صفحه 7--8مهر88
شمیم نسترن
شعرهای عاشقانه شیرازی
سروده: یداله طارمی
انتشارات نوید شیراز، 184 صفحه، 2500 تومان
معرفی از: امین فقیری
شعرهای طارمی روایت است. موضوع دارد. شروع و پایان دارد و به قولی مقدمه و متن و نتیجه. ابیات شعرهای او چون خطوط موازی با یکدیگر هستند که در پایان این خطوط به طرف یک نقطه انحراف پیدا کرده و همگی در همان نقطه مورد نظر شاعر بهم می رسند.
این است که خواننده شعرهای طارمی با لذت شعر را شروع کرده و با لذتی مضاعف شعر را به پایان می رساند. و دیگر اینکه شعر بهانه ای است برای طنزی که در ذات طارمی است.
شاعر به خوبی می داند که با زبان طنز
می توان بسیاری از ناگفته ها را گفت و داد دل خود را از هر کس و ناکسی گرفت.
طبیعی است که وقتی بر پیشانی کتاب نوشته شده است شعرهای عاشقانه شیرازی خواننده، توقع شعرهای اجتماعی یا سیاسی را از شاعر ندارد. او گوئی عشق را به دو دسته تقسیم کرده است. عشق معنوی و عشق عام و زمینی. در غزلهای «آخ اگه آقام بیاد» اشاره به ظهور امام موعود است.
میدونم، آقام میات کارارِ روُب را می کنه
عقدۀ دلامونِ، بُو اوُمَدنش وا می کنه
پس از اینکه لحظه های انتظار را یکان یکان برمی شمرد در پایان که همان نتیجه گیری شعریش باشد می سراید:
آقا جونی، جون جدت، ناامیدمون نکن
بیو، می اَجَل به ما، تو کی مدارا می کنه
شعر دیگر «تو شاه فلک ایرونی» درباره امام هشتم (ع) سروده شده است. تا بیت 7 هر بیت با
«یا علی موسی الرضا» شروع می شود اما در بیت 8 و 9 این قاعده برهم می خورد و دوباره در بیت های 10 و 11 به قاعده قبل باز می گردد.
سختی کار در این گونه اشعار مناسبتی این است که شاعر باید از عمق جان و اعتقادات خود به این مهم رو کند وگرنه کاری می شود مصنوع. در حقیقت شاعر در این گونه اشعار روی طنابی راه می رود که زیر آن دره ای هولناک
قرار دارد.
بدین خاطر اشعار اصیل و ماندگار در این راستا بسیار کم است. منظور شعری است که بر زبان مردم کوچه و بازار جاری شود همانند «باز این چه شورش است که در خلق عالم است» از محتشم کاشانی یا بعضی از مراثی قاآنی.
شعر سوم مولود کعبه است که برای علی ابن ابیطالب(ع) امام اول شیعیان سروده شده است. شاعر در این شعر تمام اوصاف زاده شدن حضرت علی (ع) را در خانه کعبه و اظهار عقیده مردمان را می نویسد اما در بیت پایانی گره گشایی می کند.
ها کاکام، ئی گُمپ گُل میدونی کی بود
وارث دین محمد، علی بود
غزل بعد «قربون علی که حب او معنی عشقه» درباره عید غدیر است و چگونگی جانشینی او بعد از رسول خداست.
از صفحه 19 شعرها در زمینه عشق است. عشقهای ملموس و زمینی. به بعضی از مطلع های غزل نگاهی می اندازیم.
*بسکه از عاشقی گفتم دیگه شورش در اومد
دفتر شعر منم شِر شد و جلدش ور اومد
*دلی که من بهت باخته بودم چرو تو شوکوندیش؟
پیمونی که بهم بسه بودی بی خودی پوکوندیش
*دلمو که بردی کَمِته؟ که موتو پریشون
می کنی
تو رو به خدا نیوشونش، داری منو داغون
می کنی
*شعر مو که، تو خوشکلی، راس راسی غوغا کردی
هر جو که پات رسیده، معرکه بر پا کردی
*غنچه می خواس لب واکنه، لباتو دید حیا کرد
بنفشه زلفاته که دید، سر تا پاشو سیاه کرد
*دیدمش، آمو بهم اعتنا نکرد
هر چی پا به پا شدم، نگا نکرد
*گفتمش من به تو دل باخته بودم
خونه عشق واست ساخته بودم
*اسم تو هر چی که باشه، واسه من تو
گل باهاری
تو که تو حُسن و جمال و بَر و رو، نظیر نداری
شعرها خوانی، صمیمی و زیبا هستند محاوره و تعریف حرف اول را در شعرها می زند. طارمی مردم را شنونده خوبی برای خود می داند و برای آنها ماجرایی را تعریف می کند. دیگر حسن بالای شعر گفتن به لهجه محلی این است که بسیاری از واژه ها
که بر اثر هجوم تلویزیون و ماهواره و اینترنت از ذهن مردم پاک شده اند دوباره رواج پیدا می کنند. مخصوصاً خدمت بزرگی است به نسل نوجوان و جوان ما که به اصالت خویش باز گردند. به غزلی زیبا از این مجموعه توجه کنید:
«دیگه مُرده بود دِلم»
دیگه او برو بیا هارِ نَدوشت
اومد و او ادعاها رو نَدوشت
او موُوی کُرنجی زلف فِر فِریش
دیگه او رنگ و جلاها رِ ندوشت
ئی چیشوی سیاه و مژگونوی بلند
همو بود، آمو او نگاهارِ ندوشت
صورت اِنگو گُل محمدیش
او طراوت، او صفاها رو ندوشت
خنده کرد، آمو بی نمک بود به خدا
اصلاً او حجب و حیاها ره ندوشت
خواس که باز را تو دِلُم پیدو کنه
دلم او حال و هواها ره ندوشت
چه می شد کرد، دیگه مرده بود دلم
حوصله ئی جور اداها ره ندوشت
دید بهش نمجوشم، از خودش وا رفت
چون تَوَقّی ئی خطاها ره ندوشت
هر کسی را صندوقی است صندوقت را بشکن
نمایشنامه منظوم از: دکتر احمدرضا سلطانی
انتشارات نوید شیراز 72 صفحه، 2000 تومان
معرفی از: الف- تیرداد
یکی از خصوصیات قصه های مولانا در کتاب زیبای مثنوی جنبه های اخلاقی و لاجرم مذهبی آن است و دیگر اینکه چون مولانا بزرگی بوده بر دیگران به خودش حق می داده خیلی رک و راست و بی پروا مطالب خویش را بگوید. ولی با کمال تعجب انسان پس از خواندن آن قصه های بی پروا که بدون شک نشأت گرفته از رویداد پیرامونی اجتماع اوست به هیچ عنوان به جنبه منفی قضیه فکر
نمی کند و بیشتر به پند واندرز مستتر در آن و اخلاقیات می اندیشد.
بدین جهت داستان های مثنوی همیشه خوراک خوبی برای نمایشنامه نویسان و فیلم سازان تلویزیون و گزیده نویسان بوده است. مرحوم مهدی آذریزدی چند جلد از کتابهای خویش را که برای جوانان و نوجوانان نوشته بود به حکایات مثنوی اختصاص داده بود.
سلطانی در مقدمه می نویسد:
«نمایشنامه «هر کس را صندوقی است، صندوقت را بشکن» برگرفته از داستان «مفتون شدن قاضی بر زن جوحی» در مثنوی مولانا می باشد. نمایشنامه به صورت شعر است و سعی شده تا آنجایی که در توان بوده، سبک مولانا در شعر مثنوی رعایت گردد. تعداد نسبتاً زیادی از اشعار مولانا (که برای این داستان سروده) در نمایشنامه آمده است که به صورت نگارش پر رنگ متمایز می باشد. بقیه اشعار از نگارنده است.
مثنوی مولوی سرشار از نکته های باریک و پیچیده عرفانی و فلسفی می باشد و شاید بدین خاطر برای مردم همواره در هاله ای از ابهام قرار داشته است. این نمایش تلاشی برای ارایه پاره ای از مفاهیمی که برداشت این نویسنده (شاعر) از داستان مزبور بوده، برای غیر متخصصین است».
درست است که قدرت زبان فارسی در شعر است و هنوز ایرانیان ضرب المثل ها و داستانهایی را که به زبان شعر گفته شده بیشتر دوست دارند.اما کار احمدرضا سلطانی از این نظر طرفه و جدید است که حکایت شعری مولانا را خود دوباره به شعر برگردانده است. کاری که تاکنون سابقه نداشته است که مثلاً ما از روی غزلی از سعدی یا حافظ غزلی به زعم خود روانتر تحویل دهیم. چرا که سراینده در چند جا از اشعار مولانا در کار خویش استفاده کرده است. آیا شعر مولانا و حجت و برهان او را محکم تر از شعر خویش می دانسته یا اینکه با احترام به ساحت پاک مولانا این کار را کرده است؟
جوحی:
قاضی شهر گر چه او را علم هاست
زیرک و دانا و بر صدر قضاست
هر خطا کاری به چنگ او اسیر
هر دغل سازی به پیش او حقیر
لیک او را هست صندوقی ز نفس
که توان وی را در آن محبوس بست
«رو پی مرغ شگرف و دام نه
دانه بنما لیک در خوردش مده»
«کام بنما و کن او را تلخ کام
کی خورد دانه چو شد در حبس دام»
تا لب چشمه کشانش بهر کام
بعد خواهم داشت وی را تشنه کام
در هر حال دکتر احمدرضا سلطانی روان شعر می گوید. چه خوب بود که حکایاتی که به زبان نثر هستند به شعر برگردانند. تماشاگر تئاتر البته نمایشنامه منظوم را بهتر می پسندند و اگر ریتمیک باشد استقبال بیشتری از آن به عمل می آورد. اما مضمون این حکایت پندآموز با ریتمیک شدن بار معنایی خود را از دست می دهد.
کوشش سراینده قابل تقدیر است. شوخی نیست. زحمت دارد و اکثر قریب به اتفاق شعرها از سلامت و روانی برخوردارند. تک و توکی سکته درآن به چشم می خورد که متخصصان عرصه شعر بهتر می توانند قضاوت کنند. به یک دیالوگ از نمایشنامه توجه
می کنیم:
زن:
صحبت تو قاضیا خود افضل است
گفت تو نیکو که دردم از دل است
پیکر من خالی از هرگونه نقص
جمله زیبایی در آنجا نقش بست
همچو محرم با تو گویم راز خود
خسته ام از جملۀ افکار خود
چون بیندازم در آئینه نظر
کی توانم چشم بندم از نظر
صورتی مهوش جمالی گل نشان
موی افشان زینتش گشته عیان
چهره ام گلریز و چشمان پرس جو
من چه بینم گلرخی را روبرو
قاضیا نه اینکه من افسون کنم
یا که پنداری ز عقل بیرون بوم!!
چون خریداری اگر کردی نگاه
حق دهی که من نمی گویم تباه!
بیکران
نوشته: سیده گوهرالشریعه حسینی
انتشارات نوید شیراز، 72 صفحه، مصور، 1100 تومان
نثری زیبا و آهنگین نثار معبودی شده است که قرب نسبت به او آرزوی تمام شیدایان و عارفان بوده است. خانم حسینی احساسات خود را از بار یافتن به کعبه معظمه بر روی کاغذ آورده است. جمله های کتاب به گونه ای تحریر شده که گویی روحانیتی خاص ابتدا وجود نویسنده را در برگرفته و بعد در سکوتی پر از جذبه، در نیمه های شب واژه ها را ردیف کرده است. چنین جذبه و عرفانی و وجد و سروری از دیدار معبود برای نویسنده ای 28 ساله نعمت و در ضمن حیرت آور است.
ایشان می نویسند:
«آن شب روشن، پایانه روزهای تاریک»
آنگاه که بود و نبود در هم آمیخته بود. چون قیامت بر فراز تاریخ زیستن، در بی تحرکی زجرآور، که روح به مردابی تن باخته بود، و هیچ گریزی نبود یا اگر بود، اندیشه را به آن راه نبود در یأس مطلق، و راهی مطلق، ماندن و تنها ماندن و ماندن و...
در شبی روشن، سرانگشتان مهربان مهر مطلق، در پاسخ ناله های شبانگاهی و گریبان آسمان دریدن سحرگاهی یک درد مطلق، دست به گزینشی عظیم، به آفرینشی دوباره و آراستن سرنوشتی مبهم به تقدیر زیبای هجرت، از زیر به بر، از پستی به اوج، از عدم به وجود، از خویش به او...
فهمی فزون و الهامی اندک، آمیخته به هم، انسانی بیقرار و بی تاب رفتن، به سوی ناشناخته ای بزرگ، مسافر غربت، مسافر عشق، مسافر اشتیاق، مسافر الحاق... و آغاز هجرت از بودن به نبودن».
* * *
کتاب حکایت یک سلوک است که در آخر به سالکی سر باخته مبدل شوی. مراحل حج و مکانهایی که از آنجا دیدار کرده است، یک به یک با نثری شعرگونه باز گفته است.
بابی به سوی نور،
بر من آغوش گشوده،
مرا به اندرون می خواند.
همسفر آرمان من، بیا
سوار بر سمند واژه هایم
پا در اندرون بگذار،
می خواهم تو را
نیز تا ضیافت حق، تا حق
تا تنهایی حق ببرم.
بیا،
دیدگانت را برهم بنه
آرام آرام،
سنگفرش زیبای عرش را بپیما.
پیش بران
چون من،
که در ناباوری خویش
به پیش
می رانم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی