صفحه 7--22 تیر 89
در وقت حضور مرگ
سروده منصور اوجي
چاپ اول 1389، ناشر: انتشارات ابتکار نو
معرفي از: ابوالقاسم فقيري
غم دنيا خوره آنکس که مرده
که دنيا سر به سر اندوه و درده
اگر مردي به قبرسون گذر کن
که بيني مرگ با شيرون چه کرده
" از ترانه?هاي محلي فارس"
اين بار دوستمان منصور اوجي «مرگ» را به حريم شعريش خوانده است. مرگ واقعيتي تلخ است که چشم در چشم ما دارد و اگر چشم دل بگشاييم حضورش را حس مي?کنيم.
و اين مائيم که گاهي خودمان را به نديدن مي?زنيم و وجود مرگ را نديده مي?گيريم.
اوجي در «به جاي مقدمه» در جواب اين سؤال: «آقاي اوجي چرا اين همه تم مرگ در کارهاي شما تکرار مي?شود؟» مي?نويسد: سالي نبوده است که بي?مرگ زيسته باشم و بي?مرگ عزيزانم، آخر چقدر مرگ؟ بن مايه?ي مرگ الان نيست که در شعرهاي من ظهور و بروز يافته باشد. در تمام کتاب?هاي شعري من شما اين تجلي را مي?بينيد و يک بخش در هر کتاب من به اين موضوع اختصاص يافته است و همان گونه که خانم دانشور در مقاله خود متذکر شده است: «اوجي از مرگ مي?گويد و سرانجام دل به دريا مي?زند و لوح گور مي?سرايد»، آخرين شعر من در مورد مرگ، شعري است در رثاي سحر رومي و در تکه?اي از آن گفته?ام: «اي جام به سنگ خورده،/ اي شعر تمام!/ کي نوبت ماست؟»
تا کي نوبت به خود من برسد و چه کساني از مرگ من بگويند؟
من يک مرتبه به مرگ سرائي روي نياورده?ام و همان گونه که ديده?ايد با مرگ بزرگ شده?ام بله ما آن شقايقيم که با داغ زاده?ايم.
دفتر شعر «در وقت حضور مرگ» شامل
دو بخش است:
بخش اول: دفتر مرگ
بخش دوم: دفتر ياد اندوه
مرگ عزيزان ناگوار است گاهي دلت را به درد مي?آورد و رهايت نمي?کند. اوجي چند شعري را که در رثاي خواهران و برادرش سروده تلخي مرگ را زير دندان دارد معلوم است که در خلوت تنهاييش با خاموشي آنها نتوانسته است کنار بيايد.
اين شعر را براي خواهرش «مريم» سروده:
بعد از تو
بعد از تو ستاره?ها سياه پوشند
بعد از تو درخت?ها عزادارند
بعد از تو نه بوسه?اي نه لبخندي
بي?سبزه وُ سيب
بي?آب وُ چراغ و عطر وُ آيينه
بي?سکه و عيد
تاريک?ترين بهار، در راه است
تاريک?ترين بهار، بعد از تو
تاريک?ترين بهار، بي?خورشيد.
و اين هم سوگ سرودش براي خواهرش فاطمه:
روزِ بعد از تو
سروها، سبز
آسمان، آبي
صبح روشن نشسته بر درگاه
چه هوايي
چه لحظه?اي
چه دمي
اين چنين است روز بعد از تو
هم چناني که در حوالي ما
شهر شيراز در هواي بهار
ماه بهمن، شکوفه?ي بادام
در چنين روز ليک در دلِ من
هر چه هر جا، نصيب ويراني است
روز بعد از تو آسمان دلم
سخت ابري?ست، سخت باراني است!
و اين شعر را براي عبدالرحمن برادرش نوشته است:
آه!
صد دره?ي خسته?ام
صد کوه
صد کتاب
آه، اي کليد گمشده?ي باغِ کودکي
بر من چه رفته است؟
من خرد، من خراب!
کو همکلام من؟
کو روزهاي خوب؟
کو لحظه?هاي عطر؟
کو خنده?هاي شاد؟
من خسته، خسته?ام
کو شهرزاد مرگ؟
کو لالاي خواب؟
در دفتر «در وقت حضور مرگ» اوجي 10 قطعه شعر دارد که تماماً عنوان «لوح گور» را با خود دارند و هر کدام مي?تواند سنگ نوشته?اي بر روي يک قبر باشد.
سهراب هم شعري در اين زمينه دارد که در خاکستان بزرگ شيراز آن را ديده?ام:
به سراغ من اگر مي?آئيد
نرم و آهسته بيائيد
مبادا که ترک بردارد
چيني نازک تنهايي من
از اين مجموعه شعري را مي?خوانيد:
لوحِ گور (5)
و اين گور من نيست
در اين گوشه?ي دور
پراکنده?ام در تمامي ذرات آن خاک پر عطر نارنج
در آن زندگاني که بودم
مرا نام شيراز بوده است
مرا کنيه منصور
اين مختصر را با شعر «وصيت» به پايان مي?برم. اوجي اين شعر را براي دخترش غزل نوشته است.
وصيت
....................
و تو غزل
نان را وَ نمک را
حرمت بگذار
چراغ را
و آب را
و از اين پس، خاک را
چون غبار
مشمار
ما را مزار
خواهد شد.
دو روزگار
چند دفتر در افسانه پهلواني و تاريخ ايران زمين
دفتر اول- افسانه و افسون
از آغاز پادشاهي کيومرث تا پايان کار سياوش
عباس کشتکاران معرفي از: امين فقيري
سخن هر چه گويم همه گفته اند
بَرِ باغ دانش همه رفته اند
اگر بر درخت برومند جاي
نيابم که از بر شدن نيست راي
کسي کوشد زير نخل بلند
همان سايه زو باز دارد گزند
توانم اگر پايگه ساختن
بر شاخ آن سرو سايه فکن
کزين نامه?ي نامور شهريار
بگيتي بمانم يکي يادگار
تو اين را دروغ و فسانه مدان
بيک سان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معني برد
اين ادعاي فردوسي است که همه از بي?ادعايي است و نتيجه اينکه او وظيفه خويش مي?دانسته اين کار سترگ را آغاز و به پايان رساند. همچنانکه دوست ساليان، عباس کشتکاران لازم مي?داند که تا تفسير و تحليل خود را بر افکار اين رادمرد بزرگ به اطلاع همگان برساند.
کشتکاران مي?نويسد: «ديگر آنکه نامه پهلواني همراه با روز و هفته و ماه و سال و سده نيست. پهلوانان از آنِ همه?ي دوران?هايند. هر چند
هر کدام به روزي زاده مي?شوند و به روزي ديگر به مرگ تن در مي?دهند و جان مي?سپرند. با اين همه منش و کنش آنان در چارچوب زمان نمي?گنجد و اينست که چون تاريخ تن به تاريخ نداده اند.»
کاملاً درست و بجا گفته است مؤلف کتاب، پهلوان تاريخ را پشت سر مي?گذارد و جاويدان مي?ماند چون تاريخ سيره پادشاهان و خونريزي?هاست اما منش پهلوان و خود او برخاسته از مردم است. بنابراين مردم پهلوانانشان را تا ابدالدهر ارج مي?نهند. در سوگشان مي?گريند و با شادي و پيروزيشان شاد مي?شوند.
«پهلوانان در تاريخ باستان چه از تبار خاندان?هاي برگزيده بلندنام و چه از ميان کم نامان و گمنامان برخاسته، همه روي به مردم دارند و توش و توان از مردم گرفته اند.
بيخود نيست که شبهاي نقالان هنگام بروز فاجعه يا پيروزي?هاي بزرگ رونقي ديگرگونه به خود مي?گيرد و عام و خاص با اشکي در چشم به روايت مرگ سهراب به دست پدر گوش جان مي?سپارند. نفوذ شاهنامه در روستاهاي ايران نشانه بعد خاص هنري اين اثر بزرگ است. هنر ناب هنري است که هر کس به اندازه وسع و توان معرفتي خويش توشه?اي از آن برگيرد.
عباس کشتکاران لطف بزرگي به خود و اصحاب معرفت و دانش نموده است چرا که برخلاف حافظ، سخن پيرامون اين استوره ادب و هنر کمتر رفته است و سعي دارد که توفيق آن را با همت و اراده?اي که دارد با خوانندگان يار سازد و به ترتيب به نوشتن اين کتابهاي سترگ بپردازد. ابتدا:
1-افسانه و افسون (کتابي?که اکنون در معرض ديد شماست)
2-ملک دارا (در تاريخ ماد و هخامنشي و يورش اسکندر)
3-افسرِ دارا و اردوان (که يکسره از اشکانيان سخن خواهد گفت)
4-سر کسري و تاج پرويز (در اين کتاب ساسانيان مد نظر مؤلف است)
5-مرغان قاف (درباره يورش اعراب و اسلام آوردن ايرانيان)
6-چنگ در غلغله (عصر رودکي و عنايت به سلسله?هاي صفاريان و سامانيان)
7-دولت محمود و زلف اياز (درباره عصر فردوسي و سبب سرودن شاهنامه)
8-مرغ و کوه (در کار دولت سلجوقيان و امراي ديگر آن عصر و شاعر بزرگ نظامي گنجوي)
9-خوي پلنگي (در مورد سعدي و عصر او – اتابکان- چنگيز خونريز)
10-سيل دمادم (عصر حافظ با همه فتنه?هايي که از درون و بيرون، اين عصر را در هم مي?آشفت)
11-زندان مکافات (دوران پس از حافظ و برآمدن سلسله صفويه)
12-ساز شرع (يکسره به شيوه و طرز کار صفويان پرداخته است)
13-صاحب قرآن (مسئله افغان، ظهور نادر، کريم خان زند و لطفعليخان زند مردي مردستان، هنگامه?ي شوم آغامحمدخان قاجار، قائم مقام و اميرکبير اين دو شخصيت جاويد تاريخ)
14-ياد آر ز شمع مرده ياد آر (درباره پايمردي هاي
ميرزا جهانگيرخان صور اسرافيل و ستارخان گرد و قهرمان تبريز)
15-راهست و کمين از پيش و از پس (در مورد سلطنت رضاشاه و فرزندش محمدرضا و برآمدن جمهوري اسلامي)
مردان بزرگ هدفهاي والا دارند. پرداختن به اين 15 کتاب طاقت سوز است. اما چرا که نه. کشتکار مي?تواند. خداي نيز با افزودن به عمر او بدو کمک خواهد کرد. کافيست که اصحاب فرهنگ يار خاطر او باشند نه بار خاطرش. موفق باشد.
کتاب حاضر «افسانه و افسون» اين موضوع?ها را براي ما بازگو مي?کند.
بخش اول- در پادشاهي کيومرث و هوشنگ و تهمورث
بخش دوم- پادشاهي جمشيد به 700 سال
بخش سوم- در کار ضحاک
بخش چهارم- برخاستن کاوه
بخش پنجم- زادن و برخاستن فريدون
بخش ششم- منوچهر مرد راه
بخش هفتم- پهلوانان
بخش هشتم- رستم و ايران
بخش نهم- که مازندران شهر ما ياد باد
بخش دهم- درماندگي کاووس و پهلواني رستم
بخش يازدهم- هفتخان- هفتخان رستم
بخش دوازدهم- بي?خردي?هاي ديگر کاووس
بخش سيزدهم- داستان سهراب
بخش چهاردهم- داستان سياوش
بخش پانزدهم- پس از سياوش
سهم من از تمام تو اين بود
مجموعه شعر از: نازنين ناظريان
معرفي از: امين فقيري
بار ديگر چهار پاره به شکلي که پرويز خائفي و نادر نادرپور و به گونه?اي تلخ?تر نصرت رحماني مي?سرود، در کتابي? زيبا آنهم توسط شاعره?اي جوان و جوياي نام زنده مي?شود. قصد ما اين نيست که بگوييم اين قالب شعري کهنه شده است يا اينکه شاعران کمتري به سراغ اين قالب مي?روند. چرا که حق نداريم براي کسي تعيين تکليف کنيم. شاعر خود مي?داند که چگونه با زمانه خويش برخورد کند. آيا تا ابد خود را در پشت واژه?هاي رمانتيک پنهان مي?کند يا همچون زنده?ياد فروغ فرخزاد و سيمين بهبهاني اين پيله را مي?شکافد و همانند پروانه?اي زيبا به پرواز درمي?آيد.
تا ببينم ضرورت هنر و نوين بودن چه در کار اين شاعره توانمند خواهد کرد. امروزه پسانوگرايي جهان را در زمينه هنر زير سيطره خود گرفته است. پسانوگرايي بايستي در پشت ذهن شاعر و اصولاً هنرمند خود را نشان دهد نه با آوردن جمله?هايي نامأنوس در کنار هم که فهم از ادراک معاني آن عاجز باشد.
شعرهاي ناظريان بنا به طبيعت خويش افکار شاعر را در زمينه?هاي مختلف بيان مي?کنند. شاعر گاه نگاهي حسرت بار به گذشته مي?افکند و افسوس کارهاي نکرده را مي?خورد.
مي?نويسم دوباره از تکرار
از مسيرِ تمامِ پيچک?ها
از تبِ تندِ لحظ? ديدار
پشت اندوه زرد ميخکها
* * *
قاصدک را دوباره راهي کن
با پيامي که زير لب داري
و بگو من اگر نباشم، باز
تو به يادم بنفشه مي?کاري؟
* * *
کوک کن سازِ کنجِ ديوارم
با سر انگشتِ غم ترانه بزن
اين دل و اين کمان و اين هم سيب
تير، اين بار بر نشانه بزن
در شعر بالا که قسمتهايي از آن انتخاب شده است، شاعر بين جهان رومانتيک و جهاني رئاليست دست و پا
مي?زند تا مي?خواهد که چهار پاره?اي با مضمون?هاي اجتماعي را بيان کند چهار پاره بعدي به عادت ديرينه شاعر که همان ذهنيت رمانتيک است باز
مي?گردد.
اما در نهايت اين شاعر است که تصميم مي?گيرد و اين کتاب گويي به خاطر همين اشعار تدوين شده است، شعرهايي زيبا با انديشه?هايي رومانتيک
کو نسيمِ سبزِ شاعرانه?اي
تا به من دوباره بال و پر دهد؟
کو قناريِ قشنگِ فصلها
تا کنار من ترانه سر دهد؟
(شعر انتهاي قصه?ها- ص 11)
* * *
کسي به مرزِ جنون مي?کشد نگاه دلم را
کسي دوباره شرر مي?زند به خرمنِ جانم
همان که حس عبورش بهار تُرد دلم بود
و التماس نگاهش بهانه?اي که بمانم
(مرز جنون- ص 41)
در بعضي از اشعار شاعر حجاب دست و پاگير
چهار پاره را رها مي?کند و آنچه دلش خواست مي?سرايد. همين زير پا گذاشتن قانون ستودني و زيباست.
از دختر رز يا ز غم شاهد دوران
هر چيز که او خواند، شنيديم و گذشتيم
دنبال نگاهي که به يک جرعه بيارزد
هر گوشه از اين ميکده?ي غمزده گشتيم
هر جا که دلي بود به يک غمزه شکستيم
پا بر سر هر شيشه?ي بشکسته نهاديم
صد درد از اين زخم کشيديم و نگفتيم
ما دل به کف ساقي اين باده نداديم
(سبزترين ثانيه?ها- ص 33 و 34)
شعر نازنين ناظريان بيشتر حديث نفس است. از خود مي?گويد و عوالم دروني خويش. گاه اين مسئله فراموش مي?شود و شاعر به نظاره نو شدن طبيعت مي?نشيند.
*زندگي هميشه سبز و ديدني است/ آسمان هميشه پاک و برقرار/ ابرهاي تيره رفت و دور شد/ ابر آشنا! بيا، بيا ببار/ تا بهار سبز زندگي دميد/ گل درون دست?هاي من شکفت/ بانوي ستاره پوش آسمان/ قصه از سپيده?اي دوباره گفت/ صحبت از صداي نرم پاي آب/ صحبت از قشنگي جوانه?هاست/ زندگي، طنينِ لرزشِ نسيم/ زندگي ترنم ترانه?هاست.
(قسمتي از شعر تولد دوباره- ص 22)
طبيعي است که انديشه?هاي يک شاعره جوان با شاعري مذکر زمين تا آسمان فرق
داشته باشد.
روح نازک خيالي و واژه?هاي حرير مانند در شعر بانوان بيشتر است. اما در شعر «آسمان خاکستري» گويي از اين قانون تخطي شده است. واژه?هاي انتخابي?شاعر کمي زمخت و مردانه مي?نمايد!
اي خزان آهسته?تر بر گرده?ام شلاق زن
اين بها سنگين تر از آن شد که باور داشتم
روزگار بي?مروت لحظه?اي مهلت نداد
تا به پايان آورم عهدي که در سر داشتم
برف حسرت بي?امان باريد بر انديشه?ام
ريشه?ام پوسيد در زندانِ اين ناباوري
آسمان خاکستري شد در شبِ مرگِ دلم
سوخت جانم، ذوب شد در متن اين ناباوري
(آسمان خاکستري، قسمتي از شعر، ص20)
در شعر زير نااميدي و گاه پوچي و دلسردي تمام انديشه?هاي شاعر را در چنگال خود گرفته گويي به هر جا که رو مي?کند با دري بسته روبرو مي?گردد. به قسمتي از اين شعر توجه کنيد:
پوسيدن اينجا ماجراي تازه?اي نيست
در چارچوب قصه?هاي بي?سرانجام
در انجماد اين هواي بي?تنفس
در داستان کهنه?ي آغاز و فرجام
اينجا گذشتِ لحظه?ها تلفيق مرگ است
اين ساعتِ خوابيده هم زنگي ندارد
دست از دلم بردار آه اي فکر مسموم
اينجا حناي شعر هم رنگي ندارد
(ص 16-17)
22 شعر کتاب در قالب چهار پاره سروده شده است. 4 شعر در قالب غزل و 2 شعر غزل گونه که هر بيت آن رديف و قافيه?هايي همسان دارند. اما مثنوي هم نيست.
در پايان با يک غزل از اين شاعره با استعداد که آينده از آن اوست، اين معرفي را به پايان
مي?بريم.
قصه?ي ناتمام
تمام زندگي?ام قصه?ي تو بود و سراب
بيا بگو که چرا قصه?ام به سر نرسيد
دوباره شعر دلم نقل انجمن?ها شد
ولي چرا به دل غافلت خبر نرسيد
درختِ حوصله خشکيد در هراسِ سقوط
و مرهم تو به اين زخميِ تبر نرسيد
تمامِ شب به اميدِ رسيدنِ تو گذشت
صداي پاي تو حتي به پشت در نرسيد
و تندبادِ نگاهت به پهن دشتِ سکوت
به سمت شاخه?اي از من شکسته تر نرسيد
هزار بار دلم در خيال گشت و هنوز
از او که گم شده در جاده?ها اثر نرسيد
و باز آبيِ دريا و موج بي?پايان
غريقِ حادثه ات باز بي?خطر نرسيد
کتاب کهنه?ي من داستان فاصله?هاست
به من بگو که چرا قصه?ام به سر نرسيد
(ص 63-64)
جاده
کورمک مک کارتي
ترجمه: حسين نوش آذر
نشر مرواريد
معرفي از: باقر عطائي
در بيشتر کشورها معمولاً پس از موفقيت يک رمان و يا توفيق آثار يک نويسنده در نزد مردم و منتقدين، اقتباس سينمايي از اين آثار حتمي خواهد بود. اين اتفاق در کشور ما برعکس است، يعني تنها در صورت نمايش موفق يک فيلم اقتباسي و توجه عموم به آن، مترجمان ما به صرافت ترجمه اين گونه آثار مي افتند.
وجود همين تفاوت ساده در بسياري اوقات باعث مي شود، جماعت کتابخوان ايراني گاه با تأخيري چند ساله با نويسنده اي
معتبر و يا آثار ادبي?قابل اعتناء آشنا شوند.
(به خاطر داريم که اکران بسيار موفق فيلم «ارباب حلقه ها»
باعث شکسته شدن طلسم ترجمه آثار «جي.ار.تالکين» در ايران شد و اين سه گانه پر آوازه، سرانجام پس از گذشت نيم قرن که از هياهويش در جهان ادبيات مي گذشت، رنگ چاپ در بازار کتاب اين سرزمين را ديد).
***
چندي پيش با نمايش موفق فيلم «جايي براي پيرمردها نيست» ساخته تحسين شده «برادران کوئن»، به فاصله کوتاهي کتاب منبع اقتباس اين اثر سينمايي به فارسي ترجمه شد و به پيشخوان کتابفروشي ها آمد و آنگاه بود که دانستيم نويسنده کتاب «کورمک مک کارتي» که تاکنون براي ما ناشناس بود، از معروف ترين و تأثيرگذارترين نويسندگان دنياي امروز ادبيات است و بيش از پنجاه سال سابقه داستان نويسي،
نمايشنامه نويسي و فيلم نامه نويسي را در کارنامه خود دارد و فهرست جوايز ادبي?ايشان بسيار بلند بالا است.
خواندن «جايي براي پيرمردها نيست» لذت بخش بود، اما عيش آن هنگام مکرر شد که همزمان فيلم «جاده» ساخته شده بر اساس آخرين نوشته اين نويسنده، در جهان مطرح شد و به ميمنت اين واقعه، کتاب در ايران به وفور و با چندين ترجمه، در دسترس خوانندگان قرار گرفت.
***
درونمايه «جاده» همانند کتاب قبلي اين نويسنده، درد مشترک انسان امروزي است. داستان تنهايي و تلاش براي زيستن و بقا در محيطي نامأنوس. از ابتدا تا انتهاي کتاب، پدر و پسري در جهاني آخرالزماني و در سرزميني نابود شده، مسيري طولاني و دشوار را براي رسيدن به مکاني امن و آرام طي مي کنند. در تمامي داستان اتفاق غير منتظره اي روي نمي دهد و به جز رابطه پسر و پدر شاهد هيچ رابطه ديگري نيستيم. اما هنر «مک کارتي» همين بس که با اين دستمايه اندک، خواننده را به همراه قهرمانان رمانش در تمامي اين سفر اديسه وار، پا به پاي تحول شخصيتهاي داستان با ترس، حقارت، نفرت، خشونت، نااميدي و در نهايت به مثابه آغازي دوباره با «اميد» عجين مي کند.
- «به پسرش خيره ماند. گفت: و زندگي واقعي خيلي زشته، ها؛
تو چي فکر مي کني؛
فکر مي کنم، من و تو زنده ايم. اين درست که اتفاقات خيلي بدي برامون افتاد.
اما هنوز من و تو زنده ايم.
آره.
اين قشنگ نيست؛
چرا.»
اين کتاب جايزه ادبي?«پوليتزر» سال 2007 را براي «کورمک مک کارتي» به ارمغان آورد.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی