صفحه 7--15تیر 89
موزۀ هنر مشکین فام
اولین موزه خصوصی هنرهای تجسمی در ایران
دکتر غلامرضا وطن دوست- حسن مشکین فام
ناشران: دانشنامه فارس- موزه هنر مشکین فام
معرفی از: امین فقیری
حسن مشکین فام از آن دسته هنرمندانی است که همه چیز را در سطح عالی می پسندد و دیگر از آن گروه هنرمندان حساسی است که باور ندارد
مسئولی- جماعتی، نسبت به نفس هنر بی اعتنا باشند. اصولاً این امر برایش باورپذیر نیست که چرا در این راه آنان که باید دست یاری به طرف او دراز نمی کنند. او جمع آوری این گنجینه را کار خود تنها نمی داند بلکه توقع دارد که همگان او را در این کار سترگ یاری کنند.
به زبان آسان می آید اما در عمل کاری است بسیار زمان بر و پرهزینه. حسن مشکین فام در مورد زمان کنار آمده است چرا که عاشق، حاضر است در راه وصال هر کاری را انجام دهد. اما مسئله هزینه کمرشکن و طاقت سوز است وقتی که دستگاههای مربوطه چوب در کار می شکنند چگونه می تواند این موزه خصوصی که به جرأت می توان گفت نخستین موزه خصوصی در ایران است سرپا و پویا بماند و حتی بودجه ای ناچیز برای پرداخت کارکنان آن نداشته باشد و نتواند اثری را خریداری کند و از پس و پشت پستوهای قرون خارج کند.
حتی برای چاپ این کتاب که دلش می خواسته سند و مدرکی برای آیندگان باشد چه هزینه ای را از جیب خود متقبل شده است.
«انگیزه گردآوری این مجموعه، تنها و تنها علاقه شخصی و اهمیت داشتن و ارزشمند بودن آنها از دید این جانب بوده است. به همین خاطر است که علاوه بر تمامی مشکلات، به خصوص بخش مالی آن، این مجموعه با هزینه شخصی، یعنی پرداخت حقوق پرسنل، هزینه نگهداری- تبلیغات
و سایر موارد، بدون کوچکترین توجهی از طرف سازمانهای فرهنگی مربوطه اداره شده و به خاطر وضعیت اقتصادی و اجتماعی جامعه هیچگونه درآمد قابل توجهی از طریق مراجعه کنندگان حاصل نمی گردد».
این بنا که بعدها موزه هنر مشکین فام نامیده شد، «خانه فروغ الملک» نام داشته و متعلق به قوام الدین یکی از افراد خاندان قوام می باشد. طرح و شکل بنا زیباست. چهار طرف اتاقهای پنج دری با گچبری ها و آئینه کاری های رنگی و سه ضلع آن زیر پنج دری ها زیرزمینهای مناسب و پرنوری قرار دارد که حسن مشکین فام با دید هنری که دارد از هر گوشه ساختمان استفاده بهینه ای برای نشان دادن هنر فارس کرده است.
طبیعتاً هر قسمتی به یکی از هنرها اختصاص داده شده و حسن کار مشکین فام این است که فقط به هنر کلاسیک بسنده نکرده بلکه آثار نوین فراوانی مخصوصاً در زمینه نقاشی در آنجا به چشم می خورد که می تواند بازدیدکننده های گوناگونی را با هر سلیقه راضی نماید.
هنرمندان و شخصیت های بزرگی با اهدا بعضی از کارها به برپایی و زیبایی و رونق این مجموعه کمک کرده اند که حسن مشکین فام در پایان مقدمه خویش از اینان نام برده است.
حفظ این آثار و اصولاً نقش موزه در هر کشوری اهمیت بسیاری دارد. چرا اغلب گردشگر ها در هنگام سفر میل شدیدی به دیدن آثار آن کشور دارند؟ نخست اینکه فقط به وسیله هنر است که می توانند به کنه وجودی و ارزشهای نهفته یک ملت
پی ببرند و از طرفی قضاوت در مورد مردم آن سامان
آسان تر می شود.
پس می توان گفت که حسن مشکین فام با برپایی این موزه ایران دوستی خود را به نهایت ثابت کرده است. دریغ که مسئولین لزوم ادامه این راه را به نیکی نمی دانند. آیا نمی توان گفت: هنر مربوط به فرداهای یک سرزمین است و بعدها قدر آنها بهتر و شایسته تر دانسته می شود. حفظ این آثار شناسنامه واقعی یک ملت است نه جنگها و خونریزی ها. حسن مشکین فام با یاری دکتر غلامرضا وطن دوست کار ارزشمندی که کرده این است که کتاب را دوزبانه منتشر کرده تا مورد استفاده فرهنگوران و شیفتگان هنر کشورهای دیگر نیز قرار گیرد.
همانگونه که انتظار می رفت، تصاویر نقش مهمی در صفحات این کتاب بازی می کنند. این تصاویر زیبا زوایای پنهان این موزه خصوصی را به خوبی برای ما آشکار می کنند.
کتاب بخش های مختلفی دارد. آن چنانکه هنر نیز در موزه مشکین فام به بخش ها و قسمتهای گونه گون تقسیم شده است.
هر چند دیوارها جداکننده هنرهای مختلف هستند اما کل موزه در نهایت به مسئله مهمی چون «هنر» توجه دارد و با بیننده حرف می زند.
1-بخش خوشنویسی
در این بخش ما با آثاری از ابن مقله که در دوران عباسیان می زیسته آشنا می شویم تا زنده یاد استاد حمید دیرین. حسن مشکین فام معرفی مختصر و مفیدی را برای این خوشنویسان به دست داده اند.
ابن مقله بیضاوی شیرازی، میرزا احمد نیریزی، خاندان اشرف الکتاب ارسنجانی، خاندان وصال، فتحعلی حجاب شیرازی، محمد قدسی، نیاز شیرازی، علی اکبر کاوه، محمدابراهیم مشکین فام، میرزا علی معارفی، محمد نعمتی، محمد مشکین فام و حمید دیرین
2-بخش نقاشی
آقا لطفعلی صورتگر شیرازی، صدرالدین شایسته شیرازی، محمود اولیا، غلامحسین صابر، جمشید کریمی، خلیل توللی، محمدعلی شیوائی، بیژن بهادری کشکولی، منوچهر معتبر، بهرام دبیری، بهرام عالیوندی، بهرام خائف، کامبیز درم بخش، حبیب آیت اللهی،
علی اصغر تجویدی و حسن مشکین فام.
3-بخش عکاسی
در این بخش سابقه عکاسی در شیراز مورد بحث قرار گرفته و عکاسان تأثیرگذار در این هنر را بدین ترتیب نام برده اند: میرزا حسن عکاس باشی، میرزا محمدرضا شیرازی، فتح اله چهره نگار، میرزا حبیب چهره نگار،
میرزا محمدرحیم، میرزا نصراله، میرزا مسیح و منوچهر چهره نگار
4-بخش حجاری
سابقه حجاری و مجسمه سازی در فارس، حبیب مشکین فام، هدایت اله یوسفی، آشنایی با خانواده مشکین فام و عبدالرسول مشکین فام
* * *
و بعد عکسهایی از مفاخر استان و ایران چاپ شده است که البته به علت محدودیت صفحات رضایت همگان جلب نمی شود. چاپ جداگانه مفاخر فارس در دستور کار است که انشاءاله هر چه زودتر به زیور چاپ آراسته شود.
از چهره های معروف و بزرگی که در این قسمت نام برده شده است، می توان به:
علی اصغر حکمت، فرصت الدوله، تقی گلستان، فریدون توللی، جهانگیرخان صوراسرافیل، ابراهیم گلستان، محمدحسن سعادت، علی سامی، مهدی حمیدی، عبدالرحمن فرامرزی، روحانی و نورانی وصال، محی الدین لایق، محمدتقی معرفت، شوریده شیرازی، عبدالکریم سعادت، عطاءاله زاهد، سید ابوالقاسم انجوی شیرازی، بیژن سمندر، علی اکبر شیدا، اردلان سرفراز، مصطفی مصباح زاده، فیروز نادری و هاشم جاوید.
معلوم است که این عکسها توسط مشکین فام گرفته نشده اما به حق زینت بخش موزه می باشد.
در مورد چهره های معاصر فارس که تصویر تعدادی از آنها چاپ شده است اگر به جای «چهره های معاصر فارس، عکسهای حسن مشکین فام» در ابتدا بخشی از چهره های معاصر فارس آمده بود بهتر بود صفحات 124، 125، 126 و 127 اما در مورد چهره های معاصر ایران که بازکار هنرمندی حسن مشکین فام است جمله به درستی آمده است و از کلمه «بخشی از» استفاده گردیده، صفحات 128، 129، 130، 131، 132 و 133.
* * *
کتاب بسیار ارزشمند است و در نوع خود بی نظیر. دانشنامه فارس که توسط کورش کمالی سروستانی اداره می شود همیشه پیشگام در این کارها بوده و نسبت به چاپ کتاب همت فراوانی به خرج
داده است.
امید که مسئولان فرهنگی فارس با حمایت از این موزه ثابت کنند که شیراز پایتخت فرهنگی ایران است وگرنه با حرف و وعده و وعید کسی به جایی نمی رسد. اگر امثال این مکانهای عمیقاً فرهنگی نتوانند به کار خود ادامه دهند دیگر به چه چیز می توان دلخوش بود و پایتخت فرهنگی چه معنایی می تواند داشته باشد.
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
«حافظ»
نقدی بر کتاب «بهار خاکستری»
نوشته: پروین پورجوادی و زهره ابوقداره
نقد از:کیوان اصلاح پذیر
اخیرا به توصیه دوستی فرهیخته کتاب داستانی "بهار خاکستری" اثر مشترک خانم ها " ابوقداره و پورجوادی " را مطالعه کردم. کتاب را یک نفس خواندم و سرشار از شوق و شور انسانی آن را به پایان بردم و مطمئن هستم، این کتاب به اعتبار ژرف ساخت عمیقاً انسانی، موضوع بدیع و زبان روان و پاورقی وارش بسیار پرفروش خواهد بود و به همین دلیل باید مورد توجه ناقدان قرار گیرد.
کتاب از چهار نگاه نقد می شود:
1- متن داستان
2- نحوه نگارش
3- نویسندگان داستان
4- نام کتاب
1- متن داستان
الف- شخصیت های داستان
شخصیت اول داستان بهروز - بهار شخصی دو جنسیتی
است ،که با ظاهری پسرانه به دنیا می آید، اما جنسیت واقعی او مؤنث است. داستان گرداگرد رخدادهای ناشی از این تعارض جنسیتی نهفته با اجتماع پیرامون و خود شخص شکل می گیرد.
شخصیت دوم داستان مادر بهروز - بهار است. او با برخورداری از غریزه سترگ مادری، همواره بعنوان سپر و حتی نگهدارنده بهروز- بهار دیده می شود. شخصیتی که می توان او را الهه یا کهن الگوی محبت الهی نامید. تنها کسی که به معصومیت فرزند اعتقاد دارد و جایگاهش در داستان، فرا انسانی و شکست ناپذیر است. دلیل این شخصیت پردازی شاید همان ناخودآگاه بهروز- بهار باشد که مادر را بعنوان پناهگاه عاطفی خود انتخاب کرده است.
پدر در این داستان شخصیت سوم است،که فشار اجتماع را به بهروز - بهار منتقل می کند. او نمی تواند فقط به غریزه عاطفی خود متکی بماند و ناچار است تابع اجتماعی باشد که فرزند او را منحرف می داند. شخصیت چهارم دختر خاله تهران نشین است. او با تزریق محبتی خواهرانه - عاشقانه به پایداری شخصیت بهروز - بهار کمک می کند. شخصیتی همسان مادر در ابعادی کوچکتر.از دیگر شخصیت های داستان هوشنگ است که مردی عیاش و پولدار معرفی می شود که در زندگی خانوادگی شکست خورده و بهروز - بهار را برای پرکردن این خلاء استخدام کرده است. شخصیت سطحی، پوشالی، خوشگذران و لاابالی هوشنگ به تشدید وجه تراژیک پدر بهروز- بهار که ناشی از مسئولیت خانوادگی، اجتماعی و شخصی و همچنین عاطفه پدری وی می باشد، کمک شایانی می کند.
ب - تحلیل شخصیت ها
واکنش های طبیعی قهرمان داستان، در مواجهه با حوادث تلخ ناشی از دو جنسیتی بودنش؛ خواننده را متقاعد می کند که اعمال او- اعم از مقاومت ها، شکست ها، ترس ها، وادادن ها، عشق ها وهوس ها - همگی نشانه فراز و نشیب اراده یک انسان مطرود، برای اثبات وجود انسانی خود و زنده ماندن است. میل درونی زنانه ناشی از عوامل جنسی و هورمونی از یکطرف و تحریک بیرونی مردان منحرف که در صدد کامجویی از جسم زن نمای او هستند، از طرف دیگر و فقرناشی از موقعیت طبقاتی ،که او را ناچار به کار در محیط های کاری مردانه می کند، سه عاملی است که باعث جلب توجه اجتماع، به بیماری او و رشد سرطانی تضادهایش با جامعه عادی و طبیعی پیرامون می شود. این جلب توجه به طرد هرچه بیشتر او از اجتماع و خانواده از یکطرف و رانده شدن به سمت قشر فاسد مردان می انجامد. این تناقض دهشت انگیز، خواننده رادر جریان همذات پنداری با بهروز - بهار وا می دارد تا خودکشی را بعنوان یک راه حل ناگزیر بپذیرد، و از حلول مصائب زندگی بهروز - بهار در جان خود خلاص شود. اما بهروز - بهار زنده می ماند ،تا انسان را - فارغ از جنسیت مخنث و دوگانه - به نمایش بگذارد و با تلاش برای بهبود و تغییر جنسیت، وجه تراژیک شخصیت خود را به حماسه بدل سازد. پیروزی نهایی بهروز - بهار پس از شکست های فراوان، ما را وا می دارد تا در تلقی خود از دو جنسیتی های بیمار (و نه منحرفان خودخواسته ای که در تضاد مستقیم با این شخصیت قرار دارند) تجدید نظر کرده، واژه " اواخواهر" را به همان منحرفان خود ساخته بسپاریم و صفت جدیدی برای این دسته از دوجنسیتی ها بیابیم.
به عبارت فلسفی شاید بتوان او را نمود اختیار و اگزیستانسیالیسم و پدر را نمود جبر گرایی و تقدیر زدگی و مادر را کهن الگوی رحمت شکست ناپذیر الهی و رویین روح فرض کرد.
مادر شخصیت رنجکش، بردبار و همراه همیشگی بهروز - بهار است. بیماری های جسمی و فقر درمان ناپذیر او به بزرگنمایی این رنج مسیح گونه یاری می رساند. از پا درنیامدن او از نظر جسمی و عاطفی چنان در داستان غلو آمیز است، که انگار با الهه ای
از جنس استوره ای روبرو هستیم. حلول مداوم رنج در تن و روان او - بدون نشانه ای از پا در نیامدن اش-
خواننده را بیش از آن که به همدردی بکشاند به تحسین الهی - گونگی او وامی دارد. بیماری و فقر گرچه موجب رنج مادر است، اما هیچگاه مانند بهروز - بهار، باعث ناامیدی و پریشانی او نمی شود. در مقایسه با مشروط بودن سایر شخصیت ها به شرایط بیرونی و درونی، او شخصیت نامشروط و مطلق داستان است. بدون حضور او بهروز - بهار محکوم به فنای جسمی یا سقوط کامل در دامان بخش فاسد اجتماع است. مادر همچون مسیح، مصلوب بر صلیب بیماری، فقر، فشار پدر و اجتماع، صلیب بهروز- بهار را نیز به دوش می کشد. همین ویژگی در لایه ای پایین تر در دختر خاله دیده می شود. او نیز بدون ترس از والدین با محبتی خواهرانه - عاشقانه به کمک بهروز - بهار می شتابد. این دو الهه مانند مسیح و مریم، باراباس - بهروز - بهار را از دروازه های جهنم، به دروازه های بهشت سوق می دهند. سوپر مادری که ساخته مشترک نویسنده و ناخودآگاه پناه جوی بهروز - بهار است تا بتواند پیش از هر فرو غلتیدنی، به دامنش بیاویزد.
پدر شخصیت تراژیک داستان است. همه بار نقص جنسی و بی آبرویی بهروز - بهار بر دوش اوست. در اجتماع مردانه این دو یک تن محسوب می شوند و بی آبرویی هریک بنام دیگری نوشته می شود. پسر به دنیا می آید تا جایگاه تعریف شده پدر را، از نظر جنسی و ادامه نسل در اجتماع بعهده بگیرد. پدر به رغم برخورداری از عاطفه پدرانه نسبت به پسر، (برخلاف عاطفه نامشروط مادر)، از پسر انتظار اطاعت؛ جانشینی و ارضای حس جاودانگی دارد. ترکیب احساس با این تقاضا و درخواست بی عاطفه، خشک و جدی اجتماع از او برای تربیت پسر به عنوان یک مرد واقعی - حداقل از نظر جنسی؛ فشار سه گانه ای به شخصیت پدر تحمیل می کند. سلطه پدر برخانواده زیر مجموعه سلطه اجتماع بر او ست. شخصیت اجتماعی پدر تعیین کننده تر
از شخصیت خانوادگی اوست، و به همین دلیل از امکان تطبیق با واقعیت بهروز - بهار برخوردار نیست، و راهی جز خورد شدن و نابودی پسر یا خود یا هردو را ندارد. وي پس از آنکه نمی تواند بهروز - بهار را به یک مرد تبدیل کند دست به تخریب او می زند. اما این بار سهراب است که رستم کش می شود. آبروی مردانه پدر در میان دوستان و فامیل، و اعتبار او بعنوان مربی پسر بعنوان ادامه دهنده نسل، بر خاک می ریزد و برباد می رود. اینگونه است که دق، تنها فرجام ناگزیر او می شود. پسر، عامل دق و احساس گناه پدر، او را به زیارت می برد تا از گناه نکرده اش طلب آمرزش کند. زیارت بار تراژیک این شخصیت را چند برابر می کند. زیرا طلب آمرزش پدر از طریق عامل ایجاد گناه انجام می شود. مجموعه این عوامل شخصیت پدر را برخلاف مادر، انسانی تر و پذیرفتنی تر می نماید. او درهم می شکند، زیرا انسانی اجتماعی است و نمی تواند از سلطه اجتماع به جانب عاطفه پدری بگریزد. این را وقتی بهتر می فهمیم که پسر خانواده نیز راه پدر را می رود اما عشق برادر به برادر چندان نیست که باعث خورد شدن او شود. او بدون احساس عاطفی گناه یا شرمساری، عیناً و مستقیماً فشار اجتماع را به بهروز - بهار
منتقل می کند.
هوشنگ بعنوان نمونه معکوس پدر، در داستان مطرح شده است. او در پناه ثروت و بی مسئولیتی کامل در قبال خانواده و اجتماع، فاقد هر گونه عامل تراژدی ساز
است اما حضور ضد ارزش او به تراژدی پدر عمق
بیشتری می بخشد.
اما شخصیت تراژیک دیگری هم در داستان است، که از خارج قصه برآن نازل می شود. این شخصیت که من او را مصاحبه گر می نامم در بخش های اوج گیرنده داستان، ناگهان در نقش مصاحبه کننده ای ناشناس پدیدار می شود. این ورود بی مقدمه باعث به هم ریختگی همذات پنداری خواننده با بهروز - بهار می شود. مصاحبه گر فراتر از یک دانای کل، سعی می کند بعنوان انتقال دهنده روایت، جریان حوادث را به دست گیرد. این تمایل مصاحبه گر برای بازکردن فضایی برای حضور خود در داستان، از آنجا آغاز می شودکه می کوشد به شخصیت اول داستان، خوشبختی را بیاموزاند. این رهنمود، در مقایسه با تلاش بی وقفه و عینی بهروز - بهار (که به رغم تعرض های جنسی مردان به کارگری پرداخته تا مخارج خانواده را تامین سازد )، بصورت یک شعار سطحی جلوه گر می شود. جالب این است که بهروز - بهار احساس نا امیدی ندارد. او فقط خسته است. رهنمود خوشبختی ازجانب مصاحبه گر در بهترین حالت، معنای کنار آمدن بهروز- بهار با اجتماعی را دارد که حاضر به پذیرش او نیست. مصاحبه گر که در روند عملی زندگی شخصیت های داستان، نقشی ندارد با این رهنمود سعی در تهیه یک نقش ساختگی دارد. مصاحبه گر در بخش گفتگو با مادر بجای معرفی او از طریق شخص اول، روایت این بخش اثر گذار را بعهده می گیرد. این روش مداخله جویانه، در مهمترین بخش زندگی بهروز (پایان سربازی و آغاز حرکت او در جامعه به عنوان یک مرد) نیز رخ می دهد. راستی چرا ظهور مصاحبه گر در داستان همواره مصادف است با روایت زیبا ترین و باشکوه ترین وجوه زندگی شخصیت ها؟ شاید او می کوشد تا خود را در شکوه داستانی که متعلق به بهروز- بهاراست، سهیم سازد. در بخش پایانی داستان (که پیروزی بهروز در گذار به بهار حتمی است) مصاحبه گر یکسره روایت داستان را، از زبان اول شخص پس گرفته و شخصاً وارد گود می شود. مصاحبه گر برای این نقش اشغالگرانه خود موقعیت های کاذبی هم از قبیل بی خوابی و سرما و نبود بیسکویت و دوری از بچه ها برای خود می تراشد، که هیچ ارتباطی به حوادث و شخصیت های قصه نداشته و تنها باعث انحراف ذهن خواننده، از داستان اصلی می گردد. انگار مصاحبه گر حق خود می داند که به اعتبار موقعیت اجتماعی برتر و همچنین کشف سوژه، هر فضایی را که خود تشخیص می دهد در صحنه داستان تصاحب کند ! این تلقی اشتباه نوعی تراژدی فرا متنی را رقم میزند. مصاحبه گر غافل از داوری ديگران، فروتنی را از کف داده و بجای اينكه با بلیت افتخاري خوانندگان، روي بهترين صندلي تماشاگران بنشيند، در مرکز صحنه نمایش ايستاده، و با دخالت در کار بازیگران صدای اعتراض تماشاگران را درمی آورد ! تراژدی مصاحبه گر از تخریب متن و تداخل غیرارگانیک با شخصيت هاي اصلي داستان حاصل می شود. کار او شبیه نقاشی است که به جای گذاشتن امضا زیر بوم، چهره خود را با چهره مدل، ناشیانه تلفیق کرده باشد.
ج - پیرنگ داستان
موضوع داستان بسیار ساده اما پرجاذبه است. قدرت کشش این داستان از ژانر پاورقی گوی سبقت می رباید. پاورقی ها به اعتبار دنباله دار بودن و گره سازی خواننده را به شماره بعد می کشانند اما این داستان بدون گره سازی خاصی، این کار را انجام می دهد زیرا داستان زندگی بهروز- بهار خود یک بغض بزرگ است که سرانجام به دست خود او گشوده می شود. داستان سرشار از مبارزه، شکست و پیروزی های پی درپی، سربلندی و سرافکندگی های فراوان است. زندگی سرشار از تلاش قهرمان بویژه بعنوان یک کارگر زحمتکش در شرایطی غیرعادی و هولناک سیمایی به راستی انسانی به او می بخشد. این یک داستان خوش پایان است، اما نه از نوع هالیوودی. پایان خوش داستان، خود، آغاز داستان سخت دیگری است. اما این دشواری راه آینده با شناختی که از قهرمان داستان به دست آمده ،خواننده را مطمئن می سازد، که بهروز سرانجام خواهد توانست، خود را از زمستان به بهار بکشاند و شکوفا شود. بنابراین با داستانی از نوع مبارزه طلبی و اثبات وجود انسانی روبرو هستیم، که از طریق اتخاذ رویه ای ناتورالیستی - رئالیستی و پرهیز از سانتمانتالیسم رایج، ساخته شده است.
2- نحوه نگارش
الف - جمله بندی
جمله بندی های داستان وقتی از زبان اول شخص بیان می شود، ساده و راحت و خودمانی است. اما وقتی توضیحات - بویژه در بیان تولد و کودکی بهروز که قاعدتا از خود او نیست - بیان می شودبا ته مایه ای از شعر روبرو می شویم :
دنیا یک روشنایی زننده بود با سرما وخشکی که پوست را می ترکاند. (ص 7)
و باد بال چادرش را می رقصاند.(ص 12)
این نوع نگارش گرچه لطافتی به نثر می دهد، اما جنبه ناتورالیستی و مستند گونه داستان را خدشه دار می سازد. اما بخش روایی و چگونگی مطابقت نگارش با شخصیت ها خوب و قابل قبول است.
ب - سبک داستان
سبک نگارش داستان بر ناتورالیسم و سپس رئالیسم بنا گرديده است. با توجه به واقعی بودن متن ،نويسنده چاره اي جز تداخل اين دو سبك نداشته، زيرا تا پيش از تصميم بهروز -بهار براي تغيير جنسيت، داستان يكسره ناتوراليستي با ذكر دقيق جزييات ،جبر زده ونااميد كننده است. از مرحله تصميم براي تغيير، داستان وارد فضاي رئاليستي شده و تأثير اختيار انساني براي انتخاب افزايش مي يابد. انتظار مي رود نويسنده در چاپ هاي بعدي تلاش كند تا قدري از تداخل محسوس اين دو سبك بكاهد.
توضیحاتی كه توسط اول شخص بیان می شود، تفسیر و تعبیرهای بهروز - بهار از حوادث و شخصیت هاست و کمک بزرگی به گفتگوها می کند. داستان بصورت خطی بیان می شودکه نشانه توجه نویسنده به مخاطب عادی است. نویسنده برای اطلاع رسانی به جامعه دست به قلم برده است. وی با از خودگذشتگی ادبی و زیر پا گذاشتن علایق سبکی به روشی تن داده است که گرچه از صنایع سبکی روشنفکرانه دور است اما به زبان و ذهن خوانندگان عادی نزدیک تر می نماید.
البته نوعی اطلاع رسانی مستقیم توسط مصاحبه گر نیز در کتاب هست که با ضعف پرداخت نویسنده و تعویض بیجای راوی به شکست انجامیده است. این بخش در تعارض کامل با سبک روایی - رئالیستی - ناتورالیستی
داستان قرار دارد و مانند تبلیغات تلویزیونی لابلای یک سریال، ذهن خواننده را از احساسات ساخته شده توسط روایت تخلیه می کند. علاوه بر این بی مقدمه بودن نمایش این اطلاعات نیز بر ابهام متن می افزاید. خواننده باید چند بار متن را از نو بخواند تا تشخیص دهد که این بخش جدا از داستان است و باید بصورت یک آگهی علمی (نه داستان) خوانده شود. به احتمال فراوان خواننده پس از پخش آگهی علمی نمی تواند به روال همدردی با شخص اول بازگردد و به دلیل حذف کشش از داستان، این بخش مهم را ناخوانده رها خواهد کرد.
ای کاش این بخش که حاوی اطلاعات بسیار مهمی بوده (و بدون شک یکی ازدلایل نگارش داستان نیز همین اطلاع رسانی است)، بصورت ضمیمه ای خارج از متن داستان به خوانندگان عرضه می شد.
3- نویسندگان داستان
ثبت دونام بر صفحه اول کتاب نشانه وجود دو نویسنده است. خانم مصاحبه گر (که احتمالا خانم ابوقداره هستند) بنام و نشانی در داستان معرفی می شود و حتی در جایی خود را به عنوان قصه گو مطرح می سازد:
خانم نویسنده آمد و رفت. نمی دانم کنجکاوی اش ارضا شد یا نه ؟ (صفحه 161)
بهار گفت ایشان خانم..... هستند.(ص 150)
پس خانم پور جوادی چه نقشی در داستان نویسی دارد ؟ منطقی است که طبق روال خود داستان فرض کنیم خانم ابوقداره مصاحبه گر و ارائه دهنده اولیه طرح(زیرا خانم ابوقداره خود را در کنار دست شخصیت ها می نشاند و با آنها مصاحبه می کند) و خانم پورجوادی نویسنده متن باشند (زیرا هیچ نشانه مشخصی از او در متن و فرا متن نیست) این دو بعلاوه نویسنده سوم که همان بهروز - بهار شخصیت اصلی داستان است، پدید آورندگان داستان محسوب می شوند و بنابراین لازم است نقش هریک از دست اندرکاران روشن باشد. اما موقعیت ها فقط به اعتبار نویسنده است که متن ادبی می شود وگرنه جامعه پر است از موقعیت های ناب و داستان های ناگفته و انبار کتابخانه بیمارستان ها، سازمان های خیریه و بهزیستی، دانشکده های جامعه شناسی و روان شناسی و بایگانی روانکاوان و پزشکان و پر است از گفتگوها و تحقیق ها و مستندهای عالی. از آنجا که این تفکیک اعلام نشده است می توان فرض کرد وظیفه خانم ابوقداره احتمالاً تشویق بهروز به نوشتن و پیگیری داستان زندگی او و تهیه گزارشی از این موقعیت بوده است. کاری سترگ و درخور ستایش که بدون شک مستلزم تلاش وقت گیر و پی گیری های زیادی بوده است و اینطور که از متن بر می آید مصاحبه گر در جریان تحقیق از آسایش خود و خانواده خود نیز مایه گذاشته و جراحت بر روح خویش را برای تحقیق و مصاحبه به جان خریده است. اگر حدس ناقد درست باشد خانم ابوقداره سهم مهمی در پدید آمدن این کتاب دارند، اما نویسندگی، آفرینش مجدد این حکایات واقعی به شکل ادبی است. بنابراین نویسنده موقعیتی ادبی و غیر قابل مقایسه با مصاحبه گر و حتی خود سوژه (بهروز - بهار) دارد. خلاقیت در داستان به دست نویسنده رخ می دهد نه راویان و مصاحبه گران. مثال بارز این امر را در خلق شاهنامه می شود دید. همه می دانند که فردوسی روایت های دیگران را به شاهنامه بدل کرده است (بطور مثال همسر فردوسی در شاهنامه بعنوان راوی و جمع آوری کننده و مترجم معرفی شده است) اما اگر دقیقی توانسته بود شاهنامه را بنویسد آیا می توانستیم به اعتبار یکسان بودن منابع روایی، کار آن دو را از نظر ادبی یکسان ارزیابی کنیم. جواب مطمئناً خیر است. شاهنامه نام فردوسی را
(نه همسر و نه دقیقی و نه دهقانان راوی داستانهای کهن) به بعنوان بخش تفکیک ناپذیر داستان به همراه خود عرضه می کند و اصلاً کدام داستان بزرگ جهان را می شود نام برد که از یک حکایت واقعی سرچشمه نگرفته باشد. اما همواره این نام نویسنده است که بر تارک ادبی داستان می درخشد نه روایت کنندگان و به سخن دیگر، نویسنده و داستان اثر ادبی را می سازند. بنابراین ضروری است نام نویسنده متن به صراحت قید شود زیرا هیچ متن ادبی را نمی شود و نباید از پدید آورنده اش جدا کرد. بهتر بود در روی جلد نام نویسنده نوشته می شد و در داخل کتاب نام ویراستار و مصاحبه گر و مصاحبه شونده با ذکر نقش و وظیفه هریک در همکاری با نویسنده بیان می گردید.
4- نام کتاب
به اعتبار تلاش انسانی و اثبات گرایانه شخصیت زحمتکش و سرشار از امید بهروز - بهار نمی توان صفت خاکستری را که نشانه شکست و اضمحلال بهار در برابر زمستان است، شایسته این عنوان دانست. بهتر است نام کتاب خلاصه خود داستان باشد. اگر من بعنوان خواننده می خواستم نامی برگزینم مطمئناً صفتی با رنگ شاد به بهار می دادم. بهار به ما که صاحب جسم های سالم و جنس های جور هستیم، درس مبارزه برای اثبات هویت و موجودیت می دهد و شایسته تکریم و شکوه و رنگ خوش آتش است نه یأس و سرخوردگی و رنگ سرد خاکستر.
مدیر مسول و صاحب امتیاز : محمد عسلی