صفحه 11--24مهر87
درخواست ناچیز
داریوش منوچهری
بنّایی هنگام کار از طبقۀ دوم ساختمانی به پایین پرت می شود. بقیۀ کارگران ساختمان دورش جمع می شوند و برای او یک لیوان آب می آورند. بنا با دیدن لیوان آب رو می کنه به آنها و میگه من باید از طبقۀ چندم بیفتم تا شما یک لیوان شربت یا نوشابه برایم بیاورید؟!
* * *
پیاز
اولی: فهمیدی قیمت پیاز روز به روز گرون میشه؟
دومی: به من و تو چه ربطی داره، ما که نه سر پیازیم نه ته پیاز!
حسن دلدار
داریوش جاوید تاش
با خلق خوش نگارم آری
اقبال، به من نموده یاری
با نظم و هنرمند و دقیق است
خودجوش و اتوماتیک و کاری
خندان و گشاده رو و پرمهر
کمیاب بود چنین نگاری
دور است ز کبر و خودپرستی
وز غیبت و کینه هست، عاری
همواره چو یکدل است و یکرنگ
دارم به خودم امیدواری
ما هر دو بسان مرغ عشقیم
شادیم، بدون ضرب و تاری
دیگر به جهان مرا غمی نیست
با دلبر خوب سازگاری
اسفند برای او کنم دود
چون هست، گل بدون خاری
از همت بی حساب یارم
گویند، به من خروس لاری
افشای نکوی حسن دلدار
تا از لب بنده گشت جاری
دیدم که دماغ من دو متر است
گفتم چو پینوکیو به زاری
این بار خدا غلط نمودم
از گفتن کذب بیشماری
گردید دماغ من چو کوتاه
من ماندم و برج زهر ماری
دار داری دگر ز شهر شیراز
او بست، فلنگ و رفت ساری
پوست تخم مرغ
اصغر آبرومندی (کل اصغر)
اولی: کل اصغر، باز هم که تو فکری.
کل اصغر: فکر می کنم اگه تمام تخم مرغ هایی که در تمام ایران هر روز خورده میشه، دونه ای 150 تومان ظرف یک سال پوست آنها رو جمع کنند، مواد آهکی شان رو جدا کنند، می دونی چندین تن مواد آهکی به دست میاد. می دونی به جای سیمان کسیه ای 8 هزار تومن مثل قدیم ساروج کنند، می دونی چند صد تا استخر میشه باهاش ساخت. میدونی چقدر درآمد داره، مالیات، بیمه، پرسنل، می دونی.... می دونی...
اولی: هیس، هر مرغی یه تخم میذاره این همه قدقد می کنه، وای به این که بدونند تخم شون رو جمع می کنند و می کشند.
زندگی
غمین
زندگی یعنی صف
صف واحد، صف نان
صف اجناس گران
نه برای همگان
از برای من و تو
تودۀ مزد بگیر
قشر آسیب پذیر
هست این عین هدف
زندگی یعنی صف
غیر از این هر چه که هست
همه باشد باطل
پوچ و هم بی حاصل
و تو خود می دانی
نیستش جای درنگ
بود باید که زرنگ
کرد باید که شتاب
و نرفت، هی به هر سو و طرف
زندگی یعنی صف
روز چون شد آغاز
قبل از آنی که شود
در دکانی باز
بایدت برداری
کوپنی، پولی، زنبیلی
نگذاری بشود
وقت بیهوده تلف
زندگی یعنی صف
توی صف باید استاد
وردها باید خواند
آنقدر باید ماند
تا شود سبز
زیر پای تو علف
زندگی یعنی صف
گرچه در صف بشود
بدنت کوفته پایت له
جامه ات پاره
به جز این کو چاره؟
غیر از این راهی نیست
صبر می باید کرد
تا که آن کالا
آخر آورد به کف
زندگی یعنی صف
صف ما دارد بیخ
ریشه اش در تاریخ
پیش از سلسله قاجار
پیش از زندیه، قبل از افشار
بود، عهد صفوی
یعنی اینکه اخوی
صف همین سلسله آورد پدید
آری ای یار خلف
زندگی یعنی صف
زندگی یعنی صف
پراکنده
اسداله مکوندی
در کودکی مرا رو دست می گرفت، حالا که بزرگ شدم از همه رو دست می خورم.
چون شانه برای موهایش نداشت، برای گریه کردن شانه هایش را کم آوردم
عاشق خشخاش بود هر وقت برای خرید نان سنگک می رفت می گفت: آقا لطفاً دو تا نان خاش خاشی.
چون لال بود گل لاله را خیلی دوست داشت.
آنقدر چکمه می پوشم تا مه از آسمان چکه کند!
«از کرامات پیر ما این است
خرما را خورد و گفت! شیرین است»
چون می خواست همه پندهایش را گوش کنند، هیچ وقت رطب نمی خورد!
فیلسوف بود اما می گفتند مغز خر خورده است.
لکنت زبان داشت، او را بلبل صدا می کردند!
خر تنها حیوانی است که لقب محترمانه الاغ را یدک می کشد.
آنقدر کوتاه بود که به او می گفتند سروعلی
چون خوزستان درخت گیلاس نداشت، خوزستانی ها به لیوان می گفتند گیلاس!
آنقدر قاطی مرغ ها شد تا به او زن دادند.
فرهنگ لغات
گردآورنده: طناز عصر
1 - در دست اقدام: پرونده پشت گوش اندازی
2 - درشکه: گاری ژیگولو
3 - دزد: حمال وظیفه شناس
4 - دست: جرثقیل گوشتی، پاندول بدن
5 - دستکش: گاراژ انگشت
6 - دعوا: دسر شوخی
7 - دکتر: عزرائیل با حق ویزیت، روزی رسان مرده شوی
8 - دکمه: زگیل لباس
9 - دل: دست انداز شعرا
10 - دلمه: غذای حامله، پلوی قنداق شده
11 - دماغ: تصفیه خانۀ کله
12 - دندان: آسیاب دهن، ارۀ بدن
13 - دوات: پمپ بنزین قلم
14 - دودکش: پرچم آشپزخانه
15 - دوش: باران یک نفره
16 - دهن: اتاق خواب زبان
17 - دهن دره: اعلامیۀ خواب
18 - دیپلم: جواز بیکاری
19 - ذغال: گچ سیاه پوست
20 - رادیو: قارقارک برقی
21 - رختخواب: دلمه آدم
22 - رشوه: پارتی بی زبان
23 - رعد و برق: فلاش آسمان
24 - رفو: وصلۀ فرنگی
25 - رکاب: نردبان اسب
26 - رگ: سیم کشی بدن
27 - رمز: خط دکترها
28 - رو: سرمایه شخص پررو
29 - روباه: حیوان سرمایه دار
30 - روده: طناب گوشتی
31 - زالو: کرم استعمارچی
32 - زبان: وکیل مدافع بدن، مستأجر بدن
33 - زرافه: شتر اتوشده
34 - زرد: رنگ آجان دیده
35 - زلف: ریش کله
36 - زن بابا: ننۀ بدلی
37 - زنبور عسل: قناد حشرات
38 - زندان: منزل بی کرایه
39 - زنگوله: بوق الاغ
40 - ساربان: خلبان شتر
41 - ساطور: قلمتراش قصاب
42 - سبیل: ابروی دهان
43 - ستون فقرات: تیرآهن بدن
44 - سرفه: پارازیت بدن
45 - سرکه: آب بداخلاق
دو شعر از آب دانی یو
رو در روی من گرانفروش آماده است
مستأجری هم خانه به دوش استاده است
این هر دو نفر به عینه دیدم گفتم
عدل الکی به جنب و جوش افتاده است
* * *
زمین خواران زمین را جا نهادند
برای پابرهنه ها نهادند
هم از قهر خدا آسوده گشتند
همین که منتی بر ما نهادند
... می ترسم
علی اصغر نجفی (اغو)
من از ترفندهای آدم مکار می ترسم
همان جوری که از یاغی و از اشرار می ترسم
از آن یاری نمی بینم که قدری نق نقو باشد
از آن دشمن که نامش را نهاده یار، می ترسم
یکی ضرب المثل گوید که مار از پونه بیزار است
نباشم پونه چون که از جناب مار می ترسم
من از جدیت و توپ و تشر هرگز نمی باکم
که از ناز و ادا و عشوه و اطوار می ترسم
ندارم ترس از آنکه زپرتی یا که فرتوت است
از آدم های چاق و چله و پروار می ترسم
بدان دیوار دارد موش و پس هر موش دارد گوش
از این رو، بنده هم از هر در و دیوار می ترسم
بسی بردند «از ما بهتران» سهمیه ما را
از آن کس کو بود زین سهم برخوردار می ترسم
چنان دستم شده خالی ز دخل و خرج ناموزون
که سخت از جنس های کوچه و بازار می ترسم
به زیر بار مشکل ها به جان تو قدم خم شد
کت و کولم شکسته از فشار بار می ترسم
نمی دانم خبر داری ز وزن و حجم سختی ها
که یک خروار چیزی نیست، ز این مقدار می ترسم!
ز بس تحمیل بر ما شد هزاران حکم اجباری
که دیگر از حضور واژه اجبار می ترسم
اگر صدها سخن گویم، نه غیبت هست و نه تهمت
به غیر از حرف حق، حرفی کنم اظهار می ترسم
شهامت در سخن را از «اغو»ی ما بیاموزید
ولی من که خدایی از طناب دار می ترسم!
کفر نعمت
محمد جاوید*
یاد از آن روزی که استخر پر آبی داشتیم
مثل ماهی در درونش پیچ و تابی داشتیم
یا تلپ بودیم هر شب در جکوزی و سونا
مصرف آب زیاد و بی حسابی داشتیم
موقع حمام رفتن خواب می رفتیم، چون
وان ما پرآب، گویی جای خوابی داشتیم
با فشار آب می شستیم ماشین های خود
بعد ماشین تمیز خوش رکابی داشتیم
شد شیلنگ آب با جارو برابر پیش ما
چون که تنبل بوده و حال خرابی داشتیم
گرچه کار پر ثوابی بود انجام وضو
لیک با اسراف، کار ناصوابی داشتیم
قطره قطره گر که آب از شیرهامان می چکید
بی خیالش بوده چون شیر پرآبی داشتیم
موقع مسواک دندان جای یک لیوان آب
در درون چاه سیل فاضلابی داشتیم
در خصوص برق هم با نصب دهها چلچراغ
گوییا در شب به خانه آفتابی داشتیم
صرفه جویی واژه ای بیگانه در فرهنگ بود
چون برای کار خود گویا جوابی داشتیم:
آب پشت سد فراوان، چشمه جوشان، رود پر
باز هم امید باران از سحابی داشتیم
کفر نعمت از کف ما برد آب زندگی
گوییا با نعمتش جنگ و عتابی داشتیم
خشکسالی شد ردیف و قافیه تغییر کرد
ابرها رفتند و سد خشکید و باران دیر کرد
هر چه نیروگاه آبی بود آبش ته کشید
برق در تشریف فرمایی خود تأخیر کرد
جزء ایمان بود قبلاً ها نظافت واقعاً
لیک قطع آب ایمان را چنان اکسیر کرد
رفت بالا نرخ جان آدمی تا شیر مرغ
قطع آب و برق در یارانه هم تأثیر کرد
قیمت پیف پاف هم نسبت به نرخ سال پیش
بابت این خشکسالی کاملاً توفیر کرد
نرخ مرگ موش و شلغم قیمت شلتوک و چسب
همچنین نرخ بلیت سینما تغییر کرد
سازمان شیر هم بی آب ماند و لاجرم
جای آب شرب، آب شور را در شیر کرد
این وسط «سیما» کلافه تر ز قطع آب بود
چون که در تولید فیلم آبکی، بد گیر کرد
با دم خود محتکر گردو شکست و ناقلا
باز هم در کسب و کارش اندکی تزویر کرد
«مثنوی هفتاد من» شد الغرض این داستان
هر کسی آن را به نفع کار خود تفسیر کرد
خنده دار این است در این محشر کمبود آب
باز هم «جاوید» طنزی آبکی تحریر کرد
تا وزیر خبره نیرو شنید این طنز را
با یکی احسنت و یک ایول از او تقدیر کرد
*(برگزیده جشنواره طنز نیروزا (وزارت نیرو)
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی