صفحه 7--18 فروردین 89
روستانویسان
میکائیل رسول زاده، چاپ اول 1388
عبدالرحمن مجاهدنقی
مطالعه بعضی کتاب ها چنان تأثیر خوبی بر تو می گذارند که سعی می کنی با معرفی آن کتاب دوستان دیگر را هم در این احساس خوب سهیم نمایی. بعضی کتابها هم عادی اند، معمولی اند، می خوانی و می گذاری و می گذری، اما بعضی کتابها، علیرغم تلاش نویسنده و وقتی که بر سر کار کتاب گذاشته و شور و شوقی که داشته، نوعی کتابسازی اند، کتاب بازی اند. در اینجا هم یک حس درونی به تو نهیب می زند که این گونه آثار را هم معرفی کنی و به نقد آنها بنشینی. از آن سو، احساسی دیگر نیز یقه و آستینِ وجدانت را می چسبد که: نویسنده همین کتاب می توانست به جای وقت گذاشتن بر روی این کار و سوزن به چشم زدن ها و زیر و رو
کردن کتابها، اگر شمّ اقتصادی هم نداشته باشد، به اهل و عیال و دوستان و تفرج در باغ شهری ها و بوستان اختصاص داده، آنوقت از شر نقد و نقادی و محکمه و محاکمه هم راحت می بود، اما باز آن حس اول که همه چیز را می پاید، فائق می آید و می گوید: «قلم را منزلتی است، و هر که دست به قلم برد باید که جور نقادان کشد، که مقوله نوشتن و قلم، از مقوله حرف جداست، که این حرف است و هر وقت می توانی تکذیب کنی که بدفهمی شده و کج فهمی شده و تحریف گفتار است و ناشی از سوء کردار، اما آن دیگری سندی است بی پیر و گریبان گیر که نمی توانی از زیرش در روی و حرفها را نشنوی.
***
روستا نویس کیست؟ آیا صرف این که مکان رویدادی که داستان نویس برای روایت خود انتخاب کرده روستاست، کافی است تا او را در زمره روستانویسان به شمار آوریم؟ آیا پرداختن به توصیفات مکانهای روستایی، طرح مسائل اقلیمی یا بیان سرگذشت انسانهایی که در روستاها زندگی می کنند، یا اضمحلال تدریجی تولید محصولات باغها و دلمشغولی ها و وسواسهای روستائیان و... می توانند نویسنده توصیف گر را در زمره روستانویسان جای دهند؟ اینها و سؤالاتی مشابه، پس از مطالعه کتاب «روستانویسان» میکائیل رسول زاده، ذهن خواننده را مشغول می سازند. اگرچه موارد یاد شده بالا و مواردی مشابه آنها می توانند در لابلای سطوری خاص و به عنوان جزئیات جوامع روستایی مطرح باشند، اما برای آن که یک اثر هنری در طبقه بندی ادبیات روستایی قرار گیرد، باید در وهله اول ملاحظات کلی و اساسی را منظور نماید، ملاحظاتی که بر اساس ضرورتهای وابسته به عوامل جغرافیایی و اقلیمی، در مناطق جغرافیایی مختلف متفاوتند. همین جزئی نگری رسول زاده است که باعث شده شاعری چون «شهریار» را به خاطر سرودن منظومه «حیدربابا» و «بهرام صادقی» را به خاطر داستان کوتاه «مهمان ناخوانده در شهر بزرگ» در زمره روستانویسان قرار دهد. همین عدم توانایی ملاک ها و معیارهای صحیح و عدم تشخیص مؤلفه های اصلی و مؤثر در جوامع کشاورزی ایران، بر معیارهای طبقه بندی خاص ادبی، و بالطبع بر نحوه انتخاب و معرفی روستانویسان در این کتاب، تأثیرات منفی گذاشته اند.
***
بعضی علل ضعف تئوریک در شناخت جوامع کشاورزی ایران:
ریشه های این ضعف تئوریک در شناخت واقعی مؤلفه های اصلی جوامع کشاورزی ایران را باید در بی اعتنایی و یا کم اعتنایی جریانات روشنفکری و احزاب سیاسی معاصر نسبت به این مسئله مهم جستجو کرد. این کم اعتنایی به حدی بوده که آثار زنی انگلیسی (یعنی خانم آن لمبتون یا همان میس لمبتون معروف) که بر اساس روایات بسیار، از عوامل مؤثر سازمانهای اطلاعاتی دولت فخیمه در ایران بوده است، هنوز هم از مهمترین منابع شناخت جوامع کشاورزی ایران هستند. آثاری چون «مالک و کشاورز در ایران» و «اصلاحات ارضی در ایران». این ضعف تئوریک از سویی هم ریشه در تفکرات مارکسیستی جریانات سیاسی چپ ایران دارد که به دنبال جذب پرولتاریای صنعتی بودند (در حالی که این طبقه هنوز در ایران ریشه و جایگاهی فراخور نداشت) و تأثیر دهقانان را در جریانات اجتماعی جدی نمی گرفتند (در حالی که اکثریت جمعیت ایران را تشکیل داده بودند).
هیچ گاه در تاریخ سیاسی ایران شاهد وجود گروههایی چون حزب اس.آر و یا نارود نیک های روس و... که دارای ایدئولوژی دهقانی و طرحهای گسترده برای دهقانان بودند، نبوده ایم. به عنوان مثال و بر اساس آمار حزب توده که اتفاقاً شعبه های دهقانی داشته است، در اوج یارگیری ها و فعالیت های این حزب پیش از کودتای مرداد 1332، تنها دو درصد از اعضای حزب دارای وابستگی دهقانی بوده اند. [حزب توده از شکل گیری تا فروپاشی. مؤسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، چاپ دوم. ص 601]
***
نمونه تأثیر های غلط بر عملکردها و رفتارها:
برای روشن تر شدن تأثیر تئوری های غلط که عملکردها را به بیراهه کشانیده و به باورهای غلط منجر می گردند، نمونه ای را ذکر می کنیم. نمونه ای که متأسفانه تا مدتها مبنای تفکرات بسیاری از جریانات آرمانخواه ایرانی بوده و طیفی از تئوریسین های اجتماعی را به دنبال خود کشانید: مارکس و انگلس نسبت به جوامع شرقی شناخت دقیق و حتی اجمالی نداشتند. مهمترین و شاید تنها مأخذ اطلاعاتی مارکس از جوامع شرقی «سفرنامه دکتر برینه» بود. برینه پزشک فرانسوی که حدود 9 سال در دربار اورنگ زیب، شاه تیموری هند خدمت کرد و مقالات و تحقیقات او مدتها به مهمترین منبع شرق شناسی اروپا در نیمه قرن هفدهم تبدیل شد. مارکس بر اساس سفرنامه برینه گمان می برد که در شرق (ترکیه- ایران- هندوستان) مالکیت خصوصی زمین وجود ندارد و کلیه اراضی متعلق به شاه (دولت) است. مارکس این امر را کلید واقعی درک مشرق زمین خواند و در برخی آثار خود، شیوه تولید آسیایی را به عنوان یک فرماسیون (صورت بندی) خاص مطرح ساخت. طبق این دیدگاه شاخص اصلی اقتصاد مشرق زمین کم آبی است و فقدان آب، آن را به صورت یک عامل حیاتی در تولید مطرح می سازد. این امر شالوده ای است که مهار دولت مقتدر را برای تولید کشاورزی ضروری می کند و بنابراین در مشرق زمین، شاه به عنوان مدیر کل ساختار آبیاری جامعه، در رأس تولید قرار می گیرد. [همان. ص609 و 610]
این نظریه غلط و ناهمخوان با تمام واقعیات جوامع کشاورزی ایران، مبنای صدور نظریاتی شد که با شکل گیری و ارائه آنها قائلان و معتقدان بدان نظریات، در هر گام از واقعیات دورتر و دورتر می شدند. به عنوان مثال و بر اساس نظریه یادشده، بعدها تئوری «استبداد شرقی» Oriental Despotism مدون شد و افرادی چون ویتفوگل (wittfogel) (چاپ 1957 میلادی) مدعی شدند که در مشرق زمین استبداد دارای پایه عینی و ناشی از ضرورتهای اقتصادی است و با استبداد اروپایی متفاوت است.
در این که استبداد شرقی با استبداد اروپایی متفاوت است هیچ شکی نیست، اما این امر که تمام ریشه های استبداد شرقی را در عامل کم آبی جستجو کنیم، ساده انگاری و بی خبری از مسائل اجتماعی جوامع شرقی است، در حالی که عوامل بسیاری باعث تفاوت استبداد شرقی و استبداد اروپایی بوده اند که به عنوان مثال می توان از وجود اشرافیت (مهارداری) قوی و پر سابقه و تاریخی در اروپا یاد کرد که قرنها و نسل اندر نسل و بدون گسست، در بسیاری از کشورهای اروپایی وجود داشته و عاملی مهم و مؤثر در مهار استبداد پادشاهان اروپایی بوده اند و عوامل دیگری که جای طرح آنها در این نوشته نیست.
به هر حال، بر اساس دیدگاه ویتفوگل «جامعه شرقی یک جامعه هیدرولیک (آبیاری) است. یعنی جامعه ای است که بر ساختار وسیع شبکه آبرسانی مبتنی است و ایجاد و حفظ آن ساختار، وجود یک دستگاه بوروکراتیک بسیار قدرتمند را ضروری می سازد. بنابراین نظام شاهی در کشورهای مشرق زمین دارای ریشه عمیق تاریخی و کارکرد و ضرورت عینی
است و نقش آن مدیریت ساختار آبی کشور است»(!)
[همان.ص610 ]
در رد کلیت این نظریه کافی است که به اقدامات خودجوش مردم ایران در طول تاریخ و در مناطق متعدد جغرافیایی اشاره کنیم که کیلومترها قنات و شبکه های آبرسانی را ساخته و نگهداری کرده اند و ایفای نقش دولتها در این زمینه، به حدی که این نظریه مدعی است، امری خلاف واقع است.
اما تأثیر این نظریه در اینجا تمام نمی شود. مسئله دیگر آن بود که این گونه تئوری ها علاوه بر آنکه مورد توجه مؤسسات پژوهشی غربی قرار گرفتند، رژیم پهلوی نیز بر اساس همین تئوری ها سعی در توجیه و تبیین نظام شاهنشاهی به عنوان نظام برخاسته از نیازهای اکولوژیک و جغرافیایی سرزمینی ایران را نمود. توجه خاصی که در سالهای پس از انقلاب سفید به مطالعات ساختارهای آبیاری سنتی و کهن ایرانی و قناتها مبذول شد، به همین علت بوده است.
طرح این مسائل به منزله نفی اهمیت آب و شبکه های آبرسانی در جوامع کشاورزی ایران نیست، بلکه هدف نشان دادن آن است که:
1 - آب تنها عامل مؤثر در مسائل کشاورزی ایران نبوده و باید به همراه سایر عوامل اصلی و در یک چارچوب کلی و واقعی در نظر گرفته شود. (به عوامل دیگر اشاره خواهیم کرد.)
2 - نتیجه گیری های زنجیر واری که از یک نظریه ناقص حاصل می شود، می تواند یک موضوع با اهمیت اجتماعی را مبدل به یک سلسله شعارهای اجتماعی و سیاسی نماید.
***
مهمترین عوامل مؤثر در جوامع کشاورزی
ایران:
همانطور که گفتیم هر جامعه کشاورزی تحت تأثیر عوامل تاریخی، جغرافیایی، فرهنگی و... تحت تأثیر مؤلفه های خاصی قرار دارد. این مؤلفه ها ممکن است در اکثر جوامع مشترک باشند، اما میزان تأثیر بعضی از آنها، بیش از مؤلفه های دیگر است. جامعه روستایی ایران نیز دغدغه های خاص خود را داشته، که گاه این دغدغه ها منحصر بفردند. به همین علت است که «چارلز عیسوی» محقق انگلیسی در تاریخ اقتصادی ایران (عصر قاجار) می نویسد:
«مالکیت ارضی در تمام کشورها از پیچیدگی خاصی برخوردارند، ولی در ایران این پیچیدگی بیش از اندازه است. مساحت مملکت، تنوع عظیم شرایط طبیعی، وجود جوامع عشیره ای و اسکان یافته و تهاجمات مکرر اقدام خارجی (اعراب، ترکان، مغولها) که هر کدام جنبه های متفاوت مالکیت ارضی خود را در این کشور پیاده کرده اند، باعث شده که ایران دارای نوعی ساختار بسیار پیچیده مالکیت ارضی گردد. بر اینها بایستی تحولات صدوپنجاه ساله اخیر را هم افزود. درگیری دم افزون ایران در بازارهای جهانی همانند سایر نواحی خاورمیانه، منجر به رشد روابط سرمایه داری در کشاورزی و تغییر روابط سابق موجود بین دولت، مالک و زارع گردیده است» [تاریخ اقتصادی ایران. چاپ 1362. ص 337. ترجمه آژند]
به عقیده نگارنده یکی از بهترین منابعی که مؤلفه های مؤثر در جوامع کشاورزی ایران را یاد کرده است، کتاب بسیار ارزشمند «شرح زندگانی من» مرحوم عبدالله مستوفی است، مردی که خاندانش در طی چند نسل، از مستوفیان درجه اول ایران بوده، و خود او نیز علاوه بر مشاغل سیاسی، از استیفا و مسائل مربوط به آن به خوبی مطلع بوده است. مرحوم مستوفی در چند جای این کتاب ارجمند، نه تنها به پنج مؤلفه مهم در ساختار کشاورزی ایران اشاره کرده است، که درجات شدت و ضعف این مؤلفه ها را با ذکر علل و تعیین موقعیت هر محل نیز نشان داده است. یکی از موارد اشاره او را به اختصار نقل می کنیم:
در بحبوبه انقلاب روسیه و هنگامی که عبدالله مستوفی از اعضای سفارت ایران در پترزبورگ بوده، یکی از روسهای سرخ (بلشویک) و عضو انجمن بین المللی جغرافیای روسیه نزد او آمده و برای تکمیل رساله ای که در دست انتشار داشته، از اوضاع ایران سؤالاتی را می پرسد. (این انجمن جغرافیایی روسیه تزاری انگار از مراکز انقلابیون و چپ های روسیه در زمان تزار بوده است. شاهزاده کراپوتکین از رهبران برجسته آنارشیست نیز عضو این انجمن بوده است. شاید علت این گرایشات، مشاهدات عینی اعضاء این انجمن از فقر اقتصادی و فرهنگی وحشتناکی باشد که نه تنها در مناطق دور افتاده روسیه، که حتی در روستاهای نزدیک به شهرهای بزرگ وجود داشته است. مستوفی نیز در این کتاب نمونه های عینی را از مشاهدات خود در مورد فقر وحشتناک اقتصادی و فرهنگی دهقانان روس یا موژیکها آورده است).
یکی از سؤالات این فرد روسی از مستوفی آن بود که:
«آیا ممکن است موضوع تقسیم اراضی بین رعایا در مملکت ایران هم پیش بیاید؟ گفتم خیر... با کمال تعجب گفت چطور؟! گفتم به جهت این که رعیت ما مثل رعیت اروپایی مزدور نیست، بلکه با مالک شریک است. سپس پنج عامل زراعتی (در ایران) یعنی آب، زمین، گاو، بازو و بذر را تشریح کرده و گفتم: هریک از مالک و رعیت که یکی از این پنج عامل را تدارک کند، یک پنجم از محصول حق می برد. البته عرضه و تقاضا هم در این میان کار خود را خواهد کرد. اگر زمینی قابلیت زرعش کم و حاجت بیشتری به کار داشته باشد، داوطلب قبول رعیتی آن طبعاً کم می شود. در این صورت مالک مجبور است سهم بیشتری برای رعیت منظور نماید. یا برعکس، زمین حاصلخیزتر، به خصوص در جاهایی که سکنه زیاد و بازو فراوان است، ناگزیر مشتری بیشتری دارد. در اینجا مالک سهم زیادتری برای خود می خواهد و این تفاوت چندان زیاد نیست. در دیم کاری، مالک چون جز زمین چیز دیگری ندارد (یعنی عامل آب حذف می شود) چهاریک (یک ربع)، یا در جاهایی که به دهکده دورتر است (در دیم کاری) پنج یک سهم می برد» [شرح زندگانی من. عبدالله مستوفی. چاپ اول هرمس.ص 1160]
گفت کار را به دست کاردان بسپار! اینها حرفهای مردی است که به تأیید کتابش حداقل تعصب ممکن را نسبت به خطوط سیاسی داشته و اکثر مطالبی را که عنوان کرده بر پایه اصول اخلاقی و خصوصاً منافع میهنی استوارند. مردی کار آزموده که به واسطه حضور چند نسل از خانواده او در امور استیفا، به مسائل کلی و جزئی مالیه کشور آشنایی کامل داشته است. مستوفی در همین چند جمله کلیات اصولی را مطرح کرده که بر پایه آن می توان به تفسیر و تعلیل جزئیات و توابع متغیر پرداخت. با اندکی درنگ و تفکر در همین چند جمله مستوفی در می یابیم که:
1 - عمده ترین مسائل کشاورزی ایران آن پنج مؤلفه هستند که بر اساس شرایط اقلیمی، تفاوتهای موجود نیز حول محور همین پنج مؤلفه می چرخند.
2 - چارلز عیسوی درست گفته که نظام ارباب- رعیتی در ایران با نظامهای فئودالی کشورهای دیگر تفاوتهای بسیار ریشه ای داشته و تشریح و تحلیل این نظام بر اساس فرمول بندی های رایج نزد جامعه شناسان غربی و بدون در نظر گرفتن واقعیات جامعه کشاورزی ایران، به انحراف در استنتاج می انجامد.
اگرچه امروز از نظام ارباب- رعیتی با آن مفاهیم و مصادیق سابق خبری نیست، اما برای درک روابط و مناسبات تولید در جوامع کشاورزی ایران و مسائلی چون روشهای اجاره زمین های کشاورزی در اقالیم مختلف، طرق به کارگیری کارگران کشاورزی و... از احیای این گونه مباحث و توجه به پنج عامل یاد شده بی نیاز نیستیم.
***
یک نمونه از مؤلفه مهم دیگر در اقلیم دیگر:
شاید خواننده محترم با تأمل در پنج مؤلفه ای که مرحوم مستوفی ذکر کرده، بگوید که این مؤلفه ها در همه اقالیم و شرایط مؤثرند. اما باید توجه داشت که میزان تأثیر هر عامل و ترتیب توالی اهمیت هر کدام در هر منطقه جغرافیایی متغیر است. در مناطق پر آب، این عامل از اهمیتی که در مناطق کم آب دارد، برخوردار نیست، یا به قول مستوفی جایی که بازو (جمعیت کارگری کشاورزی) فراوان است، اهمیت عامل بازو به سود زمینداران تغییر می کند. یا در جوامعی که وسایل مکانیزه کشاورزی به تعداد زیاد جای عامل گاو را پر کرده اند، شرایط تغییر می کند. به هر حال، برای آنکه بر اساس واقعیات عینی نشان دهیم که نباید به موقعیت های جغرافیایی و تاریخی، عوامل دیگری هم می توانند به جمع این پنج عامل افزوده شوند، یک نمونه تاریخی از جامعه چین را مثال می زنیم:
یکی از مسائلی که در طول قرنهای متمادی برای جوامع روستایی چین از اهمیت بسیار بالایی برخوردار بوده است، «کود انسانی» است. همین حالتی که الان بر چهره بعضی خوانندگان نقش بسته، حالتی که می تواند ناشی از ناباوری، پنداشت شوخی و... باشد، نشانه تأثیر تفاوتهای عمیق تاریخی در نحوه زندگی روستایی جامعه ما با جامعه چین است.
در چین، کتابی بسیار قدیمی موجود است که یک هزار سال پیش از میلاد مسیح نوشته شده و مانند انجیل بسیار کهن چینی، در طول قرنها مورد احترام و پذیرش جامعه چین و حوزه های نفوذ فرهنگ چینی بوده است: تسه ئولی، بخشی از این کتاب شامل دستورات درباره فضولات متعفن انسان است که به تصریح، وظایف افراد جامعه را در قبال این مورد شرح می دهد:
«بازرسان کشاورزی مراقب باشند که کوچکترین ذره فضله انسان نباید هدر رود، رستگاری مردم ما بسته بدان است. آن را در ظرفی جمع کنید و شش روز
بماند تا تخمیر شود، آن گاه آن را با آب مخلوط کنید و کشتزارها را با آن حاصلخیز نمایید. باید آن را با دقتی فراوان بر پای هر گیاه بریزید تا زیاد هدر نرود. تنها اگر از کود انسانی با دانش و صرفه جویی استفاده کنید به محصولی فراوان خواهید رسید و مردم شاد خواهند شد.» به همین دلیل است که کازانتزاکیس نویسنده معروف یونانی در سال 1935 و در بازدید از چین چنین می نویسد:
«سراسر خاک چین تعفنی خاص و بیمارگونه و بسیار مشخص دارد که به سختی می توان بدان عادت کنی... به راستی باید اعصابی قوی یا درکی عمیق از آنچه تسه ئولی می گوید داشته باشی تا گردش در چین را تاب آوری»
[هر دو مورد اخیر از «چین و ژاپن».چاپ اول1379.ص 200. ترجمه محمد دهقانی نقل شده اند.]
و موضوع بر سر همین درک عمیق است، که عوامل متعدد تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی، جمعیتی، فرهنگی و... دست به دست هم داده و یکی از مهمترین مسائل روستایی چین را در طول قرون متمادی و در کنار مسائل عمده ای چون زمین، بازو، آب، بذر و گاو، موضوع کود قرار داده اند. همین عامل در کنار عوامل دیگر، در روابط شهر، روستا در چین، آثاری عمیق بر جای گذاشته: «در مناطق شهری چین، نوعی تقسیم بندی وجود داشت که بر اساس آن فضله های انسانی هر محله به یک روستای خاص تعلق می گرفت. دهقانان قبل از سپیده دم به شهر می آمدند و سهم تعیین شده را به داخل شبکه های مستطیل شکل ویژه می ریختند و سپس آنها را با گاری به روستای خود حمل می کردند... همیشه روستائیان دهکده های مختلف برای تصاحب آن با یکدیگر می جنگیدند.» [مائو. جانگ چنگ و جان هالیدی. چاپ اول ص 676]
هدف از ذکر این مسائل، تا اینجا، این بوده است که:
- هر جامعه روستایی در هر اقلیمی شرایط خاص خود را دارد.
- طرح طبقه بندی های ادبی مثل ادبیات روستایی، باید بر اساس مؤلفه های اثبات شده و آراء متقن پایه ریزی شوند و نه بر اساس طرحهای شتابزده ذهنی.
- آثار هنرمندانی که قرار است در طبقه بندی ادبیات روستایی گنجانیده شوند، نه در قالبی گزارش گونه، که بر اساس شگردهای هنری، باید مسائل عمده و اساسی و دغدغه های کلی این گونه جوامع را با رعایت خصوصیات اقلیمی، در لابلای اثر بگنجانند، وگرنه صِرفِ وقوع مکانی خط روایت در یک روستا، نمی تواند یک اثر را در زمره «ادبیات روستایی» جای دهد. عدم رعایت این گونه اصول باعث می شوند تا مثل طبقه بندی رسول زاده، نویسنده ای با تفکرات و خاستگاه شهری مثل بهرام صادقی و یا شاعری چون شهریار را به واسطه منظومه حیدربابا، از روستانویسان به حساب آوریم.
***
به کتاب روستانویسان باز گردیم. این کتاب به معرفی اجمالی زندگی و آثار تعدادی از نویسندگان پرداخته و صفحاتی از آثار آنان را به عنوان نمونه هایی از ادبیات روستایی ذکر کرده است. نویسندگانی که تحت عنوان روستانویس از آنان یاد شده عبارتند از: محمود دولت آبادی، غلامحسین ساعدی، بهرام صادقی، صمد بهرنگی، جلال آل احمد، امین فقیری، منصور یاقوتی، محمدبهمن بیگی، هوشنگ مرادی کرمانی، مهین دانشور، یوسف علیخانی و شهریار.
درآمد 16 صفحه ای کتاب متنی است مغشوش، با ارائه فاکتهای پراکنده که غالباً فاقد تناسب در تحلیل و انسجام در تعلیل می باشند و حداقل انسجام میان مطالب مطروحه وجود دارند. با نقد چند جمله از درآمد کتاب، این نوشته را به پایان می بریم.
رسول زاده می نویسد: «ساعدی در اغلب داستانها و نمایشنامه های خود به شکلی به تحقیر زندگی شهری و بیان کردن از خود بیگانگی این شیوه زیست می پردازد. در داستانها و نمایشنامه هایی که به زندگی روستایی می پردازند، نوعی تحسین و رازگونگی این نوع زندگی از دیدگاه ساعدی به چشم می خورد. گرچه ساعدی از بیان فقر و بی سوادی روستاییان روی بر نتافته، اما به شکل زندگی و دیدگاه آنان از زندگی ارج می نهد. شاید بتوان تاتار خندان را (که پس از مرگ ساعدی به چاپ رسیده) عافیتگاه آرمانی ساعدی نامید! تاتارخندان داستان پزشکی است که در پی شکست در عشق، به درخواست خود راهی روستایی به نام تاتارخندان می شود و در آنجا برخلاف انتظارش به آرامش و آسایش و دوستانی خوب و سرانجام همسری مناسب دست می یابد.» [روستانویسان ص 18]
همانطور که گفتیم، دغدغه ادبیات روستایی نمی تواند به آرامش رسیدن یا سلب آرامش در روستا باشد، که این یک مورد روانشناختی فردی است و بسته به موقعیت های روانی و حالات روحی افراد فرق می کند. این نمونه ای است از همان ضعف تئوریکی که در نبودِ مؤلفه های معین برای طبقه بندی های ادبی یاد کردیم، ضمن آن که مطالبی که رسول زاده با برجسته کردن
«تاتار خندان» ارائه کرده، با درونمایه اکثر آثار ساعدی که مصائب روستاها و کاستی های موجود را بر اساس پنج مؤلفه اصلی برجسته کرده، مغایر است.
در جای دیگر می نویسد: «دهکده پر ملال و یا جای خالی سلوچ (آثار فقیری و دولت آبادی) به خوبی انسان روستایی را به ما نشان می دهد. با خواندن کتاب پی خواهیم برد که با ظهور شهر، انسان دیگری ظاهر نمی شود. شهر را همانی ساخته که خانه های گلی روستا را. همان غرایز و تمناها و خواسته ها. شهر باعث ایجاد موجودی متفاوت که به واسطه انقلاب کیفی ذاتاً متفاوت شود، نمی گردد» [همان.ص 17] این جملات یعنی آن که انسان شهرنشین دقیقاً همان انسان روستایی است و مناسبات تولید، ابزار تولید، فناوری، رابطه متقابل و دینامیک میان ابزار و اندیشه و... هیچ کدام تأثیری بر انسان شهرنشین نمی گذارد. کافی است یکبار دیگر «موج سوم» آلوین تافلر را به سرعت ورق بزنیم و تغییرات رفتاری را که معلول تغییرات فرماسیونهای تاریخی هستند (بر اساس انبوه شواهد عینی یاد شده) به یاد آوریم. نه تنها انسان شهرنشین همان انسان روستایی نیست، که حتی آن فرد روستایی که با ابزار و ماشین آلات مکانیکی سر و کار دارد، از بسیاری جهات، تفاوتهای عمده ای با روستاییان فاقد این گونه ابزار خواهد داشت.
و در جای دیگر رسول زاده می نویسد: «بیش از آنکه نیازمند قضاوتهای بنیان برانداز روشنفکری باشیم، نیازمند سیاستمداران، متخصصان و کارشناسان علمی و مدیران و برنامه ریزان شهری هستیم و بر همین اساس می توان با گفته پیترنتل موافق بود که: هرچه مدرنیته جلوتر می رود روشنفکر خود را عقب می کشد.» [روستانویسان ص21]
آیا واقعاً باید با پیترنتل موافق بود؟ مگر نه آنکه همین متخصصان و کارشناسان علمی و مدیران و برنامه ریزان شهری، خود در زمره روشنفکرانند؟! بر اساس همین جملات آیا آراء رسول زاده را هم باید جزئی از همان قضاوتهای بنیان برانداز روشنفکری دانست یا نه؟ آیا با کلی بافی های این چنینی می توان بر ذات و ماهیت نقد روشنفکری به سادگی خط بطلان کشید؟ نقدی که ماهیت آن عبارت است از جستجو و نمایش افقهای روشن تر و قله های دورتر، حتی در بهترین شرایط موجود اجتماعی.
***
در پایان، اگرچه اعتقاد به نوعی طبقه بندی ادبی تحت عنوان ادبیات روستایی یا روستانویسی، اعتقادی بی پایه و اساس نیست، اما برای این کار نیازمند طرح مباحث جامع تئوریک و معرفی مدلهای مناسب می باشیم، وگرنه حاصل تلاشهای شتابزده در قامت و اندازه نوعی کتابسازی ظاهر خواهند شد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی