نویسا 15 اردبهشت 90
چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات
مثل شکوه بادبادک بازی باد
وقتی که می رقصاندش بازیگری هات
چیزی شبیه دل به لبخند تو دادن
مثل گل تردید در نا باوری هات
افسوس اما شهر ارزان می فروشد
در پارکهای شوخ، شرم دختری هات
ای شهرزاد قصه های سالها پیش
افسانه ام کن با تب افسونگری هات
گم کرده ام آه ای هزار و یک شب درد
خورشید را در قصه ی دیو و پری هات
شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟
دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات
امشب عمو زنجیر باف قصه ام را
آورده ام در حلقه ی پا منبری هات
نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن
تا پر بگیرم در حریم پاپری هات
امروز یادم کن که فردا دیگر از من
گردی نخواهد خاست با یادآوری هات
*
دنیا شبیه توست..... وقتی ماه باشی ،
حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات
حسن حاتمتمتمتمتمتمتمتمتمی
نگین کبود زانوان
در حلقه زرد بازوان
فشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشرشردن
نشستنتنتنتنتنتنتنتنتنتنتن
و
زار زدن
*
کوچه و خیابان را
برانگیز
بتاران و
جار بزن
!"
#
بارانی که می شود خلوتم
یادت را می گذارم روی طاقچه
و خط می کشم روی شمع های پشتِ سرِ هم
بیست و چند سالگی ات
توی چشم هام
و می سوزم
روی خاکستر سایه ها
تا این بی تفاوتی صامت
که فکر نمی کنم به اینکه، شاید شب هات
توی چین لباسم گم شد و
روزهات
روی آبی روسری ام
که پهن شده خیالم
روی خطوط مبهمی
که تو را نمی فهمند
وقتی
هنوز دستم به تو نرسیده بود که زلیخا
پیراهنت را پهن کرد روی بند
و دستهای کوچکم
توی دستهای مردانه ات جا،
گذاشتی ام روی طاقچه
ولش کن
ادامه که بدهم
خیس می شود خلوتت!
همیشه با دیدن فیلم های سیاه و سفید حس نوستالژی عظیمی به من دست
می دهد.
تمام کودکی ها با تلویزیون سیاه و سفید بزرگی گذشت که گاه به گاه
باید مشت محکمی بر سرش می کوبیدی تا تصویرش برگردد. عصرهای
کسالت بار و غم انگیز جمعه که جایی برای رفتن نبود و همه خسته و
بی حوصله روبروی تلویزیون می نشستند به امید دیدن فیلم عصر جمعه از
شبکه یک، گوینده اعلام می کرد که فیلم به طریقه سیاه و سفید پخش می شود،
لطفاً به گیرنده های خود دست نزنید. ناگهان همه از خنده منفجر می شدند.
نمی دانم که چه طنزی در این حرف گوینده بود که همه بزرگترها
می خندیدند و تقریباً هر هفته تکرار می شد. انگار تمام تفریح روز جمعه
شنیدن این حرف بود. می اندیشم که به چه می خندیدند. اصلاً این حرف
یعنی چه. تصوری دیگر به جز سیاه و سفید بودن تصاویر نداشتم. اما الان
می فهمم که آنها به خودشان می خندیدند. به طنز تلخی که در این حرف
می دیدند، به خودشان، به زندگیمان، به فیلمها، به همه چیز و به تلویزیون.
انگار آن خنده آخر هفته مهر تاییدی بود بر همه چیز.
فیلمهای غمگینی پخش می شد. همیشه فکر می کردم چرا این همه آدم
توی این دنیای بزرگ هستند و یکی پیدا نمی شود که یک فیلم شاد بسازد.
راهروهای نیمه تاریک، آپارتمانهای خالی و تنگ و کوچک، بارانی که مدام
می بارید، دیالوگهای کوتاه و خش دار، زندان، مرگ، مبارزه، فقر، گرسنگی،
دیوارهای خالی، مردان و زنان مسن و کودکان استخوانی و مردنی، همه آن
چیزی است که از کودکی بیاد دارم. هر وقت مجری تلویزیون می گفت که
فیلم ساخته لهستان و آلمان شرقی و... است، می دانستم که به درد کودکی
مثل من نمی خورد. دردی که در آنها بود واقعاً مرا له می کرد. نمی توانستم
نفس بکشم، چرا آفتاب نبود در این کشورها و چرا همیشه باران می بارید.
چرا همیشه جنگ بود.
تنها صحنه ای که از یک فیلم در ذهنم مانده صحنه ای است که در آن مردی
از جنگ بر میگردد و به خانه مرد و زنی مسن پناه می برد. زن در هنگام
شام چند تکه نان بر سر میز می آورد و تکه ای اضافی در کنار صندلی خالی
می گذارد و می گوید این برای مهمانی که ممکن است هر لحظه در خانه
را بزند. نمی دانم چرا این صحنه تنها چیزی است که از تمام آن صحنه های
غم انگیز و کسالت بار در ذهن من مانده است. شاید چون نان بود و مهمان
و زن؛ تمام نمادهایی که برای من نشانه زندگی بودند.
حالا سالهای زیادی گذشته است و من هزاران هزار فیلم دیده ام. حتی
فیلمهای سیاه و سفیدی که از آنها لذت برده ام. فیلمهایی که واقعاً با آنها
خندیده ام. لذت آفتاب را بر روی پوستم حس کرده ام. زندگی را با تمام
خوشی ها و غم ها تجربه کرده ام. اما این حس غریب با من هست. تصویری
از عصرهای کسالت بار جمعه های خاکستری با فیلمهای سیاه و سفید.
هیچ کدام همدیگر را نمی شناختیم. تنها شبی را باید در کنار هم در اتوبوس
می گذراندیم تا به صبح. اولین سلام و اولین لبخند را که به هم هدیه دادیم
یخ بینمان شکست. گلدانی کوچک با گلهای زرشکی رنگ در دست داشت.
گلدانی که به مانند نوزادی کوچه با احتیاط در دست گرفته بود. برایم تعریف
کرد که گلدان را با چه مشقتی به سلامت به پایانه مسافربری رسانده و چگونه
از فشار جمعیت در مترو جان سالم به در برده. گلدان را در تمام طول سفر بر
روی پاهایش گذاشته بود. انگار تمام اتوبوس در برابر این موجود جاندار زیبا،
کوچک می آمد. لبخند زد و گفت می بینی من تنها از یک گلدان گل اینگونه
مراقبت می کنم آن وقت یک مادر چقدر باید از کودکش نگهداری کند. او
مادری بود که گلدانی گل در دست داشت و تمام عشق درونش را تقدیم
آن گل کوچک می کرد. می گفت که گل داوودی در پاییز گل می دهد و
ریشه اش تمام باغچه را خواهد گرفت. گل را می برد تا در باغچه خانه شان
بکارد تا خانه را به جشن گلهای داوودی مهمان کند.
تمام شب انگار نبض زمین در یک گلدان کوچک می تپید. گلدانی که در پاییز
گل می دهد و ریشه های ابدی دارد در دل خاک.
این مجموعه دارای ۸۴ شعر کوتاه است. شعرهایی که عنصر وحشت و بیزاری و عناصر نامتجانس در آنها تنیده
شده و بر آن طنز و کمیک علاوه شده است. از برخورد این عناصر، برخوردی شگفت آور و پیچیده و خوشایند و
ناخوشایند از عواطف در آن ظهور می کند.
این نوع گروتسک از عوالم خیال به قلمرو واقعیت گام می نهد و به ما دیدگاه نوینی می دهد. شاعر هر چه
بیشتر به واقعیت فشار می آورد. موقعیت ها و واقعیت ها باعث افشای لایه های زیرین آن می شود.
وضعیتی نیهیلیستی و تب کرده که در بدترین شکل تجسد و تجسم از هراس و هم از ضربات هولناک طنز
دنیا سفید بود که آمدم/ مادر می نالید/ بی چاره پدر می بالید که کاکل زری ام/ و » : در امان نمی ماند
ص ۲۰ « نمی دانست بعد از سال ها/ من رو سیاه/ هر روز شعری افلیج می زایم
طبیعت و محیط زیست همه چیز را در شاعر دگرگونه کرده است. چون راه گریز و ستیز بر او مسدود
شده است به اعماق یأس و نومیدی پرتاب شده است. تلاش او این است که با قلم به جنگ این دنیای
:«. گزنه ها/ پای درخت/ به شکل اره سبز شوند » درهم و دگرگونه و پارادوکسی برود، حتی اگر
آفتاب پرستان/ ابرها را نفرین می کنند/ اقیانوس ها در حسرت
باران اند/ بادها به خاطرات کویر/ لوت و کور به صخره ها
می سایند/ سنگ به سنگ می گذاریم و منتظریم/ و گزنه ها/ پای درخت/ به شکل اره سبز
ص ۲۴ « می شوند
دید تجربی و زیست هنری و روحیه حساس شاعر و نگاه جزیی نگر او، ملازمان او در این
سفرند. هیچ چیز و هیچ شیء ریزی از نگاه تند و تیز شاعر دور نمی شود. قریحه و استعداد
هنری شاعر ایده ها و فعالیتهای او را در این دیالکتیک های رو در رو با محیط پیرامونی
تغذیه می کند. شاعر در این مرحله نظر خود را دخالت نمی دهد و در این کمدی سیاه
از هر نوع سخن پراکنی دوری می کند تا به سرنوشت غم انگیزی که دچار او و انسان
و محیط زیست او شده است، نور افشانی کند و آن را برای خواننده برجسته تر کند.
در این جا لاستیک ها زاد وولد می کنند، کنار هم یابوی نیمه کاره بر بوم
می چرد، گیاهان گمنام با لهجه محلی و مه با اکوسیستم پاره پوره و نم
دار، در شاعر می جوشد و هنگام قدم زدن در کنار دریا قوطی ها را شوت
میلگرد و تیرآهن می کارند و جیک «... مش یدا » می کند و در توتون زار
جیک بلدرچین در مایکروفر تخم می گذارد و شاعر یا به خانه سالمندان
می رود یا در آپارتمان ۵۰ متری مانده با یک صندلی و پنجره ای آلزایمری،
راستی شاعر کجای جهان ایستاده که این چنین غریبانه موزاییک ها را
می شمارد؟ و با دلی شکسته و سمج، چون انار ترش وحشی به دنیا
می خندد. با این حال در این معامله با جهان، همیشه آن کسی
بازنده است که بیشتر می اندیشدو عقل او افزون ترست و
.« سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش » : به قول حافظ
در نوجوانی/ سگ گوش بریده پیرمان/ عمرش را داد به من/ »
تا سال ها سگ دو بزنم/ از بوق سگ پارس کنم/ تکه تکه استخوان
ص ۵۵ « به چنگ بیاورم/ و وفادار بمانم
با « حمل و نقل » همین حالت سگ دو زدن را هم در شعر
نفرین به همه » : وضعیت تراژیک دیگری نظاره می کنیم
عبورها/ گرد و خاک و دود/ برگ های زیتون/ بر کاسه
چشم ها می رویند/ تو به چرا می روی/ چرای فرشتگان
سایه آبی/ من جان ام را به دندان گرفته ام/ در طول و
ص ۵۳ « عرض خیابان ها/ عین سگ ماده و آخرین توله اش
این شعرها پوشش دوگانه دارد، اکراه آور و خنده آور،
طعنه آمیز و کنایه دار با ضربه های هولناک و ناگهانی که
معمولاً در پلان آخر شعر فرود می آید و خواننده را دچار
سردرگمی می کند و باید مدتی بگذرد تا آدمی عملکرد
عقلانی خود را باز یابد. این نمونه کار در نمایشنامه هست
و در داستان و سینما هم پدیدار می شود.
پوچی در گروتسک (کمدی سیاه) با تئاتر پوچی بکت و
اوژن یونسکو و در طاعون و بیگانه آلبرکامو هم سابقه
دارد. خنده و خشونتی که گاهی تهوع آور می شود. اما
این واقعه در شعر پور رستم به جای آن که خنده آور باشد
به طرز عجیبی عذاب آور است. آن چه شعر او را در این
واقعات نجات می دهد نگاه رندانه و شاعرانه و شوخگنانه
اوست که دمی آدمی را از این زباله دان فارغ می کند:
مهتاب شکسته/ میان عفونتِ رود/ تاب می خورد/ دو قَرهَ »
غازِ مریض می گذرند/ کاج ها/ -سنگین سنگین-/ برف بر
دوش/ در احاطه ی سیم های خاردار می جوشند/ کمپرسی
نخاله بر برکه می ریزد/ شاعر با نفس عمیق/ دنبال
ص ۶۱ «. سوژه های تمیز می گردد
پور رستم کافکاگونه و ناتورالیستی به جهان می نگرد و
اندیشه اساسی او بر بیهودگی و دردناکی و تنهایی و فقر
و زندگی این جهان مبتنی است. او همه چیز را زشت و
ناراحت کننده و نیست انگارانه می شمارد. ظاهراً او بر
این باور دست کم در این اشعار متکی است که انسانی
که بار گناه و تنهایی و نگرانی را بر دوش می کشد
برای نجاتِ خود بیهوده دست و پا می زند. چون با این
وضعیت و بحرانی که آدمی برای خود ترتیب داده است
گویا دنبال سوژه تمیز گشتن کار بیهوده ای است.
کبوتر در ادبیات سمبولیستی ما سمبل آزادی بود و اسب
نمادِ مبارزه – اگر از نوع راپاتایی اش- باشد و پرنده
سمبلِ رهایی و دختر سمبلِ عشق ورزی.
او در این ادبیاتی که به نام فرانو رقم زده شده است
بر این مقولات قلم قرمز می کشد و به نحو غیرقابل
بخششی نتوانسته است ابژکتیو را با سوبژکتیو آشتی
دهد. همه چیز گویا باید عینی باشد. از این دیدگاه حتی
عشق به هر نحوی چه جسمی و چه روحی، چه اروتیکی
مرده شور تمام امور ذهنی و رمانتیکی « ترکیب » و چه پورنوگرافی اش در طاقچه می نشیند. همین شعر
قسمتی از ما کبوتری بود/ در آبی ترین خیال/ پشتک و وارو برای مشتی ارزن/ قسمتی از » : شده است
ما اسبی آبی بود/ در لجن زارِ ارکیده/ خسته ی خمیازه/ برای پرندگان لاغر شانه اش/ لالایی می خواند/
قسمتی از ما/ ترانه ی ترد دخترک تکیده ی شالی بود/ که تنها به خاطر قرصی نان/ ساق هایش را به زالو
ص ۶۶ «. می بخشید
انسان معتدل و محافظه کار شاید این دیدگاه گروتسکی را بر نتابد و افرادی که شیفته
نوآوری هستند و از وضعیت موجود خود خسته شده اند به جاذبه های شاعرانه آن توجه
می کنند. شاعر ذهن خود را به جولان درآورده است برای آفرینش وقاحت ها و پلشتی ها، با این حال
دیدِ کلاسیک که به دنبال تناسب و شکوه آرمانی هر پدیده می گردد این نمودهای بارز را نمی پسندد و
این نحوه کارکرد را که رهایی از هر گونه قید و بند است به سخره می گیرد. هدف شعر فرانو و شعری
که بیش از نیمی از آن صرف طنز شده است و در واقع هدفی جز فروپاشی و بازسازی واقعیت های
موجود ندارد. آن چه در این اشعار خواننده را اقناع می کند آن است که شاعر مورد نظر ما با زبانی
استعاری و طنین و تکرار واژگان چند پهلو در اجرای این مفاهیم بسیار شاعرانه عمل می کند و از
این بابت چیزی از اکبر اکسیر که خود را واضع فرانو می داند قدمی فراتر گذاشته است.
شاعر ضمن اعتراض به عصر تکنولوژی و فصل اصطکاک فلزات حتی می توانست با این وضعیت
کنار بیاید و آنها را شاعرانه در زندگی خود درونی کند. این دیدگاه پاستورالی که چرا مادر بوی
روغن نباتی می دهد و چرا پدر در اتوبان همت پنچر می کند و برادران چرا در باغچه تیرآهن
می کارند و چرا خواهر به فکر یک دومِ زندگی است و چرا دیگر پنجره شعری نمی زاید...
باری از دوش شعر فرانو بر نمی دارد. این وضعیت ناگزیری است که با تیغ کشیدن و
برجسته نمایی برتنه جهان مدرن و پست مدرن، دردش علاج پذیر نیست.
شاید بیش از نیمی از اشعار شاعر همین مضامین و درون مایه ها را در خود مستهلک
از آن نوع شعرهایی است که بسیار صادقانه و زیبا شاعر « تله پاتی » می کند. شعری چون
را تصویر می کند و فضای گرگ و میشی آن در همپوشی و هماغوشی یک دیدگاه انتزاعی
پیدا خواهم کرد سایه های مفقودم را/ زیر درختان فندق/ در » : و عینی شکل گرفته است
مردادِ علف/ پافشاری سیبی که هرگز نمی افتد/ پیدا خواهم کرد/ تنهایی قدم هایی که به
موج ها/ دل می باخت/ و اذانی که شاکی را به سجده وا می داشت/ پیدا خواهم
ص ۶۵ «. کرد
شعر پور رستم همه عناصر شعری (عاطفه، تخیل، زبان و موسیقی) و طنین آوایی
و جلوه های دیگر موسیقی درونی و کناری را در خود جای داده است. با این
همه آنچه که در شعر او بیشتر به چشم می خورد فرم اندام وار و ذهنی و
ساختاری و ترکیب کلی شعرهای اوست که باعث نظام و توازن و تشخیص
زبانی اشعار او شده است.
،« حمل و نقل » ،« سرکوب » ،« چله بزرگ » ،« گرگ و میش » ،« مصنوع » شعرهای
از این مقولات « ارث و میراث » ،« اثبات » ،« ترکیب » ،« آخرهای زمستان »
بیرون نمی رود و در عین حال سبکِ ساده و بیان معقول و بصیرت روان
شناختی و طنزِ خفیف و جدیت تام و تمام و پافشاری سرسختانه بر کلمات
و سطرهای چند لایه و ساختارهای معقول، کمال و وضوح در معنی و
فرار از گفته های مبتذل روزنامه ای و احساساتی، از او شاعری شاخص،
دست کم در شعر نو و فرانو ساخته است.
انتخاب: امین فقیری
$
%&
'
منصور پایمرد
تو
چند سال برف می خواهی کنار بزنی
تا مردی را بیابی
که برهنه
بی چتر
زیر همه ی باران های جهان می دوید
تا تو را
در زیر چترش
به تماشای همه ی باران های جهان ببرد
***
حالا رسیدی
که باران ها همه برف
و چترها را باد برده است!
()
*+
که کسانی اندک، آرزوی همجواری با تربت پاک او « شعر » برای حافظ
را در سر پخته اند!
صدرا ذوالریاستین شیرازی
ای که در جمع خِرَد از همگان سر شده ای
همرهِ سعدیِ ما آیتِ باور شده ای
یک تن و این همه رویین تنی و تهمتنی!
ای که بر رخشِ غزل شاعرِ برتر شده ای
با همه کهنگی ای طرفه ترین تاکِ سخن
در میستان ادب ساغرِ نوبر شده ای
آیه های غزلت آینه ای دریایی است
شده ای « تر » بر تو این بس که رسولِ سخنی
« شگرف » های سیمرغ غزل! بر سر این گوی
آن بزرگی که چنین صاحب افسر شده ای
از کجا آمده ای ای نفس بارش عشق؟!
ای که برکشتیِ ما رامش لنگر شده ای
تو و آن گنج گرانمایه یِ از زر برتر
موجب خجلت زر، خواریِ گوهر شده ای
این نه امروز و نه دیروز که تا هستی هست،
تو همانی که در ایدون و در ایدر شده ای
کو کسی تا به هماوردی تو پنجه کشد
بی سبب نیست بزرگا که تو مهتر شده ای
ای همایی که به آرامش آن سایه ی نغز
مظهر رامش و گل واژه ی بهتر شده ای
ای که بر تاوَلِ ناسورِ دلِ همسفران
بارش مرهم و آسایش نشتر شده ای
ای گل سوسنی چره زبان! حافظ شعر
که ز توفانِ ریا آن گلِ پرپر شده ای
دیگران هم همه هستند و بزرگند و ادیب
تو درین پهنه ولی شاعر دیگر شده ای
تا که دستانِ بلاچیره نگردد به زمین
شاهبالِ خرد و شهپر دفتر شده ای
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی