یلدا و خورشید
                                                   ابارش محمودی
شب با تمام قدرت بر آتش فروزان می دمید و می خواست شعله های در هم پیچان را از هم جدا کند. سرما سعی می کرد موذیانه از رخنه های لباسش به داخل نفوذ کند. چشمانش با آتش گلاویز بود. فردا دوباره ایل حرکت خواهد کرد. همه جا ساکت بود و همه در خواب. گاهی باد صدای زوزۀ شغال را تا دوردست ها می برد و در تاریکی شب کوهستان گم می کرد. خان دستور حرکت داده بود. چشم هایش را از آتش کند و به ستاره ها دوخت. هنوز شب است، شب، تاریکی و سیاهی، مثل موهای یلدا، مثل چشم های یلدا. حتماً الان خواب است، حتماً روسری سرخ پولک نشانش را جایی انداخته و حتماً خرمن موهای سیاهش روی بالش ولو است. چشمان یلدا سیاه است مثل سیاهی شب دریا، گونه هایش سرخ است مثل غروب دریا. یلدا زیباست مثل دریا.
یوسف به یلدا دل داده بود، به موهای بلندی که به درازای شب یلدا می مانست، به چشمان سیاه یلدا و هر صبح روزش را با یاد او آغاز و هر شام با خاطره او تمام می کرد. فردا دوباره ایل حرکت خواهد کرد.
از لجبازی باد و آتش خسته شده بود. چوخایش را به سر کشید و برخاست. گذاشت تا باد و آتش یکدیگر را تکه و پاره کنند. باید
 می خوابید. توی چادر سیاه بود، سیاهتر از شب. دراز کشید و بار سنگین تنش را به دوش زمین سپرد، اما اثری از خواب نبود. هر چه منتظر شد خواب نیامد.
خورشید  از پشت ستیغ کوه سرک
می کشید. مثل همیشه یلدا و خورشید با هم بیدار شده بودند. کم کم سروصداها بلند می شد. معلوم بود دارند باروبنه را روی چهارپا می بندند،
 چون گاهی صدای خرناس اسبی یا الاغی می آمد. پدرش داشت چادر را جمع می کرد. خودش را از جا کند و شروع کرد به کمک. یلدا رمه را هی می کرد و کوه آرام صدای یلدا را تقلید. کم کم ایل به راه افتاد. موهای یلدا از زیر روسری سرخش بیرون آمده بودند. چند بار تصمیم گرفت دست ببرد لای موهای یلدا و دلش را بردارد، اما نمی شد.
یک روز، دو روز، سه روز، یک شب، دو شب، سه شب و هنوز تا دشت های خوزستان راهی دراز مانده بود. گاهی از سر شیطنت خودش را مخفی
می کرد، بعد می دید که چشم های
 یلدا با ترس و اضطراب لابلای آدم ها می دوید و مثل همیشه جلوی پای او به زمین می خورد.
چندی پیش در یک شب پر ستاره و خیال انگیز، به چشم های زیبا و درشت یلدا زل زده بود و گفته بود که از سکون خسته است و می خواهد حرکت کند و یلدا گفته بود که با ایل حرکت خواهند کرد. به یلدا گفته بود از حرکت آب در حوض، از این لبه تا آن لبه لذت
 نمی برد و یلدا گفته بود که در خودت حرکت کن. به یلدا گفته بود به جلگه خوزستان که رسیدند خواهد رفت و یلدا پرسیده بود که پس من چه؟ و یوسف از این حرف وا رفته بود.

پیرمرد عاشق
  محمدرضا خیراندیش                                                   
باز هم صبحی دیگر! چه قدر از این صبح ها آمدند و رفتند...
هفتۀ قبل شصت ساله شدم. سالهاست که با طلوع خورشید درخت نارنج حیاط در برابرم خودنمایی
 می کند. من و نازگل تنها بودیم و فرزندی نداشتیم.
با این حال خوشبخت و خوشحال بودیم. بعد از مرگ او زندگی برایم بی معنی شده بود تا اینکه بعد از اسباب کشی همسایه ما شد. در پشت چین و چروک های
 صورتش لبخندی همیشگی بر لب داشت. در همسایگی من زندگی می کرد و وجه مشترکمان تنهایی بود! همیشه چشم به راه آش های
خوشمزه اش بودم. با اینکه زیاد رفت و آمد نداشتیم و زیاد هم
نمی شناختمش مهربانی را در صورتش یافته بودم. مرا به یاد نازگل می انداخت. به راستی به او دل بسته بودم، اما از ابراز آن واهمه داشتم.
شاید اگر آن اتفاق نیفتاده بود الان با هم بودیم. نزدیک اذان بود و خورشید در خواب. صدای گوشخراشی از خواب بیدارم کرد. صدای آمبولانس بود و همهمۀ مردم کوچه. خود را جمع و جور کردم و به کوچه رفتم.
مات و مبهوت ماندم. انگار خشکم زده بود.
چیزی را که می دیدم باور
نمی کردم. آمبولانس در خانه او ایستاده بود. از همهمۀ مردم فهمیدم که سکته کرده است، اما نمی توانستم
باور کنم. انگار دنیا بر سرم خراب شده بود.
اشک در چشمانم حلقه زد. بدون جلب توجه به درون خانه رفتم.
 به غیر منتظره بودن خواهم اندیشید تا زمانی که من هم پیش نازگل بروم.

پدر شنی
پویا آل ابراهیم*
پسرک دیگر به مدرسه نرفت. کارش این شده بود که به ساحل شنی برود و با انگشتان کوچک و مچ ظریف خود تصویر پدرش را بر ساحل شنی نقش بندد. گونه هایش، موهایش و لبخند ملیحش را با حرکت دادن شنها به تصویر می کشید و ساعت ها به آن نگاه می کرد. پدرش را هفته ها بود که از دست داده بود.
غروب، مد دریا که به پاهایش می خورد بیدارش می کرد. پدر را می بوسید و سر از شانۀ شنی اش برمی داشت و به سمت خانه سرازیر می شد و آنگاه بود که مد شن ها را در خود
می گرفت و پدر را نیز و صبحی دیگر و تندیسی جدید و رؤیایی متفاوت از دیروز را در آغوش پدر شنی تجربه می کرد.
آن روز پسرک با امواج مد بیدار نشد. شاید که شب قبل را خوب نخوابیده و شاید هم ساختن تندیس خسته اش کرده بود.
فردای آن روز دیگر نه پسری به ساحل نشسته بود و نه از پدر شنی خبری بود و ساحل صاف و آرام.
*انجمن داستان نویسی

عشق و بخت
محمد فرهادی – اول دبیرستان
کنار پنجره نشسته بود که یکدفعه دید دختر مورد
علاقه اش از خانه بیرون آمد.
دوید و در خانه را باز کرد و همین که خواست بیاد تو خیابون عجله کرد و از پله های جلوی خانه خورد زمین و همه بهش خندیدند ولی وقتی که بلند شد اونو ندید. ناامید به خونه برگشت. بعد از چند روز مادرشو راضی کرد که برن خواستگاری. بعد از چند مرتبه خواستگاری رفتن قرار نامزدی گذاشتن. بار آخر موقع رد شدن از خیابون ماشین بهش زد و راهی بیمارستان شد. دو روز قبل از نامزدی با هم رفتن خرید وقتی وارد مغازه کیف فروشی شدن دختر یک کیف رو انتخاب کرد و از پسر خواست که حساب کنه اما پسر هر چی دست تو جیبش کرد کیف پولیشو پیدا نکرد و با خجالت ساعتشو گرو گذاشت و از مغازه بیرون اومدن. قرار شد بقیه خرید رو فردا انجام بدن. فردای آن روز وقتی پسر از خانه بیرون آمد پارچه سیاهی را دید که به در خونه دختره زده بودن وقتی که موضوع رو جویا شد گفتند که دیشب همشون رو گاز گرفته و مردن. این هم از بخت و اقبال عاشق ما!!!


جهانیان درباره «انسان- آدم» چه ضرب المثلهایی ساخته اند
گردآوری: دکتر سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی
*انسان صد سال هم زندگی نمی کند، ولی غصه هزار سال را می خورد.
«چینی»
*انسان عبد و عبید احسان است.
«عربی»
*افراد انسانی بالفطره شبیه به هم هستند ولی عاداتشان بین آنها فاصله می اندازد.
«چینی»
*آدم مغرور حاضر است گم بشود تا اینکه راه را از دیگران بپرسد.
    «عربی»
*انسان می میرد و نامی از خود برجای می گذارد، شیر
می میرد و پوستی بر جای می گذارد.
«چینی»
*آدمی فرزند اشتباه است.
«عربی»
*انسان می تواند خود را از دشمنانش پنهان کند اما از دوستانش نه.
«عبری»
*انسان عیوب خود را فقط از طریق چشمهای دیگران می بیند.
«چینی»
*انسان شیطان نفس خودش است.
«هندی»
*اگر کسی نسبت به تو حسن ظن داشت کاری بکن که گمان او تحقق یابد.
«عربی»
*انسان موفق در قید نیست و انسان لاقید، موفق، نه.
«چینی»
*انسان حریص است به چیزی که از آن منع شده.
«عربی»
*آدم باهوش دردسرهای بزرگ را به دردسر کوچک تبدیل می کند و آن را از بین می برد.
«چینی»
*اگر با یک مرد عاقل به مشورت بپردازی دارای نصف حکمت و خردمندی او خواهی گشت.
«عبری»
*آدم نابینا یک بار عصایش را گُم می کند.
«هندی»
*انسان در هنگام خوردن غذای دیگران چندان می خورد که بدنش عرق کند ولی هنگام خوردن غذای خود، اشک از چشمانش جاری می شود.
«چینی»
*آدمی را به ادب می شناسند.
«فارسی»
*آدم کر دو بار می خندد (یکبار وقتی می بیند دیگران می خندند
 و بار دیگر وقتی که فهمید دیگران چرا می خندند).
«افغانی»
*از آدمی که چانه اش دراز است برحذر باش.
«اسپانیولی»
*آدم گرسنه دین و ایمان ندارد.
«فارسی»
*انسان عبد هدایا است.
«ترکی»