صدای سوختن
سروده: شاپور پساوند
انتشارات نوید شیراز، 112 صفحه، 1700 تومان
معرفی از: امین فقیری

از شاپور پساوند تاکنون کتابهای زیر را خوانده ایم. فریادها، هر کسی حکایتی، ای عشق، گلوی زخمی شعر و صدای سوختن و به این نکته واقف شده ایم که پساوند سکون و آرامش را نمی پذیرد همانند پروانه ای بیقرار هر لحظه خود را به منبع نور نزدیک می کند. او ابائی از سوختن ندارد. گویا صدای سوختن خویش را دوست می دارد و او این همه را از عشق می داند. عشقی که آتش می زند و هیمه های وجود انسان را مشتعل می کند و بدینگونه است که شعرهایش در اوج خلاقیت و بیخویشی و از  وجودی فنا شده در راه عشق به وجود می آید.
انسان وقتی که شعرهای او را می خواند حس می کند که در پشت واژه واژه شعرها شاعری فریاد می زند و می خواهد سوختن دلپذیرش را به خوانندگانش اعلام کند.
صد داغ رسید و لاله روئی نرسید
بر تربتم اشکی از سبوئی نچکید
یک حنجره زخم و صد هزاران خنجر
یک زخمه ولی به تار موئی نرسید
* * *
تا آتش و دود و دودمانم نشوی
چون درد درون استخوانم نشوی
حاشا به کمال عشق آسان برسم
تا ای همه جان بلای جانم نشوی
* * *
جامی نزدی و رفت یار از دستت
افتاد و بسی شکست، تار از دستت
تو آخر خط رسیده ای می دانم
رفته است برون عنان کار از دستت
* * *
از دشمن خانه زاد، کی باید گفت؟
زان خانه که شد به باد، کی باید گفت؟
بیداد زمانه را کشیدم، بسی
بیداد! سخن ز داد، کی باید گفت؟
اینها نمونه هایی از شوریدگی های شاعر است. در این کتاب همه حرف از عشق نیست. از بیداد، از دوست، از نامرادی، از مذهب و چند و چون آن، از درد وطن، دردهای نابسامان اجتماع و فلسفه پوچی هم صحبت به میان می آید.
من مذهب بی چرای ویرانگی ام
پیغمبر بی کتاب دیوانگی ام
نیلوفر لحظه های مردابی من
در خانه مرا مجو به بی خانگی ام
* * *
یک لحظه زمان بماند و ما را بگذاشت
دیدیم هر آنچه دیگری می پنداشت
عاقل به حوالی جنون پر می زد
دیوانه هوای قفل و زنجیرش داشت
* * *
این شیشه عمر ماست جامش کردی
هر چیز شکسته شد به نامش کردی
زان جرعه که آب زندگانی است در آن
ناخورده چگونه شد حرامش کردی؟
* * *
احوال بد از حواریون می شنوم
تکبیر جماعت از جنون می شنوم
گفتند: عروس شعر من خواهی شد
نه، سرخ بپوش بوی خون می شنوم
* * *
شور تو به هر سری نشانی دارد
عشق تو به هر دلی زبانی دارد
در دیر خراب این خرابات جهان
هر مست تو سر به آستانی دارد
* * *
صد بار بکش بکش که جان ها دارم
از کام برون بکش زبان ها دارم
ایرانی ام و ز نسل برزن هر چند
برگرده ز تازیان نشان ها دارم
* * *
هر لحظه رگی ز خویشتن خواهم زد
یک حنجره داد از وطن خواهم زد
من نبض غریب غربت خویشتنم
تا عشق رسد به داد من، خواهم زد
می بینیم که جهان شعری پساوند جهان بسته ای نیست. امکان زیاد دارد که فکر تنیده شده در یک رباعی در رباعی دیگر نفی شود. این نشان صداقتی است که در هنگام سرودن گریبان شاعر را می گیرد، او هر چه را که هماندم می اندیشد بر روی کاغذ می آورد. کاری ندارد که یک ماه پیش (مثلاً) در رباعی دیگری اندیشه ای متضاد را مطرح کرده است. گاه عرفان او را در تسخیر می گیرد، گاه چگونگی کار جهان و گاه با عشق نرد عشق می بازد، گاه به مقدسات چنگ می زند، گاه در وجود خدا غرق می شود، گاه شکاک است، خوش باش است و گاه درون ابرهای غم چون تندری می غرد. شوریدگی پساوند از شعرهایش پیداست. زمین برای او تابه ای داغ است. نمی تواند به درستی پای بر آن بگذارد. صدای جلز و ولز خویش را می شنود و شاهد بردباری برای عشقی ویرانگر است.
در صفحات آغازین کتاب آنچه را که دوست داشته آورده، از شیخ روزبهان  و یادی از مولانا و خیام و حافظ.
«فاش گویم، خیام را عاشقانه دوست دارم و آستان بوس حافظ و مولوی ام، خاک توس را توتیای چشم می کنم اما نمی خواهم تکرار دیگران باشم، اصلاً خیام و حافظ و مولوی تکرار شدنی نیستند. می خواهم پساوند اول باشم، آن گونه که در کتاب پیشینم (ای عشق) بودم و همین که اکنون هستم.
از این رو من قبل از چاپ، این سروده ها را به کس یا کسانی ندادم تا بر آن چیزی بنویسند و آن «دوست نوشته ها» را پیراهن یوسف کنم تا بوی آن چشم یعقوبی اتان را روشن نماید. زیرا هنوز هم بر این باورم که هیچ مقدمه ای به اندازه خود شعر و میزان تأثیرگذاری آن بر شنونده قادر به معرفی شاعر و شعر او نیست می خواهم این دفتر هم خودش معرف خود باشد. نه تو به خاطر نام های بلند، این کتاب را دست بگیری و شعرهایش را زمزمه کنی.
اگر بزرگ هستم دیگران سنجیده اند و اگر خرد، نمی خواهم خردی ام را (پشت اسم های گنده پنهان کنم) در پایان پافشاری می کنم که در هیچ یک از شعرهای این دفتر مویه نکرده ام، باری اگر زاری دیدی حاصل یک بحران دفاعی است در برابر تأثرات روحی، شاید شعر فریاد تظلم باشد اما وسیله ترحم نیست».
«شاپور پساوند»

بهار جاودانی
تدوین و گردآوری: محمدکاظم فیاض
با همکاری: مریم عطری
انتشارات نوید شیراز، 214 صفحه، 1800 تومان

باید گفت عرفان اصیل ایرانی است که این کتاب را به بهار جاودانی تبدیل کرده است. نغمه هایی روح افزا و دلپذیر از جای جای کتاب مترنم است و از حق نمی توان گذشت که مؤلفان کتاب در امر انتخاب و گردآوری کتاب سلیقه به خرج داده اند، غزلها و قطعه های معروف و زیبا از شاعران بزرگ تا صفات خارق عادت همگی در کتاب جمع شده اند.
«شب اول ماه شوال بود و ما در مزرعه نخودک در خارج از شهر مشهد ساکن بودیم. پدرم فرمودند: تا به بالای بام روم و استهلال کنم، چون ابر دامن مغرب را پوشانده بود. چیزی ندیدم و فرود آمدم و گفتم: رؤیت هلال با این ابرها ممکن نیست.
پدرم عتاب آلوده فرمودند: بی عرضه چرا فرمان ندادی که ابرها کنار روند؟
گفتم: پدر جان من کی ام که به ابر دستور دهم؟
فرمودند: بازگرد و با انگشت سبابه اشاره کن که ابرها از افق کنار روند.
ناچار به بام شدم با انگشت اشاره نموده و چنانکه دستور داده بودند، گفتم: ابرها متفرق شوید. لحظه ای نگذشته بود که افق را صافی از ابر و هلال ماه شوال را آشکار دیدم و پدرم را از رؤیت ماه آگاه ساختم.
نقل از کتاب نشان از بی نشان ها (به نقل از فرزند مرحوم حاج شیخ حسنعلی اصفهانی)
اما شعرهای جمع آوری شده در کتاب حلاوتی دیگر دارند. به مطلع غزلهای مشهور در بین خاص و عام توجه کنید:
* ساقیا بده جامی ز آن شراب روحانی
تا دمی برآسایم زین حجاب ظلمانی
«شیخ بهائی»
* مهر خوبان، دین و دل از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
«آیت الله علامه سید محمدحسین طباطبائی»
* در سلوکم گفت پنهان عارف وارسته ای
نقد سالک نیست جز تیمار قلب خسته ای
«استاد علی اکبر دهخدا»
* حیلت رها کن عاشقا! دیوانه شو، دیوانه شو
واندر دل آتش در آ، پروانه شو، پروانه شو
«جلال الدین مولوی»
* قاصد آمد گفتمش آن ماه سیمین بر چه گفت؟
گفت: با هجرم بسازد، گفتمش: دیگر چه گفت؟
«عظیم نیشابوری»
* خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست
«حافظ»
* بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
«سعدی»
* دل به سودای تو بستیم خدا می داند
وز مه و مهر گسستیم خدا می داند
«شمس مغربی»
* نشان روی تو جستم به هر کجا که رسیدم
ز مهر تو نشانی ندیدم و نشنیدم
«خواجوی کرمانی»
* آنان که شمع آرزو در بزم عشق افروختند
از تلخی جان کندنم، از عاشقی ها سوختند
«شیخ بهاءالدین عاملی»
* از راه وفا گاه ز ما یاد توان کرد
گاهی به نگاهی، دل ما شاد توان کرد
«حاج ملا احمد نراقی»
* تا معتکف راه خرابات نگردی
شایسته ارباب کرامات نگردی
«سنائی»
* منزلگه آن یار اگر خانه من بود
فردوس برین گوشه کاشانه من بود
«آیت الله شیخ محمد جواد انصاری همدانی»
* خوش آنکه حلقه های سر زلف وا کنی
دیوانگان سلسله ات را رها کنی
«فروغی بسطامی»
* شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمی
آن را که نیست عالم غم، نیست عالمی
«جلال الدین همائی»
* ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشت
برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
«کلیم کاشانی»
* من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
«عراقی»
* من هر چه دیده ام ز دل و دیده دیده ام
گاهی ز دل بود گله، گاهی ز دیده ام
«سلمان ساوجی»
* جفا و جور تو باید کشید من که کشیدم
طمع ز وصل تو باید برید، من که بریدم
«نورالدین اصفهانی»
* تا به دامان تو ما دست تولا زده ایم
به تولای تو بر هر دو جهان پا زده ایم
«همای شیرازی»
معرفی این کتاب خواندنی را با غزلی از «فیاض»، مؤلف کتاب، به پایان می بریم:
دل را اسیر خواهش دنیا نمی کنیم
جز کوی دوست منزل و مأوا نمی کنیم
در مشکلات صعب نلرزیم همچو کوه
سر بر فلک گرفته و پروا نمی کنیم
ما غیر دوست جلوه دیگر ندیده ایم
دل را اسیر قامت رعنا نمی کنیم
روز ازل که جام ز شاهد گرفته ایم
سر خیل عاشقان شده حاشا نمی کنیم
نوشیده ایم جام بلا را به امتحان
صد جان به کف گرفته و پروا نمی کنیم
ما اهل بیت عصمت و تقوا و طاعتیم
از دوست غیر دوست تمنا نمی کنیم
آماده ایم بهر شهادت برای دوست
با دشمنان دوست مدارا نمی کنیم
لب تشنه در کمینگه دشمن ز شور و شوق
خم بر جبین نبرده و پیدا نمی کنیم
سر منزل شهادت و عشق است پیش روی
چندین هزار نیزه و پروا نمی کنیم