گزیده ای از کتاب «من باید موفق شوم»
(مدیریت زمان برای دانش آموزان)
احمد پهلوانیان

* من باید موفق شوم
این عبارت را چندین بار تکرار کنید و به خودتان تلقین کنید که شما توانایی موفقیت در تحصیلات را دارید. شما می توانید دانش آموزی ممتاز شوید. شما می توانید از انرژی های ذهنی خود حداکثر استفاده را بکنید. شما می توانید مثبت بیندیشید. فقط یک شرط دارد: داشتن قدرت مدیریت خود
* مدیریت خود چیست
همه افراد احساس دارند. شما هم احساس دارید. اگر احساسات شما به وسیله عقل هدایت نشود، هر کاری را می توانید انجام دهید ولی معلوم نیست نتیجه آن چه خواهد شد. احساس را باید با عقل مهار کرد. آن وقت است که با احساس می توانید کارهایی انجام دهید که با معیارهای بیرونی قابل سنجش باشد با این کار نسبت به زندگی نگاهی مثبت خواهید داشت و می توانید تصمیم گیری فعالانه ای داشته باشید. تلاش کنید و موفق شوید. آنگاه «مدیریت خود» را دارا هستید. اگر تلاش­های فوق بدون تنظیم برنامه باشد باز هم به نتیجه نمی رسید.
* مدیریت زمان (تنظیم برنامه)
هرگاه شما بتوانید زمان زندگی خود را نسبت به هدفهایی که دارید تنظیم کنید، مدیریت زمان داشته اید. برای برنامه ریزی چه پاسخی به سؤالهای زیر خواهید داد؟
1 - از آغاز تا پایان روز چه کارهایی را باید انجام دهم؟
2 - ساعت و زمان انجام دادن هر کار چه وقت است؟
3 - اگر اتفاق غیر منتظره ای در زمان انجام آن کارها به وجود آید چه باید بکنم؟
4 - آیا تنظیم زمان در شبانه روز، ما را به هدف می رساند؟
5 - آیا هدف های ما با واقعیات زندگی مطابقت دارد؟
ما باید مدیریت زمان داشته باشیم. چون وقت ما محدود است و ساعات زیادی به کارهای مختلفی از قبیل غذا خوردن، استحمام، استراحت و یا صحبت با اعضای خانواده می پردازیم. آن چه از زمان برای ما باقی می ماند محدود است و برای استفاده بهینه از آن در درس خواندن، باید به تنظیم زمان بپردازیم.
* فواید مدیریت زمان:
الف- توسعه زمان:
شما نمی توانید زمان را از نظر کمیت زیاد کنید ولی می توانید با برنامه ریزی و افزایش کیفیت به زمان آن را توسعه دهید و هرچه بیشتر از آن استفاده کنید.
* دو روش اجرایی برای توسه زمان:
الف- زمان های مرده را بشناسید. آنها را زنده کنید و از آنها استفاده کنید. زمان های مرده به زمان هایی گفته می شود که شما به گذران آن توجه ندارید. مثلاً زمانی که در مطب دکتر منتظر می مانید، زمانی که راه بین مدرسه تا خانه را طی می کنید. زمانی که برای ملاقات دوستتان منتظر می مانید. زمانی که در اتوبوس یا تاکسی هستید. زمانی که پیاده راه می روید و زمانی که منتظر ورود معلم به کلاس هستید. این زمان ها ممکن است خیلی کوتاه باشند ولی وقتی آنها را جمع کنید زمانی طولانی به دست می آید.
چگونه می توان زمان های مرده را زنده کرد؟ یادداشت برداری از برخی مطالب، مرور مطالب درسی در ذهن، مطالعه یک مطلب کوتاه، حفظ کردن یک قطعه شعر، حل یک مسئله کوچک ریاضی، بحث و تبادل نظر با دوست خود و حتی زمزمه یک آهنگ
***
ب- استفاده از فرصت ها
اگر زمان مجموعه ای از دقیقه ها و ساعت ها و هفته ها باشد، فرصت، شرایطی است که برای استفاده از زمان به وجود می آید. شما اکنون در زمانی هستید که فرصت یادگیری دارید و شرایط آن مهیا می باشد.
افراد مسن هم در همین زمان قرار دارند ولی فرصت یادگیری ندارند. شما باید از فرصت ها حداکثر استفاده را بکنید وگرنه فرصت ها از دست می رود و زمان یادگیری تمام خواهد شد.
شما می توانید با برنامه ریزی، زمان را به فرصت تبدیل کنید. با برنامه ریزی می توانید به زمان کیفیت بدهید.
برگرفته از کتاب «تربیت کاربردی»
تألیف: محمود رخ بخش زمین

تخت جمشید بخشی از تاریخ
علی رضا گرمنجانی*

به سمت جنوب کشور که حرکت می کنیم بعد از عبور از شهر نصف جهان به سرزمینی می رسیم که تاریخ را در پهنای خود جای داده است. صدای سم اسبانی که به عنوان پیک حامل پیام های پادشاهان بودند، هنوز در فضای این سرزمین به گوش می رسد.
از میان کوههای سر به فلک کشیده که می گذریم به این فکر می کنم که چگونه اسکندر مقدونی به خود اجازه داد این سرزمین را جولانگاه سواران غارت گر خود کند. بی شک سربازان گمنام زیادی راه را بر این یاغی تنگ کرده اند. همراه تاریخ به شهری می رسیم که زیر خاک آرمیده و حاضر به بازگویی آنچه بر وی گذشته است نیست.
شهر با نشان دادن قسمت هایی از تمدن خود تلاش دارد تا در عین خاموشی فریاد زند که این جا پایتخت مردمانی  است که صفت نجابتشان دنیایی را به تواضع در برابر این قوم وا داشته است.
کم کم که مسیر را طی می کنیم در  دامنه کوهی
 بلند تاریخ ملتی را می بینیم که ستون های سر به فلک
کشیده اش منقوش به حجاری هایی است و
مردمانی را نشان می دهد که در دستانشان هدیه هایی به رسم ادب به دربار آورده اند.
مردمانی از شمال آفریقا تا مرز یونان و سرزمین هفتاد و دو ملت (هند). حضور آنان جغرافیای بزرگ آن روز ایران را به رخ می کشد. این بنا تاریخ ملتی را به نمایش گذاشته است که سراسر شور و هنر بوده اند و پارچه حریر در آن روزها تن پوششان بوده و لباس سربازانشان نشان از صنعت نساجی آن روزگاران را می دهد.
مهندسی این بنا هنوز برای جهانیان ناشناخته است و هیچکس نمی داند چگونه باید این مهندسی را با ابزار آن زمان منطبق ساخت. شکوه این بنا هنوز در زیر آسمان نیلگون پارسیان خودنمایی می کند و سندی معتبر بر استعداد و هوش ملتی است که بخشی از تاریخ را ساخته اند...
*اول دبیرستان، مرکز تیزهوشان ملاصدرا، ناحیه سه شیراز

این سبز قبا همان، بهار است
پرویز خائفی
آهسته تر از نسیم آمد
نجواش صدای برگ گل بود
عطر نفسش سلام می کرد
با سرو و چنار دست می داد
در بستر جویبار تن شست
در سایه، کنار سایه بنشست
بس روسری سپید ململ
آورد برای نسترنها
آهسته تر از نسیم آمد
بس شاخه گل چراغ آورد
انگار هزار باغ آورد
از سنگ، کلام چشمه رویاند
از چشمه سرود آب جوشاند
آب، آینه شد، شکست در کوه
هرجا نفسش به شاخه می خورد
گل پیرهنی، قباش می داد
- ناگاه درخت، شعله ور بود-
چون از سر شوق گریه می کرد
آرام به خواب ناز می شد
آهسته تر از نسیم آمد

بر بام بلند کوهساران
در دشت، ز لاله شعله ها کاشت
هر شاخه خسته را عصا داد
تا راست دوباره سبز ایستاد
بالای لطیف لادنی را
انداخت به شانه های شمشاد
نیلوفر مست را گرفته
بر قامت سرو تکیه اش داد
در دفتر صد هزار برگش
نام گل عالمی نوشته!
نسرین، سوسن، سنبل و بنفشه
سوسن ز صبا شنید این راز
در باغ مسافری غریب است
باغی شد و عطر حرف غماز:
در باغ مهاجری عجیب است
آهسته تر از نسیم آمد
پرسید نگاه من زآفاق
این کیست که هدیه می دهد باغ
پل بسته زمین و آسمان را
قوسِ قزحی کشیده چون تاق
این فتنه جادویی کجایی است؟
در پهنه آسمان پرستو
خطی گذرا نوشت، پرواز:
این سبز قبا همان،
بهار است

جمعه در تنهایی
عباس تربُن
اگر که روزها تمام شان یکی ست
و هر کدام
شبیه روزهای دیگرند
چطور جمعه مثل شنبه نیست
که با لباس ساده و اتوکشیده ای به تن
و کفش واکس خورده ای به پا
و کیف چرمی تمیز توی دست
درست رأس ساعت دقیق
- نه یک دقیقه زود و دیر-
وارد اداره می شود؟!

اگر تمام روزها یکی ست
چرا سه شنبه مثل جمعه نیست
و بی خیال و سر به آسمان
تمام عصر توی کوچه پرسه می زند
و با خیال تخت، کارهای مانده را
به چارشنبه می دهد؟

اگر که هیچ فرق کوچکی
میان روزهای هفته نیست
- مثال می زنم-
چطور پنج شنبه، بی دلیل
دلش خوش ست و مثل بچه ها
به عابران ناشناس شهر هم سلام می کند؟
و دم به دم هنوز هم
لبش شکوفه می دهد
به اتفاق های کوچک همیشگی
شکفتن گل و رسیدن پرنده ای...

درست نیست!
اگر که روزها تمام شان، یکی
و هر کدام مثل روزهای دیگرند
چطور جمعه سال های سال
همیشه سفت و سخت
به دور از تمام روزها
به روی کوه غصه ایستاده است
همیشه خدا؟!