قافیه های غایب
 سروده: صدرا ذوالریاستین شیرازی
چاپ اول، 1387
 ناشر: انتشارات نوید شیراز
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
قافیه های غایب تازه ترین دفتر شعر صدرا ذوالریاستین شاعر نام آشنای شیرازی است. در قافیه های غایب شاعر از فضای شعری پیشینش دور افتاده و در فضایی تازه نفس می کشد، ولی باید گفت: هنوز در اعتبار این فضای تازه تردید با اوست. وی می نویسد: «تعدادی شعر یا هر نام دیگری که شما مایلید روی آن بگذارید، انتخاب کردم و در این دفتر گرد آوردم، اگر در مذاقتان بد نیامد و دلتان را نزد، این کار را ادامه خواهم داد».
به باور من شاعر باید فارغ از این بدآمدنها و خوش آمدن ها،
 اگر به کارش ایمان دارد بر آن تأکید کند و شعرش را بنویسد و باز به گمان من این مهم نیست که شعرت را در چه قالبی عرضه می کنی مهم این است که چه حرفی برای گفتن داری!
و این حرف «ناب» تو است که جوی شعرت را در دشت سینه ها روان می سازد. به دشت سینه ها که رسیدی، ماندگار می شوی و شعرت اینجا و آنجا بدون هیچگونه مداهنه و یا تعارفی بر لب ها جاری می شود.آنچه صدرا در مطلب کوتاه «گپ» در صفحات اولیه کتاب می نویسد، صادقانه و سخن دل اوست. او به خواننده شعرش این اجازه را می دهد که در مقابل شعرش به گونه ای عکس العمل نشان دهد و حرفش را بزند: اما اگر به خودم، ناظم که خوب است، بحر طویل ساز هم بگویید ناراحت نمی شوم».
و حق همین است در غیر اینصورت شاعر و هر هنرمندی اگر کارش نقد نشود، مسلم است که به بیراهه خواهد رفت و زمانی متوجه اوضاع و احوال خود می شود که می بیند به در جا زدن افتاده است که این یعنی نابودی یک هنرمند. قافیه های غایب در دو بخش فراهم آمده است؛ بخش اول شعرهای معمولی، بخش دوم «وروجک» ها که هر کدام خصوصیات خودشان را دارند.
نخستین شعر بخش اول «ای مرز پر گهر» می باشد.
شعری ساده، روان و تأثیرگذار که اقبال عمومی را به همراه دارد و تاکنون هر کس درباره کتاب مطلبی نوشته، حس شیرین این شعر او را به خود گرفته است.
این شعر سرود مقدس ای ایران را برای آدمی تداعی می کند. این سرود نوعی جاودانگی و شکوه دارد که در هر شرایطی آن را بشنوی ایران عزیز پیش رویت با همه عظمت و زیبایی زنده
می شود.
«ای مرز پرگهر»
هفت هشت ساله بودم
که سرود تو را
با دیگر همدرسان
و همسالانم آموختم
و حالا هفتاد ساله ام
     هر گاه لب هایت
              لبخند می زنند
و یا چشم هایت بارانی می شوند
باز هم این سرود توست
که آیه، آیه
       لبانم را به زمزمه
                  باز می کند
                    ای ایران!
                                 ای مرز پر گهر!...
شعر صدرا در قالب های گوناگون پذیرفتنی است. شعر او را از جمله اشعار «خوش رکاب» می توان به حساب آورد. از مدتها پیش دلم می خواست در این زمینه «شعر خوش رکاب» مطلبی بنویسم. این هم عقیده ای است ممکن است آن را بر نتابید که حق هم دارید. هر کسی با ذهنیات خودش زندگی می کند. شعر صدرا بهانه نوشتن این مختصر شد.
شعر خوش رکاب، شعر بد رکاب
اولین بار اصطلاح «بد رکاب» را از زبان زنده یاد علی سامی شنیدم و نظر استاد را درباره یکی از شعرای شیراز خواستم.
ایشان درآمد و گفت: شاعر بزرگی است، اما آدم بد رکابی است!
راستی آدم بد رکاب چگونه آدمی است؟
آدم بد رکاب آدمی است که بیشتر در اندیشه خودش می باشد و عنایتی به دیگران ندارد. تنها خودش را می بیند، دیرجوش است و راه خودش را می رود. در یک کلام خودخواه است. صد البته آدم خوش رکاب هم باید ویژگی هایی برعکس آدم «بد رکاب» داشته باشد. به زعم نویسنده هنر هم می تواند خوش رکاب و بد رکاب باشد.
هنر خوش رکاب هنری است که می تواند با مخاطبینش ارتباط برقرار کند. هنر بد رکاب این خصوصیت را ندارد. شعر و ادبیات داستانی هم این چنین اند. هم اکنون در شیراز شاعرانی داریم که شعرشان شعر بد رکاب است، یعنی با سختی به طرف مقابلش پیوند پیدا می کند. شما زمانی از هنری لذت می برید که به نوعی بدان ارتباط برقرار کنید این ارتباط سبب می شود که بدان احساس بیگانگی نکنید و آن هنر را از خودتان و همراه با خودتان بدانید. شعر صدرا ذوالریاستین هم، خوش رکاب است و شعرش به دل می نشیند. برای درک لحظات ناب شعرش احتیاجی به رمل و اسطرلاب نیست. به حس شاعر که نزدیک شدی از آن لذت می بری.
صدرا روی خانواده اش تعصبی شیرین دارد. پدر برایش ارزشی والا دارد، گرامی است و فراوان از او یاد می کند.
مزه لوطی...
گفت:
-کی شاعر شدی؟
گفتم:
-یک روز بعد از خروس خوان
در میان گیر و دار
آفتاب و تاریکی
به گمانم شاعر شدم!
* * *
پدر اذانِ معمولش را
در آستانه مألوف
گفته بود
و  حساب «دوگانه» را
بر زیلوی نخ نمای یزدی
رسیده بود!
و در سوسوی گرد سوز
با خط سیاق
حساب دار و ندار نداشته اش را
می رسید!
اسم دفتر دخل و خرج اش
«سیاهه» بود
که شیرازه ای در عرض داشت
به گمانم همان روز بود
که شاعر شدم!
همان روز که دیگر
دستم به طرف تیر و کمان
دراز نشد
نشستم روی پله هفت دهنه
و زل زدم به یاکریم
که می رفت و می آمد
و از موی برگ های
کاج باغ ایلخانی
روی طارم انگور
خانه می ساخت
از همان روز که
شاخه های مارپیچ تاک
قپک جوانه ها را
می شکافتند
اصلاً دلم نخواست
به تیر و کمان نگاه کنم
این را یاکریم ها هم
فهمیده بودند.
نیم قرن است
با همه یا کریم ها
هم پیاله ام...
و با همه ناکریم ها... آه
و می دانم که مزه لوطی
خاک است
من این را آن روز
روی پله هفت دهنه
فهمیدم
آن گاه که
یا کریم به ریش تفنگچی های
باغ ایلخانی می خندید،
شاعر شدم
صدرا به پرندگان عنایتی خاص دارد آنها را به عنوان مهمان
 می پذیرد و با زوج پرنده ای که در خانه اش آشیانه ساخته اند این گونه سخن می گوید:
با شما هستم بانو! و...
این جا که شما
خانه ساخته اید
راه عبور من
به پشت بام است!
دلم می خواهد
آب در دلتان
تکان نخورد!
با شما هستم بانو!
و
با شما آقا!
جوجه های شما
در شمار ساکنان
این خانه اند
آن نردبان بلندی را که
می بینید
برای آسایش شما
خریده ام!
پله های آن
پله های پشت بامند
تا وقتی که «جوجه»ها
پرواز کنند
نگاه صدرا به مردم کوچه و بازار، نگاهی انسانی است
بساطش را
به هم نزن!
پشت این «منقل» و
آن چند دانه «ذرت»
آدم هایی
خواب یک لقمه «نان»
می بینند!
* * *
 قافیه های غایب را انتشارات نوید شیراز در آورده است. کارهای داریوش نویدگویی را می شناسیم. خودش را هم خوب می شناسیم. از جمله حامیان فرهنگ ولایت ماست. وایه دارم این چنین بماند.
برای شاعر و ناشر آرزوی بهروزی دارم.

اردشیر بابکان، زادۀ بختگان
پژوهش و گردآوری: محمدرضا آل ابراهیم
انتشارات سِتَه بان، 96 صفحه
معرفی از: امین فقیری
محمدرضا آل ابراهیم در کنار همۀ کارهای مردمی و مردم شناسی که نشانه عمق علاقه او به سرزمین مادری و وطنش می باشد، اکنون پژوهشی درباره اردشیر بابکان عرضه نموده است. زادگاه اردشیر «خیر» بوده است و او در فصل اول شناسه ای از روستاهای «خیر» بدست داده است. «خیر بر وزن «پیر» به مجموعه روستاهایی گفته می شود که در شمال و شمال باختری استهبان در استان فارس واقع شده است. بلوک خیر از خاور به روستای رُستاقِ شهرستان نی ریز و از باختر به بخش خرامه و از جنوب به «رونیز» منتهی
می شود. دشت حاصلخیز خیر به صورت نوار باریکی در جنوب دریاچه بختگان قرار گرفته است».
   سپس پژوهشگر محترم به سابقه خیر در تاریخ پرداخته و از کتابهای: حدودالعالم، مسالک و ممالک، تاریخ طبری، تاریخ بلعمی، فارسنامه ابن بلخی، نزهت القلوب، خاطرات حاج سیاح و فارسنامه ناصری نمونه آورده و بعد به اصل و نسب اردشیر بابکان و رابطه آن با زادگاهش مطالب موثقی آورده است:
«پاپک پسر ساسان که به علت عنوان روحانی از جمله بغان- خداوندگاران- پارس محسوب می شد و چون از طرف مادر نیز به سلسلۀ بازَرنگی منسوب بود، داعیه قدرت جویی داشت و علاوه بر نگهبانی معبد اصطخر در شهر کوچک خیر- کنار دریاچه بختگان و در سر راه سروستان به نی ریز- خود را فرمانروایی خودکامه تلقی می کرد. ارتخشیر پاپکان (اردشیر) در حدود سال 180 میلادی بنا بر مشهور در یک دهکده شهر خیر به نام تیروذه (طیروده) به دنیا آمد».
                دکتر عبدالحسین زرین کوب
ملک الشعراء بهار نیز در سبک شناسی می نویسد:
   «اردشیر پاپکان در قریه طیروده از روستای خیر از استان اصطخر فارس به دنیا آمد و جدش مردی بود ساسان نام بسیار شجاع و شدیدالبطش (سختگیر) و این ساسان از خاندان ملوک محلی فارس که آنها را بازَرنگان یا «بازرنگیان» می گفتند، زنی گرفت نامش «رامبهشت» و خود ساسان در اصطخر متولی آتشگاه آناهید بود. این زن برای ساسان پسری زائید. نامش را پاپک گذاشتند و پاپک بعد از ساسان مأمور تولیت معبد شد و به رسیدگی به کار مردم پرداخت و از پاپک پسران آمدند که یکی از آنها شاپور و دیگری اردشیر نام داشت».
مهم این بود که اردوان آخرین پادشاه اشکانی سرسلسلۀ ساسانی را به چشم حقارت می نگریست و در نامه اش نوشته: «تو مردی از روستای اصطخر هستی. پدرت بابک مردی از روستا بود...»
     اما اردشیر هم همانند ابراهیم، موسی(ع) و کوروش دارای افسانه ای بوده و طبق معمول پادشاه یا یکی از نزدیکان او خواب می دیده که پسری به دنیا خواهد آمد و دودمان ترا در هم می پیچد. اتفاقاً این پسر در همان دستگاه شاهی بزرگ می شود و از نظر جنگجویی و سایر هنرها و آداب معاشرت به کمال می رسد. در مورد اردشیر هم افسانه و واقعیت درهم شده است. او آخرین پادشاه اشکانی را شکست می دهد و از گردونه خارج می سازد و چون در آن ایام ملوک الطوایفی رسم بود و در حقیقت هر استان برای خود پادشاهی کوچک داشت، اردشیر چنین چیزی را خلاف قدرت مطلقه خود می دانست پس به خود استراحت نداد تا تمام این پادشاهان کوچک را از بین نبرد.
درباره صفات او می نویسند:
«اردشیر، شاهنشاهی باتدبیر و آبادگر بود. اوست که می گوید: ملک حاصل نگردد مگر به لشکر، لشکر فراهم نشود مگر به زر، زر به دست نیاید مگر به کشاورزی و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد». (تاریخ ده هزار ساله ایران)
اقداماتی که منتسب به اردشیر است به قرار زیر می باشد:
الف- تقسیم مردم به طبقات مختلف، تعیین حداقل معیشت برای هر طبقه و جلوگیری از تجمل و تفنن بیهوده.
ب-احیای سپاه جاویدان که در زمان هخامنشیان وجود داشت.
       ج-توجه ویژه به امنیت عمومی توسط مأمورانی که از مرکز به نقاط مختلف کشور فرستاده می شدند. (تاریخ ده هزار ساله ایران)
      اردشیر بابکان در حقیقت حکومتی مذهبی را ایجاد کرد. می گفتند پادشاه زاده خدایان آسمانی است. اوست که باید ریاست عالیه جامعه مذهبی را داشته باشد. ساسانیان هر چه که از اشکانیان بازمانده بود یا سوزانده و یا نابود کردند و اکنون ما می بینیم که ناگهان پانصد سال از تاریخ ایرانیان و جلال و شکوه جنگ های پیروزی بخش با رومیان به ناگهان در تاریکی فرو می رود.
     اردشیر در مورد تجارت دریایی و کشتی سازی هم اقدامات زیادی انجام داد و چند بندر کوچک و بزرگ از جمله بوخت اردشیر (بوشهر) را بنا نهاد. فردوسی می سراید:
وزین سو به دریا رسید اردشیر
به یزدان چنین گفت کای دستگیر
تو کردی مرا ایمن از بد کنش
که هرگز مبیناد نیکی تنش
به نزدیک دریا یکی شارسان*
پی افکند و شد شارسان کارسان
دل شاه ز اندیشه آزاد شد
سوی آذر رام خرداد شد
*شارسان= شهرستان- در این شعر منظور بندر بوشهر است.
 بنای شهرهای زیادی را به اردشیر نسبت می دهند که مهمترین آنان- شهر گور (جور) فیروزآباد- به اردشیر (بردسیر)- رامهرمز اردشیر در خوزستان- اردشیر خره و هرمز اردشیر در اهواز و...
و بقایای ساختمانهای زمان اردشیر عبارتند از: کرد اردشیر میان قم و ری، پل خره زاد در ایذه، کاخ اردشیر در فیروزآباد، قلعه دختر در فیروزآباد و تالار تخت جمشید.
کتیبه ها
کهن ترین کتیبه ها از بنیانگذار خاندان ساسانی-اردشیر بابکان- است در نقش رستم در نزدیکی تخت جمشید. نقش شاه و اهورامزدا سوار بر اسب دیده می شود. در زیر سم های اسب، اردوان و بلاش، بازپسین پادشاهان بر کنارشده اشکانی دیده می شود.زیر این نقش چنین نوشته شده است:
«این پیکرۀ مزداپرست؛ اردشیر اهورایی؛ شاهنشاه ایرانیان از تبار اهورایی؛ پسر پاپک اهورایی است و این پیکره ایزد آهرمزد».
در یکی از کتیبه های نقش رستم، اردشیر را در حالی می بینیم که بر اسب سوار است. وی فره ایزدی را که نشانۀ پادشاهی است از اهورا مزدا دریافت می دارد. در همین کتیبه بلاش و اردوان در نهایت خواری به زیر پای اسب اردشیر افتاده اند.
اردشیر به لقب شاهنشاه ایران قناعت کرده بود، ولی شاپور پس از این فتوحات در کتیبه ها لقب مجلل تر «شاهنشاه ایران و انیران» (انیران= غیر ایرانی) گرفت. (صفحه 58)
در کتاب نقش سکه ها، آتشکده های اردشیر، منصب ها و درجات در زمان اردشیر، ادبیات تاریخی، داستانهای ایرانی و داستانهایی درباره ایرانیان در روایات قدیم عربی، گردآوری اوستا، اندیشه های دینی اردشیر بابکان، سرشت دین در دورۀ ساسانی، موسیقی و توجه به هنر آمده است.
می نویسند اردشیر سی سال را در جنگ گذراند و 14 سال و 6 ماه پادشاهی کرد که رویهم 44 سال می شود.خواندن این کتاب اطلاعات تاریخی ما را درباره سر دودمان سلسله ساسانیان زیاد می کند. باید از پژوهشگر ارجمند محمدرضا آل ابراهیم تشکر کرد.

در مسیر تندباد
نوشته: فرشته کریمی
انتشارات نوید شیراز، 104 صفحه، 1300 تومان
    معرفی از: الف - تیرداد
در این داستان زیبا و پرکشش در قالب صفحاتی اندک، نویسنده کتاب از فراز بسیاری از حوادث به آسانی گذشته است و چون کار نویسنده آگاهی دادن نسبت به سرنوشت بشریت و اجتماع پیرامونی خویش است با کمال تأسف این موضوع که می توانست بسیار پرکشش و سرشار از تعلیق باشد به روایت ساده ای از اول شخص مفرد (من) برای عده ای بی حوصله تر تبدیل شده است. موجز بودن کتاب و مختصر بودن به قسمت های اساسی آن لطمه زده است.حجم این کتاب بایستی بین 200 تا 300 صفحه باشد. نگارنده این مسئله را فقط از سر دلسوزی می نویسد چرا که امروزه به دست آوردن موضوع برای نویسنده از نان شب هم مؤثرتر است. این همه آثار آبکی و سوژه های تکراری که در کارهای چاپ شده مخصوصاً از آثار قلمی بانوان می بینم حکایت از این دارد که آنها دسترسی مؤثری به یک موضوع خوب نداشته اند و در نتیجه از نوشتۀ خودشان فقط وجود شریف خودشان دچار لذت می شود. اگر دقت کرده باشیم قریب 99 درصد از این بانوان مطلب خود را با اول شخص مفرد (من) شروع می کنند چون هم باورپذیر و هم نوشتن آن راحت تر است. تمام شخصیت پردازی ها از دید قهرمان داستان است. در این گونه زاویه دید، توصیفها چه از طبیعت و چه از شخصیتها کاهش می یابد. گفتگو که نقش مهمی در رمان دارد به حداقل می رسد و در نتیجه می بینیم که جز گروهی انگشت شمار از نویسندگان زن که الحق در صحنه ادبیات این مملکت بزرگی می کنند بقیه با ناآگاهی و عدم مطالعه، پول و فکر خویش را به باد فنا می دهند.
آثار بسیار دلنشینی از نویسندگان زن خارجی و حتی ایرانی را می بینیم که از زاویه دید اول شخص مفرد (من) روایت شده است. به نظر نگارنده خواندنش برای بانوان ضروری و واجب است مانند: بچه های کوچک این قرن (کریستین روشفور)، به خاطر او و دفترچه ممنوع (آلبا دسس پدس)، دیروزهای ما (ناتالینا گنیربورگ)، استخوانهای دوست داشتنی (آلیس زیبولد)، عاشق مترسک (فیلس  هیستیگز)، از شیطان آموخت و سوزاند (فرخنده آقایی) و بیشتر داستانهای (گلی ترقی) فریبا وفی، طاهره علوی، سیمین دانشور، مهناز کریمی، فرشته توانگر، شیوا ارسطویی، زویا پیرزاد و... و از نویسندگان مرد فعلاً صحبت به میان نمی آوریم. البته کتابهای بانوان نویسنده چه ایرانی و چه خارجی بسیار زیادند که فعلاً در خاطرم نیست. مثلاً تونی موریسون، جامپا لاهری، جویس کارل اوتس، آلیس مونرو و دیگران.
خوب خواندن این کتابها به ما شناخت می دهد. تمام این مقدمه چینی ها برای این است که بن مایه داستانی رمانک (در مسیر تندباد) بسیار خوب است.
مثلاً عشق (اووه) بسیار باشکوه و زیباست که نویسنده به راحتی از آن گذشته است یا اینکه دمدمی مزاجی او که بی دلیل و با دلیل ازدواج می کند و آگاهانه از این بدبختی (که نویسنده اسمش را بدشانسی گذاشته است) به بدبختی دیگری ورود می کند. انگار که جهان جای عبرت گرفتن نیست. سرگذشت آخرین شوهر قهرمان داستان (رامین) بسیار داستانی است. اما نویسنده نه به واقعیت زن دیگر و زندگی او پرداخته و نه به ورود او به خانواده ای منحرف که حتی شب را هم در آنجا می خوابیده. اینها همه از دید خواننده علامت سؤال است و از دید کسانی که دست بر آتش دارند رها کردن فرصت های خوب برای نوشتن است، مسایلی که رمان را زیباتر می کند.
* * *
و اما چند مسئله:
الف- نام کتاب باید به گونه ای انتخاب شود که به اصطلاح چیزی را (لو) ندهد. خواننده از همان ابتدا می فهمد با داستانی تلخ روبرو است (مثل فیلمهای اشک انگیز هندی = بدبختی پشت بدبختی) و دیگر اینکه در مسیر تندباد نام فیلمی از جعفری جوزانی است. نویسنده می توانست از نام دیگری استفاده کند که پوشیده باشد و به خواننده موضوع داستان را اعلام نکند.
ب- نوشتن مقدمه فقط و فقط برای شیرفهم کردن خواننده است. نویسنده باید در طول کتاب حرفهایش را با خواننده در میان بگذارد. اینکه ما بنویسیم:
«این کتاب، جملاتی گویا از حقیقت یک انسان می باشد. انسانی که از زمان کودکی تجربیات تلخ و شیرینش را با زبانی گرم و دلنشین و با احساسی بس صادقانه و عمیق و با قلبی سرشار از مهربانی به شما هدیه می کند».
این افکار را خواننده پس از اتمام کتاب باید بر زبان بیاورد یا به این نتیجه  برسد.
ج- نویسنده به هیچ عنوان حق ندارد نتیجه گیری کند. خواننده است که راجع به خوب و بد موضوع داستان یا شخصیت های
 خوب و بد تصمیم گیری می کند؛
«خواندن این اثر می تواند تجربیات بسیاری را به ما بیاموزد و ما را و به خصوص نسل جوان را با حوادث و رویدادهای زندگی آشنا سازد.»
     د- لو دادن موضوع و گلی گویی؛ نویسنده نباید پیشاپیش موضوع داستان را برای خواننده برملا کند. در این صورت خواننده هیچ لذتی از خواندن داستان نمی برد؛
«مقابله با مسایل و مشکلاتی که برای یک زن از بدو تولد به وجود آمده و این زن با کمک خواستن از خداوند و یاری و حمایت او توانست موانع بر سر راهش را یکی پس از دیگری از میان برداشته و فرزندانش را به ثمر برساند». (مقدمه کتاب)
«بعدها فهمیدم که آرام بودن ظاهر او بخش عمده و مهمش مربوط به عدم پذیرش مسئولیت وی و شانه خالی کردن از هر نوع مسئولیتی می باشد و متأسفانه زمانی من این موضوع را فهمیدم که... (ص38)
    از این قبیل جمله ها چند جایی هست که به خواننده اعلام می کند ایها الناس هشیار باشید که عنقریب من به این معضل - بدبختی- گرفتار می شوم.
* * *
ویژگی دمدمی بودن شخصیت  اصلی کتاب در گوشه گوشه کتاب پیداست و مهمترین آن این دو سطر است؛
«نیمه های ترم دوم بود که احساس کردم باردار هستم. هنوز کسی را که با او پیمان ازدواج بسته بودم خوب نمی شناختم که باردار شده بودم».
     قهرمان کتاب مثل تخته پاره ای در رودخانه ای سیلابی است. اراده ای از خود ندارد و اما وقتی از بچه ها صحبت به میان می آید عاطفه مادری را به خوبی آشکار می کند. در هر حال اگر این کتاب به چاپ بعدی برسد نویسنده می تواند در صفحاتی بیشتر و با اسمی دیگر آن را شسته و رفته منتشر نماید.

خرمن سرخ
 داشیل همت
ترجمۀ فرهاد منشوری
معرفی از: سیروس کشتکار
«داشیل همت مهمترین نویسندۀ نوآور رمان سیاه است. مبتکر گونه تازه ای از داستان پلیسی نیست بلکه مبتکر شیوه نوینی برای روایت این گونه داستان هاست»
 الری کویین
داشیل همت (1961-1894)، بدون شک پدر رمان پلیسی واقع گرای آمریکایی یا به عبارت بهتر پدر رمان سیاه می باشد و فرم وی همواره در ردیف بزرگترین نویسندگان داستانهای پلیسی قرار داشته است.
همت در خرمن سرخ که از اولین آثار وی و از معروفترین آنها می باشد شهر «پرسن ویل» را به تصویر می کشد. شهری که در واقع در رمان های سیاه به شهر فاسد معروف است. همت به پشتوانۀ شغل کارآگاهی خود که بعد از چند سال از آن استعفا داد توانست تصویر کاملی از گنگسترها، صاحبان قدرت، سیاستمداران، پلیس های فاسد، قماربازان، تبهکاران و... به دست آورد.
در رمان خرمن سرخ کارآگاه که به دلیلی وارد این شهر شده درگیر ماجرای قتلی می شود و بعد موج خشونت شدیدی که در شهر حاکم است آرام آرام به سمت وی هجوم می آورد.
اولین تفاوت کارآگاه همت با شخصیت کارآگاه های
 مطرح دیگر رمان های پلیسی در همین جا ظاهر
می شود. وی تنها خود را مکلف به پیدا کردن قاتل
نمی داند بلکه پس از آن تصمیم می گیرد که به هر قیمتی شهر را پاکسازی کند و آن را از زیر فشار زر و زور نجات دهد. در این میان نکته ای که باید به آن دقت کرد انتخاب نظرگاه اول شخص از سوی نویسنده است.
نویسنده با راوی قرار دادن کارآگاه عملاً خود و خوانندگان را به وی می سپارد و مسیر طی شدن حوادث را از دیدگاه وی می بیند. این استفاده زیرکانه از زاویۀ دید باعث می شود تا خواننده به طرز مطلوبی با قهرمان یا همان کارآگاه همذات پنداری کند. کارآگاهی که شجاعتش و استقبالش از خطر برگ برندۀ وی است و در بسیاری از جاها نشان می دهد که فردی معمولیست و همین موضوع باعث نزدیکی هر چه بیشتر خواننده به وی می شود.
این زاویه دید باعث تساوی کامل خواننده و کارآگاه می شود اما وقتی که وی با دقت در هر نکته ای که در جلوی چشمان خواننده است از وی جلو می زند و معمایی را حل می کند باعث حیرت هیجان بیش از حد هر خواننده ای می شود.
شهری که همت توصیف می کند شهری چند تکه، کثیف و پر از تبهکاران گوناگون است. از یک سو شخص پیری که پسرش را از دست داده و روزی صاحب قدرت بوده اکنون گوشه نشین شده و به شدت از گنگسترهای شهر می ترسد.
 از سویی دیگر شهر در تصرف تبهکارانی چون ویسپر و لویارد است که برای رسیدن به اهدافشان دست به هر اقدامی می زنند. همین طور باید به نقش پلیس فاسد نیز در این میان اشاره کرد.
نونان رئیس پلیس شهر اکنون یکی از عوامل فساد شهر به حساب می آید. به راحتی رشوه می گیرد و دشمنانش را از سر راه برمی دارد. همت در این گیر و دار با زیرکی شخصیتی چون داینا برند را  خلق کرده است. داینا زن فاسدی می باشد که با هر کسی که به سودش باشد رابطه برقرار می کند.
وی از سویی با قاچاقچیان و از سویی با کارآگاه همراه می شود. نویسنده با زیرکی برای کارآگاه خود شخصیتی خشن و زمخت را انتخاب کرده است که از انسانیت خالی نیست. شخصیتی که اهل خطر است و حتی چندین بار در جریان حوادث گنگستری زخمی می شود. در واقع اگر ما زیرکی شخصیت هایی چون پوآرو، مگره، پدر براون و... را در شخصیت کارآگاه همت نمی بینیم به خاطر تفاوت این پلیس و نوع نگاه متفاوت وی به دنیای
 اطرافش می باشد.
 درست است که وی زیرکی این کارآگاه های دلنشین را در وجودش ندارد اما بدون شک حوادثی که برای وی اتفاق می افتند کاملاً متفاوت هستند و ویژگیهای منحصر به فردی در این شخصیت یافت می شود که در دیگر آثار پلیسی به هیچ وجه دیده نمی شود.
همت با نوشتن خرمن سرخ به داستان پلیسی، زندگی و رنگ و روی تازه ای بخشید. وی توانست رمان سیاه را به نقطۀ اوج خود برساند و آن را به عنوان یک حقیقت باارزش به جهانیان اثبات کند تا جایی که حتی نویسندۀ بزرگی چون آندره ژید سبک وی را با سبک همینگوی مقایسه کرده است.
به راستی آثار همت از لحاظ ساختار فوق العاده قوی و از ایجاز بسیار بالایی برخوردار هستند. تک تک خطوط داستان به پیشبرد آن کمک می کنند و هر شخصیتی که وارد داستان می شود به نحوی با موضوع اصلی گره می خورد و در پایان در گره گشایی که مهمترین قسمت داستان پلیسی است به یاری می آید.
بسیاری معتقدند که همت با نوشتن خرمن سرخ توانست شکاف موجود بین معماهای جالب آرتور کانن دویل و داستان های مملو از خشونت و وحشی گری مجله ها عامه پسند را پر کند.
در اثر وی علاوه بر اینکه زیرکی قابل قبول یک کارآگاه  و توجه وی به مدارک و استفاده از آنها را می بینیم، همچنین با درگیری های جالب گروه های فاسد و گنگستری روبرو می شویم.
از آثار مهم دیگر همت می توان به شاهین مالت، ترکه مرد و کلید شیشه ای اشاره کرد. نویسندگان پلیسی نویس بزرگی همچون الری کوئین، هوراس مکوی و ریموند چندلر به شدت تحت تأثیر آثار داشیل همت قرار داشته اند.
علاوه بر فیلم هایی چون یوجیمبو (1961) ساختۀ کوروساوا و به خاطر یک مشت دلار (1966) ساختۀ سرجو لئونه می توان به آثار مطرح دیگر سینمایی نیز اشاره کرد که با اقتباس از آثار داشیل همت ساخته شده اند.