دیلینگ دیلینگ قاشق چای خوری
مهگان فرهنگ
دیلینگ... دیلینگ... دیلینگ. صدای برخورد قاشق چایخوری توی استکان چای بود که به اندازه روزایی که فهمیده بودمش و سر سفره یا میز صبحانه قرار گرفته بودم شنیده بودم و با اون صدا هر بار نگاهم به استکان می افتاد و چشمم به دایره ای که روی سطح چای تشکیل می شد و چرخش هر چه سریع قاشق چایخوری با تمام قدرت و سعی در شیرین کردن طعم چای... عجب سرعتی داشت قاشق چایخوری و عجب سرعتی داشت گذر خاطرات از لابلای چرخش قاشق و دیلینگ دیلینگ آن. خاطرات این سالها که سی و دو سال گذشته بود و شاید بیست و چند سالی از آن را با قاشق چایخوری طی کرده بودم و همیشه درباره این صدا و تداعی خاطراتش با همه صحبت می کردم و همین که به خودم
 می آمدم می دیدم که دقایق زیادی گذشته و چای سرد شده و دیگه نمی تونستم آن را بخورم و یا دیر شده بود و باید می رفتم.
و یا...
چای صبح خیلی منو مشغول کرد چرا باید آنقدر دور می شدم؟ چرا همیشه باید چای سرد می خوردم؟ و یا اصلاً...
* * *
وارد کافی شاپ شدم. تصمیم گرفتم توی اولین برخوردم با مردی که قراره باهاش آشنا بشم... که چشمام به اون افتاد که برای ادای احترام از روی صندلی بلند شد سلام کرد و بالاخره بعد از تعارفها فهرست خوردنی ها را مقابلم گذاشت.
نگاهم تمام فهرست را دوید. دوست نداشتم توی آشنایی اول تداعی یه آدم بورژوا می شدم یا اینکه چون قراره اون منو مهمون کنه دست روی اسمی بذارم که حتی معنای کلمه اش رو هم نمی دونم و بیشتر فکر می کردم اسم یه قبیلۀ بومی توی آفریقای جنوبی باشه.
برای همین فهرست را بستم و گفتم ممنون فقط چای.
لبخندی زد و گفت: آه آره یادم نبود... مهرداد گفته بود چای خور قهاری هستی. چقدر بی رودربایستی حرف زد. مهرداد همکار من بود و دوست اون و به نوعی باعث آشنایی ما شده بود.
عجب پس مهرداد از من براش گفته... پس حتماً بحث قاشق چای خوری و چیزای دیگه رو هم
 می دونه.
لبخندی زدم و گفتم: خوبه... مهرداد دیگه چی گفته؟ نگفته که من همیشه وقتی چای
 می خورم... که در همان لحظه پیش خدمت کافی شاپ استکانهای چای را روی میز گذاشت و یه کیک هم وسط گذاشت و رفت. نگاهم به کیک و بعد به او افتاد که یک دفعه گفت: ناراحت شدید... منم کیک دوست دارم...
خندیدم و فهمیدم که مهرداد درباره اینکه من کیک دوست دارم هم گفته. خیلی زود شکر را داخل چای ریخت و شروع به هم زدن کرد دیلینگ دیلینگ قاشق چای خوری سریع وارد ذهنم شد و با هم وارد استکان او شدند.
چای صبحانه آنقدر سرد شده بود که به مرحله خوردن نرسید و من به خاطر گرفتاری بدون چای به این لحظه رسیده بودم.
نگاهی به ساعت کردم 6 عصر بود.
من همین که به خودم آمدم دیدم که بدون چای اون روز تا به اون لحظه گذشته بود.. عجب تحملی...
یک دفعه با صدای برخورد قاشق چای خوری به بدنه شکر پاش به خودم آمدم و دیدم که حواسم خیلی پرت شده، نگاهش کردم با لبخند گفت: شیرین کنم براتون؟
از هولم استکان را برداشتم و نزدیک دهانم بردم هنوز گرم بود. از قاشق چای خوری ترسیدم اگه وارد چای می شد دیگه...
برای همین استکان را به لبانم چسباندم و گفتم: نه ممنون... تلخ می خورم...
نگاهم کرد. شاید مهرداد بهش اینو نگفته بود... و اون فکر می کرد که من همیشه چای شیرین
 می خورم ولی اون Sروز...

چگونه رؤیاهایمان را عملی کنیم؟
پریوش زارع*
زمانی کسی گفته بود بهتر است به آینده مان توجه کنیم، چون قرار است که در آن زندگی کنیم. داشتن بینش مثبت نسبت به آینده شاید نیرومندترین انگیزه تحول دانش آموز باشد. قصر پارتنا در یونان ابتدا تصویر ذهنی معمارانش بود. بعدها یونانیان آینده فرهنگشان را در آن قصر مجسم کردند.
یونانیان با رؤیا آغاز و بعد آن رؤیاها را به چیزی نیرومندتر بدل کردند، یعنی «بینش». بینش نتیجه رؤیا و عمل است. بینش های مهم مقدم بر موفقیت های مهم است. امروزه قدرت بینش را در همه جا
می توانیم ببینیم. بسیاری از ملت ها وقتی راه صعودشان را طی می کردند نه جمعیت مناسبی داشتند و نه منابع مناسبی، حتی برتری راهبردی هم نداشتند و در حقیقت آنها برخلاف جریان رود حرکت می کردند. آنچه که آنها داشتند بینش عمیقی نسبت به آینده شان بود و عنصر اصلی موفقیتشان همین بود. این تنها عنصر نیست ولی اولین و مهمترین آن است. بهترین دانش آموزان می دانند هدفشان چیست و در آینده می خواهند چکار کنند. شاگردان ضعیف تقریباً هیچ تصوری از آینده ندارند و معتقد هستند که آینده شان را تنها تقدیر است که رقم می زند. دانش آموزان موفق معتقدند که مهار آینده بیشتر در دست خودشان است و به افق های زمانی پنج تا ده ساله می اندیشند.
در دانش آموزان موفق، خانواده و ضریب هوشی بالا نشانه های کلید موفق نبودند. بعضی از
 دانش آموزان موفق از خانواده های محنت کشیده بودند، اوضاع نابسامان اجتماعی داشتند، در استاندارد ضریب هوشی نمره خوبی کسب نکرده بودند.  ناموفق ترین دانش آموزان ضریب هوشی شان در حد نوابغ بود و از بهترین خانواده ها بودند پس اصلی ترین عامل تمایز چه بود؟ «بینش»، چیزی که همه دانش آموزان موفق آنرا دارا بودند دانش آموزان باید هر کدام رؤیایی داشته باشند و رؤیای آنها مهم است، زیرا آینده شان را شکل می دهد و تحصیل کلید آن آینده است. قدرت بینش به دانش آموزان کمک می کند که بتوانند بر مشکلات غلبه کنند و در آنها ایجاد انگیزه
می کند تا به موفقیت های فوق العاده ای دست یابند. وقتی از دانش آموزان می پرسیم که
می خواهی در آینده چکاره بشوی کمکشان می کنیم تا درباره این موضوع بسیار فکر کنند و هرگز جواب هایشان را بی ارزش تلقی نکنیم ولو اینکه هر هفته نظرشان عوض شود. با گوش کردن به صحبت های
 دانش آموزان نشان می دهیم که رؤیاهایشان درباره آینده مهم است و علاقه ما به رؤیاهایشان به آنها اعتماد به نفس و توان می بخشد تا بتوانند آینده شان را شکل بدهند. ضروری است که همه باید کاری را برای انجام دادن در آینده داشته و بینشی مثبت نسبت به آینده داشته باشیم، چون همین بینش مثبت است که به زندگی هر انسان معنا می بخشد و این خصیصه انسان است که با نگریستن به آینده می تواند زنده بماند. اجزای اصلی بینش عبارتند از: 1- بینش را معلم باید گسترش بدهد (دانش آموز بینش را به وجود نمی آورد و این معلم آگاه است که با دانش آموز صحبت می کند، به حرفهایش گوش می دهد، به او اطلاعات می دهد و او را به داشتن بینش مثبت تشویق می کند) 2-دانش آموز باید از بینش معلم آگاه شود و بر سر حمایت از آن توافق کند. 3-یک بینش برای اینکه موفق شود باید جامع و پر جزئیات باشد. بینش باید مثبت و انگیزه بخش باشد (یک بینش باید مقصد  داشته باشد و همه را به بالندگی اساسی برانگیزاند تا بتوانیم مهارت هایمان را فراتر از حوضه کارمان سوق دهیم. یک بینش باید ارزش تلاش و کوشش را داشته باشد). باید به خاطر داشته باشیم که بینش بی عمل دانش آموزان صرفاً یک رؤیاست و عمل بدون بینش صرفاً وقت گذرانی دانش آموز است بنابراین بینش به همراه عمل است که می تواند دنیای دانش آموزان را دگرگون کند.
*مرکز تیزهوشان ملاصدرا- ناحیه سه شیراز

پَت و مَت
راضیه جوینده
اعصابم حسابی به هم ریخته بود. نگاه دوباره ای به صفحه نیازمندیهای روزنامه کردم. همه خواستار کسی بودند که چند سال سابقه کار داشته باشد. عجب! همه آدمها با سابقه کار به دنیا می آیند یا فارغ التحصیل می شوند؟ سؤالی بود که هزار بار پرسیدم و جوابی پیدا نکردم. به طرف عروسک هایم رفتم و رو به آنها گفتم: چه قدر شما خوب و مهربانید عروسک های
 من! چه خوب که شما مثل دیگران با تحقیر به من نگاه
 نمی کنید. یاد نگاههای پر طعنه دختر خاله هایم افتادم. سؤال های
 تکراری آنها، متلک های جور واجورشان مرا عصبی تر
می کرد. فکر کردم باید منتظر معجزه ای باشم تا مرا از این حال و هوا نجات دهد. یک سال از فارغ التحصیلی گذشت و هنوز نتوانستم کاری پیدا کنم، عاشق درس خواندن بودم و تمایل زیادی برای ادامه تحصیل داشتم، اما دلم نمی خواست باری برای خانواده ام باشم. تصمیم گرفتم اول کار مناسبی پیدا کنم ولی هر چه بیشتر می گشتم ناامیدتر می شدم. برای فرار از آن بی حوصلگی به طرف تلویزیون رفتم. زمان پخش برنامه کودک بود. دوران کودکی و هیاهوی آن لذت بخش است. از دیدن بچه ها و احساسات پاکشان احساس رهایی
می کردم و شاید بزرگترین دلیلم برای ساخت عروسک ها با خمیر گل چینی همین بود. برنامه کودک نمایش عروسکی
 پت و مت را پخش می کرد. با دقت نگاه کرده و بعد شروع به ساخت پت و مت کردم. احساس لذتی که از ساخت عروسک های
 کارتونی و قابل باور بچه ها داشتم شگفت انگیز بود. پت و مت
 ساخته شد. با خودم گفتم: نه! می تونم بهتر بسازم.
ولی رنگ قرمزم تمام شد. گفتم: من که بیکارم، پس باید امروز پت و مت درست و حسابی درست کنم.
سراغ مغازه همیشگی رفتم. برخلاف انتظارم خلوت و فروشنده با فردی مشغول صحبت بود. مثل همیشه مؤدبانه جواب سلامم را داد و گفت: من در خدمتم.
- ببخشید رنگ قرمز می خواستم.
:چه شماره ای؟
- دقیقاً نمی دونم، ولی یه لحظه صبر کنید!
عروسک ها را به آرامی از کیفم در آوردم و گفتم: رنگ پیراهن این عروسک ها، دقیقاً نمی دانم چه شماره ای است!
دوست فروشنده جلو آمد و عروسک ها را از من گرفت و با هیجان گفت: پت و مت!
گفتم: فقط مواظب باشید، تازه درست کردم، نرمه!
فروشنده گفت: فکر کردم شما گل چینی درست می کنید.
   - نه! برای فرار از بیکاری عروسک درست می کنم.
دوست فروشنده که هنوز مشغول تماشای پت و مت بود گفت: بیکاری؟ چرا بیکاری؟ من مغازه عروسک فروشی دارم، الان صد تا پت و مت می خوام. نمونه های دیگری هم اگه داشته باشی، می خوام.
فروشنده هم گفت: منم می خوام، البته فقط بیست تا!
متحیرانه به پت و مت نگاه کردم. باورم نمی شد آن ها معجزه لحظه های تنهایی من بودند و حالا تبدیل به معجزه زندگی من شده بودند. احتیاجی نبود ناامیدانه نیازمندیهای روزنامه فردا را ورق بزنم.
فروشنده گفت: خیلی خوب بیعانه هم می دیم، خیالتان راحت باشه.
دوست فروشنده گفت: فقط زود باید به من سفارش ها را برسانی، ضرر نمی کنی...