عروس بید
مجموعه داستان از: یوسف علیخانی
نشرآموت- 192 صفحه- 4000 تومان
معرفی از: امین فقیری

فاکنر برای شکل گیری داستانهایش و فضایی که شخصیتهای داستانیش در آنجا بهتر بتوانند نفس بکشند، شهر و منطقه ای کوچک را به نام «سارتوریس» به وجود آورد. در آنجا چند شخصیت حضور دائمی داشتند. در بعضی از داستانها ماجرا حول محور وجودی آنها شکل گرفت  در بعضی از داستانهای دیگر خواه و ناخواه اسمی از آنها به چشم می آمد. حال چه به عنوان دانای کل و چه به عنوان شاهد ماجرا هرچند که نقش کلیدی نداشته باشند.
در ایران تا آنجا که حافظه ام یاری می کند زنده یاد دکتر غلامحسین ساعدی در مجموعه داستان «عزاداران بَیَل» از این شگرد استفاده کرده بود، که بسیار هم موفق بود.
و اما یوسف علیخانی بدون اینکه قصد و نیازی به تقلید داشته باشد. روستایی به اسم «میلک» را مرکز ماجراها قرار داده است. از نظر شکل اجتماعی و بررسی جامعه شناسانه یک روستا هنگامی نام مرکز را به خود می گیرد که از عواملی چند بهره ببرد. یکی از آنها راههای تردد و بودن وسیلۀ ایاب و ذهاب به نزدیکترین شهر و دیگر جاذبه ای که مردم را خواه و ناخواه به آنجا بکشاند. از نظر اجتماعی می توان به بهداری و بودن پزشک و دارو اشاره کرد و از نظر آموزش و پرورش دبیرستان و دوره راهنمایی، که در روستاهای کوچک به علت کمی دانش آموز نیازی بدان نیست و از نظر مذهبی زیارتگاهی که باعث رونق اقتصادی و در چشم بودن روستا بشود.
علیخانی روستای «میلک» را مرکز داستانهایش قرار داده است.«سیمرغ» خودرویی که روستاییان را به قزوین می رساند صبح و عصر از آنجا حرکت می کند و امامزاده است که آدمهای دردمند را به آنجا می کشاند. مخصوصاً کسانی که بیماریشان علاج ناپذیر است و کسانی که اصولاً اعتقادی به دارو و پزشک ندارند و شفای خود را از امامزاده می طلبند.
نویسنده در داستانها هیچگاه به این مسئله اشاره نکرده و اصولاً در این مباحث ورود نکرده است. در یکی از بهترین داستان های کتاب به نام «هراسانه» موضوع جذام مطرح می شود و برخورد عامه مردم با این بلای خانمانسوز. نویسنده با استادی تمام ماجرای داستان را به یک فرد جذامی ارتباط داده و می نویسد:
غروب دم بود، فصل فندق چین. هنوز کسانی بودند توی باغستانان؛ دست به فندق، زن و بچه ها پیش تر برگشته بودند میلک. اول صدایش توی آسمان آمد، بعد پیچید توی سنگستانان بیرون باغستانان. بعد بال بال زد. بال زد و بال زد دور میلک و چرخید و چرخید. زن و بچه دویدند که دیده نشوند. زن ها فکر مردهایشان بودند که توی باغستانان مانده بودند.
بچه ها قسم خوردند که بشقاب پرنده است. همه میلک را زیر باد خودش گرفته بود. بعد هم نشست توی دشتِ بابا باغ که فقط گردو دار بزرگی یک راستش نشسته بود توی زمین. کسی جرأت این را نداشت نگاه کند. بچه ها فکر کردند حالا آدم هایی که شبیه هیچکس نیستند از توی بشقاب پرنده می آیند بیرون و همه فندق ها را با دهانشان هو می برند و بر می گردند.
سه نفر پیاده شدند. یکی شان لباس شهریها را داشت. دو نفر هم تفنگ به دست بودند؛ با لباس سبز ارتشی که فقط وقت جمع کردن سرباز فراری ها با جیپ می آمدند میلک. کدخدا رفت پیشواز ژاندارم ها.
گفتند: «بابانظر را می خواهیم» (ص 54)
بابانظر را که جذام دارد به زور از روستا خارج می کنند. در اینجا نویسنده مسئله زمین و باغ را مطرح می کند که یکی از اهالی بلند می شود به خراسان می رود. پرسان پرسان تا به جذامخانه می رسد. تمام هم و غم او این است که از بابانظر جذامی امضایی بگیرد. بدینوسیله هم مالکیت باغ و زمین را داشته باشد و هم بچه های صغیر او را زیر بال و پر بگیرد.
حسن کار اینجاست که علیخانی هیچ قضاوتی در مورد حقه بازی و نامشروع بودن جریان و حتی خداپسندانه بودن آن نمی کند. این جریان را به ذهن خواننده منتقل می کند تا خواننده خود در این مورد قضاوت کند که فکر می کنم نمی تواند به درستی اصل ماجرا را دریابد که این حسن کار علیخانی را در جریان تعلیق و کشش داستان نشان می دهد.
هراسانه از معدود داستان هایی است که در آن از عنصر وهم و مسایل خارق عادت استفاده نمی شود. بلکه همه چیز در بستری از واقعیت جلو می رود و پایان می یابد.
اما علیخانی از چند عنصر به نوعی برای تلقین ترس یا رازآلود بودن داستانها استفاده کرده است. اول مه است.
مِه در داستان اول به پوشیده بودن فضا کمک شایانی می کند. خواننده همیشه از خود می پرسد که آیا در پشت مِه چه چیز خوابیده است و این خود مهمترین بخش تعلیق است. چرا که تعلیق کشش داستان را زیادتر می کند و خواننده را تا انتهای داستان مشغول می کند.
و دیگر کوههای پشت سر هم است که بیشتر اوقات آدم توقع ندارد که افراد روستاهایی که در دل کوهها زندگی می کنند راهی به خارج نیز داشته باشند.
مسئله سوم سن و سال شخصیتها است. شاید علیخانی به عمد کمتر به چهره و قد و اندازه قهرمانانش پرداخته باشد. در این صورت است که خواننده مخیر است تا سن و سالی برای شخصیتها دست و پا کند. علائم پیری در داستانهای کتاب از کارافتادگی و مریضی است و علایم راحتی و ثروت، بودن در قزوین است که نزدیک ترین راه به روستاهای مورد بحث است. البته گهگاه صحبت از مناطقی از شمال به میان می آید که پیله وران برای تعویض فندق با برنج به آنجا رفت و آمد می کنند. اما گویی به همین راحتی که می گوییم نیست.
کار- بیمارستان- پزشک- مکانیکی، همه چیز در قزبین (قزوین) است. فقر و کسالت و روان پریشی همه در روستاست چیزی که سخت کلیشه شده و از آن می ترسیدم وجود یک دیوانه که در میدانچه دهکده و کوچه ها و سر زراعت پلاس باشد بود که خوشبختانه در داستانهای «عروس بید» با دیوانه بی آزار این چنینی برخورد نمی کنیم. آنچه که در فیلم گاو که سناریو آن یکی از داستان های عزاداران بیل است، می بینیم.
شخصیتهایی که نویسنده آفریده سخت پای بند زمین و باغشان هستند و گویا محصول عمده آنان باید فندق باشد که لابد چیدن آنها مکافات است. دوز و کلک و همچنین زیاد اهل عشق و عاشقی نیستند. داستان ها همه نجیب و بر بستری از عاطفه حرکت می کنند. کمتر خبر از خیانت است. بیشتر شخصیت های داستانی ناگهان چهره می نمایند و پشت سرشان هزاران سؤال به جا می گذارند و در وهمی نامبارک یا مبارک
نیست می شوند.
عنصر مه و کوههای پشت اندر پشت کمک مهمی برای این فضای رازآلود است. داستان رتیل داستان زیبایی است چرا که همه چیز از دید رتیلی نشان داده می شود که در مسیر شخصیت اصلی داستان در حرکت است. اتفاقاً داستان از نظر گیرایی نیز کم و کسری ندارد.
در «بیل سرآقا» به بیگانه ای در حال فرار اشاره می شود که جماعتی به دنبالش هستند. قهرمان داستان که در مسیر مرد هستند به او تکلیف می کنند که بزن زید علی! بزن»
«زید علی، تاریک روشنا، بیل به دوش از لب شاهرود می رفته که می بیند جماعتی، دنبال کسی کرده اند و سمت او می دوند چشمهایش را می فرستد زیر سایبان دست چپ که آفتاب از همان سو داشته غروب می کرده. غریبه ای پیشاپیش جماعت می دویده است. وقت نمی کند تشخیص بدهد غریبه، کی بوده و چرا جماعت دنبالش کرده اند. فقط حرف گوش می گیرد که «بزن زید علی! بزن!»
بیل کمان می شود از روی دوشِ زید علی و یک چرخ می خورد و همان وقت که غریبه، قریب تر می رسد. سر آهنی بیل، می نشیند پس کله اش، پارچه سفیدی سرش بسته بوده. پیش تر از آن که تنش دَمَر بیفتد کنار کرت، پارچه، پهن می شود و پیشانی غریبه تویش می خوابد.
جماعت، خاک کنان، بیل و کَلند بدوش و دست، می رسند.
- بمرد؟
- کی بود؟
- از ما نبود.
زید علی محل را ترک می کند. دیگر نمی خواهد شاهد ماجرایی باشد که جماعت بر سر غریبه می آورند. اما بعد معلوم می شود غریبه گریخته. گویی قطره آبی در شنزار- تا فاصله ای ردی از خون می بینند و دیگر هیچ.
از اینجا به بعد داستان در زمینه رئالیسم جادویی به پیش می رود. آیا ما با داستانی پسانوگرا نوین روبرو نیستیم چون نه منطقی پشت داستان است و نه واقعیتی. گویی کابوسی تلخ باشد برای ما و زید علی. که حتی بیلش نیز جابجا می شود- به راه می افتد و اینگونه توسط نویسنده یکی از داستانهای خارق عادت نوشته می شود و مردی که بیل برسرش خورده دفن می شود. و خود به خود تبدیل به پیری می شود چون قصد نویسنده چه بخواهد و چه نخواهد همین بوده «میلکی ها تازه آقایی را پیدا کرده بودند که پسِ کله اش، بیل خورده، غسل نداده، آقا را به خاک می دهند. کسی مگر خوبان را غسل می دهد؟
زید علی می نشیند تا آقا را به خاک بدهند. معصومه هم کمک می کند بیل را از پشت الاغ پایین بیاورند. بیل را با همان پارچه سفید به تادانه درختی می بندند که میلکی ها، آقا را کنار پایش خاک داده بودند.»
و اینگونه نویسنده نشانه می دهد و مرد را شهید می نمایاند. «مگر خوبان را غسل می دهند؟»
منطق گریزی. این که چرا غریبه می گریخته و چه کرده که همگان بخونش تشنه اند اینها مسایلی است که زیر پوست داستان خوابیده است. باید به گونه ای نوشت تا خواننده به حساب و کتاب در کارها و منطق زندگی پایبند شود و نه قضا و قدری بار بیاید. مثلاً در داستان هراسانه جماعت بالگرد را نمی شناسند اما از بشقاب پرنده سر در می آورند!
داستان عروس بید که نام کتاب هم وام گرفته از اوست، شاعرانه ترین داستان کتاب است. در فضایی جادویی ماجرا به شعر که زاییده خیال است پهلو می زند. گویی افسانه ای است که سینه به سینه نقل شده و توسط نویسنده به شکلی نوین درآمده.
و اما زبان داستانها گاه گاه به شعر پهلو می زند. مخصوصاً در داستان اول «پناه بر خدا» که کاملترین داستان کتاب است. همه چیز سر جای خویش قرار دارد و غم سمج تلخی از سطر سطر آن می تراود. این گفتگو که پشت کتاب چاپ شده از همین داستان است. مگر شعر چه شرایطی باید داشته باشد؟ آن هم شعر روایی.
- دخترم بیامده زنت بشود
صدای سگی آمد از یک جای آبادی. دختر خندید و مهربان. من را برد توی چشم هایش.
- دخترم خیلی ساله بخواهد از اسیر برود. ببرش و زنش بکن
نگاهی به دور و برم کردم. این وقت صبح. هیچ وقت کسی از اسیری ها را ندیده بودم بیرون باشند، هوا به شب می مانست.
- از من گذشته همراهی شما، اما دخترم زن خوبی بشود
صدای سگ ها به وضوح شنیده می شد
- دوست بداری زنت بشوم؟
فکر کردم هنوز کفن پری نباید پوسیده باشد. دختر تیز نگاه می کرد
افسار قاطر را چرخاندم به راه، پاهایم یخ کرده بود. پیرزن برگشت طرف باغستان، قاطر مدام چهار دست و پا می کوبید زمین.
دختر راه افتاد دنبالم، پیرزن دور می شد. قاطر می خواست فرار کند از افسار دستم، خندیدم به دختر
- کسی نداری بدانه بخواهی زنم بشوی؟
مسئله مهم این است که علاوه بر گفتگوها خود نویسنده هم با آن زبان محلی منظور خود را بیان می کند. درست است که اینگونه نوشتن نجات لهجه ای خاص از گرداب فراموشی است. اما یادمان باشد معنای خیلی از لغات و اصطلاحات کتاب بر ما پوشیده است. اگر در آخر کتاب واژه نامه ای آمده بود به فرهنگ مردم نیز کمک شایانی می شد.
***
عروس بید کتابی است که با لذت و اعجاب آن را مطالعه می کنیم. داستانها ساختار قدیمی و خطی ندارند. ماجرا در ماجرا موجز و زیبا هستند. نویسنده هیچگاه با توضیحاتی اضافی حوصله خواننده را سر نمی برد. همگی داستانها نوین و پسانوگرا هستند. یوسف علیخانی هم به ابزار کار خود آشناست و هم منطقه را به خوبی می شناسد. داستانهایی که با اول شخص مفرد(من) نوشته شده خواه و ناخواه به نوعی تجربه شده است. هیچگاه ادامه داستان به خاطر توصیف کوه و دشت و روستا به مخاطره نمی افتد. در طول داستان می توانیم تکه های پازل را کنار هم گذاشته پی به منظور و نیت نویسنده ببریم. و اینگونه است که در پایان خوانش کتاب، آداب و رسوم، زراعت، خرافات، فرهنگ و طرز معیشت ناحیه ای از میهن عزیزمان بر ما آشکار و روشن می گردد.

ردّ آبی
فرهاد عابدینی
نشر امروز، 120 صفحه، 2500 تومان

فرهاد عابدینی شاعری است که افکار خود را در پشت واژه های مغلق پنهان نمی کند. راحت و ساده و مؤثر شعر می گوید. به طوری که بعد از خواندن شعرها یادت به نسیم ملایمی که بر گندمزار می وزد می افتد. سرخوشی از طبیعت از روان حساس آدمی پنهان نمی ماند.
سودای من از عشق/ رسیدن به سرزمینی بود/ که پیام آوران/ بشارتش را داده بودند/ پس برخاستم/ با کفش و عصای آهنی/ سنگ ها و صخره ها را
درنوردیدم/ دریاها را جارو زدم/ و در نهایت سوار بر ابرها/ به جستجوی تو آمدم/ که سرزمین موعود من بودی/ به شیرینی یک رؤیا/ و دریافتم/ که پیام آوران/ عاشقان همیشگی تاریخ بوده اند.
نیت شاعر از سرودن این شعر چیست؟ آیا می خواهد به نهیلیسم و پوچ گرایی برسد. یا اینکه می خواهد بگوید مصلحین ما فقط در پی اصلاح تاریخ بوده اند. پس در این میانه نقش شعر چه می شود؟ و نقش عشق - چرا که شاعر می داند و از پیشاپیش آگاه است که در راهی صعب گام برمی دارد به همین خاطر است که با کفش و عصای آهنی قدم به راه می گذارد.
بعضی از شعرها همانند شعر زیر خطاب شاعر با کل جهان است. می خواهد همه را در فکر خود یا مصیبت عشق یا مسایل اجتماعی شریک بداند. بنابراین می سراید:
آرام می خرامی/ با کوله باری از اندوه/ لبخندت کوچیده/ و به لانه سیاهی می مانی/ که در قصه «دوما» خوانده ام/ شانه هایت را می بینم/ که می لرزند سخت/ از هق هق گریه/
سفر تلخ است/ اگر بدانیم بازگشتی نیست/ افسانه جهان اما/ دو روز است/ روزی دل بستن و روزی دل کندن/ و این سرای بزرگ/ دو در دارد/ آمدن/ و/ رفتن/ و هیچ گریزی نیست/ ما می رویم/ عشق اما/ می ماند/ (ص 4 و 5 )
این شعر از دو قسمت مجزا تشکیل شده  و بیشتر نمادین است. در پاره اول توصیف یک عشق سفر کرده را می بینیم آدمی محزون که می خواهد برود و شاعر مویه های او را در دل خود انبار می کند. اما در پاره دوم شاعر شروع به نصیحت می کند و از چیزهایی سخن به میان می آورد که متأسفانه بوی تازگی نمی دهد.
«کلیم کاشانی» می گوید:
افسانه حیات دو روزی نبود بیش
آنهم کلیم با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت
و یا وقتی می گویند: «دنیا کاروان سرای دو در است، از یک در وارد می شوی و از در دیگر خارج»
در پاره دوم شعر به کشف و شهودی نمی رسد و در سطح باقی می ماند. این فلسفه که پشت آن خوشباشی و غم فردا را نخوردن که خیام سردمدار آنست، در تمامی شاعران بزرگ اروپا همانند گوته و یا فیلسوف گرانقدری همانند نیچه تأثیر داشته است.
اما کارهای زیبای عابدینی همگی از عشقی است که اندوهی گران را بر شانه های خود حمل می کند و گاه در خلال این شعرها تاول های چرکین را عامداً می ترکاند.
سرگران شده ای/ بی مهریت را باور نمی کنم/ سرگرانی ات را چرا/ فاصله دیدارها/ به درازای تاریخ/ پیوسته است/ از قبیله ای گفته بودم/ که عاشقانش را/ به چوبه های دار می سپارد/ و بر اجسادشان نماز می گزارند/ و سلام می کنند/ ما از همان قبیله ایم/ بی مهری ات را/ باور نمی کنم. (ص 15 و 16)
شاعر می گوید وقتی از هر طرف به «عشق» هجوم می آورند چرا ما این چنین قدر عشق را نمی دانیم. اما در شعر دیگر شاعر به تمامی به ستایش عشق می نشیند و می خواهد این سرخوشی همیشگی باشد. شاید بتوان این شعر را به نوعی حدیث نفس خواند.
باد/ پشت پنجره/ گیسوانت را/ ورق می زند/ و این کتاب ناتمام را/ می گشاید/ با تماس انگشتانم/ سطر به سطر این کتاب را/ از بردارم/ و رمز و راز زیبایی اش را/ در هجای سرانگشتانم/ حس کرده ام/ من این کتاب را/ فصل به فصل/ ورق به ورق/ سطر به سطر/ خوانده ام/ گیسوانت/ بوی بهار می دهد.
و شعر زیر حاصل گشت و گذار شاعر است در شیراز. با واژه هایی ساده و راحت همان چیزهایی را گفته است که ما سالهای سال است که بدان می اندیشیم.
بوی بهار نارنج/ در خلوت خیابانها/ رقصی دلنشین دارد/ پسران عاشق/ به دنبال دخترانند/ و با
 زمزمه­ای گنگ/ عشق را منتشر می کنند/ حافظ/ در گوشه و کنار شیراز/ به دنبال میخانه بی نام و نشانی است/ با در بسته/ و آن آرزوی دیرینه/ من، اما/ بی تو/
زیر این درخت وسوسه/ تنهاتر از همیشه/ قدم می زنم. (ص 25 و 26)
فضای بعضی از شعرها به غایت زیباست. از چیزی معمولی به نهایتی دلپذیر «عشق» نقب زده است.
می ساختی ام/ شکل می دادی/ و دست هایت که خسته می شد/ دانه های بلورین پیشانی ات را/ با انگشتان گلی/ پاک می کردی/ نفس می کشیدی/ صورتت گلی می شد/ و من/ با قطره های شوق تو/ شکل می گرفتم/ و بدینسان/ من شکل تو شدم/ و تو/ عشق را تلاوت کردی. (ص 29 و 30)
نام این دفتر نه «رد آبی» بلکه باید رد عشق باشد. چون شاعر مانند ماهی معصومی که در کنار ساحل افتاده باشد دهانش را ملتمسانه باز و بسته می کند و چیزی جز صدای رسای عشق از آن خارج نمی شود. همیشه شعرهای عابدینی را دوست می داشتم چرا که ساده و پاکند. احساسات بدون هیچ پرده پوشی بر روی کاغذ می آید. دنیای شعرهای عابدینی پاک و معصوم است. همان «رد عشق» در گستره زندگی است.
این پنجره روبرو
        همیشه بسته است
                     با پرده های آویخته
تلاش آفتاب را می بینم
که از درز پنجره ها
     می خواهد داخل شود
                 و نمی تواند
پروانه ها را می بینم
که روی شیشه ها می نشینند
دوری می زنند و
        خسته
                   می روند
دلم گرفته
اندوهی هزار ساله
      در من رشد کرده
پنجره ها را باز کنید
گیسوانتان را به باد بسپارید
بگذارید پروانه ها داخل شوند
و آفتاب گرمی ببخشد
و من
از این سوی پنجره زیبایی تان را تماشا کنم.
(ص 45 و 46)

سی تی آنژیوگرافی قلب
(سی تی- آنژیو)
نوشته: رابرت پل برگ و وشیج مازور - عضو انجمن متخصصین قلب آمریکا
مترجم و گردآورنده: دکتر محمود تابنده
انتشارات نوید شیراز، 256 صفحه، 4500 تومان
امروزه بیماری قلبی و در نهایت سکته یکی از بیماریهایی است که در کمین مردم نشسته و در این راه پیر و جوان نمی­شناسد. هر چند که جنبه تخصصی این کتاب بر جنبه عمومی آن
 می­چربد اما باز هم قسمت­های مهمی از کتاب راهگشای خواننده عادی برای احتیاط و پیشگیری در مورد قلب خودشان است.
دکتر تابنده در سرآغاز کتاب می­نویسد: انسان از نخستین روز خلقت، تندرستی را در زمره کوشش­ها و دانش­های خویش قرار داده و برای دستیابی به این مهم از هیچگونه پژوهشی فروگذار نکرده است. هر روز که گذشته و می­گذرد براساس شرایط زمانی و پژوهش­های علمی و پزشکی، دریچه­های تازه­ای را به روی ما باز کرده است. از آنجا که قلب، یکی از حساس­ترین اعضای بدن انسان است طبیعتاً در این مورد بررسی­ها و پژوهش­های بیشتری انجام شده و دنیای پزشکی به راههای
 تازه­ای دست پیدا کرده و خواهد کرد.
در جای دیگر می­نویسد: «سی­تی­اسکن در دهه 1970 توسط هانسفلید و مک لود ابداع گردید. در دهه 1980 الکترون بیم سی تی (EBCT) به وجود آمد و در دهه 1990 سی تی اسپیرال تولید شد و در ابتدای قرن 21 (دقیقاً 1998)
سی تی های چند برشی (MSCT) به وجود آمد و در طی
10 سال گذشته پیشرفت چشمگیری در کیفیت این دستگاهها از چهار برشی تا 256 برشی به وجود آمده که انجام کارهایی را که در طی سالهای گذشته امکان پذیر نبوده به صورت کاری ساده و روزمره در آورده است.
سرعت و رشد این تکنولوژی چنان است که در بسیاری از موارد تحقیقات طبی در رابطه با کارآیی آنها کندتر از پیشرفت در تکنیک دستگاه بوده و قبل از اینکه مؤثر بودن دستگاه قبلی به تأیید محققان پزشکی برسد دستگاه جدید با توانمندی بالاتر وارد بازار شده است»
«با توجه به تجربه سی ساله بنده در زمینه بیماریهای قلب و عروق و انجام آنژیوگرافی کرونر در طی این سالها در چند سال گذشته علاقمند به تحقیق و دیدن دوره های متعدد در زمینه سی تی آنژیو شدم و اثرات پیشرفت این دستگاهها را به دقت دنبال نمودم تا اینکه در سال گذشته بر آن شدم تا کتابی که اکنون در اختیار شماست را تألیف و به عالم پزشکی تقدیم کنم. امید آن دارم که این خدمت ناچیز کمک قابل توجهی به شناخت این وسیله بسیار با ارزش برای تشخیص بیماریهای قلبی برداشته باشد و چنانچه انتشار آن برای پزشکان، متخصصین قلب و تکنسین­های سی­تی راهنما و مثمرثمر باشد، موجب مسرت و خوشدلی من خواهد بود».
نکته بسیار مثبت این کتاب ترجمه خلاصه شده صد مقاله جدید در ارتباط با سی تی آنژیو قلب است که بسیار مفید و راهگشای پژوهندگان و متخصصین این رشته است.
کتاب شامل دو بخش است که در هر بخش این مطالب گنجانده شده:
بخش اول
اندازه گیری کلسیم (کلسیم اسکورینگ) Ca.sc
1 -مقدمه بر اندازه گیری کلسیم (کلسیم اسکورینگ) Ca.sc
2 -اصول اندازه گیری کلسیم (کلسیم اسکورینگ) Ca.sc
بخش دوم
سی تی آنژیو قلب
3 -موارد استفاده از سی تی آنژیو قلب (اندیکاسون)
4 -نگاه کلی به سی تی آنژیو قلب
5 -اصول اولیه در سی تی آنژیو قلب
6 -اصول اولیه در ایجاد تصاویر قابل تشخیص در سی تی آنژیو
  7 -یک روش کلی قانونمند برای خواندن و گزارش کردن سی تی آنژیو قلب
8 -درخواست­های اختصاصی و موقعیت­های کلینیکی مفید
  9 -رفرانس
10 -INDEX
11 -بیوگرافی نویسندگان
پیوست:
خلاصه هایی از صد مقاله ارایه شده در سالهای 2007 تا اوایل 2009