سنگ ها و علف
107 شعر برگردان: منصور اوجی، چاپ اول 1389
ناشر: انتشارات بین المللی نوید شیراز
معرفی از: ابوالقاسم فقیری

با کارهای منصور اوجی سالهاست که آشنایم. شعر او ویژگی های خودش را دارد. ساده و بی تکلف است ولی از آراستگی و شکوه مخصوصی برخوردار می باشد که به دل می نشیند.
اوجی از جمله شاعرانی است که زبان انگلیسی را خوب می داند. ترجمه هایی که او از نام آوران شعر امروز جهان از جمله:
لی بو، دوفو، وانگ وی، خوان رامون خیمه نز، یانیس ریتسوس، لئوپولداستف، تاده ئوش روزه ویچ، زبیگنیوهربرت، هانس مگنوس انزنسبرگر، لوئیزگلوک و ژاک پره ور همراه با اشعاری دیگر به دست داده است، حکایت از دید موشکافانه اوست که به چه موضوعاتی دلبسته و آنها را به حریم اندیشه خود به مهمانی
خوانده است.
اوجی جلوه های زندگی را در هر زمینه ای می بیند، ولی گرایش قلبی او طبیعت است. درباره اوجی باید نوشت که میل به طبیعت دارد. جایی هم قبلاً نوشته ام طبیعت ناب شیراز را می توان در شعر اوجی دید...
سنگ ها و علف دفتر شعری است با 172 برگ که انتشارات بین المللی نوید شیراز به بازار کتاب عرضه کرده است.
در مقدمه چهار صفحه ای کتاب، اوجی می نویسد که چگونه ترجمه شعر را شروع کرد، این ترجمه ها کجاها چاپ شد،  مورد  تأیید چه کسانی از نام آوران شعر قرار گرفت و سرانجام چه کسانی چاپ این مجموعه را عمده می دیدند و بر چاپ آن تأکید داشتند.
    بعد می رسیم به «شعر چیست؟» سؤالی که پیش روی هر صاحب فرهنگی نشسته است. اوجی خواننده را به کتاب دیروز و امروز تألیف «لوئیز آنتر مایر» حواله می دهد و در این کتاب است که 23 تعریف از شعر را می بینیم که یکی هم نظریه شاعر شیرازی خودمان اوجی است.
اینهم چند تعریف از شعر:
کار شاعر آن است که اندوه نهان پرشکوه ترین اشیاء را باز می نمایاند هم بدانسان که عظمت نهفته در دل غمبارترین چیزها را.
«توماس هاردی»
شعر، ثبت ناب ترین شاد ترین لحظات پاک ترین و شادترین جان هاست. یک شعر تصویر تمامی زندگانی است که با تمام حقایق ابدیش به بیان درآمده باشد.
«شلی»
اشعار عاشقانه تمام اعصار چه بسیار که با یکدیگر شبیه اند، به مانند چهچهه بلبلان در هر بهار
«هانریش هاینه»
اگر شعری ماندنی است و ما فکر می کنیم که تنها طریقه این است که بگوییم صبر کنید و ماندگاریش را ببینید، طریقه درستی را عرضه نکرده ایم خواننده راستین یک شعر خوب می تواند از لحظه ای سخن بگوید که شعر بر او یورش برده و داغی همیشگی بر او نهاده، داغی که هیچگاه از دستش خلاصی نتواند یافت.
تنها می توان گفت که جاودانگی در شعر هم از آن گونه است که در عشق و جز در لحظه و «آن» به درک در نمی آید. شعر در انتظار قضاوت زمان نمی نشیند و گواه «شعر بودن» یک شعر این نیست که ما آن را از خاطر نمی بریم، بلکه در این است که ما در یک نگاه متوجه می شویم که هرگز نمی توانیم از دستش رهایی یابیم.
«رابرت فراست»
شعر هنر ممکن ساختن ناممکن است در کلام
«منصور اوجی»
در مجموعه «سنگ ها و علف» شعر ژاپن و چین در جوار شعر دیگر شاعران جهان نشسته است. اینجاست که متوجه سادگی و در عین حال زیبایی شعر این دو کشور آسیایی می شویم:
سرودها:
نسیم پاییزی لطیف است
و شکوهمند است ماه پاییزی
برگ های فرو ریخته توده اند و پراکنده
کلاغ از آشیانه به پرواز در می آمد
و خیال تو- که چه گاهت خواهم دید
در این شب، قلبم را از غم لبریز می کند
گفتگو در کوهساران
اگر بر آن سری که بپرسی
از چه روی در میان کوهساران سر سبز منزل گزیده ام
به آرامی خواهم خندید- چراکه روح من در آرامش است
    همچنانی که شکوفه هلو بر آب می گذرد
مرا آسمان و زمینی است سوای این دنیای آدمیان
لی بو- بزرگترین شاعر چین
بهاران
کوهساران و رودها، زیر خورشید گسترده شده اند
و بادهای بهاری، گل ها و سبزه ها را جانی تازه می بخشند
   چلچله ها به پرواز در آمده اند تا آشیان خود را با گل بپا کنند
و کبوتران خواب آلوده، بر ماسه های گرم لمیده اند
رود آبی، پرندگان سپید را در خود تصویر می کند
و در کوهساران سبز، گل های سرخ در حال شکفتنند
    و من، در سکوت به نظاره شکفتن بهاران می نشینم
و آنگاه بر آنم تا قصد وطن عزیز خویش کنم
دوفو-دوست و هم عصر لی بو
بامداد
شکوفه هلو
به اعتبار بارانی که شب همه شب باریده، به سرخی نشسته است
و جگن ها، در مه بامدادی سرسبزتر جلوه می کنند
غلامان، هنوز گلبرگ های فروریخته را نروبیده اند
پرندگان به نغمه در آمده اند و میهمان هنوز بر تپه خوابست
وانگوی-شاعر و نقاش چینی
شکوه گل ها
همگی پژمردند و از میان رفتند
خود به زمانی که من بنیه جسمانیم را، به پای بیهوده ترین چیزها
در باران های طولانی دنیا
به هدر دادم
اونوکوماچچی-شاعر ژاپنی
* * *
آن روزها
خوشا آن ایام
روزگاری که هنوز شعرها را قافیه بود
و من ای کاش می زیستم در آن روزگار
آساداچونئو-شاعر ژاپنی
ویژگی چشمگیر دفتر شعر «سنگ ها و علف» سادگی و روانی موضوعاتی است که مترجم برگزیده است. ارزش و اعتبار انسانی را که اوجی در شعر شاعران مورد نظرش دیده، او را واداشته که آنها را به فارسی برگرداند. شعر از زندگی مردم جدا نیست شعر سخن دل است به همین خاطر است که دلپذیر می شود و به دل می نشیند.
کار دوستمان منصور اوجی از هر لحاظ ستودنی است باشد که اوجی ها باشند و باز هم بتوانیم از خوان گسترده فرهنگی ایشان به اندازه روزی مان حصه ای برداشت نماییم.
و با سپاس از داریوش نویدگوئی ناشر نمونه کشوری و مدیر انتشارات بین المللی نوید شیراز که درد فرهنگ این سامان را دارد و با همه آزردگی عاشقی می کند.
این مختصر را با شعری از ولادیمیر نباکوف به پایان می برم.
آغاز شعر
شعر
خود به زمانی آغاز گشت
که کودک غارنشین
دوان
دوان
از میان علفهای بلند
به مغاره بازگشت
و فریاد برکشید:
-«گرگ! گرگ!»
و گرگی در میان نبود

چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس
مجموعه داستان از: بهاره رهنما
نشر چشمه، 86 صفحه، 2200 تومان
معرفی از: امین فقیری

به اندازه کافی چهره­ات در سریالهای تلویزیونی دیده شده باشد و روی هم رفته چهره مهربان و محبوبی از خود بر جای گذاشته باشی. با آن چشمهایی که شیطان است و اما در عمق آن عاطفه موج می­زند و نقش­هایی که هیچکدام در ذات خود منفی نیستند. حالا بیایی کتاب چاپ کنی، معلوم است که عده­ای به خاطر کنجکاوی کتابت را می­خرند و در دل می­گویند: ببینیم بهاره رهنما چه دسته گلی به آب داده است.
و گروهی دیگر که به داستان و کلاً ادبیات با نگاهی تازه می­نگرند و توقعی بیشتر از خواننده عادی دارند و پس از خواندن داستانها در دو وضعیت کاملاً متفاوت گیر می­افتند. برای بعضی از داستانها آفرین می­گویند و بعضی از داستانها را سیاه مشق و حیفشان می­آید و به خود می­گویند چرا بهاره رهنما این داستانها را کنار چند داستان خوب کتاب قرار داده است!
اما من به عنوان خواننده­ای که حداقل پنجاه سال مطالعه جدی دارد در همین موقعیت گیر افتاده­ام. به بعضی از داستانها و موضوع­هایش حسادت می­کنم که چرا به فکر من نرسیده و خودم آن را ننوشته­ام و برای خواندن بعضی از داستانها فکری جز تلف شدن وقت در مخیله­ام رشد نمی­کند.
اما بهاره رهنما داستان را خوب می­شناسد و به علت موقعیت­های تئاتری و سینمایی که داشته است میزانسن و سکانس بندی را خوب می­شناسد و از همه مهمتر موجز و کوتاه نوشتن. کمتر می­بینم که به حاشیه برود و آسمان و ریسمان را به هم ببافد آنچه را که باید بگوید می­گوید و همه چیز را به عهده خواننده می­گذارد.
بیشتر داستانها با اول شخص مفرد شروع می­شود که ساده­ترین و مؤثرترین نوع روایت داستان است و بیشتر باورپذیر و صمیمی و خیلی زود با ذهن و روح خواننده ارتباط برقرار می­کند.
و مهمتر اینکه از طبقه خود می­نویسد که بر حالات و خصوصیات آنها احاطه دارد. شاید تکه­هایی از هر داستان تجربه شخصی او باشد که همین طور هم هست.
فکر می­کنم مشکل رهنما بیشتر در زمانهایی نمود پیدا می­کند که می­خواهد داستان بنویسد و خود به خود در این حالت خودش را از صمیمیت داستان جدا می­کند و به معماری شبیه می­شود که ساختمانی را می­سازد آنهم نه برای خودش بلکه بزن و در رو، بساز و بفروش، همین، کاری به بعدش ندارد که پی ساختمان نشست کند یا دیوار ترک بردارد. چاه فاضلاب پس از یک هفته سرریز کند. او کلاهش را گذاشته و پنهان شده است.
معلوم است که رهنما از اینگونه داستان نویسها نیست. او هدفی دارد و به تعالی کار خود
 می­اندیشد وگرنه هیچگاه داستانهایی چون چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس یا گروه اکثریت یا مثل همیشه را نمی­نوشت. اینها داستانهای کاملی هستند. همه چیزشان درست و به قاعده است. امروزی و نوین است. موضوعها زیبا هستند. در زیر پوست تمامی این داستانها غمی ملایم در حرکت است.
و مسئله مهمتر عشقی معصومانه یا به نوعی ویرانگر در پشت موضوعها پنهان شده است که بیشتر خاموش و فقط دل و روان شخصیت داستان را می­خراشد و نابود می­کند. در داستان «گروه اکثریت» این مسئله به خوبی آشکار است. نادر نامیار دستی به قلم دارد. زن هم دبیر ادبیات است عشقی بین آنها جوانه می­زند که فقط خواننده آگاه است که از آن سر در می­آورد. به نظر من داستان دارای دو فراز اساسی است و از آنها استادانه به عنوان گره داستانی استفاده شده است.
«چهار روز قبل از این که مامان بمیرد، با صدای تقریباً بلندی صدایم کرد. خودم را که به اتاق رساندم دیدم طاق باز خوابیده و خلاف همیشه به چشم­هایم نگاه می­کند. بی­مقدمه گفت: «می­خوای از نادر نامیار حرف بزنیم؟» جعبه کادوئی نادر نامیار هنوز دست نخورده با روبان طلائی دورش بغل تخت بود. داشتم از معذب بودن می­مردم. هزار سؤال توی سرم بود. اما بی­رمق گفتم: نه. همچنان نگاهی را که دل تنگش شده بودم به من دوخت و دوباره گفت: مطمئنی؟ گفتم: آره. اما اشکهای لعنتی­ام امان نداد و ریخت پایین. مامان به موقع غلت زد و پشتش را به من کرد و گفت: «واسه خودت بزرگش نکن نمی دونم برات آرزوش کنم یا نه، اما گمونم روزی خودت می­فهمی» (ص 27)
وقتی دختر به مادر «نه» می گوید در حقیقت از واقعیات فرار می­کند. او همه چیز را حدس زده است و زمانی که مادر می­گوید واسه خودت بزرگش نکن اما گمونم روزی خودت می­فهمی. این مادر است که دختر را به آینده­ای مبهم که سرشار از عشق ناگزیر است رهنمون می­شود.
و اما وقتی کادو نادر نامیار باز می­شود بلافاصله آدم یاد داستان هدیه اثر «او هنری» می­افتد. حتماً جریان فروختن موهای بلند و زیبای زن برای خرید زنجیر ساعت جیبی و فروختن ساعت مرد برای خرید یک دست برس نقره­ای اعلا برای موهای شلال زن را خوانده­اید. البته اینها شباهت­های عمد نیست بلکه سیر داستانی گروه اکثریت این را می­طلبد.
بعضی از داستانها سخت سینمایی هستند. از شگردهایی استفاده می­شود که معمولاً به کار تصویربرداری می­خورد همانند فراموش کردن بردن کیف برای زنی که به رستوران می­آید. در داستان «مثل همیشه» و پیدا کردن آن توسط جوان گارسنی که به زن توجه دارد و اینکه در آخر داستان رهنما برای اینکه به طبقات حتی اگر شده از لحاظ علمی هم توجه کند، جوان را هم دانشکده ای او قلمداد می­کند.
در داستان «لاک قرمز» نویسنده تأکیدی هدفمند بر قضا و قدری و خرافاتی بودن طبقه نسوان می­اندازد. ما می­دانیم تمام اینها بر اثر فقر فرهنگ و مطالعه است. زندگی بیشتر قریب به اتفاق بانوان از مضامین مثبت مسایل اجتماعی خالی است و پول یامفت شوهرانشان را که معلوم نیست از چه زد و بندهایی به دست می­آید، در اینگونه مکانها هدر می­دهند. خوشبختانه رهنما قضاوت نمی­کند یا به عنوان دانای کل به خوب یا بد آن نمی­پردازد.
نمی­دانم چرا بعضی از داستانها در عمق وجودم رخنه نمی­کنند اما یک سطر یا چند سطر پایان­بندی چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس دنیای تازه­ای از قابلیت داستانی را برایم باز می­کند و بعضی از داستانها به نظر می­رسد که باید ادامه پیدا کنند مثل شمس­العماره.
نثر کتاب هم باید شسته رفته­تر باشد که این به زمان احتیاج دارد و تجربه و نوشتن و نوشتن «با صدای تقریباً بلندی صدایم کرد» آوردن دو واژه صدا جمله را سخت و نامأنوس کرده است. البته اینگونه جملات کم هستند اما در کل نثر پالوده شده به تمرین و زمان احتیاج دارد هرگاه نویسنده­ای توانست از بهترین مترادف­ها استفاده کند بداند که در کارش موفق شده است. آنچنانکه وقتی سعدی در جمله­ای از واژه «نیک» استفاده می­کند اگر به جای آن «خوب» استفاده کنیم هارمونی نثر بهم می­خورد.
جای تبریک دارد به بهاره رهنما و امیدواری بسیار برای کارهای آینده چون آن «آن» و آن احساس ملاطفت­آمیز نسبت به شخصیت­های داستانی­اش در کل کتاب موج می­زند.

اشعار وفادار
سروده: اصغر وفادار
به کوشش محمدرضا آل ابراهیم
انتشارات سِته بان، 192 صفحه، 4000 تومان

برای بقای یک لهجه محلی و اینکه دست بیداد زمانه که گذشت زمان و فناوریهای جدید باشد نتواند آسیبی بدان برساند، بهترین طریقه ممکن استفاده از آن واژه­ها در اشعار شاعران است. اگر شعری خوب سروده شده باشد تمام واژه­ها نیز همراه آن زنده و جاویدان می­مانند و برعکس آن نیز ممکن است. محمدرضا آل ابراهیم در مقدمه رسا و موجز خود به این مسئله اشاره و ضرورت استفاده از این واژه­های مهجور را
یادآوری کرده­اند.
اشعاری که با واژه­های محلی سروده شده­اند 143 صفحه کتاب را می­پوشاند، که با دقت و همت و پشتکار آدمی فرهنگ دوست چون آل ابراهیم در پاورقی هر صفحه واژه­ها معنی و تعریف شده­اند.
وفادار قصه­ای را برای ما تعریف می­کند که در خانواده­ای استهبانی می­گذرد و این بهانه خوبی است که شاعر بتواند به درون خانواده­ها راه یابد و گفتگوها- عادات و آداب و رسوم و خرافه­ها را از زبان افراد گوناگون بازگو نماید.
عرض کنم خدمتِ سرکار نَنَه­م
من دَرَم(1) از بی زنی دِق می­کنم
با ئی که من ماخاسم(2) دِق بکنم
تا حالا روم نمی شد مِق(3) بکنم
حالا که روم(4) تو قشنگ واز(5) کردی
سر صحبت، خودت آغاز کردی
با ئی که خیلی ازُم(6) دلتنگی
می بینم هَنِزا(7) با من یِی رنگی(8)
حالا که حرفِ عروسی و زنه
بِذا(9) یی چی تَ بگم(10) گوش کو ننه
اگه تو بُشنُفی(11) مُندت نبره(12)
زن و عیش(13) و عروسی شرطی دَرَه(14)
اگه، ها، ئی تو و گوی و میدون
صبا صُب(15) حتمی برو آطَلَبون(16)
که منم دسی بِدَم مردونه
که سرکار باشم و تو خونه
ول کنم پشت همه ی ولگردی
نه با بنگی بِرَم و نه گردی(17)
             * * *
چند قطعه و قصیده هم در کتاب هست که بعضی از قطعات بلندتر از حد معمول است و از واژه­های محلی بسیاری در آنها استفاده شده است و در بعضی ها کمتر.
باز امشب قلب رنجورم شکست
بار دیگر هم قلم آمد به دست
بار دیگر سیل اشکم شد روان
باز من رفتم به کوی عاشقان
باز امشب سینه­ام پردرد شد
چهره­ام از شور عشقی زرد شد
ای قلم امشب به کویت آمدم
بار دیگر من به سویت آمدم
نازنین من مرا حالی بده
شور و شوق و حال و احوالی بده
از تو می­خواهم که دمسازم شوی
همنوای شعر و آوازم شوی
دفتر شعر مرا رنگین کنی
داستان امشبم سنگین کنی
(قسمتی از قصیده یادگار مادر «متکای پر»)
غزلیات اصغر وفادار پر و پوک دارد و بیشتر آنها از نظم محکمی تبعیت نمی­کند و بیشتر ردیف­ها و قافیه­ها اقتباس از شعرای پیشین است.
*قلبم گرفته ز شهر و بیابانم آرزوست
کوه و کمر به جای خیابانم آرزوست
*گفتا به من نظر کن، گفتا نظر ندارم
گفتم به کوی من آی، گفتا گذر ندارم
*من جز غم و اندوه دگر یار ندارم
افسرده شدم از غم و غمخوار ندارم
و این غزل زیبا:
من تو را راحت جان، از دل و جان می­خواهم
دوری­ات کشت مرا، از تو نشان می­خواهم
دل ندارد دگر از دوری تو تاب و توان
ناتوان گشته­ام و از تو توان می­خواهم
همچو مجنون که ندارد خبر از لیلی خود
من نشان تو دگر از همگان می­خواهم
داروی درد منی، بی تو دوا نیست مرا
پیر و فرسوده، دوا از تو جوان می­خواهم
بی امان مانده­ام از هجر تو ای سرو روان
من امان دل از آن سرو روان می­خواهم
تو بیا تا که کنم جان به فدای قدمت
تا بدانی که تو را بنده، چه سان می­خواهم
بی­وفائی به من زار «وفادار» مکن
گر کنی، ختم خودم در کَزَمان؟! می­خواهم
کاش معنای واژه (کَزمان) نوشته شده بود، در فرهنگ معین چنین واژه­ای پیدا نشد. دوبیتی­ها از احساسات پاک و بی شائبه شاعر نشأت می­گیرد. با ساده­ترین صورت مکنونات قلبی خود را بیان
 می­کند. فکر می­کنم اصغر وفادار در سرایش شعرهای روائی به لهجه استهباناتی بسیار خوب عمل کرده است و دو بیتی­های درخشانی هم صفحات پایان کتاب را در برمی­گیرد. به چند نمونه از این دو بیتی­ها توجه کنید.
به دل مهر تو تا پیدا شد ای دوست
دلم شوریده و شیدا شد ای دوست
نشستم هر شب از عشق تو تا صبح
اگر چه هر شبم یلدا شد ای دوست
              * * *
 وفا کردم به هر کس، بی وفا شد
محبت هر چه کردم، بی صدا شد
به هر کس لاف یکرنگی زدم من
برفت و عاقبت از من جدا شد
             * * *
زمونه با من خسته چه ها کرد
دلم با رنج و محنت آشنا کرد
غم تنهایی و درد جدایی
گرفتارم به درد بی دوا کرد
             * * *
عزیزون بر مزارم می بریزید
خس و خاشاک و چوب نی بریزید
اگر دلخسته­ای بر گورم آمد
برایش جام پی در پی بریزید
          * * *
مرا از بند  غم آزاد سازید
دل پر رنج و دردم شاد سازید
سرای دل ز غم زیر و زبر شد
خراب آباد دل، آباد سازید
          * * *
خوشا جایی که انجیرش نباته
که آبش چشمه آب حیاته
بهشتی را اگر وصفش شنیدی
بدان که خاک پاک سابُناته
پی­نویس:
1 -دارم 2- می­خواستم 3- صدا دادن، اظهار وجود کردن 4- روی­ام 5- باز 6- از من 7- تاکنون، تا هنوز 8- یک رنگ هستی 9- بگذار، اجازه بده 10-یک چیزی به تو بگویم 11- بشنوی 12- متحیر و شگفت زده نشوی، تعجب نکنی 13- عروسی 14- دارد 15- فردا صبح 16- خواستگاری 17- هروئینی