صفحه 10--7 بهمن 88
دو نظر درباره رمان
«به پشت سر نگاه نکن»
اثر آرام روانشاد
امین فقیری
پرداختن به مقوله عشق دل دریایی می خواهد. هنوز در مملکت، ادبیاتی را که جانمایه عشقی دارد جدی نمی گیرند. در صورتی که خواندن اینگونه کتابها روح را تلطیف و مهربانی ها را افزون می کند. حکایاتی که من و تو از گفتنش پرهیز داریم و آن را در نهانخانه روح مدفون می سازیم، شاعر یا نویسنده با دست و دلبازی در اختیار خواننده قرار می دهد. شاعران بزرگ ما مخصوصاً سعدی آنچنان با عشق روبرو می شوند که هر روح شوریده ای را به تأثر وامی دارند. عاشقانه های سعدی همان است که باید باشد. گوئی این واژه ها از آسمان ها برای سرودن شعرهایش فرستاده شده اند. آنهم از سوی رب النوع عشق
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب درِ صبح باز باشد
«سعدی»
بیشتر شاعران در این زمینه خودآزمایی کرده اند اما نظامی گنجوی در به نظم در آوردن داستانهای عاشقانه همانند لیلی و مجنون و خسرو و شیرین دست همگان را از پشت بسته است.
در ادبیات کلاسیک ما معمولاً عشق از دیدن تصویر نقاشی دختری آغاز می شده که این راه و رسم حتی در خسرو و شیرین هم کاربرد یافته است.
اما در ادبیات عاشقانه ای که از غرب به دست ما رسیده چنین نیست. منطق زندگی در آن حکمروایی می کند.
مانند «سرگذشت ورتر» اثر ولفگانت گوته و «گلهای کاملیا» اثر الکساندر دوما (پسر). داستانهایی این چنینی داستان ناکامی است. رومئوژولیت شکسپیر هم یکی از اینهاست. در ایران نویسندگانی چون حسینقلی مستعان و جواد فاضلی یکسره به نوشتن داستانهای عشقی روی آوردند. کتاب «بامداد خمار» فتانه حاج سید جوادی نیز در بین کتابخوانان مقبول افتاد.
اکنون کتاب «به پشت سر نگاه نکن» را جلو روی داریم که در ژانر رمان های عشقی نوشته شده است. کتاب از سه اپیزود تشکیل شده که هر کدام حال و هوایی دارند اما در همه خط زیرینی به نام عشق است. مسئله مهم پرداختن نویسنده به اصل هنرهاست مانند نقاشی و موسیقی. نویسنده غیرمستقیم می خواهد ثابت کند که هنرمندها در حقیقت عشق مضاعفی دارند و این بزرگترین انتخاب است که کسی بتواند معشوق را بر هنرش ترجیح دهد. البته در این کتاب هیچکس به ذات هنر خیانت نمی کند. اینگونه است که جهان سرشار از عشق می گردد. در این صورت است که جهان پلشت قابل تحمل می گردد.
زنی در بیمارستانی روانی به توصیه دکترش داستان زندگی خود را می نویسد. این داستانها که همان اپیزودها هستند همگی در سنین بین 20 تا 30 سال اتفاق می افتد. سنینی که شوریدگی و فهم مفهوم عشق برای مبتلایش بسیار شدیدتر است و هر بار خواسته و ناخواسته که این دومی منطقی تراست عشق به بن بست منتهی می گردد. در حقیقت تمام اپیزودها «تراژدی» هایی از زندگی روزمره است. در این نوشته ها دو طرف حق دارند اما یکی براساس قانون تراژدی ناباورانه حذف می شود. اینها همه داغی است که بر دل خواننده گذاشته می شود که فراموش شدنی نیست. تا نیمه های کتاب خواننده باور دارد که با یک داستان معمولی عشقی طرف است. اما کتاب هر چه جلوتر می رود حس کنجکاوی و تعجب را در روح انسان افزون می کند. وقتی کتاب تمام می شود آهی از رضایت از بین دو لب خارج می شود.
مسئله ای زمینی و ملموس به ناگهان به عوالمی ربط پیدا می کند که فارغ از باورپذیری ظاهری است. آیا قانون تناسخ در آنها رعایت نشده است؟ آیا جهان در زیر پوست خود دچار این پیوستگی های گریزناپذیر نیست؟ آیا هر چیز تکرار چیز دیگری نیست؟ مخصوصاً عشق که چون رب النوعی باشکوه بر فراز همه چیز نشسته و هر کس به فراخور حال خود گرته ای
از آن برمی دارد.
یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب
کز هر زبان که می شنوم نامکرر است
«حافظ»
همه اینها را در این کتاب می بینیم. شکافتن چند و چون ماجراهای کتاب به ناموس و روح اثر لطمه می زند. این کتاب نباید تعریف شود بلکه باید خوانده شود و باید در جایی راجع به آن بحث شود که همگان آن را مطالعه کرده باشند تا هر شخص نظر خود را به فراخور بیان کند.
* * *
این اولین کار نویسنده است. حقیقتی است که ما می دانیم و نویسنده نیز می گوید. اما بر پیشانی کتاب هیچگاه نمی نویسند «اولین اثر نویسنده» در نتیجه خواننده فارغ از این های و هوها با نفس اثر روبروست و هیچ چیز را نخواهد بخشید.
اولین مشکلی که خواننده حرفه ای و آگاه با آن برخورد می کند، زبان به کار رفته در اثر است. تا نیمه های کتاب مشکل زبان که سخت عامیانه و محاوره ای است به چشم می خورد اما از آن به بعد گویی قلم در دست نویسنده گرم می شود و جملات روال طبیعی خود را پیدا می کنند.
گفته اند سادگی جمله ها: اما چه نوع سادگی؟! خواننده که نمی داند پشتوانه فرهنگی صاحب اثر در چه حدی است. او فکر می کند نویسنده از کنار گذاشتن واژه ای مناسب در یک جمله عاجز بوده است. منظور من اشتباهات دستوری نیست وزن مناسب کلمات است که شاملو مدعی آنست و همینگونه هم هست. واژه ها تشخص ندارند. فخیم نیستند. خیلی خیلی معمولی هستند. اما این مسئله را نویسنده حل کرده است.از نیمه به بعد خوانش آن راحت است. حیف این کتاب به این گیرایی است که با چنین نثری آغشته شده باشد، کلمه های محاوره ای و شکسته که به ناگهان پیدا می شوند و نثر را از یکدستی می اندازند.
*«عصبانی بود، ناراحت بود. تابلو داشت تموم می شود، داشت تموم می شد» (ص 14)
این جمله ها به ظاهر غلط نیستند و اما خیلی ساده ترو راحت ترمی توان نوشتشان!
*«شهلا به عادت همیشگی، بدون خداحافظی رفت» (تا این جای کار ایرادی نیست) روزهای اول! رافائل از این کار او تعجب می کرد. تا اینکه شهلا روز سوم برایش توضیح داد از واژه خداحافظی بیزار است و به ندرت آن را به کار می برد و از روز چهارم رافائل دیگر تعجب نکرد. (ص 15)
*شهلا تا روز سوم هم چنان فکر می کرد رافائل یک رهگذر یا هیجان جدید است. اما از روز چهارم متوجه چیزی در وجودش شد. چیزی در وجودش دگرگون شده بود و انگاری که یک موجود جدید در درونش متولد شده باشد. بلافاصله فهمید که آن موجود یک احساس جدید است. (ص 19)
مضمونی که در ذهن نویسنده است را می توان در یک سطر توضیح داد. «یک رهگذر یا هیجان جدید» یعنی چه؟ بازی با حرف «ج» هیجان، جدید، متوجه، وجود، باز هم وجود، موجود، باز هم جدید، باز هم موجود، باز هم جدید.
یک نثر راحت ساده و زیبا این چنین ترفندهای خسته کننده ای را نمی پذیرد همین مسئله در پاراگراف زیر
*«تنها چهار روز بود که او را می شناخت، اما (شک) نداشت که سالها او را می شناسد. زمان چه اهمیتی داشت؟ فکر کرد گاهی یک نفر را بیست سال می شناسی اما برایت غریبه است و برعکس (ص 19)
آیا خواننده پس از خواندن این جملات که همگی مترادف یکدیگرند به تنگی نفس دچار نمی شود؟!
*و حتی خودش هم زیباتر شد. روز پنجم رافائل به او گفت چشمانش براق شده و گونه هایش سرخ تر(ص 20)
این عامیانه ترین نوع توصیف است.
*شاید مردش به سمتش باز می گشت (ص 24) به شین های ضمیر توجه کنید یکی از آنها اضافه است و به جای «به سمتش» نمی توان نوشت «به سویش»
در بعضی جاها در ویراستاری اهمال شده است
*«لاغر شدی (شده ای) زیر چشمات گود افتاد. (افتاده) (ص 77)
*برای او در مبهم باشد (ابهام) ص 27
*بالاخره او را از نزدیک دید او را دید (لزومی ندارد) در لحظه ای به کوتاهی یک مژه زدن و درازای یک ابدیت (ص 55)
*مکث نمود (نمود به معنای نشان دادن است بهتر است کرد نوشته شود) ص 56
*جلو درب (در) ص 64
*همه چیز بین آنها چه زیبا بود. چه زیبا (لزومی ندارد) آن قدر که هر صد سال یک بار اتفاق می افتاد! (ص 81)
*زجه (ضجه)، زجه اول به معنای زن تازه زا است، ضجه دوم به معنای گریه و زاری است (فرهنگ معین) ص 86
*یک زنانگی خیلی غلیظی داشت! (متوجه منظور نویسنده از زنانگی غلیظ نمی شوم، شاید منظور این بوده به معنای واقعی
زن بود) ص 117
و یکی دو جا نتیجه گیری که لطمه زیادی به ساختار داستان می زند در چنین مواقعی نویسنده به عنوان دانای کل در ماجرا دخالت می کند و به جای شخصیت ها و مهمتر از همه خواننده تصمیم می گیرد.
*مگر می شود یک احساس را به راحتی فراموش کرد؟ احساسات شاید به مرور زمان کم رنگ شوند اما هرگز بی رنگ نمی شوند. اگر خوب باشند، مثل یک نقطه نورانی و اگر بد باشند، مثل یک لکه سیاه همیشه در روح آدم باقی می مانند (ص 10)
*باید آن مرد او را دختر متفاوتی می دید (واقعن هم این طور بود!) ص 70
* * *
در تمام اپیزودها پدر نقش انفعالی دارد یا مرده است یا بد ذات است. اما مادرها همیشه مثبت هستند. جوانهای عاشق از هر عیب و نقصی مبرا هستند. البته اشکالی در کار نیست. دید نویسنده است. شوهرها هم به نوعی ظالم، خودپرست و اکثر به دنبال برآورده شدن تمنیات جسمانی هستند.
اما کتاب خوش خوان است. موضوع آن بسیار جالب است و تا مدتها اثر خود را بر روی ذهن می گذارد هر چه عیب و ایراد است در اوایل کتاب است اما به تدریج هر چیز جای خود را پیدا می کند. انشاءاله که در چاپهای بعد تمامی اشکالات برطرف شود و برای کتابهای دیگر به مسئله زبان بیشتر توجه گردد.
***
یکی می آید...
سیروس رومی
زمانی که تغییر و تحولات اجتماعی ایران باعث شد ادبیات راهی دگرگونه را آغاز کند، نیما یوشیج و چند تن قبل از او در شعر خط بطلان بر دوره بازگشت زدند و جمال زاده، داستان نویسی را به جای قصه نشاند و بدین ترتیب حوزه های شعر و داستان یا بهتر بگویم کل ادبیات فارسی در مسیری جدید و بدون بازگشت روان شد. هر چند گروهی که زمانه و اتفاقات مهم اجتماعی را درک نمی کردند تمام نیروی خود را برای ایجاد موانع به کار بستند اما نتوانستند سدی در مقابل امواج شور و شیدایی ادبیات جدید به وجود آورند.
از همان ابتدا شیراز یکی از پایگاههای ادبیات معاصر ایران گردید. در داستان نویسی، نویسندگانی چون: سیمین دانشور، ابراهیم گلستان، صادق چوبک، رسول پرویزی (که هر دو در شیراز بالیده بودند) با امین فقیری، صادق همایونی و ابوالقاسم فقیری داستان نویسی امروز ایران را وسعت داده و بعدها گروهی جوان چون: شهریار مندنی پور، ابوتراب خسروی، منیرو روانی پور، شهلا پروین روح، محمد کشاورز، مهناز کریمی، سعید مهیمنی، صمد طاهری، بابک طیبی و... راه درست و سنجیده نسل قبل خود را ادامه دادند و امروز نسل دیگری در حال شکل گرفتن و بالیدن است. مانند: فرشته توانگر، قاسم شکری، طیبه گوهری، ندا کاووسی فر،
حمزوی و...
آخرین نفری که امروز باید او را در فهرست داستان نویسان ثبت کرد «آرام روانشاد» است. روانشاد نویسنده تازه وارد پهنه ادبیات داستانی معاصر، سالهاست که می خواند و تجربه می کند. او نقاشی را خوب می شناسد، به موسیقی عشق می ورزد، فیلم زیاد می بیند، سبک های هنری را بررسی کرده و رفت و آمدهای همیشگی در مجامع هنری داشته و این همه از او شخصیتی خاص و عمیق و پر از دانش هنری ساخته.
ابتدا به نمایش رو می آورد و بعد نمایشنامه نوشت و نهایتاً به حوزه داستان وارد شد. با آن اندوخته ها و تجربیات که پیش زمینه نوشتن است امروز نخستین کتاب او را رو در رو داریم.
نام کتاب: به پشت سر نگاه نکن
نوع کتاب: رمان
تعداد صفحه: 152
بهاء: 3500 تومان
تاریخ انتشار: 1388
ناشر: انتشارات روشنان
«به پشت سر نگاه نکن» یک تریلوژی (سه گانه) رمانتیک است با برداشت های نوین. هر چند که قسمت های (اپیزودهای) سه گانه هر کدام مستقل در دایره ای از احساس و رویدادهای خاص خود اتفاق می افتند و چون تریلوژی «سوفکلس» (ادیپ شاه، آنتیگون، ادیب در کلونوس) در هم تنیده نمی شوند اما عواملی مانند:
1 -عشق
2 -آغازی ناگهانی
3 -شخصیت های هنری
4 -جدایی در بی خبری یا در پی حادثه ای خواسته یا ناخواسته
5 -حسی پنهان در لایه های داستان آنها را به هم پیوند می زند.
اپیزود اول، بیمارستانی است که زن در آن اولین حادثه عشقی زندگی اش که مبتنی بر واقعیات است را داستان می کند. زن نقاشی را در حال کار روی پلی می بیند و با وجود این که شوهر دارد عاشق نقاش می شود و زن در پیاده روی هایی که حالا هر روز شده، به دیدار نقاش می رود و در این دیدارها شکوفه های عشق گلبرگ باز می کنند. هر دو تصمیم به برملا کردن این عشق دارند که زن در بیمارستان بستری می شود و قرار ملاقات مهم افشاگری های درون، دست نمی دهد.
در این اپیزود نثر تا حدودی به دلیل استفاده از ساخت جمله های نامأنوس مانند:
«در واقع می شد گفت هیچ رنگی بود»
«او ترجیح داده بود برای او در مبهم باشد»
«کاملن بود و نبود بهرام برایش بی تفاوت است»
و...
دیگر جمله هایی هستند که باید حذف شوند و نویسنده دلش نیامده آنها را حذف کند و عدم شناساندن مکان در ایجاد نزدیک شدن مخاطب با کلیت داستان، تا حدودی به روانی زبان و کل رمان لطمه می زند و انگ داستان نویس تازه وارد بر پای اپیزود اول نقش می بندد.
این موارد هر چند مشکلاتی برای نویسنده به وجود می آورند اما روش فاصله گذاری و استفاده از اطلاعات هنری و آگاهی های همه جانبه نویسنده به کمک او می آید تا مخاطب از آنها بگذرد. به ویژه این که هر چه جلوتر می رویم مثل بازیگری که ترس اولیه اش ریخته و کم کم بر نقش مسلط می شود. نثر و روایت روانی خاص به خود می گیرد و قسمت های 2 و 3 داستان جریانی ملموس دارد و تعلیق در پی سؤال مخاطب در درگیری با فضای سه گانه قصه و حضور نویسنده در داستان هم به ریتم داستان کمک می کند و هم به نوعی به داستان عمق داده و باعث پیشبرد و حرکت آن می شود.
قسمت دوم روایت عشق دختری است به استاد موسیقی اش و رفتن ناگهانی استاد موسیقی بدون خداحافظی به آلمان.
قسمت سوم عشق زنی عامی است به پسری کوچکتر از خودش که پرستار مادر اوست که نهایتاً به خودکشی زن می انجامد.
اما پایانبندی زیبا که کلافی درهم ولی شکل مشخص یک کره یا توپ را دارد در ده صفحه پایانی کتاب شکل می گیرد و خطوط ارتباطی پنهانی را که قبلاً گفتم افشا می کند تا غرابت داستان ها به نوعی به قرابت منطقی دست پیدا کند. باز شدن گره های داستان اوج کار آرام روانشاد است.
بی شک با این داستان نویسنده خودش را به پهنه داستان نویسی ادبیات داستانی شیراز که گفتم و نشان دادم پربار است، تحمیل می کند. با توجه به ساختار خوب و حساب شده، ایجاد گره ها، تعلیق آگاهانه و دانش او باید در انتظار کارهای بهتر و بهتر او باشیم.
صدای سوختن
مجموعه تازه رباعیات شاپور پساوند
انتشارات نوید شیراز
معرفی از: پرویز خائفی
شاپور پساوند دوست من است، پاکباز است، صاحب سعه صدر است و از همه مهمتر شاعری است که زائیده همه این فطرت هاست. سالها پیش با همفکری و تجانس سلیقه کتابی مشترک به نام «هر کس حکایتی» را که نمودار گزیده غزل معاصر فارس بود با هم چاپ کردیم که کاری در خور تأمل بود، اما حرف بر سر رباعیات اوست، عرفان و حالات صوفیانه و جذبات سماع در عصر سرعت و انفورماتیک کمی غریب به نظر می آید، اما پساوند نه اینکه فارغ از درک زمان معاصر است بلکه ایجاد تجانسی را سامان داده که به راستی خواننده کتابهای «ای عشق» 1377 و کار تازه او «صدای سوختن« 1388 نه اینکه آدمی را به عقب می برد بلکه می گوید و می آیدش از عهده برون که آدمی در هر شرایطی جذبات عشق و سماع را می تواند در نهاد واژگان به انسان منتقل کند. این گواه بر این منطق انسانی است که هیچ عنصر هنری و پدیده اصیل وقتی مایه از وجود راستین آدمی به وجود آید نمی تواند کهنه باشد. چنانچه در بحث غزل گفته ام هر کلامی در هر قالبی وقتی برانگیزاننده نوعی حس و شعور و احساس باشد شعر است و می تواند در معیار نوعی خود هنر اعتراضی زمانه باشد و این بستگی به تسلط شاعر بر ساختار کلام و گزینش ژانر خاص خود باشد تا آنجا که سخن حافظ در همین مصراع از این بیت معروف مبتنی بر همین سخن است:
سخن از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
حکمت را فلاتون خم نشین یا به تعبیری دیوجانس در خم شراب از اعتبار انداخت و تمدن یونان را به سخره گرفت.
جر فلاتون خم نشین تراب
سرّ حکمت به ما که گوید باز؟
حاشیه زیاده بر متن شد در مقدمه یا سرآغاز صفحه نخست. کتاب تازه پساوند کوتاه سخنی است که معرف تمامیت فکر شاعر است:
«همه این کتاب را به کسانی پیشکش می کنم که ایران را عاشقانه دوست دارند.»
پساوند غزل را خوب می گوید با قالب شعر نیمائی آثار ماندگاری آفریده است. باید گفت شاعر صدای سوختن به راستی می سوزد و رباعی می سراید بی تردید در هیچ یک از رباعی ها، ای عشق و صدای سوختن به موازات قافیه شکل نگرفته از گل و آب وجود او در حالتی غیرمعمول یعنی فارغ از تعلقات موجود در شرایط عادی بوده است.
صدای سوختن را شاید بتوان گفت نموداری از تکامل اندیشه و عصاره ای از حالات روحی شاعر در قالب مألوف رباعی برای شاعر است یعنی می توانم بگویم سوای آن قطعاتی که گرد گرایش مذهبی البته به شکلی هنری و حتی المقدور غیرملموس بر آنها پاشیده شده و خواستاران بسیار هم دارد باقی رباعیات به راستی از نظم تلفیق اندیشه و کلام نماد عالیترین نوع رباعی است. همانطور که از سالهای دور حتی پیش از خیام گفته اند واقعاً رباعی سخت ترین قالب شعری است. شاعر باید در لحظه ای خاص والاترین تفکر را در دو بیت یا چهار مصراع بیان کند و بسیاری از گویندگان تنها واژگانی کنار هم می نهند و تصور می کنند بالاخره رباعی سروده اند.
فکر می کنم به جای حرفهای پیشین بهتر بود سراغ عرضه چند رباعی پساوند می رفتیم و خوانندگان را به شناخت عمیق عصاره اندیشه و کلام در شیواترین بیان دعوت می کردیم:
شب تا به سحر شراب می خوردم دوش
چون بلخی مست تاب می خوردم دوش
از گردن تو سپیده دستم برداشت
دیدم ز لب تو آب می خوردم دوش
این هم رباعی در مایه ناسیونالیستی کامل که خواننده مردمی و ایران دوست، محمد نوری، آن را خوانده:
تابوت و جنازه های بی تقصیران
از جبهه صدای نحس ویران، ویران
دیدید بلال آب زمزم گشتیم؟
زین بعد اذان ما همان «ای ایران»
* * *
ای پاک و زلال از کجا می آیی
اینگونه که در نماز ما می آیی
معنای تمام آفرینش با تست
گویی که ز خلوت خدا می آیی
با پوزش از دیرینه دوست شاعرم به همین نوشته های پریشان اکتفا می کنم و در شرایطی بهتر از کارهای ارزنده این شاعر معاصر شیراز بیش از این سخن خواهم گفت از داریوش نویدگوئی که راست و نستوه ایستاده و درخت فرهنگ فارس را بارور می کند باید مثل همیشه سپاسگزار بود که آثاری چنین را عرضه فرهنگیان و دوستداران شعر می کند. عمرش دراز و توفیق همراه او باد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی