عشق بر آستانه
چند و چونی با نصرت رحمانی
نوشته: فیض شریفی
انتشارات نوید شیراز، 176 صفحه، مصور، 2400 تومان
معرفی از: امین فقیری
انتخاب فیض شریفی از تمامی شعرهای نصرت رحمانی برای پشت جلد نشان می دهد که او برای بزرگترین کرامت انسانی که عشق باشد چقدر اهمیت قایل است. در این شعر اسطوره و تاریخ، زیبایی ها و اندوه را یکسره به رخ خواننده می کشد و به ما می گوید که تاریخ و ادبیات معاصر ایران با وجود نصرت ها در مقابل سنت پرستها هیچگاه کم نیاورده بلکه بسیار سرتر هم بوده است.
سووشون= باید گذر کنم/ معصوم و پاکتر ز سیاوش/ از شعله زار جنگل مژگانت/ اما دریغ و درد/ با من کس این نگفت/ از نی نی سیاه دو چشمت حذر کنم/ ای پاک/ اندوه اگر که پنجه به قلبت زد/ تاری ز موی سپیدم/ در عود سوز بیفکن/ تا عشق را بر آستانۀ درگاه بنگری
فیض شریفی راه و رسمی تازه برای نوشتن کتاب برگزیده است و آن نامه به مخاطبی که در میان ما نیست، هر چند در ادبیات داستانی تا آنجا که حافظه ام یاری
 می کند کتابهای در خوری در این شیوه نوشته شده است، مانند: نامۀ یک زن ناشناس، پر، بابالنگ دراز، نامه هایی
 به ملینا و... که خیلی زود جای خود را  در میان طبقه کتابخوان باز کردند. کار تازه فیض شریفی این بار در زمینه نقد است. چند و چون زندگی شاعری است که ما همه
بی پروایی های او را دوست می داشتیم و لاجرم باید شاعری باشد که از نام و ننگ نهراسد و دائم خود را در آتش وجود خود بسوزاند تا شعله اش اطمینان ما را به بودن او در میان جمع بیشتر کند. شریفی به وسیله چند نامه طولانی از نصرت گفته است. این سبک و سیاق نثر صمیمی و زیبایی را طلب می کند که در آن خون نوین و تازه ای جریان دارد. در نامۀ اول سعی می کند تا شخصیت وجودی او را آنچنان که هست به خواننده معرفی کند. قسمتی از شعر نامه را که خواندم (صفحه 8) یادم به کوشش خود برای جا انداختن مقوله شعر نو- تازه در ذهن دانش آموزان راهنمایی افتاد که خواندن این شعر و پریا و دختران ننه دریا کمترین کارها بود و اینکه اگر دانش آموز به جای غزلهای کلاسیک کتاب یک شعر نو از شاعری مشهور را برای امتحان از حفظ کند نمره
در خوری می گیرد.
*باری... بگو ببینم/ که بابا ترک کرد/ تریاک را یا نه؟/ کل اسماعیل رفت مکه؟/ حسین از اجباری برگشت؟؟ ولی خواهر؟/ شنیدم که در این روزهای بحرانی/ تو هم دختر زائیدی!هان؟/ اسمش را بذار کبری/ به یاد ننجون پیری که داشتیم، مُرد.
شنیدم مش حسن هم خواستگاری کرده از لیلی/ به لیلی هم بگو: /- این بود عشقت؟ تف!
خواهر جان!/ غرض از جملۀ آخر، در آن نامه نفهمیدم/ که منظورت چه می باشد؟ نوشتی: ارث مادر!/ عزیزم! بلکه یادت رفت تا یکشاهی آخر، همه/ صرف جهازت شد!
     فقط یک طشت مس مانده/ که آنهم پیش مش عباس،
گروی پنج تومان است.
سعید مهیمنی در مقدمه کتاب می نویسد: رحمانی گاه در اجرا و ارائه شعر نیز در زمان خود، نوآوری هایی اعمال می کرد. شعر «میعاد در لجن» دارای شکلی سینمایی همراه با عریان سازی شگرد به طرزی شاعرانه است. در این شعر، شاعر به آشنایی زدایی هنرمندانه ای دست
می زند که در آن زمان کمتر مورد بحث بوده است.
این توانایی ها در شعر رحمانی سبب پذیرش شعر وی در دهه های قبل بود. لیکن چون «احساس وجود توان شاعرانه» توسط اطرافیان، ناقدان،  علاقمندان و... به درک و بررسی ژرف کاوانه تبدیل نشد و خود شاعر نیز به این امر همت نگمارد و به بازخوانی و تأمل بر آثار خویش به طور عمیق برنیامد، این همه به فراموشی سپرده شد.
بی گمان اگر در همان دهه های پیش، نقدی سالم و دقیق بر شعرهای رحمانی نوشته می شد، شعر رحمانی با توان بالقوه ای که داشت می توانست مسیر دیگری را در پیش بگیرد. متأسفانه نقد به طور کلی و نقد شعر در دهه های پیشین به مسایل و مطالب فرامناسبات فرامتنی بیشتر از خود متن می پرداخت و برخی از ناقدان بیش و پیش از آنکه به شعر بیندیشند به جایگاه و پایگاه خویش نظر داشتند.
مهیمنی اعتقاد دارد چون کسی بیرحمانه در حوزه نقد با رحمانی برخورد نکرد کار او به تکرار کلیشه منتهی شد. اگر با دیدی وسیع و ژرف به اشعار نصرت نگاه کنیم سخن مهیمنی برایمان ثابت می شود. متأسفانه جهان تلخ و سیاه او می توانست در چند شعر مؤثر افتد نه در تمامی اشعار. گویی جهان نصرت خورشیدی نداشت یا اگر داشت کم رمق و نورش پاییزی و کم توان بود.
شجاعت او در سنت شکنی ها بیشتر به من وجودی خودش بازمی گشت. او همچون ملامتی ها خود را در معرض تندترین و خشن ترین تهمت ها قرار می داد و در حقیقت باکی از نام  و ننگ نداشت. درست است که در قاموس هنر بد و خوب به یک اندازه هنر و هنرمند را آبدیده می کند، اما در دید جامعه ممکن است این طور نباشد در صورتی که شعر نصرت در آن سالها شعری بود که زمزمه می شد. چه کسی را می شناسید که یکبار نگفته باشد «من آبروی عشقم» یا اینکه «پیاله دور دگر زد».
فیض شریفی در نامه های اول و دوم مطالب را به گونه ای تنظیم کرده است تا خواننده از زندگانی او نیز آگاه شود اینکه چه کتابهایی چاپ کرده و طریقه معیشتش و در کدام روزنامه و مجله و با چه نام های مستعاری به کار مشغول بوده و داستان و قطعه و مقاله و شعر
 می نوشته است. در جای جای نامه از شعرهای نصرت استفاده شده است:
شب چشم
      مویت کلاف دود
                 دامن سپید
                              سخی تن...
این یک تصویر عالی است با کمترین واژه ها، گویی کسی تلگراف می کند زیبایی را. بهتر از این نمی توان گفت. در نامه «3» شعرهای نصرت از لحاظ اجتماعی بودن و بنیان های تاریخی تأثیرگذار مورد بررسی قرار گرفته است. شریفی بعضی از کتابهای نصرت مانند «میعاد در لجن» و «حریق باد» را برآمده از کودتای دشمنان داخلی و خارجی مصدق دانسته و معتقد است پس لرزه های
 حقارت آمیز آن روشنفکران را به انزوایی خود ساخته سوق داده است و ادعا می کند کتابهای «کوچ» و «کویر» به نوعی حدیث نفس هستند.«خودت گفتی» و «اخوان» که پوستینی کهنه داریم، از شکست های تاریخی، از استبدادهای بومی و غریبه. آخر ما مهر و مانی و زرتشت داریم. پیامبران زیادی داریم، هزار و چهارصد سال اسلام داریم، قالی داریم، معماری داریم، زیر خاکی داریم، کاشی داریم، فرهنگ و تمدن داریم، فردوسی داریم، آسمانیات و زمینیات داریم، چرا از آنها نگوییم؟ چرا برای حفظ آنها باید جور دیگری عمل کنیم؟» (صفحه 22 شاعران برونته، مسعود خیام، ص 52 کتاب) بعد چندین صفحه از کتاب «تاریخ تحلیلی شعر نو» را اختصاص می دهد بر جریانات حزب توده که در کتاب می آورد و اما ای کاش برای تیتر نامه «3» قطعه شعرهایی از نصرت را برای اثبات ادعای خود می آورد.در نامه «4» که عنوان «تکنیک علمی» دارد، او این بار نمونه های بارزی از شعر نیما «هنگام که گریه می دهد ساز/ این دود سرشت ابر بر پشت/ هنگام که نیل چشم دریا/ از خشم به روی می زند مشت/...» و از رحمانی قسمتهایی از شعر «سقاخانه» و شعر درخشان «شب تاب» را می آورد:
«او همچون ستاره ای است مطرود/ کز چشم سپهر، اوفتاده/ دانسته در آسمان خبر نیست/ در روی زمین به پا ستاده/ در کوره رهی به عشق خورشید/ می سوزد و نور می فشاند/ چون صبح شود، ز شرم دیدار/ بر چهره نقاب می کشاند.../ گویند که داستان شب تاب/ چون قصۀ شاعری است گمنام/ کز شام، همیشه سوخت تا بام/ از بام به کس نگفت تا شام/ بر دامن شب دمی میاسای/ شب تاب بتاب در سیاهی/ گویند نمانده است دیری/ کاین شام رود، پی تباهی».
فیض شریفی اعتقاد دارد که اگر صادق چوبک در داستان به دنبال ناتورالیسم بود تو در شعر همان راه را ادامه دادی که از ویژگی های عالی اشعار توست. (ص 64)
    «شب شکن تنها/ با تبر نجواکنان مأیوس
می گوید/ هه! چه خواهی کرد با این جنگل آهن/ شب شکن خاموش/ در میان جنگل خاموش پنهان شد/ و صدای ضربه ها پیچید در اعماق جنگل باز (مجموعه اشعار- شعر تبر) «ص 64»
و بعد از شعر «شب درد» یاد می کنی و باور رضا براهنی که تو غول یک چشم هستی و به عبارتی ساده تر جهان را با یک چشم نگاه می کنی و یا زندگی و دنیا ابعاد دیگری جز درد و نیستی هم دارد.
   «چه دردناک شبی بود/ سکوت بود و جنون بود/ فضا براده آهن/ ستاره لکه خون بود/ غریبی از خم ره رفت/ صدای گامش غم... غم/ طنین به خلوت ره بست/ گرفت پنجره ماتم/ پرید مرغی در باد/ به سوی جنگل آهن/ درون مقبره من/ کشید خاطره شیون (ص 71)
و بعد این نامه را با این شعر ناب به پایان می برد:
   «زن در کنار آیینه روئید/ زن در میان آیینه نشست (بنشست؟!)/ زن در عمیق آیینه گم شد. امواج نور/ بر نور ناب آیینه پاشید/ آئینه در کنار آیینه روئید/ آئینه تن به آئینه سائید/ زن در کنار زن/ آئینه روی آئینه خوابید/ آئینه ها
 شکست. (ص 77)
نمی دانم اشتباه شده است یا عمدی در کار بوده در کتاب دو نامه به شمارگان «4» آمده است در این نامه به «رنگ بومی» اشعار نصرت پرداخته شده است.
«تو برای بیان دردها و رنجهای مردم، برای تصویر واقعیت های تلخ و دردآور اجتماع، از شعر استفاده کرده ای
 و بسیار بی پرده و عریان، عواطف و درک باطنی خود را در قالب چهار پاره و شعر نیمایی ریخته ای تو آنچه در اجتماع می گذرد از روابط زن و مرد، شب گردی فاحشه ها
و ولگردها و قیافه های زشت شهر و کوچه را با زبانی تند و پرخاشجو بیان می کنی». (ص 78)
«نصرت! چه می کنی سر این پرتگاه ژرف
با پای خویش، تن به دلِ خاک می کشی
گمگشته ای به پهنه تاریک زندگی
نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی» (از شعر تریاک)
   بعد مؤلف به تأثیر نصرت رحمانی بر روی فیلم های کیمیایی اشاره کرده و نصرت را به گوزنی تشبیه می کند که شاخه های درهم پیچیده ای به نام مرگ دارد، اما در اکثر شعرهای این نامه روح ظلم ستیزی و مبارزه مترنم است.
   *به مرگ کیست بگوید/ که زرد جامۀ ترس است/ سرخ خلعت خون (از شعر تاول)
*کسی نمی آید؟/ در انتظار نبودی وگرنه می آمد/ در انتظار نماندی وگرنه می تابید/ ستاره سحری (شعر تاول)
    *تو را به باد نخواهم سپرد/ که از سلاله خونی نه خاک و خاکستر/ بیا به رود بپیوند اگر هدف دریاست
*اشعار من/ در اختیار کارگزینی است/ چون زودتر از لحظه موعود/ آنها را/ سروده ام/ من را باور کنید/ اشعارم را/ در بیروت با مسلسل سروده ام/ در کعبه با سجود/ و در ژاپن با ترانزیستور
*دیرینه زخم/ در بادهای مهاجر چه خوانده ای/ که پژواکش/ ترجیح بند آزادی ست
* * *
نامه شماره «5» یکسره به مقایسه شعرهای نصرت رحمانی با چند و چون سبک گروتسک می پردازد.نخستین بار این سبک را غلامرضا امامی با ترجمه خوب خود به طور کامل به ایرانیان شناساند. البته جسته و گریخته از سبک گروتسک صحبت به میان می آید ولی نه به این مفصلی و زیبایی فکر می کنم یکی از کارهای خوب انتشارات نوید شیراز چاپ همین کتاب است.
گروتسک به تعریفی همان طنز سیاه است، اما این سبک پا را از طنز سیاه تنها بسیار فراتر می گذارد. ملغمه ای
 از سبک ناتورئالیسم، سورئالیسم و صد البته طنز وحشی آزار دهنده که در جای جای این سبک دیده می شود. در این نامه می فهمیم بدون اینکه نصرت حرف و حدیثی از سبک گروتسک شنیده باشد شعرهایش را در همین قالب می سروده است. به همین خاطر نامه شماره «5 یا 6؟» اینهمه طولانی شده است.«نویسندگان گروتسک، روحی مبالغه آمیز،  طنزآمیز،  افراط گری و زشت نگاری دارند. گویی سادیسم دارند و از این کار لذت می برند».
«خنده گروتسکی عمقی نیست. ترس و انزجار آفرین است. گاهی قصد گروتسک تفریح و بلهوسی است».
    نمونه شعر نصرت در این سبک، البته ناخودآگاه:
* شام... شام/ میز شام آماده است/ در تابوت غذا را بردارید/ شام ساعت داریم/ ساعت دیواری/ چه شبی است/ همه ساعت را خواهم خورد/ عقربک هایش را/ استخوانهایش را/ و شما و شما/ و تو هم تو/ و تو و دیوارش
   ملاحظه می کنید نصرت از آن جهت دوست داشتنی است که نوین است و بی پروا و ابائی از آوردن هذیان های
 خود در شعر ندارد.
*در خشگ گاه لبانم تر نمی بارید/ تا خواستم بخوانمش/ آن که بگیرمش/ چیزی چو فش فش ماری/ از بند بند مهره پشتم بالا خزید/ در هم دوید/ چنان ترک یأس/ در ساغر امید/ و ریخت در تار و پود وجودم/ در آبی بلند/ افعی زرد چنبره ای بست/ و نیش آفتابی او/ چون نیزه ای
 طلائی/ در گود نی نی چشمان من نشست. (ص 104)
   *ناگاه تیری از کمین خاست/ بنشست تا پر میان سینه من/ دیدم که جنگل سنگ شد در دیدگانم/ شب نرم نرمک ریخت در رود روانم/ صیاد من کیست. (ص 107)
   *وقتی پرنده ای را/ معتاد می کنند/ تا فالی از قفس
در آرد/ و اهدا نماید آن را به جویندگان خوشبختی/ تا شاه دانه ای به هدیه بگیرد/ پرواز/ قصه بس ابلهانه ایست/ از معبر قفس (ص 108)
*بازی کنید/ از باختن نهراسید/ پیروزی است باخت/ یا آن که زارزار بگرئید/ بر من که در وطنم خشت می زنم/ در غربت غریب دیارم. (ص 112)
*برگ چنار خشکی از شاخه دور شد/ چرخید در فضا/ در زیر پای خسته من له شد/ آیا دست بریدۀ مردی بود/ لبریز التماس/ فریاد استخوانهایش برخاست/ جرق... (ص 119)
    می بینیم که چقدر سبک گروتسک و اندیشه های منتشر در آن به شعرهای نصرت رحمانی نزدیک است؛ اوهام، شوخی، مسخره، خود را به صلابه کشیدن، تصویرهای نامأنوس برخاسته از ذهنی آشفته و از آزار مردم لذت بردن. خلاصه اینکه شعرهای نصرت خلاف عادت است. مثل پنجه ای نورانی از دستی قطع شده که حرف می زند (فرج بعد از شدت) و گلشیری کتاب «دست تاریک، دست روشن» را با الهام از همین داستان ساخته است، باورپذیر نیست ولی آدم آن را دوست می دارد.
فیض شریفی کتاب زیبایی نوشته است. سبک نگارش راحت و به گونه ای دلپذیر است که آدم آن را مثل رمان دنبال می کند. بهترین راه معرفی نصرت می تواند همین راه و روش باشد. شاعری که حیف شد.