به رنگ رویا
مطهره شمشادی

پری با بی حوصلگی خانه را ترک کرد. دوست داشت ساعتی را تنها و با آرامش بگذراند. تصمیم گرفت به جای همیشگی برود. آن روز حتی زیبایی جنگل را نمی دید؛ اشک آسمان درختان را جانی دوباره بخشیده بود. پرندگان آواز خوان بودند، پری به مکان همیشگی اش رسید آنجا جایی دنج و ساکت بود. در آنجا دریاچه ای بود که کنار آن درختی تنومند وجود داشت. پری بیشتر اوقاتش را آنجا می گذراند. برگهای پاییزی دریاچه را همچون رنگین کمانی آراسته بود که زیبایی آن را دوچندان می کرد. پری زیر درخت، یار همیشگی اش نشست و غرق در رؤیاهایش بود. او کلاغی را در آسمان دید؛ افکارش را مانند آن سیاه دانست، ناگهان با صدای کلاغ رشته افکارش از هم گسیخت و به یاد آورد که باید به خانه باز گردد. راهی خانه شد. دامنش را که خاکی شده بود تکاند. بیماری مرغابی کوچکش، آواز پرندگان و مزه تمشکها را برایش بی معنا کرده بود. از جنگل تا خانه راه زیادی نبود؛ نزدیکیهای خانه بوته های سرسبز به طرز زیبایی کوچه باغی را ساخته بود، از میان آنها عبور کرد، قدمهایش را تندتر برداشت تا زود به خانه برسد. پشت در نفسش را تازه کرد. چون این گونه حرکت برای قدمهای کوچکش دشوار بود. با بی میلی سنگی را برداشت و به در کوبید در با صدای ناخوشایند بر روی پاشنه اش چرخید. پری به آهستگی سلام کرد. مادر جواب داد سلام دخترکم کجا بودی، اما پری گویی که نشنیده است، پا به اتاق نشیمن گذاشت. خانه آنها ساده بود؛ خانه ای نه چندان بزرگ با سقفی شیروانی دارای دوطبقه که طبقه بالا متعلق به پری و اتاق رؤیاهایش بود؛ زیرا پنجره اتاق رو به باغشان باز می شد. در اتاقش تختی ساده زیر پنجره با پرده های حریر به رنگ آسمان جا گرفته بود. آشپزخانه و یک اتاق خواب در طبقه پایین قرار داشت. دیوارهای خانه با تابلوهای نقاشی قدیمی خود نمایی می کرد. مادر پری، گل چهره خانم زنی با سلیقه، که خانه را به طرز زیبایی آراسته بود. پری یک راست به طرف سبد برفی رفت و به آن زل زد، رو به مادر گفت: چیزی خورده؟ گل چهره با غم به پری گفت: نه دخترم هنوز هیچ چیز نخورده. پری برفی را از سبد بیرون آورد و در دامنش گذاشت و با تمام مهر نوازشش کرد. پری گفت: چی شده برفی من، چرا چیزی نمی خوری؟ حتماً از دوری مادرت و دوستات ناراحتی، ولی من که نمی دونم اونا کجا هستند من را ببخش. پری خیره به آتش برفی را نوازش می کرد. رقص آتش انگار خاطرات آن روز را برایش به نمایش
می گذاشت، خاطره روزی که با پیدا کردن مرغابی (برفی) به او دلبسته شد. آن روز هم مثل روزهای دیگر به طرف رودخانه می رفت، که ناگهان صدایی از لابلای بوته ها توجهش را جلب کرد، آهسته آهسته به طرف بوته ها رفت، مرغابی کوچکی را دید که پاهایش با نخی به بوته ها  گره خورده، پری چند ساعت پیش دسته مرغابی ها را در حال کوچ دیده بود، با خود گفت طفلک حتماً از دسته مرغابی های مهاجر جا مانده؟! تصمیم گرفت برگردد و از مادرش اجازه بردن مرغابی به خانه را بگیرد. ولی قلب پری آغشته از مهربانی های کودکانه بود، با خود گفت: «نکنه تا بر می گردم از سرما بمیره». مرغابی را بغل کرد و به سمت خانه به راه افتاد. در راه آنقدر تند راه رفته بود که نفهمید چطور به خانه رسید. مادرش مرغابی را دید و گفت: وای خدای من این اینجا چکار می کنه؟ پری ملتمسانه به مادرش نگاه کرد و گفت: مامان خواهش می کنم بزار نگهش دارم. مادر تسلیم گفت: باشه عزیزم اما باید خوب مراقبش باشی تا جایی رو کثیف نکنه؛ پری قبول کرد و یک سبد بزرگ کنار بخاری برای مرغابی سفید که حالا او را برفی صدا می زد گذاشت تا راحت بخوابد. با صدای در پری افکارش را که یادآور گذشته بود رها کرد به در نگاهی کرد و پدرش را در چارچوب در دید برفی را در سبدش گذاشت و به سوی پدر رفت. سلام بابا به عمو حیدر گفتی فردا بیاد برفی رو ببینه و خوبش کنه؟ پدر دستانش را دراز کرد، پری را در آغوش کشید و گفت: سلام دخترم. بوسه ای به صورت دخترش زد و گفت: آرامتر عزیزم، شمره تر بگو تا بفهمم چی می گی، پری دوباره تکرار کرد. پدر گفت: بله دخترم، قول داد که فردا بیاد. عمو حیدر تنها فردی بود که در آن روستا از دامپزشکی سر رشته ای داشت. پری از بغل پدر پایین آمد و دوباره به طرف برفی رفت. مادر نزدیک آمد و سلام کرد. پدر و مادر پری از دیدن این همه غصه در چهره تنها فرزندشان رنج می کشیدند. پدر گفت: پری شام خورده. مادر جواب داد: «نه». پدر دخترش را صدا زد و گفت: بابا بیا تا با هم غذا بخوریم مامان غذای مورد علاقه ات را درست کرده. پری گفت: تا برفی غذا نخوره من هم نمی خوام. مادر رو به شوهرش آهسته گفت: بهش کار نداشته باش هر وقت گرسنه شد براش می برم بخوره، تمام فکر دخترم شده این مرغابی. پلکهای پری سنگینی می کرد به اتاقش رفت و پرده را کنار زد تا گردی ماه را بهتر ببیند. رو به ماه کرد و گفت: کمی از آن نور سفیدت را به برفی من بتابون تا خوب بشه. ماه دلش برای پری گرفت و در دل برای برفی دعا کرد. خورشید از کنار پرده سرکی به اتاق پری کشید و چون هر روز دستانش را جلو آورد و با نوازش گونه های پری به او نوید آمدن روز و روشنایی را داد. چشمان پری کم کم گشوده شد، بلند شد و با اشتیاق از پله ها پایین آمد. دلش به او می گفت حتماً برفی خوب شده است. کنار سبد برفی زانو زد و آرام گفت: برفی برفی! چون صدا و تکانی از مرغابی ندید متعجب جیغی کشید و گریه کنان از خانه خارج شد و به طرف دریاچه دوید. در راه با صدای بلند گریه می کرد. قلب کوچکش شکسته بود، او انتظار بهبود برفی را داشت. به دریاچه رسید کنار آب نشست قطرات اشکش مانند الماسی با درخشش به دریاچه می چکید. او ساعتها در آنجا نشست و گریست تا اینکه کمی آرامتر شد و با خود فکر کرد که باید هرچه زودتر برفی را خاک کند. او تصمیم گرفت مرغابی را در زیر تک درخت دریاچه خاک کند. تکه چوبی کنار درخت افتاده بود آن را برداشت و شروع به کندن چاله ای کرد. کندن چاله تمام شده بود اما پری دوست نداشت که برفی را از خود جدا کند، او را با تردید و آرام با دستهای کوچکش در چاله خواباند و خاکها که با اشکش آغشته شده بود را به روی برفی ریخت. کم کم هوا رو به تاریکی می رفت، پری بی رمق به سوی خانه به راه افتاد، وقتی به خانه رسید در خانه را با دو دست هل داد و وارد شد. بدون اینکه به پدر و مادرش سلامی کند و کلامی بگوید، در اتاقش را گشود و به طرف تختش رفت و پتو را به روی سرش کشید و شروع به گریه کرد. مادر خواست به دلداریش برود اما پدر مانع شد و گفت: بگذار تنها باشد. پری بعد از ساعتها به خواب فرو رفت و در خواب برفی را دید؛ برفی خیلی زیبا شده بود و دیگر اثری از بیماری در او وجود نداشت. پری با تمام اشتیاق و ناباوری به طرف برفی دوید و او را با دو دست گرفت و در هوا چرخاند آنقدر خوشحال و غرق در رؤیا بود که به اطرافش توجهی نداشت. ناگهان آن طبیعت زیبا که برفی در آنجا لانه داشت را دید و توجهش را جلب کرد. به برفی گفت: وای خدای من چه جای زیبایی! اینجا خانه توست؟ پری در کمال ناباوری دید که برفی با او سخن می گوید، اما ناگهان از خواب پرید. این در حالی بود که پری دیگر احساس ناراحتی نمی کرد و به آرامش دست یافته بود. چشمهایش پر از اشک شد «پری در میان گریه اش می خندید....»

 

 

جهانیان  چه ضرب المثل هایی درباره «احمق- ابله» ساخته اند

گردآوری: سیف اله اسدی
انتخاب و تنظیم: آیدا عظیمی

*ابله هیچ وقت بیش از موقعی که یک شاهکار ابلهانه به انجام می رساند، به خود به اعجاب
نمی نگرد.           «چینی»
*اگر می خواهی همه به تو احترام بگذارند وانمود کن که احمق هستی.      «عربی»
*احمق هرگز اندوهگین، و دانا همیشه خوشحال نیست.       «عربی»
*احمق پناهگاه احمق است.         «عبری»
*احمق چون نمی داند چطور راه برود، داد می زند که راه ناهموار است.           «هندی»
*احمق را ستایش خوش آید.           «فارسی»
*اگر می خواهی چیزی را ارزان بخری، از احمق محتاج بخر.      «اسپانیولی»
*اگر ابلهان به بازار نمی رفتند کالای بنجل به فروش نمی رفت.              «اسپانیولی»
*ابله ترین دهقانان درشت ترین سیب زمینی ها را به دست می آورند.             «سوئدی»
*اگر می خواهی موفقیت از آن تو باشد به ظاهر احمق باش و در باطن عاقل.         «انگلیسی»
*ابلهان در کلیه کارها فضولی و مداخله کنند به جز در کار خود.          «آلمانی»
*آنکه دو بار روی سنگ واحد سکندری می خورد، احمق است.    «لاتینی»
*احمق خوشحال است که وعده کند و بدان عمل ننماید.         «انگلیسی»
*احمق بودن به هنگام خود نیز هنر است.              «آلمانی»
*احمق همیشه سرگرم آغاز کردن یک کار است.         «مونته نگروئی»
*اگر احمق قوز داشته باشد هیچکس به آن توجهی ندارد ولی اگر عاقل یک جوش در آورد همه از آن صحبت خواهند کرد.        «روسی»

 

 

 

نامه ای برای؟!

راضیه جوینده
آقای نویسنده وارد خانه شد. احساس کرد، خانه کوچکش، از دیروز کوچکتر شده است رو به دیوار گفت: ای دیوارها شما هر روز بیشتر از دیروز به یکدیگر نزدیک می شوید.
می دانم روزی در میان شما له خواهم شد. نگاهی به عکس همسرش کرد و مثل همیشه سراغ کاغذ سفید رفت و شروع به نوشتن کرد.
***
سلام!
برای تو می نویسم، آنچه نتوانستم به تو بگویم، برایت می نویسم. می دانم ناراحتی از نگفتنم. اما نگفتنم از سر تکبر یا بی تفاوتی نبود. خوب می دانم تو دست مرا گرفتی و تا اوج بردی، تا نزدیک ستاره ها!
آنجا دست من رها شد، گفتی ترس از نابودی خود نابودی است. تو راست گفتی. من نابود شدم، چون ترسیدم!
اما حالا من زنده ام و فقط با خاطرات تو زندگی می کنم.
                            ***
قبل از ادامه دادن، بلند شد و از پنجره نگاهی به آسمان کرد.
    دوباره روی صندلی نشست و با خودش گفت: پیرمردها و پیرزن ها با حسرت به خاطراتشان نگاه می کنند، چون کاری از دستشان بر نمی آید آنگاه کاغذ را مچاله کرد و درون سطل زباله کنار میزش انداخت. اما سطل آن قدر پر بود که کاغذ مچاله شده روی زمین افتاد....

 


حرکت

سپهدار اولادی
چیزی تا جلگه خوزستان نمانده بود، افسار اسب لای انگشتانش عرق می کرد. گونه های یلدا دوباره قرمز شدند و پرنده کوچک درون سینه اش خود را به در و دیوار قفس می کوبید و یوسف این را می دید. به جلگه خوزستان رسیده بودند. اسب بی تابی می کرد. به پشت سرش نگاهی کرد، کوه های بختیاری چهره درهم کشیده بودند. یلدا در افق ایستاده بود و این بار نگاهش روی زمین نیفتاده بود بلکه محکم و قاطع به چشمان یوسف براق شده بود. یک لحظه پشتش لرزید. به یلدا گفته بود که کوه بن بست روی زمین است و یلدا گفته بود چون همیشه در دره ماندی معنای قله را نفهمیدی. به یلدا گفته بود که از دریا بسیار شنیده و مسحور حرکت و عظمت آن شده و هوس دیدنش را دارد و یلدا آرام گفته بود افسوس که در خودت مرداب شدی. به یلدا گفته بود برای موهایش سوغاتی می آورد و یلدا گفته بود موهایم را باز نمی کنم تا بیایی. افسار اسب را کشید، پا بر رکاب زد و یلدا در افق غروب کرد.دریا بزرگ است، به اقیانوس پیوسته، گاهی آرام است و گاهی توفانی. بارها تن به آب داده بود اما هراس از خودکامگی دریا واپس زده بودش. در نهایت تصمیم گرفت تا برای موهای یلدا مرواریدهای ارزنده ای پیدا کند و با این امید به دریا پیوست. یلدا بر قله ای نشسته بود و در خیال، یوسف را تماشا می کرد و می دید که دریا چگونه یوسفش را در آغوش کشیده است. ایستاد، یوسف متعلق به کوه بود در آغوش دریا چه می کرد؟ کاش به قله می رسید و می دید که تمام دنیا از بالای قله فتح شدنی است. کاش لذت صعود را می چشید و اوج قله را به قعر دریا نمی فروخت.
موهای یلدا هنوز بسته بود.