زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان بغداد

تألیف: دکتر سیدحسن موسوی
ناشر: مؤسسه بوستان کتاب قم (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی)- 304 صفحه- 1800 تومان
معرفی از: امین فقیری

کتابی که پیش روی شماست اکنون به چاپ دوم رسیده است. مؤلف کتاب برای اولین بار راجع به شهری خارج از محدوده جغرافیایی ایران، پژوهشی مذهبی نموده است. این کتاب در دومین جشنواره بین المللی فارابی به عنوان اثر برگزیده انتخاب و از سوی یونسکو و آیسکو و ریاست جمهوری لوح تقدیر به نویسنده آن اهدا گردیده است.
در این کتاب سعی شده است علاوه بر شکل گیری شیعه در بغداد به جنبه های دیگری همچون سعی در فرهنگی کردن ماجرا نیز اشاره شود، چون بعضی از بزرگان و ائمه قیام مسلحانه را در مقابل قدرت قاهری چون خلفای عباسی، خودکشی خود خواسته دانسته و سعی در نهادینه کردن فرهنگ اسلامی شیعی در بین مردم نمودند تا مردم عمیقاً به شیعه ایمان آورند و به طور منطقی این باور در خانواده آنان موروثی گردد.
«اهل سنت در مجموع، خلافت خلفای راشدین را دوران طلائی اسلام تلقی کردند و مشروعیت و موجودیت خود را در شناخت و کاوش این دوران قرار دادند.
تاریخمندی نظریات اهل سنت در باب خلافت، تعیین کنندۀ موضوع مشروعیت خلافت و معتقدین آن بود. نظریات خلافتی اهل سنت، ریشه در چند دهه صدر اسلام دارد و اگر به فرض، این چند دهه را از تاریخ اسلام حذف کنیم موجودیت تسنن را نفی کرده ایم. در حالی که در نظر تشیع، حدف این چند دهه، لطمه ای به بنیان و اساس درک و باوری که از نبوت و امامت و اتصال این دو با یکدیگر وجود دارد، وارد نمی سازد.» (ص 66)
در فصل اول به جغرافیای تاریخی بغداد پرداخته
می شود و بحثی راجع به ریشه کلمه بغداد را می خوانیم که نتیجه گرفته می شود این شهر یا دهستانی با این نام در زمان حمورابی (قرن 18 قبل از میلاد) همزمان با پیامبری ابراهیم خلیل الله بنا شده است.
در لوح دیگری از بغداد یاد شده است. در زمان سلطنت «نازی ماراتش 1341-1316 ق.م» خطیب بغدادی
می گوید: بغداد در زمان حکومت ایرانیان قریه ای بوده است که هر سال تجار در آن گرد می آمده اند و بازار بزرگی در آن مکان برپا می کرده اند. (ص 19)
یاقوت حموی می نویسد: بغداد کلمه ای است فارسی و در اصل «باغ دادویه» بوده است و دادویه مردی ایرانی است که در آن مکان دارای باغی بوده و باغ دادویه به صورت بغداد در آمده است.
یا این که انوشیروان در دشت های روستای کرخ، باغی بنا کرد و آن باغ را «باغ داد» نامید. چون انوشیروان هر هفته یک بار در آن باغ بار عام می داد و به دادرسی مظلومان می نشست، به باغ داد معروف شد و بر اثر کثرت استعمال «بغداد» خوانده شد و نیز گفته اند چون انوشیروان، مزدک و پیروان او را در آن باغ بر دار کشید و به همین دلیل به «باغ داد» مشهور شد. (ص 21)
در چند سطر پایین تر آمده است: «در منابع مختلف کلمه بغداد به 7 نوع تلفظ خوانده شده است از جمله: بغداد، بغداذ، بغذاد، مغداذ و بغدان.
کلمه بغداد از لحاظ ریشه و معنا، آرامی است که از دو کلمه ترکیب یافته است «ب» که مخفف «بیت» است و در آغاز نام بعضی از شهرهای آرامی مانند بعقوبا، باقوفا و... مکرر آمده است. لفظ دوم «گدا» به معنی گوسفند است. پس بغداد یا بگداد به معنای «خانه گوسفند» است. البته این شهر قبل از آمدن آرامی ها (قرن 11 یا 12 قبل از میلاد) وجود داشته و یکی از شهرهای حمورابی (قرن 18 ق.م) بوده است.
منصور، خلیفه عباسی نام آنجا را «مدینه السلام» گذاشت و در آبادانی آن همت گماشت. شهر به صورت دایره ساخته شد. بدان معنی که قصر خلیفه در وسط و دور تا دور آن لشکرگاه و سپس مردم عادی زندگی می کردند. پس از منصور این خلفا یعنی مهدی، هادی، هارون، امین، مأمون، معتصم، مستعین، معتمد و موفق، معتضد، مکتفی، مقتدر، قاهر، راضی و متقی در آبادانی و گسترش بغداد کوشیدند.
بغداد در سال 145 تا 334 قمری این محله ها را داشت: کرخ، باب البصری و براثا. از این میان حمداله مستوفی می گوید که «کرخ» توسط شاپور دوم پادشاه ساسانی ساخته شده است. از همان ابتدا شیعیان و ثروتمندان بغداد در این محله سکنی گزیدند.
مؤلف در این فصل از مساجد، حمام ها، بازارها، مشاهد و مزارات و نهرهای بغداد صحبت به میان آورده است.
در فصل دوم راجع به زندگی سیاسی و فرهنگی شیعیان در دوره اول خلافت عباسیان بحث گردیده. مؤلف، سلمان فارسی را از شیعیان طبقه اول می داند و اعتقاد دارد وقتی که سلمان حکمران مدائن بود مردم آنجا همگی شیعه شدند. پس از او حضرت علی (ع) در کوفه به خلافت نشست. این امر باعث استقبال مردم از تشیع بود. بغداد و اطراف آن از مراکز مهم جمع شدن شیعیان بود.
خاندان هایی که هم خود شیعه بودند و باعث رونق این مذهب شدند، عبارتند از: خاندان نوبخت، برمکیان و یقطینی. بعضی از این خانواده ها در نهان تبلیغ می کردند
 و تقیه را پیشه خویش ساخته بودند. در آن زمان بغداد زیر سیطره مذاهب چهارگانه مالکی، شافعی، حنفی، حنبلی و شیعه امامیه بود. اوضاع مذهبی بغداد بالا و پایین فراوانی داشت. گاه این مذاهب برادروار در کنار هم زندگی
 می کردند و گاه نیز خون یکدیگر را می ریختند مثلاً امام شافعی مرثیه ای در رثای امام حسین و شهدای کربلا سروده است و بعضی از بزرگان این مذاهب در مراسم عزاداری شهدای کربلا شرکت می کردند و شیعیان نیز نام فرزندان خود را عمر و عثمان و ابوبکر می گذاشتند.
خلفا سعی می کردند علمای سنی مذهب را به وسیله پول و مقام در اختیار خویش قرار دهند تا بتوانند جلوی تبلیغات فرهنگی شیعیان قد علم کنند. مثلاً مکر و خدعه «منصور» خلیفه عباسی که امام ابوحنیفه را مورد حمایت خویش قرار داده بود و سعی می کرد او را با امام صادق (ع)
 رودررو قرار دهد، با شکست روبرو شد؛ چون ابوحنیفه در برابر مردم اقرار کرد: من عالم تر و داناتر از جعفربن محمد ندیدم و وی داناترین فرد امت است.
این چنین بود که شریعت جعفری (شیعه دوازده امامی) رفته رفته در جهان آن روز اسلامی رسوخ کرد. طبیعی بود که بر اثر دسایس خلفا و ارباب قدرت، زندگی و جان شیعیان مرتباً با خطر و کشتن مواجه بود.
«پس از انقراض امویان، اوضاع بسیار پیچیده شد، زیرا خاندان عباس، عموی پیامبر علیه السلام، در یک سو و خاندان حضرت علی (ع) در طرف دیگر قرار گرفتند. این دو گروه از بنی هاشم هر کدام خویش را برای خلافت، مشروع و قانونی می دانستند.
پیچیدگی از آن زمان بیشتر شد که خاندان حضرت علی (ع) نیز به سه دسته تقسیم گردیدند، نسل امام حسین (ع)، نسل امام حسن (ع) و نسل ابن حنیفه که بعدها آنان نیز برای خود امامتی را تدارک دیدند». (ص 74)
معلوم بود که خلفا نیز از این اختلاف ها بهره گیرند و هر آن گروهی را تقویت کنند. معمولاً در این میان دشمنی با خاندان علی ابن ابیطالب بیشتر بود.
دوران امام جعفر صادق (ع) یکی از ادوار پرآشوب تاریخ اسلام است. آن حضرت شاهد رویدادهای مهم از جمله ظهور و قتل زید بن علی (122-121 قمری)، انتقال خلافت از بنی امیه به بنی عباس (132 قمری)، کشته شدن ابومسلم خراسانی (136 یا 137 قمری)، شهادت عبداله بن حسن بن حسن (ع) و فرزند او محمد نفس زکیه، بنای بغداد (145 یا 146 قمری) و... بوده است. آن حضرت در این حوادث مهم سیاسی مورد توجه بسیاری از مسلمانان بود، اما امام (ع) بینش و عاقبت اندیشی عمیقی از خود نشان داد و خویش را از فتنه ها و آشوب های زمانه دور نگهداشت و بدین وسیله نگذاشت
 مشعل فروزان امامت و علم خاموش شود. (ص 77-76) شیعیان معتقدند امام مهدی (عج) دو غیبت دارند. یکی غیبت صغرا (دو ماه) و دیگری غیبت کبری که تاکنون نیز ادامه دارد. می گویند در غیبت کوتاه نواب خاص ایشان را می بینند، ولی در غیبت کبری نایب خاصی ندارند و مراجع بزرگ نواب عام ایشان هستند نواب اربعه به ترتیب عبارت بودند از:
1 - ابوعمر و عثمان بن سعید عمری
2 - ابوجعفر محمدبن عثمان فرزند عثمان بن سعید
3 -حسین بن روح نوبختی
4 - ابوالحسن علی بن محمد سمری.
مؤلف زندگی یکایک نوابها را به تفصیل برای خواننده شرح می دهد و وظایف مهم آنان را یک به یک برمی شمارد.
طبیعی است که در این میان چند نفری نیز مدعی نیابت امام زمان بودند که همگی رسوا شدند از جمله: ابومحمد شریعی، احمدبن هلال کرخی، محمدبن علی بن بلال،
 محمدبن احمدبن عثمان (ابوبکر بغدادی)، ابوجعفرمحمدبن علی شلمغانی، حسین بن منصور حلاج (در تصوف و عرفان ایرانی به حلاج احترام زیادی گذاشته می شود) و محمد مظفر معروف به ابودلف. در فصل چهارم در مورد منصب نقاهت و نقیبان علوی بحث
می شود. مؤلف می نویسد: «نقیب به معنای عام کلمه، به کسی اطلاق می شد که سرپرستی گروه معینی را به عهده داشته باشد. قدیمی ترین زمانی که کلمه نقیب در این مفهوم به کار رفته سال 163 در زمان خلافت مهدی عباسی است که در آن زمان نقیب به سرپرست گروهی از سپاهیان اطلاق می شده است، اما نقیب در معنای خاص کلمه، در اوایل خلافت عباسیان ایجاد شد آنان کسانی را به عنوان نقیب (شریف) انتخاب می کردند تا به امور علویان و عباسیان رسیدگی نمایند». (ص 145)
با به وجود آمدن اختلاف بین علویان و عباسیان هر یک نقیب خاصی برای خود داشتند. گاه نقیب خاص بود که در امور عده محدودی دخالت و سرپرستی می کرد و گاه نقیب عام که بر تمامی مردم حجت داشت. در تعاریف و وظایفی که در کتاب برای نقیب برشمرده شده، کارها همه درست و رو به صواب است. در حقیقت نقیب فردی جامع و جوانمرد و مسئول بود. حمایت ضعفا در جامعه از هر نوعش به عهده او بود. در دوران آل بویه به علت آزادی عملی که علویان به دست آوردند، افراد مؤثر و دانشمندی را به شغل نقیبی برگماشتند که عبارت بودند از: ابوعبداله محمدبن داعی، ابوالحسین احمدبن علی کوکبی، ابوطالب القاسم بن محمدالعزیز بن علی، ابوالحسن احمدبن علی بن محمد،
محمدبن جعفر معروف به ابی قیراط، ابواحمد حسین بن موسی موسوی، ابوالحسن علی بن احمدبن اسحاق و...
در این میان ابوالحسن محمدالرضی متولد 406 قمری که معروف به سید رضی (شریف رضی) که در بغداد متولد شد، به علت داشتن تألیفات گرانبها و شاعر بودن از همه مشهورتر و جایگاه خاصی دارد. مهمترین تألیف او
جمع آوری خطبه ها، نامه ها و کلمات قصار حضرت علی (ع)
 است که می گویند پایین تر از کلام خالق و بالاتر از کلام مخلوق است.
فصل پنجم اختصاص دارد به «زندگی علمی- اجتماعی و مبارزات عقیدتی بزرگان شیعی بغداد، در عصر اختناق و دوران غیبت صغری». سپس مؤلف اسامی آنان را یک به یک آورده و تألیفات آنها را برشمرده است. از این میان «محمدبن یعقوب کلینی» برای شیعیان از اهمیت خاصی برخوردار است؛ چون او حدیث ها و اخبار مربوط به شیعه را در صدر اسلام و تا زمان حیاتش جمع آوری
 کرد. اصل او ایرانی و از روستای کلین از توابع «ری» بوده است.
فصل ششم مربوط می شود به «عصر آل بویه و آغاز آزادی های نسبی شیعیان بغداد». مطالب مؤثر و زیبایی در این فصل است که چگونگی آزاداندیشی ایرانیان را نشان می دهد. آنان نمی خواستند با شعارهای خود قلوب دیگر پیروان فرقه ها را جریحه دار کنند.
«آل بویه در امر دین و مذهب چندان تعصبی نداشتند و حتی گاه بیش از اندازه اهل مسامحه و تحمل و گذشت به نظر می آمدند. چنانکه وزیر آنان نصربن هارون، نصرانی بود و از آل بویه در تعمیر و بنای کلیسا اجازه یافت. همچنین کاتب معزالدوله به نام سعد اسرائیل بن موسی و حاکم بندر معروف سیراف به ترتیب نصرانی و یهودی بودند و نیز کاتب عزالدوله بختیار موسوم به ابو اسحاق صابی از صائبین به شمار می آمد.» (ص 208)
«زد و خوردهایی که در زمان آل بویه بین سنی مذهبان و شیعیان رخ می داد با دوران پیش تفاوت داشت. به این معنی که پس از غلبه آل بویه بر بغداد و از میان بردن نفوذ خلیفه مذاهب، اهل سنت و شیعه کم کم به صورت دو حزب سیاسی در آمدند که شیعه از آل بویه و اهل سنت از خلفا و ترکان طرفداری
 می کردند.» (ص 210)
در این فصل بسیار زیبا حقایقی درباره آل بویه، مذهب شیعه و ساختار سیاسی آن زمان نوشته شده است. علل تسامح آل بویه علاقه مند بودن به فرمانروایی بر ایرانیان، عرب ها و ترکها بود که بیشتر آنان اهل سنت بودند. آنها بیشتر سعی می کردند بر قلوب مردم فرمانروایی داشته باشند.
امیران شیعه آل بویه عبارت بودند از: احمدبن بویه معزالدوله، عزالدوله بختیار، عضدالدوله دیلمی،
 صمصام الدوله ابوکالیجار، شرف الدوله ابوالفوارس شیردل، بهاءالدوله ابونصر، سلطان الدوله، مشرف الدوله ابوعلی، جلال الدوله ابوطاهر، ابوکالیجار فرزند سلطان الدوله
و ابونصر ملقب به ملک رحیم.
فصل هفتم به «بزرگان علمی، سیاسی و شیعی بغداد در عصر آل بویه» اختصاص یافته است. از میان این علما «شیخ صدوق» از اشتهار بیشتری برخوردار است. او در حدود 300 کتاب و رساله در مسایل دینی و مذهبی تألیف کرد.
و دیگر شیخ مفید (ابن المعلم) است. «شیخ مفید برخلاف ابن بابویه و پیشینیان مناظره دینی و کلام نظری را تأیید می کرد. وی نقدی بر ابن بابویه نوشت و مدعی شد که امامان، مشوق مناظره دینی بودند. مشروط بر اینکه مناظره کننده در حقیقت راسخ باشد و بتواند در برابر ملحدان، از آن دفاع کند.» (ص 270)
آخرین فصل کتاب «انقراض آل بویه و سلطه سلجوقیان بر بغداد» است. در این فصل در مورد شخصیتی نظامی به اسم «بساسیری» بحث شده است. اصل او را از میان قبایل کرد شبانکاره فارس دانسته اند. وی به همراهی آل بویه به بغداد رفت. در آنجا صاحب نفوذ و فرمانروایی شد. شهرت و آوازه اش از بغداد فراگیرتر شد. خطبه به نامش زدند. مورخان هر یک بنا به سلیقه خویش او را وصف کرده اند. قائم خلیفه عباسی از نافرمانی و شهرت او در هراس شد و از طغرل سلجوقی کمک خواست. طغرل به بغداد آمد. در این زمان بساسیری طغرل را به زندان انداخته بود. بساسیری سرسپرده فاطمیان مصر بود. فرمانده طغرل «خمارتکین» بود. بساسیری شکست خورد و همراه با خانواده خود به قتل رسید. پس از بساسیری 7 امامی فاطمی، مذاهب اربعه دوباره رو به قدرت نهادند، اما شیعیان به هیچ وجه بغداد را رها نکرده هر چند با سختی به زندگانی خود ادامه دادند. مؤلف محترم که برای کتاب زحمت زیادی کشیده، سرنوشت شیعیان بغداد را تا اواخر حکومت سلجوقی دنبال نموده است. در صورتی که همین امروز نیز شیعیان در بغداد دارای سازمان و از قدرت نفوذ زیادی برخوردارند. کتاب برای تشنگان اینگونه مسایل تاریخی، مذهبی فوق العاده
 راهگشا و با نثری راحت و دلپذیر نوشته شده است. توفیق دکتر سید حسن موسوی، استاد بازنشسته دانشگاه شیراز را از خداوند خواهانیم.

 

 

 

 

خاطرات و خطرات

حاج مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه)
نقد از: عبدالرحمان مجاهدنقی

* مستی را نزد شیخ هادی سنگلجی آوردند که خمر خورده است. گفت هر کس می شناسد دهانش را بو کند. کسی حاضر نشد! و آن مست جان
 بدر برد. ص 4
* (در سفر ناصرالدین شاه به آلمان) ناصرالدین شاه
جواهر به خود می زد، دریای نور و غیره. روزی از گیوم (امپراتور آلمان) پرسیده بود: جواهر شما کجاست؟ جوابی نداده بود. در سان لشکر (و با اشاره به سپاه منضبط خود) گفته بود: این است
جواهر من. ص 22
* گویند فارابی در مجلس سیف الدوله حمدان، حضار را خواب کرد. بحث ما از آن ساز و نواست که خفته را بیدار کند. ص 38
* در فرنگ گوی زجاجی رنگ به رنگ بالای پایه ها
 در چمن ها می گذارند. یکی از دانشمندان به گویی برمی خورد که سمت سایۀ آن گرم و قسمت رو به آفتاب سرد بوده است. رفقا را می طلبد و در توجیه آن تعبیرات می کنند: رنگ، جنس، شیشه و غیره. صحبت گرم می شود. باغبان مشکل گشا می گوید: این گلوله ها
در آفتاب داغ می شوند و بیم شکستن می رود. هر بار من آنها را چرخی می دهم (تا از گرما نشکنند).
بسیاری تحقیقات از این قبیل است و گاهی باغبانی هم نیست که حل مشکل کند. ص 26
* معروف است در طاق کسری، ناصرالدین شاه به رجال حاضر گفته بود: من عادلترم یا انوشیروان؟ از اطراف زبان تملق و چاپلوسی گشوده بودند. ناصرالدین شاه
گفته بود: از نظری من عادلترم، چه انوشیروان مثل بوذرجمهر خدمتگزار داشت و من مثل
شماها! ص 53
* حاجی سیاح سه روز قبل از ترور ناصرالدین شاه
به اتابک (امین السلطان) می نویسد که رضا از اصحاب سید جمال در شهر است و خوش خیال نیست. آن پاکت سه روز بعد از واقعه از کیف امین السلطان
 بیرون آمد. ص 77
* صحبت از زیارت مکه شد. اتابک (امین السلطان) گفت: اگر من انشاءالله به مکه مشرف شدم به قدری به عربها احسان می کنم که اگر در حضورشان خلفا را مذمت کنم هیچ نگویند. گفتم مثلی بر سر زبانهاست که خانی در زمستان سفری کرد، چادر را گرم کرده به گماشته خود گفت: برو به سرما بگو پدرت را در آوردم. گماشته رفت و آمد و گفت: سرما هم عرض می کند من هم در عوض پدر خادمان تو را در می آورم.
* در موقعی که هلاکو بغداد را فتح کرد، یکی خبر به یاقوت (خطاط معروف دربار عباسی) برد که چه نشسته ای که بغداد را چاپیدند. گفت که هیچ مگو، که یک کاف (ک) نوشته ام که به عالمی می ارزد، چه رسد به بغداد! ص 240
* [پس از سفر مخبرالسلطنه به چین و ژاپن و بازگشت او به ایران، تمام آرزوی مخبرالسلطنه آن بود که مظفرالدین شاه او را احضار کند و سبب ترقیات ژاپن را بپرسد و او شاه را به اجرای آن ترقیات مایل سازد. باقی مطلب مضحک خنده دار گریه آور از قول مخبرالسلطنه]:
«نوبتی در فرح آباد مشرف شدم. جرگه معتاد دور شاه را گرفته بودند و همه روی زمین نشسته، مجلس به مزاح می گذرد. از من پرسیدند: پسر بحرینی بد گل تر
 است یا ژاپنی ها؟ و می بایست عرض کرد که به بدترکیبی او در تمام ژاپن ندیدم که تفریحی بشود. یادم از آرزوهای خودم آمد. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا»... ص 138
* (در طول جنگ اول جهانی) در عبور قشقایی از پوزه کشن، قنسول انگلیس از صولت الدوله ملاقات می کند. در این ملاقات صولت الدوله به قنسول انگلیس گفته بود: «بر سر اختلافاتی اتفاق می افتد که سری می شکند یا ندرتاً قتلی واقع می شود، ما را وحشی می خوانید در این جنگ هر روز هزارها نفوس تلف می شوند تمدن و تربیت است». ص 270
* هارون الرشید عمارتی مجلل ساخت. در ملاقات از حضرت موسی بن جعفر پرسید: چگونه می بینی؟ فرمودند: اگر از مال خودت ساخته ای اسراف است و اگر از مال غیر، حرام. ص 307
* [در دومین بار والیگری آذربایجان مخبرالسلطنه در زمان احمدشاه قاجار]:
در موقعی که ارامنۀ اردوباد به تبریز ریختند هیچ وسیله برای راه انداختن آنها نبود، ارامنه نمایش دادند، مبلغی جمع شد، کفاف نمی داد. من هم به قدری که مقدور بود کمک کرده بودم میرزا صادق آقا به منبر رفت، موعظه کرد، از وظایف مسلمانی گفت، قریب هزار و دویست تومان جمع شد. این فکر و اقدام در نظر من جلوه ای کرد. با این که کناره گیر بود و از حکام دیدن نمی کرد، وقت خواستم به منزل او رفتم. تشکر و تمجید کردم. ص 322
* یکی سیصد تومان گم کرده بود، مسلمانی پیدا کرد و به قوت ایمان برد به شهربانی داد. طرف برای اینکه مشتلقی ندهد، گفت: پول من پانصد تومان بود. کشمکش شد.
رضاشاه طرفین را خواست به حضور رفتند. پرسید: چه گم کرده ای؟ گفت: پانصد تومان. پرسید: چه پیدا کرده ای؟ گفت: سیصد تومان. حکم کرد: این سیصد تومان مال تو که یافته ای، پانصد تومان تو هم هر وقت پیدا شد برو بگیر. ص 415
* به یکی از باغبان های دروس (از املاک مخبرالسلطنه) گفته بودند: تو به این جمعیت (حزب توده)
 چرا داخل شدی؟ گفته بود: اینها مردمان خوبی هستند می گویند در قرآن آمده است که ایران جزء روسیه است. ص 449
* در هاید پارک لندن قدم می زدم. دو کرسی به فاصله نهاده بودند و دو کس بالای آنها نطق می کردند. نطق هر دو در این بود که دیگری دروغ
 می گوید و هر دو راست می گفتند! ص 482
* حریری (صاحب مقامات حریری) عادت داشت مو از ریش خود می کند. حاکم بصره منع کرده بود (که دیگر این کار را نکند).
روزی حریری لطیفه ای گفت وظیفه ای بر او مقرر گشت. گفت: (به جای وظیفۀ مقرر شده) اگر لطف
می فرمایید اختیار پشم را به خودم بگذارید. ص 485
* نمونۀ اشعار ناصرالدین شاه:
الف: جای معشوق ندانیم ولیکن گویند
کعبه و بتکده و خانۀ خمار بود
ب: گر گنه کار نبودی به جهان، روز جزا
از خداوند جهان لطف گرانمایه نبود
پ:مرد نباید که تنگ حوصله باشد
دوست نباید ز دوست در گله باشد
با گله خوش نیست روی خوب تو دیدن
دیدن رویت خوش است بی گله باشد
آن که پریشان نمود طرۀ لیلی
خواست که مجنون اسیر سلسله باشد. ص 92
این جملات از متن کتابی آورد شده اند که بدون شک یکی از منابع ارزشمند تاریخ معاصر ماست.حاج مهدیقلی هدایت (مخبرالسلطنه) دوره های سلطنت شش پادشاه را درک کرده و در بسیاری از گلوگاهها و گره گاههای تاریخی معاصر، خود مصدر امور متعدد سیاسی و... بوده است. مخبرالسلطنه مردی معتدل و میانه روست و در زمانۀ هجوم افکار و آراء متعدد به این سرزمین نحوۀ نگرش او به قانون،  مشروطه،  کمونیسم، فاشیسم و... با اعتدال و پرهیز از تندروی های
 رایج همراه است و فارغ از فریادهای «این مباد، آن باد».
نمی توان نوشته های کسروی را در تاریخ مشروطه و تاریخ هجده ساله آذربایجان خواند و برای فهم دقیق ماجراهای قیام شیخ محمد خیابانی، خود را از «خاطرات و خطرات» مخبرالسلطنه بی نیاز دانست. به ویژه آن که ماجرای خیابانی در دوران والیگری مخبرالسلطنه در آذربایجان اتفاق افتاده است.
 نمی توان از نوشته های مخبرالسلطنه درباره مشروطه، قتل اتابک، انجمن آدمیت و... به سادگی گذشت، حتی نظریات خلاف آمد جمع او دربارۀ ستارخان و باقرخان.
بزرگترین علت اعتدال و میانه روی مخبرالسلطنه، ریشه در نحوه و مکان تحصیل او دارد. مخبرالدوله برخلاف اکثر اعیان و اشراف زمانه، دو فرزند خود یعنی مخبرالسلطنه و صنیع الدوله را به جای آنکه روانه فرانسه یا انگلستان نماید، به آلمان می فرستد، کشوری که برخلاف روسیه و انگلستان، تا آن زمان در ایران سوابق نفوذ سیاسی و علایق استعماری ندارد و همین اشتهار به بی طرفی نسبت به انگلیس و روسیه، مبنای ارجاعات متعدد به مخبرالسلطنه در دعواهای متعدد تاریخی شده است: مثل وساطت و میانجیگری او میان دربار محمدعلی شاه و مشروطه خواهان و...
خاندان مخبرالدوله لقب خود را به علت خدمات پیوسته و برجسته ای که در پست و تلگراف ایفا کرده بودند، به دست آورده و چندین چهرۀ آشنای تاریخی را از میان آنان می توان سراغ گرفت که از معروف ترین
 آنها (گذشته از مخبرالسلطنه) می توان از
 صنیع الدوله یاد کرد، وزیر چند دوره کابینه های مشروطه و رئیس مجلس شورای ملی، همچنین مخبرالدوله (پدر مخبرالسلطنه) که در اتخاذ سیاست نزدیکی به آلمان در مقابله با روس و انگلیس، از سوی ناصرالدین شاه به سمت سفارت ایران در آلمان برگزیده شد و پدربزرگ مخبرالسلطنه یعنی رضا قلی خان
 امیرالشعرا، صاحب تذکره مجمع الفصحا که این رضا قلی خان در اصل شیرازی است.
خاطرات مخبرالسلطنه برای مردم فارس نیز حائز اهمیت است، زیرا او در یکی از دوره های مهم تاریخ معاصر (اواخر دورۀ قاجاریه و همزمان با جنگ اول جهانی) والی فارس بوده و نوشته های او دربارۀ بعضی رجال فارس مثل صولت الدوله، قوام الملک، ناصر دیوان و همچنین نظرات او دربارۀ جنبش های فارس و بوشهر از اهمیت به سزایی برخوردارند.
همچنین اطلاعاتی که دربارۀ باغهای شیراز داده و ذکری که از بعضی مناطق فارس می کند (هر چند به اختصار) برای مردم فارس خواندنی و جالب می باشند.
از ویژگی های این کتاب، متن سه سخنرانی مخبرالسلطنه است که در کانون هدایت افکار ایراد شده و در پایان کتاب به چاپ رسیده اند. هر چند مردی قدیمی است، افکارش نسبتاً به روز و انتقادی بوده و با ذکر معضلات اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و... براساس آنچه خود داریم به ارائه راه حل های خوبی پرداخته است.
از محاسن برجستۀ این  کتاب، فهرست اعلام دقیق آخر کتاب است که حتی در جاهایی که نویسنده، نامها را به طور دقیق ذکر نکرده است، با در نظر گرفتن صفحات، می توان دقیقاً نام مورد نظر نویسنده را در فهرست اعلام یافت.
چنین اثری حتماً نیازمند ویرایش و چاپ جدید با حروف درشت تر (چاپ حاضر هر صفحه چهل سطر می باشد) و استفاده از علائم نگارشی است. به طوری که عدم استفاده صحیح نویسنده از علائم نگارشی، گاه باعث تخلیط عبارات و جملات، و در نهایت دسترسی سخت به معنای مورد نظر نویسنده می گردند.
* * *
اولین کسی که در ایران پیشنهاد مالیات بر قند و چای را داد که به وسیله آن راه آهن از سرمایه داخلی ساخته شود، مرتضی قلی خان صنیع الدوله (برادر مخبرالسلطنه) بود. او این پیشنهاد را در رساله
«راه نجات» منتشر نمود. بعد از سقوط محمدعلی شاه، چون این پیشنهاد سر نگرفت، صنیع الدوله پیشنهاد نمک و مالیات بر نمک را برای ساخت راه آهن ارائه کرد که شرح کامل آن را باید در همین کتاب خواند.