیشی خود، در ذهن بدنامش نکن
در عمل، او را نکن با رندی خود خشمگین
ظاهراً هم در سخن، چون بچه آرامش نکن
عینهو فواره تا اوج ثریا اش نبر
همچو برف لامکان، پرتاب از بامش نکن
گر گمان کردی رفیقت لوطی ات پنداشته
پس در این لوطی گری، در شک و ابهامش نکن
در مقام غیرت و در پیشگاه معرفت
آن سرانجامی که دارد، بی سرانجامش نکن
گر چه در امر قضاوت ناتوان هستی، ولی
منطق ات را هیچ با احساس، ادغامش نکن
گر خوشت از کس نیامد، حکم اعدامش نده
یا اگر دادی، به پیش عام، اعدامش نکن
بی خیالی، ناقلایی، رسم خلق و خوی توست
این شگرد خاص را ترویج در عامش نکن
قصه ای گر، می نویسی در مقام دوستی
سوژه را با خاطرات تلخ، اتمامش نکن
جهنم
ابراهیم به گزین
کشیشی سودجو، استاد ترفند
دل خوش باوران در مکر او بند
به اخذ پول و قول بی عملکرد
یه دانگ از باغ جنت وعده می کرد
ظریفی شد ز کردارش خبردار
به فکر افتاد تا او را کندخوار
به نزدش رفت با پولی نه چندان
بیان فرمود: ای تی جان قربان1
منم کل جهنم را خریدار
بجایش میدهم اسکن نه بسیار
شِراء و بیع2 چون پایان پذیرفت
جناب رند با ساده دلان گفت
جهنم را خریدم بنده یکجا
پذیرا نیستم کس را در آنجا
لذا یکسر به جنت راه یابید
سرشک از دیدگان خود نبارید
به نظم آورده ام این طنز منثور
به صد زور و به صد زور و به صد زور
پی نویس:
1 - تی جان قربان: فدایت شوم
2 - بیع و شِراء: خرید فروش
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
می گویم، می گویند
کمال سام (پشت هم انداز)
می گویم: کاش این ور آبی ها هم مثل اون بر آبی ها بودند
می گویند: با یکدست دوتا هندوانه نمی توان برداشت.
***
می گویم: شب و روز می دوم و به جایی نمی رسم
می گویند: «خدا خر را می شناخت که شاخش نداد!»
***
می گویم: گلرخان بر ما افاده می فروشند
می گویند: «افاده ها طبق طبق، سگا به دورش وق و وق!»
***
می گویم: از بیکاری و بیعاری آدم به فساد کشیده می شه
می گویند: سرگرمی و تنوع لازمه زندگی است.
***
می گویم: سیاست الفبای زندگی است
می گویند: خط قرمز! عبور ممنوع!
راه ناهموار
بهنام زارع دهقاناتی
جام کرده قلب بنده، اوس علی*
جا نمیره دیگه دنده، اوس علی
دشتی می خونه چرا دیفرانسیل؟
رفته از لب دیگه خنده، اوس علی
اگزوزم در راه ناهموار شهر
شد زجا یکباره کنده، اوس علی
این خیابان بند و دام آدم است
کاش بودم یک پرنده، اوس علی
یا که بودم در بیابان شادمان
موش کوری یا خزنده، اوس علی
بس که سگ دو می زنم گوید زمین
با منِ غمگین «دونده»، اوس علی
آسمان هم شعرم از بر می کند
باز می گوید «چرنده»، اوس علی
* اوس علی فهندژ: مکانیک خودرو و شاعر
خوشه بندی
بهرام غلامی«آب دانی یو»
ای دیپلمه تازه کارمندی شده ای
دارای زن و فکر سمندی شده ای
این خوشه سه بر تو مبارک باشد
چشمت نزنم که خوشه بندی شده ای
دکتر
سماء شیرازی قصرالدشتی
اولی: چه خبر رفتی دکتر؟
دومی: آره رفتم ولی دکتر نیومده بود
اولی: حالا کی اومد؟
دومی: وقتی من داشتم می اومدم دیدمش
اول: خب چرا برنگشتی؟
دومی: ترسیدم اگه برگردم، دکتر بره!
پیرزن و مملی
فاطمه خدام محمدی «الهه»
پیرزنی زیرک و فرصت طلب
بود کمی ناکس و قدری جلب
ثروت او در حد بیداد بود
بی غم و بی غصه و دلشاد بود
پیرزن، اما کَمَکی ریزه بود
آک همی بود که دوشیزه بود
بود خوراکش همه بره کباب
هم دسرش بود ژله با قطاب
سمعکی و عینکی و قوزکی
هم کَمَکی بد چک و بد پوزکی
پیرزن مردنی و زنده دل
بود همی زبر و زرنگ و زبل
این بشنو، لیک نشو هاج و واج
کرد به پیری، هوس ازدواج
رفت پی همسر اینترنتی
تا که کند شوهر اینترنتی
خورد به کِیسی(1) مَلَس و باکلاس
عین جوانان خوش لاس واگاس
اسم قشنگ (مملی) داشت او
عادت یلی تللی داشت او
بعد دو چت کردن پر از امید
وقت ملاقات حضوری رسید
داش مملی تا که شرفیاب شد
ثروت زن دیده و بی تاب شد
بعد دو جلسه گپ و گفت و شنود
پول و طلا، عقل سرش را ربود
زیر زبان، طعم طمع را چشید
در دل خود، نقشه قتلش کشید
شب برسید و مملی دغل
نقشه خود را بنمودش عمل
حمله به زن کرد ممل «یکدفه»
پیرزن باکره، پس شد خفه
در وسط باغچه، گودال کرد
پیکر زن، منتقل از هال(2) کرد
تا که جسد در کف گودال شد
وای! ممل نیز بداقبال شد
مار سیاهی به ممل نیش زد
نیش به آن باعث و بانیش زد
پس مملی نیز به گور اوفتاد
در بغل پیر چو حور اوفتاد
بعله! زن انگار به شوهر رسید!
در هدف خویش، به باور رسید!
وآنکه ممل با همه استادی اش
گور، بشد حجله دامادی اش
پس، شب زیبا، شب زفاف شد
وآنکه حساب (دو نفر) صاف شد
هم زن بیچاره به شوهر رسید!
هم مملی بر زر و زیور رسید!
عبرت ما، هر که طمع خام شد
در طعمش، یکسره ناکام شد!
پی نویس:
1 -کِیسی Case= مورد= مشتری
2 -هال Hall= در اینجا به معنای سرسرا یا
میان خانه
راه رسیدن
داریوش منوچهری
معلم: می دونی بهترین راه رسیدن به قله دانایی چیست؟
دانش آموز تنبل: آقا اجازه، اگه تا پایین قله باشه با تاکسی و کمی پیاده روی، اگه تا بالای قله باشه، حتماً باید با چندتا کوهنورد حرفه ای برویم.
دایره المعارف
محمد دبیری (سرخلوتیان)
ترسو: کسی که از ترس مادر زن همسر اختیار نکند.
لنگه کفش: آنچه کهنه اش در بیابان نعمت است و در شهر اسلحه آتشین.
غیبت: یکی از لذات کم نظیر که حداقل روزی ربع ساعت آن باعث انبساط خاطر گردد.
شجاع: فردی که از صف اجناس کوپنی و شیر سالم بیرون بیاید.
نان مفت: نانی که به راحتی از گلو پایین می رود و باعث کلفت شدن گردن و سرخی صورت گردد.
ناشی: مردی که از شب اول ازدواج قربون صدقه خانمش برود.
تخفیف: کاهش قیمت از راه التماس و قسم دروغ
جلب توجه
اصغر آبرومندی(کل اصغر)
در نمایشگاه نقاشی خانمی مدت زیادی جلو تابلوی نقاشی ایستاد، اتفاقاً نقاش حضور داشت و از اینکه خانمی با دقت به نقاشی او توجه داره خوشحال شد و نزدیک رفت و گفت خانم از اینکه نقاشی جلب توجه شما نموده خوشحالم. کجای نقاشی نظر شما رو جلب کرده؟
خانم گفت: نقاش شما هستید؟ نقاش با خوشحالی گفت: خودم هستم. خانم گفت: شما را به خدا بگید این خانم کیف به این قشنگی را از کجا تهیه کرده.
جیغ گرانقیمت
دو مطلب گرد آوری شده ازنوری علیزاده
مردی پسر کوچکش را پیش دندانپزشک برد تا دندان فاسد او را بکشد. وقتی کار دکتر تمام شد گفت بابت کشیدن دندان هزار تومان بدهید مرد با تعجب گفت اما آقای دکتر قیمت کشیدن دندان در همه جای شهر 200 تومان است. دکتر گفت بله درست می گویید اما موقع کشیدن دندان فرزند شما آنقدر جیغ کشید که پنج نفر از مشتریان من از ترس فرار کردن.
***
دلیل پولدار شدن
مردی پس از مدتها رفیق خود را در خیابان دید و از سر و وضع عالی و اتومبیل آخرین سیستم او متحیر ماند بنابراین از دوست خود پرسید حقیقتاً این همه ثروت را بگو یک مرتبه چگونه به چنگ آوردی. دوستش گفت از جواهر فروشی.
مرد پرسید: با کدام سرمایه؟ دوستش جواب داد با هیچ سرمایه ای، فقط با یک آچارفرانسه
لامپ اضافی
گردآوری: حبیب حسین پور
شخصی که برای عده ای زن و مرد صحبت می کرد گفت:
هر کس یه زن بگیره در آخرت یه چراغ براش روشن می کنن.
هر کس دو زن بگیره در آخرت دو چراغ براش روشن می کنن.
هر کس سه زن بگیره در آخرت سه چراغ براش روشن می کنن.
هر کس چهار زن بگیره در آخرت چهار چراغ براش روشن می کنن.
هر کس پنج زن بگیره در آخرت پنج چراغ براش روشن می کنن.
هر کس..............
هر کس............
هر کس............
هر کس چهل زن بگیره در آخرت برایش چلچراغ روشن می کنند. در این هنگام زن آن شخص که در آن مجلس حضور داشت از سر خشم و غضب با اشاره انگشت فرکانسهای تهدیدآمیزی برای آقا ارسال کرد.
آقا حساب کار آمد توی دستش، پس با ترس و لرز گفت: دوستان عزیز، البته هرگز نشه فراموش/ لامپ اضافی خاموش!
مدیر یک روزه
سید علی قصر فخری
پس از سالها مشکلات اداری ام حل نشد! از خدا خواستم یا جانم را بگیرد و یا اجازه بدهد که رئیس عالی رتبه ای باشم؟!
با تعجب! خواسته ام اجابت شد؟! تمام مدیران را برکنار، اقوام و آشنایان و همسایه ها را به جای آنها منصوب نموده و خوشحال بودم؟! از فردا، به هر یک زنگ زدم، جواب نشنیدم، رئیس دفتر آنها هم وقت ملاقات نداند، حتی در خانه ایشان هم موفق به دادن عرض حال نشدم، پشیمان از کرده خویش، به خدا گفتم: اشتباه کردم! می دانم حق ندارم، مجددا! عالی رتبه باشم؟! ولی خدای رحمان، عنایتی کرد، بار دیگر یک روزه رئیس بودم! دوباره همه مدیران را عزل کردم و مدیران قبلی را به کار گماردم! ولی این بار هم اوضاع بر وفق مراد نگشت! آنها از ترس بازرسی، جز طبق مقررات، دستوری صادر نکردند و برخی به خاطر بی ثباتی پست و مقام به فکر تأمین آتیه بودند و رانت ها برقرار؟! و مظلمه آن بر گردن من بی کفایت؟! ناچار، اشک ریزان و پشیمان! عفو الهی شاملم شد! و لگام مدیریت، فقط برای چند ساعت در دستم قرار گرفت. همه مدیران را سه طلاقه، و برای ابد عزل نمودم! و سازمانها و ادارات را به کلی منحل؟!
از روز بعد، اقشار محترم، خودجوش، به تشکیل تعاونی و اتحادیه و انجمن مبادرت ورزیدند.
اساسنامه ها نگاشتند و آئین نامه به تحریر آوردند، چون حرفه ای بودند! با تعاون و همکاری به رتق و فتق امور دنیوی و اخروی پرداختند؟! و به مثل هفتاد هشتاد سال پیش که هیچ اداره و سازمانی به شکل امروزی موجود نبود همه امور اداره شد؟! و اعتماد و احترام متقابل و تعامل و وجدان سرلوحه رفتار اجتماعی گردید! و با همت والا هیئت رئیسه و هیئت مدیره ها، رایگان و افتخاری نوکری مردم می کردند! و مجامع عمومی حرف اول را می زد! و چون نیازی به قانونهای دست و پاگیر نبود وکلا هم بیکار شدند و پی کار خود به ولایت سفر کردند؟! و دیگر نیازی به من عاقبت به خیر هم برای ریاست نبود؟!
چند شعرک
داریوش جاویدتاش
تو با یار اندام بای بای دادی
بجایش قول پایاپای دادی
نهادی تاج عزت بر سرم چون
مرا در خوشه سه جای دادی
***
نه مستخدم نه کسب و کار دارم
ندارم خانه مستأجر مدارم
مرا گنجانده ای در خوشه سه
(چگونه شکر این نعمت گذارم)
***
شده یارانه بی اغراض وسوسه
هدفمند و نثار او دو بوسه
که صاحبخانه جزو خوشه یک
ولی مستاجراش در خوشه سه
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی