صفحه 7--10 ابان 88
گرم ترین شب سال!!
عاطفه طاهری*
باد سرد پاییزی می وزید و آخرین برگ ها را از درختان جدا می کرد. صورتم از سرما سرخ شده بود. کتابهای مدرسه بر دوشم سنگینی می نمود. قدم هایم را تندتر برداشتم تا به موقع برسم. لذت بخش ترین لحظات زندگی!
حضور در جمع خانواده و دیدار خویشان در طولانی ترین شب سال، شنیدن اشعار فردوسی و حافظ، لبخندهای گرم و دلنشین و از همه مهمتر خوردن خوراکی های خوشمزه...
در همین فکرها بودم که خود را مقابل خانه پدربزرگ دیدم. پله های آپارتمان را دو تا یکی کردم و با تمام وجود دویدم.
مقابل در ورودی رسیدم؛ خنده های کودکانه و شادمان بچه ها با سخنان پدران و مادرانشان در هم پیچیده بود. همه صداها مبهم بود جز صدای پدربزرگ که مشخص تر از همیشه شنیده می شود: همه جای ایران سرای من است...
وارد شدم و سلام کردم. در سفره ای که در وسط اتاق پهن بود و دور تا دور آن بزرگترها و بچه ها نشسته بودند، انار، هندوانه، تخمه، آجیل و شیرینی دیده می شد.
در کنار پدربزرگ نشستم، او با مهربانی همیشگی انجیری به من داد و گفت: «بخور، آقای زحمتکش آورده اند» نگاهم به سویی که پدربزرگ اشاره کرده بود چرخید.
پدربزرگ گفت: «ایشان از دوستان قدیمی من هستند که در شهر...» آقای زحمتکش با اشاره از پدربزرگ اجازه خواست، سخن او را قطع کرد و گفت:
از تبار کوههای سرکشم
خاکم و تا قاف پر می کشم
اندر این وادی اگر موسی نیم
افتخارم بس که استهبانیم
کنجکاوانه پرسیدم: «استهبان! یعنی چه؟»
خانم زحمتکش که تاکنون ساکت بود گفت: یعنی انگورستان.
پسرشان که هم سن و سال من به نظر می رسید گفت: به قول شاعر شهرمان:
ببین این خطه را در شرق شیراز
که ذرات وجودت پر کند باز
خواهرم سارا که به دقت به حرفهایمان گوش می داد گفت: شما فقط انجیر دارید؟
زهرا دختر خانواده که بسیار محجوب بود و مؤدب به نظر می رسید، گفت: «بیشتر مردم زادگاه ما به باغداری مشغول هستند. آنها درختان انجیر، گردو، بادام، انار، انگور و... پرورش می دهند؛ اما انجیر عمدهترین محصول شهر ما است که به کشورهای دیگر هم صادر می شود و هزینه زندگی بیشتر مردم شهر را تأمین می کند»
ناگهان بوی خوشی در هوا پیچید. مادرم مشغول ریختن چای خوش رنگی در فنجان های کمرباریک بود. با شگفتی پرسیدم: «چه بوی خوبی، این بوی چیست؟» زن عمو با مهربانی گفت: «زعفران» و به سوی مهمان پدربزرگ اشاره کرد و گفت: این را هم آقای زحمتکش آورده اند. عمو آرش گفت: «زعفران استهبان نه فقط در استان فارس بلکه در سراسر کشور به خوش طعمی و
خوش بویی زبانزد است».
آقای زحمتکش صحبت های عمویم را ادامه داد: در آبان ماه که شلاق باد، گل ها را زیر ضربات خردکننده خود می گیرد و نابود می کند فقط گلهای لاجوردی و بنفش زعفران تاب مقاومت دارند و این صبر و استقامت منظره ای
بی مانند و چشم نواز را به وجود می آورد و جان ها را آرامش می بخشد».
عمو بابک که به خوش گذرانی و سیر و سفر شهره است، گفت: شهر شما جای تفریح و تفرج هم دارد؟
پدربزرگ آرزومندانه گفت: گوش دادن به صدای فرح بخش آب، لذت بردن از هوای پاک، تماشای منظره های دیدنی و... تنها در تفریحگاههای استهبان ممکن است.
آقای زحمتکش ادامه داد: اما دیدن زنان و مردان سختکوش، قانع و دین داری
که سختی های زیادی را بر خود هموار می کنند تا روزی حلال به دست آوردند، تماشایی تر است.
عمو بابک با خنده گفت: خوب حالا کی دعوتیم؟ همه خندیدند.
پدربزرگ در حالی که می خندید از مهمانان خواست که از خود پذیرایی کنند.
سپس دیوان حافظ را برداشت و گفت: ببینیم جناب حافظ چه می فرمایند.
و من شادمان تر از همیشه با بچه ها مشغول بازی شدم.
بزرگترها هم مثل همیشه مشغول صحبت شدند و تخمه شکاندند.
*کلاس سوم دبیرستان خاتم الانبیاء، انجمن داستان نویسی استهبان
دوستی من و علی
احسان عزیزی
یه نگاه به ساعتم کردم. ساعت هشت رو نشون می داد. زنگ اول بود. معلم نداشتیم. اومدم تو حیاط داشتم قدم می زدم. تو همین حین بود که متوجه شدم کسی اونور حیاط وایساده. قدم زنان خودم رو بهش رسوندم. لباس خیلی ساده ای به تن داشت. از خاکی که روی کفشش نشسته بود، مشخص بود که چند ماهی واکس نخورده. مشغول وراندازش بودم که با لحنی خاص گفت: سلام. کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: سلام. گفت: کاش منم دانش آموز بودم. گفتم: چرا؟ گفت: چون جز درس خوندن، کار دیگه ای نداری. سری تکان دادم به نشانه تصدیق حرفهایش. شروع کرد به تعریف و خاطره گفتن. من هم سؤالهایی راجع به خودش از او کردم. اسمش علی بود. علی
31 سالش بود و اختلاف سنی زیادی با من داشت. با این وجود از صحبت کردن باهاش خوشم می اومد. ازش سؤال کردم: «مگه کار و زندگی نداری؟ اصلاً کارت چیه» گفت: من نقاشم. نقاش ساختمون.تا سه روز دیگه هم کاری ندارم. گفتم: پس چرا اومدی اینجا؟ گفت: من اومدم اینجا گرمم بشه. گفتم: این خورشید جای دیگه هم هست. گفت: نه، من از این مدرسه خوشم میاد. در و پنجره قشنگی داره. چون آدماش گرمن، آفتابش هم گرمتره. گفتم: درس هم خوندی؟ گفت: من دیپلم دارم. دیپلم الکترونیک. گفتم: دیپلم الکترونیک چه دخلی به نقاشی ساختمون داره، چرا نمیری دانشگاه؟ گفت: بابام به زور پول داد تا دیپلم بگیرم. آخه میگن دانشگاه زیاد پول می خواد. بابام هم اینقدر پول نمی ده. تازه باید 40 تا کتاب بلد باشی. بابام از اون مردای قدیمی و قبل انقلابیه. با ما امروزی ها
تا نمی کنه. همیشه هم با ننم دعواش میشه. گفتم: کتکت هم می زنه؟ گفت: نه اما خیلی بددهنه. هر چی از دهنش بیرون می یاد بهم میگه. گفتم از سیاست جهان چه می دونی؟ گفت: چی؟ گفتم: منظورم اینه می دونی تو دنیا چی داره می گذره؟ فوراً گفت: خب معلومه، موتور، ماشین. اینو گفت و کمی خندید. با خودم گفتم: لابد داره منو مسخره می کنه. اما بعد از چند تا سؤال دیگه متوجه شدم دست خودش نیست. به قول خودش تو یه تصادف به سرش ضربه خورده بود و سرش آسیب دیده بود. با این وجود خیلی حالیش بود. نمی شد سر به سرش بذاری. چون فوراً یه چیزی می پروند که جز چرت و پرت چیزی نبود.خیلی خوش دهن بود. من که ندیدم حتی یک کلمه حرف بد از دهنش بیرون بیاد. با این حال خیلی علاقه به موسیقی داشت. ترانه های قدیمی زیاد بلد بود. همیشه لبخند روی لباش بود.از هیچی ناراحت
نمی شد. به قول خودش که می گفت: من چیکار دارم بشه
یا نشه.
گفت خیلی خوشه بیکار باشی. ظهر بری خونه ناهار بخوری شب هم شام. تازه هر شب هم میوه داریم. فقط بخور و بخواب. گفتم این زندگی به دردت نمی خوره. به بابات بگو من خونه می خوام من زن می خوام.
اون وظیفه داره کمکت کنه. گفت: اون حاضر نیست پول دانشگاه منو بده چه برسه به زن و اجاره خونه. بیست میلیون می خواد، گفتم: تو شهر بیست میلیون پول می خواد، برو تو یک روستا زندگی کن. گفت: آخه بابام گفته از شهر بیرون نرو، بهت میگن دهاتی. گفتم بالاخره هر جور که شده یه جوری بابات رو راضی کن کمکت کنه. آخه این نوع زندگی واست
بی ارزشه. کلی حرف زدیم. گرم حرف زدن بودیم یه نگاه به ساعتم انداختم. اوه، ساعت نه شده. گفت: ساعت چنده؟ گفتم: نه مگه چطور؟ گفت: خیلی دیرم شده. من باید برم زیاد گرمم شده. من هم که زیاد از رفتنش راضی نبودم، اما به اجبار خداحافظی کردم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی