صفحه 7--24تیر 88
با سعدی و حافظ
مجموعه شعر «تضمین» سروده: مهران نمازی
ناشر: تعقل، چاپ نخست 1387
معرفی از: ابوالقاسم فقیری
شعر فریاد در دل مانده شاعران است که در قالب های گوناگون از جمله: ترانه، رباعی، غزل، مثنوی، قصیده، قطعه، ترجیع بند، مستزاد، تضمین و چهارپاره جلوه گری می کند.
بعضی از این قالب های شعری همچنان مورد اقبال مردم اند ولی بعضی از آنها امروزه مورد تأیید اهالی فرهنگ نیستند، یعنی غربال زمانه آنها را به کناری زده است. قصیده، ترجیع بند و مستزاد چنین حال و روزگاری دارند، یعنی زمانشان سرآمده و به قولی عمر مفیدشان تمام شده است.
مهران نمازی را سالهاست که می شناسم. در سرودن انواع شعر دست دارد و غزل را نیکو می سراید. اکنون نخستین دفتر شعر نامبرده پیش روی من است. نمازی کار شعر و شاعری اش را با سرودن تضمین هایی از سعدی و حافظ، تک ستاره های ادب سرزمین ما، شروع کرده و اولین دفتر شعرش هم اختصاص دارد به تضمین. در فرهنگ معین جلد اول، پیش روی واژه تضمین
می خوانیم: در آوردن مصراع، بیت یا ابیاتی از شعر دیگران در ضمن شعر خود، اگر شعر مشهور و شاعر آن شناخته شده باشد، احتیاجی به ذکر نام شاعر نیست والا باید نام او را ذکر کرد. شاعر گرامی حمید روزیطلب در مقدمه کوتاه کتاب می نویسد: «تضمین پیرایه
شاعرانه ای است بر شعر تا همیشه به خاطر داشته باشی که مهران تو را به تماشاخانۀ شعر و غزل مهمان کرده است. دستش را به گرامی
می فشاریم و شهد محبتش را به شکرانۀ همه خوبی ها می نوشیم.»
شاعر ارجمند، مهران نمازی در پیشگفتار کتاب چگونگی ورودش را به عرصه شعر و شاعری می نویسد و خود می نگارد: زدیم بر صف رندان هر آنچه باداباد!
نگارنده غزلهای زیبایی از مهران نمازی خوانده است. امید دارد دفتر دوم شعر نامبرده ویژه غزلهای ایشان باشد؛ چرا که هنوز غزل در میان قالب های شعر فارسی حرف اول را می زند.
کتاب را نشر تعقل در آورده است. طرح پشت جلد کتاب از حمید روزیطلب است. ضمن آرزوی سلامتی و موفقیت برای مهران نمازی شاعر خوب شهرمان، یکی از سروده های او را می خوانید:
تضمین حافظ
گوش بسپار که بانگ جرسی می آید
نغمه مرغ رها از قفسی می آید
دل قوی دار که فریادرسی می آید
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
ای که طاقت ز کفت رفت و قرار و دل و هوش
ای که داری به لب از جور فلک جوش و خروش
بیش از این شکوه مکن از غم ایام خموش
از غم و درد مکن ناله و فریاد که دوش
زده ام فالی و فریادرسی می آید
ما به غیر از تو نداریم تمنا و هوس
شادی روی تو باشد که برآریم نفس
همچو بلبل به گل روی تو حیران همه کس
ز آتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی اینجا به امید قبسی می آید
هر چه گشتم به جهان غیر تو دلداری نیست
هر چه گویم ز غم عشق تو بسیاری نیست
در دلی نیست که از مهر تو آثاری نیست
هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست
هر کس اینجا به امید هوسی می آید
آنکه برده است ز سودای جهان سود کجاست
آنکه راز دل این دایره بگشود کجاست
آنکه تا آخر این بادیه پیمود کجاست
کس ندانست که سرمنزل مقصود کجاست
اینقدر هست که بانگ جرسی می آید
دل غمین است ز اندیشه فردای عدم
بی پناه است و پریشان و ندارد همدم
ز آن می لعل که پر شور کند جان و تنم
جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی می آید
با من از وسوسه عشق مگوئید سخن
در دلم نیست دگر میل تماشای چمن
مرغ سرگشته دل برده ز سر یاد وطن
خبر از بلبل این باغ مپرسید که من
ناله ای می شنوم کز قفسی می آید
دل گر انبار ز رنج است و اسیر ستم است
از غم و درد به جان آمده زار و دژم است
ای که حرفت به بر دلبر ما محترم است
یار را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بیا خوش که هنوزش نفسی می آید
مژده ای دل که بهار آمد و بگذشت خزان
چشم بگشا که زره می رسد آن سرو روان
گو بیا تا به قدوم تو بریزم دل و جان
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی می آید
چند متر آسفالت خیس
مجموعه شعر از: حمید روشان
انتشارات داستان سرا- 60 صفحه- 1350 تومان
حمید روشان دنیایی خاص خودش دارد. دنیایی که همه چیزش در آن به جا نشانده شده است هر چند که مشخصات شعر پسانوگرایی مرکزگریزی باشد و احساس و اشیاء در هم تنیده باشد. اما واژه ها-
ترکیبها- سطرها ملموسند. خواننده را پس نمی زنند،
سهل است که به خود نیز می خوانند و در احساس شاعر شریک می کنند. به واژه هایی که در این شعر کوتاه به کار رفته نگاه کنید. شعر تغزلی کلاسیک فارسی و مفهوم هایی از آن به ذهنتان خطور
نمی کند.
از پشت اقلیم نگاهت
سجاده ای پر از رقص بر دیوار آسمان
آویخته ام
و پرستوهای اولین سپیده را ندا داده ام
هان: سرود هجرت را این بار از فراز سرو بخوانید
واژه های سجاده، اقلیم نگاهت، رقص، سرود هجرت، فراز سرو، همه و همه شما را به یاد عرفان خاص ایرانی نمی اندازد. سرودی از فراز سرو خواننده می شود و واژه واژه آزادی را فریاد
می کند. خاصیت پسانوگرایی مرکز گریزی و آشنایی زدایی است.
در شعرها اشیاء بر احساس آدمی پیشی
می گیرند. ظاهراً بعضی ترکیب ها با هم سر سازگاری ندارند. اما بعضی از شعرها مستقیماً از هذیان های آدمی سرچشمه می گیرند و می توان به آنها کابوسهای پریشان نیز نام داد. به این ترکیب ها
نگاه کنید:
بانوی باکره جنون، مرثیه پروانه ها، هذیان رقاصان، کویر یخ، عقربه های گِلی، سروهای غوزکرده،
سایه های بی سر، بتون های زنگ زده، اندیشه های گر گرفته، آشوب شیشه های مشجر، شکوفه های
باد، جذر و مد کوچه های خاطره، لحظه های
خجالت، آبی مشکوک
از این ترکیب تا دلتان بخواهد در اشعار هست. این نشان ذهن توانمند شاعر در رویارویی با زمانه ای
است که جز نفرین چیزی نمی آفریند اما سطرهای درخشانی از میان شعرها:
*هجوم امواج به سرگیجه ساحل
*پیرمردی کودکی اش را ورق می زد
*واپسین دالان خاموش شب
*خاکستر باد بر دوش
*نزدیکترین ایستگاه متروک روشنایی
*آبی زنگ زده آسمان
*کاش می ماندم با نم بارانی در خجالت گلبرگ
*مرگ در چشمانم پاشید
*رطوبت کاهگل بر دیواره های سکوت
*بزرگداشت دختر خشمگین ماهتاب
*امروز به ناگه دلهره عشق فرایم گرفت
*گل سرخی دیدم به قامت آسمان
*به ناگاه زن به شکل صخره ای درمی آید
و اما فکر می کنم در پس و پشت اندیشه های پسانوگرا باید شاهد وحدتی هم باشیم که به گونه ای مرموز در زیر پوست شعر نفس بکشد. به این شعر و به آن مفهوم درهم گسیخته آن بنگرید.
*سرزمینی که گل نمی رویاند/ و باران جادوگر پیری ست در آن/ گوشواره ها هذیان می شوند/ و مادران با کولی ها در برف می رقصند.
واژه های نمی رویاند، باران، برف، کولی ها در این شعر کاملاً متضاد هستند. در سه سطر اول سرزمین عطشناک و کویری در نظرمان مجسم می شود و در سطر آخر واژه برف و کولی ها که از گرمسیر هستند شعر را دچار تشتت معنایی کرده است.
و در بعضی سطرها نثر از شعر پیشی می گیرد.
*پیرمردی را می بینم که چشمانش را بسته است*نظاره گر خودکشی عروسک های دخترم بودم*سرمست بودم که آشیانه پرندگان را بشمارم*در صبحدمی که هنوز عقاب خورشید به پرواز در نیامده است*گل یخ به تاراج رفته بود*او سعی می کند مرا به خاطر آورد*باری هیچکس نمی داند در آن روزگاران دور/ تو در گوش فرزندانت چه گفته ای
و تکرار بعضی از مضامین در شعرهای دیگر- البته خواسته و ناخواسته:
زائیدن صخره، تابلوهایی که رنگ پس داده اند، حنجره گرگ، رادیو کلنگی، اسباب بازی شیطان، دختر مهتاب، شیهه رنگین کمان.
شعرهایی هم در این مجموعه وجود دارند که ساده و راحت هستند. پرسه بر ویرانه ها، شب لبریز از حوض ماهی، در سیاه بیشه، اما گردنم چرخید، پیمان نامه فراموشی، کوچه باغهای شیراز، کاروان دشت، کفش های باد، چیزی به یاد نمی آورم.
و در این میان شعر «همنشین نسیم در گودال فریادها» را تقدیم به خوانندگانی می کنیم که شعر متفاوت را دوست دارند.
*آبی زنگ زده آسمان را/ از نوک قلم قطره قطره اشک ریختم/ و ساعت ها چشمانم را باز گذاشتم/ تا راوی ام را به خواب برم
کاش می ماندم با نم بارانی در خجالت گلبرگ/ با اشکی که در چشم سبز مرواریدی می باریدم/ و با لکنتی که بر زبان شاعری می انداختم/ اما با شاخه خشکیده ای در دست، مُردم/ و ذره ذره هایم را از فراز صخره ای همیشه خیس/ تا به سرزمینی مسحور راندم/ از آن پس بارها خودم را در میان «خارای قبرها» می جستم/ تا شاید روزی دوباره و این بار از میان یاس های سپید...
طرح جلد بسیار زیبا است؛ سیاوش برادران سنگ تمام گذاشته است.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی