صفحه 7--6خرداد88
سایه عقاید و سنت های مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او
نوشته: صادق همایونی
انتشارات نوید شیراز، 88 صفحه، 1300 تومان
معرفی از: امین فقیری
خوشبختانه در این سالها پژوهشگران و محققان درباره حافظ و اعتباراتی که در شعر فارسی به جای نهاده است، مطالب زیادی را عنوان کرده اند. این پژوهشها به باورها و فرهنگ مردم در شعر حافظ نیز رسیده است. البته هدف آنها این است که نکات مبهم و تاریک شعر و افکار و ذهنیت های خاص حافظ را برای مردم بشکافند و بازگو کنند تا خوانندگان بتوانند با مراجعه به کتابهایی که درباره حافظ نوشته شده است، مفهوم اصلی شعر را برداشت نمایند و بدانند هدف حافظ مثلاً در آوردن «لخلخه» در این بیت زیر چه بوده است:
«لخلخه» سای شد صبا، دامن پاکش از چه روی خاک بنفشه زار را مشک ختن نمی کند
که صادق همایونی درباره آن نوشته است: ترکیبی از عطریات مختلف (عود قماری، لادن، مشک، کافور و غیره) می باشد که از آن گوئی سازند و بویند که امروزه نشانی از آن نیست.
پژوهشگر در مقدمه می نویسد: «علاوه بر همۀ زیبایی ها و کمالی که در شعر حافظ نهفته، در پیچ و خم آن اشعار با چنان طیفی از اصطلاحات، ضرب المثل ها، باورها و آداب و رسوم جامعه آن روزگار روبرو هستیم که حیرت انگیز می نماید.
پدیده های اجتماعی که هنوز هم گاه عیناً یا با تفاوت ها و احیاناً دگرگونی هایی وجود دارند و جالب این که توجه شدید او به این نمودها و بهره جویی از آنان در پرداخت غزل – که اوج شورانگیز بیان احساس و تفکر و عاطفه است – نه تنها شعر او را سبکبار نکرده بلکه بر غنای هنری آن فوق العاده افزوده است».
درست هم همین است. حافظ هر جا که لازم بوده و تشخیص می داده از هر اصطلاحی که در میان مردم رایج بوده در اشعار خویش استفاده می کرده است. او به آن درجه از توانایی در شعر و شاعری رسیده بوده که برای آوردن این تعابیر دغدغه ای به خود راه نمی داد.
روی «خاکی» و «نم» چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه «طربخانه» از این «کهگل» کرد
کتاب با دو عنوان مهم جمع و جور شده است. یکی «سایه عقاید و سنت های مردم شیراز در زمان حافظ بر شعر او» و دیگری «تأثیر شرایط و نمودهای اجتماعی شیراز در روزگار حافظ بر شعر او» که در قسمت اول به مباحث مهمی چون؛ دردها و درمانها، نواها و آهنگ ها و آلات موسیقی، اصطلاحات مکتب خانه ای و دروس، نحوه آرایش و لوازم آرایش زنان، زرگری و کیمیاگری، ضرب المثل ها، اصطلاحات گوناگون در زمینه های گوناگون، شعر حافظ و آداب و رسوم و در قسمت دوم به مباحثی چون اشک و خون و ترکیبات و مشتقات آنها در شعر حافظ، عدل و داد، اصطلاحات قضایی، زیبایی شناسی و معیارهای زیبایی قرن هشتم، اعتقادات و رسوم مردم در شعر حافظ، سوگند به قرآن، کلمات ساده در شعر حافظ، اسطوره های ملی و مذهبی، خاک در دوست، بذله گویی و نکته دانی پرداخته شده است.
به چند نمونه توجه کنیم:
* نسخه خوانی
حافظ از آب زندگی، شعر تو داد «شربتم»
ترک «طبیب» کن بیا، «نسخه شربتم» بخوان
* نیشتر و رگ
شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان
که ز مژگان سیه «بر رگ جان» زد «نیشم»
دمل های چرکین را در قدیم با نیشتر می گشودند تا خون و چرک آن تخلیه شود و درمان پذیرد. گاه رگ را نیز با آن می زدند.
* سرمه
در طب قدیم جایی داشته است چه هم برای زیبایی چشم و هم سو یا بینایی بهتر، از آن هم مردان و هم زنان استفاده می کرده اند و امروزه بیشتر مورد استفاده زنان است. آن را «کحل» هم می گویند.
قرار برده ز من آن دو سنبل مشکین
خراب کرده مرا آن دو نرگس «مکحول»
* * *
چه فتنه بود که «مشاطۀ» قضا انگیخت
که کرد نرگس مستش سیه به «سرمۀ» ناز
* لوح
صفحات نازک فلزی نرم، شفاف، براق و صافی بوده است که برای تمرین و نوشتن مشق از آنها استفاده می شده، بدین طریق که با قلم نی و مرکب بر آنها هر چه می خواسته اند می نوشته اند و بعداً آن را با آب شسته و خشک می کردند و باز مورد استفاده قرار می دادند. این الواح در خانواده بزرگان از فلزات گران قیمت چون طلا یا نقره تهیه می شده است و برای توده مردم از حلبی:
گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر «لوح» بصر «خط غباری» بنگارم
* * *
این بیت نیز اشارتی دارد به شیوه خط غبار:
نقطۀ خال تو بر «لوح» بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده «مدادی» طلبم
* * *
حافظ از چشمۀ حکمت به کف آور جامی
بو که از «لوح» دلت نقش جهالت برود
* * *
هرگزم نقش تو از «لوح» دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
اسطوره های مذهبی و ملی
شعر حافظ از اسطوره های مذهبی و ملی سرشار است. شعری نیست که از این جهت نشانه ای یا اشاره ای نداشته باشد و اگر هم چنین باشد بسیار معدود است و گاه اسطوره های ملی و مذهبی را در هم آمیخته می بینی:
دل در جهان مبند و به مستی سؤال کن
از قبض جام و قصۀ «جمشید» کامکار
* * *
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون ترا «نوحست» کشتیبان ز توفان غم مخور
* * *
گرت هواست که با «خضر» همنشین باشی
نهان ز چشم «سکندر» چو آب حیوان باش
* * *
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
«سلیمان» با چنان حشمت نظرها بود با «مورش»
* * *
بدین شکستۀ بیت الحزن که می آرد
نشان «یوسف» دل از «چه» ز نخدانش
* * *
یارب این «آتش» که بر جان من است
سرد کن آن سان که کردی بر «خلیل»
اینک ما با کتابی روبروییم که دری دیگر به روی شگفتیهای اشعار حافظ می گشاید. خواندن این کتاب اهمیت بیشتری برای شناخت حافظ بزرگ در ما به وجود می آورد. امید که این کتاب با صفحات بیشتر و حوصله بیشتری در چاپهای بعدی به دست مردم برسد.
صبح هیاهو
سروده: ایرج صف شکن
معرفی از: الف – تیرداد
در صبح هیاهو شاعری را می بینیم که تکیه گاهی بر منِ آواره ای دارد که در درون خودش زندانی است. او مقوله شعر را از ناکجاآبادی شروع می کند و نقبی به درون خویش می زند و باز در فضایی نامتناهی سرگردان می ماند.
و عشق/ خط لبی ست شاید/ شبیه اردیبهشت/ و روز/ چراغانی آدمیانی/ که یک در میان/ می آمدند/ هلهله در کام/ و بر پیشانیم/ چیزی می نوشتند/ که نمی فهمیدم
آسان که می نشینم در خود/ آبی زلال/ زمزمه ام می شود/ و چون خیره می شوم/ بی دست مانده ام در راه.
انگار شاعر مقدمه چینی می کند تا به خود برسد و بگوید وقتی که در اندیشه وجودیم به غور می نشینم فقط راجع به آبی زلال می سرایم و بعد نه اینکه پای رفتن بلکه دستها را نیز از کف داده است و این به معنای مرگی محتوم با چشمانی باز و روبرو با جهانی دشمن خو و پریشان است.
در شعرها مرکزیتی نمی بینم. قول و قراری، اندوه واژه ای، صبحی روشن و حتی شبی ظلمانی. شاعر در اینجا مرکز جهان است که از عمد با ترکش هایی جنبه های مثبت و منفی زندگی را از مرکزی که خود در آنجا بیتوته می کند به اطراف می پراکند.
و آب/ نقش ناپیدایی بود/ نشسته بر گل ها و/ چهره در کشیده در خاک/ آن گاه/ که ما/ ساحل می شمردیم و/ او قانع می شد/
بر قدحی خالی/ که عاشقانه بر زمینش می زد/ آری/ نقش می کشید و/
ما/ نقشی بر زمینی بودیم/ هموار/ که عاشقان اش/ این چنین/
رؤیا می شدند!!/ چه زیبا بودیم و/ نمی دیدیم
حس و حال زیبایی و برتر از جهان های ملموس پیرامونی و تصویرهای تک مانده و مهجور و بی ارتباط با یکدیگر که هر چند گهگاه خطوط متزلزل و نازکی آنها را به یکدیگر مربوط می کند جهان پر از هیاهو و پست مدرن ]پسانوگرایی[ شاعر را تشکیل می دهد. گاه به یادش می آید که او زیبا بوده چرا که تمام چیزهای زیبا از درون او عبور می کرده! اما در بعضی از شعرها پیوستگی و همخوانی تا آخر ادامه پیدا می کند.
مرا صدا می زد و نمی دیدم/ آشفته کبوتری بودم شاید/ دیوانۀ باد و/ گرفتار تازیانۀ خویش/ رودباره ای/ چونان غریق/ که هیچ ستاره ای/ آسمان اش/ چنین بارانی/ ندیده است/ چه بینوا بودم/ چه هوشیار او/ بهاری/ که چشمانش را ندیدم.
شعرهای 9 و 10 نیز همین حالت دارند. گویی شاعر به تعریف می نشیند و مبحثی را برای ما می گشاید. مسایلی که در پس و پشت ما جای گرفته بوده با استتاری از مهربانی و خشم و عصیان، شاعر آگاهانه آنها را از وجودمان بیرون می آورد و آگاهانه در جلو ما پهن می کند. آیا بعضی از شعرهای صف شکن را تمامی دردمندان و شاعران جهان در ذهنشان- در ناخودآگاهشان نسروده اند؟!
شعرهای عاشقانه حلاوتی دیگر دارند. آن کس که سر در این راه داده است به خوبی می داند که منظور شاعر از ردیف کردن این کلمات چیست.
دل که می گیرد/ تاوان دلی ست/ که تو می گیری/ باقی/ حاشیه رودی ست/ روان/ که تنها/ مرا در تو/ دور می کند.
یا این شعر بسیار زیبا:
گفتم اش/ نمی خواهم/ گریه های مرا ببینی/- رقصی کمانه کرد/ در پیچش اندام اش/ و تصویری بهنگ/ نشست بر کمندی/ که کشید/ از تار ابروان و/ چرخش دو گویی رخشان/ بر گونه های تب/ آن شب/ شب بود و/ من / هم چنان/ گم شده ای رها/ که قطره ای را/ می چکیدم در چاه/ و او/ حالا/ آسمانی/ که غرقاب ستاره های خون آلود من است!!
به کنایه ای/ نشست در من و/ دیگر هیچ نمی دیدم اش
و این شعر پر از اندوه و حسرت و خستگی:
چرا آغاز نمی شوی/ تا برآید خورشید و/ شکوفه ها بنشاند بر این همه عطش؟!/ تنها/ دستی در دستم می گذاری و/ چون سوختم/ رهایم می کنی در باد/ می ماند من و دامنی اختیار/ و آهی/ که می سوزد مشام و/ پر می شود/ از این همه غوغا
و این هم هایکوایی بلندتر از معمول، لطیف و پر از اندوهان:
گفتم اش/ جز اشک هایم چه دارم/ دست در دستانم نهاد و گریست/ آن سوی تر/ ماه/ پیراهن نقره به تن می کرد/ و کبوتر/ بر بالهای خونین اش می گریست
گاه شعر به چالش خویش می نشیند و فلسفه بود و نبود خویش را بر پهنه زمان می سنجد و بیشتر دچار یأس فلسفی می شود بیگناهی که بر بلندای زمان ایستاده است و خود را همانند محکومی تصور می کند که بدون هیچ جرمی به مسلخ کشانده می شود.
*از خود می پرسم/ مگر آدمی را/ چه گونه زیسته ام/ که پرنده/ پرپر می شود و/ هیچ پری/ به پروازم نمی رسد/ برمی گردد/ نگاهم می کند/ کف دستی دانه برمی چینم و/ چون مشت می شوم/ پرنده/ بر پله های گشوده تیرباران می شود/ قابی می ماند و/ دستی برهنه / در آستینی/
که خیس گریه های من است
و یا:
*چراغ اگر من بودم/ نور تو/ چرا بادبان/ این چنین/ خیز برمی دارد و/ باران هم/ به کشت زار تو نمی بارد؟!/ چراغ اگر تو بودی/ خاموشی من/ دامن کشان راه، چرا ماندیم و آواز خوان، چرا؟!/ مرغی شویم/ در بالهای رنگ/ حیران؟!/
کشتی شکستگان بودیم/ با ساحلی خیال- شاید/ خاموش اگر که می بودیم
در کتاب به شعرهای درخشانی برمی خوریم که هر یک با وجود اینکه در روایت با من شاعر طرف است، اما رنگ و بوئی فلسفی و گاه اجتماعی دارند. شاعر گوئی خود را در مرکز جهان قرار داده است تا بسیاری دردها و اندوهان بشری را به جان بخرد و به جای دیگران مویه کند.
* سه قطره خون بر درگاه
پس این همه/ شلال گیسوان و/ آن همه کرشمه/ در چشمان باد/ یادگار کیست/ که آن همه/ بلند می رویم و این همه/ کوتاه می نشینیم / چون نسیم
و یا:
*کودکی خاموش را مانی/ در دستانی که/ از آن تو نیست/ میدان داری که/ فراق باغچه ای را می گرید/ که کودکان اش/ به اشارتی/ یاس ها و خاطره ها را می شویند/ و گریان/ خیره می شوند/ بر سنگ هایی چیده،-/ کودکانی خاموش و هزاران نام دیگر/ که دستانم/ فراموش کرده اند.
هراس گذشت زمان و اندوه به دست نیامده ها و حسرت ها همه جمع می شوند در موهایی نقره ای و خاطراتی که اکنون گاه پر رنگ و گاه محوند. همیشه چیزی- چیزهایی از درون شاعر می گذرند تا باز از چشمه ساری سر باز کرده یا دو دیده را دریا کنند و یا دهان به فراخی جهان باز کنند تا فریادی عالمگیر جهان را برآشوبد.
*طره گیسوانم را چنگی زد و گفت:/ چیزی در تو می گذرد؟!/ و مرا که تنها معنایی بودم برابر آینه/ چندان گریست بلند/ که چنگ از دست اش/ فرو افتاد و/ بانو/ فرو شکست بر دامن خیس اش.
شعر 70 نهایت شکنجه ای است که شاعر در گذر زمان تحمل کرده است و در این راه چه شاهدی والاتر از طبیعت پیرامونش و چه هوشمند از سپیدارهای راست قامت می سراید این شاهدان خسته و خاموش.
*پوست کندن ام را نخواهی دید
مگر به تدبیری/ هزار مشعل فروزان/ بر افروزی/ بر گونه های شب
و
پاره پاره های آتشی شوی/ که من از/ استواری جهان/ خوانده ام/ هر شب/ بی دست.
پوست کندنی از این دست را هرگز/ نخواهی دید/ مگر آویزان شوی/ بر آونگی/ که من/ کشیده ام در خویش/ و ندیده ام/ تو را/ هر بار پوست کندن ام را/ این گونه/ اگر راست می گویی/ شبی/ به تماشای سپیدارها بیا و/ تماشایم کن
جهانی که صف شکن در آن نفس می کشد جهانی پسانوگراست اما شاعر هر چه که از صفحات ابتدایی فاصله می گیرد به طرف تعبیرهایی ملموس و ذهنیتی زیبا پیش می رود. فکر می کنم که صف شکن در شعرهای غیرپسانوگرا همان شاعریست که دوست می داریم.
و در آخر حیف است از طراحی زیبای جلد آن سخنی به میان نیاوریم.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی