صفحه7--6شهریور 87
نگاهی کوتاه به:
دُن آرام
برگردان: احمد شاملو
نقد از: محمدرضا آل ابراهیم - استهبان
دن آرام یکی از عظیم ترین رمان های جاودانۀ ادبیات جهان است که در قرن بیستم نوشته شده است. این شاهکار بزرگ مردم روس توسط میخائیل شولوخف به رشتۀ نگارش درآمده است.میخائیل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستای کروژلین از بخش قزاق نشین وشنسکایا دیده به جهان گشود. پدرش یک دهقان خرده مالک بود. در همان روستای خود دورۀ ابتدایی را به پایان برد و برای ادامۀ تحصیل به شهر رفت و وارد دبیرستان شد. اما جنگ داخلی آغاز گردید و وی ناگزیر در سال 1918 تحصیل را رها کرد و مشغول به کار شد. تا سال 1923 بارها پیشۀ خود را عوض کرد و در همین سال بود که نوشته هایش در مطبوعات به چاپ رسید. شولوخف با قلم توانایی که داشت آن چنان مناظری بدیع از زندگی و اخلاق انسانی به تصویر کشیده که تحسین جهانیان را برانگیخته است.شولوخف در سال 1922 به مسکو رفت و به گارد جوان پیوست. در سال 1924 به منطقۀ دن برگشت و تا پایان عمر در همان جا ماندگار شد. در روز 22 فوریه 1984 دیده از جهان فرو بست.نوشتن دُن آرام که بزرگترین اثر شولوخف است از سال 1928 تا 1940 به درازا کشید. عنوان رمان، نام سنتی رود دُن در ترانه های عامیانۀ قزاق های ناحیۀ دُن است.
شولوخف 23 ساله بود که نوشتن این کتاب را آغاز کرد. به همین خاطر با انتشار کتابهای یکم و دوم دُن آرام عده ای از جمله رودی مدودف وآلکساندر سولژنیتسین مدعی شدند که نویسندۀ واقعی این اثر نمی تواند جوان کم سن و سالی چون شولوخف باشد. آنها بر این باور بودند که نویسنده ای به نام «فدور کریوکف (1920-1870)» آفرینندۀ این کتاب است. پس از انجام مطالعات ادبی و تحلیل کامپیوتری آثار شولوخف و کریوکف، بی پایه بودن آن ادعاها ثابت شد. در سال 1987 که
دستنوشته های دو کتاب نخست این رمان پیدا شدند دیگر تردیدی باقی نماند که شولوخف خالق آنها بوده است.
«هنگامی که نخستین بخش از چهار قسمت رمان دن آرام در سال 1928 در دسترس قرار گرفت، بسیاری از منتقدان بی درنگ اظهارنظر کردند که شولوخف نویسندۀ اصلی آن نیست. این حملات در سال 1965 پس از آن که جایزه ادبی نوبل به شولوخف اهدا شد از سرگرفته شد.»(1)
دن آرام از آن گونه آثار ادبی است که دارای شخصیت های حماسی است. حماسۀ شولوخف، همانند «جنگ و صلح»
لئون تولستوی، تلفیقی است از خصوصیات رمان های خانوادگی و تاریخی. شخصیت ها و رخدادهای آن زاییدۀ خلاقیت و اطلاعات دست اول نویسنده است.رمان دم آرام به لحاظ فراوانی شخصیت های رمان و توصیف عمیق زندگی و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادی که به وقایع انقلاب و جنگ های داخلی جلب شده اند تا اندازه ای همانند رمان «جنگ و صلح» تولستوی است. ماکسیم گورکی هم برای دن آرام ارزش بسیاری قایل بود. گورکی می گوید: «این رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوی می توان سنجید».وقایع این رمان پرحجم (1960 صفحه در 8 کتاب) در دو دهۀ اوایل قرن بیستم حادث می شود. 4 سال از آن اختصاص به جنگ جهانی اول دارد که از سال 1914 تا 1918 به درازا می کشد.این کتاب تصویری همه جانبه از زندگی قزاق های ناحیۀ دن در زمان صلح و سالهای سرنوشت ساز جنگ اول جهانی، انقلاب روسیه و یک جنگ داخلی تلخ است. نویسنده، حوادث رمان را عمدتاً بر محور تجسم خانوادۀ یک قزاق به نام «پانته له مه له خوف» متمرکز می سازد که پسر کوچکش «گریگوری» قهرمان نخست آن است.شخصیت اصلی داستان «گریگوری مه له خوف» که جنگاوری خستگی ناپذیر است در تمام رویدادهای بزرگ تاریخی شرکت می جوید. در جستجوی عدالت، گاهی با سرخ ها ارتباط برقرار می کند و گاهی به سراغ سفیدها می رود. در اواخر رمان به این نتیجه می رسد که اگر بلشویک ها و یا ژنرال های سفید از سرزمین محبوبش، دُن دست برمی داشتند روزگار به کام اهالی ناحیۀ دُن بسی شیرین تر می شد.«گریگوری مه له خوف» از آغاز تا پایان رمان حضوری گسترده دارد. از شخصیت های دیگر رمان می توان از «آکسینیا» نام برد که همچون معشوقش «گریگوری» زندگی پر از ماجرا، عشق، حادثه، شادی و شادمانی، اندوه و غصه، کامیابی و ناکامی دارد. تجربیات سیاسی و نظامی گریگوری با تمام اهمیتی که دارند در پس داستان عشق شورانگیز و غم انگیز وی رنگ می بازند. این نشان می دهد که شولوخف معتقد بوده است تقریباً هر عشق حقیقی به جدایی یا نابودی می انجامد.«گریگوری» همراه با «پیوترا» وارد جنگ می شوند تا از میهن خویش دفاع کنند. در رمان پس از این دو، شخصیت های زیاد دیگری به داستان می آیند و پس از آن که جنگ داخلی به منطقۀ دُن کشیده
می شود شخصیت های دیگری نیز ظاهر می شوند. قزاق ها که از کهنه دشمنان انقلاب اند مردمی خام و خشن تصویر می شوند، اما سربازانی شجاع و کشاورزانی خوب نیز هستند. خصومت سرخ و سفید با آرامش حماسی مشابهی بیان شده است.شخصیت های قزاق دُن آرام، انسانهای واقعی و تمام نما هستند که به لهجۀ تند محلی خویش سخن می گویند. توجه به لهجۀ محلی و اجزای شعر عامیانۀ قزاق ها، از خصوصیات بارز قصه پردازی خود شولوخف است.در رمان دُن آرام، بیش از 2000 مورد تشبیه ادبی به کار رفته که سه برابر تشبیه های به کار رفته در جنگ و صلح تولستوی است. همچنین بیش از 3000 واژه در وصف بیش از 100 رنگ و پرده رنگ مختلف به کار برده شده است از «سیاه» گرفته تا «آبی روشن» که در مقایسه با دیگر توصیف گرهای رنگ، بیشتر به عنوان استعاره استفاده شده است.شولوخف نویسندۀ داستان های با پایان خوش نیست. شولوخف با تولستوی
نزدیکی های بسیار دارد. وی در هنگام دریافت جایزه نوبل خود در استکهلم دربارۀ مبارزۀ بشر در راه ترقی، چنین گفت: «در چشم من، آوانگاردهای واقعی آن هنرمندانی هستند که در آثار خود محتوای نوین و ویژگی های بارز زمانۀ ما را آشکار می سازند...
من از آن واقع گرایی می گویم که با خود عقیدۀ نوسازی زندگی و دگرگون سازی آن در راه خیر بشریت را حمل می کند... این واقع گرایی بی همتاست از آن رو که بیانگر چنان جهان بینی است که نه نگرش مکاشفه آمیز محض و نه فرار از واقعیت را برنمی تابد، بلکه ما را به نبردی برای ترقی بشر می خواند تا بتوانیم به هدف هایی که دل میلیون ها نفر را گرم می دارد و به راه مبارزه شان نور می تاباند، دست یابیم.»(2)
این کتاب چهار جلدی در سالهای میانی دهۀ پنجاه توسط محمود اعتمادزاده (م. به آذین) ترجمه شده و توسط انتشارات نیل به چاپ رسیده بود و در سال 1356 به چاپ دوم رسید و اینک ترجمۀ احمد شاملو در دست است که بسیار زیبا و با نثری شعرگونه و دقتی بی نظیر آنرا به فارسی برگردانده است. افسوس که او دیگر نیست تا دسترنج خویش را ببیند.
خواندن دوبارۀ این کتاب و این بار با ترجمۀ احمد شاملو، منافاتی با لذتی که نسل ما از خواندن این رمان با ترجمۀ م به آذین برده، ندارد.شاملو خود گفته است: «از ترجمۀ به آذین راضی نیستم، اما دلیل اصلی این نیست. موضوع اصلی از این قرار است که زبان مردم در انشای نویسندگان دارد فراموش می شود. من خود اگر توان نوشتن رمان را داشتم حتماً این کار را می کردم، اما چون رمان نوشتن بلد نیستم دن آرام را بهانه قرار دادم». (نقل به مضمون)
درست است که شاملو برای برگردان دن آرام یک تنه وارد میدان شد، ولی نباید فراموش کرد که از مشورت و نظرخواهی و کمک خواستن از دیگران هم روی گردان نبود. نمونه اش را می توانیم از ایرج کابلی نام ببریم که بر زبان روسی تسلط کاملی داشت. کار مقابلۀ ترجمۀ شاملو از متن فرانسه را با متن روسی آن برعهده داشت. از دیگر کسانی که یاور شاملو در ترجمۀ این اثر سترگ بودند غیر از آیدا باید از خانم هنگامۀ شهریاری نام برد که کار ویراستاری و نگارش کتاب را بر عهده داشت.
شاملو تقریباً از سال 1366 کار ترجمۀ دن آرام را شروع کرد و نزدیک به 10 سال بر روی ترجمۀ این اثر وقت صرف کرده است. در سال 1377 مجوز چاپ گرفت و تا سال 1385 توسط انتشارات مازیار تهران به چاپ سوم رسیده است.
شاملو برای ترجمۀ این اثر همچون سایر ترجمه هایش روشی آزاد برگزیده و در عین وفاداری به متن اصلی با زبانی عامیانه و پر از واژگان کوچه و بازار به برگردان آن همت گماشته است.شاملو بر پیشانی کتاب می نویسد:«از اول قرار به ترجمۀ لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسیله ای رام یافته بودم برای پیشنهاد زبانی روایی به نویسندگان فارسی زبان».
رمان چهار جلدی دن آرام به عنوان سرمشقی برای نویسندگان داخلی خودمان مورد استفاده قرار گرفته است. رمان عظیم «کلیدر» نوشتۀ محمود دولت آبادی نمونۀ صادقی از آن است. بخش هایی از این دو رمان بزرگ شباهت های نزدیکی به هم دارند. در برخی از صحنه ها بین مارال و آکسینیا، گل محمد و گریگوری شباهت های بسیاری وجود دارد. به این جمله دقت کنید: «آکسینیا جلو دروازه ایستاده بود بچه را چسبانده بود به سینه اش، بال های شال قرمز روسری اش را باد می پیچاند و به شانه هایش
می زد» (دُن، 288). گویی تصویری آشکار از مارال در کلیدر است.
برگردان کتاب به فارسی با شیوایی هر چه تمام تر صورت گرفته است. حیفم آمد این نکته ناگفته بماند که واژۀ «خوبیت» در صفحۀ 1674 یا اشتباه تایپی است یا دخل و تصرف دیگران یا از زیر دست زنده یاد احمد شاملو در رفته است، زیرا «خوب» فارسی است و «یت» پسوندی است عربی. شاید بهتر آن بود تا این ترکیب وارد کتاب نمی شد. دیگر آن که واژه نگاری کتابی با این حجم زیاد، بدون اشتباه تایپی قابل تحسین است. تنها یک حرف «ل» در این جمله از خط 16صفحۀ 1656 کم است: «چند کلمه ای رد و بد]ل[ می کرد».
منتقدان و صاحب نظران زیادی در مورد دن آرام نوشته اند. ما در این جا سر آن نداریم که بیش از این سخن را به درازا بکشیم بلکه در پی آن هستیم تا برخی از جملات و ترکیبات زیبا و تصاویر بی نظیری که توسط شاملوی بزرگ بازسازی شده است
را یک بار دیگر با هم مرور کنیم:
«ماه از جر خوردگی ابر سیاه رو نشان می دهد». (دُن، 55)
«آکسینیا بعد از به دنیا آمدن بچه، دلبستۀ شوهرش شد. البته انگیزۀ این دلبستگی عشق نبود. نیاز تلخ زنانه بود به اضافۀ عادت». (دُن، 67)
«جوجۀ شقه شده را گرفت کف دستش. همه اش سه چهار روزه بود و هنوز از خارپرهای حنایی اش گرمای زندگی بیرون می زد». (دُن، 76)
«گوش تیز کرد: سکوت تو گوش هاش زنگ می زد». (دُن، 110)
«آدمیزاد له شده به گندم لگدمال شده نمی ماند: گندم که سمکوب گله شد دوباره کمر راست می کند». (دُن، 133)
«یادش آمد به شکم قُلمبۀ پدرش که تو جلیقۀ ابریشمی قُنداق شده بود». (دُن، 158)
«تو لحظه های سخت زندگی، اشک حکم باران روزهای خشک وسط بهار را دارد». (دُن، 234)
«ارباب ها تو سروکلۀ هم می زنند تاوان ظرفهای شکسته را رعیت می دهد». (دُن، 250)
«حس می کرد تو امواج آرزوهای این سی صد جفت چشم شنا می کند». (دُن، 320)
«چیزی که تنها برای دو جفت چشم نوشته می شود فقط تا وقتی معنی دارد که کس دیگری نخواندش». (دُن، 397)
«وقتی زندگی از بسترش سرریز کند به شاخه های زیادی تقسیم می شود». (دُن، 451)
«اسب و استر که دعواشان شد مورچه ها زیر پا له می شوند!». (دُن، 530)
«دهنی بازِ بازِ تا بناگوش که انعکاس خاموش آخرین فریادش را حفظ کرده بود». (دُن، 533)
«بالای جنگل ظلمت به ظلمت گره می خورد». (دُن، 535)
«تو خیال دخترش فکر کرد: او با من بیگانه است من هم با او. محبت پدر فرزندی اش فقط موقعی گل می کند که پول بخواهد». (586)
«شهر را گرمای نموری گرفته بود که خبر از باران می داد. شهر بوی آسفالت گرم و بنزین سوخته و دریای نزدیک و عطر زن ها را می داد که شورانگیز است و وصف ناکردنی. با آن آمیزۀ نامشخص بوهای جورواجوری که خاص شهرهای بزرگ است».(دُن، 613)
«لیست نیتسکی سعی بی نتیجه ای کرد که بفهمد افکار رفیق اش تو ظلمات کدام برهوت سرگردان است».(دُن، 625)
«روز گرمی است با ابرهای پراکنده.پنداری آسمان از آلومینیوم کبود ریخته شده، ابری کرکی در اوج آسمان است که حاشیۀ پوستی قفایی رنگی دارد. ابر روی کشتزارها، روی قطاری که در طول خط آهن وراجی می کند، روی جنگل آراسته به زیور باورنکردنی برگهای رو به زردی، رو پرهیب آب رنگی درخت های غان و رو سراسر زمین که پیش از پاییز رنگ بیوه گی به خودش گرفته باران مورب جان بخشی می بارد که پرتوهای رنگین کمان در آن می شکند.
قطار مسافت درازی پشت سر می گذارد و دود رشتۀ پر ریشۀ سرخی به دمبالش می کشد». (دُن، 643)
«طرف غرب، پای آسمان، ابرهای کبودی خمیروار ور می آمد». (دُن، 659)
«هوا شیشه گون بود و به سوی کشتزارهای دمه گرفته ای می سرید»(دُن، 666)
«بالای استپ، کهکشان به شکل کمربند قزاقی فلزکاری شده ای آسمان را در برگرفته بود».(دُن، 711)
«علف گور را محو می کند، زمان درد را. باد رد پای رفتگان را می لیسد. زمان محنت خونچکان و خاطرۀ دردبار زنانی را که مردهای محبوبشان را دیگر بار ندیدند و دیگر هیچ گاه باز نمی بینند؛ چرا که زندگی آدمی فصل بس کوتاهی است و یک وجب سبزه ای که به ما می دهند تا از فرازش بگذریم سخت تنگ». (دُن، 714)
«برادر جان، چقدر باید تو زندگی ات گشنگی خورده باشی که حالا بتوانی این جوری به یک نظر سیر و گرسنه را از هم تشخیص بدهی و چقدر باید رنج و وحشت تحمل کرده باشی که آن تکۀ موی سرت به رنگ دندان هایت درآمده باشد!» (دُن، 734)
«گلوله هایی که از بالا سرش می گذشت بنا کرد سوراخ های غیر قابل رؤیتی تو پردۀ تار آسمان به وجود آوردن». (دُن، 746)
«ایوان آلکسه یه ویچ پُک زنان تو نخِ میتکا بود که نی نی های گربه ای اش برق می زد و نمی شد فهمید که چشم های سبزش می خندد یا کینۀ فرو ننشسته ای ازشان می تراود». (دُن، 752)
«بگذار اول مرغ ات تخم اش را بکُند بعد بگو عسلی می خواهی یا نیم رو!». (دُن، 758)
«پشت پنجره های واگن کولاک برف بیداد می کرد. پنجه های پرنده ها رو پشته های برف یخ زده که وزش باد ماله شان کشیده بود و از نردۀ حفاظتی خط سرک می کشید نقش های عجیب و غریبی انداخته بود». (دُن، 764)
«ما همهمۀ استقبال را نه با زمزمۀ شیرین ستایش ها بل در عربده های وحشیانۀ نفرت و کینه خواهیم شنید». (دُن، 766)
«نور آفتاب که از درز پنجره ها می آمد تو غبار طلا می پاشید». (دُن، 808)
«خیال نکن بعضی ها به نرمی سُرب اند بعضی ها به سختی فولاد. همۀ ما از یک قماش ایم». (دُن، 849)
«آسیاب لُم لُم، چه جو باشد چه گندم». (دُن، 962)
«حرفهای پترو مثل مهره های بلوری گردنبندی کلمه به کلمه از ذهنش می گذشت و به تلخی عذابش می داد». (دُن، 967)
«خون از فشار مداوم اعصاب در رگ به جیوۀ جوشان تبدیل می شود». (دُن، 1042)
«تو تاتارسکی مه از اول صبح زمین را لفاف می کرد». (دُن، 1064)
«استپ اما زیر برف زنده است. گندم زمستانه لطمۀ سرما دیده، آن جا که شیار نقره ای به صورت امواج یخ زده ای تاب برداشته است والمیده با ریشه های جان سخت حریصش به خاک رندیدۀ پاییز که در تلاطمی منجمد به خود رها شده چنگ می اندازد». (دُن، 1102)
«هر کسی شخم اش به کشت خودش و کاه اش به کاه امبار خودش». (دُن، 1161)
«بی شکستن تخم مرغ نمی شود خاگینه درست کرد». (دُن، 1231)
«پیری که هنوز نلرزه به یه جُف جَوون می ارزه». (دُن، 1267)
«چَه مَکَن بهر کسی، اول خودت دوم کسی!». (دُن، 1272)
«کسی که شمشیر می کشد به زخم شمشیر می میرد». (دُن، 1272)
«چو نام سگ بری چوبی به دست آر!». (دُن، 1483)
«خر را با خور می خورند مُرده را با گور». (دُن، 1538)
«کسی که به عمرش سرهنگ ندیده رئیس پاسگاه را پادشاه حساب می کند». (دُن، 1544)
«خودت باید فهمیده باشی که قوزی همۀ عالم را قوزی می خواهد». (دُن، 1564)
«خندۀ پیشکی مایه شیشکی». (دُن، 1696)
«وقت مواجب سرهنگ است وقت جنگ بُنه پا». (دُن، 1731)
«تو چاه تُف نکن شاید خودت تشنه ات شد». (دُن، 1774)
«باور کن! تا یک سال دیگر انگشت هایم جوانه می زند سبز می شود». (دُن، 1817)
«از قدیم گفته اند دست ننه نگاه کن مثل ننه سودا کن!». (دُن، 1893)
«هر آزادی مزخرفی به یک زندان راحت بی دردسر شرف دارد». (دُن، 1911)
پی نویس:
1 -تاریخ ادبیات روس، نویسنده ویکتور تراس، مترجم علی بهبهانی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران چاپ نخست 1384، جلد 2، ص 1128.
2 - فردیت خلاق نویسنده و تکامل ادبیات، میخائیل خراپچنکو، ترجمه نازی عظیما، انتشارات آگاه تهران، چاپ یکم، 1364، صفحه 194.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی