صفحه 7--25 خرداد 89
در وقت حضور مرگ
منصور اوجی
ابتکار نو، 143 صفحه، 2300 تومان
معرفی از: امین فقیری
از دیرباز اندیشه مرگ روان و ذهن آدمی را به خود مشغول داشته است. آدمی زیباست، پرخروش است، عاشق است، از طبیعت لذت می برد، به گل و گیاه عشق می ورزد، پهلوان است و هنرمند است با این همه می میرد! چرا؟ این سؤالی است که همگان گاه و بیگاه در مخیله شان رشد می کند و متأسفانه جوابی برای چون و چراهایشان نمی یابند. اوجی از دیرباز با پدیده ای به نام مرگ آشنا بوده است. همچنانکه با میوه و درخت و گنجشک و بهار نارنج و سرو و شیراز و البته عشق نسبت به اینها که همگی در زمره آدمیان نیستند. اما رفتار اوجی شاعر با این پدیده ها همانند رفتار با انسانی والاست. وقتی از میوه ها بر درخت می گوید، از طیف رنگها در بهار شیراز و از شیراز، گوئی با شیئی جاندار طرف است و در مورد مرگ هم همینگونه است. شیفته اش می کند و به افسوسش می کشاند. اوجی با مرگ همانند واقعیتی محتوم روبرو می شود.
وقتی شعرهای اوجی را مرور می کنیم به نظر من که شاید هم اشتباه باشد به چند مسئله مهم برخورد می کنیم و خود به خود شعرها دسته بندی شده در زیر مجموعه
این تیترها قرار می گیرند. حدود 33 شعر از این مجموعه شعرهایی است که افسوسی دارد بر مرگ گل، گیاه، درخت و عزیزان و به عنوان نمونه می توان از یکی از چهارگانه هائی که برای رثای الف- بامداد سروده است، اشاره کرد.
*او هوای تازه/ او درخت/ از سر من و تو/ مثل آب و آینه/ زیاد بود/ مثل قصه/ مثل عکس./ او هوای تازه/ او درخت/ بامداد/ بود.
*برای خواهرش مریم: بعد از تو ستاره ها سیاه پوشند/ بعد از تو درختها عزادارند/ بعد از تو نه بوسه ای نه لبخندی/ بی سبزه وُ سیب/ بی آب وُ چراغ وُ عطر وُ آئینه/ بی سکه و عید/ تاریک ترین بهار در راه است/ تاریک ترین بهار، بعد از تو/ تاریک ترین بهار،
بی خورشید.
*و به یاد سحر رومی: چرا مرگ آخر چنین می کند/ که زیباترین های هر باغ را/ رصد می کند، دست چین می کند؟/ گل دیگری چید از باغ ما/ چرا مرگ آخر چنین می کند؟
مرگ این پرسش، این چرائی، از دیرباز ذهن همه را مشغول داشته است. مرگ پیر یک امر محتوم است اما هیچکس مرگ جوان را نمی تواند بپذیرد. چرا که همانند داغی بر دل انسان می ماند.
اوجی زندگی را به دو چیز مهم تشبیه می کند یکی بهار و دیگری باغ. در باغ چه می روید؟ گل و گیاه- چه چیز از تن باغ کم می شود؟ گل- درخت، برگ- سرو، و این همه در مجموعه ای به نام بهار قرار دارند.
*زیر رگبار بهار/ فرشی از گل بر خاک./ مرگ، گُل می چیند!
در بیشتر شعرها در پایان بندی اوجی به خود می رسد. مرگ هنوز که هنوز است برای اوجی معماست. خودش چگونه به پایان زندگی می رسد.
*ما آمده ایم و بازمی گردیم/ تا حسرت ها، به سینه های کی؟
*چه بگوئیم ما دگر از عمر؟/ ما نوشتیم/ تا نوشته شویم.
*تا سرانجام آن که نامش مرگ/ او چه شکلی است؟/ ما نمی دانیم.
*این چشم ها، که نبینند/ این خنده ها، که نپایند/ این دستها که نگیرند/ این پای ها، که نپویند/ و آن سیب ها، که نبویی/ و آن گونه ها، که نبوسی/ می میری/ مرده ای تو بر این خاک./ بس شعرها که نگوئی!/ بس قصه ها که بگویند
اوجی نگران قضاوت مردم است. در فینال شعرها به خوبی معلوم است. او خود را شایسته این می داند که پس از مرگ هم تعریف او ادامه یابد.
*ما را به نیکی، یاد دارید/ ما رفتگانیم./ ما طعمه ی مرگ!...
*و من اما، من، این که عاشق تو/ لعلِ بر تاک؟/ یا علف؟/ یا خار؟
*منصور که می سرود از عطر وُ بهار/ خفته است کنون به گور تا نفخه ی صور/ تا کی بدمد ز خاک/ تا کی بدمند.
اما در پشت تمام این ترفندها ترس مبهمی گسترده شده است که اوجی سعی می کند بروی خویش نیاورد. انگار که دستی از دور بر آتش داشته باشد. ولی این قضاوت چندان هم درست نیست. در مرگ عزیزان اوجی مرگ را تا بن دندان، تا ریشه ناخن ها حس کرده است.
* * *
پس از شعرهای افسوس وار بر خود و دیگران می رسیم به شعرهایی که به جهان های فلسفی اشاره دارند. جهان هایی پر از چراها و اما و اگرها و گیج شدن بین این همه دست افزاری که احاطه اش کرده اند. می توان در یک کلمه واژه «حیرانی» را به کار برد.
*در وقتِ حضورِ مرگ/ ما در شدنیم یا شدن در ما؟/ در وقتِ حضورِ مرگ ما، در ما/ وقتی که به سبز می نشیند خاک/ وقتی که بهار می رسد از راه./ وقتی که خدا؟
*سالی که ما را، مردگان در خواب دیدند/ ما، مردگان را/ ما را، شما/ ماها، شما را/ سالی که ما را، مردگان/ ما مردگان را...
*وقتی که مرگ، آسیمه می آید/ و می نشیند رو به روی چهره ی اشیاء/ آئینه های کهنه می لرزند/ و جیوه های کهنه می ریزند/ و تو، تمام قد/ گم می شوی در کوچه ای تاریک/ و کوچه های دیگر/ دنبال آن کفتر/ تا کوچه ای دیگر/ و کوچه ای دیگر...
*دیر زید هر کلاغ، سال به دنبال سال.../ عمرِ گلِ صبحِ باغ/ سرخگلی/ بیش/ نیست.
* * *
اوجی حدود 18 شعر درباره مرگ ناگزیر- مرگ محتوم دارد. شاعر در این مورد تسلیم است. مقاومتی از خود نشان نمی دهد. همه چیز را قبول کرده است.چون دیده است، مرگ مادر را در پنج سالگی و به رغم تمام مقاومتهای روح باور کرده است و مرگهای دیگر عزیزان. گاه انسان برای کسانی که دوست می دارد نوعی بیمرگی و جاودانگی قایل می شود که صد البته واقعیت تلخ تر از رؤیای بی پایان زندگی است. در این مورد نه تنها شاعر، همه و همه دستها را به علامت تسلیم بالا می برند. اوجی می گوید ما زمین خورده مرگیم!
*بر درختان جهان برگیم/ چشم در راه تگرگ وُ سنگ/ جملگی/ افتاده ی/ مرگیم
*شاه شمشاد قدان رفت به خاک/ شاه سرو وُ گل وُ عطر/ این چنین مرگ چرا؟/ مرگ، گُل می چیند!
*سروناز؟/ لاله یا علف؟/ فصل دیگریست، فصل بعد مرگ/ خاک وُ خاک وُ خاک/ تا چه سر کشد ز ما؟
*از شب پره ها گرفته تا ببر جوان/ تا پیرترین کلاغ هر دوران/ بی واهمه ای ز مرگ می چرخند/ (در بی خبری مرگ)/ و مرگ مدام می بردشان، مرگ/ و مرگ، مدام/ اما من وُ تو/ حیران چنین شگفت/ چون از کم وُ کیف کارش آگاهیم/ با دغدغه هاش نیز همراهم./ با دلهره هاش!
*سرانجام روزی ز در می رسی تو/ که این برف، سر ایستادن ندارد/ در آئینه می بینمش من./ در آئینه می بینمت، تو!/ در آئینه می بینمت، مرگ!
* * *
در مورد حیوانات و پدیده مرگ اوجی شاید شعرهایش به تعداد انگشتان دست برسد. اما از پدیده هایی نام می برد که در مواقعی خاص ترس ازشان منتشر می شود. در بی حواسی به ناگهان چشمتان به گربه ای سیاه خورده است که از بلندای تیغه دیوار خیره به شما می نگرد. از نظر من که دو سه بار تجربه اش کرده ام، حالتی همانند حیرت و ترس و مرگ گریبانم را گرفته است. به این شعر توجه کنید:
*از پس آینه می آید/ شب بدر وُ شب بارانی/ موسم عطرِ گلِ نارنج/ موسمِ سیبِ شکیل وُ سرخ/ موسم گم شدنِ آهو/ به همه ماه وُ فصول سال.../ به هوا خواهی طعم تو/ آن پر از ذائقه می آید/ و تو را رفته به خوابی خوش/ چرب می بوید وُ می لیسد/ و تو، چون طبله گچ دیوار/ سرد می لرزی وُ می ریزی/ گربه ای هست به نام مرگ/ کز پس آینه می آید.
این شعر باورپذیر است چرا که بیشتر اشعار اوجی سرگذشت اشیاء پیرامونش است حال چه جاندار یا چه بی جان!
*مرگ، گاهی گنجشک/ مرگ، گاهی گربه است/ مرگ، گاهی سگ/ مرگ/ مرگ، گاهی من/ تو/ مرگ، گاهی همه و هر چه به هر جا و کجاست/ مرگ، گاهی همه¬ی کل جهان/ مرگ، گاهی همه کل جهان طعمه¬ی مرگ/ مرگ، گاهی گیلاس.
در این شعر اوجی مرگ را در همه چیز جهان می بیند حتی در گیلاس که لطیف ترین است. در پشت صورت بعضیها مرگ وقیحانه و پرخاشگری پنهان است. آنها کسانیند که از خون شربت درست می کنند. این همان تقدیر نیست؟ این همان چیزی نیست که می گوییم: از کجا که بعد از این خواب، بیداری باشد؟ از کجا که در رفتنمان برگشتی نیز در کار باشد؟
*این همه گفتن ما از مرگ/ خود فرا خواندن آن سگ نیست/ تا بیاید بدرد ما را./ من که این گونه نپندارم/ بلکه برعکس چنین تکرار/ ترس را از تو بتاراند/ ترس از آن یکسره خِنج و پِنج/ که همین دم، به کمین توست/ پشت این در/ ته آن معبر/ ترس از آن یکسره دندان را.
* * *
حدود 8-9 شعر دفتر حالتی اندرزگونه دارند. نصیحتی است و دیگر هیچ. شاید که بار شعری بعضی از آنها ضعیف تر از دیگر اشعار باشد. شاعر اینجا به عنوان دانای اندرزگو در بلندای زمان ایستاده است و با مردم سخن می گوید:
*گُل چه خوش می شکوفد از گِلِ ما/ پیش از آنی که گَرد باشی وُ باد/ آمدن را به فکر رفتن باش/ مرده یعنی تمام/ یعنی خاک.
*تا به زیر آسمان خاک/ آب هست وُ عطر نان/ تا پرنده، تا درخت/ تا رخی که سرخ می شود در آینه، گلی، که سُرخ/ تا شلال/ عاشقی کن، ای جوان!/ پیش از آن که مرگ در رسد ز راه/ پیش از آن...
*لحظه ی زاد تو، آغازگر چرخه ی مرگ/ زاد وُ میلاد تو، گُل!/ نیز پایان تو، در نقطه ی پایان چنین سیر شگفت/ نقطه ی پایانت/ بین آن لحظه وُ این نقطه مجالی است تو را/ سهم خود را دریاب/ سهمت از هستی را.../ عمر گل، کوتاه است/ عمر گل، بس کوتاه.
*و تو غزل/ نان را و نَمک را/ حرمت بگذار/ چراغ را/ و آب را/ و از این پس خاک را/ چون غبار/ مشمار/ ما را مزار/ خواهد/ شد.
* * *
اوجی هر چه می سراید با توطئه ای است که با طبیعت دارد. طبیعت شاهدی است بر تمامی ماجراهایش. شیراز را در بهار نارنج- در سرو ارمش- در گل سرخ- در انارها و سیب هایش- در های و هوی گنجشکانش درصبحگاه و در کوههایش نشان می گیرد.
اوجی با زیرکی شیدایی هایش و آلامش را با گل و رود و درخت پیوند می زند و به نظاره حیرانی ما می نشیند و مخصوصاً مرگ را. اینکه چترش را از سر ما برنمی دارد و این چتر نه بارانی را برای ما می خواهد و نه آفتابی را- هیچ!
*این سیب ها که می رسد، این سیب های سرخ/ سهم کلاغهاست/ سهم
کلاغ و مرگ/ ما منتظر که وقت...
*رعد است و/ تگرگ است و/ گلبرگ است/ من، هر چه نگاه می کنم مرگ است
*در زیر تگرگ/ پرپر که شود شکوفه، می فهمد برگ/ پایان قریب خویشتن را در وقت/ تا بر من و تو کی آن فرود آید،/ کی؟
*بی چکاوه ای که چهچهی زند بر او/ رسته ای لای درز گور/ بنگرش به لحظه ای/ بنگرش، تمام رخ، گلی است!
* * *
واله و شیفته مرگ بودن خود حرفی است. این شوریدگی و سر خم کردن در برابر مرگ که انگار معبودی دست نیافتنی بوده و اکنون در آستانه وصال قرار دارد. در حدود 15 شعر مستتر است.
مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی
تا درآغوشش بگیرم تنگ تنگ
(سعدی)
لحظه ای بعد بر این چرخ کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
(پرویز ناتل خانلری)
اینها همه بیانگر شیدائی به خاطر مرگ است. چرا مرگ آرزو می شود؟ آزارهای ریز و درشت روحی چه هجوم از بیرون و چه نامردمیها، نادوستی ها، شکستها، در خود فرو نشستن ها و عشق های بنیان سوز و بی سرانجام. اوضاع نابسامان معیشتی، عدم درک فرهنگ و خواسته های شاعر. که آن چه می بیند دیگران نمی بینند. همه و همه باعث می شود خستگی مفرط گریبان شاعر را بگیرد و به نوعی در برابر مرگ سر خم کند و منتظر باشد. چرا یک شاعر بر لوح گور را می سراید. آیا نمی داند که این لوح سنگی سنگین است؟
*لبریز مرگ بود/ و سرشار از حیات/ این خصلتی که ویژه ی او بود وُ شعر او/ کوتاه شعرهاش/ و شفاف/ مثل آب.
*در دیاری که از آن می آیید/ مرگ، خوابی است بلند/ خواب، مرگی کوتاه./ در دیار دنیا.
*شاعری خفته به آرامش/ زیر این سنگ که در این جا/ ذرّه ای خاک که با افلاک.../ قطره ای آب که با دریا.../ وه چه نیکوست چنین خفتن/ تا ابد خفتن او زیبا.
*چقدر/ باید عمر از سر گذرانده باشد این خاک/ تا رسیده باشد به نخستین گل سرخ؟/ و چقدر دیگر/ تا تو، زیباتر از پرنده ی صبح، بخوانی؟/ و چقدر/ تا من، عاشق صدای تو باشم وُ/ بمیرم/ برای/ تو،/ من؟/ و چقدر/ تا خاک شوم و برسم به نخستین گل سرخ؟/ و چقدر تا به تو/ پرنده ی صبح؟
*رؤیای باغِ مرده، درختان سبز بود/ شاید که در بهار، گلی سرکشد از آن./ رؤیای اسب مرده، چراگاهِ آسمان/ رویای من که مرده تو/ دیدن تو./ آه!
باید به شاعر عزیز گفت اگر بعد از 150 سال مرگ در رسد آیا این شعر مناسب لوح گور نیست؟ در هر صورت
هر کس که دیگر اختیار مردن و نوشته سنگ گورش را که دارد. از شوخی گذشته مگر برای این دفتر می توان واژه هایی از جنس دیگر ردیف کرد؟ از خودکار هم بوی مرگ می تراود.
*ترسم از مرگ این نیست/ که مرا می برد از خاطره ها./ ترسم این است که می گیرد از من/ آسمان را/ و درختان وُ گل باغچه را/ آب را، آینه را/ و نمک را/ و تو را/ ترسم از مرگ این است/ همه ی دلهره ام
*بعد از این خستگی وُ عمر دراز/ خواب سبزی است در اندیشه ی من/ خواب سبزی که پر از عطر وُ بهار/ خواب در سینه ی خاک/ کاش این خاک به شیراز عزیز/ نیز سر بر زدنم.
و آخرین آرزوی منصور اوجی در حیطه شیفتگی به مرگ:
*کاشا که ایستاده به خاکم کنند، کاش/تا سروِ سرو باشم/ در رستخیزم از خاک/ در عطر ریزِ نارنج./ تا در بهارِ شیراز.
منصور اوجی از گل گفته، از میوه گفته، از سرو گفته، اینک برای ما از مرگ می گوید. مرگی که خاکستری و کدر است اما در جای جای آن گل مرگ می شکوفد و همه چیز را زیبا می کند. آیا به دلربایی و فتانی مرگ توجه کرده اید؟ این دفتر را بخوانید.
و ای کاشا که این دفتر غلط نداشت. انگار که عادت کرده ایم. می ترسم دل نازک شاعران شهرمان برنجد. تقصیر از کیست؟
بگذریم. می گویند وقتی دلت می گیرد به قبرستان گذر کن. شعرهای اوجی قبرستانی نیست. همگی شکوه مرگ است برای تنبه ماست!
زندگی به شرط چاقو
سروده: منصور پایمرد
انتشارات نوید شیراز- 119 صفحه- 2100 تومان
معرفی از: الف - تیرداد
پایمرد شاعر بی ادعایی است. پیش از آنکه خودش به تعریف خویش بنشیند شعرش او را معرفی می کند. آب زلال و غبطه برانگیزی است که از بین صخره های خارائی حسادت ها و تنگ نظری ها راه خویش را باز می کند و به جلو می رود. در هنگام خواندن شعر او هیچگاه به مشکل بر نمی خوریم. آنچانکه می اندیشد شعر می گوید. غزلهایش نیز همینگونه اند، روان و پاک و یکدست. واژه های انتخابی او همانند که باید باشند. از مترادفهای دست و پا گیر استفاده نمی کند. برای او مهم این است که حرف دلش را بزند و مابقی را به عهده خواننده بگذارد.
او در شعر اول از زادگاهش می گوید شیراز را در طول تاریخ می بیند و سپس نتیجه می گیرد که:
شیراز را دوست دارد/ شاعرانش را بیشتر / گرچه شاعران/ اهل هر کجای جهان که باشند/ شیرازی اند!
او این قطعیت را در پشت چهره سعدی و حافظ می بیند و چنین می پندارد که شاعران جهان به هر مقام و مرتبه ای برسند آخرالامر جیره خوار اندیشه های سعدی و حافظ اند.
بهاران شیراز او را از خود بیخود می کند:
«شیراز را دوست دارم/ بهارانش را بیشتر...» «و شمیم بهار نارنج ها و بیدمشکش/ صوفی را از کنج صومعه/ در پای خم می نشاند» «و ما گم می شدیم در رنگین کمان حرکتشان/ که از آن بهار سرریز می کرد.» «کوچه های شناور در عطر بهار نارنج ها» «و می گذارم حضور بهار در تن تو/ گنجشکان را بیدار کند»
این شعر بهاریه ای است در وصف شیراز و گلهایش. هرچند که به خارهای مغیلانی چون مغول و تیمور اشاره می شود اما این شعر است که شیراز را دوباره از خاک بر می انگیزد و سر پا نگه می دارد. تمامی شعر در حالتی شیفته وار و رومانتیک سروده نشده بلکه رگه هایی از ناتورآلیسم نیز در آن به چشم می خورد که به ضرورت کلمات زمخت و بد هیبت شده اند «پس اینان چه قومی اند، خدایا/ اینان چه قومی اند/ که استخوان های سبز تو را/ به دندان اره های بی مدارا بریدند/ نرگس هایت را/ - کنار دست سیگار کنت و دستمال کاغذی و... -/ بر چارراه ها حراج کردند/ و با دهانی کف کرده از حرص و تبخال های غارت/ باغ هایت را زنده زنده سوزاندند/ و بر خاکستر آن/ برج هایی برآوردند/ که رنگ اسکناس دارد و بوی نفت/ اینان چه قومی اند...؟!
از هر زاویه ای که به این شعر بنگری دنیایی تازه با تو سخن می گوید. شوریدگی- شیدایی و خستگی، چند سطر بالا نشانه خستگی است، اما ناامیدی هرگز و قسمتی که در زیر می آید آن حالت طرب گونه و سرانداز و پاانداز است که شیراز طلب می کند:
لولی شوخ سرانداز!/ شیراز!/ و من زخم خورده¬ی سیاه چشمان توام/ و التیام یافته ی بوسه های دزدانه ای/ که از منقار گنجشکان می ریخت/ در پشت پرچین باغ ها/ (در روزی که سبزه ها گره می خورد/ و بخت ها گشوده می شد) / و گرممان می کرد رفتار گربه نوروزی ها/ و ما گم می شدیم در رنگین کمان حرکتشان/ که از آن بهار سرریز می کرد.
در شعر دوم «زندگی به شرط چاقو» با شروع بسیار زیبا و شاعرانه اما تکان دهنده و بهت آور روبرو می شویم. همانند داستانهای پلیسی که ضربه را ابتدای داستان فرود می آورند و در بقیه داستان به نظاره حیرانی ما می نشینند. همین پاراگراف ما را- ناگزیر به دنبال خویش می کشاند. اصولاً در شعرهای پایمرد عنصر تصویر به همراهی واژه های ساده و ناب معجونی می آفریند که شعر را ملموس و خواندنی تر می کند:
«و حالا مردی/ که از حکایت ابر و دریغ می آید/ و دشنه ها را یک یک از سینه بر می کشد/ تا تو/ با سر انگشت اشک و لبخند/ زخم ها را یک به یک شست و شو دهی/ و با بوسه بر آنها مرهم نهی
تصویری به این لطافت و خشونت و مهربانی با تضادهایی که در آن مستتر است بسیار زیبا و نادر است. ترکیب «ابر و دریغ – اشک و لبخند» و بوسه ای که زخمها را التیام می بخشد همه و همه زیبایی شعر را صدچندان می کند. شاعر گویی بر بلندای جهان ایستاده است و مثل «پل والری» فریاد می کشد: زخمی بر او بزن عمیق تر از انزوا» شعر دردآلودی است. هر قسمتش ما را به رنجی نو در می افکند.
:- مگر من خود از بادها زخم نخورده ام/ و حس عاطفه ام/ از تماس سنگ و نمک زخمی نیست؟
: - تو مرا این گونه می خواهی/ که نسیم باشم و شکوفه و فرودین؟
: - اری...
: - اما من نیز از تالاب های پاییز گذشته ام/ و بال هایم را هجوم صدمه و سنگ شکسته است/ و هنوز از سر انگشت هایم خون می آید/ ببین...!/ و سال های مسموم/ در زخمهای من لانه کرده است.
***
در شعر «چرا نگفتم» به تصویری فرا واقع برخورد می کنیم که از هر واقعیتی ملموس تر است. کلمات آبشار وار ریزش می کنند:
پیرمردی در خواب کودک شد/ و لباسی از شعله و شیطنت بر تن کرد/ تا چوب در لانه خورشید کند!
تعبیرها زیبا. بازی با حروف زیباتر، شعله و شیطنت
از شعر بومادران:
تابستان نیامده از بوسه هامان گر گرفته بود/ و ما/ پاها/ رها/ در آبی/ که خنکای سبزه را/ در مجال وزش نسیم مغرب/ تا کشاله ران هایمان جاری می کرد.
* و این گونه بود/ که به نجوای یک «دوستت دارم» سنگ قرق شکست/ با یک بوسه/ صاعقه بارید/ بر متن ظلمت این شهر/ و بارانی از شعر و شادی/ بر شیون زاران شروه و سوگ/ گل کرد/ و دخترکان با دامنی از رنگین کمان/ بر مرتعی از مهتاب و بوسه رقصیدند!/ عاشقان/ ز این پس/ یکدیگر را در آفتاب دیدار خواهند کرد!
در اینجا پایمرد پیغام آور محبت است. وقتی عشق و مهربانی باشد خشونت رخت بر می بندد.
و این غمهای سمج کودکی که شادیهای بزرگی و پیری را بی مقدار می کند: ای ساده تر ز کودکی آب و آفتاب/ این جا هنوز هم/ کودکی ست که مشق هایش را/ باد برده است/ بازیچه اش را/ پای بی احتیاطی شکسته است و هیچ کس تنهایی اش را جدی نمی گیرد/ و غم هایش را/ در کیف پاره ای انبار می کند/ که صبح ها به مدرسه می برد/ تا در هجوم ازدحام ترکه و تحقیر گم کند
اینجا هنوز هم/ کودکی تنهاست/ که خواب تو را می بیند/ با شاخه شکسته زیتونی بر لب/ اینجا هنوز هم/ کودکی تنهاست
و این تنهایی در روح بعضی ها ادامه می یابد و کودکی های خستگی شانه ها را رنجور می دارد. در پشت این شعر بغضی ابدی نهفته است که یادآوریش شاعر را به وادی شناخته شده بی خویشی می برد.
و بعد اینکه معبود به غزل تشبیه شود طرفه است. چه زیبا و چه تصویری گویا از خرامیدن او.
غزلی از حافظ/ در کوچه های شیراز می گذرد/ روسری به باد بخشیده/ با طرح تبسمی که بوی شراب می دهد و/ طعم ترانه و نعنا/ و حس عاطفه ی آب را رها می سازد در ذهن های سنگی/ و می گذارد نور/ پلک چشم های بسته را به دست عاطفه بگشاید/ و تقویم های کهنه را/ با روزهای روزمرگی ورق بزند/ و اول اردیبهشت شیراز را/ بر تمامی اوراق آن جاودانه کند/ تا شقایق و بابونه بروید از دهان ها و چشم ها/ و شیهه ی دوباره اسبان/ بر دشت های معطر غریزه و ماه/ جاری شود/ و هی هی دوباره چوپان ها/ بتاراند این جیغ های ممتد آژیرها و حنجره های اجیر را/ از حافظیه بر می گردد/ سرو.
بیشتر شعرهای پایمرد روایی است. هرچه بر او گذشته در گوش ما فرو می خواند. با ترکیب های زیبا و گاه پسانوگرایی که شعر را از آن حالت ایستایی و قدمت خارج می سازد و در حوزه نوین خودی نشان می دهد: طرح تبسم- طعم ترانه و نعنا- حس عاطفه آب- ذهن ها سنگی- دست عاطفه- روزهای روزمرگی- شیهه دوباره اسبان- دشت های معطر غریزه و ماه- هی هی دوباره- جیغ های ممتد آژیر- حنجره های اجیر و دیگر اینکه سرتاسر شعرهای پایمرد مملو از عطرهای بابونه و نعنا و دیگر بوها. بسیاری از شاعران از طبیعت توقع رنگ دارند. اما پایمرد به دنبال عطر است. عطری که فضا را بپوشاند. شاید که «حنجره های» اجیر در کُنام خود باز گردند. با هی هی فراموش شده چوپان و این دلیل دیگر:
به خلسه می برداَم / نامت/ به جذبه می کشدم/ یادت/ و شیشه های عطر قدیمی/ می شکند در فضای سرد اتاقم و شعله می کشد/ این هیمه های خیس اجاقم
اندیشه هایی در لاعلاجی ها. در روزمرگی ها- چگونه می توان خود را نجات داد و به آرامش رسید؟ بیهوده است!
از سمت دیگری باید بوزم/ در فرصتی بی هنگام/ تا سمت و سوی جهان بی هراس شود
هرگاه که شاعر عنان اختیار را به دست واژه ها داده و آنها سیلاب وار بیرون ریخته اند به شعر ناب- حال چه عاطفی یا اجتماعی نزدیک شده است.
این شعر را برای «حمید آذرخش» گفته است. کسی که روح پسانوگرا در نقاشی هایش بیداد می کرد. آیا این شعر تصویری از مرگی پسانوگرا نیست. هیچگاه تصور مرگ این چنین به آزارمان نمی کشاند. چرا که قرار نیست هنرمند راستین مرگی ظاهری داشته باشد.
رفته/ و پشت سروها دراز کشیده/ تا هیچکس نتواند کوتاه نگاهش کند
حالا جرعه ای آفتاب و سایه برایش کافی ست/ تا از آمیزه شان/ بر شیشه های اتاق خواب ما/ تصویر مردی را بکشد/ که رفته/ و پشت سروها/ دراز/ کشیده/ است.
حرف از مرگ شد. پایمرد بلافاصله شعری دارد «برای آتشی و همه شاعرانی که در این چند سال تنهایمان گذاشتند»:
مرگ/ خاکستر می پاشد بر چهره ی ما/ شعر/ خاکستر می ریزد بر چهره ی مرگ/ و شاعر قدم می زند بعد از مرگ در حوالی میدان ها/ و کاکل صنوبرها را آه می کشد/ آه...!
ماه می سوزد/ و خاکستر می پاشد بر چهره ی شاعر/ که قدم می زند در حوالی...
در شعر «سنگ نبشته» و «مرگ تاریک» به ستایش خستگی خویش و بیقراری مرگ اقرار می کند و به اندیشه مردمان. به قسمتی از شعرها توجه کنید:
بنویسید: بهانه گیر بود/ آفتاب می خواست/ آنگاه که با شب همسایه بود/ لبخند می خواست/ وقتی همه جا تازیانه بود
***
مرگ/ کبوتروار/ پرسه می زند بر شانه های ما/ و می تابد مثل ماه/ بر سایه های ما/
ما/ از هراس/ گاه/ سنگ می زنیم به ماه/ کبوتر/ سراسیمه پر می کشد از شانه هایمان/ ماه می شکند/ و ما/ تاریک می شویم.
پایمرد خیلی زود از مرگ به سوی زندگی باز می گردد و جهان را غوغایی و پر از رنگ و نور می خواهد و البته مهربانی:
با قلم مویی ابروانت/ با باران/ گیسوانت/ و یک غنچه ی سرخ به جای لبانت/ بقیه ی بوم را آبی رنگ خواهم زد/ تا صبح که غنچه بشکفد/ و سراسر تابلو را پر کند/ از سرخی طلوع!
در این شعر که خواهد آمد تمام هدف و مراد، سطر آخر است. عشقی که شاعر مراد می کند ملموس و زمینی است و شاید هم برعکس آنقدر نزدیک به ما که مرگ! نه، وحشت زندگی، و بدینگونه است که شاعر به دنبال توجیه زندگی است.
یک بار هم جهان را از این سوی بنگریم:/ دانه ای که مورچه ای را می کشد/ گلی که شهد زنبوری را می مکد/ درختی که انسانی را می کارد/ و تو/ که مرا دوست می داری...!
شعرهای خیلی خیلی کوتاه پایمرد به دو گروه تقسیم می شوند. بدیهیات. آنچه که روزانه با آنها سرو کار داریم و می توان در سطری پشت سر هم نوشت. نصیحت گونه و اندرزوار، و گروه دوم به راستی به شعر ناب پهلو می زنند و سایه تقلید بر این گونه کارها دیده نمی شود.
گروه اول:
* یا باد باید بود/ یا/ کودک/ هر دو جهان را/ ببازی گرفته اند.
* مرگ/ تذکر آفتاب است به سایه/: «لطفاً کمی عقب تر بروید»
* تبرکه می زنی/ آرام تر بزن/ این ریشه های توست...!
* و برگ/ چون از شاخسار جدا گشت و/ آرام و/ رام/ بر خاک آرمید/ فهمید/ پایان راه/ چیزی جز ابتدای سفر نیست
* دریا که باشی/ موسی و عیسی و محمد/ برادرند/ و آن کس که به انکار خدا/ پا سفت کرده است/ در ابتدای راه الوهیت گام زند
و اما گروه دوم که بالطبع شرایط گروه اول را ندارند. به شعرهای ناب پهلو می زنند و عجیب اینکه هرچه که کوتاهتر، بهتر
* آمدن زمستان
هنوز برگی بر شاخه ای مانده و/ گرمایی به آفتاب/ اما/ تنها/ مرغابی پیری که در سردسیر جا مانده/ از آمدن زمستان/ با خبر است.
* گل
چنان زیباست/ که از شاخه نمی توانش چید/ با لبخندی به دیدارت می آیم.
* کوچ
پنجره را بسته ام/ پاییز اما/ پرستوهای پرده راهم/ کوچ داده است
* دست های تو
شاخه ای یاس سپید/ در گلدانی بر میز/ زیر نور ماه/ در شامگاه
* شراب تابستانی
گیلاس های شاداب/ بر دست شاخه ها/ چه بی تاب
* راه دیگر
در وا نمی شد هرچه می کردند/ با سنگ کوبیدند/ با مشت.../ اما/ یک صبحگاه/ ناگاه/ از اشتیاق خنده های کودکی وا شد
* خفته و بیدار
همه خفته اند/ جز من و/ ماه و/ زنجره ها...!
* غیبت ماه
در غیبت ماه/ برکه/ قسمت می کند تنهایی اش را/ با غوک ها
* میراث
وقت رفتن/ چیزی وا ننهاد/ جز سایه اش/ در نیمروز
منصور پایمرد شاعر است. آنچه در درونش سر به طغیان بر می آورد همان ذات شعر ناب است. کتاب را باید خواند تا چند لحظه خود را فراموش کرد و در دریای شعر غوطه خورد. موفق باشد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی