صفحه 7--16مرداد87
معرفیِ از بامداد
مهدی مظفری ساوجی
چاپ اول 1386
به بهانۀ دوم مرداد ماه سالگرد درگذشت احمد شاملو
نقد از عبدالرحمن مجاهد نقی
1 -آخرین شعر منتشر شدۀ شاملو که به مسعود کیمیایی تقدیم شده و در هیچ یک از مجموعه اشعار شاملو نیامده است:
پاره ای/ مشعل همسایه را/ روشن می کنند/ پاره ای/ خاموش.
و این ها مردم بی تاریخ اند:/ مصداق های سادۀ خوب و بد/
تاریکی و روشنی روزی و شبی/ بریده از زمان/ دو روی پاره کاغذی/
بی نیاز از برگۀ دفتری بودن/
پاره ای/ خود/ مشعل اند/ تا پایان می سوزند/ تا لحظۀ خاکستر/ مشعل های
غمناکی که روشن می کنند/ فرسخ شماره های راه بی انتهای زمان را.
2 -ادعای بیهوده ای نیست اگر بگوییم در طول چند دهۀ اخیر هیچ شخصیت فرهنگی به اندازۀ احمد شاملو مورد اعتنا نبوده است. اثبات این مدعا را کافی است تا به آثار و مصاحبه هایی که به این شاعر بزرگ اختصاص یافته مراجعه کنیم و انبوه مقالات ریز و درشتی را که دربارۀ او و جنبه های مختلف هنری اش
منتشر شده اند شماره نماییم. از مصاحبۀ حریری گرفته تا نوشته های محمد حقوقی، «سفر در مه» پورنامداریان، «شاملو در تحلیلی انتقادی» منوچهر آتشی، «آیینه بامداد» مجابی، «امیرزادۀ کاشی ها» پروین سلاجقه، یادنامۀ «بامداد همیشه» و «ادیسۀ بامداد» شهرجردی.نوشته های پاشائی مثل «نام همۀ شعرهای تو» و «انگشت و ماه» و... و مقالات بسیار که جای شرح آنها اینجا نیست و در این میان جای یک تحقیق جامع در شناسایی و معرفی کامل این گونه آثار خالی است.
3 -برهمین اساس، چنانچه فردی در صدد نشر کار تازه ای در این زمینه برآید، باید از طرحی بسیار قوی سود جسته و بر آثار متعدد شاملو و نوشته های دربارۀ او، اشراف کامل داشته باشد ورنه به دام تکرار مکررات و گرته برداری هایی خواهد افتاد که بعضاً در مقالاتی که اخیراً دربارۀ شاملو به چاپ می رسند شاهد می باشیم.
4 -همۀ ما در مواجهه با جوانان فاضلِ بیش روتر و پیشروتر از زمانه، که در دام ابتذال نیفتاده و نقشی بسزا در نشر فرهنگ میهن خویش ایفا می کنند، آنان را به دیدۀ تحسین می نگریم:
جوانانِ دانای دانش پذیر
سزد گر نشینند بر جای پیر
آقای مهدی مظفری ساوجی (متولد 1356) در زمرۀ این جوانان است که در قالب چند مصاحبه و با طرح سؤالات مناسب، اثری به بازار نشر عرضه کرده که هر دوستدار فرهنگ و ادب را به تحسین واداشته تا زبان به آفرین گویی بگشاید.
* * *
ساختار این اثر و تنوعی که در گزینش مصاحبه شوندگان به کار رفته، وسعت دایرۀ مخاطبان را از دوستداران شعر و ادب فراتر برده و به دایرۀ وسیع دوستداران انواع هنرها بسط می دهد. برخی علل برجستگی این کتاب (از بامداد) را به اختصار برمی شمریم:
الف- دربارۀ تنوع آثار شاملو و نظریات و عملکردهای او در زمینه های مختلف هنر بسیار گفته و نوشته اند. به همین دلیل، بزرگترین علت برجستگی این کتاب، تنوعی است که در انتخاب مصاحبه شدگان به کار رفته است، افرادی که هر یک در رشتۀ خود صاحب جایگاه و اعتباری ویژه اند؛
به اسامی توجه کنید:
منوچهر آتشی و سیمین بهبهانی (شاعر و منتقد)، آیدین آغداشلو (نقاش)، احمد پوری (مترجم شعر)، بهاءالدین خرمشاهی (حافظپژوه و منتقد)، ایران درودی (نقاش، نقاشی که شاملو شعر زیبای اشارتی را به او تقدیم کرده)، فریدون شهبازیان (موسیقیدان)، عمران صلاحی (طنزپرداز)، ایرج کابلی (مترجم)، مرتضی کاخی (منتقد شعر)، مسعود کیمیایی (سینماگر)، مرتضی ممیز (گرافیست)، ضیاء موحد (شعر و فلسفه)، حافظ موسوی (شاعر).
ب- مظفری در این مصاحبه ها، نه در قامت یک مصاحبه گر دست و پا بسته، که به علت مطالعه در کلیات هر رشتۀ هنری، همچون یک پرسشگر داننده ظاهر می شود. هر چه از زمان مصاحبه ها بیشتر می گذرد، خواننده روند القا (و حتی تحمیل) شخصیت و دانش مصاحبه گر را در مخاطب به خوبی درک و احساس می کند. همین جسارتِ توأم با ادب مظفری است که بسیاری از ناگفته ها را بر زبان این شخصیت های هنری جاری می کند.
پ-شاید بتوان زمان اجرای مصاحبه ها را از علل ویژگی این کتاب به شمار آورد. زمان اجرای مصاحبه ها پس از درگذشت شاملو و فروکش کردن امواج احساسی حاصل از آن است. عاملی که فرصت بازنگری در آنچه مربوط به شاملوست را (هر چند در سطحی محدود) به یاران هنرمند شاعر داده است.
ت-روابط دوستانه و کاری این هنرمندان با شاملو (گرچه غالباً در قالب روابط استاد و شاگرد) باعث شده تا برخلاف بعضی مقالات دربارۀ او، این غول زیبای با اندام متوسط و نبوغی والا، از آسمانها به زمین آید و همانگونه که خود او باور داشت، در برابر داوری آن سوی در «بی روای شوم قاضیان/ ذات اَش درایت و انصاف/ هیأت اَش زمان»، به قضاوت زمان و مردمان ایستد، همانگونه که خود آرزو می کرد: ای کاش ای کاش/ قضاوتی قضاوتی قضاوتی/ در کار در کار در کار/ می بود! و این صحبت های بی پردۀ زمینی، به اعتقاد من، جایگاه والای انسانیِ شاملو را بهتر از مقالاتِ مجیزگوی مدیحه سرا نشان می دهند که باز همانگونه که خود او سرود: «انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود» و بزرگترین انسانها نیز در اجرای وظایف انسانی خود، گاه راه به خطا می روند.
ث- و در نهایت تناقضات آراء مصاحبه شوندگان و ابراز نظرات گاه کاملاً مخالف، از ویژگی های مهم و قابل اعتنای این کتاب است.
* * *
گزیده ای از تازه گفته ها:
در این بخش، بعضی نوگفته ها دربارۀ شاملو را از زبان یاران هنرمندش مرور می کنیم هر چند اطمینان دارم که مطالعۀ این سطور، قادر به رسانیدن میزان لطف خوانشِ تمام کتاب نخواهد بود. پس همۀ خوانندگان این نوشته را به مطالعۀ دقیق این کتاب پرارزش دعوت می کنم.
1 -سینما: شاملو فیلمنامۀ منتشر نشده ای دارد به نام میراث که در 16 مرداد 1367 طی یادداشتی این چنین در صفحۀ اول، آن را برای مسعود کیمیایی فرستاده: «بدین وسیله فیلم نوشت نوشتۀ خود را که موقتاً میراث نامیده شده برای تبدیل به فیلم به آقای مسعود کیمیای واگذار می کنم. ضمناً بین طرفین و در مورد حذف پاره ای صحنه ها توافق حاصل شده است که من برای آسان تر
شدن کار از طرف خود به ایشان اختیار و وکالت می دهم».
کیمیایی سرنوشت این به قول خودش «فیلم نوشت» را چنین توضیح می دهد:
«شاملو این فیلم نوشت را یک بار با گویش و صدای بی همتایش برای من خواند که ضبط شده و موجود است... به عقیدۀ من فیلم نوشت میراث زیباترین فیلم نوشتی است که در عمرم خوانده ام... در پاییز سال 66 شاملو شعری را به من داد که فقط در صفحۀ اول این فیلم نوشت نوشته شده... لطفی که شاملو با این شعر به من داشته، غرورانگیز است. [منظور شعری است که در ابتدای این نوشته نقل کردیم.]
«...در همان سال 68 از او خواستم میراث را خودش کارگردانی کند. یک بار در خانۀ من میراث را خوانده بود و محمود سماک باشی از آن فیلم گرفته بود. می توانست کارگردانی کند، بسیار هم خوب می ساخت. آیدا گفت از نظر جسمی نمی تواند. گفتم با من. لای پنبه می زارمت رو صحنه. می خواست؛ آن چشمهای هوشمند شاعر می خواست اما... شاید کمی دیر بود. اگر
می ساخت... اگر می ساخت... همین میراث را، یکی از بهترین های جهان در آن سالها می شد». [اقتباس از صفحات 460 تا 463]
نکتۀ جالبِ دیگر در مصاحبۀ کیمیایی، اظهارنظر خلاف آمد اوست دربارۀ شعری که شاملو در مورد ایامی که به گفتۀ خودش به علت فقر به دامن سینما چسبیده بود، سروده است. قسمت پنجم از شعر «مجلۀ کوچک» از دفتر ققنوس در باران:
ماندن به ناگزیر و/ ناگزیری/ به تماشا نشستن/ که روتاتیف ها/ چگونه/ بزرگترین دروغها را/ به لقمه هایی بس کوچک/ مبدل می کنند...
... دریغا که فقر/ چه به آسانی/ احتضار فضیلت است.
بسیارند کسانی که با توسل به این شعر، ایام اشتغال شاملو به کار سینما را به نوعی «بردگی فقر» تعبیر کرده اند، اما کیمیایی طور دیگر می گوید:
«گفته ام و به آن اعتقاد کامل دارم، ادبیات قبل از سینما، ادبیات بود. ادبیات بعد از سینما بدون شک با بردباری و قبول این نظم، تسلیم سینما شده است...
شاملو اهل سینما بود، عاشق سینما بود. اگر فیلم می ساخت، اگر فیلم نوشت، می گویم (ای) بزرگ راست می گویی، غم نان بود. اما وقتی بازی کردی، هنرپیشه گری کردی، نه؟!...
آن وقت که در قلۀ رفیع ادبیات و شعر روزگارت بایستی، کدام عقل می گوید انکار کن، نه؟! چرا... غم نان. بونوئل گفته: غم نان هرگز عذری برای فاحشگی هنر نیست». [همان صفحات یاد شده]
2 -ترجمه: شاملو دربارۀ ترجمۀ دن آرام و در پاسخ ناصر حریری می گوید: «دو جلدش را از روی ترجمۀ فرانسوی اش تمام کرده بودم که آقای ایرج کابلی از راه رسید. مردی چند زبانه و عاشق این کتاب عظیم. متن روسی و ترجمۀ انگلیسی آن را هم با خود آورده بود و به من نشان داد که هر دو ترجمۀ فرانسوی و انگلیسی کتاب از همان جملۀ اول غلط است(!) درست از همان جملۀ پنج شش کلمه ای اول! او خود به ترجمۀ کتاب از متن روسی اقدام کرده بود و قرار گذاشتیم کار را به اتفاق پیش ببریم».
بنابراین بخش هایی از دن آرام به وسیلۀ ایرج کابلی ترجمه شده است. کابلی علاوه بر این، تعدادی ترجمۀ داستان کوتاه را به طور مشترک با شاملو کار کرده است، از جمله داستانهای چخوف. این ترجمه ها هنوز به صورت کتاب منتشر نشده اند. ایرج کابلی می گوید: «روزی به شاملو گفتم داستانهای چخوف پر است از کاراکترهای مختلف که همه به زبان تیپ خودشان حرف می زنند، چطور است در بازگرداندن این زبان های گوناگون به فارسی تجربه ای بکنیم. بدش نیامد. اما در کتابخانۀ شاملو هیچ کتابی از چخوف به فرانسه وجود نداشت... فوراً بهترین چاپ موجود در فرانسه را سفارش دادم و فوراً کار را شروع کردیم... هدف ما بازسازی زبان کاراکترها در فارسی بود. این یعنی لزوماً باید متن روسی اساس کار قرار می گرفت. از همین رو من نخست متن را ترجمه می کردم و بعد آن را بازبینی می کردیم».در این مصاحبه، ایرج کابلی به متن نامه ای اشاره می کند که پس از اولین دیدارش با شاملو به او نوشت، نامه ای توأم با احترام که تأثیری عمیق بر نحوۀ ترجمۀ شاملو از دن آرام برجا گذاشت. بخشهایی از این نامه:
«جناب آقای شاملو، بخشی از ترجمۀ جدیدتان از دن آرام را که لطف کرده فرستاده بودید خواندم. بدیهی است رسیدن به وحدت نظر کلی و همه جانبه در مورد طرز برخورد با کار بزرگ و کلاسیکی همچون دن آرام مستلزم بررسی و گفت و گوی بیشتری است. اما تصور می کنم بتوان با بررسی یکی دو صفحه نخستین ترجمۀ موجود، آنچه می تواند پایه و اساس برخورد آینده با این رمان باشد، مطرح کرد. نخست آنکه در دن آرام، همانند آثار کلاسیک دیگر، طرز سخن گفتن یا زبان پرسناژها، مرزهای قومی - سیاسی - طبقاتی میان ایشان را مشخص می کند. از میان تیپ های اصلی دن آرام می توان قزاق ها، اوکراینی ها و روسها را نام برد که هر کدام به دلیل تضادهایی که میانشان حکم فرماست، می کوشند طرز سخن گفتن ویژه خود را حفظ کرده، در موقعیت های حساس، حتی به رخ طرف مقابل بکشند...از گفتار شخصیت ها که بگذریم، زبان روایی و وصفی خود شولوخوف نیز واجد تشخص و ترکیبی ویژه است که حتماً باید در ترجمه فارسی، معادل و مشابهی برایش یافت... گمان ندارم هیچ فارسی زبان منصف و بی غرضی در تسلط جنابعالی بر شیوه های گوناگون بیان در زبان فارسی تردیدی داشته باشد و یقین دارم که اگر ترجمۀ شما به جای متن فرانسه بر اصل روسی متکی بود، نتیجه کار همان می شد که در خور نام و لیاقت شماست. با توجه به این نکات ترجمۀ تازه ای از یکی دو صفحۀ اول اثر.... خدمتتان تقدیم می شود.
[چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار:] اگر در جاهایی از این یادداشت ها
بوی جسارتی احساس می شود، امیدوارم آن را صراحت حقیقت دوستانه تلقی فرمایید، مرا به ارادت تعصب آمیزی که نسبت به نام و اعتبار فرهنگی جنابعالی دارم، ببخشید. [صفحات 368 و 369]
[فاعتبروا یا اولی الابصار]علاوه بر حرمت ویژه و در خور کابلی نسبت به شاملو آنچه بر اعتبار این مصاحبه می افزاید چاپ چند صفحۀ اول ترجمۀ پیشنهادی ایرج کابلی به شاملو و تعیین افزوده های شاملو و افزوده های تردیدآمیز او و همچنین موارد حذف شده توسط شاملو بر ترجمۀ کابلی است. آقای کابلی می گوید که در بررسی دو سه صفحۀ اول ترجمۀ شاملو، 27 مورد اختلاف نظر داشتیم. و این مصاحبه فصلی است رهگشا، هم برای آنان که در کار ترجمه اند و هم برای دوستداران شاملو در جهت درک هر چه بیشتر نحوۀ ترجمۀ دن آرام توسط او.حال که صحبت ترجمه به میان آمد حیف است جملات مرحوم منوچهر آتشی را دربارۀ نحوۀ ترجمۀ شاملو از اشعار گارسیا لورکا نقل نکنیم:
«از سپانلو خوانده یا شنیده ام که شاملو، برای درک ریتم و پرداخت اسپانیولی شعر لورکا، نوار شعرهای لورکا را که با موزیک همراه بوده گوش می داده، تا بتواند ضرباهنگ اصلی را کشف و تا حد ممکن در زبان فارسی بازسازی کند. [ص 84]
3 -نقاشی: دوستداران شعر شاملو، اگر از آوازۀ نقاشی های خانم ایران درودی بی خبر باشند، به واسطۀ شعر معروف شاملو که به او تقدیم شده، ایران درودی را حتماً می شناسند: پیش از تو/ صورتگران/ بسیار/ از آمیزۀ برگ ها/ آهوان برآوردند... خانم درودی می گوید:
«به یاد دارم بعد از انتشار کتاب نقاشی هایم (که شعر شاملو برای نخستین بار در آن چاپ شد) به اتفاق به رادیو دعوت شدیم... آن روز احمد (شاملو) با حوصلۀ عجیبی درست خواندن این شعر را با من تمرین کرد و بعد پشت میکروفون رادیو، با آن صدای گرم و دو رگه اش شروع کرد به خواندن شعر و در پایان با چنان تحکمی رو به من کرد و گفت: ما نگفتیم/ تو تصویرش کن (پایان شعر شاملو) که من تحت نفوذ کلام پرصلابت او مانند شاگرد مدرسه ای که بی اختیار به استادش پاسخ می دهد گفتم: چشم. کسانی که آنجا حضور داشتند از این پاسخ کوتاه و کودکانه که شاید ناشی از مواجه شدن نقاشی چون من با شاعر بزرگی نظیر شاملو بود، زیرکانه خندیدند... [ص 256]
اما نکتۀ مهم در این مصاحبه، نظرات خانم درودی دربارۀ یکی از گفته های شاملو در مورد نقاشی کاندینسکی است. ایران درودی می گوید: «تأسف آور است که شاملو می گوید: دیدن تابلوهای کاندینسکی با دیدن نیم متر پارچۀ رنگی برایم یکسان است! به عقیدۀ من شاعری که می گوید:
و ما همچنان/ دوره می کنیم/ شب را و روز را/ هنوز را؛
چگونه می تواند از درک هنرمندی چون کاندینسکی که هم تراز او در نقاشی است عاجز باشد؟ نقاشی در صد سال اخیر از وابستگی به ادبیات رها شده است. پیکاسو که برای ساختن مجسمه هایش از مجسمه های اقیانوسیه یا هنر مایاها که متعلق به دو یا سه هزار سال پیش است الهام گرفته به صراحت و تحکم بیان بدوی این آثار توجه داشته است چرا؟ برای این که مدرن بودن و همیشه نو ماندن چیزی نیست که در زمان یا مکان خاصی بگنجد... اصل مهم در یک اثر هنری جوهر خلاقیت آن است، نه تاریخ خلق آن».[ ص 289]
و چه غمبار است حکایتی که ایران درودی از سرنوشت برنامه های فوق العاده تلویزیونی که با گویندگی و اجرای خودش ضبط می شد و شاملو هم در آنها حضور داشت روایت می کند: دیدار با استاد ناتل خانلری که شعر عقاب خودش را در آن خوانده بود برنامه های دیدار با اساتیدی چون حبیب یغمایی، پژمان بختیاری و... چه حکایت غمباری، قصۀ اسفباری! [ص 304 و ص 305]
4 -موسیقی: دربارۀ علاقۀ وافر شاملو به موسیقی کلاسیک غرب و ریشه های شکل گیری این علاقه، بسیار گفته و نوشته اند. در اینجا اظهارنظر مسعود کیمیایی را در این مورد (فارغ از هر تأیید و یا تکذیب) نقل قول می کنیم و یادآور می شویم که علیرغم عدم اعتنای شاملو به موسیقی سنتی ایرانی، بزرگترین اساتید آشنا با موسیقی کلاسیک غرب، از احاطۀ کم نظیر او بر این موسیقی حکایت ها گفته اند:
«تمام آنهایی که پا به عرصۀ روشنفکری می گذارند ابتدا... در همان اول، دو سه قلم چیز در آنها جابجا می شود. فیلم و اطراف آن، موسیقی که به سرعت خالدی و شجریان و یاحقی و پیانوهای محجوبی آن تبدیل به شوپن و شومان و برامس می شوند و حتماً بتهوون! خریدن نوار، گیتار فلامینگو و در خیلی پیشرفته اش می رسد به پاکو و پاگانینی، این در بعضی ها می ماند، نمی رود... بنده اگمنت بتهوون را با سوت می زدم، سوت و اگمنت! من دیگر اسدالله ملک را فراموش کرده بودم. امپرتورهای شوپن کجا، محجوبی کجا، معروفی کجا... شاملو سمفونی های بزرگ را دوست داشت شاملو در جاهای دیگر است که همتا کم دارد و یا ندارد...» [صفحات 453-452]
5 -فرهنگ عامیانه: اکثراً کتاب «کوچه شاملو» را با «فرهنگ فارسی عامیانه» ابوالحسن نجفی (مترجم نام آشنا) مقایسه کرده اند. نجفی برای انتخاب مثال ها از آثاری استفاده کرده که اولاً پس از سال 1300 ه.ش منتشر شده و بعد هم نویسنده آنها زادۀ تهران یا پرورش یافته در تهران بوده است. همچنین گویش های علمی و اصطلاحات و تعبیرات شهرستانی را کنار گذاشته است. استاد بهاءالدین خرمشاهی در مقایسۀ میان این دو اثر، کتاب کوچۀ شاملو را نسبت به کار آقای نجفی چندان روشمند و علمی نمی داند. بعضی دلایل استاد خرمشاهی را نقل می کنیم:
«مواد خام و اولیه ای که شاملو برای کتاب کوچه به کار گرفته یک اقیانوس پرتلاطم است ولی مواد خام و اولیۀ آقای نجفی بسیار محدود و منابع و مأخذشان هم از هفتاد جلد کتاب تجاوز نکرده است. ولی شاملو دایرۀ منابع و مآخذ خود را بسیار گسترده گرفته و حتی به منابع کهن نیز مراجعه کرده، و مشکل اصلی او درست از همین جا ناشی می شود. چون فرهنگ عامیانه، فرهنگ روز مردم است، نه فرهنگ دیروز... کار آقای نجفی مثل بارانی است که نم نم می بارد و به چیزی آسیب نمی رساند، اما کار شاملو مثل باران سیل آسایی است که یک شهر را به هم می ریزد... کار آقای نجفی مقدمۀ نسبتاً مفصلی دارد که کتاب کوچه شاملو ندارد. باز هم می گویم که کتاب کوچه شاملو بیش از آن که فرهنگ عامیانه باشد، فرهنگ عامه است.[اقتباس از صفحات 203 تا 206]
6 -... مثل این که چشم آقای امین فقیری را دور دیده و از شرم و ادب ذاتی خانم برازجانی سوءاستفاده کرده ام! مطلب به درازا کشید. بهانه ای بود برای یادکرد سالگرد درگذشت شاعر بزرگ شاملو.
این نوشته را با پاسخ رندی دیگر که آن سوی دنیا مأوا گرفت به سؤال آقای مظفری دربارۀ شاملو به پایان می بریم.
اردشیر محصص در پاسخ به ذکر دو روایت اکتفا می کند، ما هم یکی را نقل می کنیم:
«شاملو حکایت می کرد که زمانی سردبیر یکی از مجلات بود. به مترجم مجله داستانی داد تا ترجمه کند. مترجم سؤال کرد: عشقی ترجمه کنم یا جنایی؟!! [ص 10]
* * *
حیف است چنین کتابی به تیراژ عدد ثابت و مقدس 1100 نسخه انتشار یابد! حتماً این کتاب ارزشمند را بخوانید.
مشکین مهر
نوشته: صادق همایونی
انتشارات نوید شیراز-200 صفحه مصور- 2900 تومان
نقد از امین فقیری
سفرنامه از دیرباز جای مهمی در ادبیات اجتماعی جهان اشغال کرده است. به خاطر کمبود منابع اطلاعاتی، نبودن رسانه های جمعی فراگیر همانند ماهواره ها و اینترنت، لطف و صفای نوشتن سفرنامه و بدون شک باز پس دهی دیده و شنیده ها برای مردمی که نه استطاعت سفر را دارند و نه حال و روحیه اش را بسیار با ارزش و جالب می نماید.
امروزه ما با کنجکاوی بسیار سفرنامه های ابن خلدون و ناصر خسرو قبادیانی را می خوانیم چرا که در ما این کنجکاوی هست که در قرن چهارم یا پنجم اوضاع شهری مثل شیراز که موطن ما بوده در چه وضعی بوده است. در اینجا ما با عقاید متناقضی برخورد می کنیم، یکی شیراز را پر از باغ و ریاحین که تالی بهشت برین است به تصویر درآورده و دیگری که مقدسی باشد کوچه ها را به گونه ای نموده است که انگار کل مردم در کثافتی مجسم زندگی می کرده اند.
سفرنامه های اولئاریوس، شاردن، دلاواله، تاورنیه و حتی حاجی بابای اصفهانی از نظر اجتماعی و سیاسی و آداب و رسوم و فرهنگ مردم ارزش فراوانی دارد و همیشه حقایق را از خامه افراد بی طرف بهتر می توان شنید و فهمید.
اصولاً ثابت نبودن در یک فضا و مکان و دائم تغییر جا دادن برای خواننده کنجکاوی به ارمغان می آورد. به گفته دکتر مهدی زمانیان در کتاب بسیار خوب کران تا بیکران.
در قرن های هفده و هجده در پی انقلابهای تجاری، صنعتی و اجتماعی- فرهنگی ای
که در اروپا رخ داده بود، سفرنامه ها از چنان جذابیتی برخوردار شدند و آن سان مورد اقبال عمومی مردم قرار گرفتند که بلند آوازگانی چون کامپانلا (شهر آفتاب 23-1602)، سروانتس (دون کیشوت 1605) فرانسیس بیکن (اطلس نو 1624) دانیل دفو (رابینسون کروزوئه 1719)، مونتسکیو (نامه های ایرانی 1721)، جوناتان سویفت (سفرهای گالیور 1726)
ولتر (تاریخچه سفر به اسکار منتادو 1756)، شاهزاده خانم بابلی (1768 )، گوته (سفر ایتالیا 1786) با نوشته های داستانی خویش به این محبوبیت کمک کردند. همانطور که در سطور بالا نیز آمد، ایستا نبودن قهرمان داستان و جابجایی دایم او در خواننده کنجکاوی و هیجان می آفریند. ما خیلی راحت می توانیم اودیسه هومررا اولین سفرنامه جهان بنامیم همچنانکه فیلمهای «تریلری» یا جاده ای از مقبولیت فراوانی در بین بینندگان هنر هفتم برخوردار است.
فکر می کنیم، سفرنامه نویس چند هدف را دنبال می کند:
1 - او فکر می کند آن چیزی که او دیده و شنیده است دیگران نیز باید بشنوند و به گونه ای ببینند.
2 - اطلاعات آماری در مورد یک سرزمین
3 - خلق و خو، آداب و رسوم و طرز سلوک مردم آن کشور یا شهر با غریبه ها.
4 - اوضاع اقتصادی- سیاسی
5 - فهم و درایت مردم در امور شهرنشینی و تمدن مورد قبول و تقاضا در جهان
6 - خورد و خوراک و خدمات عمومی
وقتی این همه را انسان در سفرنامه ای بخواند اقناع می شود. طبیعی است که سفرنامه نباید حدیث نفس باشد اگر هم حدیث نفس باشد که گاه سفرنامه نویس مجبور به قضاوت می شود در مورد مسایلی باشد که کاملاً اجتماعی یا سیاسی است، یا یک نوع همذات پنداری با مردم دیار دیگر است حال چه در تأییدها و چه در مخالفتها.
صادق همایونی پژوهشگری است که آوازه کارهایش مرزها را درنوردیده و حتی بعضی از مقالاتش در مورد فولکلور ایران به چند زبان ترجمه شده است. او دستی در شعر و داستان دارد. مجموعه داستانهای بیگانه ای در دهکده و خلق روزگار و هرگز غروب مکن را از او خوانده ایم. او دو کتاب شعر دارد و مابقی هرچه که هست به فرهنگ مردم باز می گردد، که این خود کاری ستودنی است. قبل از این صادق همایونی، «سیر و سیاحتی در حواشی غرب» را منتشر کرده بود اکنون «مشکین مهر» که خاطرات سفر حج ایشان است.
در مورد حج، سفرنامه نویسان کهن هم مطالبی دارند اما از چند صفحه تجاوز نمی کند. در صورتی که کسانی چون جلال آل احمد که کتاب خسی در میقاتش سر و صدایی به پا کرد: یکسره کتاب را به سفر حج و برداشت خود از این سفر اختصاص داده اند.
معلوم است که صادق همایونی نویسنده کتاب برای نوشتن خاطرات سفر حج از قبل برنامه ریزی دقیقی داشته است. چرا که در صفحه اول پس از نام روزها این مطالب آمده است:
* یکشنبه 2 اسفندماه 1360
امروز فرم تقاضای عزیمت به مکه برای کسانی که قصد دارند، در روزنامه چاپ شده که باید آن را پر کرد و تحویل داد.
* چهارشنبه 5 اسفندماه
نام نویسی از هشتم اسفندماه است تا بیست و یکم و مبلغی که هر زائری باید بپردازد دویست هزار ریال است ولی اگر دو نفر با هم باشند سیصد و هشتاد هزار ریال.
بعد پنجشنبه 13 اسفند که برای گرفتن ردیف ثبت نام به مسجد وکیل می روند و پنجشنبه 20 اسفند ریختن پول به حساب بانک ملی که کپی آن در صفحه 7 به چاپ رسیده همچنین نتایج قرعه کشی زائران خانه خدا برای پنج سال از روزنامه خبر کپی شده است (ص 9) و دیگر کپی ها، اطلاعیه سازمان حج و زیارت، برگ درخواست صدور گذرنامه حج و فرم درخواست صدور گذرنامه.
تمام جزئیات با حوصله و دقت فراوانی یادداشت شده است و گاه بعضی جملات شعر گونه در خلال نثر ساده و روان همایونی به چشم می خورد:
«صدای شرشر ریزش آب فواره ها آدم را به خود مشغول می کند. ستاره ها روشن و تابناک، در پهنه آسمان سوسو می زنند. کم و بیش صدای غرش هواپیماهایی که روی باند فرود می آیند یا بر می خیزند و در دل شب در زیر آسمان شیراز دور می زنند و اوج می گیرند و چراغ هایشان چشک (چشمک) زنان روشن و خاموش می شوند سخت خیال انگیز می نمایند».
«جده را با فرودگاه زیبا و بزرگش و امواج سر و صداها و برو بیایش ترک می کنیم در حالی که نه از داربست آلاچیقی که آل احمد از آن یاد کرده نشانی دیدم نه از وصفی که ناصر خسرو از جده کرده چیزی دستگیرم شد که «... جده شهری است بزرگ و باره حصین دارد بر لب دریا... و بازار نیک دارد» چه نه مأذون به رفتن داخل جده بودیم و نه فرصت آن بود. چه بسیار که دلم می خواست شهری را که می گویند یادگار عثمان است و در سال 26 هجری قمری به عنوان بندری، برای در آمدن به مکه ساخته شده ببینم. خاصه که توصیف زیبایی ها و جذابیتش را هم کم و بیش شنیده یا خوانده ام.»
«اتوبوس در ظلمت شب می نالد و می رود. بیابان تاریک و وسیع و
بی انتهاست».
از اینگونه توصیفات در طول کتاب زیاد به چشم می خورد که بر غنای نثر
می افزاید. همایونی در توصیف همراهان دقت فراوانی دارد. چه آنکس که نقش صراف را بازی می کند و به بنده های خدا پول قرض می دهد و معاوضه می کند چه کسی که در راه رضای خدا نقش سلاخ را بازی می کند. جزئیاتی همانند خوردن یا نخوردن خوراک و میوه و رفتن به بیمارستان و داروخانه مثل هرچیز دیگر درصدی از صفحات کتاب را پر می کند.
همایونی به هر مکان یا شخصیت جالبی که می رسد تاریخ اسلام را ورق
می زند. در مورد غار حرا، داستان مخفی شدن پیامبر در مورد کوه احد، در مورد قبله های
جهودان که اکنون از آن مسلمانان است. صفحه 32 و 33 تا 35 شرح مبسوطی درباره ساخت کعبه توسط ابراهیم و فرزندانش و یافتن چاه زمزم پس از تشنگی بسیار هاجر و بسیاری چیزهای دیگر اطلاعات جالبی است که نویسنده کتاب به خواننده
می دهد. به این قسمت توجه کنید:
«به شارح عبدالعزیز می روم. عبدالعزیزبن زبیر کسی است که در سال 65 هجری قمری خانه کعبه را تعمیر کرده و به یاد او و به پاسداشت نامش و کارش هر سال در روز 27 رجب جشنی گرفته می شده و بیش از پانصد سال دوام داشته. در زمان خلافت امویان حجاج بن یوسف به دستور خلیفه وقت یزیدبن معاویه مکه را محاصره کرد و به منجنیق بست و در اثر اصابت سنگها حجرالاسود شکست و این حادثه به روزگاری بود که عبداله بن زبیر در آنجا به مرمت بود و چون تحمل ویران شدن خانه کعبه را در خود نیافت دروازه های بسته مسجد را گشود و سربازان اموی با دل های پر از کینه و شمشیرهای آخته و بی محابا به درون یورش بردند و جز او کسی را نیافتند.
وی بعد از گشودن درها به نماز ایستاد و چون نماز و نیایش پایان گرفت یک تنه با شمشیر آخته بدانان حمله برد و در اثر ضربات زیادی که از خنجر و شمشیر بدو رسید از پای اوفتاد و از زانو بر خاک و خون غلطید که بر او ریختند و کشتندش و بدن شرحه شرحه اش را بیرحمانه از پای بدار آویختند که دلاوری هایش از او قهرمانی اسطوره ای در تاریخ اسلامی ساخته است (ص 48).
در کتاب ما لحظه به لحظه با صادق همایونی، با دیده ها و شنیده هایش و اظهارنظرهایش همراهیم گویی که خود سفر به خانه خدا را تجربه می کنیم.
در آخر کتاب به عنوان «پس از دوازده سال- عمره 1376 ه.ش) جزئیات سفر عمره را می خوانیم که سی صفحه ای از کتاب را می پوشاند. شرح یک عمره خانوادگی همراه پزشک حاذق و بزرگوار جناب فرهمندفر و بانو. در این سی صفحه سعی شده است پیشرفتهای مکه از نظر شهری و آبادانی نسبت به سفر قبل نموده شود. اما من فکر می کنم همان قسمت اول خواننده را سیراب می کند. در هر حال قصد و نیت نویسنده محترم است. کاش در مقدمه ای بر سفره عمره به خواننده هشداری می دادند که علت تغییراتی است که در این چند سال به دست آمده. متأسفانه تعدادی غلط چاپی هم در کتاب هست. نه به تعداد زیاد که خواننده آگاه خیلی زود آنها را می یابد. توفیق پژوهشگر ارجمند را در کارهایشان خواستاریم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی