صفحه 11--26 فروردین 88
نصیحت پذیر
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
سیاحی برای تحقیق به سکونتگاه یکی از قبایل وحشی رفت، قبیله ای را دید که بتی را سجده می کنند. به رئیس قبیله گفت: این بت را که خودتان از چوب ساختید، چرا سجده می کنید خیلی ساده هستید. رئیس قبیله گفت: این آقا درست میگه، یک دیگ بزرگ آوردند و سیاح رو داخل دیگ انداختند و بت ها رو زیر دیگ آتش زدند.
***
فقیری از جلو مدرسه ای گذشت. از پنجره معلم را دید که به دانش آموزان درس میده، گفت: آقا ممکنه از آنچه درس میدی کمی هم به من یاد بدهی.
معلم گفت: از در مدرسه بیا تو تا نیم ساعت به تو درس یاد بدهم.
فقیر گفت: پس کاسبی ام رو چکار کنم؟
* * *
بازپرس به متهم گفت: تعجب می کنم چطور تونستی ساعت آقا را که به جیبش دوخته شده بود بدزدی؟
متهم گفت: قربان من شگرد کارم رو به کسی یاد نمیدم.
چه کار باید کرد؟
هوشنگ شاهنده
مرا به دل غم کارِ، چه کار باید کرد؟
دلم به فکر دولارِ چه کار باید کرد؟
غمی که هست مرا در، دل از دو جیب تهی
بزرگتر ز هزارِ، چه کار باید کرد؟
عیالوار ضعیفی که از گرانی جنس
به درد معده دچارِ چه کار باید کرد؟
مسافری که علف گشته زیر پایش سبز
غریب و زار و نزارِ، چه کار باید کرد؟
یکی ز ساختن برجها شده قارون
یکی فقیر و فگارِ، چه کار باید کرد؟
عوام و دیپلمه ای را که پول کافی نیست
برون ز حد و شمارِ، چه کار باید کرد؟
یکی سوار جت است و یکی به کشتی عشق
یکی غریق قمارِ، چه کار باید کرد؟
همان کسی که پس انداز کرده پول حرام
همیشه مست و خمارِ، چه کار باید کرد؟
یکی به صرفِ کباب است و شیشلیک و پلو
یکی به فکر خیارِ، چه کار باید کرد؟
یکی ز پر خوری چون کدوی گندیده
یکی به زیر فشارِ، چه کار باید کرد؟
«خر شیطان» و «اسب مراد»
اسداله مکوندی
1 - از «خر شیطان» پیاده نشده «اسب مراد» رم کرد!
2 - «اسب مراد» تا مرا دید یورتمه رفت!
3 - خودمانیم «خر شیطان» هم از آن «خر» هاست!
4 - یارو با قیافه حق به جانب می گفت: عجب «خریه»!! از «خر شیطان» پیاده نمی شود!
قالب نیمایی
ابراهیم به گزین
کیستم من؟
این وری یا
آن وری؟
گاه هستم این وری و
گاهگاهی آن وری
هر طرف بادش بیاید
بنده هستم آن وری
چونکه هستم
سرسری
سرسری
سرسری
نونِ من در روغن و
آبم بود بی آبرو
نیستم بر یک قرار و
یک مدار
هُرهُریم
هُرهُریم
هُرهُری
با تمام خلق هستم
صد زبان و همنشین
رنگ و نیرنگم ببین
در حضورت چاکر و مخلص
ولی در پشت سر
رنگ و وارنگم
نگاهم تیزبین
کاه از توبره
ولی جو را
ز آخور می خورم
گاه سنگک
یک زمان هم نانهای بربری
در تقلب اوستادم،
فوت و فنّش را
ببین
دَمدَمیم
دَمدَمیم
دَمدَمی
الغرض،
گفتند:
این ضرب المثل پیشینیان
بهتر از این شعر لوچ
بی سر و ته
یک بری
«شریک دزد و رفیق قافله»
پنجره
بهرام غلامی «آب دانی یو»
چرا هی پنجره وامی گذاری
یه شاخه گل تو موها می گذاری
نمی دانی که گربه هیز و لوسه
برایش جاده اینجا می گذاری
* * *
مهرۀ مار
کسی که این همه اشعار داره
یقیناً با جراید کار داره
حسودی زیر لب آهسته می گفت:
طرف شاید که مهرۀ مار داره
* * *
دروغه
همه آمار بیکاری دروغه
جوانی و ولنگاری دروغه
جوانان عاشق پیتزا و قلیان
دگر معتاد و سیگاری دروغه
بکش افیون و دودش را هوا کن
که استنشاق اجباری دروغه
کجا دل می برد آن خال و ابرو
کمان ابرو و طراری دروغه
نصیحت کی پذیرد شخص گشنه
که روبه را ستمکاری دروغه
فقیران جملگی سرمایه دارند
معیشت با اسفباری دروغه
فقیران برج سازی پیشه کردند
دگر این فن معماری دروغه
چنان بهداشت بالا رفته امروز
که درمانگاه و بهداری دروغه
شبی بر تخت بیماران نظر کن
عیادت یا پرستاری دروغه
کسی که داره ده شب ساز و آواز
از آنان مردم آزاری دروغه
تقلب در فروش حاشا و کلا
ز اصناف و ز بازاری دروغه
چنان مردم رفاه ویژه دارند
که صحبت از بدهکاری دروغه
پس از سهمی که داده دولت ما
دگر اظهار ناداری دروغه
من از خط های قرمز کی گذشتم؟!
به زیر فقر هم آری دروغه
به نام خالق تبسم و تفکر
طنزپردازان ارجمند! مطالب طنز خود را در قالب شعر نثر، کاریکلماتور و کاریکاتور، به نشانی دفتر روزنامه عصرمردم ارسال فرمایید، تا صفحه طنزعصر با طنزهای خوب و جذاب شما فرهیختگان با ذوق هرچه پربارتر و خواندنی تر به خوانندگان عزیز و گرامی این روزنامه تقدیم شود.
در ضمن نشست هفتگی انجمن طنز محفل رندان نیز هر هفته روزهای شنبه ساعت 16:30 تا 18:30 برگزار می شود، با حضور سبز خود محفل ما را درخشان و بهاری کنید.
شیراز چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی و بانک ملی ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس، سازمان
تبلیغات اسلامی انجمن طنز.
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
شادروان ابوالقاسم حالت
شنیدم دکتری در جهل کامل
زمانی ساخت حبی از گچ و گِل
سپس با هر مریضی شد، مقابل
چه سردرد و چه اسهال و چه رودل
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا که من مردی نزارم
کنون چندی است بر نقرس دچارم
زپا درد است بر گردون هوارم
به درمان صرف شد دارو ندارم
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
مریضی پیشش آمد زار و محزون
بگفتا چشم دردم گشته افزون
دو چشمم گشته همچون کاسه خون
علاجی کن که باشم از تو ممنون
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
مریض دیگری نالید از سل
که با هر سرفه کآید از ته دل
پرد خون از دهانم در مقابل
دگر زین زندگی بهرم چه حاصل؟
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
زنی طفل عزیزش داشت سالک
جوانی مبتلا گشته به کورک
گرفته دختری شش ساله سرخک
بدون فرق آن دکتر به هر یک
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا که من سرسام دارم
همیشه بر دوار سر دچارم
میان راه ناگه روزگارم
شود تاریک پیش چشم تارم
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
ز دارایی یکی مأمور معذور
به پیش دکتر آمد از رهی دور
که گیرد مالیات از او به صد شور
ولی او بی خبر از اصل منظور
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی بهر حساب برق خانه
به درمانگاه دکتر شد روانه
ولی دکتر به وضعی ناشیانه
به پیش آورد زآن حَب چند دانه
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
یکی گفتا به دکتر با دلی ریش
که از حب تو شد دل درد من بیش
ولی دکتر بدون هیچ تشویش
بدو داد از همان حب ها چنان پیش
بگفتا: میل کن شش دانه زین حَب
دو تا صبح و دو تا ظهر و دو تا شب
(1328/11/23)
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی