صفحه 11--6 ابان 88
مامانم گفته
بهرام غلامی «آب دانی یو»
مامانم گفته تو کوچه به کسی نیگا نکن
سربازارچه که میری راهتو دوتا نکن
تو خیابون که می خوای اتومبیل سوار بشی
ماشینهای لوکس و قشنگ را ابداً صدا نکن
مامانم گفته که هی سرک نکش از دَمِ در
واسه قصه، دخترا رو وارد سرا نکن
به سلامت اگه می خوای به کلاست برسی
سرتو پایین بینداز تو هوا نیگا نکن
مامانم گفته که ورزش واسه دخترا بده
اگه می خوای برو ورزش ولیکن شنا نکن
پسرای این محل زبر و زرنگند و فضول
ازشون نامه نگیر و به کس اعتنا نکن
مامانم گفته اگر حرف می زنی یواش بزن
تو گوشی سخن نگو غیبت بچه ها نکن
دوست خوب تو زندگی واللهِ کم پیدا می شه
به جز از کتاب کسی را با خود آشنا نکن
مامانم گفته تو جشنها خودتو تکون نده
هی شیلنگ تخته نینداز دهنت رو وانکن
تو پیاده رو نزن هی تنه بر موتور سوار
همه شاید بزنند دخترکم شما نکن
دو مطلب از خوش مرام
اولی: میگما فهمیدی تو روزنومه چی چی نوشته بود؟! گوش کن تا بگم. نوشته بود یکی از کارکنان بانک کشاورزی کرمون 330 میلیارد اختلاس کرده اگه خواستی روزنومش هم دارم، الکی حرف نمی زنم، مدرک دارم.
دومی: عجب روزگاری شده اختلاس روی اختلاس. ولی من بدبخت چند ساله که تقاضای وام ازدواج دادم و هنوز هم عروسی نکردم. به شرطی همسرم به فکر شکایت بیفته و مهریه اش رو اجرا بذاره و به جای حجله رفتن بفرستتم زندان، آهای اختلاسگرها به فکر ما بدبخت ها هم باشید.
* * *
در یک روزنامه آمده بود: «بچه پژو هم به بازار آمد».
از باباش چه خیری دیدیم که از بچه اش ببینیم انفجار روی انفجار. مدتی چهارشنبه سوری راه افتاده بود که هنوز هم ادامه دارد.
شکوائیه نی نی کوچولو
زهرا کامکار
من چون یک نی نی کوچولو هستم، نمی تونم مقدمه چینی کنم، پس بی مقدمه حرفمو می زنم. می خوام بگم: بابایی چقدر بهت بگم با صورت خارخاری منو بوس نکن آخه مگه من چه گناهی کرده ام، به جون مامان هر بار که بوسم می کنی انگار سوزن تو صورتم فرو می کنی. اصلاً با این آنفلوآنزای خوکی که شایع است بوس کردن چه معنی میده؟
و دیگه اینکه مامانی وقتی داری به من غذا میدی حواستو جمع کن، صد بار لقمه رو پِر نده هی نگو هواپیما، هواپیما بعد اونو تو دهن بابایی نچپون! آخه مامان گلم، بابایی که با این چیزا گول نمی خوره، فقط چاق تر و بدترکیب تر میشه. ها بعله. بابایی اینقدر بین من و داداش کوچولو فرق نذار، منو با کهنه مامی نکن داداشی رو با «مای بی بی» چیک چیک! (هزینه تبلیغات در نظر گرفته شود) تازه مامانی هی میگه: پسرم تاج سرم من آخر نفهمیدم تاج سر مامانی کیه؟ داداشی یا بابایی؟!
مامانی، وقتی می خوای بری میوه فروشی و میوه جدا کنی، منو دست مش عباس میوه فروش نده. او با دستهای خاکیش لپمو میکشه، من چندشم میشه! خدا به سر شاهده دروغ نمی گم!
بابایی خواهش می کنم وقتی با من بازی می کنی هی تو شکمم پوووف نکن، آخه مگه من چقدر تحمل دارم. دلم درد می گیره مجبور میشم شلوار مبارکتو خیس کنم. اون وقت مامانی دعوات میکنه ها، از ما گفتن!
مامانی، وقتی می خوای با بابایی دعوا کنی واسه پرتاب کردن به طرف بابا، از وسایل شخصی من استفاده نکن. مگه شیشه شیر من چقدر وزن داره؟ راحت لنگه کفشتو بهش پرت کن، آخه بابایی از لنگه کفش تو بیشتر حساب میبره تا از شیشه شیر من!
دیگه اینکه یه لطفی بکنین اسم بابابزرگ یا
ننه بزرگ خودتونو رو ما نی نی ها نذارین آخه شوکت، ماه بس، نظرقلی و قوچعلی که نشد اسم؟! کلاس
نی نی میاد پایین، بابا اون هم جلو نی نی های دیگه آبرو داره! خب اگه به خواسته های من توجه کنین ازتون ممنون میشم، زیاده عرضی نیست ارادتمند شما، نی نی کوچولو، زَت زیاد!
مهریه
محمدجاوید
به انکحت به قلبم شور آورد
به زوجت به خانه نور آورد
خرش از پل گذشت و ماه دیگر
برای مهریه مأمور آورد
***
چو عاقد خطبه را آغاز فرمود
عروسم یک دوباری ناز فرمود
پس از اعلام یک خروار سکه
ز شادی گوییا پرواز فرمود
***
زنم می گفت داغت را نبینم
مریضی الاغت را نبینم
ولی از بابت مهریه هرگز
نگو بنچاق باغت را نبینم
***
شب اول که عشقش پر شرر بود
ز مهریه وجودش بی خبر بود
دوماه بعد چون آمد ملاقات
به دستش موز و شیرینی تر بود
***
منم از خانمی البته یکه
تکم بین اهالی درکه
نمی خواهم ز تو مهریه غیر از
هزار و سیصد و هشتاد سکه
غضنفر و خرش «گوش دراز»
فاطمه خدام محمدی «الهه»
غضنفر صبح زود به سراغ طویله رفت و گوش دراز -آن خر پیر و زوار در رفته- را که مونس تنهایی اش بود بیرون آورد، سوار بر آن شد و طبق معمول برای سرکشی از مزرعه آرام آرام به راه افتاد.
شد غضنفر بر الاغ خود سوار
گشت سوی مزرعه پس رهسپار
بود خر با آنکه پیر و ناتوان
باز می دادش سواری همچنان
غضنفر سوار بر گوش دراز داشت می رفت که ناگهان از دور دست صدای موسیقی دلنوازی شنید که نزدیک می شد. اتومبیل ماکسیمای مشکی با چند سرنشین جوان، صدای ضبط اتومبیل آنقدر رسا و دلنشین بود که قر در کمر هر جنبده ای، از جمله خر پیر و سر به زیر غضنفر- می انداخت.
خر میان راه آهنگی شنید
شور و حالی در دلش آمد پدید
بود آن آهنگ شاد از ماکسیما
ماکسیمای تیره رنگ و خوش نما
گوش دراز از راه به در شد، شور و نشاط جوانی در خود حس کرد. با، قردهی و جفتک پرانی، شروع به دویدن کرد.
ناگهان قر داد و رقصان شاد شد
دست و پایش از زمین آزاد شد
پیر خر، در آنِ واحد شد جوان
در پی آهنگ شادی شد دوان
غضنفر از رفتار هیجانی گوش دراز هاج و واج مانده بود و سعی می کرد تا او را آرام کند. به او می گفت: خر، از خر شیطون بیا پایین، اما بی فایده بود. سرعت گوش دراز به حدی بود که اگر در مسابقه دو خرها شرکت می کرد، به عنوان تیزروترین خر جهان در آن مسابقه مقام اول را کسب می کرد. اما سرعت زیاد، کار دست آن بیچاره داد. به شدت به زمین خورد و چهار چرخش به هوا رفت.
هی دوید و شادمان با سر برفت
ناگهان لنگش ز لولا در برفت
غضنفر خودش هم آن طرفتر بر زمین و روی علفها افتاده بود. بدنش کوفته شده، خرد و خاکشیر بود. در این حالت صدای ناله خرش را می شنید که اظهار ندامت کرده به غلط کردن، افتاده بود. دلش به حال گوش دراز بیچاره می سوخت. از اینکه او را در این وضعیت می دید اندوهگین بود، خر زبان بسته دست و پایش از جا در رفته بود.
چونکه خر افتاده بودی بر زمین
مش غضنفر گفت با لحنی حزین
من هم اینک مانده ام با این الاغ
این الاغ زار و مصدوم و چلاق
غضنفر از هوش رفت، لحظاتی بعد که به هوش آمد خود را کنار جاده دید که سِرُم به دستش وصل می باشد و آن طرفتر ماشین اورژانس ایستاده و چند دامپزشک مشغول معالجه گوش دراز هستند.
غضنفر که حال نامساعدی داشت، به نظر می رسید کمی هم دچار هذیان گویی شده، همچنان با خود حرف می زد و می گفت:
گر چه سر تا پای این خر بیمه است
گوشتش باب خورشت قیمه است
مرد روستایی خر پیرش را دوست می داشت، گوش دراز از پا افتاده بود و غضنفر همچنان به او می اندیشید.
بی زبان یکبارگی از پا فتاد
دوست می دارم ولی او را زیاد
این خر درمانده و بیمار من
بوده است عمری کنار و یار من
غضنفر آنچه به سر خرش آمده بود را از چشم بچه پولدارهای شهری می دید که نه تنها در خیابانهای شهر با صدای ناهنجار ضبط صوت ماشینشان، گوشهای مردم را آزار می دهند، که تازگیها پایشان به روستا هم باز شده و خر آزاری می کنند! او عقیده داشت اگر آن آهنگ کذایی به گوشِ گوش دراز نرسیده بود این اتفاق ناگوار هم برای خرش نمی افتاد!
ای خر از دست جوان مایه دار
دیدی، ای بیچاره افتادی ز کار؟
وای ز آن آهنگ شوم بی پدر
کرد از ره، این خر من را به در
برگزاری نمایشگاه طنز نوشتاری
انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس به دبیری آقای علی اصغر کمالدار «غمین» نمایشگاهی از طنزهای نوشتاری طنزپردازان فرهیخته و صاحب ذوق آقایان: مهدی مباشر، ابراهیم بهگزین، عبدالرحیم بخشایش، اصغر آبرومندی، هوشنگ شاهنده، احمد مضطرزاده، کمال سام، عنایت الله احمدی، محمد دبیری، بهرام غلامی، داریوش جاویدتاش، اسدالله مکوندی، محمد جاوید، رحیم پیمان، حسین اسدی، عبدالمحمد صفازاده، ناصر زارعی، اسدالله فهندژ، علی اصغر کمالدار، علی اصغر نجفی، علی بهشتآئین، داریوش منوچهری، مهدی برزگر، بهنام زارع دهقانانی، هادی تفضلی و علی زارع و همچنین خانمها: اعظم چراغعلی، فاطمه خدام محمدی، خانم ناصری، معصومه سفیدی نژاد، پانتهآ عفیفی، زهرا کامکار و امالبنین باقری را از تاریخ 16/8/88 به مدت یک هفته در نگارخانه شیراز، واقع در چهارراه خیرات، جنب داروخانه سعدی و بانک ملی، ساختمان مرکزی حوزه هنری فارس دائر میکند. طنز دوستان ارجمند میتوانند از 16 تا 21 آبان از این نمایشگاه بازدید به عمل آورند. ساعت بازدید 8 صبح الی 7 بعدازظهر
دو مطلب از ناصر زارعی
سرمایه
- چی باعث شد که ازدواج کردی؟
- حرف پدر خانمم
- مگه چی گفته بود؟
- گفته بود اگه با دخترم ازدواج کنی تمام سرمایه زندگیم رو به اسمت می کنم.
- خوب این کارو کرد؟
- نه! ولی وقتی اعتراض کردم گفت؛ دخترم تمام سرمایه زندگی منه که به اسمت کردم.
***
تبلیغ
- ببخشید آقا بنده سواد ندارم، روی این پاکت شیر پاستوریزه چی نوشته؟
- نوشته روز جهانی آب گرامی باد.
نفرین فرهاد
بهنام زارع دهقانانی
نخور شیرین فریب روی ماهت
ضرر می بینی از این اشتباهت
الهی که بری با سر تو قندون
و پیدا هم نشه «جعبه سیاهت»
ازدواج و طلاق امروزی
ام البنین باقری(الهام)
در طبقه هفتم آپارتمان زوجهای خوشبخت امروزی، یک جفت زوج جوان زندگی می کردند که بعد از گذشت دوران نامزدی که از طفولیت شروع شده بود و بعد از مدت زمان کوتاه 4 ساله ای که عقد بودند و با گذشتن از هفت خوان ازدواج نوین و با کلی دوندگی و گرفتن وام پرسود ازدواج توانسته بودند، بزرگترین شاهکار را انجام دهند و دو سال زیر یک سقف آهنی و دیوارهای آجری و پنجره های شیشه ای فقط در کنار هم زندگی کنند.
چنان نمک زندگیشان بالا بود که فشار خونی شده بودند. این زوج جوان از همان روز اول شعار مبارزه تا مرگ را سر دادند تا بالاخره با مشورت هم سن و سالان و به رسم امروزی آتش بس اعلام شد و با قدم هایی آرام و با کلاس به سوی زیباترین دفترخانه طلاق رهسپار شدند!
بدون اجازه
علی زارعی13 ساله(علی بی غم )
- دوباره بدون اجازه پفک خریدی؟
- نه این که پفک نیست، چیپسه!
کتاب دوم راهنمایی
- بچه می ره تو کتاب فروشی می گه آقا یه سری کتاب دوم راهنمایی بدین، ولی چیزای آسونی توش باشه.
طـــنزپرداز شــریف و نــازنین صاحب اندیشه در این سرزمین
ای که سرشاری ز استعداد و ذوق می نویسی طنز را با شور و شوق
طنز خود، گر شعر باشد یا که نثر می کن ارسالش برای طنز عصر
مـطلبت باشــــد اگر پـربار و تاپ می شود البته در این صفحه چاپ
دیـگران خـــوانند چــون آثـار تــو آشــــنا گـــــردند با افــکار تو
طنز خوبت گر که در این صفحه بود هر که خواند، بر تو بفرستد درود
عکس هم باشد گر از رخــسـار تــو چـاپ حـتماً می شـود با کار تــو
* **************************** *
در ضمن انجمن طنز محفل رندان حوزه هنری فارس، هر هفته روزهای شنبه از ساعت 17 تا 19 با حضور جمعی از اصحاب طنز در حوزه هنری، واقع در چهارراه خیرات جنب داروخانه سعدی، بانک ملی، نشست هفتگی برگزار می کند. اگه تو کار طنز و فکاهه هستید، تشریف بیاورید مقدم سبزتان گل باران.
دولت فرزانه
داریوش جاویدتاش «دارداری»
اقدام قشنگ دولت فرزانه
آرام دل است و رونق کاشانه
از جمله دو طرح خوب، برده مجلس
در مورد مسکن و سپس یارانه
با مسکن مهر و وعده های عالی
راحت شده فکر مردم بیخانه
دارا و ندار، ثبت نامی کردند
ضرب العجل و شبانه و روزانه
اینترنتی ثبت نام منزل کردم
موجودی من گرفته شد بیعانه
دادند به من زمین خوب و عالی
از شادی آن شد عاقل این دیوانه
در مورد وام خانه رفتم هرجا
تکریم و رواج کار شد یک آنه
این میز به آن میز نگردیدم پاس
شوتم بنمود وعده سالانه
شد صاحب خانه هر که نامی بنوشت
از اصغر و اکبر و بی بی ریحانه
اینگونه اجاره خانه ها ارزان شد
از همت طرح مسکن مهرانه
مصداق اجاره خانه های ارزان
آمار آژانس مسکن مرجانه
***
یارانه که حرف روز و خیلی داغ است
خواهد که تحولی کند مردانه
تا لایحه اش به خانه مردم رفت
گفتند، ز نیک و بد آن رندانه
یک عده بر آنند که او حامله است
یا ریگ بزاید او و یا دردانه
یک عده بگفتند گرانی زاید
یا شعله آذر است یا فتانه
یکعده به حسن نیت خود گویند
زاید سه قلو شمع و گل و پروانه
جبران تورم و گرانی زین پس
یارانه کند موی پریشان شانه
در مورد نرخ مرغ و ماهی با گوشت
آسوده خیال و سفره ها شاهانه
گر قیمت نان و آب چندان گردد
پرداخت شود بدون حرف و چانه
از بابت قبض برق و گاز و تلفن
آمد ز دماغم عطسه ای جانانه
***
یارانه که ساز آن عدالت باشد
آباد شود از او بسی ویرانه
یارانه که سفره مساوات بود
خاری است به چشم دشمن بیگانه
تا حداقلی زندگی گردد جور
من می کنم ازدواج با افسانه
مغرور معترف
علی اصغر نجفی «اغو»
من نمی دانم چرا گهگاه قاطی می کنم
حق و ناحق در هم و قاطی و پاتی می کنم
چون کمی تا قسمتی بیزارم از نظم و ادب
لاجرم بی نظمی و بی انضباطی می کنم
بچه ناف فلان جایم که یعنی شهری ام
پس خیالی نیست گر انگ دهاتی می خورم
اهل علمم، اهل شعرم، اهل نااهل قلم
وآنکه در این راه، کودک وار، تاتی می کنم
تازه کار و لوس و خودخواه و لجوجم جان تو
شاید از اینست حس بی ثباتی می کنم
کسوتم فیس و افاده، پیشه ام باد و برون
خلق خود را آشنا با خوی لاتی می کنم
گر که برکارم شود نقدی بجا و بی غرض
از غرورم مطلبم را کائناتی می کنم
این میان شانسی اگر یک بار کارم ناب شد
چون خودم نابابم آن را ضایعاتی می کنم
گرچه منفی یاب را در خویش وارد کرده ام
لیک محصولات خود را صادراتی می کنم
الغرض، نقد هر آنکس باب میل من نبود
تکیه بر طبع و مرام تند ذاتی می کنم
بنده خود از خاطیان خام دورانم ولی
این «اغو»ی بینوا را فرد خاطی می کنم
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی