طنز و طنزپردازی
به کوشش علی اصغر کمالدار «غمین»

طنز و طنزپردازی از جمله مقولاتی است که در تاریخ ادب و فرهنگ ایران زمین قدمتی بسیار طولانی دارد. اگر متون ادب فارسی را بررسی کنیم می بینیم ادیبان و شاعران ایرانی در تمام ادوار به خصوص در هنگامی که زیر فشارهای گوناگون قرار داشته اند یا به لحاظ اجتماعی نمی توانسته اند به صراحت سخن بگویند، قالب طنز و مطایبه را برمی گزیده اند. آنها طنز را به عنوان یکی از قالب های مهم در بیان عقاید و افکار «انتقادی» پرورانده اند.
طنزپرداز دیدگاه ها و علایق خود را با ویژگی های انتقادی در پرداخت غیرمستقیم به مسائل و مشکلات مورد استفاده قرار می دهد. طنز همان «بیان انتقاد تلخ با زبانی شیرین، کنایی،
خنده دار و منصفانه» است. طنز مورد پسند ذائقه عامه می باشد که در آن، کلام بی پرده، آتشین و جسور را جستجو می کند. هدف اصلی طنزپرداز انتقاد است ولی این انتقاد آمیخته با شوخی است و لحن و گفتار صورت دلپذیر و خوشایندی دارد. در نگاه نخست چنین می نماید که طنز برای شوخی و خنده است، اما بعد روشن می شود که طنزنویس از نارسایی ها و ناروایی های جامعه رنج می برد و به جای آنکه رنج خویش را به زبان شکوه یا پند و اندرز ظاهر سازد در قالب طنز می ریزد و عرضه می کند و بدکاران و خیره سران را با تازیانه ریشخند می نوازد و نیش می زند. بدینسان طنز را گیراترین و کوبنده ترین اثر انتقادی می توان برشمرد.طنز شکل تکامل یافته هجو است. در گذشته برای مطالب خنده دار
3 اصطلاح وجود داشت؛ هزل، هجو و فکاهه. البته فکاهه را مطایبه هم
می گفتند. تعاریف این اصطلاحات دقیقاً مشخص است، هجو درست نقطه مقابل مدح است. همانطور که در مدح کسی به عرش اعلی می رسد در هجو ضد این قضیه اتفاق می افتد. در هجو آدمی که بر عرش اعلی نشسته پایین می آید و کوچک می شود. پس ابهت کاذب او از بین می رود. هجو در قدیم بیشتر جنبه شخصی و خصوصی داشت. شاعران از هجو بیشتر برای تسویه حساب استفاده می کردند. مثلاً وقتی صله نمی گرفتند یا با کسی خرده حساب هایی داشتند دست به دامان هجو می شدند. پس برای اینکه انتقاد شخص، بعد بیرونی تری پیدا کند و از یک مسئله شخصی به یک انتقاد سیاسی و اجتماعی تبدیل گردد باید به مرحله طنز وارد شود. در واقع طنز مرحله تکامل یافته هجو است و اما تعریف هزل هم مشخص است. هزل نقطه مقابل جدیت است.
هدف هزل انتقاد و سرزنش نیست. صرفاً برای تفریح، شوخی و انبساط خاطر است. هزل در قدیم دامنه محدودی داشت ولی در دوره ما هزل پا فراتر می گذارد و از حالت خصوصی درآمده، جنبه عمومی پیدا می کند تا زبان بی پرده را از دست بدهد و به فکاهه تبدیل شود در واقع فکاهه هم تکامل یافته هزل است. پس هجو و هزل قدیم در دوره ما به طنز و فکاهه تبدیل شده اند. البته هر دو لازم است چون عنصر اصلی هر دو خنده است و هر چیزی که موجب خنده آدم شود ارزشمند است.
* طنز یعنی به تصویر کشیدن آنچه نمی توان آن را در قالب یک مطلب عادی بیان کرد پس آن را در پشت پرده خنده عنوان می کنند.
* طنز عبارت است از بیان واقعیت های
تلخ با زبانی انتقادی، کنایی، شیرین و نشاط آور.
* طنز تصویری از یک ویرانه است که هنرمند طنزپرداز آن را با احترام به مسبب آن ویرانی تقدیم می کند. 

چند رباعی و دوبیتی
زهرا کامکار
آن روز دلت برای من لک زده بود
با برق نگاهت به دلم تک زده بود
اما دل من برای خر کردن تو
صد بار پیاپی به تو چشمک زده بود
***
ای کاش که من دوباره کودک بشوم
چون بچه خوب با نمک، تک بشوم
ای کاش برای دیدن تو هر روز
شاگرد زرنگ مهدکودک بشوم
***
من بنده پررو، خدا هم رحمان
گفتم دو سه بیت شعر به ما هم برسان
فرمود که با این همه اشعار جفنگ
فکر کمک از کله پوکت بپران
***
من یاد گرفته ام خوش آهنگ شوم
با ایل و تبار عشق همرنگ شوم
ای کاش که دل کندن من آسان بود
تنها بلدم همیشه دلتنگ شوم
***
چندی است که بنده با پری چت کردم
از درد بلای عشق صحبت کردم
ای وای خدا خسته شدم از بس که
خود را به شبیه این پت و مت کردم

دو شعر از داریوش جاوید تاش

گفتم که بگو سیب، (نگا) کردی سیب
با لج به نوشته اکتفا کردی سیب
لبخند ژوکوند را تداعی کردی
وقتی که به اجبار ادا کردی سیب
***
با عاقل و مجنون و «کلو» می سازم
با نان و پنیر یا هلو می سازم
تا گرم شود اجاق شعر عشقم
با خوشکل و زشت و غرغرو می سازم

دو مطلب از فاطمه خدام محمدی(الهه)
مرد سه زنه
از مردی پرسیدند: چرا سه تا زن گرفتی؟
گفت: به این دلیل که هر وقت، دوتاشون با هم دعواشون شد یکی باشه که از هم جداشون کنه.
***
عجیب الخلقه
جیبهایش خالی از اسکن شده
چهره اش مانند دیو و جن شده
بس که دائم می رود دنبال مد
موی او ایندفعه چون آنتن شده

چند مطلب از اصغر آبرومندی (کل اصغر)
حافظه
مرد در اثر نداشتن حوصله کارش به طلاق
 می کشه و بر اثر نداشتن حافظه دوباره ازدواج می کنه.

نکته
دیوانه: کسی که همه مردم به کار او می خندند. در صورتی که حرکات بعضی از مردم چنان است که دیوانه ها باید به آنها بخندند.

متوقع
وکیل مدافع به متهم گفت: دیدی با هر ترفندی بود تبرئه ات کردم.
متهم: چه فایده؟
وکیل مدافع با ناراحتی گفت: چرا مگه چیز دیگری می خواستی؟
متهم گفت: آقای وکیل اون چاقوی دسته شاخ آهو رو که کنار جسد مقتول پیدا کردند برام خیلی با ارزش بود شما اونو نگرفتی.



طـــنزپرداز شــریف و نــازنین         صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق           می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر          می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ           می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو          آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود          هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو           چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.


چند مطلب گردآوری شده از نوری علیزاده

علت گریه
روزی ملا با زنش سر سفره نشسته بودند. زن ملا قاشقی از آش داغ که جلویش بود به دهان برد و از بس که داغ بود اشک در چشمش پر شد. ملا سبب گریه اش را پرسید زن جواب داد یادم آمد که مرحومه مادرم این آش را خیلی دوست داشت به همین خاطر گریه ام گرفت. بعد ملا شروع به خوردن کرد او هم از داغی آش چشمانش اشک آلود شد. این دفعه زن پرسید شما چرا گریه می کنید گفت من هم بیاد مرحومه مادرت افتادم که چطور دختر بد جنسی مثل تو را بلای جان من کرد.

جوانی کجایی
روزی ملا خواست سوار اسبی شود نتوانست. گفت ای جوانی کجایی که یادت بخیر بعد اطراف خود را نگریست دید کسی نیست، گفت: ولی خود مانیم در جوانی هم چیزی نبودم.

حرف مرد یکی است
از ملا پرسیدند چند سال داری گفت: چهل سال. ده سال بعد هم پرسیدن گفت چهل سال. گفتند: تو ده سال قبل هم می گفتی چهل سال دارم. گفت: اگر ده سال دیگر هم بپرسید باز هم خواهم گفت چهل سال دارم چون حرف مرد یکی است.

قهر مرده
شبی ملا با میراب محله مرافعه نمود. پس از چندی میراب مرد و از ملا خواستند تا برای خواندن تلقین بر جنازه اش حاضر شود. او از رفتن امتناع نمود. سبب پرسیدند، گفت: این شخص با من قهر بود حرف مرا گوش نمی دهد.

قول می دهم
روزی ملا به یکی از بخیلان گفت چرا مرا مهمان نمی کنی. گفت: چون اشتهای تو زیاد است هنوز لقمه به دهانت نرسیده لقمه دیگری بر می داری. ملا گفت: تو مرا مهمان کن من قول می دهم میان هر دو لقمه دو دست قلیان بکشم.

صدای ساز
شبی دیر وقت ملا با پسرش از مهمانی بر می گشتند. در میان راه چند نفر دزد را دیدند که قفل دکانی را شکسته و مشغول بردن اجناس دکان می باشند. ملا خواست جلوی آنها را بگیرد ولی با خود فکر کرد که در افتادن با آنها کاری بیهوده است و ممکن است به ضرر خودش تمام شود پس بدون اینکه به آنها توجهی کند بر سرعت گام های خود افزود. پسرش که دید ملا به شتاب می رود خود را به او رساند و گفت: پدر از آن دکان صداهایی می آمد آیا متوجه نشدید؟ ملا گفت: چرا پسرم به نظرم دسته نوازندگان مشغول ساز زدن بودن. پسرش گفت: پس چرا صدای ساز آنها شنیده نمی شد؟ ملا گفت: صدای این جور سازها همیشه چند ساعت بعد از زدن شنیده می شود.


 

بخاری

حبیب حسین پور

آن روز به قصد خرید بخاری وارد فروشگاهی که لوازم منزل می فروخت شدم. داشتم یک بخاری را ورانداز می کردم که ناخودآگاه و یکباره داد زدم: وای سوختم! صاحب فروشگاه با حیرت گفت: آقا این بخاری که روشن نیست خاموش است.گفتم :
خب دستم خورد به اتیکت روش، قیمتش را که دیدم سوختم!

کمال سام (پشت هم انداز)

گرانی مجدد مرغ
گران شد مرغ در هشتادمین بار
من بی پول رفتم سوی بازار
دو نرخی دیدم آن را در خیابان
شکایت کردم از دست دکاندار
به من گفتند حق با توست جانا
دو نرخی نیست جایز ای خریدار
پس از یک مدت کوتاه دیدم
که نرخ مرغ شد یکسان دگر بار
ولی از نرخ قبلی شد گران تر
به خود گفتم که حقت بود این کار!

لب خونی
 راننده تاکسی

عنایت الله احمدی «خوش مرام»

مأمور مخفی سازمان تاکسیرانی به عنوان مسافر کنار راننده تاکسی سوار شد تا بر اعمال راننده نظارت کند و تاکسی در مسیر حرکت کرد.
اولین مسافر دستش را با علامتی مثل پرواز کبوتر در آورد و اشاره کرد. راننده گفت نمی خوره.
دومین مسافر دستش را با علامتی مثل پرواز هواپیما در آورد و اشاره کرد. راننده گفت نمی خوره.
سومین مسافر با دست روی سرش زد و اشاره کرد. راننده باز هم گفت نمی خوره.
چهارمین مسافر که مردی شکم گنده بود با دست روی شکمش زد و اشاره کرد. راننده گفت
نمی خوره.
مأمور مخفی تاکسیرانی با نشان دادن کارت مخصوص خودش را معرفی کرد و از راننده توضیحاتی در رابطه با سوار نکردن مسافران مذکور خواست. راننده جواب  داد:
اولین مسافر که با علامت پرواز کبوتر اشاره کرد مفهومش کفترک بود گفتم نمی خوره.
دومین مسافر که با علامت پرواز هواپیما اشاره کرد مفهومش فرودگاه بود گفتم نمی خوره.
سومین مسافر که با علامت پرواز دست روی سرش می زد مفهومش سر دزک بود گفتم نمی خوره.
بالاخره چهارمین مسافر مرد شکم گنده بود که روی شکمش می زد مفهومش تل بادی بود گفتم نمی خوره.
حالا شما قضاوت کنید آیا مرتکب خلافی شده ام؟