صفحه 11--3تیر 88
آرزو
زهرا کامکار
یه بنده خدایی از کنار ساحل لاجوردی رد مي شد زیر لب زمزمه مي کرد خدایا چی میشد آرزوی من را هم برآورده کنی! یه دفعه ابرها کنار رفتند ندایی از آن آمد که ای بنده من، من در خدمت تو هستم که آرزوی تو را برآورده سازم بگو ببینم چی مي خوای؟ مرد گفت: خدایا من یه برج مي خوام که همین حالا جلو من ظاهر بشه.
خدا گفت: من مي توانم آرزوی تو را برآورده سازم ولی مي دانی چقدر آجر، سیمان، ماسه مي خواد تازه فکر اینو کردی مردم نسبت به تو چه فکری مي کنند؟ نمي گویند چطوری پولدار شدی؟ تو رو به جرم دزدی نمي گیرن؟
مرد کمي فکر کرد و گفت: پس خدایا مي خواهم از احساسات زنها سر در بیارم بدونم چه طوری این خانم ها در عرض یه دقیقه مي زنن زیر گریه یا برای یه مسئله کوچیک یه هفته قهر مي کنند یا چطوری مي تونند به این سرعت ده نفرو گول بزنند. خدا گفت ای بندۀ من این برجی که خواستی کدام نقطه از شهر باشه.
فرهنگ لغت
گردآورنده: محمد دبیری (آکاکو)
- آپارتمان یک مبله: ماشین قراضه
- باریکتر از مو: سبیل دو گلاسی جوانان (بعضی)
- اسراف: مردی با ریش بلند و موی آشفته که کراوات بزند
- حرف آب نکشیده: فحش رکیک
- رنگارنگ: صورت بعضی خانم ها
- خمره: شکم منتظرالوکاله ها
- بریان: جگر آقایانی که دو زن دارند
- پیاده رو: خیابانی که با سواره رو رقابت مي کند
- قند: طلای سفید برای بیچارگان
- از موزه در رفته: آدم فرتوت و ضعیف و لاغر
- بزک دوزک: آرایش کردن
غول بی شاخ و دُم
عنایت ا... احمدی (احمد خوش مرام)
قوی گشته غول گرانی یقین
بیفکنده سایه برین سرزمین
کجاست پهلوانی چو سینه سترگ
بیفتد به جانش چو شیران و گرگ
بکشتن دهد غول بی شاخ و دم
بخاکش نشاند زهر دیده گم
دگر از گرانی چنان خسته ایم
تو گوئی که چون مرغ پر بسته ایم
همه مردمان دل پر از غم شدند
چنان از گرانی کمر خم شدند
کنون زندگانی چه مشکل شده
گرانی چنان داغ هر دل شده
شب و روز بکوشیم ز بهر معاش
که شاید خوریم لقمه ای نان و آش
درآمد کمست و مخارج زیاد
ندیدم به عمرم ندارم به یاد
بادمجان سیاه هم شده نیک بخت
نشسته چو شاهان به بالای تخت
که از قند و روغن گرانتر شده
غنی از خریدش چه مضطر شده
دگر صحبت از گوشت و ماهی مکن
دهان بسته پیکر تباهی مکن
برنج قیمتش چند برابر شده
گمانم خریدش به آخر شده
الهی هر آنکس کند احتکار
برآور ز جان و تن او دمار
که از ما دماری برآورده اند
دگر جان ما را سر آورده اند
معرفی یک طنزپرداز
عکسی که این بالا جا خوش کرده، تمثال مبارک طنزپردازی است به نام زهرا کامکار، یک وقت فکر نکنید نامزد انتخاباتی است، حالا اگر اجازه بدهید این نویسنده و طنزپرداز جوان که عضو انجمن طنز محفل رندان است و با صفحه طنز عصر همکاری دارد خودش را معرفی کند تا ایشان را بهتر و بیشتر بشناسیم.
نامم زهرا است و فامیلم کامکار.
3 شهریور 68 در سرزمینی به نام دامول به دنیا آمدم بنابراین تا آخر عمر عقدۀ جشن تولد بر دلم خواهد ماند انشاءالله.
تخلصی ندارم ولی دنبال تخلصی توپ نه ببخشید خوب هستم. استعداد من را معلم ادبیاتم (خانم حکمت) کشف کرد. چند بار در دوران مدرسه لوح تقدیر گرفتم، یه دوره خبرنگاری گذراندم ولی بس که پر درآمد بود ولش کردم با هر جان کندنی بود نیمي از زبان را گذراندم و الان حدود چهار سال و چهل و چهار ساعت و چهارصد و چهل و چهار ثانیه میشه در رشتۀ آشپزی نه ببخشید در رشته طنز، شعر جد، داستانک، لطیفه و جوک و موک کار مي کنم. دیپلمه هستم و پشت کنکوری. قراره بعد از اینکه لیسانس گرفتم برم سر کار. کار هم از همین حالا آماده است از صبح تا شب باید بگردم دنبال کار. اینم خودش کار دیگه. چون عاشق نویسندگی هستم هر حرف زوری رو باید قبول کنم. آخر کوتاهترین دیوار دیوار زنان است. حق دارند زورشون به صاحبان زر و زور نمي رسه به زنها که میرسه. بیشتر از این سرتون رو درد نمي یارم در پایان از دبیر انجمن طنز محفل رندان آقای کمالدار و مسئولین محترم روزنامه عصرمردم کمال تشکر را دارم.
چهره های دوست داشتنی و...
کمال سام (پشت هم انداز)
* چهره مردی که حقوق ماهانه اش را دو دستی تقدیم زنش مي کند!
* چهره رئیس بانکی که به دور و بری های خود وعده وام کم بهره مي دهد.
* چهرۀ شوهری که به جای خانمش پوشک بچه عوض مي کند!
* چهرۀ بچه ای که از باباش بیشتر از یک دوچرخه و کامپیوتر نمي خواد!
* چهرۀ زنی که مهریه را به صورت اقساط از شوهر مي گیرد.
* * *
چهره های دوست نداشتنی
* چهرۀ خشک کارمندی که از ارباب رجوع زیر میزی قبول نمي کند.
* چهرۀ رئیس اداره ای که مو به مو به مقررات اداری عمل مي کند.
* چهرۀ فروشنده ای که نسیه نمي دهد.
* چهرۀ شخصی که کمتر حرف مي زند و نمي خندد.
* چهرۀ مردی که خود شخصاً مخارج خانه را به عهده مي گیرد!
* چهرۀ معلمي که با جدیت از شاگردان درس سؤال مي کند!
بازی بازی، با کلمات هم بازی
از کتاب حکایاتی از ساکنین کوچه ایام هفته، اثر ابوالقاسم فقیری
* زن و مردی که آبشان با هم توی یک جوی نمي رفت، مجبور شدند وسط جوی را تیغه کنند!
* هیچ وقت پولی برای خرید کفش نمي پرداخت چون هر ساعت پایش را در کفش یکی مي کرد!
* معروف ترین شخصیت محله او بود چون به همه بدهکار بود!
* از طرفداران خودکشی به سبک «همینگوی» نویسنده نامدار آمریکایی بود، ولی پول خرید تفنگش را نداشت.
* آدم مرده پرستی نبود ولی تا روزنامه ای به دستش مي افتاد، به سراغ آگهی های تسلیت آن مي رفت!
* آدم خودبینی بود، به همین خاطر هر که به او مي رسید نشانی یک چشم پزشک حاذق را به او مي داد!
* مرد دل باخته ای را مي شناسم که مدتهاست دنبال یک دل درست و حسابی مي گردد ولی پیدا نمي کند.
* او همه جا ادعا مي کرد شناگر قابلی است ولی روزی که خواست ببیند واقعاً چند مرده حلاج است، جانش را به حوض کوچک خانه شان بخشید.
* زنها بیش از آنکه به خود مردهایشان فکر کنند به برآمدگی جیب هایشان فکر مي کنند!
* مي گویند: زن خوب بهشت روی زمین است و زن بد هم جهنم روی زمین... بدبخت مردانی که دومي نصیب شان شده باشد!
* مي گویند: زن خوب عمری است دوباره، ولی کیست که عمری دوباره داشته باشد!
* مردی که به دنبال شادی مطلق مي گشت روزی بدان دست یافت که وعده ملاقات با عزرائیل داشت.
* دندانی را که درد گرفت مي کشند و دور مي اندازند، با سری که درد گرفت چه باید کرد؟!
* مردی که حلال مشکلات لقبش داده بودند روزی که کارش به بن بست رسید مجبور شد به سراغ حلال مشکلات برود.
2 لطیفه از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
دزدی
آمیز عبدالکریم که مریدانی داشت و روی حرف او قسم مي خوردند از خانه همسایه دزدی کرد و به خانه آورد، صاحب خانه متوجه شد بنای داد و فریاد گذاشت. آمیز عبدالکریم قسم یاد کرد که اگر من مال تو را برده باشم دود شود و به آسمان برود.
مریدان گفتند: آمیرزا قسم خوردی آنهم به دروغ، آمیز عبدالکریم گفت: هم الساعه مي روم بازار توتون و تنباکو مي خرم آهسته آهسته دودش را به هوا مي فرستم.
مریدان که چنین دیدند یکصدا گفتند: آمیرزا، نعوذ بالله
* * *
همکاری
رئیس اداره جنگل بانی خطاب به مردم گفت: ما باید در حفظ و نگهداری جنگل با هم همکاری داشته باشیم ولی متأسفانه شما همکاری نمي کنید، یکی از آخر جمعیت با صدای خفه ای گفت: چرا من یه دفعه دارکوبی را با تیر زدم.
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 17:30 تا 19:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
چراغ رنگی
بهرام غلامي (آب دانی یو)
برای سور چراغ رنگی خوبه
گلوله هم سی روز جنگی خوبه
نمي پرسند که سیری یا گرسنه
همین قدری که خیلی منگی خوبه
* * *
نرمش
به مو گفتن که ورزش کن، نکردم
به صبح و شام نرمش کن، نکردم
تن بیمار ما را دکتری گفت:
ز پول نفت خرجش کن، نکردم
بی خوابی
داریوش منوچهری
بیماری شبها خوابش نمي برد. پیش دکتر رفت و گفت: دکتر چکار کنم شبها خوابم ببرد.
دکتر گفت: شبها از شماره 1 شروع کنید به شمردن تا خوابتان ببرد.
فردا بیمار نزد دکتر رفت و گفت: تا شماره 102999 شمردم.
دکتر با خوشحالی گفت: خوب بعد از آن خوب خوابیدید؟
بیمار هم گفت: دیگه صبح شده بود بلند شدم رفتم سر کار!
بهنام زارع دهقانانی
از عقل نگو که از ازل کم دارند
آلودگی و گریه و ماتم دارند
بزهای زیادی ست درون آغل
اما همگی چهرۀ آدم دارند
* * *
طناز انار و موز و آلو نخورد
از کنجه و کوبیده به جز «بو» نخورد
ظلم است هر آنکس که دلش دریائیست
در زندگی اش ماهی و میگو نخورد
* * *
عیال بنده دارد صورت ماه
ولی از دست ایشان مي کشم آه
اگر گویم «چرا منزل کثیف است»
بریزد مثل باران «اشک تمساح»
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی